یادداشت‌های یک اسب
یارعلی پورمقدم
(داستان رستم و سهراب)
برای ناصر میراحمدی شلمزاری
- دولسینا
دولسینا!
من خاکستر کتاب‌ها و استخوان مردگانم را با خود آورده‌ام.
«علیرضا حسینی»
۱
عنکبوتکم از سقف کش آمد و نوک بینی‌ام را قلقلک داد تا از خواب که می‌پرم همراه با جیک و جاک یک فاخته‌ی کسل، تیغه‌ی مورب نوری را ببینم که به اصطبل می‌تابید و رستم را که بنگِ به ناشتا، زین بر من بست و خش‌دار غرید که به شکار سوی مرز توران می‌رود. حوالی سمنگان به دشتی رسیدیم که گوزن در گورخر بود که می‌چمید. نره‌ای را که فوقِ فوج‌شان می‌نمود به خم کمان انداختیم تا رستم از خس و خاشاک و شاخه‌های نارون آتشی بیفروزد و ران آغشته به خاک و خون و خاکستر را چنان با ولع قاتق شراب کند که نگارنده، یورتمه در امتداد آبخیز را به تماشای استخوان به نیش کشیدن‌های یک غول مردارخوار ترجیح دهد. ساعتی بعد که بازگشتم او را که سیر از خواسته در سایه‌سار بیشه به خواب رفته بود پیموده‌سالی دیدم که خروپف‌های غم‌انگیز می‌کشید و لابد برای یافتن منبع اندوه بود که هفت سوار ترکی که از آن ناحیه می‌گذشتند مرا یافتند که حالا دیگر خاطرم پراکنده‌ی دسته‌ای لک‌لک مهاجر بود که به سوی افقی می‌رفتند که چون ترکه‌ی نارونی زرد می‌سوخت. چون دسته‌ی سگان وحشی که عرصه را بر گاوی تنگ می‌کنند گرداگردم به کمنداندازی پرداختند. در موضع دفاع دو تن از ایشان را به زخم سم هلاک کردم و چنان با غیظ سرم گرم خائیدن گله‌ی تازیانه‌نوازی که گونه‌هائی استخوانی و چشمانی بیرحم داشت، شد که نفهمیدم کی گردن خود را نیز در کمند حضرات انداخته‌ام.
گمانم حالا که -دستِ‌کم بعد از سی فرسخ- در اصطبلی که ظاهراً اسب سفید تهمینه سر در آخورش می‌کند، حبس شده‌ام و دارم این دستخط را می‌نویسم، رستم بیچاره‌وار در راه سمنگان است و خود را که به سراسیمه‌ی ژولیده‌ای می‌ماند برای خواب سنگینش ملامت می‌کند.
۲
این سفیدباشی از خیره‌سری است که دم مار می‌گزد یا نشاطِ عیش کرده است که گاه می‌نماید و گه می‌رباید؟
چرا وقتی پشتِ ماه خمیده شد و تازی به ماری که از درخت عرعر بالا می‌رفت پارس کرد و او روی پنجه‌ها گردن کشید تا ناله‌ی وصل کند خار گزی به ساقم خلید تا حواسم پرتِ زق‌زق شود و نتوانم شاهد نمه‌عرقی باشم که می‌گویند در ربع مسکون تنها بر منخرین دختر شاهِ سمنگان می‌نشیند وقتی شبِ چهارده از ایوان به کیوان می‌نگرد.
در این شب و مرتع و اسارت باقی به همین قیاس گذشت تا سرانجام که دم به تله داد چنان شیهه‌ای کشید که حتی الاغ‌های آن اطراف هم دانستند که اسبِ سفید تهمینه دیگر از خیره‌سری دم مار را نخواهید گزید.
۳
خروسخوان، وقتی با قیل و قال میرآخور بیدار شدم تازه به صرافت لعل بدخشانی‌ام افتادم که باید آن را به رهن و تاوانِ اشتیاق دیشب نهاده باشم. بی‌شک روزی که از این بند بِرَهم و به زابل بازگردم به سرکوفتِ ابدی رودابه دچار خواهم شد زیرا او بود که لعل سفته را بعد از بازگشت از جنگ مازندران و از بابِ دستخوش به کلاله‌ام آویخت.
گمانم جماع نوعی صرع باشد.
۴
پیش از ترک سمنگان باز هم به هم رسیدیم. رو در رو، کودک شرمساری شد که نمی‌داند با دست‌هایش چه بکند ولی بعد که لابد ملامت از نگاهم رفت با احتیاط پیش آمد تا پیش از آن که پیزُر لای پالانم بگذارد نقش کهتری را ایفا کند که دستِ برقضا مهتر شده است.
به نشانه‌ی قبول پوزش، پوزه بر پوزش نهادم و این ساعتی قبل از آن بود که داشتیم با تشریفات رسمی سمنگان را ترک می‌کردیم.
در میان مشایعت کنندگان آن چه لذت نظر می‌آورد یکی تهمینه‌ی استخوان ترکانده بود که سوار بر سفیدباشی و در کنار برادرش ژنده‌رزم، گیسوانش با باد می‌وزید و دیگری یک لعل مفقوده بود که آویخته به طره‌ی سفیدباشی می‌درخشید.
۵
پارسال همین مجال اگر سر به صحرا می‌گذاشتی به جای آن که نقش نعلت به خاک تشنه بنشیند، شقایق‌ها را می‌دیدی که لابلای علف‌های هرز سرک می‌کشد ولی امسال چنان سال سخت است و رزق تنگ که در راه بادغیس به جماعتی برخوردیم که برای حفظ رمق از حجامت هم می‌نوشیدند.
در ازدحام بازاری در ولایتِ هرات، نوازندگان دوره‌گردی که می‌گفتند از آن سوی جیحون آمده‌اند راه را بر ما بستند. از لگامم که یله بود دانستم که ماتحتش در راه رنجه شده است و باید مدخل قیل و قال را مخرجی بجویم ولی بعد که گرم لبخند دلقکی شدم که پیش او پشتک می‌زد، قاف را دیدم که دایره‌ی ابری گرد قله‌اش حلقه زده بود و دسته‌ی مطربان که می‌نواخت و قوالی که نصرت فاتح علی خان‌اش می‌خواندند چنان ناله‌هایش را چامه کرده بود که رستم از بیخِ بغض بود که پرسید:
- این مرد کیست که آوازش بوم از بُنه بر می‌کَند؟
از آن میان سخنگوی دوره‌گردان در جواب سینه صاف کرد که اولین پدری که فرزندش را کشت، چون هنوز نمی‌دانست که چگونه باید قتل اولاد را بنامد، چنین نالید که نصرت فاتح علی خان دارد می‌خواند.
۶
در بعدازظهری که باد گرم پوست را می‌سوزاند به سیستان رسیدیم. زلزله‌ای که دیروز زابل را لرزانده است خانه‌های گلی محله‌ی پائین‌دست را بر سر ساکنان سبزواری‌اش خراب کرده است تا مثل وقتی که کاسه‌ی کولی را آب می‌بَرَد، شیون بازماندگان را درآورد.
در این آستانه، تنها نسیم نصرتی که می‌وزد از ناحیه‌ی پیزی رستم است که راه به راه او را گرفتار قاروره‌شناس و رودابه را پرستار دلواپس او می‌کند بلکه جنجال لعلی که به رهنَ مهریه‌ی سفیدباشی رفت فعلاً به تعویق بیفتد و بگذارد که من هم محو عنکبوتکی شوم که از شوق بازگشتم به رقص و بندبازی در آمده.
۷
هیچ چیز مثل صدای دوردستِ سگی که در تنهائی شب پارس می‌کند یک اسب را خرفهم نمی‌کند که وقتی پای عشق به میان می‌آید، سینه‌اش از ناله سیر نخواهد شد. امشب دلم برای فراقی که در حاشیه‌ی خاطرم می‌سوزد، آتش گرفته است و همین که هیچ بختی هم برای تجدید دیدار متصور نیست از گونه‌هایم نهری ساخته است که جز آبِ شور در آن جاری نمی‌شود.
امروز میرآخور، مادیانی را برای جفتگیری به اصطبل انداخت ولی تا غروب که بازگشت نه مادینه‌ی خجالتی پا پیش نهاد و نه دلی که تیپ و تاپش در سمنگان می‌زند نیل به میل کرد.
می‌دانم که جدائی می‌تواند میل وصل را تشدید کند ولی نمی‌دانم رستم پس کی دیگر می‌خواهد به جای آن که طبل را زیر گلیم بزند، پرده از این مصلحت برگیرد چون با یک حساب سرانگشتی، مگر همین هفته‌ی پیش نبود که از شبی که به تهمینه به راز نشست، نُه ماه گذشت؟
۸
لنگ ظهر بود و ماتِ تلاش بیهوده کنه‌ای بودم که در تار عنکبوتکم گرفتار شده بود که پیکی خاک‌آلود از جانب سمنگان رسید و بر کرت بوسه زد تا وقتی من از اصطبل به باغ می‌روم، رستم دست از هرس کردنِ شاخ و برگ بردارد و با پیک به خلوت رود و در میان خدمه‌ی خورشخانه این دلشوره درگیرد که بلکه خدا خودش بخیر کند و نگذارد تا کارِ این روزگارِ تنگ باز به جنگ کشیده شود.
پسین اما که پیک باز می‌گشت، زیر درختی که نهالش را با دست خود و بعد از بازگشت از سمنگان در باغ کاشته بود و حالا شکوفه‌ی سفید داده بود، نامه‌ای را که مهره‌ی موم داشت از زیر جبه‌ی اطلسش بیرون کشید و همراه با سه یاقوت رخشان و سه کیسه‌ی زر که از پوست آهوی ختن دباغی شده بود به سمنگانی سپرد تا لابد به زائو برساند.
۹
بی‌کبکبه و دبدبه آمد و این در عرف دربار یعنی آن که کوبه را می‌کوبد مصیبت است. از عنان فرسوده‌ی اسبش پیداست که راه سه‌روزه را در یک شب پیموده است. رستم که پیراهنی از ابریشم پوشیده بود، در جوار آسیابی که به یک مهاجر بنگالی تعلق دارد گیو را در آغوش گرفت و خاک از تن او تکاند و از سختی راه و رفاه کاروانسرا پرسید. گیو از باد ناخوش گفت و از جغله‌ای سمنگانی که در اولین عرض‌اندام حمله را از مرزی آغاز کرده است که تاکنون تسخیرناپذیر می‌نمود.
رستم پرسید: دژ سفید؟
گیو گفت: هیچ تنابنده‌ای تاکنون یک گودرزی را آن‌چنان که هجیر به اسارت رفت و این چنین که گردآفرید و گژدهم فرار را بر قرار ترجیح داده‌اند، ندیده است! این ترکبچه دژ سفید را چنان در هاون کوبیده که رگ شاه را نیز از بیم خود سست کرده است.
رستم لب بالایش را نیشی زد تا انقباض عضلات فکش وارهد و بالاخره از کودکی بگوید که فرزند او از دختر شاه سمنگان است و داش‌مشدی‌وار دهانی را ستایش کند که هنوز بوی شیر می‌دهد.
گیو اما تلخ وقت گفت: حتی اگر غولی این غائله را برای خوارداشتِ آئین پهلوانی برپا کرده باشد باز هنوز به این بضاعت نرسیده است که بتواند برادرم هجیر را که یک کهنه گودرزی است، توسط کودکی که هنوز ریش بر گونه‌هایش نشکفته است، بُزکِش به اسارت برد.
رستم ریگی را از زیر زرینه کفش غلتاند و پرسید: تاکنون صدفی را به گوش نهاده‌ای؟
گیو سگرمه‌هایش را با دو دست پوشاند و گلایه کرد که ضرورت طرح این سئوال را درک نمی‌کند.
رستم دست بر شانه‌ی مهمان نهاد و گمانم برای تسکین گیو بود که تازه به صرافت گودرز افتاد. باید اسارت هجیر گودرزیان را دلنازک کرده باشد چون گیو نم به چشم گفت که پدرش گودرز، رمیده از کام و نام در سایه‌ی بلوطی در پشمینه‌اش مچاله می‌شود تا بانگ مرگ فرزندانش را نشنود.
رستم عرق پیشانی‌اش را که به شبنمی می‌مانست که بر گیاهان کوه قاف می‌نشیند با کف دست گرفت و به گیو که همچون کودکان، بغضش را می‌پنهانید گفت که اگر اندکی در حریم حمایت او بماند، آب سیستان اشک‌هایش را خواهد شست.
۱۰
این شب چهارم است که گیو، رنگ پژمرده را با میِ سرخ، پشنگه‌ی گلگون می‌زند. آیا سیستان، وطنگاه تعلل رستم است یا بهانه‌گاهِ گریز گیو گشته است؟ آیا این می، همان آب سیستانی است که می‌خواست اشک‌های گیو را بشوید؟ راستی تا آن‌گاه که خیر بتواند بار شر را به پیمانه بپیماید، چند خمره پیاله خواهد شد؟
۱۱
پس از یک هفته تاختنِ جانفرسا به مقصد پایتخت که خودمان را از تک و تا نینداختیم، بلکه خدا خودش خیر بدهد این استقبال را که دارد تتمه‌ی نفس‌مان را چاق می‌کند. در یکی روزه راه، طوس و گودرز به پیشواز آمدند. گودرز با آن گونه‌های استخوانی و صفای قرنیه خواست تا جهت خوشاند، غبار از تهمتن بتکاند که رستم ضمن ممانعت، بر دست سالخورده بوسه زد و مُشک بر شانه‌هایش تکاند. نوبت به گیو که رسید تا یار و حصار پدر شود، گرچه مجال نجوا نبود ولی گمانم تنها من که به آن دو نزدیکتر بودم توانستم بشنوم که گودرز در آغوش فرزند نجوا کرد: چرا این همه دیر آمدی؟
در جواب تنها لب‌های گیو بود که جنبید بی آن که چیزی گفته باشد و نگاهش را به زمین دوخت.
از اسب گیو که سمند خوش خنده‌ای است پرسیدم: اگر تو به جای خپله‌ی چغری به نام طوس بودی که انگار خداوند او را تنها برای کرکس‌چرانی آفریده است، حالا به چه می‌اندیشیدی؟
با دل ریسه گفت: خپله‌ی چغر را خوب آمدی!
۱۲
امروز که به حضور کاوس رسیدیم دلواپسی‌ام درباره‌ی پچ‌پچه‌ی دیروز گودرز و گیو درست از آب درآمد. رستم از اسب پیاده شد و صحن را بوسید ولی شاه همچنان سوار مادیان لجنی رنگش ماند تا هوا را از بوی بی‌مهری بیآکند و در حضور ویژگان لب به این گفتار سرد بیآزارد که به گیو فرمان دهد که رستم را به جرم تأخیر و تمرد بر دار کند. گیو ابتدا به چشمان رستم نگریست که ابروان عبوسی بر آن سایه افکنده بود و سپس فرمان شاه را شانه خالی کرد و گفت که تحکمی را تمکین خواهد کرد که از او بخواهد تا سمنگانی را بر دار کند.
شاه برآشفته‌تر این بار از سپهسالار طوس خواست تا هر دو را به یک درخت بیاویزد. طوس آمد تا دست به دستگیریِ رستم بَرَد که با پشت دستی افتاد و رستم دست به تیغه گفت: اگر از ساختِ ترازو خبر داشتی بی‌شک گزندم را بر نمی‌گزیدی وگرنه بزرگترین جرم من این است که عیوب ترا می‌پوشاند.
کاوس با نگاه یک عقاب مسلول گفت: ‌افسوس که به جای دو گوش شنوا فقط یک زبان دراز برایت باقی مانده است.
رستم گفت: در بزم سخن کارسازست و در رزم زور. که تو نه اولی را می‌دانی و نه دومی را داری.
و بر خانه زین نشست و رو به سرشناسان گفت: در برابر یل ترکی که از راه می‌رسد آن که به صالحات و باقیات کار خود ننگرد جگرش را به دشنه او خواهد شکافت.
و از دربار روی تافت و عنان سوی سیستان کشید.
هیچ‌کس تاکنون این گونه که کاوس رفتار کرد، رستم را خوار و خفیف نکرده است.
۱۳
دو روز است که لب به علیقی نزده‌ام و جز آب از گلویم پائین نمی‌رود و از من دلگیرتر، اوست که مثل کوزه‌ی روی رف بر پوست پلنگی در ایوان نشسته است و دارد برای مرغان هوا دانه می‌ریزد. به یاد نبرد هاماوران می‌افتم و مرارتی که برای رهائی این کاوس الدنگ کشیدیم هنگامی که سه شاه و سپاه سه کشور در برابر گردان زابلی به آرایش جنگ ایستادند. ویرم می‌گیرد بدانم که در آن جنگ چند فیل شرکت داشتند. به سراغ توبره‌ام می‌روم و با زحمت یادداشتی را که به این دوران باز می‌گردد می‌یابم و چنین می‌خوانم: بربرها با ۱۹۵، هاماورانیان با ۱۶۰ و مصریان با ۱۷۵ فیل مست، نیلی شده بودند که طغیان کرده باشد. رستم میمنه را به گرازه و میسره را به زواره سپرد و خود چنان به قلبگاه زدیم که نیل را رودی از خون کردیم ولی با وجود این، شاه هاماوران تا وقتی که فغفور بربران را در کمند گرازه و امیر مصر را در چنگ زواره ندید، الدنگ را به رستم تحویل نداد.
۱۴
گودرز باید به شفاعت آمده باشد که سالارِ بار -رسا- ورود او را اعلام می‌کند. این گودرز هم از آن نوادر روزگار است. قورباغه‌ی مهربانی است که برای حفظ کیان، سال‌هاست که در آبچاله‌ها پهلوان تخم‌ریزی می‌کند. مابین سور و سات همو بود که سخن را به چون و چرا کشاند و کاوس را تهی‌مغز نامید و آزردگی رستم از دربار را مصیبتی برای ایرانیان خواند و گفت که شاه نادم از وی خواسته است که تا جانِ تاریکش را با بازگشت تو روشن سازم.
رستم دستی به ریش سه روزه‌اش کشید و پوکید که من و سپاه ایران تاکنون بابت سبکسری‌های کاوس دو لشکرکشی بزرگ را سامان داده‌ایم: جنگ مازندران و نبرد هاماوران. آیا این همه دربار را کفایت نمی‌کند؟
گودرز جامی را یک جرعه کرد و گفت: ولی در این بلوای نورس، اهل بلاد، قهر و غیبت ترا ترس پندار خواهند کرد و دل و پشتِ سپاه شکسته خواهد شد.
رستم در جواب از افکار دلش گفت و این که نمی‌داند که این گمان از کجا می‌آید که در این گیر و دار عیار بر محک اختیار نخواهد زد.
۱۵
برخلاف قبل شاه از مادیان پیاده شد و رستم را در آغوش گرفت و انگشتری با فیروزه‌ی نیشابور را در سبابه‌اش نهاد و خود را به خاطر سرشت تند خویش سرزنشی ملوکانه کرد و تأخیر او را موجب عتاب دانست و ملتزمین رکاب را به بزمی که در ایوان برپا کرده بود راند و تا پاسی از شب که با می و رود و خمریه‌سرائی گذشت، بانگ مخلصم چخلصم رستم بود که حین بلعیدن پشتِ مازه‌ی آهوان، طفیلانه می‌نمود.
آیا تهمتن خوار رفت تا این چنین رام بازگردد و به چخلصی مبدل شود که قدح و نوازنده‌ی چنگی با گوشوار او را دریافته است؟
۱۶
دو پاس از شب گذشته بود و نم به خاک تشنه می‌بارید که رستم در جامه‌ی سربازان تورانی، پیاده به اردوی مقابل رفت تا بی‌آن‌که دیده شود، وضع را مظنه کند. ساعتی بعد که موش آبکشیده بازگشت، گیو که پاسدار شب بود، در سیاهی و باران ابتدا او را نشناخت و کمان را به زه کرد ولی بعد که از دهان او اسم شب را شنید، علت شبگردی را پرسید. رستم از کمین و شبیخون و بزم سهراب و از ران و میان و پهنای سینه‌ی او و از قتل ژنده‌رزم گفت.
گیو پرسید: ژنده‌رزم؟
رستم همچنان که دور می‌شد و گره بر خفتان تورانی‌اش سست می‌کرد دهان به کذب گشود و گفت که او هم امشب برای اولین بار بود که نام او را در بزم سهراب می‌شنید.
از دروغی که گفت کهیر می‌زنم.
۱۷
از ترسِ جنگی که همین فردا پس فرداست بود یا از زور دلتنگی که امروز را از اصطبل گریختم و سر به کوه تفتان نهادم؟
ماه‌بگم را زیر پشته‌ای از جگن‌ها و بوته‌ها یافتم که به قیلوله رفته بود. با شیهه‌ای که از مغز سر کشیدم بیدار شد و با وقار یک افعیِ پیر حلقه‌هایش را گشود و پیش از آن که کنار ساقم بخزد، نیش به چشمه زد و گفت: توبره به کول که می‌آئی می‌فهمم که دربار در تدارک یک جنگ دیگر است.
توبره‌ی یادداشت‌هایم را در نهانگاه همیشگی پنهان کردم و گفتم: در شرایطی که سپاه سهراب در همین یک فرسنگی‌ها اردو زده، ذغال گداخته‌ای به سقم چسبیده که نه می‌توانم قورتش دهم و نه قادرم آن را تف کنم. مغزم از این اندیشه می‌سوزد وقتی نمی‌توانم برای این پرسش پاسخی بیابم که چرا او ژنده‌رزم را کشت؟ او که برادر زنش را در سمنگان دیده بود.
ماه‌بگم از ساقم بالا رفت و بر سرین و انحنای کمرم خزید و سر در یالم کرد تا بیخ گوشم بگوید: خب، چرا همین‌ها را نمی‌نویسی؟
گفتم: می‌نویسم: اگر عقل در برابر این پرسش مبهوت شود وقتی برای نام و جاه خود را به آب و آتش خواهد زد، زیر پایش را خالی خواهد یافت زیرا در آن هنگامه من و عنکبوتکم به قصد اقامت دائم در اصطبل سفیدباشی، در راه سمنگان خواهیم بود.
۱۸
باید گرگ به رمه زده باشد که طوس آسیمه با این پیغام از جانب کاوس به اردوی زابلیان آمد که عزم سهراب آن است که شاه ایران را زنده بر دار کند. رستم با کفینه‌ی دست، چینی را که بر ابرو افکنده بود پوشاند و هنگامی که انگشتانش به میان موها خزید تا سرِ افتاده را در چنگ بگیرد تنها من می‌دانستم که این روزِ دوم است که مفتِ چنگِ یک افسردگی دیرینه بوده است. آیا سکوت همواره در لحظات واپسین به یکی سندان مبدل می‌شود که زیر پتک آهنگران است یا به یکی سنگ آسیاب که رستم آن را از شانه‌ی خود برداشت و نمی‌دانم چرا از من بود که پرسید: آیا این سفره را قحطی نینداخته است؟
گفتم: سر بردار چون می‌خواهم همین جایَ نمایش، این را با تو طی کرده باشم که اگر یکی از میان ما، نخواست یا نتوانست که نقش خود را شایسته ایفا کند، دیگری این حق را داشته باشد که دُمش را روی کولش بگذارد و برود.
و بعد که سر برداشت تا با حیرت به من بنگرد، دید هر کس دارد دیگری را به تعجیل وا می‌دارد. گیو داشت تنگ زینش را بر نافم سفت می‌کرد. رهام سنان و کمان و کمند او را برمی‌گرفت. گرگین با دست و پا چلفتی محض داشت سگک سیمین دوالی را که سام در جنگ با سگساران بر میانه داشت، بر کمرگاه او سفت می‌کرد. درِ قورخانه گشوده شده بود و زواره که همواره نگهبان سپاه و پناهِ برادر بود داشت زابلیان را به آرایش اعزام می‌چید تا وقتی جارِ کرنا برمی‌خیزد، سیل سلحشوران به خیزه درآید. در حوالی دشتِ کارزار، رستم در حضور سپهسالار طوس دست به بدعت زد و دستوز اتراق داد و اززواره که سرِ طایفه‌ی زابلیان بود خواست که تا پایان این دقمصه تنها به کلام برادر دل بندد و با خیمه و خرگاه و بار و بنه در همین ایستگاه توقف کند و خود پرخاشجو، گرز گاوسر را به زین و کمان را به بازو و سپر چینی را بر گردن انداخت و رو به میدانی گذاشت که نوباوه‌ای تورانی با یال و شاخ و سینه‌ی فراخ و پوسخندی که انگار بر لبان زال نشسته است، انتظارش را می‌کشید.
چندی چشم در چشم هم دوختند تا همچنان که پوسخند از لبان کودک گم و گور می‌شود لبخند بر لفچه‌ی چرمه‌اش بنشیند که نوازش خواه، چشم در چشمان من دوخته بود. رستم بود آن که نگاهش را دزدید و خواست تا عرصه‌ی کارزار را دور از انظار برپا کنند.
پرتوی بر پیشانی‌اش نمی‌تابد وقتی سهراب را الکنی می‌یابی که راضی به رضای پیلتن گفت: در میدانی که ما شلتاق خواهیم کرد، هیچ سگ و سوتکی نباید بتازد تا وقتی که به یکی مشت من، یال کهنسالت به ستوه خواهد آمد، احدی نیباشد تا ناله‌ی ترا بشنود.
رستم افسارم را به شگردی تاباند که دانستم باید محیط آوردگاه را به چپ بچرخم و کنار باریکه آبی بایستم که تا برهوت جاری بود و صدایش را بشنوم که خطاب به تورانی گفت: اگر در پی این باریکه روانه شوی به برکه‌ای خواهی رسید که تنها یک جنازه را می‌تواند در خود غسل بدهد.
سهراب سرخوش گفت: ولی ایران خشکسالتر از آن است که بتواند مرا در خود آبکش کند.
رستم گفت: ایران سرزمین پهناوری است ولی اگر بتوانی از کنار آن آبگیر بی پرداختِ جان‌بها بگریزی، می‌توانی دیگر نه از مرگ بهراسی و نه از کابوسی به نام زندگی.
سهراب عنان چرمه را به راست پیچاند و با پوسخندی که این بار انگار بر لبان تهمینه نشسته باشد، چار نعل به انتهای جوئی تاخت که انگشت اشاره‌ی رستم آن جا را آبگیر مرگ نامیده بود. دشتی پوشیده از خارِ گز که جوی در آن جا برکه‌ی کوچکی را ساخته بود. سهراب از چرمه پیاده شد و کف دستش را از آب برکه پر کرد و پرسید: در سرزمین پهناور تو، آب همه‌ی جوی‌ها چنین تیره و دمغ است؟
رستم پرسید: گرفتار در قید کدام شرارت بودی وقتی دژ سفید را تیره و یک هجیر دمغ را به اسارت بردی؟
سهراب گفت: من کودکی هستم که هنگام خروج از خانه به مادرش قول داده است که برای یافتن پدرش که به گفته‌ی هجیر اکنون در نخجیرگاه‌های زابلستان عیاشی می‌کند، پا به سرزمین شما بگذارد و تا دروازه‌های سیستان بازیگوشی کند.
رستم گفت: تو کیستی که هنوز نیاموخته‌ای که بر اندازه‌ی دسترس خود سخن بگوئی؟
سهراب گفت: دوازده سال است که مادرم وقتی می‌خواهد توشه‌ی شیر و شهدم را بدهد، سهراب خطابم می‌کند.
رستم خواست تا سهراب نام مادرش را بگوید.
سهراب گفت که نام مادرش را تنها نزد پدر به زبان خواهد آورد.
از این همه سردی و چم و خم که در تکلف رستم می‌بینم دلغشه می‌گیرم. با غیظ پا به پهلویم زد و با ریشخند پرسید: می‌لرزی؟
گفتم: رعشه‌ام از بی‌مهری است که می‌ترسد.
سهراب بازوبندش را نشان داد و گفت: تو این یادگار او را نمی‌شناسی؟
نمی‌دانم از که شرم کرد وقتی سر به زیر گفت: من غلامی هستم که تاکنون سرور خود را ندیده است.
سهراب گفت: در ایران غلامان همه این گونه تنومند و سربه‌زیرند؟
رستم گفت که او چندصباحی بیش نیست که از زردکوه به خدمت دربار درآمده است.
سهراب گفت: اگر یکی از میان شما خالویم ژنده‌رزم را نکشته بود بی‌شک تاکنون پدرم را شناسائی کرده بود چون این طور که پیداست انگار این فقط هجیر نیست که لبانی راستگو ندارد.
رستم گفت: اگر راست می‌گوئی نه دروغ پس بد رگِ کهنه‌کاری چون هومان و بارمان در قلبگاه سپاهت چه می‌کنند؟
سهراب گفت: بی‌تردید مورخان از کس و کارِ افراسیاب به عنوان نخستین قربانیانِ دیدارِ رستم و سهراب یاد خواهند کرد.
رستم پاشنه‌خیز که کرد این بار از راست به چپ چرخیدیم تا در برابر سهراب مثل مرغی نک به چینه بزند و بگوید: به سمنگان بازگرد و دست او را از جانب ما ببوس.
سهراب گفت: ولی من از جابلسا به جابلقا نیامده‌ام که حالا به سمنگان بازگردم تا بر دست‌های مادرم نقشی از لبان یک زردکوهی را برجانهم.
رستم این‌جا بود که دیگر هرگونه احتیاج به احتیاط را بی‌فایده دید و گفت: پس از جان من چه می‌خواهی؟
سهراب گفت: آمده‌ام تا در کنار تو اداره‌ی جهان را به علیاحضرت مادرم واگذار کنم.
رستم پرسید: این توقعات را شخص تهمینه از تو درخواست کرده است؟
سهراب با قهقهه گفت: طبق یک روایت سمنگانی، کودک که بتواند تا قبل از دوازده سالگی، مادرش را با جنگ به سلطنت برساند حکماً لکنت زبانش رفع خواهد شد.
رستم گفت: آیا هزینه این درمان را باید خزانه‌ی ایران بپردازد؟
سهراب گفت: کاوس همان‌قدر نابکار است که افراسیاب.
رستم پرسید: پس شاه و میهن تو کجاست؟
سهراب گفت: جهانی وطن من است که علیاحضرت مادرم بر آن سلطنت می‌کند.
رستم گفت: ولی ایرانیان یک شاه تورانی را بر نخواهند تافت.
سهراب گفت: ولی رودابه هم یک ایرانی است که سالهاست بر سیستان حکومت می‌کند.
رستم با لبخند گفت: ولی او شهربانوست و نه علیاحضرت مادرم.
سهراب گمانم برای استحکام گره‌ی لبخند پدر بود که گره از بند زره گشود و لکنتش بیشتر گفت: اگر در کنار ما باشی همه چیز میسر خواهد شد.
رستم گفت: این یعنی خیانت!
سهراب پرسید: به کاوس یا تهمینه؟
رستم گفت: اگر ریسمانی که یک ملت را به هم می‌پیوندد، غمهای مشترک نبود شاید بیشتر امیدوار می‌شدم که هنوز زمان آن نرسیده است که واقعه‌ی سمنگان را به یک رویای سپری شده واگذار کنم.
سهراب گفت: در این صورت از آینده کابوسی خواهی ساخت که برای دیدارش نیازی به زیج هندی نخواهد بود.
رستم از من پیاده شد تا او نیز چون سهراب کنار برکه بنشیند و این مجال برای چرمه فراهم شود که به سوی من یورتمه رود و مرا به این صرافت بیندازد که اگر جنین فاقد حافظه است پس چگونه می‌شود که طفلی که حتی صدای نفسم را نیز نشنیده است دمای همخونی را از یال و گردن و کشاله‌ی رانم بو می‌کشد؟
رستم ریگی را به برکه انداخت و به دوایری چشم دوخت که بر سطح آب جاری شد. آخرین دایره که به کناره رسید چرمه دهانش را گشود تا درخشش لعلی را نشانم دهد که زیر زبان پنهان کرده بود. رستم گفت: آن که با تو همباز شود حتی نامش را نیز به کوری خواهد داد.
سهراب با اشاره به من که داشتم سرتاسرین چرمه را می‌لیسیدم گفت: ولی کوری که نمی‌تواند مهری را ببیند که رخش دادر نثار چرمه می‌کند باید فوراً عصاکش خود را احضار کند.
رستم گفت: وقتی کودکی قصد جهانگشائی می‌کند جهان اگر شاخه‌ی مهر را نشکند تاوان سنگینی را خواهد پرداخت.
سهراب گفت: جهان در مشت من است ولی اگر تو بخواهی در حضور علیاحضرت مادرم شاخه‌شکنی کنی به این شبهه دامن خواهی زد که روزی که پهلوی رودابه دریده شد یک قولار آغاسی پا به دنیا نهاده است.
رستم سر را طوری تاباند که به دلم نشست و پرسید: مادرت هنوز فرق نان و انبان را به تو نیاموخته است؟
سهراب کلافه گفت: همه‌ی دوازده سالگانی که در سایه‌ی مادر قد می‌کشند می‌دانند که در کلاه پدرانی که ادب در بساط کرده‌اند، خلط هم نباید بیندازند.
به تصویر رستم در آبگیر می‌نگرم که دست به قبضه گفت: آیا اگر وراج‌ها خود را سزاوار تنبیه نمی‌یابند برای آن است که گوش شنوائی ندارند؟
سهراب پرسید: داری مرا به جنگ می‌خوانی؟
رستم پای در رکابم نهاد و گفت: بدبختانه حد فراق این جاست که ما به دو دربار و به دو ملتی تعلق داریم که دلبستگی‌هایشان متفاوت است.
خطا نکرده نباشم وقتی سهراب از رستم خواست تا تلقی‌اش را از همخونی بگوید در صدایش یک هوا بغض بود.
رستم تازیانه کشید و گفت: در برابر مفهوم ملت، خانواده یک کفترخانه‌ی متروک محسوب می‌شود.
و خطی از زخم بر صورت سهراب نگاشت. سهراب با خوشخوئی دوال را یک سوراخ سفت کرد و بر چرمه نشست. دست‌ها به نیزه رفت تا در پرتاب راه باطل طی کنند و بر ریشه‌ی خار نشینند. تیغ‌های هندی که از نیام درآمد چنان جرقه‌هایی ریخت که از شمشیرها جز براده نماند. عمودِ گران تنها توانست بازوی جنگاوران را خسته کند. نوبت به کمان که رسید خدنگ‌هایی که به زه نشست نه به جوشن سهراب خلید و نه در ببر بیان ماوا گزید. پسین بود و تشنگی زبانشان را چاکیده کرده بود که رستم جنگ را دستِ پیش گرفت ولی قبل از آن که به کُشتی بیاویزند سهراب بود که گفت: کاش می‌توانستم دو دستِ ستیزه‌ات را ببندم.
رستم دستش را از زخم پیشانی خونالود کرد و گفت: کار صلح دیگر خوار و دشوار شده است.
سرشاخ شدنشان به هل دادن دو شتر فحل که با هم سرشاخ شده‌اند گذشت. مایه‌ی یه پا دو پا هیچ‌کدام را کله پا نکرد. رستم با خیزه‌ای رفت تا سهراب را جاکن کند ولی بخت لاغرش نتوانست از او در تله‌ی بارانداز سهراب محافظت کند.
سهراب گفت: آیا پیروزی بر سالدیده‌ای که به هن و هن افتاده است فتح محسوب می‌شود؟
رستم تا برای فرار از بارانداز به قفل قیصر متوسل شود آه از نهادش درآمده گفت: آن که بتواند اشک مادرم را درآورد هنوز از مادر زاده نشده است چون رودابه حتی بر جنازه‌ی سام هم نگریست.
سهراب گفت: خوشبختانه علیاحضرت مادرم همیشه به من گوشزد کرده است که به کسی که نمی‌تواند گریه کند، اعتماد مکن.
رستم گفت: این اندرز ملوکانه را هیچ‌گاه فراموش نکن!
سهراب پدر را از کنده‌ی بارانداز به کُنده‌ی یزدی‌وند انداخت و گفت: پهلوانی تا آن گاه که هدفی جز خودخواهی را دنبال می‌کند دیدنی است وگرنه به کوری مبدل می‌شود که به کائنات با چشم غره می‌نگرد.
رستم چون فاخته‌ای که از چنگ کرکس می‌گریزد، خود را از چنگال سهراب رهانید و در موضع ضعف گفت: اگر زور سه شتر را از تو بگیرند آن‌گاه کودکی خواهی شد که اگر نزد پدر بماند پادشاه سیستان خواهد شد.
سهراب گفت: من دُردانه‌ی الکنی هستم که هنوز نمی‌داند که چگونه می‌تواند تا به شیر مادرش پشت کند.
رستم در شترغلت گفت: من برای بوسیدن دست تهمینه آماده‌ام ولی در صف خدمه‌ی دربار او نمی‌ایستم.
سهراب سگک را کشید و رستم چون میشی که نمی‌تواند از چنگال گرگ بگریزد در سگک سهراب ناله کرد و پشت به خاک داد. سهراب اگر از سنت جاری پیروی نکرد و زانو را بر گردن رستم ننهاد تا انعکاس غروب را در تیغه‌ی خنجر به او نشان دهد از حیاپائی بود تا این امکان برای مغلوب فراهم شود که از مرگ مقدر برخیزد و با تکانیدن خاک، سوی فریب بازگردد و بگوید: در سمت ما رقیب باید دو بار پشت حریف را به خاک بمالد.
صدای سهراب وقتی داشت رو به لشکرش می‌تاخت در کوه پیچید: انگار این فقط هجیر نیست که دروغ می‌گوید بلکه این ایرانیان هستند که ناف‌شان را با دروغ بریده‌اند.
۱۹
از تساهلش حیرت کردم وقتی او را دیدم که با جبه‌ی سفید و دستار نغز، چنان کار را خوار گرفته است که انگار آمده بود تا در کنار برکه سفره به صحرا اندازد و نحسی سیزده را به در کند.
رستم گفت: چنان تردماغی که جوشن از کفن پوشیده‌ای!
سهراب -نفهمیدم از کجا- یک خیگ و دو پیاله را پیش آورد و گفت: با آن که صورتم از دست تازیانه‌ات تا صبح سوخت ولی صبوحی را به یاد زنی سمنگانی خواهیم نوشید که او هم چون ما دیشب را خوب نخوابیده است.
رستم گفت: ولی بیرق‌هائی که از دور چون لکه‌های سرخ و زرد و بنفش در باد تکان می‌خورند به دو لشکر متخاصم تعلق دارند که چشم به نتیجه‌ی این جنگ دوخته‌اند.
سهراب جامی لبالب را به طرف او گرفت و گفت: بنوش تا من هر دو دسته را روانه‌ی خانه‌هایشان کنم.
رستم زیر پیاله زد که ریخت و بدعنق گفت: من برای لهو و لغو و صبوحی، آهنینه قبایم را نپوشیده‌ام.
سهراب هم از غیظ بود که پیاله را انداخت و پوز به خیگ نهاد تا دلِ سیر، سیب گلویش قل‌قل کند: این که می‌گویند مهر می‌تواند حتی در دل ابلیس هم رخنه کند، حرف مفت است پدر؟
رستم گفت: به سمنگان بازگرد و انتخاب را بر ما تحمیل مکن!
سهراب این بار تا خرخره‌ی خیگ را نوشید و گفت: آیا پدری که بوی مهر از کلام او نمی‌آید، همان رستم دستانی نیست که با اُلدرم‌بُلدرم‌هایش به انتخاب اجامر تیسفون درآمده تا محبت را فدای مصلحت کند؟
رستم گفت: با این رفتار و گفتار به پساب کف‌آلوده‌ی نهری می‌مانی که به فاضلاب گذشته می‌ریزد.
سهراب با چشمانی سرخ و پلک‌هائی مرطوب خندید: آیا فاضلاب گذشته درکِ امروزینی از «رویای سپری شده» ی دوشین است؟
و روی پاشنه چپ سکندری خورد که از چشم چرمه هم که با هر نگاه از اندوهم غم تازه‌ای می‌سازد، دور نماند.
شراب سرِ سنگینش را روی سنگی نشاند تا به سکسکه بیفتد.
رستم گفت: تنها خور تنها غثیان می‌کند.
سهراب گفت: گفتارت بیشتر شبیه قی کردن است، یالانچی پهلوان!
رستم گفت: تو غره‌تر از آنی که بدانی از پلنگ هم تنها چرمش باقی می‌ماند.
سهراب برخاست و رو در رو گفت: می‌خواهم ترا حیوان بنامم ولی در حضور رخش و چرمه، شرم می‌کنم.
و آشکارا تلو زد. رستم دست زیر کتف او برد. سهراب سر بر دوش پدر نهاد و رو به سمنگان شانه‌هایش لرزید. رستم فرزند را تنگ در آغوش گرفت و گل و گردن او را بوئید. سهراب به هق و هق افتاد. رستم اگر دستش به سمت قبضه نمی‌خزید، بی‌شک او هم به تندیسی می‌مانست که به ایران نظر دوخته است.
شانه‌های سهراب از لرزه افتاد و با بهت گفت: پدر!
رستم چانه سهراب را گرفت و گفت: مگر علیاحضرت مادرت نگفت که به کسی که تاکنون اشکی را بر گونه‌هایش خشک نکرده است اعتماد مکن؟
سهراب خنجر را از جگر بیرون کشید و همراه با خونی که فواره زد گفت: دلم دارد برای تهمینه در خونی گرم می‌جوشد، زردکوهی کثیف!
و به خاک افتاد و خارگزی را در مشت فشرد.
چرمه سم به خاک می‌کوبد و با یال پریشان و هر شیهه‌ی سوگی که می‌کشد، سوارش را یک بار دور می‌زند تا بعد لفچه بر پیشانی سردی بگذارد که در قلمرو مردگان دیگر شراب گرم در شریانش نمی‌جوشد.
۲۰
تابوت زر دوز را که از شتر به زمین نهادند آن که قیِ چشمانش دیگر نه با اشک پاک می‌شود و نه با آب فرات، تابوت را می‌گشاید. اکابر و ملکزادگان به رسم عزا با گشودن دوال از کمر در برابر کوهی که به کفن برازنده نیست، زانو می‌زنند. در ذلت رستم هیبت پلنگی را می‌بینم که برای حفظ کنام، طفل خود را دریده است ولی از کراهت آن به خود نمی‌بالد و اگر ناسربلند کرانه می‌گیرد برای آن است که بگذارد تا زال و رودابه نیز سام نریمان راببینند که خسته از جنگ با سگساران به زابل بازگشته است تا ساعتکی در تخت خود بیارمد و من هم که یک پدرم، اولادم چرمه را می‌بینم که با یالی بریده و زینی واژگون وارد سمنگان می‌شود و اهریمن که بر روی زمین پرسه می‌زند، تهمینه را می‌بیند که زبانش پر از کیفیت ملتهب کلماتی است که جز ناله آوازی ندارند و بیهوده می‌کوشد تا بر این ماتم نامی بگذارد و اهورامزدا که در آسمان‌هاست از زمین و زمان کلافه شود.
۲۱
هجوم دهقانانی که از بلوچستان خود را به زابل رسانیده‌اند ششدر حیرتی بر پا کرده است. ابتدا دخمه‌ی تیره را با شراب ده و دو ساله شستند و سپس راه را برای دوازده غلام تاتار گشودند تا دوازده کوزه عسل را در دسترس میت بگذارند. در آستانه دخمه، زال از اسب کهرش که نژادی مصری دارد پیاده شد تا چشم در چشم رستم یگوید: جنایتی را که دو دربار بنیه‌ی ارتکابش را نداشت به دست تو انجام شد.
و تا وقتی که دو قطره اشک، قی چند شبه را مرطوب نکرد، نگاه از آن متانت مبتذل برنگرفت. دسته‌ی کنیزکان اندلسی که قوزک‌هائی زیبا دارند و در دست هر کدام یک دسته سوسن است، شهربانوی سیستان را که گریبانش حالا دیگر جائی برای چاک ندارد تا دخمه همراهی می‌کنند تا رودابه برای آخرین بار بر زخم جگر سهراب بوسه زند و پلک‌های نوه‌ای را ببندد که زندگی نتوانست مرگ را از او بپراکند. زال شمشیر فیروزه‌نشانش را که آهنگران کابلی آن را سه ده روز در کوره تفته بودند و جهاز رودابه از خانه‌ی مهراب بود از نیام کشید و در دخمه نهاد. انبوهی هیمه از عود و خاک از عنبر را به آتش کشیدند تا نشسته بر تخته سنگی که سایبان دخمه است و همراه با نوای بلوچ دونلی نوازی که شیر محمد اسپندارش می‌خوانند، دوازده دخترک نوبالغ رومی -لابد باز به عدد سن سهراب- توسط دوازده غلام بربر به نفط و آتش کشیده شوند.
در میان ضجه‌ی دخترکان و شیون دونلی و زابلیانی که اشک پلک‌هایشان را به سرآستین می‌مالند درِ دخمه را ملاط اندود می‌کنند.
۲۲
گمانم برای اسبی که یک هفته بعد از آن اولادکُشون، تازه به اصطبل سفیدباشی رسیده است، این نمایشِ آوارگیِ محض باشد که در حضور زن و زنبیل -ایستاده- چرت نامرغوبی بزند و در خواب ببیند که دارد در مسیر زابل می‌تازد و آهنگ خال‌توری را با سوت می‌زند تا بعد باز از فرط خستگی، دم چاپارخانه‌ای توقف کند که در دامنه‌ی جنوبی البرز می‌نمود. اسبم که نمی‌دانست من هم یک اسبم، در طول راه مدام غُر می‌زد که اگر خداوند سفله‌ای به اسم انسان را بر اسب نشاند برای آن بود که بتواند او را چون سگی پاسوخته از هر دروازه‌ی بازی گذر دهد. پس برای آن که انسانی رفتار نکرده باشم او را زیر درخت انجیری بستم تا از گزند آفتاب ایمن باشد و خود وارد قهوه‌خانه‌ای شدم که نام یک آهوی مازنی را بر خود نهاده بود. در میان آن ازدحام فنجانکی به نام قهوه‌ی ترک می‌فروختند. توبره‌ام را روی پیشخوان گذاشتم و به نیت سفیدباشی خواستم بدانم بخاری که از این ترک برمی‌خیزد به کدام طعمی که من می‌شناسم شباهت دارد. گَسیِ بوئی را می‌داد که تنها یک بار توانستم از یال سفیدباشی بشنوم وقتی داشت زیر خیش عرق می‌کرد. آمدم -خیر سرم- همین‌ها را بنویسم ولی هنوز بند از توبره نگشوده بودم که شیهه‌ی اسبم پیچید. به سابقه‌ی سمنگان و اسارتی که این دربدری را آورد خود را به او رسانیدم. دو دختر بچه‌ی تخس که به او سنگ می‌انداختند با نهیبم گریختند. دستی بر پیشانی‌اش کشیدم و آمدم تا باز به قهوه‌خانه بازگردم ولی دیگر نه از چاپارخانه اثری بود و نه از توبره‌ی یادداشت‌هائی که روی پیشخوان جا نهاده بودم تا هراسان که چشم می‌گشایم باز سفیدباشی را ببینم که هنوز دارد گل و گردنِ تکیده و یالِ بریده‌ی چرمه را می‌لیسد و عنکبوتکم را که هنوز داشت نوک بینی‌ام را قلقلک می‌داد ولی از جیک و جاک فاخته‌ی کسل دیگر خبری نبود.
۲۴/آبان/۸۰
پورمقدم، یارعلی، ۱۳۳۰ -
یادداشت‌های یک اسب / یارعلی پورمقدم. - تهران: آرویج، ۱۳۸۰.
۴۵ص.
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
۱۷ی۴۷و/ ۷۹۹۲ ۶۲/۳فا۸
۱۳۸۰ ی۷۵۶پ
۱۳۸۰
کتابخانه ملی ایران ۲۶۰۵۶-۸۰م
* یادداشت‌های یک اسب
* یارعلی پورمقدم
* طرح روی جلد: هومن خطیبی
* چاپ اول: ۱۳۸۰
* لیتوگرافی: پام مهر ۷۵۰۰۹۳۰
* چاپ: چکاد
* تیراژ: ۳۵۰۰
* قیمت: ۴۵۰ تومان
* شابک: ۹۶۴-۷۱۷۴-۶-۸
* انتشارات آرویج: خیابان شریعتی، بالاتر از سه‌راه طالقانی، خیابان شهید کارگر، پلاک ۱۲، تلفن: ۷۵۲۵۱۶۵، تلفکس: ۷۵۳۷۰۷۶
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است
نمی‌دانم به آن چه کوچک است باید پرداخت یا به راه‌های نیمه باز بزرگ. نمی‌دانم به آن چه هست باید نشست یا به آن چه نیست، برخاست. نمی‌دانم باید به ساخته ساخت یا به نساخته سوخت، یا به سوختی ساخت یا ز سوختی ساخته شد. به میان شاهراهی باید نشسته در انتظار حوادث بود، یا در کوچه‌ها و دالان‌های تنگ، ‌ ایستاده به جستجوی حوادث. باید نشسته بود و اندیشید یا ایستاده عبور کرد و نیندیشید.
و نوشت؟ یا ننوشت؟ و اگر نوشت از چه؟ اگر نوشت کوچک را نوشت، ‌ یا بزرگ را، یا کوچک را میان بزرگ، ‌ یا بزرگی میان کوچک را؟ نمی دانم باید بود و نوشت یا نوشت و بود شد؟ ‌ نیست را نوشت یا نوشت و هست کرد؟ نمی‌دانم اصلا باید نوشت، ‌ یا گذشت و نوشته شد؟ ‌ نه، واقعا نمی‌دانم.
ولی با این حال فرقی هم نمی‌کند. آخر داستان زندگی‌ی هر ورق همان است: یادگاری‌ی قلم. دیگر هر کسی با خودش که ورق باشد یا قلم. من خواسته‌ام که قلم باشم.
کلمات نیز مانند خود ما هم تاریخچه دارند و هم شجره نامه. گاه سال ها و سال ها میان شعرا و نویسندگان دست به دست می شوند تا عمرشان به سر آید و با احترام بازنشسته شان کنند یا بهتر بگویم قربانیشان کنند به پای زایش هنری. در این میان بعضی کلمات کهنسال به سمبول های زبانی تبدیل می شوند و دراصل به حافظه ی اجتماعی و تاریخی ی یک جامعه می پیوندند. اغلب این سمبول ها در بطن خود نماینده ی یک فلسفه یا نگاه یا یک مفهوم دقیق هستند. می توان گفت اینها نگرش جاافتاده ای را خلاصه می کنند و از این رو بسیار به کار شاعران می آیند. اینگونه سمبول ها شاعر را از توضیحات اضافی خلاص می کند و درعین حال راهی میان او و فضای فلسفییی مورد نظرش به وجود می آورد. ازاین طریق شاعر می تواند لایه های معنایی شعر خود را به نگرش های کلی تری پیوند بزند و از تاریخچه ی مفهومی ی اینگونه کلمات برای بیان خویش استفاده کند.
یکی از این کلمات کهنسال که مدتی مرا به خود مشغول کرده، کلمه ی آینه است که می توان آن را یکی از مهمترین کلمات در شعر کهن فارسی، به خصوص شعر عرفانی، به حساب آورد. آینه به عنوان عنصر منعکس کننده ی حقیقت درعرفان به سمبولی برای توضیح رابطه ی خالق و مخلوق تبدیل شده است. شاعران عرفانی، مانند مولانا و عطار، به طور مکرر دل را که در عرفان عضو درک کننده ی دانش شهودی است، به آینه تشبیه کرده اند. آینه ای که هرگاه صیقل خورد و شفاف شد، می تواند صاحب دل را در خود منعکس کند. تصویری که از این انعکاس به دست می آید، در اصل من حقیقی ی عارف است که به نوعی تجلیی از خداست. پس من حقیقی تصویر مجازیی از خداست که آفریننده و حقیقت مطلق است و خود آفریده، تصویر مجازیی از من حقیقی است. عارف در آینه ی صیقل خورده ی دل خود، منشأ تصویر مجازی‌ی خویش را که من است می بیند و من خود تصویر مجازیی از خداست. پس عارف در آن آینه به طور غیر مستقیم با خالق رو به رو می شود و آن لحظه، لحظه ی کشف حقیقت و فناست. این رابطه به بهترین وجه در منطق الطیر عطار توضیح داده شده؛ هنگامی که سی مرغ با سیمرغ که درست مثل آنها و انعکاس آنها و در اصل منشأ تصویر آن هاست، مقابل می شوند.
غیر از عنصر انعکاس، چیز دیگری که به آینه اهمیت سمبولیک می دهد، مسئله ی زنگارزدایی است. آینه های فلزی برای شفاف شدن نیاز به صیقل دارند. شاعران عرفانی مراحل دشوار طریقت را به زنگارزدایی ی آینه ی دل تشبیه می کنند. آینه ی دل -که به ذات پتانسیل انعکاس را داراست- پس از صیقل به فعل، منعکس کننده می شود و حقیقت را به عارف می نمایاند.
در مورد اهمیت کلمه ی آینه در شعر عرفانی‌ی دیروز سخن بسیار رفته، ولی آنچه اینجا می خواهم به آن اشاره کنم، نقش آینه در شعر نوی امروز است- به طور خاص در شعر احمد شاملو. از نظر من شاملو در چند شعر کلمه ی آینه را از شعر عرفانی به عاریه می گیرد ولی از آن در حوزه ی عقاید غیر عرفانی ی خودش استفاده می کند. من به طور خاص به دو شعر ماهی و باغ آینه اشاره می کنم و به نقش ظریفی که آینه در این دو شعر در توضیح نگاه شاملو به عشق و حقیقت ایفا می کند.
در شعر ماهی کلمه ی آینه در بخش های دوم و چهارم به طور مکرر ظاهر می شود. در بند دوم می گوید:
آه، ای یقین گم شده، ای ماهی ی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق،
از برکه های آینه راهی به من بجو!
شاملو از ترکیب دقیق برکه های آینه برای توصیف خانه ی ماهی ی یقین استفاده می کند. او در برکه های آینه به دنبال یقیتن می گردد و می گوید که اکنون خود نیز با جادوی عشق چون آبگیر صافی، زلال شده است. این آبگیر صافی که خود دارای خصوصیت آینه گون انعکاس است، به آینه ی وجود شاعر اشاره می کند که با عشق صیقل خورده و اکنون می تواند پذیرای حقیقت و یقین باشد. یقین در برکه های آینه، که می تواند اشاره ای به خرد جهانی یا دل جهانی باشد، وجود دارد و تنها به دلی زنگارزدوده راه پیدا می کند. در بخش پایانی ی این شعر، یقین به شکل زنی با آینه ای در دست وارد می شود:
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم
من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:
-، آه، ای یقین یافته، بازت نمی نهم!،
در اینجا برخورد شاعر با خود در آینه ای که در برابرش ظاهر می شود، بی شباهت با برخورد عارف با من خویش در آینه ی دل نیست. آینه ای که با عشق صیقل یافته و اکنون حقیقت را می نمایاند. جمله ی پایانی ی شعر، لحظه ی کشف حقیقت را با بانگ پر شور و شعفی توصیف می کند. استفاده از آینه در این شعر بی مورد نیست و شباهت نگاه شاملو با عرفان بسیار جالب توجه است. ولی آنچه که شاملو را عارف نمی کند، تعریف متفاوت او از کلمه ی کلیدی ی عشق است. پیش از توضیح بیشتر می خواهم در اینجا به چند سطر پایانی ی شعر باغ آینه اشاره کنم:
چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم.
آینه ای در برابر آینه ات می گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.
دو آینه ای که در برابر هم قرار می گیرند، تصویر یکدیگر را تا بی نهایت یا ابدیت در خود منعکس می کنند. تصویری که در هر یک از این آینه ها می افتد، نه تنها تصویر آینه ی دیگری است که در برابرش قرار گرفته، بلکه تصویر خود آینه در آن آینه ی دیگر هم هست. پس هر آینه، هم خود را و هم آینه ی دیگر را در خود منعکس می کند. شاعر زنگار روحش را صیقل می زند و سپس آینه ی زلال خود را در برابر آینه ی زلال دیگری قرار می دهد و در این میان ابدیتی می سازد. این تعریف شاملو از عشق زمینی یا عشق آدم به آدم است. او خدا را از معادله حذف می کند و آینه ی دل خویش را به جای آن که مانند عارف به سوی خدا بگشاید، به سوی معشوق زمینی می گشاید.
حال به بند آخر شعر ماهی بازمی گردم. آینه در دست برهنه ای است، زلال چون روح آب، که با گیسوی خزه بو از برکه های آینه آمده است. اینجا باز شاعر آینه را به دست معشوق زمینی می دهد. عشق در شعر ماهی، نه عشق به خدا، که عشق به انسان دیگری است. شاملو زنگار آینه ی دل خویش را نه با عشق به خدا، بلکه با عشق به معشوق زمینی ی خویش، می زداید و سپس آن را در برابر آینه ی معشوق قرار می دهد. تقابل دو آینه یعنی تجلی ی من و تجلی ی معشوق زمینی در هر آینه. شاملو این تقابل را لحظه ی تکامل عشق و روشن کننده ی حقیقت می داند. او عناصر عشق عارفانه را قرض می گیرد تا عشق زمینی ی خویش را به همان اندازه روشن کننده و کامل جلوه دهد. محور اصلی ی این تناسب استفاده از کلمه ی آینه است.
زیرکی ی شاملو در استفاده ی به جا از کلمه ی جاافتاده ای مانند آینه، لایه های معنایی ی شعراو را به شعر کهن فارسی، به خصوص حافظ وعطار، پیوند می زند. او از این کلمات برای بیان عقاید مشابه ولی نه یکسان خویش استفاده می کند و به نظر من زیبایی ی کار درست در همین جاست.
..... بی صبرانه می کوشد تا به حقیقت وجود خود و دنیایش پی ببرد... گاه دچار توهم می‌شود....وجود خود را سوال می کند... به دیده ها شک می‌کند و نا دیده‌ها را می‌نگرد.... ابدیت را می خواهد... هستی را زاده ی نیستی می پندارد و نیستی را زاده ی هستی... عدم را می جوید... بارها و بارها همان سوال آشنا را می پرسد و هزاران دنیای نو می آفریند....آفرینش و آفریننده... انسان زاده ی واژه‌ای کوتاه و بی کران است....انسان زاده ی چراهاست... آرزوی کمال...
متاسفانه هرگاه سخن از فلسفه‌ی سیاسی وعلوم سیاسی به میان می‌آید ناخوداگاه این دو گرایش نظری را هم معنای سیاست می پنداریم. گرچه فلسفه‌ی سیاسی وعلوم سیاسی با دنیای سیاست ارتباطی تنگاتنگ دارند اما یکی دانستن‌شان با سیاست صحیح نیست. همان گونه که از نامش آشکار است علم سیاست یا علوم سیاسی برای تحلیل مسائل سیاسی- اجتماعی از روش علمی () استفاده می کنند. این گرایش نظری که روشی نو پا و جدید برای درک مسائل سیاسی- اجتماعی است و با تکیه برتجربه و آمار به تحقیق درمورد مسائلی چون فقر و توسعه، توسعه‌ی پایدار ()، روابط بین الملل و جهانی شدن ()، تاثیرصورت‌های مختلف حکومتی برجامعه، قوانین بین المللی، استقلال و سلطه و ناسیونالیسم، جنگ وصلح و حقوق بشر می پردازد.
فلسفه ی سیاسی گرد پرسش ها یی چون ارتباط فرد با جا معه، صور حکومت، دولت، سیاست، قدرت و طبیعت قدرت، قانون و قانونمندی می گردد. قبل ازآن که درباره‌ی هدف و چگونگی‌ی برخورد فلسفه ی سیاسی یا پرسش هایی از این قبیل صحبت شود، لازم است راجع به مکان و زمان پیدایش این گونه حکمت توضیحی مختصرداده شود. فلسفه ی سیاسی درغرب زاده شد و هیچ گاه مورد عنایت و توجه خاص اندیشمندان جهان شرق واقع نشد. ازمیان اندیشمندان جهان شرق تنها فارابی مفصلا به فلسفه ی سیاسی پرداخت و ابن سینا به نوشتن چند جزوه‌ی کوتاه در این باب اکتفا کرد. دلایل عدم توجه به فلسفه ی سیاسی در شرق بسیارند و این چند سطر مجال بررسی آن عوامل را نخواهند داد. فلسفه ی سیاسی در یونان باستان و به هنگام برخورد گونه های مختلف حکومتی ی دولت- شهرها ی (-) یونان به عنوان حکمتی مستقل شناخته شد. پرینس اثر مکیاولی، مهمترین و تاثیر گذارترین کتاب فلسفه ی سیاسی است که مقام سیاست را بالاتر از اخلاق و هر چیز دیگر دانسته است.
از جمهور افلاطون تا سیاست ارسطو، از شهر خدای آگوستین تا پرینس مکیاولی، از لاک تا مارکس و هگل... از دوره ی قدیم تا دوره ی میانه، و از دوره ی میانی تا دوره ی جدید اندیشه ی سیاسی در تکاپو است تا راهی به مقصودش بجوید. مقصود فلسفه سیاسی رهنمون کردن انسان و در اکثر مواقع جوامع بشری به سوی سعادتمندی ست. فیلسوفان و اندیشمندان سیاسی‌ی جهان غرب و شرق کلید این معما را نخست در ادراک فطرت و طبیعت انسان می یابند و سپس به نگارگری مدینه ی فاضله ای که دارای انطباق و هارمونی با طبیعت انسان است می پردازند. هنگامی که اندیشمند مبانی ی فکری ی خود را بنا می کند، با بینش فلسفی منطقی ی خود مدینه ی فاضله و چگونگی ی دستیابی به آن را با مخاطب در میان می گذارد. نکته ای ظریف که در فلسفه ی سیاسی دارای اهمیت فراوان و غیر قابل کتمان می باشد چگونگی ی سیر فکری از مبدأ به مقصد است. در انتخاب مبانی ی فکری (مبدأ) به نظر می رسد فیلسوفان از قید و بندهای گوناگون تا حدود زیادی آزادند و و پی ریزی ی شالوده ی ساختمان اندیشه ی‌شان بیشتر پیرو سلیقه است. اما نتیجه ی سیرشان (مقصد) در دنیای اندیشه تابع توانستن است نه خواستن. مثلا اگر مابعدالطبیعه را ملاک جستجوی حقیقت هستی و طبیعت انسانی قرار دهیم، طبیعتن راهکرد و دستاودر این کنکاش نیز تحت تأثیر مستقیم پیش فرض ها قرار می گیرد. اما اگردر زیربنای این جستجو اصول ماتریالیسم را جایگزین مابعدالطبیعه کنیم، به اجبار نتیجه‌ی حاصله با دستاورد متاثر از دید متا فیزیکال یکسان نخواهد بود. بینش و جهان بینی ی فیلسوفان دوره ی میانه ضامن مقبولی برای این مدعا است که به خوبی تاثیر انتخاب مبانی ی فکری بر نتایج حاصله را نشان می دهد. فیلسوفان دوره ی میانه هم زمان با اقتدار دین مسیحیت می‌زیستند. در نتیجه از بین بردن تناقضات بین فلسفه و دین مهمترین مشغله‌ی ذهنی‌ی فلسفه ی سیاسی در این دوره شد. دردوره‌ی میانی بسیاری از اندیشمندان غرب کوشیدند تا پلی از آ تن به بیت المقدس پی بریزند. پلی که عقلانیت و وحی، فلسفه و دیانت را به طور مشترک و هم زمان به یکدیگر متصل کند. فیلسوفان دوره ی میانه با توجه به عقاید مسیحی‌ی خود چاره ی وصال و حقیقت را تا حدودی خارج از حیطه ی عقلانی تصور کرده اند و وحی الهی را کلید این معما دانسته اند. به همین دلیل فلسفه ی سیاسی‌ی ایده ال آنها نیز محتاج به ارتباط با قدرتی ماورای انسان بود. در فلسفه ی سیاسی‌ی این هنگامه، اخلاق جایگاه برترین را یافت و بر خلاف دوران یونان مأبی، نظر تابع تجربه شد. رابطه ی انسان با خدا به ارتباطی مخصوص و دو طرفه تبدیل شد و انسان جایگاهی فراتر از دیگر مخلوقات یافت. مراد از این مثال اینم بود که انتخاب سلیقه یی مبانی‌ی اندیشه و تأثیر مستقیمش بر روند فکری و طراحی مدینه ی فاضله درفلسفه ی سیاسی نمایان شود.
آنچه به اجمال گفته شد، گر چه تعریفی شتابان از فلسفه ی سیاسی است و صلاحیت و قابلیت ژرفانگری‌ی فلسفی را ندارد، اما در دل خود حقیقتی نهفته را حامل است. گر چه درطول تاریخ فلسفه ی سیاسی به سیاست به عنوان وسیله ای برای دستیابی به سعادت نگاه شده است، امروزیان سیاست را نماد سیاهی و آلتی در اختیار سیاست پیشگان می پندارند که هر روز از فضائل فطری بشر دورتر می‌شود. اما فلسفه ی سیاسی چون گذشته، در جستجوی حقیقت انسانی ست و مقصودش همان مقصود ازلی. سیاست عملی است ولی فلسفه‌ی سیاسی وعلوم سیاسی، نظری. فلسفه‌ی سیاسی وعلوم سیاسی انسانی اند، چرا که سرچشمه‌شان اندیشیدن برای بهبود جهان و انسان است. و سیاست.... گویند: پدر و مادرندارد!
انتخابات استان انتاریو، مثل هر انتخابات دیگری در امریکای شمالی، شامل مقداری وعده و وعید بود، مقداری انتقاد و به مضحکه کشیدن رقیب، سفرهای نمایشی به مدارس و خانه های سالمندان و شرکت در میزگردهای مختلف.
در این انتخابات هم مثل هر انتخابات دیگری در امریکای شمالی، رقبا با تکیه بر ناکامی‌های حزب حاکم به وی تاختند، جدا از اینکه این ناکامی‌ها بلای آسمانی باشد مثل سارز، یا بلای زمینی باشد مثل قطع برق.
در این انتخابات هم مثل هر انتخابات دیگری در کشورهای صنعتی، نصف مردم اصلا کوچکترین علاقه‌ای به موضوع نشان ندادند و نصف دیگر آنقدر علاقه مند نبودند که پای صندوق‌های رای بروند. جوانان هم گفتند سیاستمداران بهترین دروغگویانی هستند که می‌شناسیم.
در این انتخابات هم مثل هر انتخابات دیگری در این طرف‌ها، به جای شعارهای کلی در باب آزادی و استقلال و دموکراسی و مهار فساد اقتصادی، به شعارهای جزئی در باب افزایش بودجه آموزش و بهداشت و فراهم کردن کار برای مهاجرین و اینکه مالیات کم می‌شود یا ثابت می‌ماند، ‌ سیاست نامزدها در قبال نرخ بیمه ماشین و قول آسفالت کردن جاده‌ها، پرداخته شد.
در این انتخابات هم رسانه‌ها مقداری آگهی گرفتند، مقداری محاسبه و مصاحبه کردند، مقداری تحلیل کردند و مقداری پیش بینی و جمع بندی. یکی از کاندیداها می‌پرسید تا به حال مانیکور کرده ای یا نه و یکی دیگر می‌پرسید تو هم سگتان را می‌بری گردش یا نه.
در این انتخابات هم خانواده‌های دور و نزدیک نامزدها، عکس آن‌ها را روی تابلوهای چوبی کوتاه جلوی چمن خانه کاشتند و از رنگ نارنجی ()، سبز (حزب سبزها)، قرمز (لیبرال‌ها) و آبی (محافظه کارها) می‌شد فهمید توزیع فامیلی‌ی احزاب در سطح شهر چگونه است.
در این انتخابات هم بعد از برگزاری، رئیس حزب حاکم شکست خورده سخنرانی‌ی خداحافظی کرد و گفت که مردم تغییر را انتخاب کرده‌اند و وی به این درخواست احترام می‌گذارد و تن می دهد (این جمله همان قدر که اینجا کلیشه‌ای است، برای جهان سومی‌ها معنی دارد).
در این انتخابات هم جشن پیروزی در دفتر مرکزی‌ی حزب پیروز (لیبرال‌ها) برگزار شد و در حد یک شوی تلویزیونی، رهبر حزب برنده ضمن سلام و علیک و روبوسی با سیصد، چهارصد نفر از فک و فامیل و رفقا، از همه به خاطر حمایتشان تشکر کرد و خانوم بچه‌ها هم پشت سرش روی سن صف کشیدند و بقیه برایشان هورا کشیدند.
در این انتخابات هم فکر می‌کنی که در آن سوی دنیا کسی اعتقاد ندارد که حکومت‌ها برای رای مردم ارزش قائل می‌شوند (هر چند نادیده گرفتن آن روز به روز سخت‌تر می‌شود) و در این سو هم سیستم و برنامه‌ریزی‌های دراز مدت جدی‌تر از آن است که بخواهی به همه‌ی وعده‌های نامزدها دل خوش کنی و دست آخر با این سوال باقی می‌مانی که واقعا رای مردم در تعیین سرنوشتشان چقدر تاثیر دارد؟
در جلسه‌های ایرانی‌های دانشگاه تورنتو گاهی مواقع حضور یک دانشجوی آمریکایی جلب توجه می‌کند. اسمش چاد لینگ وود است و در دنور کلرادو به دنیا آمده است. لیسانسش را در خبرنگاری و فوق لیسانیش را در اسلام‌شناسی گرفته است و اکنون مشغول گذراندن دوره دکترای زبان فارسی و تاریخ ایران از دانشکده خاورمیانه‌شناسی دانشگاه تورنتو است. چاد تابستانی که گذشت سفری داشت به ایران. این گفت‌و‌گو را به بهانه این سفر با او ترتیب داده‌ایم. اگر چه چاد فارسی هم صحبت می‌کند ترجیح دادیم گفت‌وگو را به انگلیسی انجام دهیم تا مبادا نکته‌ای از قلم بیفتد. آن چه پیش رو دارید ترجمه این گفت‌گوست. ما ایرانیها وقتی به اینجا (آمریکا و اروپا) می‌آییم یک چیزی که برایمان خیلی جالب و مهم است سطح آگاهی مردم از کشورمان ایران است. به نظر تو مردم اینجا از ایران چه تصوری دارند، اصلا چقدر آگاهی دارند و این دید و شناخت را از کجا پیدا کردند؟ اگر در مورد شناخت مردم عادی می‌پرسید، خب البته شکی نیست که یک آمریکایی معمولی و حتی بهتر از آن، درباره ایران و گذشته آن و مهمتر از همه واقعیتهایی که ایرانی‌ها قبل و بعد از انقلاب ۵۷ با آن روبرو بودند، خیلی کم می‌داند. تصویر ایران در مطبوعات و فرهنگ عمومی خیلی یک سویه است و اگرصادق باشیم بسیار منفی. نسل من در حالی در آمریکا بزرگ شد که با ایران بیشتر هنگام اشغال سفارت آمریکا و ماجرای گروگانگیری آشنا شد. کسانی مثل من، ایران را اولین بار شبها در اخبار شناختیم، وقتی تلویزیون، آمریکایی‌هایی را نشان می‌داد که چشمانشان را بسته بودند و یا موقعی که تقویمی را نشان می‌دادند که تعداد روزهایی که از گروگانگیری گذشته بود به نمایش می‌گذاشت. یک همچنین تصاویری یک وجهه کاملا منفی از کل ایران نزد آمریکاییها نشان می‌داد. یادم هست هیچ وقت در اخبار صحبتی از این که چرا مردم ایران علیه حکومت شاه انقلاب کردند نمی‌شد. من اگر اشتباه نکنم شاه توسط گروههای سکولار و مذهبی، هر دو، برانداخته شد. به جای آن ما هر روز می‌خواندیم و می‌شنیدیم که رادیکالهای اسلامی، مسلمانان افراطی یا شبه نظامیان مسلمان قدرت را از شاه گرفتند. شاهی که به ما گفته شده بود دوست آمریکاست. برای یک آمریکایی معمولی همین چیزها کافی بود که خونش را به جوش بیاورد. یک نسلی از آمریکاییها اولین بار کلمه اسلام و اسلامی را از طریق انقلاب ایران شنیدند که یک حس نفرت و دشمنی را با خودش به همراه داشت. بعد از آن هم خبرهای رسانه‌های آمریکا درباره ایران بیشتر مربوط به وقایع سالهای ۱۹۸۰ مانند ایران-کنترا، جنگ ایران و عراق، سخنرانی‌های آیت‌الله خمینی، گروگانگیری و عملیاتهای انتحاری در لبنان و... بود. برای همین، می‌شود گفت برای یک آمریکایی معمولی در کانزاس که بیشتر اوقات کار می‌کند و فرصتی برای مطالعه درباره ایران ندارد متاسفانه تصویر ایران چیزی بیشتر از خشونت و افراط‌گرایی نبود. به طور طبیعی آن زمان و حتی الان هم توجه چندانی به فرهنگ و هنر و دین ایران نمی‌شود. آیا من فکر می‌کنم یک روزی برسد که آمریکایی‌ها حافظ را بیشتر از خمینی بشناسند؟ نه، فکر نمی‌کنم. ولی این به این معنی نیست که ما نتوانیم جامعه انگلیسی‌زبان را با شعر و ادبیات ایران آشنا کنیم. تا اندازه‌ای به همین دلیل است که من سعی می‌کنم اشعار فارسی را مطالعه و ترجمه کنم. اگر شاید اولین تجربه آدمها با ایران چیزی مثل خواندن یک شعر از مولوی یا حافظ بود، تصویر دیگری از ایران در ذهنشان نقش می‌بست. یک کم لطفا برای ما از سفرت به ایران بگو. از طرف کجا به ایران رفتی؟ چقدر به اهدافی که می‌خواستی رسیدی؟ سفر من به ایران از طرف موسسه آمریکایی مطالعات ایرانی که مجموعه‌ای است از استادان دانشگاههای آمریکا و اروپا که در زمینه مسایل ایران صاحب‌نظر هستند، برنامه‌ریزی شده بود. از فعالیت‌های این موسسه انتشار مجله مطالعات ایرانی و برگزاری کنفرانس‌های گوناگون درباره ایران با حضور استادان، محققان، تاریخدانان و هنرمندان است. بورسی که هزینه سفر من را تامین کرده بود، هر سال از طرف این موسسه به دانشجویان تحصیلات تکمیلی‌ای داده می‌شود که بخواهند زبان فارسی یاد بگیرند و یا تحقیقی درباره مسایل ایران انجام دهند. این موسسه با موسسه دهخدا در ایران که بخشی از دانشگاه تهران است همکاری نزدیکی دارد. پنج روز هفته صبحها من و بقیه دانشجویان آمریکایی در کلاس فشرده زبان فارسی در موسسه دهخدا شرکت می‌کردیم. بعدازظهرها هم گاهی ما را به بازدیدهای علمی از مکانهای مختلف مانند موزه‌ها می‌بردند یا خودمان به کنابخانه می‌رفتیم و مطالعه و تحقیق می‌کردیم. هدف از این دوره آن طور که من برداشت کردم کاملا علمی بود و اصلا سیاسی نبود. بدین مفهوم که موسسه هیچ تلاشی برای این که تنها بخش خاصی از ایران را به ما نشان دهد نمی‌کرد. کار مهمی که موسسه دهخدا برای ما کرد ارتباط برقرار کردن ما با کسانی چون کتابدارها و موزه‌دارها بود تا دسترسی ما به منابع تحقیقی راحت‌تر شود. بعنوان یک آمریکایی که به ایران سفر کردی، ایران چقدر از آن چیزی که فکر می‌کردی متفاوت بود؟ چقدر شبیه آن چیزی بود که در ذهنت بود؟ مردم ایران را چطور دیدی؟ بعد از صحبت با یک ایرانی‌ که در هواپیما در صندلی کنار من نشسته بود، به این احساس رسیدم که سفرم به ایران بدون هر گونه اضطراب و ترسی خواهد بود. این فرد احتمالا وقتی دید که من اندکی نگران به نظر می‌رسم شروع کرد تعریف کردن از داستانهای جالبی که در سفرهایش بعنوان یک تاجر ایرانی برایش پیش آمده بود تا شاید بتواند مرا آرام کند. در ایران، صبر و سخاوت کسانی که من دیدم با کلمات قابل بیان نیست. هر زمان هر کمکی چه آدرس گرفتن چه سفارش غذا دادن و یا هر چیز دیگر داشتم همه با کمال میل کمک می‌کردند. یک بار من به شیراز رفته بودم. از هواپیما که پیاده شدم مستقیم به سمت مقبره حافظ رفتم. در راه در حال قدم زدن بودم که چند تا دانشجوی مهندسی مرا دیدند و به من گفتند که اگر بخواهم می‌توانم با آنها بروم. وقتی به مقبره حافظ رسیدیم، همه نشستیم و شعرهای مورد علاقه‌مان از دیوان حافظ را خواندیم. بعد به اصرار آنها به خانه‌شان برای شام رفتم. این طور شد که من با یک خانواده که اسم پسرشان عباس بود آشنا شدم و چند روزی را در خانه آنها ماندم. در آن چند روز عباس به دانشگاه نرفت و مرا به تخت جمشید، مقبره سعدی، باغهای داخل و خارج شیراز برد و مهمتر از همه برای من کلی از زندگی و افکارش صحبت کرد. در تهران هم من فرصت خوبی پیدا کردم و با چند جوان زرنگ و پرانرژی آشنا شدم که باعث شد بیشتر به رسم و رسوم ایرانی علاقه‌مند شوم. از همه جالب‌تر وقتی بود که با آنها به دو عروسی دعوت شدم که کلی هم با بقیه رقصیدم! بعد هم در خیابانهای تهران با ماشین به دنبال ماشین عروس و داماد افتادیم و همین‌طور بوق می‌زدیم و آوازهای ایرانی می‌خواندیم. موقع مکالمات جدی‌تر با آن بچه‌ها، آنها برایم از ناامیدیشان به وضعیت سیاسی، اجنماعی و اقتصادی کشور صحبت می‌کردند. ناامیدی خیلی زیاد بود. یکی که مهندس کامپیوتر بود برایم می‌گفت که چطور حاضر است حتی در پیتزافروشی در کانادا کار کند اگر این تنها راهی باشد که بتواند با همسرش از ایران خارج شود. از آنجا که علاقه من بیشتر شعر و ادبیات بود ترجیح می‌دادم در تجزیه و تحلیل مسایل ایران زیاده‌روی نکنم و بیشتر به این فکر کنم که چطور می‌شود اوضاع را بهتر کرد. یک روز من یک منظره‌ای دیدم که برای همیشه بعنوان استعاره‌ای برای تلاش خستگی‌ناپذیر و ازخودگذشتگی ایرانیان برای پیشرفت کشور در یادم باقی خواهد ماند. در خیابان ولیعصر سوار بر اتوبوس بودم. یک کارگررا دیدم که در وسط خیابان ایستاده بود و داشت آسفالت‌های خیابان را می‌کند. کفش بسیار نامناسبی برای این کار به پا داشت و کلا ایمنی را اصلا رعایت نکرده بود. دیدن زحمت کشیدن او برای تعمیر خیابان بدون این که اندکی به سلامتی خودش توجه کند، برای من تجسم آن چیزی بود که آن روزها از خیلی‌ها می‌شنیدم. راه آینده ایران معلوم نیست. ولی بسیارند کسانی که خطر می‌کنند و از هیچ اقدامی برای بهبود اوضاع دریغ نمی‌کنند. رسم و رسوم ایرانی هیچ شباهتی به آن چه که در کشورهای دیگر دیده بودم نداشت. سیستم پیچیده و کمی ملال‌آور تعارف باعث می‌شد که خیلی مواقع از حیرت فقط سرم را بخارانم. گاهی یک مکالمه برایم مثل رقص باله‌ای بود که افراد با نوک پنجه به طرف آدم می‌آمدند که صریح چیزی بگویند ولی دست آخر با کنایه منظورشان را می‌رساندند. دست‌کم برای من، در اخلاق و رفتار ایرانی‌ها، حتی در غذا خوردن و لباس پوشیدن و خلاصه در همه چیز یک زیرکی خاصی بود که در هیچ جای دیگری ندیده بودم. این که ایرانی‌ها خیلی موقعها بدون این که اصلا حرفی بزنند منظورشان را می‌رسانند و یا این که فقط از طریق یکی دو کلمه که خیلی به دقت انتخاب شده کلی حرف می‌زنند یک پدیده‌ای بود که من در هیچ جای دیگری ندیده بودم. در این باره قبلا شنیده بودم ولی فقط وقتی به ایران رفتم کامل آن را حس کردم. در مورد اوضاع سیاسی اجتماعی ایران چه فکر می‌کنی؟ بدون شک، یک خواست همگانی در ایران برای تغییر وجود دارد. این موضوع را البته آنها که در خارج از ایران هستند به خوبی فهمیده‌اند ولی فکر نمی‌کنم آنها که در ایران هستند و کاری از دستشان ساخته است واقعا درک کرده‌باشند که مردم چه می‌خواهند. جدای از این موضوع که قبول کنیم دخالت رهبران دینی در سیاست یک اشتباه بزرگ هست یا نه، آن چه برای من آزاردهنده بود، ترسی بود که حس می‌کردم در میان ایرانیان وجود دارد. شاید به این خاطر بود که من یک خارجی بودم اما به هر حال وقتی در خیابان راه می‌رفتم یا در پارک قدم می‌زدم یا حتی پای تلفن صحبت می‌کردم، همیشه یک احساس ترس و نگرانی در میان مردم می‌دیدم. شاید به خاطر نبود اطمینان به آینده کشور بود. شاید هم یک احساس خیالی یا واقعی بود که همه کس و همه جا توسط حکومت کنترل می‌شود. من کاملا این احساس را پیدا کردم که افراد تنها در خلوت خانه‌شان احساس راحتی می‌کنند که از نارضایتی‌شان از وضع موجود بگویند. من نمی‌خواهم سطحی‌نگری کنم. منظورم این است که ما می‌توانیم در مورد تمایل مردم به تغییر چیزهایی مثل ولایت فقیه، یا نقش روشنفکران دینی یا خیلی چیزهای دیگر بحث کنیم. اما همه اینها یک نکته مهمی را کم دارد. متاسفانه مردم هم خسته‌اند و هم ترسیده. کسانی که من با آنها صحبت کردم همه نظرات خیلی عالی داشتند درباره این که مثلا چگونه سیستم حکومتی ایران باید عوض شود. اما اگر آنها نتوانند در این موارد در خارج از چهار دیوار خانه‌شان آشکار و علنی صحبت کنند، پس این تغییرات چگونه می‌خواهد آغاز شود؟ قصد داری دوباره به ایران سفر کنی؟ البته، من خیلی دوست دارم دوباره به ایران برگردم. این که چه موقع این اتفاق می‌افتد معلوم نیست. شاید سال بعد شاید هم دو سال دیگر. یکی برای ادامه تحقیقاتم و یکی هم خب وجه شخصی ماجراست که چون ایران رفتن را دوست دارم. اگر چه هر چه مربوط به کار باشد به نوعی مربوط به زندگی شخصی هم هست و برعکس. بر من با خواندن شعرهای فارسی چیزهایی آشکار می‌شود که بدون آن ممکن نیست. برای تجربه چنین چیزی کجا بهتر از خود همان جایی که این شعرها متولد شده؟ می‌خواهم بدانم به دوستان آمریکاییت درباره ایران چه می‌گویی؟ اگر بخواهی ایرانی‌ها را برایشان توصیف کنی چه چیزی می‌گویی؟ من به آمریکاییها درباره ایرانیها چه می‌گویم؟ اگر هیچ چیزی در این همه سال از درس خواندن یاد نگرفته‌باشم، باید اقرار کنم که این را یاد گرفته‌ام که هیچ وقت هیچ موردی را به جمع تعمیم ندهم و کلیشه‌سازی هم نکنم. البته این به این مفهوم نیست که نظرات و احساسی که از تجربه و مشاهداتم پیدا کردم را انکار کنم. این سفر به من فرصت تجربه چیزهایی را داد که شاید هرگز بدون آن فراهم نمی‌شد. برای همین تا جایی که می‌شد سعی کردم از فرهنگ ایرانی یاد بگیرم. من در این سفر خودم را در یک فرهنگی غرق کردم که کاملا برای یک آمریکایی بیگانه است. نه به این خاطر که آمریکاییها نمی‌توانند آن را بفهمند بلکه به این دلیل که هیچ‌گاه این فرصت برایشان فراهم نشده است. خیلی‌ها می‌گویند که ایرانیها و آمریکاییها از بعضی لحاظ خیلی شبیه همدیگر هستند و این البته نتیجه تراژیک سیاستی است که این دو کشور را از هم دور نگاه داشته است. رفتن من به ایران من را به این نتیجه رساند که هر دو جامعه در تناقض زندگی می‌کنند. هر دو جامعه، در فرهنگشان بخشهایی دارند که به آنها اجازه می‌دهد دو چیز متفاوت و حتی متضاد نه تنها با هم زندگی کنند بلکه بر هم تاثیر مثبت هم بگذارند. طنز ماجرا هم اینجاست که شاید به همین دلیل رابطه سیاسی بین دو کشور غیرممکن به نظر می‌رسد. این که ایرانیها را چطور توصیف می‌کنم، فکر کنم من به دوستان آمریکاییم این را خواهم گفت که ایرانیها بسیار حساس و محترم هستند. گذشته ایران را حتما باید مدنظر داشت. یکی از دوستانم به تازگی از من پرسید که آیا ایران یک کشور پیشرفته‌ای است؟ من در جواب گفتم که بستگی به منظورش از پیشرفته دارد. مطمئنا ما در آمریکا آسمانخراشهایی داریم که هرگز مشابهش هم در ایران نیست. اما اگر منظور از پیشرفت درک بهتری از دنیا و طبیعت و بشر باشد، شاید بتوان گفت ایران یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای دنیاست. چرا؟ به خاطر ادبیات و اشعارش. همه ایرانیان می‌توانند دست کم یک شعر بخوانند که در آن پاسخ به فلسفی‌ترین سوالهای زندگی نهفته است. این از نظر من پیشرفت است.
حالا مردی که از انتهای تمام داستان‌های جنایی آغاز می‌شود
اثر انگشتانش
زیر لباس‌های تو جا مانده است
آنجا که معمای اشکال هندسی
پیچیده می‌شود
باید جایی قاتل از خودم شروع می شد
از رج زدنی بی‌معنا
و مشاوره‌یی که پزشک را جواب می‌کند
- او دچار توهم است،
توهمی مسهل
می‌گوید
چای آخر را که خورده است
لیوان را بوی سیگار و دندان‌های زرد مرد گرفته بود
باید دوباره بنویسم
می‌دانم
به تمام شعرها روزی بر علیه خودم استناد می‌شود
اما من باید بنویسم
از آن روز
روزی که چاقویی تمام کلمات را درید
زخمی دهن گشود
-لبخندی کودکانه و شیطان بر لبان تو-
خون تو تمام کلمات را گرفت
و کلمات از تو شد
قاتل را شاید در سطرهای بعدی بتوانید بخوانید
اما من به این بازجوی سمج گفته بودم
گفته بودم که باید از مرجان‌ها می‌پرسیدیم
آن‌ها از راز دیوارهای آهک خبر دارند
از گورهای گروهی
و شاعرانی که هنوز
از شلیک دقیق واپسین گلوله مفتخرند
اما من به این بازجوی سمج گفته بودم
گفته بودم
که ما گول خورده‌ایم
آنجا که زمان دستکاری می‌شود
شاعر از احساس خدایی خود کیف می‌کند
گاهی فکر می‌کنم شعر
آن لحظه‌ی بزرگ فراموشی‌ست
که ما بی‌آینه از یاد می‌بریم
دست‌هایمان حتی
به سیب پست‌ترین شاخه نرسیده است
شعر
آن لحظه‌ی بزرگ ا‌ست
که شاعر از احساس خدایی خود گول می‌خورد
اما باشد
دوباره می‌نویسم
از کجا باید؟
از انتهای تمام داستان‌های جنایی؟
آنجا که خیابان را چشم بسته می‌گذرم
بی‌هراس تصادفی که اتفاق می‌افتد
هنوز
هر روز
همه روز
تصادفی بود
می‌دانم
اما قاتلی که همیشه آن روز سر قرار می‌آید
همان دختری‌ست
که خطوط تمام دست‌ها را بهم می‌ریخت
و شبی
سرنوشت مرا
از انحنای کشیده‌یی سر داد
که انتهایش را در دورترین اقیانوس گم کرده بود
کنار مرجان‌ها و
آهک‌ها
آنجا که خاطرات شلیک‌های دقیق
در جمجمه‌های بی‌واژه تخم می‌گذاشت
باشد اقرار می‌کنم
اقرار می‌کنم که دوباره گند زده‌ام
ردپای قاتل در واژه‌های باران زده گم شد
و شعر
باز به جاهای باریک کشیده است
من بحثی مریض را با ثانیه‌های مرده آغاز کرده‌ام
و شعر کلافه باز
از مردان هیز و شاعران حسود سر رفت
نباید این طور می‌شد
باید جایی کوچه دلقک‌هایش را جا گذاشته می‌پیچید
سماجت شکلک‌های ذغالی
با امتداد دیوارها بیگانه می‌شدند
باید این معمای پیچیده
جایی در صراحت عریانی‌ی تو حل می‌شد
اما ردپای قاتل
دوباره گم شده است
و جیغی که سراسر شب را گرفته است
وزن مریض شعرها را ول نمی‌کند
تعابیر را دور می‌زند
از دیوارها بالا می‌رود
-از واژه‌های سفت شده-
اما من چای آخر را تنها خورده‌ام
این را می‌توانید از زیرسیگاری بپرسید
بی‌شک او ثانیهّ‌های تنها را شمرده است
یک
دو
سه
شعر هم گفته بودم آن شب
شاید یک
شاید دو
شاید سه
می‌دانم
به تمام شعرها روزی بر علیه خودم استناد می‌شود
اما من باز نوشتم
من گفته بودم
که دست‌های من هیچ وقت به آن سوها نرسیده است
آخر پلی که وارونه می‌شود
هیچ وقت به آن سوها نمی‌رسد
باز می‌گردد
باز گشته‌ام به خودم
آنجا که شاعری دوباره شعرهای جویده می‌گوید
اقرار می‌کنم
ما گول خورده‌ایم
شما هیچ وقت قاتل را نمی‌خوانید
این یک دروغ موزون است
زیرا دختری که سکون دست‌های بی‌فردا را
پر از تلاطم خط‌های منحنی می‌کرد
روزی
از دست‌های خط خطم
زیباترین شعرها را گرفته است
دختری که از ابتدای تمام داستان‌های جنایی آغاز می‌شود
من چای آخر را تنها خورده‌ام
با بوی سیگار و
دندان‌های زرد.
بابام گفت: دیگه کم کم باید بخاری ها رو روشن کنیم. هوا دوباره داره سرد می شه. پتو را روی پاهام انداختم و دستم را زیر چانه ام جا به جا کردم.. پس فردا این تمرین‌ها را باید تحویل می‌دادم، پنجشنبه هم آن یکی گزارش آزمایشگاه را. - لعنت به من، لعنت به من که اومدم اینجا. یه روز به خودم میام، می بینم همه‌ عزیزام اونور از دستم رفتن. لعنت به من. سرم را بیشتر توی کتاب بردم. - آخه اگه می موندیم تو اون خراب شده، آینده ی اینا چی می‌شد؟ نه پول داشتیم بفرستیمشون دانشگاه، نه اینکه وقتی شوهر می‌کردن و زن می‌خواستن می‌تونستیم از پسشون بر بیایم. خط های کتاب جلوی چشم هام محو می شدند. پشت صفحه‌های کتاب دو چشم تیله‌ای به من خیره شده بود که هیچ چیز نمی شد ازشان خواند. روی صندلی‌ی چرخدار گذاشتندش و از لای میله ها ردش کردند. دیگر نه چشم های تیله‌یی‌اش را دیدم، نه رگ‌های دستش را که کلفت شده بود. دیگر بویش هم نمی‌آمد؛ بوی سیمان و خاک. گفته بودم: لعنت به من اگه گریه کنم. مادرم را دیدم که دویده بود جلوی پنجره‌ی گمرک، زانو زده بود و از زیر، به دری که چرخ را ازش هل داده بودند، نگاه می‌کرد. گفته بودم: لعنت به من اگه گریه کنم. دیگر معلوم نبود می‌دیدمش یا نه. انگار بدانی که دفعه‌ی آخری‌ست که کسی را می بینی. درست مثل وقتی که مرده را توی قبر می گذارند. - این راه برای ما که جوون هستیم سخته. چه برسه به این پیرمرد ۸۰ ساله. لعنت به من که اومدم اینجا. مادرم که از دوری ما دق کرد و مرد. حتی نرسیدم لحظه‌ی آخر ببینمش. رفتم اونجا، خبر مرگش رو بهم دادن. - مگه مادر من از دوری من دیوونه نشد؟ آب مغزش خشک شد. دیوونه شد و وقتی هم که مرد حتی نتونستم برم خاکش کنم. جلویم یک عکس فسفولیپید بود و یک یون سدیم. دیگد صدایی نمی‌آمد. یاد مادرم افتادم که می‌گفت: اگه حداقل اینجا یه خواهر داشتم خیلی خوب می شد. حیف که خواهرام دست و پای زندگی‌ی اینجا رو ندارن. سرعت ماشین هم زیاد و زیادتر می‌شد. نه می‌دانستم چه باید بهش بگویم. نه می‌توانستم دهانم را باز کنم. اشکم در می آمد و به خودم گفته بودم: لعنت به من اگه گریه کنم. دوستم که تابستان رفته بود ایران می گفت که پدربزرگش را خانه‌ی سالمندان گذاشته بودند. سکته‌ی مغزی کرده بود؛ نمی توانست حرف بزند، دست چپش هم فلج شده بود. دوستم می‌گفت: هر چی می شه فقط گریه می کنه. هر کی میاد، هر کی می ره. اون فقط گریه می‌کنه. لالی هم بد دردی‌ست. تمام احساسات آدم تبدیل می شود به یک سری آ و اوی ناهنجار. دوباره چشم‌های تیله ای جلوی چشم‌هام ظاهر شدند. کلاس‌های تابستانی که تمام شده بود، دو روز برده بودمش تورنتو، خانه‌ی خودم. برده بودمش جاهایی که فکر می کردم برایش جالب باشد. شب‌ها هم بعد از شام از کتاب‌هایی که جوانیش خوانده بود برایم تعریف می‌کرد. داستان امام حسین و امام علی. می گفت: بابا جان، من خیلی به تو زحمت دادم. اگه همه‌ی نوه هام قدر تو دنیا رو بهم نشون داده بودن، اندازه ی ۱۵ سال دنیا گردی کرده بودم. لپ‌های استخوانیش را می‌بوسیدم و نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. می‌گفتم: حاجی، دعا کن من دکتر بشم، پولدار بشم، میام می برمت تمام اروپا رو بهت نشون می دم. بادم می افتاد که امسال ۶ تا درس دارم و دو برابر همیشه باید درس بخوانم. اگر خیلی شانس می آوردم پنج سال دیگر دکتر می شدم. اگر زود کار گیر می آوردم و قرض‌ها را هم زود می‌دادم، چند سال دیگر پولدار می‌شدم؟ می گفت: زنده باشی بابا جون. و با چشم‌های تیله‌یی‌اش نگاهم می کرد. دیشب آخرین بار که بوسیدمش گفتم: حاجی، سال دیگه دوباره بیا. یا که من حتمن میام ایران. ایندفعه نوبت شماست منو بگردونی. گفت: به امید خدا. دو سال پیش هم همین موقع ها بود که اینجا بودند. با عزیزم. ولی دیگر عزیزم را ندیدم. گفتند آنقدر فشارش بالا رفته که رگ‌های مغزش ترکیده. با خودم می‌گفتم: مرگ یعنی چی؟ یعنی چی که کسی یه دفعه بمیره؟ پس وجودش چی می شه؟ فلسفه خوندم. بیشتر گیجم کرد.. آن شب برایش آهنگ سونات مهتاب بتهوون را گذاشته بودم. گفتم: حاجی آهنگ کلاسیک دوست داری؟ گفت: من همه چی دوست دارم جز ملا. بعد هم از جوانیش برایم تعریف کرد که چطور ده سالش بوده از دهات آمده تهران. چطور کارگری کرده و درس خوانده و برای مادرش توی ده گوسفند خریده. بعد هم گفت چطور سلطان، دختری که عاشقش بوده، را بهش ندادند. براش ویولونم را آوردم و گفتم چه جور دستش بگیرد. آرشه را ناشیانه روی سیم‌ها می‌کشید و با انگشت‌های کلفتش نت‌ها را می گرفت. صدای تلویزیون را زیاد کرد و شروع کرد با آهنگ ریتم گرفتن. حتی حس کردم سعی دارد هم ساز بزند و هم برقصد. خسته که شد روی مبل نشست و گفت: اگه جوون بودم هم مزقون یاد می گرفتم، هم انگلیسی. گفتم: حاجی هنوز دیر نیست. باز هم با چشم‌های تیله‌یی‌اش خیره ماند.، حالا حتمن تهران است. همه آمده‌اند فرودگاه دنبالش. بعد هم می برندش خانه. چمدان‌ها باز می شود و هر کسی سوغاتی‌هاش را بر می‌دارد. یگ روز پیشش هستند و بعد....دلم نمی‌خواهد بدانم بعدش چه کار می کند. صبح ها بلند می شود، می‌رود پارک قدم می‌زند. برای دخترهایش نان می گیرد و ناهار درست می کند. چرتی می زند. نمازش را بلند بلند می خواند و بعد هم هر چه تلویزیون نشان داد نگاه می کند تا شب. دلم نمی خواهد بدانم.
اوایل عکس هایش را به همه نشان می داد. به خصوص آن دو عکسی که فرید تویشان بود. یکی کنار تانک، تفنگ به دست و آن یکی روی خاکریز، نشسته در کنار یک آر پی جی ۷. عکس ها احساس خوبی بهش می دادند. از ژست خودش کنار تانک در حالی که تفنگ را رو به هوا در دست راستش گرفته بود خوشش می آمد. درست مثل فیلم های جنگی توی تلویزیون شده بود. لباس خاکی نیروی زمینی با فانوس قه پهنی که دو طرفش یک قمقمه و یک خشاب آویزان بود، روی تنش خیلی خوب نشسته بود. لبخند فرید جلوه‌ی بیشتری به عکس می‌ داد. همیشه فکر کرده بود فرید خیلی خوش تیپ است. دوستش داشت. با هم رفته بودند سربازی. با هم دیگر هم تصمیم گرفته بودند برای رفتن به جبهه داوطلب شوند. هم محلی بودند. هر وقت به عکس ها نگاه می کرد سال های دبیرستان به یادش می آمد، وقتی با فرید بیرون کتابخانه زیر آفتاب گرم اردیبهشت روی چمن پارک محل می نشستند و در حالی که انگشتش را لای کتابش نگه می داشت تا صفحه را گم نکند ساعت ها با هم از هر دری گپ می‌زدند. یادش می آمد که هیچ وقت با کتابخانه رفتن درس نمی خواندند و همیشه مجبور می شدند شب را تا صبح بیدار بمانند تا با یک نمره‌ی ناپلئونی قبول شوند. از این فکر خنده اش گرفت. با صدای بلند خندید. به همین خاطراز عکس روی خاکریز خوشش می آمد. جوری که با فرید روی خاکریز نشسته بودند روزهای پارک و نشستن روی چمن جلوی کتابخانه را به خاطرش می آورد. لوله گرد و یقر آر پی جی ۷ با دهانه‌ی بزرگش احساس خوبی به او می داد. توی عکس دستش را روی لوله ی آر پی جی ۷ گذاشته بود. احساس قدرت و مردی بهش می داد گرچه حتی یک بار هم از آن استفاده نکرده بود.
اوایل عکس ها را به همه نشان می داد. خیلی عکس داشت. تا مدت کوتاهی پس از پایان جنگ دوران خوشی داشت. جزو آخرین دسته هایی بود که بعد از اتمام جنگ بر می گشتند. موقع بازگشت توی قطار احساس بزرگی و غرور می کرد. درست مثل قهرمان های فیلم های جنگی. دوربین های نامریی را تصور می کرد که از زوایا و با ژست های مختلف از او، با چهره ای خسته و لباس های خاکی و سر باند پیچی شده، فیلم می گرفتند. سرش باند پیچی نبود. سر و صورت و لباس هایش هم تمیز بودند. توی قرارگاه دزفول حمام حسابی کرده بودند. سناریوی مورد علاقه اش صحنه‌ی پیاده شدن از قطار بود، در میان خیل جمعیتی که مشتاق و سر کشان، بعضی با چشمان گریان، به استقبال آمده بودند و او و همراهانش را مثل قهرمانان ملی در آغوش می کشیدند. توی فیلم های جنگی همیشه همینطور دیده بود. این سناریو را توی ذهنش تکرار کرده بود مخصوصن از زمانی که خبر دار شده بود قطعنامه‌ی صلح امضا شده و به زودی برخواهند گشت. به ایستگاه که رسیده بودند دسته‌های پراکنده‌ی هفت هشت نفری را دیده بود که هر کدام منتظر یک نفر بودند و بعد از انکه سربازشان را پیدا می کردند دوره اش می کردند و پس از چند دقیقه هر دسته ای به طرفی پراکنده می‌شد. خانواده‌ی خودش را دیده بود. چشمش اول دنبال خواهر کوچکش گشته بود. خواهرش را خیلی دوست داشت. پدرش نبود. هنوز با او قهر بود. از زمانی که برخلاف رای پدرش درسش را نا تمام گذاشته و برای جبهه داوطلب شده بود، دیگر با او حرف نزده بود.
آن روزها همه به دیدنش می آمدند - فامیل، دوستان، همه. عکس هایش را به همه نشان می داد. برای هر کدام داستانی داشت. برای زن ها داستان ساختن زیاد سخت نبود. کافی بود بگوید وزن تفنگش چهار کیلو و نیم بوده و مجبور بوده با آن بدود. ابروها‌ی‌شان بالا می رفت و با نفس های کوتاه ناگهانی صدای نازکی تولید می کردند که حاکی از محبت و تعجب شان بود. از این احساسات زنانه خوشش می آمد. به او احساس گرمی می داد. بهترین شان زمانی بود که عمه ها و خاله هایش قربان صدقه اش می رفتند و نوازشش می کردند. احساس گرم و رضایت بخشی بود و دوست داشت آن را به هر قیمتی بیشتر و بیشتر تجربه کند. میان مردها فرق می کرد. از بمباران های انبوه می گفت و شلیک آر پی جی ۷ و رگبار آتشبار. مردها از این داستان ها زیاد شنیده و دیده بودند و زود اعتماد نفسش را از دست می داد. از این حالت خوشش نمی آمد. داستان هایش را می ساخت تا به قهرمان ذهنش جان دهد، تا او را باور کند و به بقیه بباوراند. حالا آن هم دیگر تفریحی نداشت. از داستان ساختن متنفر بود. از دروغ گفتن بیزار بود. حالش را به هم می زد.
یاد گرفته بود که همه به رسم وظیفه به دیدنش بیایند. دیدنی ها به زودی تمام شد و زندگی دوباره ادامه داشت. اگر در جنگ کشته شده بود حتما وظیفه شان را جدی تر می‌گرفتند. آرزو می کرد که کشته شده بود. آنوقت شهید بود -- قهرمان ملی. آنوقت همیشه توی ذهن مردم و خانواده اش می بود. برایش ختم می گرفتند، سوم و هفتم، چهلم، سالگرد می گرفتند. و بعد... بعد همه چیز تمام می شد. زندگی دوباره ادامه داشت. با اینحال شهرت نیست بودن را بیشتر از گمنامی وجود دوست داشت. به یاد فرید افتاد و پلاک سر کوچه: کوی شهید فرید کرمانی. هر روز موقعی که خواهر کوچکش را از مدرسه می آورد به پلاک سر کوچه نگاه می کرد. خاطره ی فرید در متن تنهای کوچه مثل هوای سنگین ظهر تابستان، نزدیک به سطح زمین، معلق بود. حتی خانه شان هم دیگر نبود. برادر بزرگ فرید سال ها بود که آمریکا بود. پدر و مادرش خانه شان را فروخته بودند و به زودی به همراه خواهرش به آنجا می رفتند. بچه های روزهای دبیرستان هم همه رفته بودند، ازدواج کرده بودند، شغل و پست داشتند، مهاجرت کرده بودند. فقط مانده بود او و فرید که روی پلاک سر کوچه بود و نامش تنها در کتابچه های مردمی تکرار می شد که به هم نشانی می دادند. فرید جزئی از نشانی شهر شده بود. آدرسشان را دوست داشت: کوی شهید فرید کرمانی پلاک ۷۹. اما هنوز دلخوشی هایی داشت. خواهر کوچکش بود. بردن و آوردن خواهر کوچکش به مدرسه بزرگترین دلخوشی اش بود. وقتی دست های کوچک و لطیفش را توی دستش می گرفت احساس منزهی به او دست می داد. دوست داشت توی راه به حرف های کودکانه اش گوش دهد. سر راه فرید هم بود. می توانست در حالی که دست خواهر کوچولویش را در دست دارد به اسم فرید نگاه کند و این برایش کافی بود. آرزو می کرد می توانست تا آخر عمر دست خواهر کوچکش را بگیرد و به مدرسه ببرد و توی راه به اسم فرید نگاه کند.
سرگرمی های دیگری هم داشت. دوست داشت مردم را نگاه کند. صبح ها بعد از رساندن خواهر کوچکش به مدرسه روی نیمکت ایستگاه اتوبوس یا دیوار سنگی‌ی کوتاه پارک می‌نشست و مردم را تماشا می کرد. از وقتی برگشته بود همه چیز عوض شده بود. دخترها و پسرها خوشگل تر شده بودند و بی پروا تر، ماشین ها نو تر، مغازه ها پر زرق و برق تر، پر از اجناس رنگ وارنگ. با این که ۲۸ سال بیشتر نداشت احساس پیری می کرد. جوانترها شیک پوش بودند. فکر کرد از مد سر در نمی آورد. سلیقه اش را نداشت. از توان فکری اش خارج بود. اما دوست داشت روی دیوار سنگی کوتاه پارک بنشیند و دخترها و پسرهای شیک پوش را تماشا کند. می دانست که نمی خواهد و نمی تواند با دخترها و پسرهای شیک پوش، با سرنشین های ماشین های نو، با مردم توی مغازه های پر زرق و برق اختلاط کند. چیزی به او احساس بیگانه بودن می داد. فقط دوست داشت بنشیند و تماشایشان کند. چند ساعتی به این منوال می گذشت و آنوقت به خانه برمی گشت و توی اتاقش روی تخت رو به پنجره در آفتاب می نشست و صفحات کتاب جنگ های هفتصد ساله‌ی ایران و روم را ورق می زد. کتاب را از یک حراجی دست دوم خریده بود و حتی اسم نویسنده‌اش را هم نمی دانست با آن که بارها چشمش به آن خورده بود. اما کتاب مورد علاقه‌اش بود. نوعی احساس حماسی به او می داد. مدت ها به تصور سرداران قهرمان روی اسب های آذین بسته می پرداخت تا بوی خوش غذای مادرش او را به خود می آورد.
امروز هم مثل همیشه خواهرش را به مدرسه برده بود، به فرید نگاه کرده بود، مردم شیک پوش و ماشین های نو را تماشا کرده بود و حالا که کتابش را روی زانویش داشت، کم کم بوی غذای مادرش به مشامش می رسید. کتاب را روی تخت بست و به آشپزخانه رفت. مادرش پشت به او پای دستشویی چیزی می شست. پشت میز نشست و تکه روزنامه‌ی قدیمی را که زرد رنگ شده بود جلویش باز کرد، بی آن که آن را بخواند. مادرش دستش را با حوله خشک می کرد. از نیمه‌ی صورتش معلوم بود که گریه می کرده. مادرش به سمت او چرخید. نگاهش را تند روی روزنامه انداخت. حوصله و طاقت دیدن دوباره‌ی اشک مادرش را نداشت. مادرش رو به روی او پشت میز نشست.
- می خام باهات حرف بزنم.
- راجع به چی؟
نگاهش هنوز روی روزنامه بود.
- راجع به چی؟ خودت می دونی راجع به چی. به من نگاه کن سعید. مگه تو مادرت و دوست نداری؟
- چرا سر و سامونی به زندگیت نمی دی؟
- سرو سامون...
نگاهش همچنان روی روزنامه بود.
- چرا دنبال کاری نمی ری؟ این همه کار برای رزمنده ها درست کردن. تو هم که داوطلب بودی. یا اقلا چرا از سهمیه ی رزمندگی استفاده نمی کنی و دانشگاه نمی ری؟ آخه کاری، درسی، چیزی مادر.
- تو می دونی من اهلش نیستم.
می خواست به مادرش بگوید که دلخوشی اش خواهر کوچکش است و فرید. می‌خواست به او بگوید که جز این‌ها هیچ چیز برایش مهم نیست. می خواست بگوید همین برایش تا آخر عمر کافی است. چیزی جلوی حرف زدنش را می گرفت. از گفتن عاجزبود.
- خوب اگر اهلش نیستی لا اقل بیا برات زن بگیریم و وایسا بغل دست بابات توی بازار. پدرت دیگه از دستت عصبانی نیست. غرورش اجازه نمی ده پیش تو بیاد. توقع داره تو بری پیشش و سر حرف و باز کنی. خودش چند وقت پیش از من می پرسید چرا سعید گاهی ماشین و بر نمی داره بیرون بره. باهاش کنار بیا تا اونم دستتو بگیره. برات دختر پروین خانوم و در نظر گرفتیم. خیلی دختر خوبیه. سعید یه کاری با زندگیت بکن.
می دانست پدرش پیشنهاد ماشین را نداده بود. می دانست مادرش سعی در نزدیک کردن او و پدرش داشت. می خواست به مادرش بگوید با ماشین یا بی ماشین، کار یا بی کاری برایش اهمیتی ندارد. می خواست به مادرش بگوید که هیچ احساسی به دختر پروین خانوم یا حتی دخترهای شیک پوش خیابان ندارد. می خواست به او بگوید که دوست دارد همه را تماشا کند اما نمی خواهد از خواهر کوچکش و فرید دور شود. حالا مادرش با صدای بلند گریه می‌کرد. از این حالت متنفر بود. از خودش متنفر بود. بلند شد و مادرش را بغل کرد.
- قول می دم مادر، قول میدم. تو رو خدا گریه نکن.
- قول می دی اقلا یه کاری با زندگیت بکنی؟ به خاطر من؟
- قول می دم.
مادرش لبخندی زد.
- برات ناهار بکشم؟
- نه. می رم مریم و از مدرسه بیارم.
توی راه مدرسه به فکر قولش بود. خوشحال بود که دیگر مجبور نیست گریه ی مادرش را ببیند، لا اقل برای یکی دو روز. می دانست که بارها و بارها قول خواهد داد. دلخوشی هایش را بیشتر دوست داشت. توی ذهنش می دانست که می خواهد برای همیشه خواهر کوچکش را به مدرسه ببرد و دستان کوچک و معصومش را توی دستش حس کند. می دانست که می خواهد به اسم فرید نگاه کند.
مقاومت در برابر حجاب: درس هایی از یک انقلاب (:) عنوان مقاله‌ای است که در بخش هنر و فرهنگ اولین شماره مجله کانادایی به چاپ رسیده است. نویسنده این مقاله، خانم مارگارت آتوود ()، نویسنده و شاعر موفق کانادایی است. وی که ۶۴ سال سن دارد، در طول بیش از سی سال نویسندگی‌اش، جوایز و مدارک افتخاری زیادی را کسب کرده است که تازه‌ترین آن، جایزه معتبر در سال ۲۰۰۰ برای رمان می‌باشد. استعداد شگرف او در به تصویر کشیدن مشکلات جهانی سبب شده که آثار او به بیش از سی زبان دنیا از جمله فارسی، ژاپنی و ترکی ترجمه شوند. علاقه‌مندان به آثار وی همچنین یک گروه بین‌المللی متشکل از نخبگان، معلمان و دانش‌آموزان با نام وی تاسیس کرده‌اند.
خانم مارگارت آتوود در این مقاله بر آن است که به بررسی سه کتاب اخیر از سه نویسنده ی زن ایرانی بپردازد. اما برای آن که خواننده غربی بتواند فضای حاکم بر این سه کتاب را بهتر درک کند، در ابتدا به دو نکته به عنوان پیش زمینه می‌پردازد. نخست آن که جهان غرب هیچ گاه تصویر درستی از خاورمیانه در اختیار نداشته و همان اندک دانسته ها را نیز به مرور زمان از یاد برده است و تنها امروز پس از حادثه یازده سپتامبر، توجهش دوباره به خاورمیانه معطوف شده است. دیگر آن که از آنجایی که هر سه کتاب در فضای تاریخ ایرانی نوشته شده‌اند، خواننده باید بداند که گرچه ایران بخشی از جهان اسلام است، اما از جهاتی با سایر کشورهای اسلامی متفاوت است. در این راستا، نویسنده نگاهی گذرا به تاریخ جهان اسلام از آن زمان که جهان اسلام مرکز تمدن جهان بود، تا بعدها که پیشرفت و مدرنیته در مقابله با سنت قلمداد شدند، می‌اندازد و در نهایت به مرور کوتاهی از تاریخ معاصر ایران از زمان به کار آمدن رژیم پهلوی تا ظهور خمینی می‌پردازد. پس از این دو مقدمه طولانی، به معرفی سه کتاب اخیر نویسندگان زن ایرانی می‌پردازد که همه درباره بازه تاریخی مشترکی - از حوالی انقلاب تا چند سال پس از انقلاب - نگاشته شده اند. پرسپولیس: ‌ حکایت یک کودکی (:) گرچه به ظاهر سرگذشت دختری از نوادگان آخرین شاه قاجار است که خود از جمله مبارزان علیه رژیم پهلوی بوده است، اما در حقیقت تصویری از زندگی یک خانواده در سالهای پیش و پس از انقلاب است. لولیتا خوانی در تهران: ‌ خاطرات در میان کتاب ها (:) نیز زندگینامه دختری است که پس از اتمام تحصیلات در رشته ادبیات غرب؛ برای تدریس به ایران برمی گردد. این تدریس بعدها در گروه های خصوصی در منزل وی دنبال می شود و ادبیات غرب در عمل مظهری از چند صدایی می‌شود که در جامعه تک آوای آن روز، وجود ندارد. گرمابه () داستان زندگی یک زن از خاندانی سیاسی است که به زندان می افتد، و در نهایت فرار می‌کند. داستان نگاه نزدیکی است از آنچه که در بند زنان زندان می‌گذشته است. به نظر نویسنده مقاله، هر سه کتاب حاوی نکات مشترکی درباره وضعیت زنان پس از انقلاب و برخورد غیر منطقی حاکمیت با روابط بین زن و مرد در جامعه است. نویسنده در نهایت به این برداشت کلی از سه کتاب می رسد که در ایران نیز، مانند برخی دیگر از کشورهای مسلمان و غیر مسلمان، مذهب دست آویزی است برای قدرت.
از انجمن‌ها چه خبر...
گردهمایی وبلاگ‌نویسان فارسی‌زبان تورنتو دراول اکتبر در رستوران برگزار شد.
انتخابات انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو که قرار بود روز ۹ اکتبر برگزار شود به دلیل استقبال کم دانشجویان ایرانی دانشگاه به زمانی دیگر موکول شد.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و جمعی از دانشجویان دانشگاه های تورنتو در دو نامه جداگانه (۱ و ۲) کسب جایزه صلح نوبل را به خانم شیرین عبادی تبریک گفتند.
از فیلم و تلویزیون چه خبر...
کانال تلویزیونی فیلم مستند ایران، پشت حجاب ساخته تری میشل کارگردان بلژیکی را در روز۶ اکتبر نمایش داد.
کانال تلویزیونی فیلم سینمایی بدون دخترم هرگز را درروز ۲۰ اکتبر پخش کرد.
فیلم سینمایی سکوت ساخته محسن مخملباف توسط کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در این دانشگاه در روز۲۲ اکتبر به نمایش درآمد.
جعفر پناهی که امسال از او فیلم طلای سرخ در جشنواره فیلم تورنتو به نمایش درآمد در میزگردی در دانشگاه تورنتو در روز ۱۱ سپتامبر به سوالات دانشجویان پاسخ گفت. امسال، ‌ در جشنواره تورنتو از ایران چهار فیلم ابجد به کارگردانی ابوالفضل جلیلی، ساعت پنچ بعدازظهر به کارگردانی سمیرا مخملباف، طلای سرخ به کارگردانی جعفرپناهی و سکوت بین دو فکر به کارگردانی بابک پیامی حضور داشتند.
از سخنرانی چه خبر...
دکتر آذر نفیسی، استاد دانشگاه جان هاپکینز و نویسنده کتاب لولیتاخوانی در تهران در روز شنبه ۲۳ اکتبر به دعوت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برای دانشجویان سخنرانی کرد. وی که برای حضور در جشنواره نویسندگان به تورنتو دعوت شده بود در روز ۲۴ اکتبر نیز در به زبان انگلیسی صحبت کرد. در روز ۱۹ اکتبر در روزنامه تورنتواستار مقاله‌ای درباره کتاب اخیرآذر نفیسی منتشر شد.
آقای مهرداد صمدزاده در سه جلسه درجلسات گروه نگاه درباره انقلاب مشروطه سخنرانی کرد. جلسات گروه نگاه هر دو هفته یک بار جمعه ها ساعت ۶: ۳۰ بعدازظهر برگزار می‌شود.
دکتر هوشنگ شهابی، استاد دانشگاه بوستون، در تورنتو درباره پوشش زنان و کلاه مردان در دوران رضاخان سخنرانی کرد. وی صحبتش را به زبان انگلیسی در دانشکده خاورمیانه‌شناسی و به زبان فارسی در جمع دانشجویان ایرانی ارایه کرد.
از سیاست چه خبر...
انتخابات نمایندگان مجلس ایالت انتاریو برگزار شد. در این دوره هیچ نامزد ایرانی حضور نداشت. تاکنون تنها دوبار در سال های گذشته دو ایرانی در این انتخابات از طرف احزاب نامزد شدند که هیچ کدام موفق به وارد شدن به مجلس نشدند.
یک گروه از نمایندگان مجلس کانادا به ریاست استاک ول دی، برای گفت‌وگو پیرامون مشکلات بین ایران و کانادا درباره مرگ زهرا کاظمی در روز ۱۹ اکنبر وارد ایران شدند و در یک دیدار دوروزه با مقامات ایرانی به صحبت پرداختند.
سفیر کانادا در ایران، که چهار ماه پیش در اعتراض به نحوه برخورد دولت ایران با مرگ زهرا کاظمی این کشور را ترک کرده بود، در اوایل ماه اکتبر به تهران بازگشت.
از آینده چه خبر...
بمناسبت صدمین سالگرد تولد صادق هدایت، برنامه ای (فایل) در روز یکشنبه ۲ نوامبر، با حضور دکتر هما کاتوزیان، دکتر رضا براهنی، دکتر نسرین رحیمیه و دکتر محمود توکلی در دانشگاه تورنتو، ساختمان، اتاق ۲۰۵ برگزار می‌شود. دانشکده خاورمیانه‌شناسی و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزارکنندگان این مراسم هستند.
در روز چهارشنبه ۱۲ نوامبر با عنوان از ساعت ۱۱: ۳۰ تا ۲ بعدازظهر برگزار می‌شود. این برنامه که با همکاری کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود شامل نمایش پوسترهای مختلف و اجرای موسیقی، رقص و نمایشنامه خواهد بود. هدف اصلی این مراسم آشنایی دانشجویان غیرایرانی با فرهنگ وهنر ایرانی است.
در جلسات گروه نگاه، در روز ۷ نوامبر خانم سیمین فصیحی درباره تجدد بومی و انقلاب مشروطه و در روز ۲۱ نوامبر آقای دکترمحمد توکلی درباره کتابی که باعنوان تجدد بومی منتشر کرده‌اند صحبت خواهند کرد. جلسات گروه نگاه هر دو هفته یک بار جمعه ها ساعت ۶: ۳۰ بعدازظهر در اتاق ۴۴۲۲ ساختمان برگزار می‌شود.
نمایشگاهی از کاریکاتورهای آقای نیک‌آهنگ کوثر در اواخر ماه نوامبر در گالری آرتا در تورنتو برگزار می‌شود.
به هنگام مکالمه به زبان انگلیسی از کدام یک از دو واژه‌ی فوق برای اطلاق به زبان فارسی استفاده می‌کنید؟ آیا برای انتخاب خود دلایل روشنی دارید؟
بدون شک کاربرد واژه‌یِ در دو دهه‌ی اخیر و به ویژه در چند سال گذشته رشد روزافزونی داشته است، چه در میان ایرانیان مقیم آمریکایِ شمالی و چه در میان غیر فارسی زبانان. اما زبان شناسان ایرانی‌ مقیم آمریکایِ شمالی، بر حسب اطلاع نگارنده، به اتفاق واژه‌ی را ترجیح می دهند. (یارشاطر [۱] ۱۹۹۲، قمیشی [۲] ۱۹۹۶، تلطف [۳] ۱۹۹۷). دلایل اصلی‌یِ این انتخاب به زعم نگارنده به قرار زیر است:
کاربرد واژه‌ی در متون غربی برای اطلاق به زبان فارسی قدمتی دیرینه دارد، به طوری که صورت‌های قدیمی‌تر زبان فارسی یعنی فارسی‌یِ باستان (تا حدود قرن سوم قبل از میلاد) و فارسی‌یِ میانه (قرن سوم قبل از میلاد تا قرن نهم میلادی) به ترتیب و نام گرفته‌اند. فارسی‌یِ‌ نوین که بیش از هزار سال عمر دارد زبان شاعران شهیری چون مولوی، خیام، حافظ و فردوسی است. زبان این بزرگان در متون انگلیسی از چند صد سال پیش به عنوان شناخته شده است. واژه‌های و برای اطلاق به ادبیات و شعر فارسی کاملا جا افتاده‌اند. با به کار بردن واژه‌ی این زبان از پیشینه‌ی تاریخی‌اش جدا می‌شود، گو این که زبانی است نوظهور [۴]. گذشته از این، زبان فارسی علاوه بر این که زبان رسمی‌یِ کشور ایران است، یکی از زبان‌های اصلی‌یِ دو کشور دیگر منطقه یعنی افغانستان و تاجیکستان می‌باشد. اختیار سه واژه‌ی متفاوت برای اطلاق به این سه گونه‌ی زبانی، شنونده را دچار این باور غلط می کند که این سه، زبان‌هایی متفاوت هستند. در حالی که سخنوران این سه گونه‌ی زبانی کلام یکدیگر را درک می کنند و به این لحاظ این از دیدگاه زبان شناسی این‌ها به عنوان سه گویش زبان فارسی شناخته شده‌اند. فارسی () را برای اطلاق به زبان ایرانیان به کار می‌برند و برای فارسی سخنوران افغان و تاجیک به ترتیب واژه‌های فارسی‌یِ دَری () و فارسی‌یِ تاجیکی () استفاده می‌شود.
این که یک کشور به لحاظ پیشینه‌ی تاریخی نام یک زبان را به یدک می کشد پدیده‌ی غریبی نیست. به عنوان نمونه زبان انگلیسی زبان مردم انگلستان و همچنین مردم کشورهای امریکا، کانادا، استرالیا و... می‌باشد و یا اسپانیولی () زبان مردم اسپانیا، آرژانتین، کلمبیا و... می‌باشد. از طرف دیگر استفاده از واژه‌های متفاوت برای اطلاق به یک زبان در زبان‌های مختلف امری عادی است. نمونه‌ها بی‌شمارند! آیا تا به حال شنیده‌اید که یک فرانسوی زبان به هنگام مکالمه به زبان انگلیسی، زبان مادری‌اش را (به جای) ‌ معرفی کند و یا یک آلمانی زبان، زبان‌اش را (به جای) بنامد؟ چه تفاوتی بین زبان فارسی و این زبان‌ها وجود دارد؟ چرا با به کار بردن واژه‌ی این زبان را به یک زبان محلی تقلیل دهیم و پیشینه‌ی تاریخی‌اش را منکر شویم؟
نکته‌ی آخر این که واژه‌ی معادل انگلیسی ی واژه ی فارسی است: معادل فارس است که پسوند معادل پسوند صفت‌ساز (یا نسبی‌یِ) فارسی، -ی، به انتهای آن افزوده شده است [۵]. طبیعی است که به هنگام مکالمه به زبان انگلیسی ترجیح بر این است که از واژه‌های انگلیسی استفاده کنیم: برای کتاب، برای میز و برای فارسی.
۱- احسان یارشاطر، زبانی نوظهور، ایران شناسی، سال چهارم، شماره ۱، بهار ۱۹۹۲
۲- ژیلا قمیشی، مقدمه، مجله‌ی زبان شناسی کانادا، شماره ویژه‌ی نحو زبان‌های ایرانی، شماره ۴۶ (‍۱/۲‌) سال ۱۹۹۶
۳- کامران تلطف، یا، تارنمای ایرانیان، ۱۹۹۷
۴- اشاره به عنوان مقاله‌ی احسان یارشاطر
۵- پیشینه‌ی تاریخی پسوند نسبی‌یِ -ی مورد نظر نمی‌باشد.
در تاریخ یکشنبه، ۲ نوامبر ۲۰۰۳، برنامه‌ای ویژه‌ی صادق هدایت توسط بخش تمدن‌های خاورمیانه، تاریخ، گروه نگاه و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در دانشگاه تورنتو برگزار گردید.
شرکت کنندگان نه چندان زیادی در این برنامه حضور یافته بودند. شرکت کنندگانی که هر کدام عرض حال نسل ها و قشرهای مختلف جامعه‌ی ایرانی خارج از کشور را در بر داشتند. به خصوص حضور چند فرد غیر ایرانی در این هم نشست بسیار غریب می‌نمود.
ولی در پس ذهن تک‌تک آنها تنها یک چیز بود: شناخت بی‌پایان صادق هدایت.
بیش از پنجاه سال از مرگ صادق هدایت، داستان نویس و خالق بوف کور می‌گذرد؛ و همچنان نبوغ، حساسیت و تیز بینی وی قابل بحث و تقدیر است.
سخنرانان این برنامه را خانم ها نسرین رحیمیه و مارتا سیمیدچیوا و همچنین آقایان محمد توکلی، هما کاتوزیان، مایکل بیرد و رضا براهنی تشکیل می‌دادند.
- گزاری بر خلاصه‌ی برخی از صحبت سخنرانان:
در این برنامه تمرکز گفتار محمد توکلی - بخش تاریخ و تمدن های خاورمیانه، دانشگاه تورنتو - پیرامون شرایط تاریخی حاکم در ایران در سال های ۱۳۰۰ و ۱۳۱۰ ه. ش. که می‌توانسته اند ذهنیات هدایت جوان را بنیاد کنند، می‌گردید. در آن دوره‌ی تاریخی تلاش برای تجدید عظیم باستانی پسِ ذهن جمعیت روشنفکر ایرانی را اشغال کرده بود؛ و به این سبب زبان فارسی و نژاد ایرانی دو عنصر مهم برای ایرانیان بوده اند.
در آثار نخستین هدایت نیز این دلتنگی برای باز یافتن ایران باستان و نژاد پاک آریایی بدیهی است.
هما کاتوزیان - هیات شرق شناسی از دانشگاه آکسفورد - به نقش شخصیت زن در آثار هدایت گردید. در بیشتر آثار هدایت شخصیت زن تنها به دو صورت فرشته یا لکاته نمایان می شود. فرشته تصویر ماورای طبیعی زن کامل است؛ همچون زن اثیری در «بوف کور» که همیشه موجودی دست نیافتنی بوده است. در مقابل فرشته، لکاته نمونه‌ی بارز زن بی‌وفا است که وجود فرشته را با وهمی باطل در کالبد می کشد و او را زمینی می کند. شخصیت مرد، مستاصل از دست نیافتن به فرشته و گرفتار لکاته، عاشق تصویر فرشته در خیالات خود می گردد. داستان هایی از قبیل عروسک پشت پرده، تجلی، صورتک‌ها و در راس همه بوف کور، همگی چنین ذهنیتی از شخصیت زن در نگاه هدایت را تثبیت می کنند.
نسرین رحیمیه - ادبیات تطبیقی و انگلیسی از دانشگاه آکسفورد - در مورد ترجمه های آثار کافکا به فارسی توسط هدایت و همچنین تاثیر کافکا بر هدایت صحبت نمود. بدون شک با بررسی ترجمه های کافکا، و به خصوص پیام کافکا، بیشتر می توان شخص هدایت را شناخت. اهمیت آشنایی هدایت با آثار کافکا و مسحور گشتن وی به آثار کافکا در این است که هدایت با آشنایی و شناخت کافکا، مدرنیسم را وارد ادبیات ایران نمود.
از انجمن‌ها چه خبر:
انتخابات انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو در تاریخ ۱۳ نوامبر با حضور حدود ۸۰ تن از دانشجویان ایرانی برگزار شد. در این انتخابات افراد زیر انتخاب شدند.
دبیر: سینا آقایی
معاون دبیر: فرانک فرزاد
خزانه‌دار: الهام ذوالقدر
منشی: مهرآفرین حسینی
سخنگو: آرمیتا آذری
مشاور: اشکان مبینی، اردلان
مسوول تبلیغات: نیما نخعی، مهرنوش اعظم
مسوول ورزش: روزبه ترمه‌ای، پوریا کنوزی
گردهمایی‌یِ انجمن فارغ التحصیلان و اساتید دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر سابق) شاخه‌ی انتاریو در ۲۷ نوامبر در هتل شرایتون برگزار شد. گردهمایی‌یِ سراسری‌یِ این انجمن در ماه اوت سال آینده در آلمان برگزار می‌شود.
هارت هاوس () و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در ۱۲ نوامبر برنامه‌ای با عنوان رنگ های ایران () در هارت هاوس از ساعت ۱۱: ۳۰ تا ۲ بعدازظهر برگزار کردند. این برنامه شامل ناهار ۵ دلاری، اجرای موسیقی، رقص و آواز ایرانی و نمایش پوستر بود.
از فیلم و تلویزیون چه خبر:
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو ۱۰ نوامبر فیلم پارتی ساخته‌ی سامان مقدم و ۲۵ نوامبر فیلم قطعه‌ی ناتمام ساخته‌ی مازیار میری را در دانشگاه تورنتو به نمایش گذاشت.
انجمن دانشجویان ایرانی‌یِ دانشگاه تورنتو در اولین فعالیت خود در سال جدید، فیلم نان، عشق و موتور ۱۰۰۰ ساخته‌ی ابوالحسن داوودی را در دانشگاه تورنتو به نمایش گذاشت.
فیلم ۱۱، ۰۹، ۰۱ (یازده سپتامبر) از جمعه ۱۵ نوامبر در سینماهای کارلتون و هامبر به روی پرده رفت. یکی از یازده اپیزود این فیلم را سمیرا مخملباف کارگردانی کرده است.
از سخنرانی چه خبر:
در جلسات گروه نگاه، در روز ۷ نوامبر خانم دکتر فصیحی در مورد ارکان سه گانه مدرنیته در ایران ناصری و در روز ۲۱ نوامبر، آقای دکتر محمد توکلی پیرامون کتاب خود با عنوان تجدد بومی و بازاندیشی‌یِ تاریخ صحبت کردند.
به همت کانون دانشجویان ایرانی‌یِ دانشگاه رایرسون پروفسور فضل اللهِ رضا در روز ۱۲ نوامبر درباره‌ی هویت ملی و نگاه به شاهنامه در دانشگاه رایرسون به سخنرانی پرداخت.
سمپوزیوم صد سالگی‌یِ صادق هدایت (فایل) در روز ۲ نوامبر از ساعت ۱ تا ۶ بعدازظهر به همت دانشکده‌ی خاورمیانه شناسی و تاریخ دانشگاه تورنتو و با همکاری‌یِ کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار شد. در این برنامه دکتر محمد توکلی از دانشگاه تورنتو، دکتر نسرین رحیمیه از دانشگاه مک مستر، دکتر هما کاتوزیان از دانشگاه آکسفورد، دکتر مایکل برد از دانشگاه نورث داکوتا، دکتر مارتا سیمیتچویا از دانشگاه یورک و دکتر رضا براهنی از دانشگاه تورنتو سخنرانی داشتند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو دکتر هما کاتوزیان در روز شنبه ۱ نوامبر درباره‌ی لیبرالیسم در ایران و اروپا، خانم پروانه رادمرد در روز ۸ نوامبر درمورد هنر، سینا رحمانی در روز ۲۳ نوامبر در باره‌ی بازدید خود از اردوگاههای پناهندگان فلسطینی در لبنان و خانم صابره محمدکاشی در روز ۳۰ نوامبر درباره سینمای ایران برای دانشجویان دانشگاه تورنتو سخنرانی کردند.
از سیاست چه خبر:
کمسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو در ۲۱ نوامبر با تصویب قطعنامه‌ای که پیش‌نویس آن توسط دولت کانادا نوشته شده بود، نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران را محکوم کرد.
از آینده چه خبر:
در روزهای ۵ و ۱۹ دسامبر در جلسات گروه نگاه، خانم دکتر فصیحی سلسله سخنرانی‌های خود را درباره وجوه سیاسی و فلسفی مدرنیته در دوران ناصری ادامه می‌دهند. این جلسات در دانشگاه تورنتو، ساختمان، اتاق ۴۴۲۲ برگزار می‌شود.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، دکتر عطا هودشتیان در روز ۶ دسامبر در دانشگاه تورنتو پیرامون مدرنیته، جهانی شدن و ایران سخنرانی خواهد کرد.
انجمن دانشجویان ایرانی‌یِ دانشگاه تورنتو برنامه‌ی سالانه‌ی سفر اسکی‌یِ خود را ۲۱ تا ۲۴ دسامبر برگزار می‌کند.
انجمن دانشجویان ایرانی‌یِ دانشگاه تورنتو بر طبق سنت هر ساله با برگزاری مهمانی شب یلدا را جشن می‌گیرد.
هیچ وقت دلم نخواسته بود شراب بخورم. حتی وقتی همه می‌خوردند. حتی وقتی توی خوابگاه مهمانی‌یِ پنیر و شراب داشتیم، که شاید شراب نخوردنم باعث شد هیچ وقت نروم.
هیچ وقت دلم نخواسته بود شراب بخورم. اصلا به نظرم حرام بودن یعنی همین. یعنی از ته دل باور داشته باشی که نباید بخوری، نخوری و نخواهی هم که بخوری. اگر قرار باشد که همه‌ی فکر و ذکرت این باشد که حالا این شراب که حرام شده چه بوده، -که آدم این طوری کم هم ندیده‌ام، آدم‌هایی که شراب نمی‌خورند، اما همه‌ی فکرشان این است که انواع و اقسام شراب کدام‌اند- همان بهتر که حلال و حرام را ول کنی و امتحانش کنی. بعد هم بچسبی به زندگیت.
هیچ وقت دلم نخواسته بود شراب بخورم. فکر هم می‌کردم که اگر روزی دلم شراب بخواهد، حتما آن روز از زندگی خسته شده‌ام و خواسته‌ام مست کنم، یا هوس‌باز شده‌ام و خواسته‌ام این مزه‌ی ممنوع را هم بچشم، یا لجباز شده‌ام و اصلا خواسته‌ام که کار حرام بکنم. در تصورم هم نمی‌گنجید که جز این‌ها دلیلی باشد که مرا به خوردن شراب ترغیب کند.
هیچ وقت دلم نخواسته بود شراب بخورم، تا آن روز عصر، توی کلیسا.
حتی اولش که من سبد نان و دوستم ظرف شراب را بردیم و به کشیش دادیم، دلم شراب نخواست.
در تمام مدتی که کشیش توضیح می‌داد که مسیح شب آخر تکه نانی به دوستانش می‌دهد و می‌گوید که بخورند، و سپس شرابی و می‌گوید که بنوشند و آن‌گاه می‌گوید که نان جسم او است که فردا به دار آویخته می‌شود، و شراب خون او که فردا ریخته می‌شود، و با خوردن نان و شراب، گویی روحشان یکی می‌شود و صلح و صفا برقرار، باز هم دلم شراب نخواست.
اما وقتی همه به صف شدند تا تکه‌ای نان از کشیش بگیرند و جرعه‌ای شراب بنوشند، و هم زمان صدای دعایی آوازگونه برای یکی شدن روح‌ها و صلح و صفا در کلیسا بلند بود، دلم شراب خواست: ‌ نه به خاطر مزه‌اش، که هنوز نمی‌دانم چیست. نه به خاطر مست شدنش، که نمی‌دانم و نمی‌خواهم بدانم که چه حسی دارد، و نه به خاطر لجبازی و صرف انجام یک فعل حرام.
نمی‌دانم، شاید برای آن که با تمام وجود احساس کردم که شراب در آن مکان و زمان نمادی بود از خواست همه‌مان به صلح و دوستی. همان خواست که شب قبلش در میلاد مهدی‌یِ موعود در مسجد مسلمانان دیده بودم. همان خواست که منجر شد خبر اهدای جایزه‌ی صلح نوبل به شیرین عبادی آن قدر در میان ایرانیان شادی بیافریند. همان خواست که همه از زن و مرد و سیاه و سفید و شرقی و غربی، مشترک دارند. همان خواست که خود می‌تواند بهترین بهانه برای صلح باشد.
شراب اما برای من هنوز هم حرام بود. نمی‌دانم چرا حتی نان را هم نگرفتم.
روی سنگی نشسته ام. ازآن دو مرد دو پرهیب انسانی، بدون زوایای مشخص می بینم. دو هیکل تیره‌ی بی‌حرکت که ایستاده پایین را نگاه می‌کنند. بر روی لبه‌ی باریک صخره‌ای عظیم ایستاده‌اند. روی صخره برفی تازه باریده است. هر حرکت ردّی باقی می‌گذارد. ردّی از پشت صخره، جایی که از آن آمده‌ایم تا بر روی لبه‌ای که در مه خوب دیده نمی‌شود. پایین صخره ارتفاع معلقی است و بعد شیبی تند که ابتدای دره است. هوا گرفته است. ازتاریک و روشن دره می‌فهمم که باید عصر شده باشد. دره میان مه و تاریکی پنهان شده است. جلو می روم تا به نزدیکی یکی از آن دو می‌رسم. جوان بلند قامتی است با کلاه بافتنی مشکی و عینکی تیره که به شکل دو بیضی کشیده است. لباس اسکی یک سره به رنگ سبز یشمی. می‌نشیند بوت‌های آبی نفتی‌اش را داخل فیکس‌ها محکم می کند. صدای تسمه‌ها را که قیژ قیژ کنان میان فلز فیکس می لغزند و گیر می کنند، می‌شنوم. روی بُردش آفتاب در کویر شنی شعله‌ور می‌سوزد. صدای طبل‌ها بلند می‌شود. جمعیت فریاد می‌کشد. گوشی‌ها را داخل گوش‌ها می‌گذارد، صدا قطع می‌شود. حرفی نمی‌زند. دستی هم تکان نمی‌دهد. بدنش را حرکت می‌دهد. به میانِِ فضا لیز می‌خورد. روی برف فرود می‌آید. وزنش را روی پاشنه و پنجه‌ها جا به جا می کند. پیچ نمی‌زند. سر برد مستقیم به سمت دره است. سرعت می‌گیرد و ناپدید می‌شود. من شنیده‌ام مسیر دره پر از صخره‌هایی است که ناگهان قامت بلند می‌کنند و به آسمان می‌رسند. شنیده‌ام عصرهای تاریک مرد جوانی با سرعتی سرسام آور به سوی صخره‌ها می‌رود؛ آبشاری از برف به دنبالش. به صخره‌ای داخل می‌شود. سکوت. مسیر بُرد روی برف می‌ماند.
مرد دوم پیپش را خاموش می‌کند. میان سال و حتی کمی پا به سن گذاشته است. به پایین خیره شده است. رو بر می‌گرداند. دفترچه یادداشت کوچکی را از جیب بغل کاپشن سفید و مشکی اش بیرون می‌آورد. زیر آستین دست راست چاک خورده است. خودکاری از وسط دفترچه در می‌آورد. خطی به سختی می‌نویسد. دفترچه را می‌بندد، روی سنگی می‌گذاردش. دست‌کش‌های کهنه‌ی قهوه‌ای‌اش را دست می‌کند. کفش‌ها را داخل فیکس‌ها می‌کند به پاشنه فشار می‌آورد تا داخل فیکس جا بیافتند. روی چوب‌هایش پر از خط‌های نازک سفید رنگ است که روی زمینه‌ی قرمز چوب‌ها دویده‌اند. با سر به من اشاره‌ای می کند به نشانه‌ی رفتن. می‌پرد. با حفظ تعادل فرود می‌آید. کمی سر می‌خورد. سرعتش را می‌گیرد‌. شروع می‌کند به پیچ زدن. پیچ‌های بزرگ که دایره‌های بزرگ ایجاد می‌کند. مدتی می‌کشد تا ناپدید شود. شنیده‌ام در مسیر دره گودال‌هایی است که در میان برف باز می‌شوند و کهکشانی را می‌بلعند. شنیده‌ام عصرهای تاریکِ رو به شب مردی نرم و موزون با اسکی‌های قرمزش به داخل گودال می‌رود. برف موج می‌زند و گودال پوشیده می‌شود. دفترچه را می‌خوانم:
- درپاژ عزیزم، درپاژ.
تا نزدیک صبح اسکی می‌کنم. از دور خانه‌های ده پیداست. خسته روی نیمکت قهوه‌خانه می‌نشینم. چای می‌خواهم. غریبه‌ای با چشمان درخشان دست بر شانه‌ام می‌گذارد. آقا شما راهنمای دره هستید؟
از دورها
صدایم کرده
بارها
رهایم کرده...
ماندم و باز صدایم کرده
از پس سطرها
بر سر انگشتانم،
قطره قطره
نشانده
مرا بر ابر بیتی که قرارم هم نبود
رعدی از خطوط
قراری بر
ابر بیتی که قرارم هم نبود.
صدا، صدا
از پس آه‌ها
شکافته لبم
به باشد هوسی،
شکفته از شکاف لبم
هر دمی
همیشه
هان بی نفسی.
نشانده مرا
از شتاب
روز،
شب
رها رها...
دیده‌ام آن گاه
در پس پلک‌های هوا
من دست‌های خود را،
رسته،
شسته خطوط‌شان
باران نورسی.
خلاصم کرده،
من،
نرفتم.
ماندم تا صدایم بکند باز.
از خود
برکشدم
به خود، حلقه‌ای.
به تنم،
بتنم
پیله‌ای
از او
تنها...
بر بالای بلندترین برج شهر
محورهای مختصات خیابان را
در سه بعد
با رد نازکی از نگاه،
پاره، پاره،
دنبال کردم
تا نقطه‌های متحرک آدم‌ها
و استوانه‌های ثابت درختچه‌ها،
و طول عمودی را
دقیقه‌ای یک بار
محک زدم،
تا ده دقیقه...
حس ارتفاع میان کتف‌هایم فرو رفت.
ده دقیقه...
پیش از آن پریده بودم،
ده دقیقه... نه...
ده ثانیه
تا پایین...
و محورهای مختصات دست‌ها و پاهایم
بر هم عمود افتادند
و در یک آن
دو سوی خیابان را
با هم
جمع کردند.
سوال این بود. و نوشت، یا ننوشت. و اگر نوشت از چه. کوچک را نوشت، یا بزرگ را. یک سوال بود. و سال‌ها دل‌ها لغت لای کتاب، کتاب روی طاقچه، طاقچه توی اتاق، اتاق به اتاق خانه، خانه کتابخانه می‌شدند. و هنوز، و نوشت، یا ننوشت.
گفتم می‌خواهم بنویسم. گفتند چرا. ------ گفتم می‌خواهم بنویسم.
گفتند از چه. ------ گفتم می‌خواهم بنویسم. گفتند چه جور. ------
نه جور، نه چه، نه چرا. خندیدند که گفتم دیشب خیره، رقص ماهی روی زمین، وقتی از آب پرید را نوشتم. از بوی پرتقال رقصش گرفته بود. یا آن روز که خواستم یک صفحه بنویسم اگر. یا که خواستم همه‌ی‌ حرف‌ها ژ شوند و روی سیم ویولون برقصند.
رقصان برایشان ژ شدم.
- ژای ژای همه ژا را گرفته‌اند. ژواب‌ها را می‌گویم. ژانم را می‌خواهند. بژه. پشت پنژره ژاله می‌ریزد، روی گل ژله می‌شود. بژه. - *
پریدم. همه با هم خندیدند.
کله‌هاشان پر از فرم‌ها، ساختارها و برنامه‌ها به یک دهان وصل بود. گوششان را بریده بودند.
پشتشان را کردند. نگاهشان کردم که می‌رفتند. کله‌هاشان سنگین، از پشت به روی زمین کشیده می‌شد. صدای خنده شان جیغ نفرت‌آوری در باد، در گوشم جرقه می‌زد.
خنده‌ام گرفت. از چشم‌شان که از حدقه در آمده روی زمین کشیده می‌شد. از کله‌هاشان که حباب بدنشان را به روی زمین می‌کشید.
دویدم. پریدم. رقصیدم. خندیدم. خندیدم. خندیدم.
ژِ ری () = خندیدم
* در این جمله حرفِ ژ جایگزین حرف ج شده است.
* شهر می‌سی‌سا‌گا در ۳۰ کیلومتری‌یِ شهر تورنتو واقع شده و جمعیت آن ۵۷۰، ۰۰۰ نفر می‌باشد.
پس از گذشت ۶ سال از دوم خرداد ۷۶ بسیاری بر این باورند که جنبش اصلاحات به بن‌بست رسیده و این جنبش اجتماعی هم، به سرنوشت تلخ دیگر جنبش‌های آزادی‌خواه قرن گذشته دچار شده است. بدیهی است که در طول تاریخ چند هزار ساله‌ی ایران، جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی بسیاری در ایران ظهور کرده‌اند. اما آیا تا کنون از خود پرسیده‌ایم که از چه زمانی دموکراسی به عنوان اساسی‌ترین خواست حرکت‌های اجتماعی‌یِ ایران مطرح شده است؟ برای پاسخ به این پرسش می‌بایست به نخستین سال‌های قرن بیستم بازگردیم. در آن سال‌ها ایران شاهد یکی از بزرگ‌ترین دگرگونی‌های سیاسی‌یِ تاریخ خود بود. جنبش اجتماعی‌یِ مشروطه‌خواهی با خواست‌هایی برگرفته از اندیشه‌ی دموکراسی، تحولی ژرف در ساختار سیاسی و فکری‌یِ جامعه‌یِ ایران پدید آورده بود. مظفرالدین شاه حکم مشروطه را امضا کرد و این دست خط شاهانه قرار بود که برگ تاریخ استبداد را نیز پایان دهد. اما دیری نگذشت که محمد علی شاه مجلس شورای ملی را به توپ بست و پس از آن دستاوردهای سیاسی‌یِ جنبش مشروطیت در طوفان کودتاها و جنگ‌های قرن بیستم از میان رفت. آیا به راستی تنها یادگار نخستین جنبش دموکراسی‌خواه ایران تنها و تنها یک شکست سیاسی بود؟ به نظر من، ارزشمندترین یادگار این جنبش پدید آوردن جایگاهی ویژه برای اندیشه‌ی دموکراسی در ساختار فکری‌یِ جامعه‌ی ایران بود. با همان یادگار بود که دوم خرداد را آفریدیم و با آن پا به سده‌ای دیگر از تاریخ بشر گذاشتیم. تا به حال از خود پرسیده‌ایم که آیا توانسته‌ایم در طول صد سالی که با اندیشه‌ی دموکراسی آشنا شده‌ایم به درکی ریشه‌ای و عمیق از این نظریه دست یابیم؟ اگر به چنین درکی نرسیده باشیم هرگز نمی‌توانیم خواست‌های دموکراتیک خود را به خوبی بشناسیم و حرکت به سوی خواست‌های مبهم می‌تواند جامعه‌ی ایران را بار دیگر اسیر حکومت‌های خودکامه و غیر مسوول بکند. اکنون که در آستانه‌ی ورود به بخشی نوین از تحولات سیاسی اجتماعی‌یِ ایران قرار گرفته‌ایم، می‌بایست بزرگ‌ترین درگیری‌های فکری‌یِ جامعه‌ی خود را در رویارویی با اندیشه‌ی دموکراسی بشناسیم و پاسخ پرسش‌های خود را در آثار منتقدان و نظریه‌پردازان برجسته‌ی دموکراسی بجوییم.
به عقیده‌ی من بزرگ‌ترین درگیری‌یِ فکری‌یِ جامعه‌ی ایران در رویارویی با اندیشه‌ی دموکراسی، شناخت و تعیین خط قرمز آزادی بوده است. در شماره‌ی آینده‌ی قاصدک قصد دارم با نگاهی شتابان اندیشه‌های جان لاک -یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازان دموکراسی- را درباره‌ی مرز بین آزادی و قانونمندی تحلیل کنم.
ژاپن با مردمان ریزنقشش کشور عجیبی است. آنها همیشه در تولید دوربین‌ها، تلفن‌ها، و کامپیوترهای کوچک‌تر پیش تاز بوده‌اند. جالب اینجاست که در عالم شعر و ادبیات همین‌گونه است. کوتاهی و خلاصه‌گویی از خصوصیات بارز شعر ژاپنی است. شعرای ژاپنی، به گونه‌ای موجز از ناتوانی های ازلی ابدی انسان سخن می‌گویند.
شاید زنده بمانم و با حسرت بیندیشم به این لحظه،
لحظه‌ای سخت غمین،
و یادش آورم با اشتیاق.
طبیعت در اشعار آنها حضوری چشمگیر دارد:
به چمنزارهای بهاری رفتم تا بنفشه گرد آورم،
چنان سرمست شدم که شبم سراسر آنجا گذشت.
عشق را به سادگی خود عشق ساده تصویر می‌کنند:
صدای زنگی به نشانه‌ی وقت خواب
با اندیشه‌ی او در سر چگونه توانم خفت؟
سه شکل از اشعار مختلف شعر ژاپنی هایکو، تانکا، و سن‌ریو هستند. کتاب آوای جهیدن غوک مجموعه‌ای از اشعاری است که در این سه گونه سروده شده‌اند. این کتاب مجموعه‌ی منتخب کم‌نظیری است از بهترین اشعار تاریخ ژاپن که توسط خانم زویا پیرزاد از زبان انگلیسی به فارسی برگردانده شده است. (نویسنده‌ی رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم) این ترجمه، آدمی را به یاد ترجمه‌های احمد شاملو از هایکوهای ژاپنی و اشعار لورکا (کتاب همچون کوچه‌یی بی‌انتها) می‌اندازد. روی هم رفته آوای جهیدن غوک پنجره‌ای است به دنیای شعر سرزمین آفتاب.
مصاحبه‌ای با مانی جمالی، ۲۲ساله، که همراه با پدر و مادرش بعد از ۹ سال زندگی در آمریکا از این کشور اخراج شده است. مانی تقریبا تمام زندگیش را در خارج از ایران گذرانده است. در این مصاحبه او درباره ی تجربه‌اش در برخورد با ایرانی‌های آلمان، آمریکاو کانادا صحبت می‌کند.
لطفا خودتان را معرفی کنید و بگویید کی و کجا به دنیا آمدید و کجا بزرگ شدید؟
من در سال ۱۹۸۲ در تهران متولد شدم و تنها دو سال در آنجا زندگی کردم. سپس پدر و مادرم به آلمان نقل مکان کردند و ۹ سال در آنجا زندگی کردیم. پس از آن به آمریکا رفتیم و ۹ سال در آنجا ماندیم و اکنون هم که در کانادا هستیم.
چرا شما آلمان را ترک کردید و به آمریکا رفتید؟
پدرم فرصت‌های شغلی بهتری در آمریکا می‌دید زیرا یک هنرمند بود. جنبش نئونازی هم عامل دیگری بود. مردم هرروز توسط آنها کشته می‌شدند. شرایط برای مهاجران، خصوصا ایرانی‌ها و ترک‌ها بسیار خطرناک بود.
آیا شما خودتان چیزی را تجربه کردید؟
یک بار. اما فیزیکی نبود. به من گفته شد که به کشورم برگردم. شما این جور چیزها را همیشه در اخبار می‌شنوید. مردم داشتند به خاطر آن هرروز کشته می‌شدند. روش آنها استفاده از کوکتول مولوتوف بود. بسیار خشن.
آیا یک جماعت قوی ایرانی در آلمان در آن زمان وجود داشت؟
جماعت ایرانی بزرگی در آلمان وجود داشت. اما خیلی متحد و منسجم نبود، برخلاف اینجا که تعداد زیادی نهاد ایرانی می‌بینید.
پس از آن به کجا رفتید؟
ما به مینیاپولیس در آمریکا رفتیم. در آنجا تقریبا دو سال و نیم زندگی کردیم و سپس به تگزاس رفتیم و شش سال و نیم آنجا بودیم. در مینیاپولیس من در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کردم. هنگامی که به آمریکا آمدیم، نمی‌توانستم به انگلیسی صحبت کنم. به مرور با نگاه کردن به تلویزیون و گذران وقت با دوستان، زبان را یاد گرفتم. در تگزاس، دبیرستان را تمام کردم و به دانشگاه رفتم.
درباره ی تگزاس بگویید. در ایران، وقتی راجع به تگزاس صحبت می‌شود، همه به بوش، گاو‌چران‌ها، و... فکر می‌کنند. آیا واقعا آنجا اینچنین است؟
نه، بعضی از مناطق اینچنین است. شهری که من از آن می‌آیم، آستین، واقعا اینچنین نیست. بیشتر یک شهر هیپی است. یک شهر هنری است که موسیقی زنده از سراسر دنیا هر روز در آن اتفاق می‌افتد. آنها گه‌گاه اراذل () دارند، ولی مانند بعضی دیگر از شهرهای تگزاس مانند دالاس یا هوستن نیست. دالاس خیلی با آستین فرق دارد. شهری بسیار سرمایه‌داری با تعداد زیادی شرکت‌های تجاری است. اگر بعد از ساعت ۵ به مرکز شهر آستین بروید، هیچ‌کس آنجا نیست. تمام مرکز شهر شرکت‌های تجاری هستند و بنابراین کسی آنجا زندگی نمی‌کند. هیوستن شهر خیلی بزرگی است. و شهر خیلی کثیفی در آن ایالت است، مخصوصا از نظر آلودگی هوا.
آیا هیچ دوست ایرانی در تگزاس داشتید؟
من فقط یک دوست ایرانی داشتم که در حقیقت نیمی ایرانی و نیمی اسپانیایی بود. او همیشه دوست خوبی بود. ایرانی‌های زیادی در آستین زندگی نمی‌کنند. آنها بیشتر در هوستن و دالاس هستند چرا که معمولا در کار تجارتند. نه، من دوستان ایرانی زیادی نداشتم. تمام دوستان من آمریکایی یا اسپانیایی بودند.
شما چگونه آلمان را ترک کردید؟
ما دوستی در آلمان داشتیم که ما را به مینیاپولیس برد. دوست دیگری هم ما را به تگزاس برد. مینیاپولیس جای بسیار سردی است، سردتر از اینجا. به علاوه از نظر وضعیت هنری چندان قابل توجه نیست. اما تگزاس شهر بسیار هنری‌تری است. ممکن است با تورنتو قابل مقایسه نباشد، ولی آستین به هر جهت شهر بزرگی نیست.
آیا شما یک هویت ایرانی در تگزاس داشتید؟ آیا مردم می‌دانستند که شما ایرانی هستید؟
نه، مردم همیشه مرا با جهودها یا اسپانیایی‌ها اشتباه می‌گرفتند، بیشتر با اسپانیایی‌ها. اسپانیایی‌های زیادی آنجا وجود دارند. هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید که من ایرانی هستم. من باید به آنها می‌گفتم. وقتی به آنها می‌گفتم که ایرانی هستم، می‌پرسیدند که یعنی چه. آنها در جغرافی چندان خوب نیستند. گاهی اوقات هم افرادی هستند که در برابر مردم خاورمیانه نژادپرست هستند، مخصوصا پس از یازده سپتامبر. بعد از یازده سپتامبر همه چیز متوجه ما شد. نگاه‌های بیشتری روی ما بود. مردم به من نگاه می‌کردند و می‌گفتند: هی، این پسر عرب یا از چنین جایی است مخصوصا به خاطر پلاک اسمم. من کار می‌کردم و هنگام کار پلاک اسم کاملم را داشتم. نام خانوادگی من جمال است، و بنابراین آنها فکر می‌کردند که من عرب هستم. من نگاه‌ها و چیزهای اینگونه‌ای را دریافت کردم. اما در مورد دوستانم، هیچ‌وقت در آنها نژادپرستی ندیدم.
وضعیت مهاجرت شما در آمریکا چگونه بود؟ چه چیزی باعث شد که شما به کانادا بیایید؟
ما برای وضعیت پناهندگی در آمریکا هم از آلمان و هم از ایران تقاضا کردیم. در آلمان، ما مهاجر مقیم (‌) بودیم. وقتی آنجا را ترک کردیم، آنها ما را خارج شده تلقی کردند و پرونده ما بسته شد. بنابراین ما نمی‌توانستیم به آلمان برگردیم و به همین دلیل به کانادا آمدیم. بعد از ۱۱ سپتامبر، حکومت آمریکا شروع کرد به خلاص شدن از دست تقاضاهای کارت سبز. آنها تقاضای ما را رد کردند. یک روز، ما نامه‌ای دریافت کردیم که می‌گفت باید آمریکا را ترک کنیم. ما دو انتخاب داشتیم، مکزیک یا کانادا. مکزیک بیشتر اسپانیایی‌ بود، و بنابراین به اینجا آمدیم. ما نه سال در آمریکا بودیم و اصلا انتظار نداشتیم که این اتفاق برایمان بیفتد. مثل یک شوخی بود. وقتی من ابتدا نامه را دیدم، آن را جدی نگرفتم، چون فکر کردم که یک اشتباه است. ما سپس تلاش کردیم که دوباره تقاضای تجدید نظر کنیم، اما آن هم رد شد. آنها کمتر از یک ماه به ما فرصت دادند که آمریکا را ترک کنیم، که اصلا کافی نبود. ما باید خانه‌مان را می‌فروختیم و کلی کار دیگر. در نهایت، مجبور شدیم که کمی بیشتر بمانیم.
آیا می‌دانید که چه اتفاقی برای بقیه ایرانی‌ها افتاد؟ بعضی از آنها حتی زندانی شدند.
فقط ایرانی‌ها نبودند. عرب‌ها هم بودند، و حتی افرادی با نام خانوادگی عربی. من داستان‌هایی مانند ماجرای یک استاد دانشگاه را شنیدم. او در مقابل دانشجویان دستگیر شد، به خاطر مشکل احمقانه‌ای در نام خانوادگی‌اش. مردم به غلط متهم به ارتباط با تروریسم می‌شدند. از جماعت ما در تگزاس، فقط ما بودیم که با این مساله مواجه شدیم. قبل از ترک آنجا، یک مهمانی بزرگ خداحافظی داشتیم. پدرم یک کنسرت بزرگ در یک مکان محلی داشت. جالب بود، اما در عین حال کمی ناراحت‌کننده. وقتی در جایی برای مدت طولانی زندگی می‌کنی، دیگر بخشی از جماعت آنجا هستی. بعد به ما گفتند که ما نمی‌توانیم بمانیم، به خاطر نام خانوادگیمان! پدرم دوستی در کانادا داشت و او توصیه کرد که به اینجا بیاییم. کانادا یکی از بهترین کشورهای جهان است. اما از لحاظ جغرافیایی، اینجا بسیار سرد است. اما، شایعه‌سازی زیادی در رسانه‌های عمومی وجود ندارد، و این خوب است. تفاوت زیادی وجود دارد اگر شما اخبار کانادایی یا آمریکایی را گوش کنید. در اخبار آمریکایی، آنها تلاش می‌کنند که بگویند آمریکا یک قهرمان است، تا بتوانند هر‌آنچه که در عراق انجام می‌دهند و کارهای مشابه آن را توجیه کنند. هنگامی که ما به کانادا آمدیم، ارتباطات ما با آمریکا کاملا مهر و موم و بسته شد. ما دیگر کاری با آمریکا نداشتیم و بنابراین مساله بین ایران و کانادا بود. ما یک دادگاه حدود ۴ هفته پیش داشتیم و پیروز شدیم. ما اکنون پناهنده مقیم هستیم. چهار هفته قبل، ما هیچ‌چیز نبودیم و هیچ وضعیتی نداشتیم. آنها می‌توانستند ما را به ایران برگردانند. این وضعیت خطرناکی برای ما بود. فکر کنم اکنون باید حدود ۵ سال صبر کنیم تا شهروند اینجا شویم. ما اکنون در انتظار تقاضانامه هستیم. من واقعا می‌خواهم به دانشگاه بروم. باید صبر کنم تا آن برگه اقامت را بگیرم و این یک سال دیگر طول می‌کشد. بنابراین من ۲۲ ساله خواهم بود وقتی که دانشگاه را واقعا شروع می‌کنم.
آیا شما می‌توانید اکنون به آمریکا سفر کنید؟
نه، من باید منتظر آن برگه ی اقامت باشم. من حتما زمانی که بتوانم به آمریکا سفر خواهم کرد. می‌خواهم به ایران هم بروم. از دو سالگی تاکنون آنجا نبوده‌ام. من ایرانی‌های زیادی را اینجا دیدم. اینجا دوستان ایرانی بیشتری دارم تا در تگزاس. آنها همیشه می‌گویند که من باید به ایران بروم. آنها می‌گویند که ایران جای خوبی است و آن طور نیست که رسانه‌ها می‌گویند. البته مشکلات خودش را هم دارد. اما هر حکومتی مشکلات خودش را دارد. من ایرانی هستم و حتما باید کشورم را ببینم.
اگر اجازه داشتید که به آمریکا برگردید، آیا برمی‌گشتید؟
یک راست به آمریکا می‌رفتم! همه دوستانم آنجا هستند. به علاوه، تگزاس خیلی گرم‌تر است. اما اگر بخواهم منصف باشم، چیزی که در مورد کانادا خیلی دوست دارم این است که خیلی متنوع است. در تگزاس، مردم یا سفیدپوست هستند یا اسپانیایی. هروقت همه ی آن برگه‌ها را بگیرم، اول به تگزاس می‌روم، بعد به ایران و بعد به آلمان. من چند دوست قدیمی در آلمان دارم، اگر هنوز مرا به خاطر داشته باشند. نه این که احساس کنم که به آنها یا حتی ایران تعلق دارم. راستش را بخواهید من نمی‌دانم که به کجا تعلق دارم.
ایرانی‌های اینجا را چگونه می‌بینی؟
عالی. آنها مردم خیلی خوب و اجتماعی هستند. من ایرانی‌های زیادی را در تگزاس می‌شناختم، اما هم سن من نبودند. آنها هم سن پدر و مادر من بودند. اکنون اینجا ایرانی‌های زیادی را می‌شناسم که هم سن و سال من هستند. ما با هم به بار و کلاب می‌رویم و اوقات خوشی را می‌گذرانیم.
فرهنگ ایرانی در کانادا چقدر با آمریکا متفاوت است؟
در بعضی مسایل محیط جدی‌تری است. حالا اینجا اینجوری است و من هیچ اعتراضی به آن ندارم. آن قدرها هم متفاوت نیست، اگر درست به آن فکر کنید.
آیا هیچ وقت اتفاق افتاده که به خودت بگویی چرا آنها این یا آن کار را می‌کنند؟
بله، مواردی وجود دارد. خوب، مخصوصا وقتی به قرارگذاشتن () می‌رسد. من حدس می‌زنم که قرارگذاشتن چیز پذیرفته شده‌ای در فرهنگ ایرانی نیست، مثل دست یکدیگر را در انظار عمومی گرفتن. اما در فرهنگی که من در آن بزرگ شده‌ام، مردم از سن ۱۵ یا ۱۶ سالگی روابط جنسی دارند. وقتی به پس از کودکی می‌رسد، آن قدرها هم متفاوت نیست. اما اگر به ایرانی‌های هم سن من نگاه کنید، آنها نسبت به زندگی خیلی جدی‌ترند. آنها می‌خواهند تجارت کنند یا پزشک شوند. این دقیقا آن جیزی نیست که به آن عادت دارم. من عادت دارم که کاری را بکنم که خودم می‌خواهم انجام دهم، نه آنچه که پدر و مادرم و هم تیپ‌هایم می‌خواهند. من می‌خواهم که نسبت به دانشگاه جدی باشم، اما همچنین می‌خواهم که از زندگیم لذت ببرم. من نمی‌خواهم که در اتاقم بنشینم و فقط درس بخوانم. در مورد مهمانی‌های ایرانی، آنها مهمانی‌های بیشتری از آمریکایی‌ها دارند. من به این کلاب ایرانی در مرکز شهر رفتم. آنها عالی بودند، یک شب خوب. آنها واقعا دوست دارند که برقصند. همان‌طور که گفتم، تفاوت‌های بیشتری وجود دارند، مخصوصا هنگام قرارگذاشتن. آمریکایی‌ها واقعا اهمیت نمی‌دهند که بقیه مردم درباره‌اش چه فکر می‌کنند. آنها در این موارد بیشتر آزادی‌خواه هستند. نکته دیگر این است که ایرانی‌ها نمی‌خواهند محبت را در انظار عمومی نشان دهند. در مهمانی‌ها، آنها واقعا نشان نمی‌دهند که یکدیگر را دوست دارند. بیشتر زنان ایرانی تا هنگام ازدواج صبر می‌کنند تا یک تماس واقعی با جنس مخالف داشته باشند. این چیزی نیست که من به آن عادت دارم. اما مساله ی مهمی نیست. یک اعصاب‌خردی کوچک است. همچنین در مورد مردان ایرانی، به نظر من، آنها خیلی خشن هستند. آنها فکر می‌کنند که هرچه می‌گویند درست است. آنها بسیار به خود مطمئن هستند. این چیزی است که من واقعا دوست ندارم. من حدس می‌زنم که کل مردان خاورمیانه این‌گونه هستند. اما نمی‌گویم همه چون معمولا منجر به کلیشه‌سازی می‌شود. در مورد قرارگذاشتن، شما با یک نفر قرار می‌گذارید، دوست ندارید، با کس دیگری قرار می‌گذارید. ایرانی‌ها بسیار ایرادگیر هستند. ایرادگیر هستند که یک نفر را که واقعا دوست دارند پیدا کنند، و سپس با او ادامه دهند.
وقتی در آلمان و تگزاس بودم، واقعا چیزی راجع به فرهنگ ایرانی نمی‌دانستم. اصلا نمی‌توانستم به زبان فارسی صحبت کنم. وقتی به آمریکا آمدم هم چیز زیادی نمی‌دانستم. از وقتی به کانادا آمده‌ام، زمان بیشتری را با خانواده و دوستان ایرانی می‌گذرانم و دوباره دارم زبان فارسی را یاد می‌گیرم. امیدوارم که بدون هیچ لهجه‌ای بتوانم به طور روان صحبت کنم. وقتی جلوی دوستان ایرانی‌ام به فارسی صحبت می‌کنم، لهجه‌ دارم و مسخره به نظر می‌آید.
آیا می‌توانید فارسی را بخوانید و بنویسید؟
من داشتم نوشتن را یاد می‌گرفتم. اما برای مدتی متوقفش کردم. خیلی مشغول کار هستم. در مقایسه با انگلیسی، خیلی مشکل است. تقریبا همه دوستانم اینجا ایرانی هستند. هنوز هیچ دوست کانادایی ندارم. که البته خوب است. دارم زبان را یاد می‌گیرم. خیلی خجالت‌آور است اگر اهل یک کشور باشید و زبان و فرهنگش را ندانید. پدر و مادرم در خانه فارسی صحبت می‌کنند. بنابراین تقریبا فارسی را کامل می‌فهمم، منظورم فارسی محاوره‌ای است. وقتی پدر و مادرم به فارسی با من صحبت می‌کنند، سعی می‌کنم که به فارسی جواب دهم. اما عمدتا به آلمانی جواب می‌دهم. گاهی انگلیسی و گاهی فارسی هم می‌پرانم، یک چند فرهنگی بزرگ. برادرانم همیشه به انگلیسی جواب می‌دهند. آنها دارند همه ی زبان های دیگر را فراموش می‌کنند. این خیلی ناراحت‌کننده است. من سه برادر دارم و من تنها کسی هستم که به آلمانی جواب می‌دهم. فکر کنم من علاقه ی بیشتری از برادرانم دارم که زبان فارسی را یاد بگیرم و فرهنگش را درک کنم.
به نظر می‌رسد که شما برای سال‌ها ارتباط زیادی با ایرانی‌ها نداشته‌اید و حالا دارید بر‌می‌گردید.
بله. در تورنتو، من تعداد زیادی دوست ایرانی دارم و باید با آنها به فارسی حرف بزنم. در آمریکا، من واقعا این قدر سر و کار نداشتم. من واقعا به فرهنگ اهمیتی نمی‌دادم. اکنون که اینجا هستم، فکر می‌کنم که یک ایرانی هستم و باید بدانم که از کجا می‌آیم. اما دوباره می‌گویم من فکر نمی‌کنم که کاملا ایرانی هستم. من نیمی آمریکایی، نیمی ایرانی، و نیمی آلمانی هستم! وقتی بحث خون باشد، البته که ایرانی هستم. اما آن مهم نیست. آنچه مهم است این است که چگونه احساس می‌کنید و فرهنگتان از کجا می‌آید. فرهنگ من بیشتر از آلمان و آمریکا است. فکر کنم که ترکیبی از همه ی آنها هستم.
وقتی که در تگزاس بودم جامعه‌شناسی و جرم‌شناسی می‌خواندم. من می‌خواهم آن را اینجا ادامه دهم. می‌خواهم به دانشگاه یورک یا تورنتو بروم. شنیده‌ام که یورک در جامعه‌شناسی قوی‌تر است.
به موسیقی ایرانی هم گوش می‌دهید؟
نه. نه واقعا. می‌توانم چند موسیقی ایرانی قدیم را تحمل کنم، چند موسیقی سنتی واقعا قدیمی. در مورد موسیقی پاپ ایرانی، واقعا دوستش ندارم. حدس می‌زنم خیلی پوشالی است. همیشه راجع به عشق است. همچنین خیلی یک‌نواخت است و چندان متنوع نیست. گوگوش خواننده ی محبوب من نیست. اگر در یک کلوپ رقص هستید، احتمالا خوب است که موسیقی پاپ ایرانی بشنوید. اما برای وقتی که در خانه نشسته‌ام و سعی می‌کنم که فکر کنم، خوب نیست. سازهای ایرانی به نظرم خیلی جالب هستند. سه‌تار و سنتور خیلی زیبا هستند. پدرم واقعا در اجتماع تگزاس آدم بزرگی بود. او یکی از تنها موسیقی‌دان‌های ایرانی در تگزاس بود. او در فستیوال‌های موسیقی که در آن تنها ایرانی بود، می‌نواخت. مجلات درباره ی او به خوبی نقد کردند. امیدوارم که این کار را در اینجا هم بتواند انجام دهد.
چند دقیقه پیش که به تارنمای قاصدک سر زدم شمارنده عدد ۳۱۷۴ را نشان می‌داد. الان که دوباره سر زدم آن عدد شده بود ۳۱۷۵. یکی زیاد شده بود.
اصلا به این بابک باید بگویم این شمارنده‌ی لامصب را بردارد. همه‌اش یا منم یا بقیه‌ی بچه‌های نشریه. مدام به نشریه سرمی‌زنیم که ببینیم چند نفر نوشته‌های‌مان را خوانده‌اند.
هر کس را می‌دیدم تبریک می‌گفت: ‌ «چه نشریه‌ی قشنگی منتشر کرده‌اید!» وقتی می‌پرسیدم که از کدام مطلب نشریه بیشتر خوشش آمده، می‌گفت‌: «هنوز وقت نکرده‌ام بخوانم. فعلا یک نگاه سرسری کرده‌ام.» این عددی که شمارنده نشان می‌دهد، تعداد خواننده‌ها نیست. آن را فقط خدا می‌داند. این عدد چیز دیگری است.
یاد روزهای مدرسه افتادم. یادم می‌آید می‌گفتند که هنر باید متعهد باشد. نویسندگی نیز. می‌گفتند در دنیا کلی آدم گرسنه وجود دارد و ما باید با هنرمان، با نوشته‌های‌مان شکم آنها را سیر کنیم. بعد که کمی بزرگتر شدم، فهمیدم چه مزخرفاتی به ما درس می‌دادند. اصلا هنر یعنی همین که یک سطل رنگ برداری و هر طور خواستی بپاشی روی دیوار. بعد هم دیوار را از جایش جدا کنی و ببری در یک موزه به نمایش بگذاری.
نویسندگی یعنی با قلم، نشد با گچ، نشد با تُف برداری هر چه دلت می‌خواهد روی چند برگ کاغذ سرگردان، نشد روی دیوار یا دست گچ گرفته‌ی دوستت بنویسی. خوشت نیامد پاره‌اش کنی و دور بیندازی. باز هم به هر جا دلت خواست.
چه کسی مطالبم را بخواند، چه نخواند، من می‌نویسم. گور پدر هر چه شمارنده. می‌نویسم چون دوست دارم.
از این لحظه هر چه بنویسم، فکر خواهید کرد که داستان می‌نویسم...
اگر بگویم «گردنبند آنی که عاشقش بودم بعد از چند سال، درست روزی که تصمیم گرفتم فراموشش کنم، اتفاقی گم شد و آن روز درست همان روزی بود که چند سال پیش گردنبند را به من داده بود»،‌ خیال خواهید کرد که داستان کوچکی خلق کرده‌ام. هرگز به ذهن‌تان هم نخواهد رسید که زندگی شاید درست همین باشد...
فکر خواهید کرد که من تمام اتفاقات را در ذهن خودم برنامه‌ریزی کرده‌ام؛ که فقط داستان‌ها اتفاقات طراحی شده‌اند، که زندگی چیزی جز یک اتفاق نیست. همین است که همه‌مان تند تند رنگ عوض می‌کنیم و بالا می‌آوریم. بیش از حد زور زده‌ایم...
مثل آن آدم‌های وسواسی که برای تمیزی، بیش از حد زور می‌زنند: غبار را با وحشت از اثاث خانه می‌روبند و می‌خواهند همه چیز همان جا که بود، یا همان جا که فکر می‌کنند باید باشد، ساکن و تمیز باقی بماند. روی گذار زندگی درجا می‌زنند و می‌خواهند هر چیز را سفت سر جایش نگه دارند... ولی نویسنده منم. اگر تصمیم بگیرم که امروز کارد آشپزخانه کنار مستراح باشد که با آن «آدم» سیب را پوست بگیرد، کارد آشپزخانه کنار مستراح خواهد بود، هر چقدر هم که زن عصبی زور بزند که همه چیز سر جایش قرار بگیرد. عاقبت تب می‌کند، فشارش بالا می‌رود، توی سرش نبض می‌زند و روی خودش استفراغ می‌کند... ولی هر چه بنویسم خیال خواهد کرد که داستان می‌نویسم. به ذهنش هم نخواهد رسید که زندگی شاید درست همین باشد. که شاید بیش از حد زور زده است...
ولی شاید هم داستان می‌نویسم. شاید تا آن جا که «گردنبندش روزی که تصمیم گرفتم فراموشش کنم، گم شد»، واقعی باشد و انطباق آن با روزی که گردنبند را گرفتم، طراحی من. یا بر عکس. شما هرگز نخواهید دانست و همیشه به اشتباه خیال خواهید کرد که داستان می‌نویسم. شما همیشه همه چیز را با هم اشتباه خواهید گرفت. کورکورانه میان واقعیت و خیال گیج گیج خواهید خورد و در ظلمات محض، ‌ دست من را به جای شاخه‌های درخت و شاخه‌های درخت را به جای دست من خواهید چسبید. ولی یک چیز، یک فکر، هرگز به ذهنتان نخواهد رسید: که زندگی شاید درست همین باشد، ‌ که ما بیش از حد زور زده‌ایم و برای همین است که فشارمان بالا می‌رود، ‌ تب می‌کنیم و پشت سر هم بالا می‌آوریم...
خسته
شانه بر چارچوب در
نه بیرون و نه درون
هراسان هم از آمدن،
هم از رفتن
سرا پا تشنه‌ی یک نشانه
که بیا، یا که برو
اگر رفت و نبودش مهربان دستی که بفشاردش دست،
وگر رفت و شکست آن ساده قلب کوچکش،
چه کند؟!
با که بگوید؟!
از زمان انقلاب مشروطه تا کنون، ایران شاهد شکل‌گیری جنبش‌های اجتماعی متعددی برای دستیابی به دموکراسی بوده است. قرن بیست و یکم نیز در ایران با جنبش «دوم خرداد» آغاز گشت. جنبشی که هدف‌اش همانند اکثر حرکت‌های اجتماعی سده‌ی پیشین، برقراری دموکراسی بود. هدفی که صد سال همواره با جامعه‌ی ایران همراه بوده و دستیابی به آن به منزله‌ی رسیدن به آزادی تلقی شده است. در تاریخ بشر واژه‌ی «آزادی» بسیارتکرار شده است و شاید پاسخ به این سوال که «آزادی چیست؟» بدیهی به نظر بیاید. اما واژه‌ی آزادی در اصل به کلمه‌یی قراردادی بدل گشته که توضیح واحد و روشنی ندارد. واژه‌ای که ذهن آدمی را به سوی مفهوم مشخصی رهمنون می‌کند ولی هرگز به آن مفهوم عینیت نمی‌بخشد. آن چه که به گنگی معنای «آزادی» دامن می‌زند جایگاه ویژه‌ی مبحث آزادی در فرهنگ سیاسی، فلسفی و ادبی ایران و جهان است که باعث گستردگی تعاریف و برداشت‌های گوناگون از مقوله‌ی «آزادی» می‌شود. دیدگاه ها و مذاهب مختلف هر کدام تعریف خاص خود را از مفهوم آزادی داده‌اند و پیوند دادن این تعاریف چندگانه، کاری دشوار به نظر می‌آید. برای مثال آنچه که مذاهبی چون اسلام و مسیحیت و یهودیت از مفهوم آزادی به دست می‌دهند، آزادیی است که در چهار چوب قوانین الهی محدود شده است. در حالی که «آزادی» در اندیشه‌ی بسیاری از فلاسفه‌ی قرون شانزده و هفده در اروپا معنایی کاملا متفاوت دارد. فیلسوفانی چون توماس هابس، جان لاک، نیکولو مکیاولی و ژان ژاک روسو مقوله‌ی آزادی را در چهار چوب قراردادهای اجتماعی تعریف می‌کنند. در نگرش این گروه از فیلسوفان، آزادی انسان محدود به ارزش ها و قوانین اجتماعی است. اما اندیشه‌ی دموکراسی «آزادی» را چگونه تعریف می‌کند؟
اندیشه‌ی دموکراسی دارای تاریخچه‌ی طولانی‌ای در فلسفه‌ی غرب است. پی‌اش در دولت شهرهای یونان باستان ریخته شد و از همان روزگار به عنوان یکی از مهمترین مبحث‌های فلسفی و راهکردهای اداره‌ی امور اجتماعی و سیستم حکومتی درآمد. اما آن‌چه در این جا به آن می پردازم جایگاه آزادی در دموکراسی‌ای است که آن را «دموکراسی نوین» می‌خوانم. «دموکراسی نوین» که متاثر از اندیشه‌ی جان لاک است، برای نخستین بار پس از انقلاب آمریکا و در قانون اساسی ایالات متحده بازتاب پیدا کرد. بزرگ ترین هدف این گونه دموکراسی برقراری شرایطی است که حکومت اکثریت و حقوق اقلیت را از طریق تاسیس مجلس قانون‌گذاری و موسسه‌یی که قوانین تصویبی را اجرا می‌کند، مهیا می‌سازد. اما برای بازگشت به پرسش اساسی‌ام درباره‌ی جایگاه و مفهوم مقوله‌ی آزادی دراندیشه‌ی دموکراسی با نگاهی شتابان به کتاب «» اثر جان لاک، نظریات وی را درباره‌ی مفهوم آزادی در «دموکراسی نوین» بیان می‌کنم.
جان لاک - فیلسوف انگلیسی قرن شانزده - در کتاب «» چگونگی رسیدن به دموکراسی را به تفصیل شرح داده است. وی تحلیل خود را با تشریح موقعیت انسان پیش از ورود به جامعه آغاز می‌کند. به عقیده‌ی لاک انسان فطرتا موجودی اجتماعی نیست و با اختیار و رضایت خود وارد جامعه می‌شود. انسان در صورت طبیعی «آزاد» است که برای بقای خود هرطور که صلاح دانست عمل کند. اما آزادی انسان در طبیعت محدود به «قانون طبیعت» است. «قانون طبیعت» قانونی است الهی که تنها هدف آن بقای زندگی انسان است و به انسان اجازه می‌دهد که با استفاده از کار خویش و منابع طبیعی موجود، وسایل بقای خود را فراهم سازد. علاوه بر این، «قانون طبیعت» برای انسان حق مالکیت نیز در نظر می‌گیرد. هر گاه انسان از بدن خویش که ملک مطلق اوست استفاده کرد و منابع خام طبیعی را برای بقای خویش متغیر ساخت، آن گاه وی بر آن منبع طبیعی «حق مالکیت» دارد. برای مثال اگر من زمین بایری را شخم زدم و در آن گندم کاشتم و حاصلش را برداشت کردم، آن گاه من بر گندم برداشت شده «حق مالکیت» دارم. یا اگر شما سیبی از یک درخت سیب چیدید، شما بر آن سیب «حق مالکیت» دارید زیرا در حقیقت «کار» خود را با «درخت» که منبع خام طبیعی است، آمیخته اید. در نتیجه براساس قانون طبیعت شما «مالک» آن سیب هستید.
به عقیده‌ی لاک، انسان برای حفاظت بهتر از «حق مالکیت» خود، با رضایت خود وارد جامعه می‌شود. در جوامع دموکرات، قانون، ضامن و حافظ «حق مالکیت» است و این قانون چیزی نیست جز «عقیده‌ی اکثریت شهروندان جامعه». در چنین جامعه‌یی، آزادی انسان به قوانینی محدود است که اکثریت شهروندان جامعه تعیین و تنظیم می‌کنند. بنابراین دراندیشه دموکراسی «خط قرمز آزادی» را اکثریت شهروندان جامعه می‌کشند.
حالا که لاک سوال ما را درباره‌ی جایگاه آزادی در اندیشه‌ی دموکراسی جواب داد، من از او سوال می‌کنم که آیا به راستی آزادیی که حد و مرز داشته باشد، «آزادی» است؟ به نظر من آزادیی که اعمال و افکار انسان را محدود می‌کند، آزادیی برازنده‌ی بشر نیست. زیرا این گونه آزادی مقابل ذهن پرسشگر انسان قرار می‌گیرد. ذهنی که بی هراس و با عشق، هستی و نیستی را سوال می‌کند. خود را سوال می‌کند و تمام ارزش‌های اجتماعی و اخلاقی را سوال می‌کند. آزادی خط قرمز و حد و مرز ندارد و اخلاق، ارزش ها و قوانین نمی‌توانند آن را محدود کنند. آن چه دموکراسی آن را آزادی می نامد، در حقیقت نوعی قانونمند‌ی‌ست که ملاک آن نظر اکثریت است.
دو گلوله ی سیاه میان آینه فرو می‌روند.
- (من چرا اینقدر غمگینم؟) و آینه با دو سوراخ سیاه٬ بی جواب و سرد می‌ایستد - همانطور که همیشه - و سوالم را هزاران هزار بار در خودش تکرار می کند٬ آنقدر که دیگر اوست که می پرسد: (غمگینم چرا اینقدر من؟) و من می‌ایستم٬ سرد و بی جواب٬ با دو سوراخ سیاه.
تیغ را در مشتم می‌فشارم. احساس می‌کنم که برای پاهایم بیش از حد سنگین شده‌ام. برای همین است که پشتم خمیده می‌شود. آینه خوب می‌داند. دنده‌هایم دارند از پوستم بیرون می‌زنند و جای پستان‌ها و شکمم دارند با هم عوض می‌شوند. مدت‌هاست جلد جدیدی دست و پا کرده‌ام تا همه چیز را پنهان کنم. نمی‌خواهم کسی بداند که دارم کم‌کم به جانور دیگری تبدیل می‌شوم٬ جانوری که با ترکیدن می‌میرد - وقتی شکمش بر اثر یبوست بیش از حد باد می کند. سه سالی هست...
به جز آینه هیچ کس نمی‌داند. مادرم فکر می کند که لاجون شده ام و باید قرص ویتامین بخورم. پدرم معتقد است که من باید بیشتر ورزش کنم٬ که «ضعف جسمی و روحی‌ام» هر دو به دلیل «بی‌تحرک» بودنم است. با آن که از روی اجبار بعد از ظهرها توی اتاق ورزش ساختمانمان٬ نیم ساعت روی دستگاه در جا می‌زنم٬ به همه می‌گوید که در باشگاه تارعنکبوت اسم نوشته‌ام. و می‌خندد. او نمی‌داند ولی خودم و آینه می دانیم که شکم من روز به روز دارد بیشتر باد می‌کند و من دارم کم‌کم تعویض می‌شوم.
این رابطه را با آینه البته فقط سه سال است که پیدا کرده‌ام. درست از وقتی که آمدیم. روزهایی بود که وقتی راهروی مدرسه‌ی جدید را با قدم های بی‌صدایم می‌پیمودم٬ آدم‌هایی که از کنارم می‌گذشتند٬ هیچ کدام مرا نمی‌دیدند. خودم را از سر راهشان کنار می‌کشیدم: (!). اما صدای زمزمه‌وارم را هم نمی‌شنیدند. همان روزها بود که یک شب خودم را در دستشویی زندانی کردم. تصمیم گرفته بودم که موهایم را بتراشم و صورتم را آنقدر قرمز کنم که هیچ کس نتواند بدون توجه از کنار من بگذرد. همانطور با چشم های گریان چهاردیواری تنگ را دور می‌زدم که ناگهان به آینه برخوردم. رشته های سیاه ژولیده که صورتی رنگ پریده را حاشیه می‌کشیدند که دو لکه‌ی سیاه میان‌شان افتاده بود. چون هنوز شاعرانه بودم به یاد فروغ افتادم که می‌گفت: «تمام روز در آینه گریه می‌کردم» و از همان لحظه همه چیز شروع شد. از آن به بعد تنها آینه بود که همه چیز را می‌دانست.
از همان وقت‌ها بیماری‌ام هم کم‌کم شروع شد. اوایل فقط دنده‌هایم بر آمده می‌شدند. خیال کردم که لاغر شده‌ام. از بس زنگ‌های ناهار به جای تنها نشستن توی کافه تریای پر سر صدا و لقمه لقمه‌ی ساندویچم را شمردن٬ به کتابخانه می‌رفتم٬ پشت یکی از میزهای تک نفره می‌نشستم و به جای نهار خوردن، برای همه نامه می‌نوشتم. ولی وقتی شکمم کم‌کم شروع کرد به برآمده شدن٬ من و آینه به این نتیجه رسیدیم که لاغر نشده‌ام. که مشکل دیگری هست.
راجع به این بیماری قبلا جایی خوانده بودم: انسان به جانور دیگری تبدیل می شود که بر اثر یبوست باد می‌کند و می‌ترکد. اوایل که به بیماری‌ام پی برده بودم چون هنوز شاعرانه بودم٬ خیلی گریه و زاری می‌کردم. آنقدر با آینه حرف می‌زدم که جانش به لبش می‌رسید. فریاد می‌زد که: (برو بمیر!) من با صدایی که از گریه گرفته بود می‌گفتم که: (کاش می‌توانستم.) جوش می‌آورد: (دختره‌ی گه!). من دماغم را می‌گرفتم و آنقدر سعی می‌کردم بغض‌هایی را که پشت سر هم می‌آمدند قورت دهم٬ که چانه و لب‌هایم می‌لرزیدند. من به لرزش لب‌هایم نگاه می کردم و دلم برای خودم می‌سوخت. مادرم خیلی گیر می‌داد که از خانه بیرون بروم٬ که مثل آدم‌های ملول گوشه‌ی خانه کز نکنم٬ مثل آدم‌های تریاکی و بلند شوم بروم بیرون و روابط اجتماعی‌ام را گسترش دهم. چیزی که او نمی‌دانست بیماری من بود و این که آینه تنها کسی بود که می‌فهمید. چیزی که او نمی‌دانست این بود که هیچ کس مرا نمی‌دید...
اه٬ بس است. بس است. حتی نوشتنش هم حالم را بهم می‌زند. اینها همه‌اش مزخرفات است٬ گُه کاری است. پس مانده‌های یک تخیل مریض که دلم را آشوب می‌کند. واقعیت این است که دیروز ترتیب‌اش را دادم. تیغی را که توی دستم بود برانداز کردم و بار دیگر از آینه پرسیدم: (نگفتی من چرا اینقدر غمگین‌ام؟). آینه چانه‌اش لرزید ولی ناگهان دیدم که نه از بغض٬ که این بار از خشم بود. ناگهان دیدم که دیگر نمی‌توانم توی چشم هایش نگاه کنم. عرق سرد ریختم و نفس نفس زنان آنقدر دستمال توالت دور تیغ - که لبه‌اش کمی خونی شده بود - پیچیدم که به سختی در سطل آشغال جا گرفت. با ترس نیم نگاهی به آینه انداختم. همانطور با خشم به من زل زده بود. با دست روی شکمم آب ریختم و خیره شدم به مایع سرخ رنگی که در آب رقیق می‌شد و دایره وار به سوراخ دستشویی فرو می‌رفت. درد سختی توی شکمم پیچیده بود٬ درست در امتداد خط های افقی که با تیغ تراشیدم تا شاید هوای شکمم خالی شود و بیماری دست از سرم بردارد. کمی سبک تر شده بودم. قبل از آنکه با حوله‌یی که سخت زیر پستان‌هایم نگه داشته بودم٬ به سرعت از دستشویی بیرون بروم٬ جرات کردم و برای آخرین بار به چشم های آینه زل زدم. هر دو یکدیگر را با خشم نگاه کردیم. هوار کشیدم: (همش تقصیر توئه...) و در را محکم بهم کوبیدم.
از همان اولین لحظاتی که امواج زلزله به تورنتو رسید، گروه های مختلف ایرانی تورنتو به این فکر افتادند که در حد توان - تا آنجا که فاصله اجازه می‌دهد - به کمک زلزله‌زدگان برخیزند. این گزارش نگاهی دارد به آن چه در هفته‌ی پس از زلزله در تورنتو گذشت. هر چند در مقیاس دردی که بم را فرا گرفته بسیار ناچیز است.
فعالیت گروه های داوطلب ایرانی در سطح شهر
روزهای یکشنبه و دوشنبه جمعی از دانشجویان در تقاطع یانگ () و بلور () بین مردم اعلامیه پخش کردند. در این اعلامیه‌ها اطلاعات لازم در مورد کمک مالی اینترنتی به زلزله‌زدگان از طریق نهادهایی چون صلیب سرخ، داده شده بود. چند نفری خواستند کمک نقدی کنند که بچه‌ها از گرفتن آن خودداری کردند. در این محل میزی گذاشته شده بود که تصاویری از زلزله زدگان و مجروحان بر روی آن قرار داده بودند. روز دوشنبه عده‌ای دیگر از بچه‌ها همین فعالیت ها را در تقاطع یانگ () و اگلینتون () انجام دادند. در کل ۳۰۰۰ اعلامیه بین مردم توزیع شد. این گروه در شب سال نوی میلادی نیز به رفتند و در آن‌جا نیز به جمع‌آوری کمک پرداختند.
دو گروه از بچه‌ها با صحبت با صلیب سرخ کانادا توانستند مجوز فعالیت خیریه به نمایندگی از صلیب سرخ را برای کمک به زلزله‌زدگان بم بگیرند. به موجب این توافق، صلیب سرخ تعدادی صندوق جمع‌آوری کمک آرم‌دار و پوستر در اختیار این گروه‌ها قرار داد تا آنها بتوانند کمک‌های مالی مردم را از سطح شهر نیز جمع‌آوری کنند. در روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه این گرو‌ه‌ها در مناطق مختلف شهر فعالیت می‌کردند.
صلیب سرخ همچنین امکانات مرکز تلفن خود را در این هفته در اختیار این گروه قرار داده‌ است. اعضای گروه‌ با استفاده از این مرکز با ایرانیان مختلف تماس گرفته و تقاضای کمک مالی می‌کنند. برای این منظور لیستی از ۲۰۰۰ شماره تلفن متعلق به بازرگانان و صاحبان صنایع ایرانی تهیه شده است.
از دیگر گروه های فعال در سطح شهر گروه تورنتو-ایرانیان است. این گروه در روزهای اخیر با گذاشتن صندوق جمع‌آوری کمک های مردمی در مراکز ایرانیی چون سوپر ارزان و سوپر خوراک، تاکنون توانسته است بیش از ده هزار دلار کمک جمع‌آوری کند که آن را در اختیار صلیب سرخ قرار خواهد داد. همچنین این گروه اعلامیه‌های روش های کمک مالی اینترنتی را در میان مردم توزیع می‌کند.
ستاد بازسازی و همیاری به زلزله‌زدگان بم انتاریو
روز شنبه نمایندگان بیش از ۲۵ گروه ایرانی در تورنتو گرد هم آمدند و ستاد بازسازی و همیاری به زلزله‌زدگان بم انتاریو - را تشکیل دادند. تارنمای این ستاد: //. -. است. در روز دوشنبه نمایندگان این گروه‌ها با دو تن از نمایندگان مجلس فدرال کانادا برای بررسی راه های کمک گرفتن از دولت کانادا جلسه‌ای تشکیل دادند. این جلسه در نهایت به درگیری لفظی بین نمایندگان گروه‌های مختلف بر سر مسایل گوناگون تبدیل شد و به وضع بسیار ناخوشایندی، بدون آن که هیچ تصمیم خاصی گرفته شود، پایان یافت. کمیته‌ی اجرایی این ستاد روز جمعه با نمایندگان () دیدار خواهند کرد تا از دولت کانادا تقاضا کنند که چند برابر یا معادل همان مبلغی که این ستاد به عنوان کمک از جامعه‌ی ایرانی جمع آوری کرده است، به ایران کمک کند. شماره‌ی حساب بانکی این ستاد برای دریافت کمک های مردمی عبارت است از
: - کمیته‌ی اجرایی این ستاد در روزهای اخیر فعالیت بسیار خوبی داشته است و تا آخر روز پنجشنبه توانسته‌ است حدود ۴۰ هزار دلار کمک از ایرانیان تورنتو جمع‌آوری کند.
کمک‌های دولت کانادا
تا صبح چهار‌شنبه ساکنان کانادا نهصد هزار دلار از طریق صلیب سرخ کانادا به زلزله‌زدگان کمک کردند. دولت کانادا تاکنون یک میلیون و سیصد هزار دلار از طریق به صلیب سرخ و هلال احمر کمک کرده است. یک هواپیمای نظامی کانادا شامل ۱۶ تن وسایل و تجهیزات گوناگون مانند ژنراتور، پتو، چادر و سیستم‌های تصفیه کننده ی آب، روز دوشنبه به ایران رفت. در این خصوص دکتر محمد‌علی موسوی، سفیر ایران در کانادا، از کمک های دولت کانادا تقدیر کرد.
از سخنرانی چه خبر:
در جلسات کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، در تاریخ ۶ و ۱۳ دسامبر به ترتیب دکتر عطا هودشتیان درباره‌ی مدرنیته، جهانی‌شدن و ایران و یاسر کراچیان درباره‌ی طرح تاسیس شبکه‌ی علمی ایرانیان خارج از کشور، صحبت کردند.
در جلسات گروه نگاه، خانم دکتر سیمین فصیحی در روزهای ۵ و ۱۹دسامبر، سلسله سخنرانی‌های خود را درباره‌ی ایران دوره‌ی ناصری ادامه دادند.
از فیلم و تلویزیون چه خبر:
فیلم خانه‌ی ماسه و مه از ۲۶ دسامبر در پنج سینمای شهر تورنتو به روی پرده رفته است. این فیلم ماجرای یک افسر سابق ارتش شاهنشاهی ایران است که پس از انقلاب به آمریکا مهاجرت می کند. شهره آغداشلو به دلیل بازی بسیار خوبش در این فیلم از شانس‌های دریافت جایزه‌ی اسکار است.
از سیاست چه خبر:
هوشنگ بوذری که اکنون ساکن کانادا می باشد، پرونده‌ی شکایتی علیه دولت ایران در دادگاه فدرال کانادا تشکیل داده است. وی ادعا می کند که ۱۰ سال پیش، زمانی که مشاور نفتی دولت ایران بوده، توسط عوامل دولت ربوده شده و تحت شکنجه قرار گرفته است.
دیگر چه خبر:
گروه تورنتو-ایرانیان دومین سالگرد تشکیل خود را در روز ۹ دسامبر در رستوران پرشیا جشن گرفت. تورنتو-ایرانیان یک گروه اینترنتی در یاهو با ۲۵۰ عضو است که اعضای آن بیشتر ساکن تورنتو هستند و در این گروه، اطلاعات و تجربیات خود را در اختیار یکدیگر قرار می‌دهند.
انجمن‌های دانشجویان ایرانی دانشگاه‌های تورنتو، یورک، مک‌مستر و رایرسون در تاریخ ۲۰ دسامبر شب یلدا را جشن گرفتند.
کاریکاتورهای نیک‌آهنگ کوثر درباره‌ی آزادی بیان و جنگ، با عنوان «صدای سکوت» از تاریخ ۱۵ دسامبر در کتابخانه‌ی روبارتس دانشگاه تورنتو به نمایش در آمده است و تا اواسط ژانویه نیز ادامه خواهد داشت.
نازنین افشین جم، دختر ایرانی‌تبار ساکن کانادا، در مسابقات دختر شایسته‌ی جهان که امسال در کشور چین برگزار شد، به مقام دوم دست یافت. او که ۲۴ سال دارد در ایران به دنیا آمده ولی از یک سالگی در اروپا و کانادا زندگی کرده است.
از آینده چه خبر:
فیلم مستند در روز ۸ ژانویه ساعت ۹ شب از کانال پخش خواهد شد. این فیلم که به ماجرای کشته شدن زهرا کاظمی می‌پردازد، توسط جین ککن کارگردان کانادایی، فیلمبرداری شده است. این فیلم چندی پیش در اروپا با عنوان پخش شد.
گروه موسیقی سنتی دستان در تاریخ ۱۰ ژانویه در تورنتو کنسرت برگزار می‌کند. برای تهیه‌ی بلیط این برنامه می‌توانید این‌جا را کلیک کنید یا با شماره تلفن ۷۷۲۳ ۳۶۶ ۴۱۶ تماس بگیرید.
مسعود بهنود و ماشاالله شمس الواعظین در اواسط ماه ژانویه به دعوت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه یورک در تورنتو سخنرانی خواهند داشت.
همیشه همینطور بوده. دیوار دور چشمم را آنقدر تنگ کرده‌اند که هر چه هم سعی کنم، باز هم با نفسی غافل شده‌ام. به خدا سعی کرده‌ام که یادم بماند، ولی نمی‌دانم چه می شود. صبح که از در بیرون می‌روم، به خدا نمی‌دانم چطور شب می‌شود و من - بی‌نفس - روی تخت افتاده‌ام، دوباره برای فردا.
نمی‌دانم چند ساعتی از آن ساعت پنج صبح روز جمعه گذشته بود که فهمیدم. زندگی همه‌شان یک آن با هم تمام شده بود و یک جا با هم قبر شده بودند؛ زیر تاق اجدادمان.
چند دقیقه‌ای به عکس خاکروبه‌ها خیره شدم، و بعد آرام روی مبل نشستم. آرامِ آرام. جایی که نه سرم بود و نه دلم٬ درد می‌کرد. کاری نبود که بکنم. همیشه همینطور بود. فقط بُغ می‌کردم یک گوشه و می‌رفتم توی فکر. نمی‌دانم درد از کجا شروع شد. از جانِ هزاران نفری که همه در خواب قبر شده بودند و یا از فرو ریختن شهری به قدمت تاریخم؛ یادگار گذشته‌ی گمشده‌ام. آخر مرگ که درد نداشت، خاک که درد نداشت. دردم از خودم بود. از زنده بودنم و حس کردنِ دردم. از گمشدگی‌ام.
یاد پرتقال فروشِ توی وانت افتادم که ظهرهای بچگی را کوفتم می‌کرد وقتی در بلندگوی ناهنجارش داد می‌زد: «خونه دار و بچه دار، زنبیل و بردار بیار، پرتقال بم دارم، بمِ بم.» آن وقت‌ها نمی‌دانستم بم یعنی چه. فقط به هر چه پرتقال‌فروش و پرتقال لعنت می فرستادم. دوباره دلم گرفت. تمام عمرم به اندازه‌ی یک ساعتِ گذشته نه به بم فکر کرده بودم، نه به ارگش و نه به مردمش. شاید بیشتر از همه فقط به پرتقال‌هایش فکر کرده بودم. آن هم که همه‌اش لعنت بود. اصلا حتی درست نمی‌دانستم که بم کجا هست! بم فقط شهری نزدیک کرمان بود که ارگ بم در آن قرار داشت. از ارگ هم فقط عکسش را دیده بودم. حالا چه شده بود که بم مهم شده بود؟ نه تنها ما، که تمام دنیا در موردش صحبت می کردند. زلزله در بم نیامده بود. در تمام دنیا به جز بم آمده بود و غیرت آنها را که توانسته بود تکان داده بود. اگر نه، بم که مرده بود. دیگر نه پرتقال داشت، نه ارگ، نه آدم. فکر کردم ردِ درد را پیدا کرده ام. دردم جایی میان زندگی در غربت و وجدانم گره خورده بود. گویی طی این سالیان، هر چه قدر هم که نخواسته بودم، باز هم تنفس هوای پاک اینجا از من ذهنی خودخواه ساخته بود. اگر حالا هم ناراحت بودم، حتما به دلیل ناتوانیم بود، که نمی‌توانستم بروم بم و جسد از زیر خاک بیرون بیاورم. اگر نه٬ هنوز هم چه می‌دانم که مرگ چه حسی دارد. یا اینکه اگر شب بخوابی و صبح بی‌کس و بی‌خانه و بی‌شهر بیدار شوی، چه حسی دارد. دردم می‌آمد و باز هم شب در تخت راحتم تا صبح می‌خوابیدم و صبح هم با درد بیدار می‌شدم، زندگی می‌کردم، میهمانی می‌رفتم، خرید می‌کردم و چانه می‌زدم و درد هم بود. دلم از خودم و دردم به هم ریخت. اگر نه مردن که درد ندارد.
یاد خانه های کوچک با دیوارهای گچی و اسباب‌های کهنه‌ی توی عکس افتادم. همان که هنوز قاب عکس مرد جوانی روی دیوار فرو ریخته اش آویزان بود. من از آن مرد چه می‌دانستم که اینگونه دلم برایش می‌گرفت. چند تا از آن عکس‌ها به همان دیوارها، در شهرهایی به همان کوچکی و نازکی، نه چندان دور از بم بودند؟ چند زن و مرد و بچه‌ی دیگر، با همان زندگی کوچک و اسباب کهنه در دنیا زندگی می کردند؟ حالا میلیون میلیون پول از تمام دنیا به بم می فرستادند که مرده‌ها را از زیر خاک بیرون بکشند. اگر نه مردن که درد ندارد.
انگار قیامت شده بود و مردمِ بی‌خانه و اسباب بم، زنده و سالم در پیش خدا از من شکایت می‌کردند. دردی افقی زیر شکمم را تند تند تیغ می‌زد. یاد چاه امام زمان در ارگ بم افتادم. چاهی که محرم اسرار هزاران هزار زن و مرد بوده است. گویی زنان و دختران نذر و دعاهای خود را نامه می‌کرده‌اند و در چاه می‌انداخته‌اند که مراد بگیرند.
دردم را پیدا کرده بودم. دلم می‌خواست ته آن چاه بودم و نامه‌هاشان را می‌خواندم. اگر نه٬ من از زندگی و دنیا و سختی و دل آنها چه می دانستم، اگر نامه هاشان را نمی خواندم. آخر مردن که درد ندارد.
سیاه چون روزگارِ یک ایرانی که مشتَش نمونه‌ی خروار است، تلخ چون طعمِ چایِ پررنگ در استکانِ کمرباریکِ لب‌طلا.
مسعودِ بهرانی تیمسارِ بازنشسته‌ی دربار و از نزدیکانِ شاهِ سابق، با خانواده‌اش به آمریکا گریخته است تا زندگیِ تازه‌ای را پس از انقلابِ ایران در غرب شروع کند. اگرچه غیرتش اجازه نمی‌دهد که خانواده‌اش مطلع شوند، او برای گذراندنِ زندگی تن به کارهایی چون کارگرِ راه‌سازی و سیگارفروشی می‌دهد و قصد دارد با پولِ اندکی که پس‌انداز کرده است، زندگیِ خانواده‌اش را سامان ببخشد و آینده‌ای موفق برای دو فرزندش به ارمغان آورد. کتی زنِ جوانی‌ست که همسرش ترکش کرده و یک اشتباه در اداره‌ی مالیات باعث می‌شود خانه‌ای که به ارث برده و آخرین امیدش برای شروعِ یک زندگیِ مستقل و آرام است، به مزایده گذاشته شود و او را به مسافرخانه ها و خیابان‌خوابی بکشاند. بهرانی در مزایده برنده می‌شود و قصد دارد خانه را پس از اندکی بازسازی به چند برابرِ قیمتِ خرید بفروشد. قانون از حلِ قائله سر باز می‌زند و نبرد میانِ کتی و بهرانی بالا می‌گیرد تا در نهایت به شکستِ دو طرف می‌انجامد.
فیلم با صحنه‌ی کتی که روی بامِ حریصانه سیگار می‌کشد شروع می‌شود و ماشین‌های آمبولانس و پلیس که در پس صحنه خودنمایی می‌کنند، به پایان می رسد. نقشِ کتی را جنیفر کانلی برنده‌ی جایزه‌ی اسکارِ نقشِ دومِ زن و بهرانی را بازیِ ستودنیِ سِر بن کینگسلیِ انگلیسی به زیبایی ایفا می‌کنند. شهره آغداشلو نقشِ همسرِ بهرانی را دارد که به سختی انگلیسی صحبت می‌کند.
خانه‌ی ماسه و مه محصولِ ۲۰۰۳ و به کارگردانیِ ودیم پرلمان کارگردانِ روس، بر اساسِ رمانی از آندره دوبوسِ سوم، فیلمی‌ست دیدنی و به‌یادماندنی. داستانِ زندگیِ نسلی از ایرانیانِ رانده‌شده از میهنِ خویش. داستانِ پرلمان در به تصویر کشیدنِ این خانواده‌ی ایرانی بسیار موفق بوده است. در چشمانِ بهرانی همان‌چه را می‌بینید که در چشمانِ یک نظامی‌ِ بازنشسته انتظار دارید. در عمقِ چشم‌ها عظمتِ بر باد رفته و چروکِ ناتوانی بر پیشانی. نظمِ بهرانی را آن‌جا به تصویر می‌کشد که دفترش را باز می‌کند و مبلغِ اسنیکرزی را که خورده است از موجودی ا‌َش کم می‌کند. مبلغِ باقی‌مانده در حدودِ چهل و نه هزار دلار است! هر روز پس از پایانِ کارِ راه‌سازی، به دست‌شوییِ هتلی می‌رود، پوستِ صورتش را با تیغی سنتی صاف می‌کند، کت و شلوار و کراواتَش را می‌پوشد و با بنزِ دهه‌ی هشتاد‌َش به خانه می‌رود. همسرش اما اعتمادَش را به شوهرِ خود از دست داده است و هیچ فرصتی را برای سرکوفت زدن به او از دست نمی‌دهد.
تلاشِ کارگردان برای دوری از زیرنویسِ انگلیسی و ناتوانیِ بهرانی در سخن گفتن به فارسی باعث شده است دیالوگ‌های او کمی غیرِطبیعی به نظر رسد. اگرچه کلماتی چون «پسرم» را به زیبایی بیان می‌کند، ولی نوعِ ترکیبِ کلماتِ‌ فارسی و انگلیسی در صحبت با همسر و پسرش برای یک فارسی‌زبان مصنوعی جلوه می‌کند. فضای فیلم سعی می‌کند تا اعماقِ وجودتان را از حضورِ مه در اطرافِ خانه در تمامِ ساعاتِ روز، مطلع سازد. همچنین صحنه‌های خشنی در فیلم حضور دیده می شوند که می‌توانستند بدون خدشه‌دار کردنِ مفهوم به طورِ بهتری نمایانده شوند، مانندِ فرورفتنِ سه میخ در پای کتی که صدای ناله‌ی بینندگان را در سالن بلند می‌کند.
از این‌ها که بگذریم «خانه‌ی ماسه و مه» فیلمی‌ست نوستالژیک، غم‌انگیز و افسرده‌کننده، و در عینِ حال دیدنی و فراموش نشدنی. فیلمی که نه تنها هر ایرانی باید ببیند، بلکه ارزشش از دیدِ یک غیرِ ایرانی هیچ کم‌تر نیست.
سردم است. همه ی بدنم درد می کند. پای راستم بین دو تکه چوب گیر کرده و نمی توانم تکان بخورم.
سردم است و هوا تاریک. زمان از دستم در رفته است. سردردم وحشتناک است. در ذهنم در هر لحظه هزاران نامه می‌نویسم، به همه‌ی آنها که دوستشان دارم. گه‌گاه با این فرض که خواهم مرد، و می‌نویسم که بر من اکنون چه می‌گذرد و چه ناامیدم که آنها را دوباره ببینم و التماس‌شان می‌کنم که هرگز یکدیگر را تنها نگذارند. حس عجیبی است، انگار بدانی که داری می‌میری و همه‌ی حرف هایی که می‌خواستی بزنی در یک لحظه به ذهنت هجوم بیاورند. خودت مجلس ختم خودت را تصور کنی و بر رفتن خودت بگریی. گاهی با این فرض که زنده بیرون می‌آیم و همه زنده هستند، فقط می‌خواهم این لحظات را ثبت کنم و بعدها آن را بارها بخوانم و احساس خوشبختی کنم. گاهی هم با این فرض که فقط من زنده می‌مانم و نامه‌هایم در اصل خطاب به مردگان است. انگار بر سر قبرشان نشسته‌ام و درددل می‌کنم.
تصویر یک خانه‌ی محکم در یک منطقه‌ی خوب شهر و یک زندگی گرم که تصور نابودیش هم غیر ممکن است، هر لحظه در ذهنم کمرنگ‌تر می‌شود. گویی مربوط به گذشته‌های خیلی دور است. واقعیت ها چه زود به رویا بدل می‌شوند.
جایی خوانده بودم که برای واقعی ساختن رویاها، فقط کافی است که بین آنها و واقعیت یک پل بسازی. هیچ‌ جا نخوانده بودم که واقعیت می‌تواند در یک آن به رویایی تبدیل شود که هزاران پل هم واقعیت جدید را نمی‌توانند به آن مربوط کنند.
دکتر علیرضا نامور حقیقی، تحلیلگر مسایل سیاسی، رساله‌ی دکترای خود را از دانشگاه تهران با موضوع اندیشه سیاسی در ایران معاصر گرفته است. او هم اینک در کانادا ساکن است. در این گفت‌وگو با او به کنکاش درباره‌ی انتخابات مجلس در ایران و گزینه‌های روبروی مردم و اصلاح‌طلبان پرداخته‌ایم.
اول می‌خواهم بدانم شما به شرکت در انتخابات از چه منظری نگاه می‌کنید و با چه پارامترهایی این مساله را تحلیل می‌کنید؟
اولین مساله به نظر من مساله‌ی شاخص‌های تحلیل است. زیرا با آن می توان هم اقدام سیاسی را قبل از عمل و هم بعد از رخداد مورد ارزیابی قرار داد. بدون شاخص نظرات نمی‌توانند مورد آزمون واقع شوند. دقت کنید این‌ها معیارهای من است که با آن مسایل را می‌سنجم. کسی که این معیارها را نداشته باشد، می‌تواند نظر من را هم قبول نداشته باشد. اولین شاخص در تحلیل اقدام سیاسی در حوزه مسایل ایران این است که آیا این رفتار سیاسی شما به یکپارچگی و تمامیت ارضی کشور کمک می‌کند یا خیر. دومین شاخص مساله‌ی دموکراسی است. این‌که حرکت و اقدام شما به نهادینه‌شدن دموکراسی کمک می‌کند یا نه. سومین شاخص مساله‌ی تولید است. این‌ که این رفتار سیاسی به موقعیت تولید اقتصادی و ارتقای ایران در سطوح بین‌المللی کمک می‌کند یا نه. حالا چرا این‌گونه هست؟ شما اگر دقت کنید هر کشوری که هر کدام از این سه عامل را در ارتباط با هم نداشته باشد، با یک بحران مواجه می‌شود. شما اگر دموکراسی و تمامیت ارضی داشته باشید ولی در جنبه‌ی تولیدی و ارتقایتان در سیستم بین‌المللی دچار مشکل باشید، قطعا آن جایگاه مناسب را نخواهید داشت و دموکراسی شما هم مدام با بحران مواجه خواهد بود. مثلا دقت کنید به ایتالیا که به دلیل مشکلات اقتصادیی که دارد، همیشه ساختار سیاسی‌اش هم با بحران مواجه است. ایتالیا را در این زمینه با آلمان یا انگلستان مقایسه کنید. تولید اقتصادی ایتالیا همیشه پایین‌تر از این کشورهاست. از سویی اگر شما تولید اقتصادی بالایی داشته باشید ولی نتوانید نهادهای دموکراتیک ایجاد کنید، ساختار سیاسی شما دچار بحران می‌شود. بحرانهایی که کره‌ی جنوبی داشت ناشی از همین مساله بود. از سوی دیگر اگر شما این دو شاخص را داشته باشید ولی امنیت و تمامیت ارضی را نتوانید حفظ کنید، آن موقع هم دچار مشکلاتی می‌شوید که مثلا چکسلواکی دچارش بود و حتی یوگوسلاوی دچارش شد و تقسیم شد. می‌خواهم بگویم این‌ها بر هم خیلی تاثیر دارند و بنابراین وقتی کسی نگاه می‌کند به یک عمل سیاسی باید با این شاخص‌ها نگاه و ارزیابی کند. اگر ما شاخص نداشته باشیم آن وقت مبنایی هم نداریم که چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست. در بیشتر تحلیل‌ها، افراد شاخص‌هایشان را از قبل مطرح نمی‌کنند. با شاخص است که شما می‌توانید نقد کنید که این مجموعه رفتار با چیزهایی که خودش می‌گوید سازگار است یا نه. بنابراین از دو زاویه می‌توان نقد کرد. یکی با شاخص‌های خودش و دیگر این که با شاخص‌های خودتان می‌توانید شاخص‌های آن را نقد کنید.
اما مساله‌ی انتخابات را می‌توان از چهار منظر نگاه کرد. ۱- از زاویه‌ی مردم عادی، ۲- نیروهای درون حاکمیت، ۳- جناح هایی که در حاکمیت نیستند مثل نهضت آزادی و نیروهای روشنفکری که در سطوح اجتماعی ایران فعالیت سیاسی اجتماعی می‌کنند و یکی هم از زاویه‌ی نیروهای بین‌المللی یعنی کشورهایی که به نحوی در بازی آینده‌ی ایران تاثیر دارند و می‌خواهند موثر باشند. من بحث خودم را مطرح کردم. حالا شما سوال‌های خود را مطرح کنید.
حالا قبل از این که به انتخابات بپردازیم، این سوال مطرح می‌شود که اساسا روش‌های مبارزه‌ای که خط قرمزهای امنیت ملی، دموکراسی و تولید را به خطر نیندازند چقدر متنوع هستند یا آیا محدود به یکی دو روش بیشتر نیستند؟ با این شاخص های شما اگر ما از اول بپذیریم که از یک مسیری می‌رویم که نه آن خط قرمز تمامیت ارضی را به خطر می اندازد و نه تولید و روال عادی کشور و از طرفی هم مبارزه برای دموکراسی ادامه پیدا کند اصلا چند تا راه می‌ماند؟ با این استدلال خب مجبور می‌شویم که برویم رای دهیم.
نه، حالا مساله فقط رای دادن نیست. برای این‌که یک جامعه بتواند آن شاخص‌ها را بدست بیاورد و دموکراسی را نهادینه کند باید اولا بتواند از پایه شروع کند. شما باید سازمان‌های غیردولتی () قوی داشته باشید. باید گروه‌های تحصیل‌کرده بتوانند در ارتباط با منافع‌شان دور هم جمع شوند. در عرصه‌ی مطبوعات باید تا جایی که می‌شود گفتمانهای جدید تولید کرد و در عین حال مسایل عینی را مورد بررسی علمی قرار داد، چیزی که کمتر در مطبوعات ایران به چشم می خورد. این چیزها را اگر نتوانید نهادینه کنید حرکتهای از بالا مثلا این که دولت یک مقدار فضا یا آزادی بدهد براحتی برگشت‌پذیر است. شما دقت کنید بعد از انقلاب در فضای بازی که ایجاد شد و به خاطر انقلاب بود هیچ‌کس نیامد از این فضا در ارتباط با موقعیت علمی جامعه، نهادینه کردن سازمان‌های غیردولتی استفاده کند بلکه تبدیل شد به این که هر کس یک گروه درست می‌کرد. هیچ‌کس، نه قدرت حاکم و نه گروه‌ها مسوولانه در ارتباط با موقعیت سیاسی جامعه و آینده‌ی آن رفتار نمی کردند. شما دقت کنید بزرگترین گروه سیاسی مخالف ایران در‌ آن موقع که بیشترین نیروی تحصیل کرده را جذب خود کرده بود سازمان مجاهدین خلق بود که اصلا مسوولانه به موقعیت سیاسی نگاه نمی‌کرد. آنها فکر نمی‌کردند که اگر سیاست را علیه نیروی حاکم قطبی کنند و خشونت را درساختار سیاسی وارد کنند آیا این خشونت به دموکراسی کمک می‌کند یا نه. معلوم نشد با چه تحلیلی وارد آن بازی شدند. آنها وارد بازیی شدند که طرف مقابل می خواست و البته هزینه‌ی آن را همه پرداختند. متاسفانه سیاست مشکلش این است که بر خلاف حوزه‌ی فردی وقتی وارد بازی می‌شوید براحتی نمی شود آمد و گفت من را ببخشید، من معذرت می‌خواهم. گاهی اوقات حساسیت بازی مانند پرواز خلبان‌هاست که شعارشان این است که در آسمان جایی برای اشتباه وجود ندارد.
شما می‌گویید باید پروژه‌ی دموکراسی پیش برود ولی به این خط قرمزها برنخورد. خب، با این حساب آیا هیچ راهی جز این مسیری که دارد پیش می‌رود از دید شمایی که این خط قرمزها را ترسیم می‌کنید وجود دارد؟
من خط قرمز ترسیم نمی‌کنم. می‌گویم شاخص باید داشته باشیم. به این مفهوم که آیا این کاری که شما می‌کنید به این شاخص کمک می‌کند یا آسیب می‌زند. شما ممکن است در یک مملکتی امنیت را خدشه‌دار کنید، مثلا بگویید برای من مهم نیست کردستان از ایران جدا شود، من هیچ اهمیت نمی‌دهم، برای من فقط دموکراسی مهم است. یعنی شما اگر با این شاخص بیایید جلو، از زاویه‌ی خود‌تان ممکن است درست باشد، ولی من آن را قبول ندارم. بنابراین من با این زاویه نگاه نمی‌کنم. چون من معتقدم ایران یک پتانسیل و نقطه‌ قوت‌هایی دارد که به آن ارزش می‌دهد. مثلا شما خوزستان را از ایران جدا کنید دیگر ایران آن اهمیتی را ندارد که الان دارد. دقت کنید تولید هم شاخص اعتبار یک مملکت است. ببینید الان چین نظام دموکراتیک ندارد. آن چیزی که به چین اعتبار می‌دهد تولیدش است و به خاطر همین تولید و قدرتی که به آن خاطر دارد همه را مجبور می‌کند به او احترام بگذارند. حتی اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها پروژه‌ی حقوق بشر در مورد چین را تقریبا کنار گذاشته‌اند. حرف می‌زنند ولی هیچ‌وقت دنبال نمی‌کنند. برای این‌که نمی‌توانند کاری بکنند. بنابراین قدرت به نظر من خیلی تاثیر دارد. مساله‌ی خط قرمز نیست. من می‌گویم شما وقتی می‌خواهید عمل کنید باید برای خودتان معلوم باشد چه چیزی مهم است. دوم هم از یک دید رئالیستی در آنالیز نیروهاست. بینید شما نمی‌توانید از تحریم انتخابات صحبت کنید بدون این که بگویید بعدش می‌خواهید چه کار کنید. مگر از اول انقلاب نیروهای سیاسی خارج از کشور انتخابات ایران را تحریم نکردند؟ هیچ‌کدام در انتخابات دوم خرداد شرکت نکردند. فقط در انتخابات ریاست جمهوری هفتم و مجلس ششم شرکت کردند. ۹۵٪ ایرانی‌های خارج از کشور که در حوزه‌ی سیاست بودند انتخابات دوم خرداد را تحریم کردند. بنابراین تحریم‌ این‌ها تعیین‌کننده نیست. تحریم موقعی اهمیت پیدا می‌کند که یک نیروی سیاسی بعنوان آلترناتیو مطرح باشد که برای بعد از تحریم برنامه داشته باشد. بگوید آقا شما بیایید تحریم کنید و من بعد از تحریم می‌خواهم این کارها را بکنم. این نیرو الان وجود ندارد.
اصلاح‌طلبان می‌گویند که تحریم کنندگان هیچ برنامه‌ای برای بعد از تحریم ندارند. این قبول. ولی آن طرفی‌ها هم می‌گویند خب شما هم که تحریم نمی‌کنید هیچ برنامه‌ای برای بعد از شرکت در انتخابات ندارید.
این به ضعف جریان روشنفکری در ایران بازمی‌گردد. من نمی‌خواهم بگویم اصلاح‌طلبان برنامه دارند. آن‌ها هم به همین اندازه بی‌برنامه‌اند. روشنفکری در ایران بنا به دلایل زیادی هنوز نتوانسته است اعتماد عمومی مردم را در سطح وسیع جلب کند. نتوانسته‌است خودش را سازماندهی کند و نتوانسته تولید فکری خودش را بگونه‌ای بالا ببرد که بتواند مرجع گفتاری و رفتاری حامعه باشد. مقایسه کنید با ترکیه. سازماندهی‌ای که حزب رفاه داشت ایران هنوز نداشته است. این مشکلی است که وجود دارد. دلایلش خب بحث دیگری است. می‌خواهم بگویم جنبش روشنفکری در ایران بعد از سال ۷۶ امکان سازماندهی کردن خودشان را داشتند. ولی شما دو تا انجمن درست و حسابی نمی‌بینید که این روشنفکران زده باشند. در روزنامه‌ها هم که آمدند متاسفانه سر مسایل مالی و غیره دعوایشان شد و اختلاف ایجاد شد. پس این اشکالات وجود دارد. در مجموع طبیعی است که این‌ها در ارتباط با برنامه‌ی سیاسی ممکن است طرح مشخصی نداشته باشند و یا حداقل بخشی از طرحهایشان را نخواهند بیان کنند. در ایران ممکن است طرح‌های شما، دوم و سوم داشته باشد ولی در ایران کسی که عمل می‌کند بنا به ملاحظات سیاسی ممکن است طرح‌های دو و سه‌اش را بیان نکند. برای این‌که اگر بخواهد طرح‌های دو و سه‌اش را بیان کند در طرح اول ممکن است آنها را حذف کنند. در مورد انتخابات باید ببینیم هر اقدامی شما را به شاخص‌هایی که من گفتم نزدیک می‌کند یا دور. من با این شاخص‌ها معتقدم که اگر در انتخابات افراد بتوانند کاندیداهای مورد نظرشان را انتخاب کنند نزدیک می‌کند. حالا مشکل‌اش این است که ممکن است شورای نگهبان تایید نکند. به نظر من باید تلاش را گذاشت روی این که فشار اجتماعی بگونه‌ای افزایش پیدا کند که شورای نگهبان وادار شود اکثریت را تایید کند همین طور که سری قبل این کار را کرد. همین‌طور که الان معتمدین را مجبور شد تایید کند. اگر شورای نگهبان این امکان را سلب کرد و اکثریت کاندیداها را رد کرد و وزارت کشور و رییس‌جمهور نیز به سوگند خود در پاسداری از آرای مردم وفادار نماندند آن وقت باید تمهید دیگری اندیشید، هر چند که معمولا شورای نگهبان در عمل در مقابل فشار افکار عمومی کنار می‌آید.
یکی از همین شاخص‌ها مساله‌ی امنیت ملی است. زیربنای امنیت ملی هم کم شدن شکاف بین ملت و دولت است. اگر گروههای سیاسی بار دیگر مردم را به شرکت در انتخابات دعوت کنند و اتفاق انتخابات شوراها تکرار شود یک نقطه ضعف را گذاشته‌اند برای همه‌ی آنهایی که می‌خواهند امنیت ملی را به خطر بیندازند. به همه دنیا می‌گویند حتی آنهایی که اصلاح‌طلبند از مردم دعوت کردند بیایند و رای دهند و آنها نیامدند. شما با این کارتان این شاخص را به خطر انداخته‌اید.
من به این فرهنگی که قبول کنیم مردم هر چه می‌گویند درست است اعتقاد ندارم. چند تا ویژگی ایرانی‌ها را باید توجه کنیم. ایرانی‌ها در پیگیری و تداوم اهداف سیاسی‌شان کاهل هستند. معمولا مردم دوست دارند هر کاری سریع به انجام برسد. حدی که هزینه می‌کنند در خیلی موارد محدود است. مثلا خیلی از افراد در دوم خرداد فقط یک رای دادند. مردم انتظارشان باید متناسب با فعالیت خودشان هم باشد. با انقلاب فرق می‌کند. مردم طبیعی بود که بعد از انقلاب خواستار خیلی چیزها باشند. ولی کسانی که در انتخابات شرکت کردند بر مبنای آن چیزی که تشخیص دادند آمده‌اند و شرکت کردند. بر مبنای همان هم بایستی مطالبه داشته باشند. آن‌ها فکر می‌کردند با یک رای دادن که یک روز یک ساعت وقت گذاشتند - مقایسه کنید با انقلاب که عده زیادی از جانشان مایه گذاشتند - می‌خواستند یک دفعه همه چیز عوض شود. بعد هم در هیچ چیزی حاضر نیستند مشارکت کنند. حال شما نگاه کنید به تمام فراخوان‌هایی که بعد از دوم خرداد شد و جمعیت‌هایی که در آنها شرکت می‌کردند. مثلا در سخنرانی آقای خاتمی در ۱۶ آذر ۷۶ تنها ۲۰ تا ۳۰ هزار نفر آمدند. یعنی مردم حاضر نبودند بلند شوند بیایند ببینند چه خبر است. این موارد تعیین کننده است. شما وقتی حضورت را اعلام می‌کنی بعد حاضر نیستی مایه بگذاری نباید انتظار داشته باشی که افراد هم به شما پاسخ دهند. قانون امکاناتی را در اختیار جناح مقابل قرار داده که بتواند شما را رد صلاحیت کند. ولی همه چیز را که قانون تعیین نمی‌کند. نیروی اجتماعی هم تعیین کننده است. نیروی اجتماعی در انتخابات مجلس ششم باعث شد که شورای نگهبان خیلی‌ها را تایید کند. بنابراین شما باید نیروی اجتماعی را تقویت بکنید. هر چند با این که شما با معذوریت‌های حقوقی سر و کار دارید.
تکلیف نیروهای سیاسی در برابر تشخیص ملی مردم که به درست یا غلط ممکن است در انتخابات شرکت نکنند چیست؟
شما باید شاخص خودت را اجرا کنی. ممکن است ملت به جایی برسند که بگویند ما برویم از آمریکا تقاضا کنیم به ایران حمله کند و مشکل ما را حل کند. یک نیروی سیاسی نباید دنباله‌روی مردم باشد. نیروی سیاسی باید آگاهی خودش را از جهانی که در آن زندگی می‌کند به مردم منتقل کند. چون مردم در ایران می‌خواهند راحت‌ترین راه و بدون هزینه‌ترین راه را انجام دهند. دقت کنید که در ایران که ساختار سیاسی‌اش با پیچیدگی سروکار دارد و شما با نیروهای پیچیده‌ای سروکار دارید که به راحتی انعطاف ندارند و خیلی از موارد ممکن است علیه منافع خودشان اقدام کنند. شما در چنین فضایی باید هزینه‌های زیادی بدهید در حالی‌که جامعه نمی‌خواهد هزینه‌های زیادی بدهد. باید ببینیم حالا اگر مردم قهر کنند و شرکت نکنند چه منافعی گیرشان می‌آید. اولا اگر شرکت نکنند خیلی طبیعی است که ممکن است آنهایی به قدرت برسند که مخالف آنها هستند. فوقش این است که خارجی‌ها می‌گویند این‌ها مشروعیت ندارند. آمار نشان داده که همیشه در انتخابات مجلس به خاطر منازعات قومی، ملی و منطقه‌ای در سطح شهرهای کوچک و شهرستانها زیر ۴۰٪ شرکت نکرده‌اند. بنابراین مطمئن باشید آمار انتخابات ایران زیر ۴۰٪ نخواهد بود. انتخابات شوراها ۴۹٪ بوده است. در انتخابات مجلس که قطعا رقابت جدی‌تر است و در شهرهای کوچک از شش‌ماه قبلش بسیج انتخاباتی است. بنابراین میانگین حضور بین ۴۵٪ تا ۵۵٪ خواهد بود. خب این چه خواهد شد؟ از لحاظ بین‌المللی هیچ جایی نیست که بگوید چه انتخاباتی با چه درصد آرایی مشروع یا غیرمشروع است. الان مگر در انتخابات صربستان که دو بار تمدید شده اتفاقی افتاد؟ مگر کسی می‌آید مداخله می‌کند؟ مگر سازمان ملل این حق را دارد که بگوید در انتخابات شما ۳۰٪ شرکت کردند ما می‌آییم مداخله می‌کنیم؟ هیچ اتفاقی نمی‌افتد. در انگلستان همزمان با انتخابات آقای خاتمی ۴۶٪ شرکت کردند. اگر مردم در انتخابات شرکت نکنند هیچ اتفاقی نمی‌افتد جز این که مردم از حق خودشان صرف‌نظر می‌کنند و آن را به نیروی مخالفشان می‌دهند. ما در سیاست دو نیروی اجتماعی بیشتر نداریم. یا باید در گروه بازنده‌ها باشی یا برنده‌ها. کسی که فکر می‌کند در بازی نمی‌خواهد وارد شود بازنده است. کسی اگر بی‌طرف شد و گفت به من ربطی ندارد بازنده است. اتفاقا ما باید با روحیه‌ی طلبکاری وارد بازی شویم. این که شما نماینده مجلس انتخاب کنید جزو حقوق شماست. باید دنبال این باشید که بگویید من نماینده‌ای را که خودم می‌پسندم می‌خواهم انتخاب کنم. برای این که این نماینده در سرنوشت شما، بچه شما و آینده مملکت تاثیر دارد. اگر نماینده‌ای بیاید که بیسواد باشد آن لوایحی که می‌گذراند به ضرر شماست. یک لایحه اقتصادی بی‌مورد بگذراند درآمد سرانه‌ی بچه شما در این مملکت کاهش پیدا می‌کند.
این استدلال را که می‌شود راحت این‌گونه زیر سوال برد که اصلا نماینده در ایران هیچ کاره است. بدترین تصمیمات در بالاترین قسمتهای حاکمیت گرفته می‌شود و نماینده‌ی مجلس حتی نمی‌تواند جلویش را بگیرد. البته شاید شما بخواهید این بحث را بکنید که نماینده‌ی مجلس می‌تواند خیلی کارهای بدی را که می‌توانسته بکند، نکند.
نماینده‌های مجلس در بسیاری از موارد تاثیر دارند. در انتخاب و عزل وزیران مستقیم رای دارند. در این‌جا شما با شورای نگهبان سروکار ندارید. خیلی فرق می‌کند که وزیر آموزش و پرورش شما چه کسی باشد. این که بگویید نماینده‌ها هیچ تاثیری ندارند یک بحث ایده آلیستی است. مجلس در نفی یک سری از چیزها تاثیر دارد. می‌تواند لوایحی که از قوه‌ی مجریه می‌آید را اصلا تصویب نکند. بعد از این که تصویب بکند می‌تواند با سد شورای نگهبان مواجه شود. ولی اگر یک لایحه را رد بکند هیچ کس نمی‌تواند بگوید چرا رد کردی. فرض کنید یک قراردادی که از نظر منافع ملی به ضرر ایران باشد را دولت به مجلس بیاورد. مجلس می‌تواند رد کند.
الان یک اکثریتی با این موضوع اتفاق نظر دارند که انتخابات یک فرصت است. این که استراتژی گروههای سیاسی چگونه می‌تواند از این فرصت استفاده کند را بعد از این که همه بر سر مبنا توافق کردند می‌توان مطرح کرد. می‌توان انتخابات را تحریم کرد نه به این دلیل که بگوییم نماینده‌های مجلس مهم نیستند، بلکه به این دلیل که با یک تحریم فعال می‌توانیم تغییرات عمیقتری ایجاد کنیم. مثلا شاید بتوانیم این انتخابات را به یک رفراندوم علیه مجموعه نظام تبدیل کنیم. برای اولین بار در شش سال گذشته کسانی که مردم را تشویق به شرکت در انتخابات می‌کردند این بار می‌گویند که شرکت نکنید. این بار متفاوت از دفعات گذشته است. در گذشته فقط اپوزیسیون خارج از کشور تحریم می‌کرد ولی این دفعه کسی چون مهندس سحابی هم تحریم می‌کند. یکی دیگر هم این که اگر شورای نگهبان کاندیداهای همه‌ی گروههای سیاسی را رد کند و ما به این نتیجه رسیدیم که مجلس آینده نمی‌تواند تغییری ایجاد کند شاید بهتر باشد مردم را تشویق کنیم که رای سفید بدهند. شما بیست میلیون رای سفید جمع کنید. می‌خواهم بگویم وقتی بپذیریم که این یک فرصت است و باید از آن استفاده کنیم آن وقت گروههای سیاسی چگونه می‌توانند به اجماع برسند که کدام یک از این استراتژی‌ها می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد؟ گروههای سیاسی فکر می‌کنند که چگونه هر اقدامی به آن شاخص‌ها کمک می‌کند. وقتی آنها دیگر به این فکر نباشند که برگردند و ۲۰ تا ۳۰ درصد قدرت را برای خود نگه دارند آنگاه می‌توانند این اطمینان را به جامعه بدهند که ما در این انتخابات به دنبال این هستیم که منافع ملی را حفظ کنیم. آن‌وقت باید خیلی باز در مورد همه‌ی این استراتژی‌ها حرف بزنند. من می‌خواهم بدانم چرا در فضای سیاسی ایران بویژه از طرف جبهه مشارکت و دیگر گروههای فعال سیاسی این مساله مطرح نیست؟ چرا این گروهها به بررسی ضمنی استراتژی‌ای مثل تحریم فعال یا رای سفید فعال نمی‌پردازند؟
خب آنها را بررسی کرده‌اند. من معتقدم که همه، هر کسی که فکر می‌کند که موثر است و حقش را خورده‌اند، باید بیاید ثبت‌نام کند. چرا که ثبت‌نام کردن به معنی شرکت کردن نیست. شما اگر جای هشت‌هزارتا صد هزارتا آدم داشتید که ثبت‌نام کرده بودند رد کردن آنها به این راحتی امکان‌پذیر نبود. پس شما ببینید همه‌ی جوانانی که می‌گویند آقای نماینده، شما بدرد نمی‌خورید، خودشان این اعتماد به نفس را نداشتند که بروند کاندیدا شوند و بگویند که من می‌توانم حرف بزنم. این‌که شما بگویید که مجلس هیچ نقشی در مملکت ندارد بحث دیگریست‌. من الان می‌خواهم این پرانتز را باز کنم که برمی‌گردد به بحث تئوریک قضیه. این‌که انتخابات در چه سیستم‌هایی کارکرد دارد و در چه سیستم‌هایی بی‌تاثیر است. انتخابات در سیستم‌های توتالیتر بی‌تاثیر است ولی ایران یک سیستم توتالیتر نیست. برای این‌که اگر آن‌گونه بود و مجلس بی‌تاثیر بود، لزومی نداشت که شورای نگهبان بخواهد کسی را رد صلاحیت کند. این‌که جناح رقیب حاضر است برای رد صلاحیت هزینه کند یعنی این‌که مجلس موثر است. این بهترین دلیل است. وگرنه شما وقتی بدانید که هر نماینده‌ای وارد مجلس شود فرقی نمی‌کند آن وقت مساله‌ای نیست. نکته‌ی بعد این‌که ما باید قبول کنیم حداقل این انتخابات از نظر شمارش آرا به دلیل نظارتی که جناحها بر روی هم دارند دقیق خواهد بود. ببینید در زمان شاه اصلا هیچ‌کدام از این بحثها نبود. شما بروید مطبوعات آن زمان را بخوانید. چون انتخابات موثر نبوده هیچ‌کدام از این بحثها در ادبیات سیاسی زمان شاه هم نبوده است. برای این که آن زمان به شاه می‌گفتند در این شهر این آدمها خوبند و او هم می گفت این‌ها انتخاب شوند. آدمهای سیاسی اصلا وارد آن بازی نمی‌شدند. دلیل دیگر اهمیت مجلس این است که این انتخابات همیشه در ساختار سیاسی ایران فضا ایجاد کرده است. در مجلس سوم باعث انشعاب بین روحانیون و روحانیت شد. در مجلس چهارم جناح چپ از قدرت رانده شد. در مجلس پنجم حضور کارگزاران را داریم و در مجلس ششم باعث روی کار آمدن جناحهایی مثل مشارکت شده است. همیشه این مجلس به علت این‌که در ارتباط با واقعیات اجتماعی و توده‌های مردم است فضای سیاسی و گفتمان جدید ایجاد کرده است. در یک جاهایی ممکن است انتخابات اصلا سیاسی نباشد. در خیلی از کشورها انتخابات است. در سیستم ایران انتخابات مجلس به نظر من سیاسی‌ترین فضایی است که ایجاد می‌شود، حتی سیاسی‌تر از انتخابات ریاست جمهوری. علتش هم این است که انتخابات مجلس آزادتر از ریاست جمهوری است. در انتخابات ریاست جمهوری یک اختیارات کاملی از لحاظ حقوقی به شورای نگهبان داده شده است تا تعداد کسانی که می‌توانند کاندیدا شوند بسیار محدود شود. ولی در انتخابات مجلس اختیارات شورای نگهبان محدودتر است. حداقل باید عدم صلاحیت کاندیدایی را احراز کند و به این راحتی نیست. در ضمن وزارت کشور هم در آن موثر است. البته دقت کنید مفهوم آزادی مقایسه‌ای و نسبی است.. همین که عده‌ای به هر دلیلی بسیج می‌شوند تا به مجلس روند مهم است. حتی ممکن است عده‌ای بخواهند نماینده‌ی مجلس شوند و از این طریق سود ببرند. این هیچ اشکالی ندارد. اصلا تمام کسانی که وارد سیاست می‌شوند دنبال سود هستند. کسی که برای رضای خدا نمی‌رود پست و مقام بگیرد. سیاست یک سری منافع دارد مثل هر کاری که دیگران می‌کنند. بنابراین آدمها وارد بازی می‌شوند و انگیزه‌یشان مهم نیست. مهم تاثیرات اجتماعی‌اش است که فضا را باز می‌کند. بعد هم این‌که اگر مجلس یک کشوری یک‌دست شود نظارت بر سیستم از بین می‌رود. آن هم برای کشوری مثل ایران که درآمد نفتی دارد که در دست دولت است. این خطری برای ایران است. بنابراین مجلس هم از این بابت موثر است. بنابراین از دید تئوریک انتخابات نقش دارد.
در مورد رای سفید دادن، برای استراتژی‌های دیگر بستگی دارد که چگونه برخورد کنیم. شما باید ببینید که اگر رای سفید دهید آیا انتخابات باطل می‌شود یا این‌که تنها نماینده‌ی جناح مقابل انتخاب می‌شود. اگر قانونی برای ابطال انتخابات وجود داشته باشد شاید بتوان در مورد رای سفید دادن صحبت کرد. ولی الان رای سفید دادن نتیجه‌اش با این‌که شما شرکت نکنید یکی است. یعنی وقتی آرای شما باطل شود باز هم آن جناحهایی که رای کمتری دارند روی کار می‌آیند.
شما نتیجه‌گیری سیاسی را اصلا در نظر نمی‌گیرید؟
حداکثر مانند انتخابات شوراها می‌شود که ۴۰ تا ۵۰ درصد شرکت کردند. ۱۵ درصد رای دادند، ۶۵ درصد اعلام مخالفت کردند.
اگر در یک انتخابات ۲۵ میلیون شرکت کنند و ۱۵ میلیون رای سفید دهند آن مجلس دیگر مشروعیت ندارد.
شما باید ببینیند این آیا واقع‌گرایانه هست یا نه؟ در شهرستانها این اتفاق می‌افتد یا نه؟ من می‌خواهم بگویم در شهرهای کوچک و شهرستانها به خاطر رقابت‌های قومی این اتفاق نمی‌افتد. بحث برمی‌گردد به این که انتخابات را از نگاه چه کسی می‌بینیم. اگر از نگاه مردم نگاه کنید ماجرا فرق می‌کند. در شهرستانها با این استراتژی نگاه نمی‌کنند. آنها احساس می‌کنند که در مواقعی باید رای دهند تا کسی از آدمهای خودشان داخل مجلس برود. آنها به نماینده به عنوان پلی برای حل مسایل محلی و منطقه‌ای نگاه می کنند.
یک مساله هست و آن این‌که یک زمان از موضع فردی بررسی می‌کنیم که آیا من بهتر است رای بدهم با ندهم. یک موقع از نظر یک نیروی سیاسی بحث می‌کنیم که آیا در انتخابات مشارکت بکنیم یا نه. حال بگذارید من از نظر مردم بگویم. از نظر آنها که می‌گویند تحریم باید کرد. یک دلیلشان این است که می‌گویند اصلاحات در عمل جواب نداده و به بن‌بست رسیده و مجلس هم نشان داده است که در عمل قدرت خاصی ندارد. این حاکمیت دوگانه‌ای که الان وجود دارد بیشتر باعث می‌شود که تنها در رسیدن ما به آن اهدافی که می‌خواهیم تاخیر بیفتد. با اصلاحات ما به دموکراسی نمی‌رسیم و تنها ماجرا را به تاخیر می‌اندازیم. حاکمیت دوگانه است و بنابراین سیستم قفل می‌کند و هیچ‌ کاری نمی‌تواند بکند. پس اصلا ما بیاییم بیرون و حکومت مال این‌ها باشد. این حکومت هم قاعدتا دوام نمی‌آورد. قبول دارم این‌جا یک مشکل پیش می‌آید و آن این که حالا اگر حکومت دوام نیاورد بعد چه می‌شود.
به دلایل مختلف معلوم هم نیست دوام نیاورد.
بله، منظر دوم این است که چون مشارکت مردم کم است اصلا اصلاح‌طلبها پیروز نمی‌شوند. تنها کاری که اصلاح‌طلبان با لیست دادن می‌کنند این است که به انتخابات مشروعیت می‌دهند. شما چه شرکت بکنید چه نکنید رای نمی‌آورید پس چه بهتر که شرکت نکنید. دلیل سومی هم این که به نظر نمی‌آید اصلاح‌طلبان اصلا به فکر این باشند که تغییر استراتژی بدهند. یکی از راه‌هایی که مردم می‌توانند پیامشان را به اصلاح‌طلبان برسانند این است که در انتخابات شرکت نکنند. این که مردم هر دفعه در انتخابات شرکت کنند اصلاح‌طلبان اصلا به این فکر نمی‌افتند که کاری انجام دهند. لااقل این رای ندادن‌ها می‌تواند تلنگری باشد به اصلاح‌طلبان که اگر شما پشتیبانی ما را می‌خواهید باید لااقل کاری بکنید. البته باید دقت کنیم که این سه دلیل از یک منظر نمی‌آید و هرکس طبیعتا یکی از این دلایل را دارد. حال ابتدا شما بپردازید به حاکمیت دوگانه و این که به چه دلیل تداوم حاکمیت دوگانه به این شکل به سود منافع ملی ماست؟
یک عده معتقدند اگر حاکمیت یکپارچه شود مسایل مملکتی بهتر حل می‌شود. ولی معلوم نیست شما به دموکراسی نزدیکتر شوید. بعضی معتقدند اگر مساله‌ی حاکمیت دوگانه حل شود، مساله‌ی ایران و آمریکا هم حل می‌شود، بخشی از فشارهای اجتماعی هم کاسته می‌شود و بعد برخی کارهایی که این‌ها خودشان هم مخالفند را مجبور می‌شوند با دست خودشان انجام دهند. اگر این حرف را قبول کنیم بهترین راه و کم هزینه‌ترین راهش این بود که آقای خاتمی در انتخابات دور دوم شرکت نمی‌کرد. بدین‌ترتیب خشونتی هم اتفاق نمی‌افتاد. چرا که شاخص ما باید این باشد که خشونت کمتری متوجه جامعه شود. من از زاویه خودم می‌گویم. من چیزی را توصیه می‌کنم که خودم بتوانم انجام دهم. کسانی که توصیه‌ی کارهایی را می‌کنند که خشونت‌آمیز است ولی خودشان حاضر نیستند انجام دهند قابل قبول نیست. آدمی که خارج از ایران است و راه‌حلی می‌دهد که در آن خشونت است، من موقعی از او قبول می‌کنم که خودش حاضر باشد برود ایران و این خشونت را در ارتباط با خودش پذیرا باشد. بخشی از شعارهایی که اپوزیسیون در خارج از ایران می‌دهد غیرمسوولانه و از زاویه‌ای هم غیرانسانی است. یعنی شما در جایی که زندگی می‌کنید رعایت مقررات قانونی را می‌کنید برای این که خوب زندگی کنید ولی از یک عده‌ی دیگر می‌خواهید تا قانون را رعایت نکنند تا شما به اهداف خودتان برسید. به حاکمیت دوگانه بازگردیم. کسی که این حرف را می‌زند باید از خاتمی هم بخواهد که فوری تقاضای انتخابات ریاست‌جمهوری هم بکند. نمی‌شود دوباره مجلس دست یک جناح باشد و دولت دست جناح دیگر. کسانی که این شعار را می‌دهند باید بروند روی این سیاستگذاری در حالی‌که این‌طور نیست. از سویی باید دید حاکمیت یگانه در دولتهای نفتی مانند ایران منجر به چه چیزی می‌شود. کسانی که این حرف را می‌زنند آیا می‌خواهند سیستم دچار فروپاشی شود یا می‌خواهند مسایل سیستم حل شود؟ مثلا آقای سحابی در مصاحبه‌اش با ماهنامه آفتاب از زاویه فروپاشی بحث کرده است. ولی مشخص نکرده است بعد از فروپاشی چه اتفاقی می‌افتد. از نظر شاخصهای من، اگر فروپاشی اتفاق بیفتد آن سه شاخص را از دست داده‌ایم. بعد از فروپاشی معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد. انقلاب می‌شود؟ کشور تجزیه می‌شود؟ چه می‌شود؟ ایران وضعیت خیلی پیچیده‌ای دارد. ایران دولت نفتی است و با دولتی مثل گرجستان فرق می‌کند. ایران از جنبه‌ی قومیتی خیلی متنوع است. نیروهایی ندارد که بتوانند همبسته عمل کنند. دیگر مانند انقلاب ۵۷ هم کسی را ندارد که بتواند همه را زیر چتر خودش بیاورد. انقلاب ۵۷ خیلی متفاوت بود. به این راحتی ممکن است در تاریخ ایران تکرار نشود که برای تغییر، وحدت نظری ایجاد شد. بنابراین با توجه به این وضعیت معلوم نیست این اتفاق بیفتد. حالا چه اتفاقی می‌تواند بیفتد؟ می‌تواند یکپارچه شود. من نمی‌خواهم بگویم یکپارچگی مشکلات مملکت را کمتر حل می‌کند. از زاویه‌ی حل مسایل ایران، اقتصادی و از زاویه‌ی امنیت ملی این حرف خوبی است.
من از زاویه‌ی حفظ اعتبار نیروهای سیاسی می‌خواهم صحبت کنم. وقتی نیروهای سیاسی معتبر داخل کشور از حاکمیت خارج شوند و تبدیل به اپوزیسیون بشوند هنگام فروپاشی حاکمیت و نه کشور، این‌ها می‌توانند بعنوان آلترناتیو مطرح شوند.
من به پتانسیل این نیروی سیاسی شک دارم. بینید من حرف شما را وقتی می‌توانم قبول کنم که ما یک نیروی سیاسی دست به نقد داشته باشیم که واقعا آماده باشد هزینه کند و نقش ایفا کند. شما نگاه کنید کارگزاران تا در قدرت بود جریان مهمی بود ولی بعد کمرنگ شد. حتی یک کنگره هم نتوانست برگزار کند. حزب مشارکت هم من شک دارم بعد از این که از قدرت رانده شود بتواند مسایلش را حل کند. دقت کنید بخشی از توانایی‌های این‌ها مربوط به دسترسی‌شان به سیستم است. ما نیروی سیاسی متشکل در بیرون سیستم نیز جز نهضت آزادی نداریم که آن هم با محدودیتهای بسیاری رو بروست.
اگر همه با هم خارج شوند و یک اپوزیسیون متحد ایجاد کنند چه؟
اگر چنین امکانی باشد خوب است. ولی من شک دارم. ببینید اگر در جایی انتخابات آزاد نباشد و حقوق طبیعی شما را رعابت نکنند شما باید تلاشتان را بکنید تا حقتان را بگیرید. می‌توانید در این حالت تحریم بکنید و نگذارید از کارتتان استفاده کنند. ولی مهم این است که پتانسیل این نیرو چقدر است. فرض کنید نیروهای مخالف بگویند که در انتخابات شرکت نمی‌کنند. فکر می‌کنید به خاطر بیان این‌ها چند درصد در انتخابات شرکت نمی‌کنند؟ اگر آقای خاتمی انتقاد جدی کند و بگوید این انتخابات را آزاد نمی‌داند ممکن است دامنه‌ی تحریم بالا رود. ولی ممکن است خاتمی این کار را انجام ندهد. معلوم نیست این نیروهای سیاسی چقدر در مردم نفوذ داشته باشند. من در این شک دارم.
این در حالی است که شما می‌گویید این‌ها این اندازه نفوذ دارند که در انتخابات رای بیاورند.
بله، برای این که ملت می‌آیند رای می‌دهند ولی وقتی قرار باشد هزینه کنند معلوم نیست اکثریت مردم چقدر حاضرند هزینه کنند. مثلا اگر به مردم بگویید گردهمایی کنید ولی ممکن است در این گردهمایی ده نفر را بگیرند، شاید خیلی‌ها نیایند. ولی کسی را به خاطر شرکت در انتخابات نمی‌گیرند. اگر موقع انتخابات ۷۶ می‌گفتند بیایید فلان جا گردهمایی و تظاهرات بکنید نصف این جمعیتی که آمدند رای دادند نمی‌آمدند. خیلی‌ها برای این آمدند که مهم نبود. آمده از خانه‌اش بیرون ده دقیقه نه دو ساعت وقت گذاشته است. انتخابات قبلی خب خیلی‌ها چهار پنج ساعت در صف ایستادند. در همین حد هزینه کرده‌اند.
حالا از این طرف نگاه کنید که حاکمیت دوگانه ما را به کجا خواهد برد؟
من هم معتقدم ادامه حاکمیت دوگانه از لحاظ تولید اقتصادی، مسایل سیاسی خارج از کشور و بسیاری جنبه‌های دیگر به ضرر ماست. البته بخشی هم مربوط به این است که دولت خاتمی می‌توانست کاری بکند که وارد این بازی حاکمیت دوگانه نشود. دولت خاتمی در حوزه‌هایی که قدرت داشت مقتدرانه عمل نکرد. در یک مواقعی دولت آقای خاتمی فرصتهای تاریخی را از دست داد. در حوزه‌ی اقتصادی خاتمی هیچ بسیجی نکرد. ایران نیاز داشت که تولیدش را افزایش دهد. ایران نیاز داشت که رفتار مصرفی جامعه تغییر پیدا کند. جامعه ایران بدون تولید فقط مصرف‌کننده است. آقای خاتمی نیاز داشت انضباط اقتصادی شدید ایجاد کند. در حوزه‌هایی که مردم با سیستم بوروکراسی روبرو هستند دولت هیچ طرحی برای این که بخشی از این مشکل را حل کند ارایه نداد. بسیاری از نارضایتیهای مردم ناشی از سیستم اداری است که خاتمی نه توانست آن‌ را خادم کند و نه پاسخگو. علاوه بر این مهره چینی سیستم اجرایی نیز غیرکارا و بدون معیار بود. رویایی که خاتمی در انتخابات آن را مطرح کرده بود. آقای خاتمی از این نیرویی که باعث شده بود به قدرت برسد هیچ نماینده‌ای را وارد حاکمییت نکرد. نیروی جوان متخصص و تحصیلکرده که فرض کنیم بین ۲۰ تا ۳۵ سال سن داشت در سیستم تزریق نشد حتی بعنوان نیروی مشاور. آقای خاتمی چون نشان نداد که مقتدر است در حوزه سیاسی که موانعش هم بیشتر است طبیعی است که کارش پیش نمی‌رفت. در سیاست خارجی هم نتوانست مقتدرانه عمل کند. در زمان کلینتون امکان بهبود روابط ایران و آمریکا وجود داشت و آقای خاتمی در بسیاری موارد هم با مانعی روبرو نبود. ولی هیچ کاری نکرد. حاکمیت دوگانه که از ابتدا این گونه نبود. خاتمی تنها در زمینه‌ی اقتصادی یک کار مهم کرد و آن هم ریخت و پاشی که در قبل بود را کم کرد. مثلا صندوق ویژه‌ی ریاست جمهوری را لغو کرد. ولی عملا خاتمی از نیرویی که جامعه در اختیارش داد برای افزایش تولید استفاده نکرد. دقت کنید در جامعه ایران تولید خیلی مهم است. اگر شما تولید را بالا ببرید بخشی از این دعواها فراموش می‌شود. این دعواها مال جامعه‌ای است که تولید ندارد و همه می‌خواهند از پول نفت استفاده کنند. دولت خاتمی حتی تلاش نکرد به آن طبقه‌ای که او را به قدرت رسانده کمک کند تا موقعیتی کسب کند.
حالا فرض کنید با یک پیش‌بینی خیلی خوش‌بینانه اصلاح‌طلبان در مجلس هفتم یک اکثریت ۱۵۰ نفره داشته باشند و بعد با این تجربه به انتخابات ریاست‌جمهوری نزدیک شویم.
اگر آقای خاتمی خودش را بازتولید کند در هر حوزه‌ای، اگر‌ آقای خاتمی مقتدرانه عمل کند در حوزه‌ی اقتصاد، در حوزه‌ی قضایی هم مقتدرانه بایستد و بخواهد همان قانونی که جمهوری اسلامی دارد عمل شود، نه این که فقط از حقوق کسانی دفاع کند که می‌شناسند یا مشهورند، به نظر من موفق خواهد شد وگرنه می‌رود به دوره‌ی بعدی انتخابات ریاست‌جمهوری. بعد هم ممکن است انتخابات ریاست‌جمهوری دست جناح مقابل باشد این دوگانگی ادامه پیدا کند. من می‌خواهم بگویم معلوم نیست اگر حاکمیت یکپارچه شود مشکلات ایران کمتر شود. وقتی جناح مقابل هم به قدرت برسد بین خودشان انشقاق می‌شود. چون منفعت ایجاد می‌شود. همین الان بر سر کاندیداها اختلاف پیدا کرده‌اند چه برسد وقتی بحث انتخاب کابینه پیش بیاید. ما باید ساز و کاری را پیدا کنیم که ساختار حقوقی جامعه تقویت شود تا افراد در جامعه قواعد بازی را رعایت کنند. اگر این اتفاق نیفتد و حاکمیت یکپارچه هم شود مشکلی حل نمی‌شود. پیچیدگی جناح مقابل فقط این نیست که با اصلاح‌طلبان مشکل دارند. این‌ها با یک سری تناقضات مانند مشکل ریزش نیرو مواجه هستند. مثلا از لحاظ اجتماعی بخواهند فضا را خیلی باز کنند نیروهای اجتماعی خودشان ریزش پیدا می‌کنند. اگر بخواهند ببندند با جامعه مشکل پیدا می‌کنند. جناح مقابل چند تا مساله را متوجه نمی‌شود. یکی این که وضعیت بین‌المللی تغییر کرده است. الان ما با یک بحران امنیتی مواجه هستیم. آمریکا بعد از حل مشکل لیبی، سوریه و کره‌شمالی به سراغ ما می‌آید. در انتخابات بعدی اگر جمهوری‌خواهان و حتی دموکراتها انتخاب شوند ایران زیر فشار قرار خواهد گرفت. دقت کنید تحریم اقتصادی ایران در زمان دموکراتها اتفاق افتاد. کلینتون تحریم را امضا کرد نه بوش. می‌خواهم بگویم فرقی نمی‌کند دموکرات‌ها یا جمهوری‌خواهان بیایند سر کار. این‌ها دیگر به ایران اجازه نمی‌دهند که در بعضی از حوزه‌ها مانند غنی‌سازی اورانیوم وارد شود. ایران مشکل اعتمادسازیش در سطح بین‌المللی خیلی جدی است. جناح مقابل هم در سطح داخل و هم در سطح خارج باید اعتمادسازی کند. اگر نخواهد در قدرت شریک داشته باشد به نظر من در برنامه اعتمادسازیش با مشکل جدی روبرو می‌شود. بخشی از آن‌ها هم این موضوع را متوجه شده‌اند. تازه همه‌ی این‌ها مستلزم این است که شما نفت ۳۰ دلار داشته باشید. با افزایش جمعیت و کاهش قیمت نفت همه‌ی این مسایل به هم می‌ریزد. آنها الان به این نتیجه رسیده‌اند که چهره‌های شاخص در مجلس را که می‌توانند از خطوط قرمز رد شوند رد صلاحیت کنند و بقیه را تایید کنند. همین سروصدایی که کردند باعث شد که خیلی از آدمهای تحصیل‌کرده که سیاسی نیستند، دلشان برای ایران می‌سوزد ولی نمی‌خواهند وارد دعوای سیاسی شوند، کاندیدا نشدند. شما چند تا حقوقدان برجسته دارید که کاندیدا شده‌اند؟ هیچی. در مجلس قبلی هم هیچ نداشتیم. در کمیسیون سیاست خارجی یک نفر هم نبود که انگلیسی را درست و حسابی صحبت کند. پیشاپیش کلی از آدمهایی که باید می‌آمدند نیامدند. جناح مقابل به این نتیجه رسیده که ده تا بیست نفر از آدمهای مهم را ردصلاحیت کند و بقیه را تایید کند. این‌جا مشکل اصلاح‌طلبان است که تصمیم بگیرند.
مشکل اصلاح‌طلبان الان این شده که حالا که چهره‌های شاخصی کاندیدا نشده‌اند به مردم بگویند به چه کسانی رای دهند.
بلی، این مشکل هست که به نظر من پاشنه‌ی آشیل جریانی است که می‌خواهد مردم را به رای دادن تشویق کند. به هر حال باید راه‌حلی پیدا کنند که اگر در این وضعیت احتمال پیروزی هم بدهند چگونه یک لیست بدهند و شرکت کنند. دقت کنید در انتخابات شوراها اگر اصلاح‌طلبان یک لیست می‌دادند رای می‌آوردند.
چرا فکر می‌کنید آن چه در کشورهایی چون گرجستان اتفاق افتاد در ایران ممکن نیست اتفاق بیفتد؟
ببینید تئوری‌هایی که امثال آقای راشدان مطرح می‌کند چند تا مبنا دارد. یکی این که مثلا اگر کسی با این ده هزار تا نیروی مردمی مخالفت کند نیم ساعت بعد نیروهای سازمان ملل در تهران هستند. این حرف بی معنی است. اصلا سازمان ملل در مورد چه موضوعی توانسته به این سرعت توافق کند که این موضوع دومش باشد. در مورد عراق با این همه فشار آخر نتوانستند اجماع کنند. در مورد بوسنی و هرزگوین هم این‌ها کلی طول کشید تا مداخله کردند. نکته دوم این است که در این ساختار سیاسی مجموع نیروها باید به این نتیجه رسیده باشند که خروجشان از حاکمیت مشکلی ایجاد نکند. در ایران همچنین تلقی‌ای وجود ندارد. چون ادبیات اپوزیسیون بویژه اپوزیسیون برانداز خشونت‌آمیز است قطعا طرف مقابل را به واکنش وا می‌دارد. نیروی مدافع در جناح مقابل به‌گونه‌ای نیست که نایستد و دفاع نکند. در مورد گرجستان اولا معلوم نیست که مشکل این‌ها حل شده باشد. حکومت گرجستان یک حمایت بین‌المللی داشت و رابطه‌ی اقتصادی بسیار نزدیکی با آمریکایی‌ها داشتند. اخبار نشان‌دهنده این بود که آمریکایی‌ها به شواردناتزه توصیه کرده بودند بدون خشونت کنار برود و او هم حرف آنها را گوش کرده بود. در ایران چنین مساله‌ای وجود ندارد. حاکمیت ایران به نیروی خارجی وابسته نیست که به آنها توصیه کند تا کنار روند. اروپای شرقی هم همین‌طور بود. در آنجا فروپاشی‌ها وقتی اتفاق افتاد که دولت حامی دولت حاکم که همان شوروی بود فروپاشید. قبل از فروپاشی شوروی وقتی در چکسلواکی و مجارستان در سالهای ۱۹۶۸ و ۱۹۵۶ قیام رخ داد بلافاصله سرکوب شد. همه‌ی این‌ها آن هنگامی اتفاق افتاد که این‌ها نیروهایشان را بیرون کشیدند. در این کشورها آمادگی برای انقلاب بود ولی دولت به زور فشار بیرونی سرپا بود. همین که آن زور برداشته شد دولتهای اروپای شرقی هم فرو پاشیدند.
شما باید مدلها را بررسی کنید. بعد هم دقت کنید شما در ایران با دولت نفتی سروکار دارید. این را از تحلیل‌تان بیرون بیاورید تمام تئوری‌هایتان دچار مشکل می‌شود. در دولت نفتی امکانات جامعه در دست دولت است. خود جامعه تولید ندارد. بنابراین دولت بخش وسیعی از نیروهای هوادار خودش را به زور آن منافع نفتی جذب می‌کند. در اکثر این موارد دولتها نفتی نبودند. تنها دولت نفتی که شما انقلاب از پایین به بالا دارد خود ایران در سال ۵۷ است. در الجزایر هیچ انقلابی موفق نشد. در کشورهای عربی هیچ وقت اتفاقی نیفتاده‌ است. در دولتهای نفتی چون پول در دست دولت است جامعه‌ی مدنی به راحتی شکل نمی‌گیرد. موقعی جامعه‌ی مدنی شکل می‌گیرد که دولت مالیات بگیرد. یکی از دلایلی که شعار جامعه‌ی مدنی دولت آقای خاتمی کار نکرد به این دلیل بود که نتوانست اقتصادش را طوری سازمان دهد که بر مالیات بچرخد. ایران را با هیچ کشور دیگری نمی‌توانید مقایسه کنید. ایران را باید با مدل ایران بررسی کرد. مدل گرجستان در مورد ایران کار نمی‌کند. هیچ جای دنیا شما رییس‌جمهور ندارید که بخواهد نقش اپوزیسیون را بازی کند.
می‌خواهید حالا یک جمع‌بندی بکنیم.
محورهایی که بحث شد یکی شاخصهای تحلیل بود که مطرح کردیم و حرف من این بود که اگر بتوانیم از لحاظ اجتماعی فشار بیاوریم و انتخابات آزادی برگزار شود می‌توانیم کمک کنیم که در مساله‌ی دموکراسی در ایران یک گام به سمت جلو برداریم. باعث می‌شود یک نوع ثبات سیاسی در ایران حاکم شود و این در مساله‌ی تولید و جلب سرمایه‌گذاری خارجی نقش موثرتری ایفا کند. نکته‌ی دیگر این که تلاش کسانی که معتقدند باید از بیرون و بوسیله‌ی نیروهای خارجی مشکل حکومت را حل کنند کمرنگ خواهد شد و همه‌ی تلاشها معطوف به تغییر از درون سیستم خواهد بود. دوم این که بحث کردیم که در شرایط ایران انتخابات بی‌تاثیر نیست. گفتیم که انتخابات در گفتمان سیاسی ایران و شکل‌دهی نیروهای جدید نقش موثری داشته است. نکته دیگر این که برای ارزیابی انتخابات باید از زوایای گوناگون نگاه کرد. از زاویه‌ی مردم، در شهرهای کوچک و روستاها مردم نگاه استراتژیک و سیاسی به مساله ندارند. بلکه نگاه محلی دارند. در شهرهای بزرگ اگر اصلاح‌طلبان بتوانند ۵۰ درصد مردم را به صندوقهای رای بکشانند با توجه به این که جناح مقابل یک رای ثابت ۱۰ تا ۲۰ درصدی دارد قطعا پیروز خواهندشد. از زاویه‌ی نیروهای‌ سیاسی هم دیدگاههای مختلف را مطرح کردیم. بخشی معتقدند که دوگانگی در حاکمیت به ضرر ایران خواهد بود و بهتر است حاکمیت یکپارچه شود. بحث کردیم که در شرایط بین‌المللی این گزینه‌ی خوبی نیست و حرکت ایران به سمت دموکراسی را با مشکل مواجه می‌کند. گفتیم به هر حال حضور در مجلس به لحاظ قدرت نظارتی و اختیارات دیگری که دارد مهم است. از زاویه‌ی روشنفکران بیرون سیستم هم باید توجه کرد. به ضعفهای بنیادی این نیرو پرداختیم. گفتیم نیروهایی که می‌خواهند کل سیستم سقوط کند تمایل ندارند به این راه‌حل‌ها نگاه کنند و مایلند شرایط سیاسی ایران را قطبی کنند. اما تجربه نشان داده که این اتفاق در ایران با خشونت همراه خواهد بود. و معمولا نتایج خوشایندی هم ندارد.
با توجه به مختصات ایران در عرصه‌ی بین‌المللی و تهدیدهایی که متوجهش است، با توجه به مختصات اقتصادی دولت نفتی در ایران و امکاناتی که دولت نفتی در جذب عناصر تکنوکرات دارد و توزیع ثروت، با توجه به ویژگیهای نیروهای سیاسی که در درون ساخت سیاسی ایران فعالیت می‌کنند و با توجه به ضعف‌های جنبش روشنفکری و نقاط ضعف و قوت جریان مقابلشان در مجموع بایستی دقت کرد که راه تغییر در ایران به سادگی تغییراتی که در سال ۵۷ اتفاق افتاد نیست. ما موقعی که راه‌حلهای ساده داشته باشیم یا ببینیم که در اطرافمان اتفاقات ساده می‌افتد ممکن است این توهم برای ما ایجاد شود که راه‌حل ما هم ساده است. اگر معتقدیم که ما نباید به سمت انقلاب به مفهوم راه‌حل خشونت‌آمیز قدرت برویم بایستی راه‌حل‌هایی را انتخاب کنیم که طولانی‌ترند ولی ممکن است نتایج کمتری به شما بدهند. ولی راه‌حل‌های دیگر مبهم هستند. من ترجیح می‌دهم سراغ این راه‌حل‌ها نروم. تجربه‌ی ایران در گذشته نشان داده این راه‌حل‌ها می‌تواند به نتایج و پیامدهایی منجر شود که بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی است که شما در ابتدا در ذهنتان داشته‌اید.
از انجمن‌ها چه خبر:
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو با قرار دادن چند میز در سطح دانشگاه در روز ۷ ژانویه برگه‌های کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان را بین دانشجویان دانشگاه تورنتو توزیع کردند.
گروه تورنتو-ایرانیان در مجموع با فعالیت‌های خود توانست ۱۳ هزار دلار کمک برای زلزله‌زدگان بم جمع‌آوری کند. تا کنون صلیب سرخ کانادا از محل کمک‌های مردم یک میلیون و چهارصد هزار دلار دریافت کرده است. کمیته‌ی کمک رسانی به زلزله‌زدگان بم نیز در مجموع حدود ۱۰۰ هزار دلار کمک جمع‌آوری کرد.
کانون اندیشه‌، گفت‌و‌گو و حقوق بشر تورنتو در روز ۱۰ ژانویه جلسه‌ای برای بزرگداشت زلزله‌دگان بم و جمع‌آوری کمک‌های مالی در سالن برگزار کرد. دیوید میلر شهردار تورنتو و جک لیتون رییس حزب کانادا نیز در این مراسم حضور داشتند و در این باره صحبت کوتاهی نیز کردند. در این جلسه اتحادیه‌ی کارگران اتومبیل‌سازی کانادا ۱۰۰ هزار دلار و دو اتحادیه‌ی دیگر هر کدام ۱۵ هزار دلار به زلزله‌زدگان بم کمک کردند. گزارش این جلسه در روزنامه‌ی شرق نیز منتشر شد.
از سخنرانی چه خبر:
مسعود بهنود و ماشاالله شمس‌الواعظین که به دعوت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه یورک به تورنتو آمده بودند، در روز ۱۷ ژانویه در دانشگاه تورنتو برای ایرانیان شهر تورنتو سخنرانی کردند. بعد از سخنرانی، جلسه به صورت پرسش و پاسخ ادامه پیدا کرد. گزارش کامل این جلسه را می‌توانید در اینجا بخوانید.
دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی تاریخ دانشگاه تورنتو به مناسبت سالگرد انقلاب ایران، سلسله سخنرانی‌هایی برگزار کرده است. در روزهای ۲۱ و ۲۸ ژانویه به ترتیب دکتر تد لاسن () درباره‌ی «فلسفه و بنیادگرایی» و ماشاالله شمس‌الواعظین درباره‌ی «انقلاب و توسعه‌نیافتگی» سخنرانی کردند.
دکتر علیداد مافی‌نظام در روزهای ۱۶ و ۲۳ ژانویه در جلسات گروه نگاه درباره‌ی مارشال مک‌لوهان، متفکر برجسته‌ی کانادایی صحبت کرد.
از فیلم و تلویزیون چه خبر:
انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو فیلم «خانه‌ای روی آب» به کارگردانی بهمن فرمان‌آرا را در روز ۷ ژانویه در دانشگاه تورنتو به نمایش گذاشت. از محل فروش بلیت این مراسم ۳۰۰ دلار جمع شد که برای زلزله‌زدگان بم اختصاص یافت.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو فیلم «زندگی و دیگر هیچ» ساخته‌ی عباس کیارستمی را با زیرنویس انگلیسی در روز ۸ ژانویه در دانشگاه تورنتو پخش کرد. بینندگان این فیلم حدود ۱۰۰۰ دلار به آسیب‌دیدگان زلزله‌ی بم کمک کردند. این کانون در مجموع تاکنون ۴۵۰۰ دلار کمک جمع‌آوری کرده است.
پانزدهمین جلسه‌ی «شب سینمای هنری» بعد از یک وقفه‌ی طولانی در روز ۲۲ ژانویه برگزار شد. در این جلسه پس از نمایش فیلم «» ساخته‌ی لوییس بونویل حاضرین به نقد و بررسی آن پرداختند. این جلسات هر دو هفته یک بار پنج‌شنبه‌ها در اتاق سمعی بصری کتابخانه‌ی روبارتس برگزار می‌شود. علاقه‌مندان می‌توانند با ایمیل () () تماس بگیرند.
از سیاست چه خبر:
علی احساسی، حقوقدان و از فعالین جامعه‌ی ایرانی تورنتو قصد دارد خود را برای انتخابات مجلس نمایندگان کانادا از طرف حزب لیبرال برای منطقه‌ی تورنتو نامزد کند. وی برای این که از طرف حزب لیبرال به عنوان نامزد انتخابات مطرح شود ابتدا باید در انتخابات داخلی اعضای حزب لیبرال منطقه‌ی که در اواخر ماه فوریه برگزار می‌شود، به رقابت با هفت نامزد دیگر بپردازد.
هفده عضو از ۳۸۰۰ عضو گروه مجاهدین خلق که تحت بازداشت نیروهای آمریکا هستند، اقامت دایم و یا گذرنامه‌ی کانادایی دارند. وزارت امور خارجه کانادا می‌گوید قرار است در برابر وضعیت اعضای این گروه که امکان دارد به ایران اخراج شوند، با مقام‌های آمریکایی مذاکره نمایند. وکیل کانادایی این ۱۷ تن در تلاش است تا با همکاری وزارت امور خارجه‌ی کانادا، اعضای تحت بازداشت این گروه را به کانادا بازگرداند. در همین راستا تلویزیون در بخش خبری روز ۸ ژانویه گزارشی در این باره پخش کرد.
دیگر چه خبر:
روزنامه‌ی دانشجویی وارسیتی () دانشگاه تورنتو در گزارشی به شرح فعالیت‌های دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برای آسیب‌دیدگان زلزله‌ی بم پرداخت.
کنسرت «همبستگی» به همت کمیته‌ی کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان بم در روز ۳۱ ژانویه در سالن برگزار شد. در این کنسرت که با حضور افتخاری استادان موسیقی و رقص برگزار شد، ژیان قمیشی هنرمند و نازنین افشارجم دختر شایسته‌ی کانادا در سال ۲۰۰۳ مجریان برنامه بودند. تمام درآمد این کنسرت برای کمک به زلزله‌زدگان بم مصرف خواهد شد.
انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برای دومین سال، جشن سده را در تاریخ ۳۰ ژانویه برگزار کرد. جشن سده به لحاظ تاریخی متعلق به زرتشتیان است که معمولا در نیمه‌ی زمستان برگزار می‌شود.
سروش یداللهی جوان ۲۶ ساله‌ی ایرانی و دانش‌آموخته‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه مک‌مستر در روز ۸ ژانویه در یک حمله‌ی خیابانی در منطقه‌ی اسکاربرو به قتل رسید.
از آینده چه خبر:
کنفرانس «نگاهی به انقلاب ایران پس از یک ربع قرن» در روزهای ۱۳ و ۱۴ فوریه در دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. برگزارکنندگان این برنامه دانشکده‌ی آتسینکتون دانشگاه یورک و مرکز مطالعات جنسیت و زنان دانشگاه تورنتو می‌باشد. برخی از سخنرانان این کنفرانس دکتر سعید رهنما و دکتر هایده مغیثی از دانشگاه یورک، دکتر شهرزاد مجاب، دکتر کوروش حسن‌پور، دکتر محمد توکلی و دکتر رضا براهنی از دانشگاه تورنتو هستند. برای اطلاع از برنامه‌ی این کنفرانس می‌توانید اینجا را کلیک کنید.
خانم شیرین عبادی، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل در تاریخ ۷ ماه مه در دانشگاه تورنتو سخنرانی خواهد داشت. در بیستم ماه آوریل نیز خانم شیرین عبادی در میزگردی که به همت دانشگاه سایمون فریزر در ونکوور برگزار می‌شود همراه با دالایی لاما رهبر تبت، واسلاو هاول رییس‌جمهور سابق جمهوری چک و برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، شرکت خواهد کرد.
دکتر رضا براهنی استاد ادبیات تطبیقی دانشگاه تورنتو در روز ۴ فوریه از ساعت ۱۲ تا ۱: ۳۰ بعدازظهر در، ۲۰۰ دانشگاه تورنتو درباره‌ی «انقلاب و ادبیات» صحبت خواهد کرد. این سخنرانی به مناسبت ۲۵ سالگی انقلاب ایران و توسط دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی تاریخ دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود.
گروه دانشجویی دانشگاه مک‌مستر به مناسبت سالگرد انقلاب ایران در ساعت ۴: ۳۰ روز ۹ فوریه در اتاق ۳۱۱/۳۱۳ جلسه‌ای با عنوان، ۲۵ برگزار می‌کند. در این برنامه دکتر نسرین رحیمیه، رییس دانشکده‌ی انسان‌شناسی دانشگاه مک‌مستر و دکتر علیداد مافی‌نظام از دانشگاه تورنتو سخنرانی خواهند داشت.
با هماهنگی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، آقای فیلیپ مک‌کینون سفیر کانادا در ایران، در نیمه‌ی ماه فوریه در دانشگاه تورنتو سخنرانی خواهد داشت.
در روز شنبه ۷ فوریه، ساعت ۴: ۳۰ بعدازظهر جلسه‌ی مجمع عمومی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار خواهد شد.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در نظر دارد به صورت ماهانه جلسات «شب شعر و موسیقی» برگزار کنند. کسانی که مایلند در این جلسات شرکت کنند می‌توانند به آدرس () () ایمیل بفرستند.
وقتی در آغوشش کشید، واکنشی نشان نداد. خوشحال بود که با مقاومتی مواجه نشده. در آغوشش گرمای رخوت‌انگیزی تولید می‌شد که برای گرم نگاه داشتن خودش هم کفایت می‌کرد. سرمای بیرون تمام انرژی‌اش را به مقابله می‌طلبید و تلف می‌کرد ولی او تمام تلاشش را به کار می‌برد تا آن موجود ارزشمند‌ را از سرما بپوشاند.
لحظه‌ای سرمای بیرون بر اراده‌اش پیشی گرفت و شک سردی وجودش را لرزاند. سر را به سینه‌ی او نزدیک کرد و به طپش قلبش گوش داد. فکر کرد که در هر طپش، این قلب خون حیات بخشی را در چرخه‌ی زندگی به گردش در می‌آورد و گرمای امید دوباره سراپایش را فرا گرفت. «این قلب برای من می‌طپد. یعنی این قلب برای من می‌طپد؟ این زندگیی که در هر طپش به جریان می‌افتد صد بار بیشتر از آنی‌ست که در کل زندگی‌ام ممکن است نیاز داشته باشم.» ناامیدی بیهوده بود.
ولی سرما با مرور زمان بر صبرش غلبه کرد. از خودش بیزار شده بود که مجبور بود برای بقا بطلبد. ولی اختیاری وجود نداشت. باید زندگی می‌کرد... با شرم، قطره‌ای از خون زندگی طلب کرد. تنها چیزی که به چنین درخواست پستی قانع‌اش کرده بود این بود که برای خودش نمی‌خواست. خودش نیازمند نبود، خودش می‌توانست به راحتی تسلیم سرما شود ولی موجودی برای محافظت در آغوش داشت و اختیارش دیگر از خود نبود. قسم خورد قطره‌ای بیش نطلبد و... ناگاه احساس کرد که دیگر نمی‌تواند. خود را لعنت کرد. فکر می‌کرد که بیشتر از اینها طاقت داشته باشد ولی سرما طاقتش را هم تمام کرده بود. دندان‌ها را به هم می‌فشرد که مبادا از ناله‌اش از خواب بیدار شود.
سرما از همه سو احاطه‌اش کرده بود. در آغوشش دیگر چیزی نمانده بود جز فضای تهیی که سرما کم کم پرش می‌کرد. بدنش گرد شد و بدون هیچ مقاومتی خود را به سرما سپرد که آرام به قعر می‌کشاندش، به قعر دره‌ای بی‌انتها و بی‌بازگشت... فکر می‌کرد، انگار برای سال‌ها. حسی نداشت، فکر می‌کرد و سردرگم بود. «واقعا وجود داشت؟ یا تصوری بیش نبود؟» مغزش با رخوتی که لحظه به لحظه بیشتر می‌گشت، ‌ سرگردان تناقض واهیی بود که به مرور از حلش دورتر می‌شد، زیرا در عمق دره جوابی وجود نداشت، زندگیی نبود، فقط تهی بود و تهی. «شاید واقعا وهمی بیش نبود. ولی پس صدای طپش قلبی که شنیده بود چه؟» شاید صدای قلب خودش؟ به قلب خودش گوش سپرده بود؟ قلبی که حالا دیگر نمی‌طپید؟
عاقبت رخوت غلبه کرد. دیگر حتی فکر هم نمی‌کرد. ولی می‌دانست. همیشه می‌دانست. انتها به طرز حقارت باری همانی بود که همیشه می‌دانست. فقط نمی‌دانست که برای این باید خوشبخت می‌بود یا بدبخت. اما دیگر چه اهمیتی داشت؟...
«رفتن»
سه‌شنبه بود شاید
لذت برف
دستانت، سفید و صورتی
من تو را می‌رسانم.
خیابانی پشت به کوه
مردی که رفت
زنی که ماند
افسوسی که شعر شد.
«برای نرفتن...»
حالا دیگر مردی شده‌ام
ساکنِ نقطه‌ی عزیمت
همان‌جا که می‌دانی
سال‌هایی برای حافظه‌ام
حالا دیگر
نه سایبانِ کافه‌ای برای تازه‌کردن لب‌ها
نه چتری برای این همه باران
چشم‌هایم ابر‌های بهاری‌اند
باید تا به حال رفته بودی...
آنچه در اینجا می خوانید گفتگوی قاصدک با پرسیا بهارلو است. خانم بهارلو را از طریق دوستان ویولن‌زنم می‌شناسم. در تورنتو زندگی می‌کند و به تدریس موسیقی مشغول است. او ویولن را از سه سالگی در نزد پدرش٬ استاد محمد بهارلو٬ فرا گرفت. خانم بهارلو در کنار اتمام ردیف‌های موسیقی ایرانی٬ در موسیقی کلاسیک هم دست داشته است. دوره‌ی پیشرفته‌ی تک‌نوازی ویولن را در آلمان تکمیل کرد٬ در رشته‌ی تخصصی تک‌نوازی ویولن به مدارک معتبر جهانی دست یافت و آخرین کار او تک نوازی در ارکستر سمفونیک اشتودگارد آلمان بوده است. او ویولن کلاسیک را نزد استاد روبن طهماسیان و استاد حشمت سنجری٬ پیانو را به آموزگاری استاد ملک اصلانیان٬ سه تار را نزد استاد جلال ذوالفنون و استاد مهرداد ترابی و تئوری و کمپوزیسیون را زیر نظر استاد فوزیه مجد فرا گرفته است. در سال‌های اخیر پرسیا بهارلو به تدریس موسیقی سنتی و تشکیل گروه موسیقی ایرانی در تورنتو مشغول بوده است. آنچه نظر مرا به او جلب کرد٬ برنامه‌ی موسیقی بود که به رهبری او در اواسط ماه نوامبر توسط گروهی - که تمام اعضایش را خانم ها تشکیل می دادند - اجرا شد: مهرنوش عازم (سنتور) از دانشجویان دانشگاه تورنتو٬ مهرآنوش حسینی طباطبایی (تمبک) از دانشجویان دانشگاه واترلو و صبا صانعی‌ن‍ژاد (فلوت) با همراهی و رهبری خانم بهارلو (ویولن) اعضای گروه را تشکیل می‌دادند. کارشان را شنیدم و خیلی به دلم نشست. اما در کنار احساس خوشایندی که از ایده‌ی گروه موسیقی زنان داشتم٬ علامت سوال‌ها و علامت تعجب‌های بسیاری برایم به وجود آمده بود. می‌خواستم بدانم که چرا در قلب تورنتو٬ جایی که از محدودیت‌های موجود در ایران مبراست٬ هنوز احساس نیاز به تشکیل چیزی به عنوان گروه موسیقی زنان در موسیقی ایرانی هست؟ به دنبال جواب سراغ خود پرسیا بهارلو رفتم. آن چه در اینجا می خوانید نتیجه‌ی آن گفت و گوست.
قاصدک- خانم بهارلو٬ در این مصاحبه می‌خواهم روی یک موضوع اصلی که برایم جالب توجه است٬ تمرکز کنم. در حالی که هرگز چیزی به نام گروه موسیقی مردان وجود نداشته است٬ در موسیقی ایرانی ما به طور متعدد به گروه موسیقی زنان برمی‌خوریم. آنطور که من می‌دانم در این سال‌های اخیر٬ یکی از هدف‌های شما نیز تشکیل گروه موسیقی زنان در تورنتو بوده است. می‌خواهم بدانم که چه چیز باعث می‌شود که شما احساس نیاز برای به وجود آوردن چنین گروهی کنید و دلیل علاقه‌ی شخصی‌تان چیست؟ دیگر اینکه در اساس به نظر شما چه چیز باعث می‌شود که گروه موسیقی زنان داشته باشیم در حالی که گروه موسیقی مردان حتی به کلام هم غریب می آید؟
بهارلو- در حقیقت گروه موسیقی زنان پدیده‌ی جدیدی نیست. حتی پیش از انقلاب هم ما گروه‌های زیادی داشتیم که فقط از نوازندگان زن تشکیل می‌شدند. دلایل گوناگونی برای این مساله وجود دارد. قسمتی هم مربوط به شرایط فرهنگی‌ ماست و به هر حال این که در گروه زنان روابط راحت‌تر می‌توانند شکل بگیرند و فضای فرهنگی سبک‌تری برقرار است. چرا من تصمیم به به وجود آوردن چنین گروهی گرفتم در فضای فرهنگی تورنتو که به هر حال از محدودیت‌های حاکم در ایران مبراست؟ حقیقتش من از اول به دنبال تشکیل گروه خانم ها نبودم. من خودم فمینیست نیستم و تصمیمم هم بر اساس چنین اعتقادهایی نبوده است. ولی با خانم‌ها کار خیلی راحت‌تر جلو رفته است٬ حالا یا به این خاطر است که زبان یکدیگر را بهتر می‌فهمیم٬ یا مشکلات یکدیگر را بهتر درک می‌کنیم چون به هر جهت هم‌جنس هستیم. این داستان یکی از علل این قضیه بوده است. من هم با آقایان کار کرده‌ام و هم با خانم‌ها. در تجربه‌ی شخصی من٬ خانم‌ها به طور منظم‌تری در تمرین‌ها حاضر بوده‌اند و خود را به کارشان موظف‌تر حس کرده‌اند.
قاصدک- یعنی در مقایسه با آقایان؟
بهارلو- بله٬ من در ابتدای تشکیل گروه صرفا به دنبال افراد علاقه‌مندی می‌گشتم که با من در موسیقی ایرانی کار کنند٬ چه آقا و چه خانم. جنسیت برای من اصلا مطرح نبود. اما بعد از آن که قرارهای تمرین گذاشته شد٬ عملا کسانی که با جان و دل کار نمی‌کردند به نوعی فیلتر شدند. آقایان چون در مجموع کمتر از خانم‌ها در تمرین‌ها حاضر می‌شدند٬ کم کم خود به خود از گروه جدا شدند و آن ایده‌ی اولیه‌ی به وجود آوردن یک گروه موسیقی ایرانی تبدیل به گروه موسیقی زنان شد. البته من هنوز روی گروه آقایان هم کار می‌کنم. در ضمن خود من در کار کردن با خانم‌ها راحت‌تر بودم. ما نه تنها خیلی راحت‌تر می‌توانستیم با هم کار کنیم که راحت‌تر می‌توانستیم احساس‌ها را به هم منتقل کنیم. من در کار با آقایان هم نتیجه‌های بدی نگرفته‌ام ولی آن احساس یکی بودن و همدلی را بیشتر با خانم‌ها حس می کنم.
قاصدک- دلیل این حالت را چه می‌بینید؟
بهارلو- خوب من فکر می‌کنم که نوع بزرگ شدن زن‌ها و مردها با هم از کودکی متفاوت است و نوع احساس مسئولیت به نظر می‌رسد که بینشان فرق می‌کند. ارتباطی که بین زنان در گروه موسیقی به وجود می‌آید٬ بین یک زن و یک مرد٬ لااقل در فرهنگ ما به راحتی قابل تولید نیست. در کارهای موسیقی ما٬ آن ظرافت زنانه اکثر اوقات در قطعات به چشم می‌آید٬ لطافت خاصی که مخصوص طرز تواختن خانم‌هاست و این شاید موجب دیگری برای برقراری ارتباط نزدیک‌تر است. در ضمن گروه موسیقی خانم‌ها بسیار کمتر است و من می‌خواستم کار متفاوتی بکنم.
قاصدک- خوب به نظر شما چرا گروه‌های زنان در موسیقی سنتی ایرانی کمتر تشکیل می‌شوند. آیا زن‌ها به طور کلی کمتر به سراغ موسیقی می‌روند، یا شرایط موجب حضور کمترشان در موسیقی ایرانی است؟
بهارلو - خوب ببینید، هر گروه برای تشکیل شدن به یک رهبر قابل نیاز دارد که بتواند گروه را پیش ببرد. در ایران، زن‌هایی که به طور جدی کار موسیقی را تا مراحل بالا ادامه داده‌اند انگشت شمارند - اگر چه نسبت به پنجاه سال پیش بیشتر شده‌اند - و کمبود این‌گونه موسیقیدان‌های زن قابل که نتوانند رهبر گروه باشند عملا جلوی تشکیل گروهّ‌های زنان را می‌گیرد.
قاصدک - می‌خواهم برگردم به قضیه‌ی تصمیم شخصی شما در تشکیل گروه موسیقی ایرانی که منجر به تصمیم تشکیل گروه زنان شد. شما اشاره کردید که مردان گروه کمتر علاقه نشان می‌دادند.
بهارلو - کمتر علاقه نشان نمی‌دادند ولی خود را به اندازه‌ی کافی موظف نمی‌دانستند. برنامه ریزی درستی نداشتند.
قاصدک - خوب سوال من این است که آیا شما فکر می‌کنید که کم کاری آقایان ممکن است به دلیل زن بودن شما به عنوان رهبر گروه بوده باشد؟ یعنی اگر شما مرد بودید ممکن بود آن‌ها هم بیشتر احساس مسئولیت کنند؟ از احساس شخصی خودتان می‌پرسم.
بهارلو - راستش قبل از اینکه شما بپرسید من به این موضوع به این شکل فکر نکرده بودم. البته هرگز چنین احساسی نداشته‌ام. آقایانی که با من کار می‌کردند به طرقی با من آشنا بودند. من هرگز احساس نکردم که هر گونه کم لطفی از طرف ایشان متوجه زن بودن من است. من سال‌هاست که تدریس می‌کنم و بسیاری از شاگردانم آقایانی بوده‌اند که سال‌ها از من بزرگ‌تر بوده‌اند، اما مسئله انسجام و احساس مسئولیت خانم‌هاست. نتیجه‌ی کار هم خوب بهتر بوده است.
قاصدک - برگردیم به بعد موسیقی. شما اشاره کردید به ظرافت زنانه‌ای که در نواختن خانم‌هاست. آیا شما به چیزی به عنوان «زنانه» نواختن اعتقاد دارید؟ یعنی این‌که زن‌ها «زنانه» ساز می‌زنند؟
بهارلو - بله در موسیقی کلاسیک هم چنین جنبه‌ای وجود دارد. دلیلش این نیست که زن‌ها ضعیف ساز می‌زنند. بلکه طرز نواختن طور دیگری است. به نوعی لطیف‌تر است. در ضمن یک گروه موسیقی زن از نظر تصویری هم جذاب‌تر و زیباتر در روی صحنه به چشم می‌آیند.
قاصدک - نتیجه‌ی کار تاکنون چگونه بوده است؟ منظورم این است که تشکیل گروه خانم‌ها تا چه حد موفق بوده است؟
بهارلو - من روز به روز باورم به این تصمیم محکم‌تر شده است. شاید در ابتدای کار دلیل انتخاب خانم‌ها صرفا راحت‌تر بودن برقرار کردن ارتباط بود، ولی در طی این راه باورم به این ایده محکم‌تر شده است؛ چرا که دیدم در عمل گروه خانم‌ها سریع‌تر از گروه آقایان - که همزمان به رویش کار می‌کردم - جلو رفته است. تا این حد که گروه خانم‌ها برنامه اجرا کرده‌اند، در حالی که گروه آقایان در اول راه است.
قاصدک - در مورد جایگاه زنان در موسیقی ایران امروز چه نظری دارید؟ نسبت به پیش از انقلاب آیا حضور زنان در موسیقی ایرانی افزایش یافته است یا بر عکس؟
بهارلو - دوره‌ی بعد از انقلاب - البته به جز آن سال‌هایی که موسیقی ممنوع بود - به طور کلی دوره‌ی شکوفایی موسیقی سنتی بوده است. زنان هم با این پیشرفت همگام بوده‌اند. طبق آمارهایی از ایران در حدود سال‌های ۱۳۶۴ - ۱۳۶۳ - که از طریق معلم‌ها جمع‌آوری شده است - حدود سه تا چهار هزار نفر خانم فقط سه‌تار کار می‌کرده‌اند، که رقم قابل ملاحظه‌ای می‌باشد. بعد از انقلاب محیطی فراهم شد که خانم‌هایی که به هر دلیل تحت محدودیت‌هایی برای رفتن به کلاس موسیقی بودند، فرصتی پیدا کردند تا ارائه برنامه کنند. قبل از انقلاب محیط ساز و آواز، محیط سالمی به نظر نمی‌رسید. به خصوص به دلیل وجود موسیقی کاباره‌ای و پاپ. بعد از انقلاب بسیاری از این نوع موسیقی‌ها، به سبب شرایط سیاسی فیلتر شدند. در سال‌های اول انقلاب، موسیقی پاپ در ایران وجود نداشت و موسیقی‌های محلی هم که جایگاه خاص دیگری داشتند. به همین سبب جا برای موسیقی سنتی باز شد و فضای سالم‌تری که به وجود آمده بود جا را برای حضور خانم‌ها هم مناسب‌تر می‌کرد. می‌توانم بگویم که موسیقی زنان بعد از انقلاب پیشرفت کرد. البته قبل از انقلاب هم چهره‌های سرشناسی وجود داشتند که خیلی از آن‌ها بعد از انقلاب هم به کار خود ادامه دادند.
قاصدک - بله، نمونه‌های بسیاری است. خوب با توجه به این مسئله که شرایط ایران طوری است که خانم‌ها مجبور می‌شوند گروه‌های زنان تشکیل دهند، به خصوص از نظر داشتن خواننده‌ی زن، و با توجه به زنانه نواختن خانم‌ها فکر می‌کنید که با پیشرفت کنونی زن‌ها در موسیقی سنتی، کم کم ما با چیزی به نام «موسیقی زنانه» مواجه شویم؟ یعنی در آینده شاخه‌ای از موسیقی در ایران به این عنوان به وجود بیاید؟
بهارلو - برای سال‌ها حتی در موسیقی کلاسیک، تشکل‌هایی وجود داشته‌اند که توسط مردها اداره می‌شدند و خانم‌ها را در این تشکل‌ها راه نمی‌دادند. حالا به تازگی خانم‌ها وارد صحنه شده‌اند و تشکل خودشان را به وجود آورده‌اند. اما در واقع خانم‌ها از این نظر در مقایسه با آقایان هنوز در اول راه هستند. اگر چه که روز به روز پیشرفت می‌کنند، ولی هنوز خیلی راه مانده است تا چیزی مانند موسیقی زنانه بتواند در ایران به وجود بیاد.
این طور که به نظر می‌رسد مردمِ خاورمیانه حضورِ اینترنت و به خصوص بلاگ‌نویسی را به عنوانِ وسیله‌ای برای ایجادِ تغییرات اجتماعی و سیاسی صمیمانه پذیرفته‌اند. در ایران، وبلاگ نویسی به طورِ ناشناس، به نسلِ فعلی اجازه داده که قوانینِ سخت‌گیرانه‌ای که توسطِ مراجعِ سیاسی‌مذهبی اعمال می‌شود را نادیده بگیرند و با وجودِ سانسور و فیلترِ موجود، اجتماعِ وبلاگ‌نویسان فارسی (ایرانی) یکی از قوی‌ترین و فعال‌ترین اجتماعات در نوعِ خود در جهان است.
یکی از پیشگامان اجتماعِ وبلاگ‌نویسان فارسی، حسینِ درخشان، دانشجوی دانشگاهِ تورنتو، یا آن طور که در اینترنت شناخته می‌شود «هودر» است. وبلاگِ فارسیِ هودر به طور متوسط روزانه بیش از ۳۵۰۰ خواننده دارد. همین رقم هودرِ ساکنِ تورنتو را یکی از تاثیرگذارترین وبلاگ‌نویسانِ کانادا می‌کند.
به تازگی هودر اعلام کرد که قصد دارد نامزدِ انتخاباتِ بعدیِ مجلسِ ایران شود. چندی پیش، او یک مبارزه ضدِ سانسورِ اینترنت را آغاز کرد که توجهِ زیادی در اجلاسِ سرانِ جامعه‌ی اطلاعاتی در ژنو به خود جلب کرد.
بلاگزکانادا اخیراً در تورنتو گفتگوی یک ساعته‌ای با وی درباره وبلاگ‌نویسی، سیاست، صلح در خاورمیانه، و زندگی در ایران انجام داده است که برگردانِ آن را در زیر می‌خوانید. این مصاحبه تصویرِ یک مردِ ایده‌آل‌یست و امیدوار را نمایش می‌دهد با فکرهایی واقعی برای تغییرِ مثبت در کشور زادگاه‌ش و در کلِ خاورمیانه.
یک مصاحبه یک ساعته‌ی واقعاً طولانی است و بنابراین در دو بخش ارائه می‌شود. در بخش اول هودر از پدیده وبلاگ‌نویسی، جامعه ایرانی و سیاست، و جورج بوش سخن می‌گوید.
مصاحبه با هودر: ‌ بخش اول
: کمی درباره خودتان بگویید. شما در ایران به دنیا آمدید. در چه زمانی؟ در چه سنی به کانادا آمدید؟ در دانشگاه تورنتو به در چه رشته‌ای مشغول به تحصیل هستید؟ و چیزهایی از این قبیل.
حسین درخشان: من در ژانویه ۱۹۷۵ در تهران -پایتخت ایران- متولد شدم. حدود سه سال پیش در دسامبر ۲۰۰۰ به کانادا آمدم. اکنون در دانشکده‌ی جامعه‌شناسی در دانشگاه تورنتو تحصیل می‌کنم. یک پیش‌زمینه‌ی جامعه‌شناسی در ایران داشتم، یک مدرکی هم داشتم. نکته خوب این است که دانشگاه تورنتو بعضی از آن واحدها را قبول کرده و من باید نصفه دیگر واحدهایم را بگذرانم تا مدرک لیسانسم را بگیرم.
: شما چند وبلاگ دارید؟
هودر: من فعالیتهای اینترنتی زیاد دارم که همه‌ آنها وبلاگ نیستند. دو وبلاگ دارم، یکی به انگلیسی و دیگری به فارسی، هر دو با عنوانِ «سردبیر: ‌ خودم» که فکر کنم تا حد خوبی گویای این است که چرا من شروع به وبلاگ‌نویسی کردم. من دو فیلتر دارم، اگر با این لغت آشنا باشید. این‌ها وبلاگ‌های دسته‌جمعی هستند که هیچ‌چیز از خودشان ندارند. مردم فقط لینک‌هایی به سایر منابع در آنجا قرار می‌دهند. یکی از آنها که به فارسی است، دارد بسیار محبوب می‌شود. عنوانش صبحانه است. دیگری ایران‌فیلتر است که تازه برپا کرده‌ام. یک وب‌سایت دیگرهم وجود دارد، یک فهرست با عنوان وبلاگ‌های ایرانیان، که در آن تلاش می‌کنم وبلاگ‌هایی را پوشش دهم که افراد ایرانی در سراسر دنیا به انگلیسی می‌نویسند. فکر کنم همه‌اش همین است. اوه، من وبلاگ‌های دانشگاه تورنتو را هم دارم که تنها فهرست وبلاگ‌هایی است که دانشجویان و کارکنان دانشگاه تورنتو می نویسند و هنوز نتوانسته‌ام رویش کار کنم. هنوز بیننده‌ی زیادی هم ندارد. و هنوز یکی دیگر مانده: ‌.. که بر مساله سانسور اینترنت در ایران تمرکز دارد.
من فکر می‌کنم دلیلِ این که وبلاگ‌نویسی در ایران این قدر محبوب است این است که تغییراتِ اجتماعیِ زیادی در نسلِ جدیدِ ایرانیان رخ داده است، منظورم آن‌هایی است که بعد از انقلاب ۱۹۷۹ به دنیا آمده‌اند. آنها یک سیستم ارزشی کاملا جدید دارند که با پدر و مادران‌شان متفاوت است. همان طور که قبلا هم اشاره کرده‌ام، آن‌ها بسیار بیشتر فردگرا هستند. آن‌ها به نسبتِ پدر و مادران‌شان بیشتر برون‌گرا هستند و می‌خواهند خودشان را به بقیه بشناسانند و قدرت تحمل بالاتری دارند. همه این‌ها بر مبنای چیزهایی است که دیده‌ام. به عنوان مثال، اگر شناساندن خود به دیگران وجود نداشت، کل ایده وبلاگ‌نویسی شناخته و محبوب نمی‌شد. یا اگر قدرت تحمل وجود نداشت، مردم اجازه نمی‌دادند که سایر مردم در مورد نوشته‌های وبلاگشان اظهار نظر کنند. این کار اکنون در وبلاگ‌های فارسی خیلی محبوب است. و فردگرایی اگر وجود نداشت، آنها شروع نمی‌کردند که درباره خودشان یا زندگی خصوصی‌شان با اسم واقعی‌شان بنویسند. این خیلی جدی است، حتی در میان زنان جوان. زنان زیادی وجود دارند که وبلاگ می‌نویسند، مخصوصا دانشجویان و فارغ‌التحصیلان. فکر کنم به خاطر این است که این اولین باری در تاریخ ایران است که زنان می‌توانند آزادانه و عمومی درباره نظراتشان و دیدگاهشان درباره دنیا بنویسند.
: همین حقیقت که آنها این کار را انجام می‌دهند تا حدی انقلابی است؟
هودر: ‌ بله، هست. آنها وبلاگ‌نویسان بسیار مشتاقی هستند. فکر می‌کنم آنها در مقایسه با پسران علاقه‌مندترند. این اولین باری است که آنها می‌توانند راجع به هرچیزی صحبت کنند.
: شما همیشه می‌گویید که شما سکولاریزاسیون و کم‌ اهمیت‌تر شدن مذهب را می‌بینید.
هودر: بله، شما آن را به راحتی می‌توانید بر روی بسیاری از وبلاگ‌ها ببینید. اما آنها راجع به سیاست به طور باز صحبت نمی‌کنند. آنها بیشتر نسبت به آزادی اجتماعی‌شان حساس هستند اما حتی صحبت از آزادی اجتماعی می‌تواند در یک جامعه بسته یک بحث سیاسی تلقی شود.
: این وبلاگ‌نویسان فارسی چه کسانی هستند؟ آیا وبلاگ‌های سیاسی بیشتری وجود دارند یا به همان تعداد خاطرات روزانه نوجوانی؟
هودر: ‌ فکر می‌کنم که بیشتر آنها بین ۱۶ تا ۳۰ سال سن دارند. می‌توانم بگویم خیلی مخصوص نوجوانان نیست.
: دانش‌آموز هستند یا دانشجو؟
هودر: ‌ بیشتر دانشجو هستند. البته چند دانش‌آموز دبیرستانی که وبلاگ می‌نویسند را هم دیده‌ام، اما آنها به اندازه بقیه جدی نیستند. شاید دلیلش این باشد که دانش‌آموزان دبیرستانی بعد از جنگ ایران و عراق به دنیا آمدند و بنابراین کلا نظر متفاوتی نسبت به دنیا دارند. آنها بیشتر به آزادی‌های فردی فکر می‌کنند و کمتر درگیر سیاست هستند. آنها از اینترنت استفاده نمی‌کنند که به اطلاعات دسترسی پیدا کنند، بلکه اینترنت راهی است برای اجتماعی شدن. فکر می‌کنم که قرار گذاشتن () یکی از دلایل اصلی است که آنها از اینترنت استفاده می‌کنند، بنابراین شاید وبلاگ چندان در میان آنها محبوب نیستند.
: خوب، برگردیم به این که آنها چه کسانی هستند؟ از طبقات میانیِ اجتماعی اقتصادی، فوق میانی؟
هودر: ‌ بله، آنها بیشتر مردم طبقه متوسط هستند که از لحاظ مالی می‌توانند یک کامپیوتر در خانه داشته باشند.
: با دسترسی به تکنولوژی.
هودر: ‌ دقیقا. یکی از مهم‌ترین دلایل این است که کارت‌های اینترنت فراوانی وجود دارند. این کارت‌ها خیلی شبیه کارت‌های تلفن راه دور در اینجا هستند. مثلا می‌توانید صد ساعت دسترسی به اینترنت با مودم را خریداری کنید، یک کلمه عبور و شناسه کاربری بر پشت کارتی که استفاده می‌کنید چاپ شده است.
: کل فر‌آیند بدون شناسایی است؟
هودر: ‌ بله، و شما اسمتان را نمی‌گویید. می‌توانید در امنیت کامل هر چه دوست دارید انجام دهید.
: آیا فکر می‌کنید که فاصله‌ی زیادی بین این دو نسل وجود دارد؟
هودر: بله، وجود دارد. یکی از بزرگ‌ترین کارکردهای وبلاگ‌های فارسی این است که فاصله‌های اجتماعی را پر کنند. منظورم از آن فاصله اجتماعی بین زنان و مردان، بین پدر و مادران و فرزندان، بین سیاست‌مداران و مردم عادی، و بین ساکنان داخل ایران و خارج از ایران.
: و وبلاگ‌ها دارند خطوط ارتباطی را باز می‌کنند؟
هودر: دقیقا. و پل می‌سازند. مفهوم پل اینجا یک مفهوم کلیدی است که وضعیت وبلا‌گ‌ها در ایران را شرح می‌دهد.
: شما فکر می‌کنید که این واقعا دارد اتفاق می‌افتد؟ وضعیت این‌گونه نیست که جوانان وبلاگ‌های خودشان را بخوانند و افراد خارج از کشور هم وبلاگ‌های خودشان را؟
هودر: نه. خیلی از آنها نسبت به بخش دیگر کنجکاوند، طرف دیگر پل.
: آیا شما فکر می‌کنید که وبلاگ‌ها بر افراد درون قدرت تاثیر گذاشته‌اند؟
هودر: بله، من فکر می‌کنم که یکی از پل‌هایی که دارد ساخته می‌شود بین سیاست‌مداران و مردم است و این اولین باری است که آنها مستقیما می‌توانند ببینند نسل جدید از چه صحبت می‌کند، به چه فکر می‌کند، و چه می‌خواهد. من به طور قطعی می‌دانم که بعضی از سیاست‌مداران به طور مرتب این وبلاگ‌ها را هر روز می‌خوانند.
به عنوان مثال، من شخصا چند دیپلمات ایرانی در اتاوا را دیدم. نه تنها آنها با من دوستانه برخورد کردند، که تعجب برانگیز است چون من همیشه از عقاید مقدس آنها و حکومتی که آنها در آن کار می‌کنند انتقاد می‌کنم، بلکه آنها خیلی صمیمی بودند و دیدم که مطالب وبلاگ من و تعداد زیادی از وبلاگ‌های ایرانیان دیگر را هم با اشتیاق دنبال می‌کردند. این چیز جدیدی است. من انتظار نداشتم که آنها این قدر راحت با من برخورد کنند.
شاید این حقیقت که این وبلاگ‌ها چیزهای شخصی‌ای هستند باعث می‌شود که آنها آسان‌تر بتوانند از قضاوت درباره من به عنوان یک مخالفِ عادی که هر روز می‌بینند دست بردارند. این خیلی مهم است که آنها ببینند ما انسان هستیم و ما ببینیم که‌ آنها هم انسان هستند. ما اشتراکات زیادی داریم. ممکن است اهداف و روش‌های متفاوتی داشته باشیم، اما به هر جهت انسانیم. آنها وقتی درباره زندگی شخصی‌مان در وبلاگمان حرف می‌زنیم خوششان می‌آید.
: شما قبلا گفته‌اید که فکر نمی‌کنید که بتوانید به ایران برگردید.
هودر: نه. من فکر نمی‌کنم که بتوانم برگردم، زیرا می‌دانم که بعضی از این مردم تندرو، رادیکال، و خطرناک دارند به دقت وبلاگ مرا دنبال می‌کنند. آنها هم ممکن است شخصا انسانهای دوست‌داشتنی‌ای باشند، اما فکر نمی‌کنم به من اجازه بدهند به راحتی به ایران برگردم بدون این که از من بازجویی بکنند. من مطمئنم که آنها مشکوکند که چه کسی پشت همه این چیزها است.
: براندازی خارجی؟
هودر: بله. آنها همیشه سعی دارند ثابت کنند که ما از جایی پول می‌گیریم. یکی از محتمل‌ترین چیزهایی که اگر به ایران برگردم اتفاق می‌افتد این است که آنها حداقل مرا به دادگاه می‌خوانند تا درباره این چیزها بپرسند. آنها سینا را که یکی از دوستان نزدیک من است که وبلاگ می‌نوشت و در یکی از روزنامه‌ها هم مطلب می‌نوشت دستگیر کردند. او چندان فعالیت سیاسی نداشت، اما دستگیر شد. این باعث می‌شود که تا حدی از برگشتن به ایران نگران باشم.
: شما اگر در ایران زندگی می‌کردید نمی‌توانستید چنین وبلاگی داشته باشید؟
هودر: قطعا نه. این یک حقیقت است. من یک درصد چیزهایی که الان انجام می‌دهم را نمی‌توانستم انجام بدهم. بیشتر به دلیل وضعیت نامناسب اتصال به اینترنت و سانسور.
: پس آیا وبلاگ به عنوان وسیله‌ای برای اعتراض در ایران استفاده می‌شود؟
هودر: ‌ مطالب وبلاگ‌ها عموما سیاسی نیستند. اما، همان‌طور که گفتم، در یک جامعه بسته شما اگر درباره چیزهای شخصی که ممنوع است صحبت کنید، این می‌تواند سیاسی تلقی شود. فکر می‌کنم که حکومت وبلاگ‌ها را سیاسی می‌بیند چون آنها در حقیقت تنها رسانه آزاد هستند که در ایران وجود دارند. من بعضی از روزنامه‌نگارانی که می‌توانند خطر گفتن چنین چیزهایی را قبول کنند -روزنامه‌ها نمی‌توانند خطر را قبول کنند-را می‌شناسم که وبلاگها را به تریبون خودشان تبدیل کرده‌اند.
: آیا تهدید هم وجود دارد؟
هودر: بله، تهدیدهایی وجود دارد. شاید به همین دلیل است که تعداد زیادی از مردم با اسم خودشان وبلاگ نمی‌نویسند.
: عده‌ی زیادی به طور ناشناس وبلاگ می‌نویسند؟
هودر: ‌ بله. خیلی از آنها که از داخل ایران به طور جدی وبلاگ می‌نویسند، به طور ناشناس می‌نویسند. اما، یکی از چیزهای جالبی که تازگی اتفاق افتاد این است که یکی از معاونان رئیس‌جمهور ایران شروع به وبلاگ‌نویسی کرده است. شخصیت خیلی جالبی است. خنده‌دار و پرطرف‌دار. شروع به وبلاگ نویسی کرده زیرا می‌داند که این کار در میان جوانان، افراد تحصیل‌کرده، و مردم طبقه متوسط خیلی محبوب است. من فکر می‌کنم با توجه به این کاری که او می‌کند، برنامه‌ای برای آینده‌ سیاسی‌اش دارد. وبلاگش واقعا خنده‌دار است. مثلا او با تلفن همراهش از جلسات رسمی عکس‌های مخفیانه می‌اندازد. در روز اول وبلاگ‌نویسی‌اش، یک عکس از خودش در کنار ادوارد شواردنادزه، رئیس جمهور اکنون برکنار شده‌ی گرجستان، گذاشت که مخفیانه گرفته شده بود و خیلی بامزه بود. بنابراین وبلاگ‌ کم‌کم دارد مورد توجه قرار می‌گیرد، حتی در میان دولتی‌ها دارد پذیرفته می‌شود به تدریج.
: آیا وبلاگ‌هایی وجود دارند که برای دانستن در مورد ایران پیشنهاد کنید؟
هودر: خیلی از آنها وجود دارند، اما به فارسی هستند. تعدادی از آنها به انگلیسی هستند که شما می‌توانید در. پیدایشان کنید. من سیستمی تنظیم کرده‌ام که اگر هم کدام از این وب‌سایت‌ها به روز شوند، پررنگ نشان داده می‌شوند.
: بگذارید درباره جواد لاریجانی صحبت کنیم. شما او را حمایت کرده‌اید.
هودر: ‌ من او را شخصا نمی‌شناسم. حتی او را ندیده‌ام. اما فکر می‌کنم که او مثال خوبی از یک محافظه‌کار معتدل است. نظرات معتدلی نسبت به غرب دارد و در غرب درس خوانده. او از لحاظ شخصی و سیاسی یک آدم معتدل است و این حقیقت که او بهترین موسسه علمی در تهران را با طیف وسیعی از مردمِ مذهبی و سیاسی اداره می‌کند نشان می‌دهد که او کم و بیش می‌تواند همین مدل را در کشور به عنوان یک رئیس جمهور اجرا کند. اگر اسلام‌گراهای افراطی اجازه دهند که این افراد میانه‌رو به قدرت برسند، ایران می‌تواند از این وضعیت بن‌بستی که الان در آن قرار دارد، بیرون بیاید.
می‌دانید، من یک نظریه کلی راجع به آینده‌ی ایران دارم. من فکر می‌کنم که مجلس باید رادیکال ولی دولت باید محافظه‌کار باشد. زیرا رهبر، آیت‌الله خامنه‌ای، که همه قدرت را در دست دارد، یک فرد محافظه‌کار است. اگر او دولت را دوست نداشته باشد، به آن اجازه نمی‌دهد که هیچ کاری انجام دهد. او دولت خاتمی را دوست نداشت، به دلیل سابقه تاریخی و به آنها اعتماد نکرد، بنابراین به هیچ‌یک از نهادهای زیردستش اجازه نداد که با دولت کار کنند. آنها نتوانستند مشکل رابطه ایران و آمریکا را حل کنند. آنها نتوانستند خیلی از چیزهای مهمی که مطمئنم محافظه‌کاران هم می‌دانستند لازم است را انجام دهند. آنها نمی‌خواستند که اصلاح‌طلبان آن کارها را انجام دهند.
: بنابراین شما دارید یک سیاست عمل‌گرا را پیشنهاد می‌کنید؟
هودر: بله، حداقل برای امروز.
: تغییر واقع‌گرایانه و تدریجی بر خلاف یک روش رادیکال؟
هودر: کاملا. بنابراین من فکر می‌کنم که محافظه‌کاران میانه‌رو موفق‌ترند. رادیکال بودن اکنون در ایران بی‌فایده است چون شما قدرت زیادی را که قانون اساسی به رهبر می‌دهد در پیش رو دارید و مگر در حالتی که شما قانون اساسی را تغییر دهید، هیچ‌کاری نمی‌توانید بکنید.
: و آن اصولا انقلاب دیگری خواهد بود؟
هودر: بله. من شخصا امیدوارم که در پنج یا شش سال آینده با دولت بعدی اتفاق بیفتد، این که قانون اساسی زیر سوال برود و در نهایت تغییر کند. این یکی از برنامه‌های من برای کاندیداتوری مجلس است که می‌خواهم از آن صحبت کنم.
: شما توسط جناح راست در آمریکا پذیرفته شده‌اید. درباره این چه احساسی دارید؟
هودر: ‌ من واقعا دوست ندارم که از من همیشه توسط جناح راست نقل قول شود یا توسط آنها حمایت شوم. حدس می‌زنم که چندان در مورد آینده‌ی ایران نظر مشترکی نداریم. به عنوان مثال، آنها طرفدار یک تغییر رادیکال سریع رژیم هستند بدون در نظر گرفتن آنچه که مردم واقعا احتیاج دارند. فکر می‌کنم بخشی از آن به این دلیل است که آنها جامعه ایرانی را خیلی خوب نمی‌شناسند، چرا که اطلاعات نادرست دریافت می‌کنند. اما من هیچ انتخابی ندارم زیرا فکر می‌کنم که آمریکایی‌های لیبرال هم‌اکنون آنچنان متوجه حکومت بوش، مشکلات اقتصادی، با مسائل آزادی‌های شهروندی و جنگ در برابر تروریسم در عراق و افغانستان هستند که نمی‌توانند یک مرکز توجه جدید داشته باشند. انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۴ را هم اضافه کنید. پس شاید به این دلیل باشد که آنها به مسائل بین‌المللی به اندازه‌ جناح راست توجه نکرده‌اند. امیدوارم که بعضی از آنها این مطالب را اینجا بخوانند و از من حمایت کنند (خنده). منظورم خودم نیست، وبلاگ‌های فارسی. این یکی از مشکلات من است. من همیشه مجبورم مردم را متقاعد کنم که این فقط من نیستم. من بخشی از آن هستم اما من نمی‌خواهم فقط خودم را تبلیغ کنم. چیزهایی که من انجام می‌دهم مهم‌تر از این حقیقت هستند که من آنها را انجام می‌دهم.
: شما بحث‌های زیادی با سایر مردمی که بر روی وبلاگ‌تان نظر می‌گذارند دارید. این یک نوع اجتماع است.
هودر: ‌ بله. دوباره فکر می‌کنم که این چیزی جدید در رسانه‌های فارسی زبان است که به مردم اجازه دهند آزادانه بر روی نوشته‌هایشان نظر دهند. بعضی از وب‌سایت‌های خبری اصلی مانند گویا تازگی این کار را شروع کرده‌اند.
: خوب، شما در مورد بوش چه احساسی دارید؟
هودر: من فکر می‌کنم ایرانی‌ها واقعا بوش را نمی‌شناسند. اروپایی‌ها هم او را نمی‌شناسند. من شخصا او را شخصیتی جالب، خیلی گرم، خیلی صمیمی، و خاکی می‌یابم. او در حقیقت در ایران خیلی محبوب خواهد بود اگر مردم واقعا او را بشناسند، زیرا، همان طور که می‌دانید، خاکی بودن به طور سنتی یک ارزش مورد احترام در بین ایرانیان است. اما به عنوان یک سیاستمدار، او کارهای احمقانه‌ای انجام داده است و به گمان من او روحیه‌ی جنگجو و سختی دارد که با ویژگی‌های شخصی‌اش متفاوت است.
: اما او ایران را با محورهای شرارت طبقه‌بندی کرد.
هودر: بله این کار را انجام داده. این خیلی پیچیده است. مردم عادی از طبقات پایین در ایران گاهی به نظر می‌رسد که مخالف یک عملیات نظامی برای براندازی رژیم نیستند، اگر خیلی وحشیانه و خونبار نباشد. اما فکر می‌کنم که این به این دلیل است که آنها بسیار خسته‌اند از این که توسط رژیم اسلامی سرکوب شوند. شاید اگر ببینند که این اتفاق در یک یا دو روز آینده می‌افتد، نظرشان عوض شود. من چیزهای زیادی از مردم عادی می‌شنیدم: «اگر این اتفاق برای ایران می‌افتاد چه می‌شد؟» آنها آرزو می‌کنند که همان اتفاقی که برای افغانستان افتاد، برای ایران بیفتد. تغییر واقعی سیاسی در کوتاه‌مدت. اما بعد، به گمان من، هرچه بیشتر عراق را می‌بینند، بیشتر فکر مداخله نظامی را از سر بیرون می‌کنند.
: بنابراین یک عنصر ضد آمریکایی قوی وجود ندارد؟
هودر: نه اصلا. این یکی از تعجب‌برانگیزترین چیزها در خاورمیانه است که ایرانی‌ها کمتر از همه مردم منطقه ضد آمریکایی هستند. بخشی از این به این دلیل است که آنها همان نوع مسلمان مانند بقیه کشورها نیستند. آنها عرب‌ها را دوست ندارند، به دلیل تاریخی، زیرا در تاریخ ایرانی این عرب‌ها بودند که به ایران حمله کردند و مردم را مجبور کردند که مسلمان شوند. گرچه آنها در حقیقت آن را قبول کردند و حتی از جنبه فرهنگی موجب پیشرفت بخش‌های زیادی از اسلام شد، ولی ایرانی‌ها زیاد با اسلام شناخته نمی‌شوند، حداقل نه به اندازه عرب‌ها. آنها هویت خودمان به عنوان یک ایرانی را دارند و بیشتر مردم روی آن خیلی جدی هستند.
مصاحبه با هودر: ‌ بخش دوم
: من فکر می‌کنم که مردم اینجا واقعا فرق بین عرب‌ها و ایرانی‌ها را تشخیص نمی‌دهند. بعضی از مردم درباره تاریخ و این که ایران کاملا یک تمدن متفاوت است می‌دانند، اما عموما ایران را با بقیه در یک‌ طبقه‌ می‌گنجانند.
هودر: این برای ما ایرانی‌ها خیلی غم‌انگیز است. چون تنها آخرین حرف در دیکته ایران () و عراق () متفاوت است، به این معنا نیست که این دو خیلی شبیه‌اند. آنها خیلی خیلی متفاوت‌اند، از لحاظ فرهنگی و تاریخی و اجتماعی. برگردیم به ضد‌ آمریکایی بودن... قبل از انقلاب، فرهنگ آمریکا بر ایران غلبه داشت. محصولات آمریکایی زیادی وجود داشت که هنوز هم خیلی پرطرفدار هستند. بعضی از خویشاوندان من، از نسل پدر و مادرم، هنوز هم فکر می‌کنند که هر محصول آمریکایی از هر چیز دیگر بهتر است. به عنوان مثال، آنها همیشه یخچال آمریکایی را به یخچال ژاپنی و اتومبیل آمریکایی را به اتومبیل ژاپنی ترجیح می‌دهند. آنها هنوز تصویری که آمریکا قبل از انقلاب ساخته بود را در سر دارند. اما فرهیختگان، مخصوصا چپ‌ها، همان طور که می‌توانید حدس بزنید همیشه، به طور سنتی ضد امپریالیست بوده‌اند. اما با این حال، همه آنها فیلم‌های آمریکایی تماشا می‌کنند یا به موسیقی راک آمریکایی یا انگلیسی گوش می‌دهند.
: پس آیا شما فکر می‌کنید که ایران کاملا غربی است؟
هودر: ‌ بله. شما به راحتی افرادی را در شمال شهر تهران می‌توانید پیدا کنید که درست مثل طبقات بالای نیویورک، لندن، یا جاهای دیگر زندگی می‌کنند. آنها تقریبا طریقه زندگی و سیستم اعتقادی مشابهی دارند. اما، می‌دانید، همه‌چیز همیشه به داخل خانه‌هایشان محدود است.
: درباره فرهنگ پاپ چطور؟ مردم به چه نوع موسیقی‌ای گوش می‌دهند؟ آیا آنها به موسیقی آمریکایی گوش می‌دهند؟
هودر: من فکر می‌کنم جوانان نوعی طبقه متوسط و بالا تا حد خوبی به موسقی غربی گوش می‌دهند. هرچه سطح تحصیلاتشان بالاتر می‌رود، چیزهایی مثل و شکل جدی‌تر راک یا موسیقی رقص، جاز، و چیزهای این‌چنینی به میان می‌آید. تقریبا مشابه هرجای دیگر.
: شما داشتید در مورد ایرانی‌های طرفدار دموکراسی که از حمله نظامی آمریکا جانبداری می‌کنند صحبت می‌کردید.
هودر: نه، نه دقیقا آن. این بیشتر یک عکس‌العمل احساسی است تا یک عکس‌العمل منطقی.
: مردم خسته هستند؟
هودر: بله. آنها به شدت از وضع موجود خسته هستند و به همین دلیل است که به راحتی به این شکل درباره موضوع صحبت می‌کنند. اما فکر نمی‌کنم که آنها بطور جدی طرفدار یک حمله نظامی هستند. فکر می‌کنم که آنها از جنگ با رژیم دست کشیده‌اند. گرچه گاهی آنها می‌گویند که باید یک تغییر سریع و رادیکال وجود داشته باشد، اما به چنین تغییری کمک نمی‌کنند. آنها به زندگی اجتماعی خودشان چسبیده‌اند و فقط می‌خواهند که تا حد ممکن آزادانه زندگی کنند، بدون آن که در سیاست دخالت کنند. نسل جدید چند سال پیش هزینه سنگینی را به خاطر یک مخالفت دانشجویی در تهران پرداخت کرد. خیلی از آنها دستگیر شدند و برای یک سال یا بیشتر در زندان در خطر اعدام قرار داشتند. بنابراین جوان‌ترها آن را دیدند و الان کاملا خارج از سیاست قرار دارند. آنها بیشتر مشغول قرار گذاشتن، دوست پسر/دوست دختر، مواد مخدر، روابط جنسی، فیلم، موسیقی، و چیزهایی که نوجوان‌های بقیه جاها مشغولش هستند، می‌باشند.
: این تا حدی مشابه روشی است که جامعه‌ی چینی در حال تکامل است.
هودر: بله. یکی از چیزهایی که محافظه‌کاران امیدوارند که به دست بیاورند این است که یک سیستم اجتماعی-سیاسی مانند چین بسازند.
: ساختار قدرت تغییر چندانی نمی‌کند اما از لحاظ اقتصادی...
هودر:... و اجتماعی مقداری آزادی به دست می‌آورند. آنها خواهان توسعه سیاسی به اندازه توسعه اجتماعی و اقتصادی نیستند. اما من فکر می‌کنم که این در ایران کار نمی‌کند. من برای دوره بعدی طرفدار یک دولت محافظه‌کار هستم، زیرا من می‌دانم که آنها می‌خواهند این کار را انجام دهند اما همچنین می‌دانم که این در ایران کار نمی‌کند زیرا ما یک تاریخچه‌ای از مبارزه برای دموکراسی و فعالیت سیاسی هستیم که سطح توقعاتی ایجاد کرده است که در چین وجود ندارد. من طرفدار این هستم زیرا اگر آنها مدل چین را اجرا کنند، ما آزادی‌های اجتماعی و رشد اقتصادی خواهیم داشت که در نهایت منجر به تغییرات تدریجی ولی بسیار موثر در رژیم خواهد شد.
: شما فکر می‌کنید که با وجود یک طبقه متوسط بزرگ، قدرت جابه‌جا می‌شود؟
هودر: ‌بله، دقیقا. و این مخفیانه سیستم را تغییر می‌دهد. با یک شیوه مخفی و تدریجی در حدود ده سال رژیم اسلامی کاملا می‌رود و احتمالا فقط اسمش وجود دارد، بدون هیچ خونریزی.
: یک ایرانی، شیرین عبادی، اخیرا جایزه صلح نوبل را برد. روزنامه‌های غربی گزارش دادند که این توسط رهبران ایرانی کم‌اهمیت جلوه داده شد. آیا عبادی طرفدار دموکراسی هیچ تاثیر واقعی در ایران دارد؟
هودر: شیرین عبادی نوعی از اصلاح‌طلبان محافظه‌کار است که در ایران خیلی تاثیرگذار هستند. او شخصا یک فرد مذهبی است و در طبقه‌ای جا می‌گیرد که طرفدار تغییر تدریجی هستند. او مخالف خشونت، طرفدار دموکراسی، و طرفدار سکولاریسم است. او درباره تطابق اسلام و دموکراسی سخن گفته است. فکر می‌کنم که او تلاش دارد تصویر ضد دموکراسی و ضد متمدنی که اسلام دارد برای خودش در دنیا به وجود می‌آورد را تغییر دهد. به جز این، فکر می‌کنم که او بیشتر طرفدار یک حکومت سکولار است. کارهای او در پنج یا شش سال گذشته خیلی سیاسی بوده‌اند و مردم این را می‌دانند. او از خیلی از مخالفان، خیلی از شهروندان و فرهیختگان در دادگاه‌های ایران دفاع کرده است. او در میان آنها خیلی محبوب است. کلا او در میان افراد تحصیل‌کرده طبقه میانی یک فعال شناخته‌شده بود قبل از آن که جایزه نوبل اتفاق بیفتد... من فکر می‌کنم که او می‌تواند نقش مهمی در آینده بازی کند زیرا که او یک زن است و زنان نقش بزرگی در تغییر ارزش‌ها در جامعه ایرانی داشته‌اند.
بعضی مردم فکر می‌کنند -و من با آنها موافقم- که موتور اصلی تغییر اجتماعی در ایران زنان بوده‌اند. این زنان بوده‌اند که مردان را مجبور کرده‌اند بعضی تغییرات واقعی در سیستم ارزشی‌شان را بپذیرند. مانند فردگرایی، اگر زنان آن را به دست نمی‌آوردند، در ایران اتفاق نمی‌افتاد. تعریف از خود و همه این چیزها. اگر شیرین عبادی می‌خواهد که در سیاست ایران بیشتر فعال باشد، با کمک جامعه بین‌المللی، می‌تواند نقش مهمی داشته باشد. به همین دلیل است که پیشنهاد کردم برای ریاست جمهوری کاندید شود. من فکر می‌کنم اگر آنها او را در سیستم راه دهند، او می‌تواند محبوب‌ترین رئیس جمهور در تاریخ ایران باشد. این حقیقت که رهبر و محافظه‌کاران به او اعتماد ندارند ممکن است او را از تبدیل شدن از آنچه که دوست دارد، بازدارد. بنابراین همان چیزی که برای خاتمی، رئیس جمهور اصلاح‌طلبان، اتفاق افتاد، برای او هم به عنوان یک رئیس جمهور اتفاق می‌افتد و حتی بدتر از آن.
: به نظر می‌رسد که حکومت چندان در برخورد با او سخت‌گیرانه نیست. آیا این به دلیل اهمیت بین‌المللی‌اش است؟
هودر: قطعا. آن زمان که حکومت‌گران ایران به دنیا اهمیت نمی‌دادند گذشته است. اکنون آنها واقعا به جامعه بین‌المللی اهمیت می‌دهند. آنها چنان روابط اقتصادی محکمی با اروپا و سایر جاها دارند که نمی‌توانند آنها را نادیده بگیرند.
این یک تئوری خام دیگر من است: اگر حکومت بخواهد دوباره یک رابطه با آمریکا برقرار کند، دوباره این تنها محافظه‌کاران هستند که می‌توانند این کار را انجام دهند. به این دلیل ساده که آنها اعتماد رهبر ارشد، خامنه‌ای، را دارا هستند. بنابراین، آنها چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارند اگر نخواهند که از جامعه بین‌المللی اطاعت کنند. آنها در مورد تجاوز به حقوق بشر، فعالیت‌های اتمی، و غیره آسیب‌پذیرتر خواهند بود. به عنوان مثال، در مورد برنامه اتمی‌شان، اگر به خاطر رابطه قوی اقتصادی‌شان با اتحادیه اروپا نبود، آنها قطعا این کار را نمی‌کردند. بنابراین اگر آنها رابطه اصلی دیگری داشته باشند، ارتباطات بیشتری دارند که به آن اهمیت دهند. به همین دلیل است که من یک دولت میانه‌رو‌محافظه‌کار را پیشنهاد می‌کنم. فقط یک رئیس‌جمهور محافظه‌کار می‌تواند رابطه با آمریکا را دوباره برقرار کند.
: غالبا به ما گفته می‌شود که مساله فلسطین یک عامل زیرین برای حس ضد‌آمریکایی در کل خاورمیانه است. آیا این در مورد ایران هم صادق است؟
هودر: فکر نمی‌کنم. الان متفاوت است. شاید بیست یا سی سال پیش این وضعیت در مورد ایران هم صادق بود. فکر کنم این را می‌توانم به این طریق شرح دهم. هرچه ایرانیان بیشتر خودشان را با اسلام شناسانده‌اند، بیشتر به مساله فلسطین-اسرائیل توجه کرده‌اند. ما به سادگی می‌توانیم ببینیم که ایرانیان در مورد این مساله به اندازه بیست سال پیش صحبت نمی‌کنند. این به این دلیل است که آنها به اندازه گذشته «مسلمان» نیستند. (چند سال پیش، محمدعلی‌ ذم، یک روحانی تاثیرگذار، اخبار شوک‌کننده‌ای در مورد نرخ نمازگزاران مرتب در بین جوانان، میزان مصرف روزانه الکل و مواد مخدر در تهران، پایین‌ترین سن فاحشگی -- ۱۵ سالگی، و غیره منتشر کرد.) نسل جدید در حقیقت به این به عنوان یک مساله مذهبی توجه نمی‌کند. ممکن است به عنوان یک مساله حقوق بشر به آن توجه داشته باشند.
فکر می‌کنم این یکی از مسائلی است که حکومت ایران درباره‌اش به همه دنیا دروغ گفته است. آنها ایران را کشوری ترسیم کرده‌اند که بسیار به مسائل فلسطین توجه دارد و آن را به عنوان یک مخالف جدی به فر‌آیند صلح خاورمیانه تصویر کرده‌اند. آنها به حماس، گروه تندروی اسلامی‌ای که مدت‌ها است در مقابل فر‌آیند صلح خاورمیانه قرار دارد، کمک کرده‌اند، حتی از زمانی که من یک نوجوان بودم. من فکر می‌کنم این حقیقت که ایران از آنها حمایت می‌کند نباید جامعه بین‌المللی را فریب دهد که همه مردم ایران هم حماس و دیگران را حمایت می‌کنند. یک نظرسنجی که توسط یک اصلاح‌طلب سال گذشته انجام شد نشان داد که یک اکثریت از مردم ایران سیاست حکومت در قبال خاورمیانه را حمایت نمی‌کنند. آنها فکر می‌کنند که این مساله آنها نیست. این مساله کشورهای عربی است و ما نباید کل سرنوشت سیاسی و سیاست خارجی را با تنها یک چیز که ربطی به ما ندارد، گره بزنیم.
: آیا فکر می‌کنید که امکان ارتباط محکم‌تر و بهتر بین ایران و اسرائیل وجود دارد؟
هودر: حتما. من شخصا فکر می‌کنم که ایران و اسرائیل می‌توانند، از لحاظ استراتژیکی، دوستان نزدیکی باشند. منظورم دولت شارون، که خیلی راست‌ است، نیست، اما چپ‌های اسرائیلی و چپ‌های ایرانی می‌توانند به دلایل استراتژیک و جغرافیایی‌سیاسی بهترین دوستان در منطقه باشند. این به هر جهت در بیست یا سی سال آینده اتفاق می‌افتد. این تنها راهی است که ایران می‌تواند قدرتش را در یک منطقه تحت قدرت عرب‌ها متعادل کند. ما بعضی مشکلات خیلی مهم با بعضی کشورهای عربی جنوب ایران داریم، مثلا در مورد چند جزیره که امارات متحده عربی ادعا می‌کند به آن کشور تعلق دارد. علاوه بر آن، همه آنها، حتی فلسطینی‌ها، در طی هشت سال جنگ با عراق در دهه ۱۹۸۰، از عراق حمایت کردند. ما همیشه با آنها مشکل داشته‌ایم و فکر می‌کنم تنها چیزی که می‌تواند برای ایران یک تعادل در منطقه ایجاد کند، این است که یک دوست نزدیک اسرائیل باشد. و این تا وقتی که حکومت راست‌ها در هر دو کشور در قدرت است اتفاق نمی‌افتد.
: و آنها احتمالا بعد روابط بهتری با آمریکا خواهند داشت؟
هودر: بله، حتما. یکی از بزرگ‌ترین مانع‌های روابط ایران با آمریکا این است که اسرائیل آن را نمی‌خواهد و شدیدا بر علیه آن سعی می‌کند، حداقل تا وقتی که رژیم رادیکال تندرو ایران وجود دارد. من فکر می‌کنم اگر مشکل با اسرائیل حل شود، خیلی از مشکلات بین‌المللی ایران هم سریعا حل می‌شود.
: بگذارید در مورد نامزد شدنِ شما برای انتخابات صحبت کنیم.
هودر: باشد. من فکر می‌کنم که من فرصت خوبی دارم که از این مخاطب‌ها که به سختی در طول زمان به دست آورده‌ام استفاده کنم، که مسائلی که به نظرم مهم هستند را مطرح کنم.
: چه مدت است که شما وبلاگ می‌نویسید؟
هودر: بیش از دو سال است که وبلاگ می‌نویسم -- تقریبا هر روز. من زمانی شروع کردم که تقریبا هیچ‌کس در ایران درباره وبلاگ چیزی نمی‌دانست. شاید با چند صد بیننده در روز شروع کردم و الان بیش از ۵۰۰۰ بیننده در روز دارم، حتی با وجود سانسور. اگر من این قدر جدی نبودم، الان این‌طور نبود.
من فکر می‌کنم که می‌توانم از این مخاطبانم برای یک مبارزه سیاسی استفاده کنم، نه برای خودم بلکه برای فکرهایی که خیلی دیگر از فرهیختگان و مردم عادی درباره آینده ایران دارند. آنها این جرأت را ندارند که درباره آنها صحبت کنند، چرا که رسانه‌ها، روزنامه‌ها و رادیو توسط اسلام‌گراهای تندرو اداره می‌شوند یا به شدت کنترل می‌شوند. من فکر می‌کنم از این نظر وبلاگ‌ها می‌توانند نقش بزرگی بازی کنند.
من فکر کردم که اگر من نامزد شدنم را اعلام کنم، می‌توانم توجه چند ناظر بین‌المللی را جلب کنم، و در عین حال، مسوولان داخل ایران را مجبور کنم که ببینند نسل جدید ایرانی واقعا به چه اهمیت می‌دهد. من می‌خواهم چند موضوع ممنوع مانند تغییر قانون اساسی، اسرائیل، و حجاب -که حتی در قانون اساسی نیست اما تندروها آن را به زنان تحمیل کردند- را بشکنم.
من فقط می‌خواهم که صدایم را به عنوان یک آدم معمولی از نسل جوان ایرانی‌ به گوش برسانم تا یک بحث کاملا جدید درباره این مسایل را شکل دهم. و نشان دهم که وقتی اصلاح‌طلبان می‌گویند که مردم به آنها رای نمی‌دهند - اصلا- این به این معنا نیست که آنها به آینده خودشان اهمیت نمی‌دهند. این یعنی مردم احساس نمی‌کنند که انتخابی واقعی دارند زیرا بر طبق قانون انتخابات، کاندیدشدن تنها از کسانی پذیرفته است که به اسلام معتقدند و کاملا آن را اجرا می‌کنند، و به رژیم اسلامی و قدرت مطلق رهبر آن اعتقاد دارند. بنابراین همه مردم دیگر نمی‌توانند نماینده‌ای پیدا کنند و بنابراین رای نمی‌دهند.
من می‌خواهم نشان دهم که اگر شما یک برنامه رادیکال دارید -برای تغییرات رادیکال- اما در یک ساختار غیر خشونت‌بار، مردم رای‌ خواهند داد -گرچه من می‌دانم که اسلام‌گراهای رادیکال آن نوع مردم را راه نخواهند داد. من می‌خواهم بقیه مردم را هم تشویق کنم که همین کار را انجام دهند. من فکر می‌کنم مثلا اگر صد یا هزار ایرانی جایگاه مبارزه خودشان را بسازند، به طور سمبلیک یا غیرسمبلیک، برای آینده ایران، یک تصویر عالی برای همه دنیا و مسوولان ایران فراهم می‌کند که بسیار فراتر از مرزهای اصلی یک نقشه سیاسی را ببینند.
بنابراین چند تا از دوستانم و من در حال ساخت یک وب‌سایت هستیم که مردم می‌توانند در آن نامزد شدن خود را اعلام کنند -- یا حداقل نامزد شدن به طور نمادین. آنها تصویر و اسم واقعی‌شان را آنجا می‌گذارند، و اگر می‌خواهند یک زندگی‌نامه کوتاه و جایگاه‌شان. من فکر می‌کنم این یک ماجرای جالب ایجاد می‌کند و یک محبوبیت قابل توجه هم در داخل و هم در خارج از ایران ایجاد می‌کند. این یک وسیله برای تغییر سیاسی خواهد بود و آزادی بیان.
: آیا شما فکر می‌کنید که ایران هستید؟
هودر: اگر من واقعا می‌خواستم وارد سیاست شوم، بله، می‌توانستم باشم. اگر مثلا ۴۰ ساله باشم و تحصیلاتم را تمام کرده باشم و بخواهم به ایران برگردم و واقعا یک حرفه سیاسی را شروع کنم، واقعا به دنبال یک مبارزه واقعی و سخت خواهم رفت. من حتما همه‌ی تلاشم را می‌کنم که اولا برای انتخابات شایسته باشم و سپس یک مبارزه سخت را انجام دهم، یک مبارزه موفقیت‌آمیز. اما حقیقت این است که قانون‌های انتخابات در ۲۰ سال گذشته عوض نشده‌اند و اکنون، همان طور که گفتم، تنها کسانی که به قوانین اسلام و رژیم اسلامی و این قاعده که رهبر ارشد قدرت نامحدود سیاسی و مذهبی دارد اعتقاد دارند می‌توانند در انتخابات نماینده شوند. این کاندید‌های بالقوه را تقریبا محدود به کسانی می‌کند که هم‌اکنون در فضای سیاسی حضور دارند و مانع می‌شود که خون تازه به سیستم قانونی و سپس به دولت وارد شود.
حتی اگر من واقعا می‌خواستم که برای مجلس ثبت‌نام کنم، دارای شرایط نبودم زیرا به هیچ وجه یک مسلمان مقید نیستم. نماز نمی‌خوانم، الکل می‌نوشم، با زنان دست می‌دهم، در ماه رمضان روزه نمی‌گیرم، به شدت به موسیقی غربی گوش می‌دهم، چگونه می‌توانم ثابت کنم که یک مسلمان مقید هستم؟
: شما اشاره کردید که احساس امنیت نمی‌کنید که به ایران برگردید، مخصوصا پس از اعلام نامزد شدن نمادین‌تان. یک نفر گفته است که فکر می‌کند شما اگر به ایران برگردید کشته می‌شوید. آیا این را باور می‌کنید؟
هودر: نه، من فکر نمی‌کنم که آنها من یا هیچ‌کس دیگر را به این راحتی بکشند! مخصوصا پس از اتفاق بدی که برای زهرا کاظمی، خبرنگار ایرانی‌کانادایی که به ایران رفت و با کتک خوردن کشته شد، افتاد. مطمئنم که آنها مرا حبس می‌کنند یا از من می‌خواهند که به چند سوال پاسخ دهم، و احتمالا مرا چند ماه در زندان نگه می‌دارند و گذرنامه‌ام را می‌گیرند.
: دستگیر می‌شوید؟
هودر: بله، حتما دستگیر خواهم شد. اما من نمی‌خواهم مثل خیلی از گروه‌های مخالف سنتی در اروپا و آمریکای شمالی باشم. آنها به نوعی بازنده هستند. آنها همیشه تهدیدهای بر علیه‌شان را و نیز محبوبیت‌شان بزرگ جلوه می‌دهند. بخشی از دلیلش این است که آنها معمولا به شدت نیازمند پشتوانه و پول یعنی رفاه هستند. من فکر نمی‌کنم آن‌قدر محبوب یا مهم باشم که حکومت به من اهمیت بدهد، و فکر هم نمی‌کنم که آنها آن‌قدر که مخالفان ترسیمشان می‌کنند، وحشی و غیرمنطقی هستند. آنها در گذشته مثلا ده، پانزده سال پیش خیلی وحشی بودند -- شاید به این دلیل که این مقدار مقبولیت بین‌المللی نداشتند. اما الان، کاملا متفاوت است. الان از گذشته خیلی منطقی‌ترند.
: پس شما فکر می‌کنید که وضعیت حقوق بشر پیشرفت کرده است؟
هودر: در مقایسه با ده یا پانزده سال پیش، بله. حداقل الان هرچه که اتفاق می‌افتد شفاف است. همچنین حتی محافظه‌کاران و تندروها سعی می‌کنند که یک توجیه قانونی برای آن پیدا کنند. گرچه نتیجه هنوز تغییر چندانی نکرده، روش‌ها بسیار تغییر کرده‌اند.
رادیکال‌های اسلامی ممکن است خیلی با از دست دادن قدرت‌شان خوشحال نباشند، ولی می‌دانند که چاره‌ای ندارند و گاهی توسط روسای خودشان تحت چنان فشار زیادی هستند که اعمال‌شان را توجیه می‌کند.
آنها نمی‌توانستند به آن ادامه دهند و مجبور بودند که کارها را به روش‌های تمیزتری انجام دهند. الان آنها نمی‌توانند هرآنچه را که دوست دارند انجام دهند، اما می‌خواهند. آنها دیگر مانند گذشته شکنجه فیزیکی انجام نمی‌دهند. آنها در گذشته کارهای زشتی به روش‌های زشتی انجام می‌دادند، اما الان کارهای بد به روش‌های نسبتا موجهی انجام می‌دهند، که بعضی ممکن است بگویند یک پیشرفت است، بعضی نه. من شخصا مطمئن نیستم.
: بگذارید به مبارزه برگردیم. آیا شما محبوب‌ترین وبلاگ‌نویس فارسی هستید؟
هودر: بر مبنای بینندگانم، حدس می‌زنم که این طور است. البته ما چند وب‌سایت سکسی که توسط خدمات‌دهندگان وبلاگ‌نویسی میزبانی می‌شوند را در نظر نمی‌گیریم. بعضی از آنها خیلی محبوبند. بخشی از دلیلش این است که حکومت ایران وب‌لاگ‌های من را فیلتر کرده است، مال آنها را نه.
: یعنی وبلاگ شما را سانسور می‌کنند و نمی‌گذارند ایرانی‌ها آن را ببینند؟
هودر: بله، به مدت حدود سه ماه، آنها کل آدرس مرا (.) بسته بودند و وب‌سایت‌های بسیار دیگری با آن آدرس مانند صبحانه، یک فیلتر خبری ایرانی. اما بعد برخی از سرویس‌دهنده‌ها آن را باز کردند، اما هنوز تا آنجایی که من می‌دانم -و نمی‌دانید که چقدر سخت است در مورد این چیزهای از راه دور اطمینان حاصل کنید- بعضی از سرویس‌دهنده‌های اصلی مثل پارس‌آنلاین هنوز باز نکرده‌اند. اما من هنوز واقعا مطمئن نیستم، زیرا من بعضی نسخه‌های لیست سیاه را که شامل. هم بوده است، دیده‌ام. اما خیلی از مردم الان از بعضی وب‌سایت‌های ناشناس‌ساز که حکومت آمریکا و بعضی از شرکت‌های دیگر آنها را برای دسترسی به وب‌سایت‌های فیلترشده برپا کرده‌اند، استفاده می‌کنند. بنابراین من واقعا نمی‌توانم بگویم که اندازه مخاطب واقعی من چقدر است.
: برگردیم به معاون رئیس جمهور ایران، محمد علی ابطحی، وبلاگ‌نویس، چه چیز دیگری درباره او می‌توانید به ما بگویید؟
هودر: می‌توانم بگویم او یک مردم‌گرا کامل است. او می‌خواهد همه گرو‌ه‌های سیاسی ممکن را در وبلاگش راضی کند. اما من حدس می‌زنم که او جالب‌ترین سیاستمدار ایران در آن سطح است. او همچنین یک اصلاح طلب است، خیلی نزدیک به رئیس جمهور که خودش یک مرد مهربان و ساده‌گیر است و قبلا خیلی محبوب بود، اما نه الان، چرا که در انجام قول‌هایش شکست خورده است.
: هیچ امکان نظرخواهی در وبلاگش وجود ندارد. شما درباره این موضوع چه فکر می‌کنید؟
هودر: من فکر می‌کنم که او در نهایت این امکان را خواهد گذاشت، به دلیل سطح توقعات و فشار از طرف خوانندگانش. اما حتی اگر این کار را نکند، این قابل درک است. من وبلاگش را دوست دارم. او درباره چیزهای مدرن مانند، تلفن همراه، عکس‌های تلفن همراه، وبلاگ‌ها و غیره صحبت می‌کند. او از کلمات تخصصی و مقداری اشاره به فرهنگ پاپ برای جالب نشان دادن خود برای خوانندگان جوانش استفاده می‌کند -- فکر می‌کنم که او به روشنی از وبلاگش برای نامزد شدن برای مجلس یا چنین چیزی استفاده خواهد کرد. به هر جهت، این حقیقت که او ریسک زیادی با این کار کرده است به این معنا است که سیاستمداران دیگری هم ممکن است باشند که بتوانند به محیط وبلاگ وارد شوند. این خیلی خوب است زیرا این به ما نوعی مشروعیت در نظر حکومت می‌دهد که ما هیچ‌کار از نوع براندازی یا بد انجام نمی‌دهیم. این نوعی رسانه است که هرکس می‌تواند انجام دهد. می‌تواند حتی توسط تندروها، اسلام‌گراها، اصلاح‌طلبان، و هر کسی استفاده شود.
: خطوط ارتباطی را باز می‌کند؟
هودر: بله، و در واقع همه این حزب‌ها را به هم نزدیک می‌کند. چرا که آنها می‌توانند نقاط مشترک انسانی در شخصیت یکدیگر را ببینند و کمک می‌کند که تنفر کاهش پیدا کند.
: این پایان سوالات از پیش آماده ماست. آیا چیز دیگری هست که بخواهید اضافه کنید؟
هودر: ‌ رسانه‌های کانادایی. رسانه‌های کانادایی کاملا نسبت به اهمیت وبلاگ نوشتن بی‌توجه بوده‌اند، مخصوصا در کشورهای در حال توسعه به عنوان یک راه ارزان و موثر در گسترش دموکراسی، آزادی بیان، آموزش، و غیره. کانادایی‌ها بیشتر از آمریکایی‌ها از آزادی و دموکراسی حمایت می‌کنند. چرا آنها هنوز به وب‌لاگ نویسی روی نیاورده‌اند؟ به عنوان مثال، در ماجرای زهرا کاظمی، وب‌لاگ نویسی می‌توانست یکی از نقاط توجهشان باشد. زیرا وبلاگ‌ها به همان اندازه درباره حقوق بشر و آزادی بیان و روزنامه‌نگاری هستند که ماجرای زهرا کاظمی بود، آنها یک سوژه مشترک داشتند. من فکر می‌کنم کانادا بکند. وب‌لاگ‌ها می‌توانند پل‌هایی بسازند که اینجا در کانادا هم مفید هستند.
قاصدک از انتشار نوشته‌های خوانندگان خود استقبال می‌کند. در صورتی که مایل به چاپ نوشته‌ی خود هستید می‌توانید متن تایپ شده‌ی آن را به صورت فایل یا به آدرس ایمیل نشریه ارسال کنید. مطالب ارسالی نباید قبلا در جایی دیگر مانند وبلاگ به صورت الکترونیکی منتشر شده باشد. شورای سردبیری قاصدک درباره‌ی چاپ مطالب ارسالی از طرف خوانندگان تصمیم می‌گیرد. -بابک
انگشتان چروکیده‌ی فالگیر،
زمان را،
در دو جفت گوی سبزآبی،
می‌ایستاند؛
در سکون حرکت دُم‌ها،
در انجماد دَم‌ها،
در نوسان بلورهای یخ
بر سبیل‌های فروافتاده،
در دهان گشوده‌ای که تمنای شهوت دارد؛
زیر شاسی ماشین،
زمان،
صدای پای گذرنده‌ایست،
و خش‌خش ژنده کتی که با باد می‌رود.
بر فلات ماسه‌های بادگردان قدم گذاشته‌ام،
دامنه‌ی کوه‌هایی که برف را
نه بر قله‌هاشان،
که در میان پذیرا هستند،
-شاید هم این شن‌های بادخیز، کمر به پهلوشان گره‌زده‌اند-
و جنگل‌های استوایی،
تا آن قله‌های دوردست ادامه دارد،
صدای گیتار و رقص و پای‌کوبی است.
با مشت بر یخ می‌کوبم،
خون شب، در دهانم طعم می‌گیرد،
اما،
با های‌هوی و سوز و غرش و توفان
کشاکشی نیست،
زمان،
مرا به خود می‌آورد.
مار نشسته بر درخت،
دهان به بلعیدن جوجه توکا گشوده،
«نگاه کن! این کوه نیست،
پوست ریش‌ریش شده‌ی درختی است که
به دو راهی می‌خواند.»
می‌ایستم،
سکوت یا غوغا،
اشک یا خنده،
که سکوت، غوغاست،
اشک، خنده.
بر کلاه‌خود رستم می‌نشینم.
مورچه، به لانه‌ی تو در تو بازمی‌گردد،
از دره‌ها و کوه‌ها،
که برای من، جایی است که ناخن بیندازم
و پوست‌ تنه‌اش را بکنم،
یا آتش‌گردانی که خورشید را در آن بیفروزم،
تا شته‌ها با گرمایش شهد بسازند،
تا مورچه از درخت پایین بیاید.
دستانم لطافت او را حس کنند،
در کمرکش، در ستیغ؛
به جنگل باران بیاید
و فلات، شخم بخورد.
تکان نمی‌خورم،
دست را پشت سر گذاشته‌ام،
سیگاری بر لب،
مار دود می‌شود،
و سیگار می‌نالد:
«نه و نه و نه و نه!، این تنها ترکی بر دیوار است.»
روی میز کنار پنجره دو کاغذ بی‌خط محاکمه‌ام می‌کردند و تنها راه فرار پر کردن خلا سفید ورق‌ها بود. تنها چیزی که می‌دانستم ندانستنم بود و همین اعتراف به ندانستن بود که کاغذهای بی‌خط را از روی میز فراری داد. پنجره‌ی کنار میز را که بستم از دیدن روشنایی برف کوچه و برفی که می‌بارید و ابرهایی که از آنها برف می‌بارید، تعجب کردم. هیچ وقت نتوانسته بودم روی کاغذ بی‌خط بنویسم. می‌دانستم که خط‌های آبی‌ دفتر٬ ذهن سیالم را آرام می‌کنند. دفتر را که از روی میز برداشتم٬ کاغذ کهنه‌ی تاخورده‌ای از لای آن بیرون افتاد. تاهای کاغذ سفید را باز کردم. ورق به زردی می‌زد و رویش جمله‌ای با مداد نوشته شده بود: «۲۷ ژانویه٬ زیر برج سفید٬ روی علف‌های سبز٬ مرده خواهم بود.» فردا آخر ماه بود و یک روز بیشتر وقت نداشتم نوشته‌ای که هنوز ننوشته بودمش را تمام کنم. زیر دست خط مدادی نوشتم...
«زیباترین٬ بزرگترین و عجیب‌ترین اشتباه بشر٬ سخن گفتن بود. سخن گفتن تلاشی بیهوده برای معنا دادن به چیزهای بی‌معنی با واژه‌های بی‌معنی بود. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار به چیزی که نمی‌دانستیم چیست، «زندگی» گفتیم و دیوانه‌وارتر از آن «زندگی‌مان» ‌ را به هدر دادیم تا معنی‌ «زندگی» ‌ را درک کنیم. شاید ترس از پرسش‌های وحشتناکی که در سکوت به سراغ‌مان می‌آیند باعث شد تکلم را یاد بگیریم. همان‌طور که از ندیدن ترسیدیم و برای غلبه بر ترس از سیاهی برای خودمان دو چشم آفریدیم تا چیزهای واقعی٬ شاید هم غیر واقعی ببینیم. شاید هم برای این که بگوییم از «زندگی» ‌ می‌ترسیم٬ آغاز به تکلم کردیم. نمی‌دانم.... من می‌گویم ما هم باید مثل دلفین‌ها ساکت باشیم. باید مثل دلفین‌ها از آب بیرون بپریم...»
هر چه نوشته بودم را خط زدم. جمله‌هایم مثل شعار‌های روی دیوار خشن شده بود. ورق کهنه را تا کردم و لای دفتر جا دادم. کاغذ سفید را از روی زمین برداشتم و روی میز کنار پنجره گذاشتم. پنجره را باز کردم و از دیدن روشنایی برف کوچه و برفی که می‌بارید و ابرهایی که از آن‌ها برف می‌بارید، تعجب کردم.
بهنود دو بار و شمس یک بار قبل از این برای سخنرانی به تورنتو آمده بودند. این بار هر دو با هم قرار بود بیایند آن هم به دعوت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه یورک در مراسمی در دانشگاه تورنتو. حول و حوش ساعت ۶ بعدازظهر یک روز برفی، کم‌کم به جمعیتی که بیرون سالن منتظر بودند افزوده می‌شد. طبق روال معمول این سال‌ها، میزی در بیرون سالن از طرف حزب کمونیست کارگری بود که بر روی آن جزوات و کتاب‌هایشان را قرار داده بودند. ولی این بار با دفعات گذشته یک فرق داشت. چند دقیقه‌ای از ساعت ۶ نگذشته بود که سروکله‌ی دو پلیس پیدا شد. دانشجویان یورک می‌گفتند برای کرایه‌ی سالن و محیط بیرون آن پول داده‌اند و به هیچ عنوان مایل نیستند کمونیست‌ها در آنجا میزشان را بگذارند. به لحاظ قوانین دانشگاه حق با آن‌ها بود و پلیس به کمونیست‌ها گفت که میزشان را جمع کنند. کمونیست‌ها به هیچ عنوان مایل به چنین کاری نبودند و ترجیح می‌دادند به جروبحث با پلیس بپردازند. آن‌ها می‌گفتند که سال‌هاست روال این بوده که میزی بیرون جلسات بگذارند. می‌گفتند این‌ها تنها یک سری کاغذ هستند. چرا دانشجویان از این کاغذها می‌ترسند؟ چند دقیقه بحث فایده‌ای نداشت. یکی از کمونیست‌ها رو به مردمی که آنجا بودند کرد و با صدای بلند فریاد زد: «خجالت داره!»، «ایران چماقدارها جمع می‌کردند. این جا حزب‌اللهی‌های دانشجو»، «این‌ها می‌خواهند در مورد آزادی انتخابات صحبت کنند، بعد میز ما را جمع می‌کنند»، «پای این میزها خون داده شده»، «یک مشت آخوند» و.... صداهای پراکنده‌ای در میان جمعیت در مخالفت با آن‌ها شنیده می‌شد. تنها دوربینی که در آن لحظات از مردم و اتفاقاتی که می‌افتاد فیلم می‌گرفت، به قول بچه‌های دانشجو، مال خود کمونیست‌ها بود. کم‌کم دو پلیس دیگر هم آمدند و مکالماتشان با کمونیست‌ها لحن خشن‌تری گرفت. پلیس می‌گفت: «». کمونیست‌ها که دیدند از بحث کردن به جایی نمی‌رسند، گفتند که منتظرند ماشین بیاید تا کتاب‌هایشان را جمع کنند. پلیس هم می‌گفت که دست کم این کتاب‌ها را فعلا روی هم بگذارید و جمع کنید ولی آن‌ها اعتنایی نمی‌کردند تا سرانجام وقتی لحن پلیس جدی‌تر شد، دو سر میز را گرفتند و به بیرون از سالن بردند. جایی که سرمای هوا باعث شده بود کسی آنجا نباشد.
جلسه با نیم‌ساعت تاخیر ساعت ۶: ۳۰ شروع شد. حدود ۳۰۰ نفری آمده بودند که با احتساب بلیت‌های ۵ دلاری برای دانشجویان و ۱۰ دلاری برای بقیه و هزینه‌های سفر سخنرانان و اجاره‌ی سالن، یورکی‌ها حدود ۵۰۰ دلار ضرر دادند. مجری مراسم، جلسه‌ای را که «کنفرانس ایران و انتخابات مجلس هفتم» نامید، با تقاضای یک دقیقه سکوت برای هزاران نفری که بر اثر زلزله‌ی بم اکنون زیر خاک خفته‌اند، آغاز کرد. سپس او با بیان این‌که دوربین نشریه‌ی پیک‌روز تنها دوربینی است که برنامه را پوشش خواهد داد، از حاضرین در سالن خواست تا از دوربین‌های خود استفاده نکنند. بعد مجری از شمس‌الواعظین خواست تا صحبت خود را آغاز کند. در حالی که شمس حتی اولین جمله‌ی خود را تمام نکرده بود، یک نفر از میان جمع برخاست و گفت که می‌خواهد سوالی را از برگزارکنندگان برنامه بپرسد. این صحبت او با مخالفت مجری برنامه و اکثریت حاضرین در جلسه مواجه شد. اعتراض کننده اشاره‌ای کرد به ماجرای پلیس و این که یک عده بیرون جلسه حبس شده‌اند. در این زمان بود که حاضرین در جلسه با کف زدن‌های مکرر مانع از شنیدن حرف‌های او شدند. وقتی کف زدن‌ها تمام شد، او دوباره به صحبتش ادامه داد و حاضرین هم دوباره کف زدن را شروع کردند. این اتفاق یکی دو بار دیگر هم افتاد تا این‌که فرد اعتراض کننده تصمیم گرفت سالن را ترک کند.
جلسه بعد از آن به آرامی با صحبت‌های شمس و بعد از آن بهنود ادامه پیدا کرد. شمس به ذکر سه دیدگاهی پرداخت که این روزها درباره‌ی مساله‌ی انتخابات در ایران شکل گرفته است. دیدگاه اول متعلق به کسانی است که شرکت در انتخابات را یک وظیفه‌ی شرعی یا ملی می‌دانند. دیدگاه دوم دیدگاه طرفداران تحریم انتخابات است. طرفداران این دیدگاه که جبهه‌ی ملی، بخشی از نیروهای ملی-مذهبی و سبزها را تشکیل می‌دهند، انتخابات را در نظام حاکم به رسمیت نمی‌شناسند و آن را به مانند تظاهراتی می‌دانند که حکومت‌ها برای پشتیبانی از خود برگزار می‌کنند. اینان معتقدند که اصلاح‌طلبان باید از حاکمیت خارج شوند و قدرت را به کلی به محافظه‌کاران واگذارند. در این حالت محافظه‌کاران چون خود توانایی اداره‌ی کشور را ندارند، مجبور می‌شوند به نیروهای غیرخودی متکی شوند و در این زمان آنان می‌توانند با طرح شرط‌های لازم، امتیازهای خود را از محافظه‌کاران بگیرند. در غیر این صورت محافظه‌کاران به کشورهای خارجی چون آمریکا متوسل می‌شوند. دیدگاه سوم متعلق به حزب مشارکت، نهضت آزادی و روشنفکران دینی است. از لحاظ آنان با شرکت در انتخابات در بدبینانه‌ترین حالت، حاکمیت دوگانه‌ی کنونی ادامه می‌یابد. این اتفاق در نهایت به سود تحکیم نیروهای طرفدار دموکراسی و نهادهای مدنی در ایران خواهد بود و این موج سوم در آینده حرف آخر را خواهد زد. شمس در سخنانش یکی از بزرگترین موفقیت‌های دولت خاتمی را اجازه‌ی تشکیل حدود ۴۰۰۰ نهاد مدنی در ایران دانست.
بهنود در سخنان کوتاهی که داشت به پیچیدگی تصمیم‌گیری در مورد مسایل ایران اشاره کرد و اعلام کرد که هنوز در مورد شرکت کردن یا نکردن در انتخابات تصمیم خود را نگرفته است. او گفت ترجیح می‌دهد زمان بخرد و در هفته‌ی آخر تصمیم بگیرد. او از نگرانی خود نسبت به جامعه‌ی به شدت غیرسیاسی شده‌ی ایران صحبت کرد و این که به نظر او برای در آمدن از این وضعیت نیاز به یک شوک است. بهنود گفت که شخصا طرفدار رفراندوم است، اما نمی‌داند که این اتفاق چگونه می‌تواند روی دهد. به نظر او هیچ نیروی سیاسی در کشور این توانایی را ندارد که نیروهای اجتماعی را برای شرکت کردن یا نکردن در انتخابات بسیج کند.
بعد از نیم ساعت سخنرانی هر یک، تنفس ۵ دقیقه‌ای که در عمل به یک ربع تبدیل شد، اعلام گشت. طبق معمول مراسم با جلسه‌ی پرسش و پاسخ ادامه پیدا کرد. حدود ده نفری که می‌خواستند سوال بپرسند، پشت میکروفونی که در وسط سالن قرار داده شده بود به صف ایستادند. مجری برنامه با ذکر این که فقط یک ساعت برای پرسش و پاسخ وقت باقی است، از سوال‌کنندگان خواست که فقط یک سوال و آن هم در ۳۰ ثانیه بپرسند. عجیب نبود که صدای اعتراض برخی از سوال‌کنندگان بلند شد. این که مگر در ۳۰ ثانیه اصلا چه می‌توان گفت.
به هر حال پرسش و پاسخ آغاز شد. در میان سوال کنندگان دو سه نفری از کمونیست‌ها هم بودند که نسبت به جمع شدن میزشان اعتراض داشتند. یکی از آن‌ها از این که «دسته‌های چماقدار میز کتاب مخالفان را بهم ریختند» گله داشت. یکی دیگر خطاب به بهنود و شمس از آنان خواست «مردم را گول نزنند» و «برای شعور مردم احترام قایل شوند». وقتی در انتقاد به بهنود گفت که «خاتمی به ما آزادی نداد‌»، بهنود به سوی جمع برگشت که «من از این جمع می‌پرسم که اگر شما بیایید، آزادی می‌دهید؟» و آن وقتی بود که همه به نشانه‌ی «نه» کف زدند. در میانه‌ی مکالمات وقتی بهنود گفت که: «... رایی که ما و شما در دوم خرداد دادیم...»، فردی از میان جمع، نگران قلب واقعیت، فریاد زد که «من ندادم». سپس بهنود به خونسردی گفت: «ولی من دادم.» اما از جالب‌ترین صحبت‌های حاضرین آنی بود که خطاب به سخنرانان از آن‌ها خواست که بیشتر مطالعه کنند. به نظر او «شاید آن‌ها احتیاج به مطالعه‌ی بیشتر داشته باشند.» در جایی دیگر یکی از سوال‌کنندگان از شمس انتقاد کرد که چرا دولت خاتمی را «دموکراتیک‌ترین» دولت تاریخ ایران نامیده است. شمس هم در جواب گفت: «وقتی حرف یک ربع پیش من که «پرپشتوانه‌ترین دولت» بود را شما می‌گویید «دموکراتیک‌ترین»، وای به حال اخبار ایران که به شما می‌رسد.» یکی دیگر از سوال‌کنندگان هم از اطلاع موثق‌اش در مورد گردش مردم ایران به عقاید چپ صحبت کرد.
یکی از پرسش‌کنندگان جوان دانشجویی بود که ترجیح داد وقت سوالش را به مزاح بگذراند. او با کنایه به «فرهنگ مخفی جوانان ایران» که در صحبت‌های شمس به آن اشاره شده بود، از او پرسید که «آیا قاضی مرتضوی آدم خفنیه یا آدم ملوییه؟» این سوال هم فرصتی را فراهم کرد تا شمس چند خاطره از مرتضوی برای جمع تعریف کند. سپس آن جوان اشاره‌ای کرد به بهنود و این که نسبت به دفعه‌ی گذشته که به تورنتو آمده، «تپل‌تر» شده است و گفت که گویا زندان به او ساخته است. اندکی بعد همین نکته دستمایه‌ی حرف یکی از معترضان شد که می‌گفت «ما را که به زندان می‌بردند دسته‌جمعی اعدام می‌کردند و شما بعد از زندان تپل‌تر شده‌اید.»
مراسم با تاکید شمس بر اهمیت سنت در ایران پایان یافت. او به اشتباه اصلاح‌طلبان در دست‌کم گرفتن سنت اشاره کرد و گفت که آنان قدرت سنت و میزان نفوذ آن در میان مردم را درک نکرده بودند. محافظه‌کاران با اتکای به همین سنت توانسته‌اند عرصه‌ی سیاست را فتح کنند. آنان تمامی مساجد، کل اوقاف و شبکه‌ی اقتصادی آن، بازار، بنیاد مستضعفان و صندوق‌های قرض‌الحسنه را در اختیار دارند. او گفت اگر چه ممکن است مردم ایران شب شعرشان را با اصلاح‌طلبان برگزار کنند، اما زندگی روزانه‌شان را با محافظه‌کاران تنظیم می‌کنند.
معمولا این مسعود بهنود است که با بقیه مصاحبه می‌کند. این بار ما قاصدکی‌ها بودیم که با او مصاحبه می‌کردیم. در یک بعدازظهر یک‌شنبه در کافی‌نت یک کتابفروشی قرار گذاشتیم. از او خواستیم از خاطرات روزنامه‌نگاریش بگوید و او هم با روی گشاده پذیرفت. گفت‌وگو آن‌قدر روان بود که بدون سوال‌های ما هم به‌جلو می‌رفت. مصاحبه چهار ساعت به طول انجامید. شاید اگر آقای بهنود نباید آن شب برای شام به خانه‌ی عمید نایینی، سردبیر پیام‌امروز می‌رفت تا نیمه‌شب هم‌چنان برای ما از آن دوران‌ها تعریف می‌کرد. ‍بخش اول گفت‌وگو را در پایین می‌خوانید. بخش بعدی در شماره‌ی بعد منتشر خواهد شد.
از تولد تا دانشگاه
از مجله‌ی روشنفکر تا روزنامه‌ی آیندگان
کار در رادیو و تلویزیون
اعتصاب روزنامه‌ها و دیدار با دکتر بهشتی
توقیف آیندگان
سال‌های اول انقلاب تا انتشار آدینه
قتل‌های زنجیره‌ای
پیام‌امروز
از تولد تا دانشگاه
- آقای بهنود، می‌دانیم در ۲۸ مرداد ۲۵ به دنیا آمده‌اید. از دوره‌ی جوانی‌ و تحصیلاتتان برایمان بگویید.
در تهران به دنیا آمدم. پدرم اهل انزلی بود. هیچ‌وقت بندر انزلی نرفتم تا ۱۶ سالگی. دبیرستان تهران رفتم، بچه‌ی فیروز بهرام و اخراجی البرز.
- چرا اخراج شدید؟
شیطانی می‌کردم. روزنامه‌نویسی و این کارها می‌کردم. دنبال این کارها بودم. این کارها را دبیرستان تحمل نمی‌کرد. زمان ما سیکل بود. از کلاس سوم دبیرستان رفتم به سمت روزنامه‌نگاری. یواش‌یواش دیگر مدرسه نمی‌رفتم. عاشق این کارها بودم و در همین زمان می‌رفتم دانشگاه تهران، کلاس استادهای مهم مثل بدیع‌الزمان فروزانفر، آقای همایی. سال های ۴۰ بود. این‌قدر می‌رفتم و می‌آمدم که بچه‌های دانشگاه تهران فکر می‌کردند که من دانشجویم. بعد هم یواش‌یواش عینک مادربزرگم را می‌زدم و کراوات می‌زدم. شدم این قیافه. عینک را که تا دو سال پیش می‌زدم شیشه بود. دو سال است که واقعا عینکی شده‌ام. ولی از ۱۶ سالگی زده بودم و به آن عادت داشتم. بعد هم مرا یک کم گنده‌تر نشان می‌داد تا بقیه جدی‌ام بگیرند. بعد بنابراین نمی‌رفتم دبیرستان. معلم‌ها را شوخی می‌گرفتم. فکر می‌کردم که این‌ها بی‌سوادند. من سیکل دوم رفتم رشته‌ی ادبی. معلم‌های ادبیات هم که فسیل بودند. در خاقانی مانده بودند و جلوتر نمی‌آمدند. ماها که دیگر برای خودمان آدم شده‌ بودیم. شعر هم می‌گفتم و در روزنامه‌ها چاپ می‌شد، در مجلات ادبی مانند آرش و این‌ها هم. گاهی هم می‌رفتم مدرسه. مدارس هم طبیعتا بیرونم می‌کردند. من هم اول سال مبصر می‌شدم نمی‌رفتم، چون دیگر با حضور و غیابم کاری نداشتند. سال ۴۳ بود که تصمیم گرفتم تحصیلات کلاسیک را ول کنم. تصمیم داشتم که دیپلم را نگیرم. فشار آوردند که نمی‌شود. دوستان فشار آوردند و خلاصه دیپلم را گرفتم. محض اطلاع شما موقعی که امتحان نهایی بود کتاب‌ها را یکی از دوستانم، مهدوی، که الان شاعر است برایم آورد. من تمام سال نرفته بودم مدرسه. کتاب‌ها را آورد و گفت برای امتحان نهایی آماده شو. کار می‌کردم و وقت نداشتم. بعضی از این‌ها را حتی یک بار هم نخواندم. ولی به توصیه‌ی او رفتم و امتحان دادم. او شاگرد زرنگی بود و دقیق می‌خواند. رفتیم امتحان دادیم. من اول این که تاریخ‌ادبیات را ۲۰ شدم. بعدا گفتند در کل امتحان ادبی تنها دو نفر ۲۰ شدند. بعد هم معدلم مثلا شد حدود ۱۶. مهدوی که خیلی خوانده بود و شاگرد درسخوانی بود شده بود مثلا ۱۶. ۵. برای همین او معتقد بود که سیستم آموزشی ما خر‌تو‌خر است. چون من این کتاب‌ها را یک‌بار تا ته نخوانده بودم. به‌هر‌حال این شد و بنا به عادت آن موقع رفتم کنکور دادم و قبول شدم.
- چه رشته‌ای؟
رفتم دانشگاه، دانشکده‌ی ادبیات. در این موقع من یک روزنامه‌نگار جدی شده بودم. در مجله‌ی روشنفکر، معاون سردبیر شده‌ بودم. این موقع واقعا دنبال تحصیلات کلاسیک نبودم. یک ذره هم برایم زشت بود. ۲۳ سالم بود. آدم‌هایی مثل شاملو و آل‌احمد و این‌ها فکر می‌کردند من لیسانسم را گرفته‌ام. بعد نمی‌شد بگویم من تازه کنکور دادم. این قسمت را پنهان می‌کردم. من سه چهار سال بود می‌رفتم دانشگاه تهران. دیگر همه من را می‌شناختند. در این زمان دو درگیری معروف دانشگاه تهران رخ داد. اولین سالی بود که حسنعلی منصور نخست‌وزیر شده بود. وقتی آقای خمینی را تبعید کردند یک حرکتهایی در دانشگاه شد. یک عده‌ای را گرفتند از جمله من را. درست بعد از ۱۵ خرداد. ۱۵ خرداد من دبیرستان بودم. جزو اولین گزارش‌هایی که من از شهر نوشتم همین گزارش ۱۵ خرداد بود برای روزنامه‌ی اطلاعات. کلاس سوم بودم. بعد آقای خمینی را گرفتند و به زندان انداختند. بعد از زندان آزادش کردند. بعد دوباره رفت. انگار سال ۴۳ اعلامیه داده بود و با مستشارهای آمریکایی مخالفت کرد. دانشگاه و شهر را یک ذره به هم ریخت. بعد رژیم ایران تصمیم گرفت ایشان را تبعید کرد. بعد ما را گرفتند بردند شهربانی و تیمساری هم مشتی زد به من. زیر چشمم پاره شد. به هر حال من هم بی‌کس نبودم ٬ خانواده داشتم. این‌ها افتادند پشتمان. این پارگی هم باعث شد من زندان نرفتم. وگرنه بقیه بچه‌ها را انداختنند زندان. تیمسار گفت: «تو چه طوری می‌خواهی انقلاب کنی که خون از تو راه می‌افتد؟» من هم گفتم: «چه ربطی دارد. انگار مثلا انقلاب که می‌کنی خون نباید راه بیفتد.» در ضمن این انگشترش تاج پهلوی بود. زد به من، بغل تاج گرفت به صورتم و یک ذره پاره کرد و خون ریخت روی پیرهنم. من هم یک ذره ترسیدم و بعد کلی جیغ و داد کردم. خلاصه ما را بردند بهداری و پانسمان کردند و و بعد هم آزاد کردند. ولی بقیه را نگه‌داشتند. این باعث شد که عملا درس دانشگاهی و این‌ها تمام شد. دیگر نرفتم و مدرکی نگرفتم. موضوع هم منتفی شد. سال بعد یا دو سال بعد دانشگاه تهران یک تصویب‌نامه گذراند که کسانی که در یک رشته‌هایی متخصص باشند برای آمدن و درس دادن در دانشگاه تهران احتیاج به مدرک ندارند. این را گذراندند برای استادهای قدیمی مانند استاد همایی که دانشگاه نرفته بودند ولی آدم‌های عالمی بودند. ولی به هر حال من با استفاده از این قضیه رفتم و در دانشگاه به‌عنوان معلم درس دادم. درست سال بعد از این بود که رفتم و کنکور دادم. ۲۱ سالم بود. در این فاصله من نه این‌که شناسنامه ساخته باشم. کسی شناسنامه نمی‌خواست، ولی به زبان‌ها انداخته بودم که من متولد سال ۱۷ یا ۱۸ هستم. بنابر‌این توی کتاب‌ها و مطبوعات آن زمان زیاد می‌خوانید که آمده من را نوشته متولد این سالها. این بیچاره‌ها اشتباه نکردند. من گفته بودم. چاره‌ای نداشتم. آن موقع که من سردبیر اخبار رونامه‌ی‌ آیندگان شده بودم که یکی از سه روزنامه‌ی مهم ایران بود تازه ۲۵ سالم بود. من وانمود می‌کردم که بزرگترم. بعد روزنامه‌نویس حرفه‌ای شدم دیگر.
- چه موقع ازدواج کردید؟
من در حقیقت ۱۹ سالم بود که ازدواج کردم. درست همان سالی که دیپلم گرفتم و کنکور دادم. سال بعدش هم دخترم به دنیا آمد. دخترم با من ۲۰ سال فاصله دارد و الان سانفرانسیسکو است. دندانپزشک است. نیما پسرم درست ۱۰ سال از بامداد کوچکتر است. دختر من اولین کسی است که به خاطر شاملو اسمش بامداد بوده است. دختر توللی هم اولین دختری هست که به خاطر نیما یوشیج نامش نیما شده. بعد از آن دیگر خیلی‌ها گذاشتند.
از مجله‌ی روشنفکر تا روزنامه‌ی آیندگان
- چه موقع رفتید روزنامه‌ی آیندگان؟
قبل از این‌که بیایم آیندگان در مجله‌ی روشنفکر معاون سردبیر بودم. مجله روشنفکر پیداست درست شده بود که مجله‌ی اینتلکچوال‌ها باشد. یک آدم خیلی با سواد مدیرش بود. در زمان دکتر مصدق، در سال ۳۱ از فرانسه که دکترای حقوق گرفته بود آمد به ایران تا یک نشریه‌ی روشنفکری درست کند. تا آمد امتیازش را بگیرد کودتای ۲۸ مرداد شد. امتیاز گرفت ولی کار نمی‌توانست بکند. بنابراین مجله‌ی روشنفکر خیلی زود یک نشریه‌ی پاپیولار شد. گوگوش معتقد است اولین بار که اسمش در مطبوعات آمد کار من بود در همین مجله‌. جنجالی بود. درباره‌ی پری غفاری، دعوای ویگن و مرضیه و از این چیزهای آبکی. من از این کارها زیاد می‌کردم. شلوغ پلوغ. بعد در عین حال شعر هم می‌گفتم. گزارش هم تهیه می‌کردم. من رپرتاژ خیلی دوست داشتم. می‌رفتم دنبال رپرتاژ و گزارش. ولی در مطبوعات همه کار می‌کردم. شعر می‌نوشتم. قطعه‌ی ادبی می‌نوشتم. تا این‌که روزنامه‌ی آیندگان آمد. این روزنامه‌ درست شده بود با این فکر که یک تصور تازه‌ای بیاید به مطبوعات. به اصطلاح کیهان و اطلاعات فسیل شده‌بودند و قدیمی‌ بودند. قرار بود یک نشریه‌ای بیاید که روشنفکرها را جذب کند. داریوش همایون همراه با یک گروه حرفه‌ای سطح بالا کار را آغاز کرده بودند. من هم در آن نشریه‌ آبگوشتی‌ها کار می‌کردم و شده بودم معاون سردبیر. هفته‌ای۰۱ تا نامه برایم می‌آمد و عکسم را می‌خواستند. از این کارها. حالا این روزنامه‌ آمده بود. آمدند به من گفتند این روزنامه من را خواسته. ما هم فکر کردیم می‌رویم آن جا و حالا آن‌ها پیشنهاد می‌کنند که بیا بشو مثلا دبیر. سردبیر نمی‌گویم چون سابقه‌ی کار روزنامه نداشتم. ولی دبیری یکی از سرویس‌ها یا بخش‌های خبری مهم را می‌دهند. بدم نمی‌آمد بروم روزنامه. هیجانش بیشتر بود. بعد رفتم پیش آقای همایون. معلوم شد آقای همایون دنبال کسی می‌گردد که جدول طراحی کند. خیلی سخت بود. تازه معلوم شد من را به‌عنوان مسوول جدول هم نمی‌خواهد. برای جدول دکتر سیروس پرهام را در نظر گرفته. او وقت ندارد شش روز در هفته جدول طراحی کند، من باید بغل‌دست مسوول جدول شوم. من هم گوش کردم و چیزی نگفتم. آمدم بیرون پیش خودم فکر کردم که من که حقوق خوبی دارم. سمت هم دارم و خواننده ها هم که برایم نامه می‌نویسند. این‌ها کی هستند آمدند پیشنهاد دادند که من جدول طرح کنم! ولی یک ندایی در وجودم گفت که من اگر همان کاری را بکنم که طبیعی است، این‌ها هیچ وقت من را نخواهند گرفت. باید بروم بهشان ثابت کنم که اشتباه می‌کنند. بنابراین باید یک ذره تحمل کنم. دوست‌هایی که با هم در مجله‌ی روشنفکر بودیم سر خیابان در کافه‌ی نادری نشسته بودند و عزا گرفته‌ بودند که حالا پول بیشتری می دهند و فلانی را می‌برند‌ - نمی دانم شاید هم خوش حال بودم و شاید هم تفاوتی برایشان نمی کرد. بنابراین من باید می‌رفتم و به این‌ها می‌گفتم ما را نمی‌برند و به من می‌گویند برایشان جدول طرح کنم. دیدم خیلی بد شد. رفتم گفتم پیشنهادهایی می‌دهند و حالا بررسی می‌کنیم. بعد دو سه تا جدول طراحی کردم بردم آیندگان پیش آقای همایون. ایشان هم گفت یک کلاس‌هایی آن بالا هست برای این جوان‌ها که بروند خبرنگاری یاد بگیرند. می‌خواهید شما هم بروید. جوان هستید. گفتم خیلی ممنون و گفت پس بعدازظهرها این بالا کلاس تشکیل می‌شود. هنوز روزنامه چاپ نشده بود. من رفتم بالا و در کلاس، صفا حایری داشت درس می‌داد. من را می‌شناخت. رفتم بالا، صفا گفت تو چرا آمدی؟ گفتم حالا و رفتم نشستم. جلسه‌ی دوم یک بار به صفا حایری تلفن شد. یک قرار ملاقاتی بود، خواستندش رفت. وقتی داشت می‌رفت به من گفت مسعود تو بیا و قضیه را ادامه بده. من کار دارم باید بروم. آن موقع داشت خبرنویسی یاد می‌داد. من گفتم خیلی خب. رفتم پای تخته که همایون آمد یک سرکی کشید و توی کلاس را دید. با خودش گفت این پسر که من آوردم برای جدول که دارد درس می‌دهد! فکر کرد این جا خرتوخر شده. رفت ته کلاس نشست و گوش داد. من هم داشتم درس می‌دادم. بعد که تمام شد به من گفت شما یک لحظه تشریف بیاورید پایین. من هم رفتم پایین. به روی خودش نیاورد که اشتباه کرده. آن موقع روزنامه منتشر نمی‌شد. گفت شما بروید پارلمان، خبرنگار پارلمانی شوید. این طوری شد که یک پله رفتم بالا. وقتی که در آذر۱۳۴۶ آیندگان منتشر شد من خبرنگار پارلمانی بودم. بعد از یک سال شدم دبیر سیاسی. شش ماه بعد از آن شدم معاون سردبیر. سال ۵۰ هم در نهایت شدم سردبیر اخبار.
- تیراژ روزنامه‌ها در آن زمان چند تا بود؟
روزنامه‌های آن موقع ادعا می‌کردند تیراژشان خیلی بالاست. ولی در عالم واقع تیراژشان از ۱۰۰ هزار تا بالاتر نبود. ما در آیندگان حدود ۶۰ هزار تا داشتیم. کیهان و اطلاعات ۱۰۰ هزار تا بودند. سال ۵۷ آیندگان یک میلیون تیراژ داشت. آیندگان به طور عادی تا روزهایی که تعطیل شد ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار تا چاپ می‌شد. بعد تیراژ روزنامه‌ها ناپدید شد تا همشهری که رسید به ۴۰۰ هزار تا.
کار در رادیو و تلویزیون
- از کی وارد تلویزیون شدید؟
من موقعی که در آیندگان بودم تلویزیون یک برنامه‌ای داشت به اسم روزها و روزنامه‌ها. درباره‌ی مطبوعات بود. هر هفته یک موضوعی را درست می‌کردند درباره‌ی مطبوعات و دعوت می‌کردند یک نفر برود آنجا و با او مصاحبه می‌کردند درباره یک موضوع. برنامه را خانم ژاله کاظمی اجرا می‌کرد و خانم سازگار هم تهیه کننده‌ی برنامه بود. من را نمی‌دانم به چه دلیلی دایما در این برنامه دعوت می‌کردند. تا سوژه‌ای کم می‌آمد یا به حوادث روز نگاه می‌کردند. به هر حال کسی که در مطبوعات شلوغ می‌کرد زیاد نبود. بنابراین ما را دعوت می‌کردند آن جا. من شده بودم پای ثابت این برنامه. هر دو هفته یا سه هفته یک بار. یک روز آقای گرگین که مدیر برنامه‌ی دوم رادیو تلویزیون بود به من تلفن کرد گفت که این برنامه تهیه‌کننده‌اش که خانم ژیلا سازگار باشد، قرار است یک مجله‌ای درست کند به نام تماشا که ایشان قرار است بشود مدیر آن مجله. خیلی کار زیاد است. بنابراین ما فکر کردیم چه کسی تهیه کننده‌ی این برنامه شود. فکر کردیم دیدیم خودت این کار را بکنی، بهتر از هرکس دیگری است. گفتم من تا حالا این کار را نکرده‌ام. گفت عیب ندارد، خودت بکن. یک قراردادی تلویزیون با من بست و من شدم تهیه‌کننده‌ی برنامه‌ی «روزها و روزنامه‌ها». می‌نوشتم. دعوت می‌کردم، آدم‌ها می‌آمدند. خانم کاظمی مجری بود و من پشت پرده بودم. یک روز آقای مسعودی مدیر اطلاعات را دعوت کرده بودیم برای سالگرد اطلاعات. خانم کاظمی شب‌اش سرما خورد. بنابراین ما وقت استودیو گرفته‌ بودیم. همه چیز آماده شده بود که خانم کاظمی نتوانست بیاید. من تلفن کردم به گرگین که یکی از گوینده‌های جانشین باید بیاید. گرگین گفت کسی نمی‌تواند با مسعودی صحبت کند. گفت حالا خودت صحبت کن. گفتم من! گفت خودت بهتر از هر کس دیگری هستی. گفتم من عینکی‌ام. عینک می‌گویند جلوی دوربین فلاش برمی‌دارد. آن موقع امکانات این طوری بود. گرگین گفت کی گفته این جوری است. گفت نه، نه، نه. من خودم می‌آیم پایین. گفتم من مصاحبه را بکنم، برنامه را کی بگوید؟ گفت خودت بگو. گفتم این کار را تا به حال نکرده‌ام. گفت مهم نیست می‌کنی، مگر چیست. گفتم خوب حالا نمی‌دانم. می‌کنیم. خانم کاظمی خب کلی با تجربه است. به هر حال رفتم و نشستم و آن چیزهایی که برای خانم کاظمی نوشته بودم را خودم گفتم. فیلمی بود، خودم گفتم و مصاحبه با آقای مسعودی را هم خودم کردم. برنامه ضبط شد. بعد حوادثی اتفاق افتاد. از جمله این‌که خانم کاظمی گفته بود صدای مسعود به این خوبی است. برای اولین مرتبه کسی به من گفت صدایت برای این کار مناسب است. تا آن موقع کسی در این باره حرفی نزده بود. من خودم هم دقت نکرده بودم که ممکن است این کار را بتوانم بکنم. موقعی که پخش شد همه‌ تو رادیو تلویزیون صدای‌شان در آمد که ما هم چنین چیزی را می‌خواهیم که خود تهیه‌کننده خودش هم اجرا کند. نه این‌که یکی بنویسد و یکی اجرا کند غلط است. بنابراین من به طور ثابت رفتم جلوی دوربین. از این‌جا شروع شد. حدود سال ۵۰. بعد یک برنامه‌ی هفتگی بود که من اجرا می‌کردم. بعد از مدتی یک برنامه‌ی دیگر درست کردم به اسم «رسانه» که من و دکتر ابراهیم رشید‌پور تهیه می‌کردیم. معروف بودیم به مک لوهانیست‌های تهران. ما چون مک‌لوهان‌ را خیلی دوست داشتیم و همه‌اش در این باره حرف می‌زدیم، این‌ها به ما می‌گفتند مک لوهانیست‌ها. خلاصه ما یک برنامه دیگر درست کردیم و آن هم یک مدتی بود، تا سال ۵۴. سال ۵۴ من دعوت شدم به رادیو برای این‌که یک فکری بکنیم به حال شب‌ها. من یک برنامه‌ای درست کردم که البته اسمش را از رادیو فرانسه گرفتم، به اسم «راه شب». برنامه‌ی زنده‌ی و گاهی جنجالی. شب‌ها با پاسبان‌ها صحبت می‌کردیم. یکی توی خیابان گم شده و یک بچه فلان طور شده و یک کسی می‌خواهد خود‌کشی کند و چیزهای جنجالی این طوری. تا قبل از آن رادیو شب‌ها می‌خوابید از ساعت ۱۲. خبر که پخش می‌شد ساعت ۱۲، بعد موزیک پخش می‌شد تا ۵ صبح. ۵ صبح دوباره بیدار می‌شدند. به ما گفتند این فاصله را می‌دهند به ما. زود یک تیم جمع کردیم و رفتیم آنجا. همه‌ی دوست و آشناهای روزنامه‌ها را جمع کردیم. رفتیم و یک سری فیل هوا کردیم. خیلی گرفت و اعتبار مفصلی به ما دادند. گفتند که هر کاری می‌خواهی بکنی بکن. در تلویزیون یک باند دست راستی‌ها هم بودند که ما در دوره‌ی شاه به آن‌ها می‌گفتیم ساواکی. مثل الان که هر کسی به هر کسی می‌گوید اطلاعاتی. هر کی با هر کی بد بود این را می‌گفت. ما هم به یک گروه می‌گفتیم ساواکی. ساعت ۱۱: ۳۰ از آیندگان که صفحه را می‌بستم می‌رفتم رادیو تا ۵ صبح. ۵ صبح می‌خوابیدم تا ۹ بعد دوباره می‌رفتم آیندگان. یک زمانی علاوه بر این کارها ته برنامه‌ی تلریریون ساعت ۱۱: ۳۰ که تمام شد گفتند که یک چیزی ته خبرها باشد که یک‌ دفعه گوینده نیاید بگوید شب‌به‌خیر. برنامه ای درست کردیم من و ساسان کمالی که ترکیبی از اخبار داخلی و خارجی روز بود به اضافه بررسی مطبوعات. یک موقع دیگری هم صبح رادیو را به ما دادند. صبح وقت بسیار پرشنونده‌ای بود و شاه و این‌ها هم گوش می‌کردند. برای همین همه نگران بودند وای رادیو چی می‌شود ساعت ۶ صبح. یک موقع شاه یا فرح یک مصاحبه کرده بودند و گفته بودند فاصله‌ی ۶ تا ۶: ۳۰ شاه دارد صبحانه می‌خورد رادیو هم گوش می‌کند تا ۶: ۳۰ که می‌رود به دفترش. بعد توی مملکت طوری شده بود که هر کسی می خواست کار خود را به رخ بکشد می خواست در آن زمان در رادیو مطرح شود که شاه بشنود. البته من خودم نمی‌رفتم پشت میکروفون. مانی گوینده بود. من و مرحوم پرویز نقیبی می‌نوشتیم. برنامه صبح همه چیز زنده بود. بحث بر سر این است که مردم را بفرستد سر کار. بر خلاف شب‌ها که آرام است. خلاصه خیلی کار می‌کردم. خارج هم می‌رفتم. هر جا جنگ بود می‌رفتم. کودتا هم بود می‌رفتم. خیلی زندگی سنگینی بود. ولی خب دوست داشتم. زندگیم شبیه جوکی شده بود. دو تا منشی داشتم که یکی که شیفت‌اش تمام می‌شد مرا تحویل می‌داد به دیگری. در بعدازظهر آن یکی هم از پا در می‌آمد. تا ساعت دو بعد از نیمه‌شب کار می‌کردم. آن‌ها هم باید با من کار می‌کردند. بنابراین دو نفر در این فاصله از پا درمی‌آمدند ولی من هم‌چنان ادامه می‌دادم. راضی هم بودم. یک بار یکی از منشی‌ها با من آمده بود در هواپیما. می‌رفتم پاریس با شیراک که آن موقع شهردار بود مصاحبه کنم. آن هم همین‌طور کارها را یادداشت می‌کرد. این همین‌طور با من آمد توی هواپیما. بعد هم هی می‌گفتم و او هم می‌نوشت. یک دفعه دو تایی‌مان متوجه شدیم که هواپیما در آسمان است. گفتم تو پاسپورت داری؟ گفت نه. به یکی از مهماندارها ماجرا را گفتم. گفت چه طوری این اصلا سوار هواپیما شده؟ بعد بلند شدم رفتم به خلبان گفتم. خلبان گفت نمی‌شود من برگردم بنشینم. یک راهش این است که برویم آنجا. از من پرسید که ساواک و این‌ها با من کاری ندارند. گفتم نه. گفت اگر این طوری است ما می‌رویم و فردا صبح از پاریس برمی‌گردیم و خب این هم برمی‌گردد. گفت ولی در پاریس نمی‌تواند برود توی شهر. من هم گفتم این را درست می‌کنم. بعد با ما آمد. بی‌پاسپورت. از این ماجرا‌ها هم خلاصه پیش می‌آمد. ما هم مشهور شده‌ بودیم. امکانات داشتیم. کسی به ما گیر نمی‌داد. بعد دیگر از پا در آمدم. مدتی رفتم آمریکا. سه چهار ماهی آنجا ماندم. یک دوره درس هم شروع کرده بودم هنوز در آیندگان بودم. بعد که برگشتم ریتم را آرام‌تر کردم. از آیندگان هم رفتم برنامه‌ای درست کردم که در رادیو خیلی کار خوبی بود. هنوز یکی از بهترین کارهای خودم می‌دانم، به اسم «بعدازظهر روز ششم» برای رادیو. بعد از ظهر پنجشنبه‌ها بود که کارهای خرده ریز را همه جمع و جور می‌کردم. ادبیات داشت، دنیا، گزارش‌های جهانی، موزیک خوب. موزیک‌های آبکی پخش نمی‌کردیم. کلاسیک، فرانسوی، ایرانی هم بنان و چیزهای جدی و این‌ها. خلاصه برنامه‌ی خیلی خوبی بود که مثل بقیه‌ی کارهایی که ما می‌کردیم بعد از مدتی این کسانی که ما بهشان می‌گفتیم ساواکی، که بیچاره‌ها ساواکی هم نبودند، طرفدارهای حکومت بودند، دست راستی‌هایی بودند که خیلی ما را دوست نداشتند، این‌ها سه چهار مرتبه مرا بیرون کردند و برنامه را قطع کردند. ما دوباره می‌رفتیم و برمی‌گشتیم از یک راه دیگر. تا سال ۵۵ که من از آیندگان جدا شدم. اول کیهان دعوت‌ام کرد. رفتم آنجا در حقیقت مشاور پرویز مصباح‌زاده شدم. ولی یکی دو هفته بیشتر طول نکشید، چون رفتم تلویزیون و کارهایم را متمرکز کردم آنجا. یک برنامه‌ی هفتگی خبری درست کردم که اسمش بود «صفحه‌ی اول» بعد شد «تیتر اول». برنامه‌ای بود که تا انقلاب ادامه داشت. غیر از این برنامه، رادیو هم بود. آن هم بعد از مدتی شد «بعدازظهر روز هفتم». روزهای جمعه پخش می‌شد. برنامه‌ی روشنفکری بود بیشتر برای دانش‌جویان و جوانان. این وسط‌ها یک مجله مثل نشنال جیوگرافی برای طرفداران طبیعت در آوردم به اسم «سبز».
- مصاحبه‌هایی که با شخصیت‌های مهم دنیا انجام دادید مال چه دوره‌ای است؟
از سال ۵۵ که رفتم و این برنامه را برای تلویزیون درست کردم تا سال ۵۷ که انقلاب شد، هر حادثه‌ای که در دنیا شد رفتم و فیلم گرفتم و مصاحبه کردم. با رهبران دنیا و شخصیت‌های معروف و حتی هنرپیشه‌ها. با هر کسی اسم‌اش مطرح می‌شد. این‌ کارها را برای تلویزیون ملی ایران می‌کردم. البته در این فاصله با خبرگزاری فرانسه هم کار می‌کردم. برای آن‌ها هم فیلم‌هایی ساختم. در این فاصله از ژورنالیسم رفتم به سمت ژورنالیسم. رفتم آن کار را یاد گرفتم. یک ۳۰ تایی فیلم مستند ساختم. دو تا فیلم بلند هم ساختم. در آن کار هم یک مقدار شناخته شدم. ژوری فستیوال‌های مختلف شدم. دو سه بار در فستیوال فیلم تهران جزو هیات منتخب بودم. تا سال ۵۷، که انقلاب شد. انقلاب خبر خیلی خوبی بود. ولی فکر نمی‌کردیم که اولین آدم‌هایی را که انقلاب دفع می‌کند خود ما باشیم. من ایران بودم. آخرین برنامه‌ی تلویزیونی من روز ۱۶ شهریور ۵۷ پخش شد. پنجشنبه بود. آخرین برنامه‌ی رادیویی‌ام خود روز ۱۷ شهریور بود. ساعت ۱ تا ۴ بعدازظهر که در شهر آن حوادث اتفاق افتاد. من یک لگد زدم زیر سانسور. اتفاقات توی شهر فقط در برنامه‌ی من منعکس شد. نه این که دقیقا اتفاقات شهر. خیلی با کنایه. مثلا من ترانه‌ی حکومت نظامی مر‌کوری را پخش کردم. اولین بار در برنامه‌ی من گوینده‌ی خبر بود که اعلام کرد حکومت نظامی شده. خانم تاج‌نیا که آمد خبر را بخواند به لرزه در آمد. نمی‌توانست بخواند. دست‌پاچه شده بود گفت غلامعلی... غلامعلی اویسی. بعد هم بلافاصله بعدش ما ترانه‌ی خوشبختی را پخش کردیم. شلوغ کردیم. هرچی ممنوع بود را پخش کردیم. از صمد بهرنگی، شاملو، آل‌احمد، هر چی ممکن بود را پخش کردیم. چون معلوم بود دیگر ما را در این برنامه راه نمی‌دهند. شب قبلش هم، ۱۶ شهریور، می‌دانستم فردا حکومت نظامی می‌شود. ولی نمی‌دانستم آن اتفاقات در ۱۷ شهریور می‌افتد. می‌دانستم حکومت نظامی بشود ما را راه نمی‌دهند. بنابراین یک جور تصمیم عجیبی گرفتم. تا آن زمان آقای خمینی نجف بود. بعد فیلم‌های ماهواره‌ای می‌آمد. جعفریان می‌رفت پایین در قسمت ماهواره می‌ایستاد. هر چه می‌آمد را پاک می‌کرد که کسی بعدا یک موقعی برندارد از یک تصویری استفاده کند. من شب رفتم پیش عظیم جوان‌روح، دوستم که سرش بوی قورمه سبزی می داد و درد می کرد برای کارهای این طوری. گفتم می‌آیی یک کاری بکنیم. فیل هوا کنیم در شهر و این ها. گفت چه کاری. هر کاری بگویی. گفتم فردا بیا دفتر من در مجله‌ی سبز. آمد. به این دستیار تهیه مان آقای فرهادی گفتیم برو هر چه اعلامیه در شهر هست جمع کن. او هم رفت هر چه اعلامیه، شب‌نامه و از این چیزهای زیرزمینی بود جمع کرد. کلی آوردند. عکس‌های آقای خمینی. ما هم گفتیم در را ببندید و حالا از این‌ها فیلم بگیریم. عظیم گفت چه کار می‌خواهی بکنی. گفتم بگیر یک کاریش می‌کنیم. گفت برای کجا فیلم بگیریم؟ گفتم بگیر یک کاریش می‌کنیم. این‌ها را گذاشتیم روی دیوار با پروژکتور نور دادیم، فیلم گرفتیم. یک حلقه فیلم چهار دقیقه‌ای شد همه‌اش تصویر آقای خمینی. رفتیم پیش آقای محمد رضا شاهید که الان پاریس است و کارشناس موزیک برنامه بود. موزیک برنامه را می‌داد. گفتم یک موزیک مناسب بده که هم انقلابی باشد هم نوستالوژیک. پیدا کردیم ولی بچه‌ها هنوز نمی‌دانستند می‌خواهیم چه کنیم. من رفتم گفتم این را بگذاریم سر فیلم‌های شبم. از ۱۶ شهریور هر چه فیلم داشتم که قبلا سانسور شده بود و اجازه‌ی پخش نداشت از ساندیست‌های نیکاراگویه تا خود مسایل ایران. آنها را گذاشتیم روی هم و یک نوار درست کردیم و رفتیم. به اعتماد من کسی فیلمهای من را تست نمی‌کرد. همین‌طور گذاشتیم و رفتیم و برنامه هم زنده بود. بعد زد گفت تست تله سینما. گفتم «به نام آزادی که بدون آن نمی‌توان نفس کشید. قبل از هر کاری تصویر کسی را نگاه کنیم که در دل مردم ایران نشسته است.» بعد عکس آقای خمینی را نشان دادیم. اصلا مملکت در یک لحظه رفت روی هوا. در مملکت توقع این‌که از رادیو تلویزیون شاهنشاهی تصویر آقای خمینی پخش شود توی کله‌ی کسی نمی‌رفت. من همین طور که نشسته بودم پشت میز اتاق فرمان، صدای شهرستان‌ها را که با مداربسته با تهران تماس داشتند می‌شنیدم. صدای این‌ها که داد و بیداد می‌کردند را می‌شنیدیم. انگار در باز بود. پنج شش دقیقه گذشت، یکی از بچه‌ها آمد گفت آقای قطبی پشت تلفن است. می‌خواهی بیا. گفتم نه، می‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط خدا خدا می‌کردم برنامه تا انتهایش بتواند برود. بعد هر چی بشود عیبی ندارد. خلاصه ساندیست‌ها و همه را پخش کردیم. من هم خداحافظی کردم گفتم معلوم نیست کی دوباره در خدمت شما باشم. من از آن وقت دیگر هیچ‌وقت در تلویزیون ایران ظاهر نشدم تا الان. این وداع من بود با ژورنالیسم. تمام شد. خودم امضا کردم. پخش کردیم و آمدیم. دم در، بچه‌ها بودند. گفتند چند تا پلیس دم در هستند. بعد من را بردند از در پشتی. از آن پشت ماشین آمد سوار شدیم و رفتیم. بعد آقای دکتر بهشتی تلفن کرد. دکتر بهشتی آن موقع نمایند‌ه‌ی امام بود. در تهران کارها را می‌چرخاند. همه‌ی خبرگزاری‌ها پخش کرده بودند که تصویر خمینی برای اولین بار از تلویزیون پخش شد. خبر مهمی بود. شلوغ کرده بودیم. تماس گرفت و گفت به ما پیغام رسیده شما را مخفی کنیم. گفتم نه. من جا دارم، خیلی ممنون. گفت شما را می‌گیرند. به هر حال امکانش هست. خارج از کشور هم می‌خواهید بروید می‌توانیم درست‌اش کنیم. اما من ماندم. پنجشنبه بود. فردا هم برنامه‌ی رادیویی‌مان بود. صبح یکی را فرستادم دم در رادیو تا ببیند کسی ایستاده که بخواهد مرا را بگیرد یا نه. به بچه‌ها صبح تلفن کردم گفتم خبریه؟ گفتند ما از تلویزیون خبری نداریم ولی در رادیو که خبری نیست. ظاهرا اوضاع درهم تر از این بود که کسی به فکر رادیو باشد. ما هم همه‌ی نوارها را گذاشتیم زیر بغلمان، هرچی پخش نشده‌ی شاملو بود، از آل‌احمد که ممنوع بود، از بهرنگی که ممنوع بود، جمعه‌ی فرهاد. ما همه‌ی این‌ها را گذاشتیم و نوار را بردند بالا. می‌خواستیم ته قضیه را جمع کنیم و برویم. خلاصه رفتیم و سه ساعت شلوغ کردیم و وسطش هم که حکومت نظامی شد و معلوم شد پیش‌ بینیم غلط نیست. خبر را دادیم و آخر برنامه هم گفتم: «من دیشب یک‌بار با شما خداحافظی کردم. متاسفانه در موقعیتی دارم خداحافظی می‌کنم که از شهر دارد خبرهای بدی می‌آید. این جمعه در تاریخ ما خواهد ماند. این جمعه‌ی سیاه.» بعد هم جمعه‌ی فرهاد را پخش کردم و با آن تمام کردم. دیگر خیلی چریکی بود. از آن پشت پریدیم در پارک شاهنشاهی و رفتیم.
اعتصاب روزنامه‌ها و دیدار با دکتر بهشتی
- شماها هم در آن زمان در اعتصاب بودید؟
آره، گروهی درست کرده بودیم به‌عنوان اعتصاب. گروه طرفدارهای انقلاب که در مطبوعات بودیم و ما بعد از ۱۷ شهریور اعتصاب کردیم. آن زمان اتفاقی که افتاد این بود که بچه‌ها رفتند در اعتصاب. من هم رفته بودم تهران مصور را منتشر کنم، یک نشریه‌ی سیاسی مثل تایمز و اشپیگل. چاپ کرده بودیم ولی چون اعتصاب عمومی شد مجله را نگه‌داشتم. وقتی ما در دوره‌ی شریف امامی از اعتصاب در آمدیم یک قراری گذاشتیم، پذیرفتیم کسی به ما کاری نداشته باشد. مطبوعات از اعتصاب در آمدند. ولی هوشنگ وزیری -که جای من سردبیر شده بود- را بچه‌های آیندگان راه ندادند. روزنامه را شورایی کردند و صحبت شد که من به آیندگان برگردم من حقیقتش برایم کار مشکلی بود. اگر چه خیلی دلم می‌خواست. ولی از نظر اخلاقی برایم کار مشکلی بود. همایون به من کلی چیز یاد داده بود. یچه بودم رفته بودم آیندگان. او استاد من بود. بنایراین من آیندگان نرفتم. ولی دوستان خودم بودند. در آیندگان شورایی درست کردند که آن شورا دو نفر آدم مشخص‌اش یکی آقای نایینی بود یکی فیروزگوران. ولی خب با هم تماس داشتیم. این اعتصاب دوم است تا شبی که شاهپور بختیار رفت با شاه مذاکره کرد. بختیار یک روز من را دعوت کرد به خانه اش و گفت من نخست‌وزیری را قبول کردم شما هم بروید روزنامه‌یتان را دربیاورید. رادیو تلویزیون هم شروع کند از اعتصاب بیاید بیرون. چون ما در اعتصاب بودیم. از کل ۳۰۰۰ و خرده‌ای کارکنان تلویزیون غیر از ۱۷۰ نفر و یک تعداد نظامی‌هایی که حداقل برنامه‌هایی را نگه داشته بودند بقیه در اعتصاب بودند. این‌ها را معروف کرده بودیم به ضداعتصاب، ضدانقلاب. ماها هوادار انقلاب بودیم. آقای بختیار گفت از اعتصاب دربیایید. آزادی می‌خواستید این هم آزادی. ۳۹ روز قبل از انقلاب بود. روز پنج‌شنبه‌ای بود. من گفتم دست من نیست. باید بروم صحبت کنم. بعد با بچه‌ها صحبت کردم. بچه‌ها همه خوشحال گفتند درمی‌آوریم. آزادی، بدون سانسور. همه خسته شده بودند در این ۶۰ روز اعتصاب. قرار شد جمعه برویم کار کنیم صبح شنبه روزنامه در بیاوریم. رادیو تلویزیون هم فکر کنیم چه کار باید کرد. هی می‌گفتند آن‌ها که کار کردند را باید بریزیم بیرون بعد ما بیاییم تو. یک عده‌ای می‌گفتند نمی‌شود. خب به هر حال آنها هم کارمنداند. در شورای اعتصاب تلویزیون شهنواز بود، جوان روح بود، علی حسینی بود. همه‌شان را یادم نمی‌آید. از بچه‌های جلوی صحنه که اسم داشتند پیش مردم، جز علی حسینی کسی نبود. مطبوعات هم که سندیکایی بود که آن‌ها به‌عنوان اعتصاب‌کننده بودند. دبیر آن هم محمد علی سفری بود. من رفتم که پیغام بختیار را به آنها بدهم. آن‌ها هم از یک راه دیگر شنیده بودند. مطبوعات بلافاصله آماده شدند که دربیاورند. صبح جمعه آقای دکتر بهشتی من را دعوت کرد به همراه آقای پورحبیب خبرنگار بازار آیندگان و آقای درخشان که با دکتر بهشتی دوست بود و در جریان هفت تیر کشته شد. من هم رفتم. گفت این خبر چیست؟ گفتم هیچی. این‌ها سانسور را برداشتند. خوب شد دیگر. ما هم راحت شدیم حالا اخبار مربوط به انقلاب را چاپ می کنیم و مردم از وقایع با خبر می شوند. گفت نه عزیزم، اعتصابات سراسری ست در کشور. شما هم جز این‌ها هستید. بالاخره انقلاب رهبری دارد. گفتم خب ایشان یکی از رهبرهاست. دکتر سنجابی هم هست. بازرگان هم هست چپ ها هم هستند. گفت نه جانم، این طور نیست. من گفتم خب حالا چی می‌گویی آقای دکتر. گفت شما از اعتصاب در نیائید. گفتم هیچ نیرویی نمی‌تواند جلوی مطبوعات را بگیرد. شنبه صبح همه درمی‌آیند. به نفعتان هم هست که روزنامه‌ها در بیایند. بهشتی گفت اعتصاب یک پیکره‌ی به هم پیچیده‌ای است که یک جایش خراب شود همه‌اش خراب می‌شود. من هم گفتم آره دیگر، ولی دست من هم نیست. یک ذره تهدید کرد. گفت من فکر کنم اگر مطبوعات دربیاید ممکن است که رهبر تحریم کند. خیلی برای شما بد می شود. گفتم به دید من سفتم. ولی خب دست من هم نبود. گفت عزیز من، شنبه مطبوعات در بیاید معنی‌اش این است که آزادی مطبوعات را بختیار داده. گفتم خب داده دیگر. آخر این جزو شرایطش است. سانسور را برداشته است. ما هم که می‌خواهیم سانسور برداشته شود. شما هم که می‌خواهید انقلاب کنید. خب خیلی خوب است دیگر. این همه باید ناز بی‌بی‌سی را بکشید. روزنامه‌ها در می‌آیند کارتان را انجام می‌دهند. گروه‌های سیاسی شما هم خوشحال می‌شوند. گفت آره، ولی تصمیم‌گیریش با ما نیست. بلند شدم بروم. او هم تهدید کرده بود. گفت شما هم به دوستان‌تان خبر دهید. احتمال دارد ایشان تحریم کنند و اعلام کنند مطبوعات مال رژیم است. این خیلی سنگین می شود برایتان. راست می گفت چون آن موقع آقای خمینی خیلی محبوب بود. ما هم نمی‌خواستیم ولی کاری هم نمی‌توانستم بکنم. بلند شدم. دم در گفت آقای بهنود شما خیلی باهوشید. یک راهی بدهید از این بن‌بست خارج شویم. گفتم چه راهی؟ گفت شما یک راهی بگویید. به شوخی گفتم می‌خواهید حالا پس فردا ما در بیاوریم ایشان هم به جای این که تحریم کند اعلامیه بدهد و برای ما دعا کنند. من این را به‌عنوان شوخی گفتم. در حقیقت یک طنزی در آن بود که چرا ما عقب‌نشینی کنیم، ایشان عقب‌نشینی کند. دکتر بهشتی خیلی باهوش بود. گفت فکر خردمندانه‌ای است. گفتم حالا چه کار کنیم آقای دکتر؟ گفت شما این‌جا تشریف داشته باشید. من زنگ می‌زنم به پاریس. شام خدمتتان می‌خوریم بعد جواب می آید. این را من با نظر مثبت به ایشان منتقل می‌کنم. شاید که درست شد آن وقت دست‌خطی بنویسند و اجازه دهند و روزنامه‌ها با دست‌خط مبارک ایشان دربیاید. بعد نشستیم شام خوردیم و نماز خواند. همه هم پشت سرش نماز خواندند. سر هر ساعت تلفن می کرد. او خبرها را می‌داد و دستورها را می‌گرفت. خلاصه خبر را داد و گزارش‌ها را گرفت. آمد گفت الحمدالله، الحمدالله یک نماز شکری بخوانیم، اجازه فرمودند مطبوعات منتشر شود. آخر شب شده بود و حکومت نظامی بود ولی دکتر بهشتی چندین کارت مجاز حکومت نظامی داشت و خانه اش پر از مردم بود و هر کس را می خواست با یکی از ماشین های کارت دار می فرستاد و مرا هم فرستاد. خلاصه جمعه فردایش پیام آقا را فرستادند برای مطبوعات و روزنامه‌ها هم از خدا خواسته. صفحه‌ی اول عکس بزرگ اجازه‌ی رهبر. صبح‌اش دکتر بختیار به من تلفن کرد. گفت من متاسفم برای شما. برای خودتان یک آقا بالاسر دیگر درست کردید. من دلم می‌خواست شما آزاد باشید. شما بلافاصله با اصرار یکی دیگر برای خودتان درست کردید. باز با اجازه این کار را کردید. متلک گفت. من واقعا خودم را می‌گویم، شاید بعضی‌ها این طور نبودند، اهمیت حرفی را که بختیار زد نفهمیدم. باید می‌گذشت سه ماه بعدش، حمله به دفاتر ما شروع می‌شد، حمله به آیندگان شروع می‌شد تا ما می‌فهمیدیم.
توقیف آیندگان
- ماجرای بسته‌شدن روزنامه‌ی آیندگان را تعریف کنید؟
آقای خمینی یک فتوایی داد. اعلام کرد من آیندگان را نمی‌خوانم. تصور می‌کنم که آن حادثه اولین شکست آقای خمینی بود. الان که من به تاریخ نگاه می‌کنم فکر می‌کنم کاش که این شکست را نمی‌خورد و ما قانون اساسی‌مان با همان تصور قبلی نوشته می‌شد. خمینی معتقد نبود که قدرتش قانونی بشود. معتقد بود قدرت را دارد. آخوند قدرت را دارد. قانون نمی‌خواهد. ایشان بدون قانون انقلاب کرده بود. بدون قانون یک رژیم بزرگ را برانداخته بود. رژیم اسلامی بیاید بعد قانون بخواهد حمایتش بکند! تصوری که از قدرت داشت این‌گونه نبود که قانون اعمال شود. فکر می‌کرد بگذار این‌ها بروند با قانون کار کنند. دولت درست کنند. من که بگویم این قانون بدست و اسلامی نیست همه تنشان می‌لرزد. خلاصه قدرت خود را در قانون نمی دید. به همین جهت وقتی از دست آیندگان عصبانی شد اعلام کرد من نمی‌خوانم. فکر می کرد با این نوشته یا گفته فردا آیندگان باد می کند و هیچ کس آن را نمی خواند اما بچه‌ها تصمیم گرفتند که روزنامه را سفید در بیاورند.
- دلیل آن فتوا چه بود؟
فکر می کنم مساله سر ماجرای بچه‌های آقای طالقانی بود که ربوده شده بودند. آن زمان آقای طالقانی از شهر خارج شد. آیندگان تیتر زد «اختلاف بین طالقانی و خمینی». این طور بود که بعد از این که طالقانی به شهر بازگشت با آقای خمینی ملاقات کرد. وقتی ملاقات کردند طالقانی آمد بیرون گفت: «ما یک سری مشکلاتی داریم. اختلافاتمان هم باقی است. ولی الان مساله‌ی ما حل شد.» بر این اساس بود که آیندگان کار حرفه ای کرد و تیتر زد. آن موقع آدم های مشخص در شورای آیندگان آقای نایینی و گوران بودند. آن طرفی‌ها گفتند که طالقانی که در حد و اندازه‌ی آقای خمینی نیست. خود این تیتر «طالقانی و خمینی» برای خیلی‌ها سنگین بود. باید مثلا نوشته می‌شد امام خمینی و آیت‌الله طالقانی. مگر می‌شود تیتر بشود طالقانی و خمینی و حتی اسم طالقانی هم اول بیاید. بعد گفتند که این‌ها آمده‌اند اختلاف ایجاد کنند و جبهه را به هم بزنند و بین روحانیت اختلاف بیندازند. به ایشان گفتند و ایشان هم فکر کرد این را که بگوید فردا آیندگان تعطیل می‌شود. اعلام کردند که من این روزنامه را نمی‌خوانم. بعد فردا روزنامه سفید در آمد. کل روزنامه سفید بود جز یک ستون کنار، نصفه که نوشته شده بود: «ما در شرایط مشکلی قرار گرفته‌ایم و نمی‌دانیم باید در این شرایط چه کرد. از یک طرف می‌خواهیم احترام بگذاریم به رهبر انقلاب و از یک طرف هم کسی به ما نمی‌گوید یک همچنین چیزی معنی‌اش از لحاظ قانونی چیست. نمی‌خواهیم غیرقانونی برویم جلو.» از این شماره سفید یک میلیون نسخه فروش رفت. آن موقع قیمتش یک ریال بود به نظرم علاوه بر روزنامه‌فروشی‌ها مردم و دانشجویان هم ریختند و توزیع کردند. چاپخانه چاپ می‌کرد و این‌ها پخش می‌کردند. پیام مهمی بود برای آقای خمینی. برداشتی که از قدرن در ذهن داشت این بود که هر چه می‌خواهد می‌تواند بگوید تا اجرا شود. از ماجرای آیندگان معلوم شد که نمی‌شود. باید بروی قدرت را چارچوب بدهی، بکوبی، پرچ کنی و میخ بزنی. از این نظر تجربه‌ی خیلی بدی بود برای او. بعد از آن دیگر حملات شروع شد. بلافاصله رفتند راه‌حل‌های قانونی‌اش را پیدا کردند. حملات به روزنامه‌ها شروع شد. به‌طوری که بعد از آیندگان بلافاصله تهران مصور، آهنگر، امید ایران را که نوری‌زاده در می‌آورد و هفت هشت روزنامه‌ و نشریه‌ی دیگر را هم‌زمان بستند. در مورد آیندگان سخت‌تر از بقیه بود. چون به طور قانونی نمی‌توانستند ببندند. برای همین حمله کردند و شورای تحریریه را گرفتند انداختند زندان. این اولین دستگیری روزنامه‌نویسان در ایران بود بعد از انقلاب.
- هیات سردبیری روزنامه‌ی آیندگان در آن زمان چه کسانی بودند؟
من آن موقع بودم. نایینی، گوران، نورایی، مسعود مهاجر، محمد قاید بودند. مسعود مهاجر همین دوست ماست که الان در روزنامه‌های اقتصادی می‌نویسد. نورایی هم همانی است که الان منتقد فیلم شده است. جهانبخش و جهانگیر نورایی هم دو تا برادرند که در آن زمان هر دو در آیندگان بودند. همه شان را گرفتند. ما هم عملا زیرزمینی شدیم
- حکم دستگیری‌ها را چه کسی می‌داد؟
آقای آذری قمی بود در آن زمان دادستان کل انقلاب.
سالهای اول انقلاب تا انتشار آدینه
- بعد فعالیت‌ مطبوعاتی‌تان متوقف شد؟
من شخصا در ۱۷ شهریور ۵۷ با شوق چیزی را اعلام کردم و بعدش هم بلافاصله تهران مصور را منتشر کرد اما همه آن آزادی ها در شهریور سال بعدش تمام شد. عمر روزنامه‌نویسی آزاد ما حدود یک سال بود که شش ماه‌اش در اعتصاب قبل از انقلاب گذشت و هفت ماه‌اش هم در شادمانی و پیروزی مردم. دیگر عملا تمام شد و آیندگانی ها در زندان و من دیگر با اسم نمی‌توانستم بنویسم. پنج بار دستگیرم کردند. عملا دیگر زیرزمینی شده بودم. نمی‌آمدم روزها بیرون چون به محضی که می‌آمدم می‌شناختندم و دستگیرم می‌کردند. بعد من رفتم تصمیم گرفتم کتابی بنویسم درباره‌ی تاریخ معاصر بنویسم. بیرون هم البته رادیوهای اپوزیسیون درست می‌شد و ما را هم دعوت می‌کردند. تقریبا همه‌ی چهره های اصلی مطبوعات رفتند. از روزنامه‌نویس‌های قدیمی جز من و سه چهار نفری کسی از آن ها که حال و نای کار داشتند نماندند. همه یا خانه نشین شدند و یا آمدند بیرون از کشور. از چهره های رادیو تلویزیون آن موقع هم کسی نمانده. همه به رادیو آمریکا و جاهای دیگر رفتند.
- شما چرا نرفتید؟
گفتم من شاید و به تقریب تنها نویسنده سیاسی بودم که ماندم. مطمئن بودم این طوری نمی‌ماند. این یک تب انقلابی است. بعد این بچه‌ها می‌آیند پشت ما. احساس می‌کردم بیرون از ایران هم خبری نیست. می‌مانم در ایران تحمل می‌کنم. راه پیدا می‌کنیم حرف می‌زنیم. به‌همین دلیل شروع کردم کتاب از سید ضیا تا بختیار را نوشتن. چهار سال طول کشید. در حقیقت حاصل کارهایی بود که در این سال‌ها کرده بودم و مصاحبه‌هایی که انجام داده بودم و نقل‌هایی که شنیده بودم. این‌ها را جمع کردم. احساسم این بود که بچه‌های نسل انقلاب تاریخ ایران را نمی‌دانند، برای آن ها نوشتم الان به بسیاری از بخش هایش اشکال دارم و نمی پسندم در ضمن منابع هم مثل حالا متعدد نبود ولی به هر حال... فکر می کردم بهتر است با زبان نرمی با بچه های نسل انقلاب حرف بزنم. اولش هم نوشتم من مورخ نیستم، من یک گزارش‌نویس مطبوعات هستم. حالا این دفعه تاریخ برایتان گزارش می‌کنم. تاریخ معاصر را. کتاب تمام شد ولی امکان چاپش نبود. اما آقای خاتمی وزیر ارشاد بود برای ایشان پیغام دادم. گفته بود بیاورند بخوانیم. کتاب من را بازبین‌ها همه‌یشان نوشته بودند اشکالی ندارد، نویسنده اشکال دارد. بعد آن هم داده بود به رییس‌جمهور وقت که آقای خامنه‌ای بود. آقای خامنه‌ای هم خوانده بودند. شنیده‌ام اما مطمئن نیستم به این حرف که آقای خامنه‌ای گفته بود کتاب اشکال ندارد. بنابراین اجازه‌ دادند. کتاب من در‌آید. سال ۶۵ یا ۶۶.
- در این مدت در نشریات چه کار می‌کردید؟ انتشار مجله‌ی آدینه چطور شروع شد؟
در این پنج، شش سال هیچ کار خاصی نمی‌کردم. گاهی فقط بدون اسم یک کارهایی مقالاتی می‌ نوشتم. با اسم مستعار. روزنامه‌ی بامداد تا بود با اسم مستعار در آن چیزی می‌نوشتم. بعد آن هم تعطیل شد. بعد مجله ای درست کردم. مجله برای خانم‌ها، مجله مد و بافتنی و این‌جوری چیزها. تا روزی سیروس علی نژاد آمد با یکی از گویندگان «راه شب» رادیو به اسم غلام ذاکری. آمد و گفت: «من امتیاز یک مجله را گرفته‌ام. موقعیت خوبی است. ولی خب من که این کار را بلد نیستم. چی کار کنم؟» گفتم: «چه طوری بهت دادند؟» گفت: «من دوست‌های رسانه‌ای دارم و پارتی‌بازی کردم و این‌ها.» معلوم شد از لای دست سیستم اداری در رفته. اگر آن موقع می‌دانستند این می‌آید پیش ما ها، مجوز نمی‌دادند. بنابراین علی‌نژاد و من ذاکری شروع کردیم و حالا مشکلمان این شد که هیچ‌کدام پول نداشتیم. وضع همه خراب بود. خیلی سخت بود. سال ۶۴، ۶۵ بود. بعد خلاصه رفتیم با یک بدبختی نفری ۲۰ هزار تومان جور کردیم. به این فکر بودم که مجله‌اش نکنم مانند روزنامه باشد و کم خرج. با یک چاپخانه‌ای هم صحبت کردیم. حواشی‌اش را زدیم. شد یک چیزی مثل روزنامه‌ی قطع مترویی منتها به صورت دوهفته‌نامه. درش آوردیم. متنها اسم من را نمی‌شد بگذاریم. شماره‌ی اول فقط اسم صاحب امتیاز و علی‌نژاد را گذاشتیم. از شماره‌ی ۱۶ یا ۱۷ بالاخره بچه‌ها گفتند: «بهتر است اسم تو را بگذاریم.» من گفتم: «اگر قرار است خطر کنیم خطر را با اسم شاملو بکنیم.» شاملو آن موقع خارج بود. باهش تماس گرفتیم و یک شعری فرستاد و ما هم چاپش کردیم. به‌هرحال آن را گذاشتیم و یک ذره ترسمان ریخت. شماره‌ی بعد من یک چیز بی‌خاصیتی نوشتم راجع به جهان. راجع به وسایل ارتباط جمعی، دهکده‌ی کوچک مک‌لوهان و این چیزها. از شماره های هفت و هشت اسم هم گذاشتیم. به هر حال از شماره دوازده وضع تیراژ خیلی تکان خورد. ولی کسی به ما حرف بدی نزد. تعطیلمان نکردند. یواش یواش. آن زمان هیچی نبود. هیچی. آدینه تنها نفسی بود که در می‌آمد. آقای علی‌نژاد به خاطر این‌که فضا را بسته می‌دید خیلی نشریه را اجتماعی کرد. راجع به مباحث تحقیقات اجتماعی، طلاق، بیکاری و این چیزها می‌نوشتیم بیشتر و این پیدا بود که جلو نمی رود. ولی راه‌حلی بود برای ماندن. ولی احساس می‌کردیم هر طوری شده باید یک خطی را بشکنیم. بعد آقای علی‌نژاد قهر کرد و رفت. شماره‌ی ۲۵‌ام. آدینه دو‌هفته‌نامه بود. ولی آن موقع جنگ بود، کاغذ نبود، گاهی می‌شد دو ماه. خلاصه علی‌نژاد رفت و به فرج سرکوهی پیشنهاد کردم که او تحریریه را اداره کند تجربه این کار را نداشت و همیشه با سیروس کار کرده بود. گفتم عیبی ندارد بمان تاسیروس برگردد من پشتت هستم. فرج آبان ۵۷ از زندان شاه آمده بود بیرون. نمی دانم عضو کدام گروه چریکی و چپ بود شاید از «ستاره‌ی سرخ». در زمان شاه هفت سال زندان بود. فرج را در دوران دانش‌جویی در تبریز گرفته بودند. فرج در ۴ آبان ۵۷، همزمان با آقای طالقانی و منتظری و یک سری از زندانیان سیاسی آزاد شد. یکی دو ماه بعد فرج آمد پیش ما در تهران مصوری که من یک شماره منتشر کرده بودم و اعتصاب کرده بودیم و در نیامده بود. منتظر بودیم که اعتصاب تمام شود درش بیاوریم. آنجا به معرفی سیروس علی نژاد شد خبرنگار ما. خیلی از مصاحبه‌های معروفی که تهران مصور کرد و بعضی‌هایش خیلی معروف و اثرگذار بود کار فرج بود. مصاحبه با کیانوری، قطب‌زاده و اسکندری. خودش را نشان داد. تهران مصور که تعطیل شد فرج رفت و در شرکتهای مختلف شروع کرد کار کردن و به کل از صحنه‌ی کار سیاسی، مطبوعاتی رفت بیرون. تا وقتی که آدینه در می‌آمد که باز دعوت شد و آمد با علی‌نژاد در تحریریه کار کرد. وقتی علی‌نژاد رفت نمی خواستم آدینه تعطیل شود و به کس دیگری هم اعتماد نداشتم وبه ذاکری پیشنهاد کردم فرج به طور موقت تحریریه را بگرداند فرج فرقی که با علی نژاد داشت این بود که سیاسی بود. الحق خیلی خوب اداره کرد مجله را. حالا بعدا رفته در کتابش نوشته که من به‌اصطلاح با ارتباط با رژیم پوشش ایجاد می‌کردم بماند. من در نامه‌ای که به فرج جواب دادم هم نوشتم که حرف فرج غلط نیست. درست است. شاید با لحن بدی می‌گوید و بعضی‌ها نپسندند. برای یک کشوری مثل ایران آدمها فکر می‌کنند یک کسی با بزرگترش نباید این طوری حرف بزند. اما اگر من باید گله‌ای داشته باشم ندارم. چون پایه‌ی حرفش درست است. من فرضم را بر این قرار داده بودم که نسل جوان و زنده ایران فقط همین مجله را دارند. هیچی ندارند. هیچی نبود. هیچ چیزی در صحنه‌ی مطبوعات ایران که بچه‌ها، دانشجوها، کسانی که یک نگاهی بخواهند به مسایل سیاسی بکنند بخواهند بخوانند نبود. من اساس را بر این گذاشته بودم که تعطیل نشود و بماند. من لابی نداشتم بکنم. اگر داشتم حتما می‌کردم. با نوشته‌هایم بالانس را ایجاد می‌کردم تا فرج بتواند کارش را بکند. اگر آن تعادل را نداشتم آدینه ۱۴ سال منتشر نمی‌شد. من می‌خواستم همین حادثه‌ای که آخر پیش آمد و فرج را تا نزدیکی کشته شدن بردند اتفاق نیفتد و تمام سعی‌ام را هم کردم. چون این‌ها سیاسی نبودند نمی‌دانستند. من می‌دانستم آن بالا خیلی خشن است و به همین جهت هنوز هم پشیمان نیستم از کاری که در آدینه کردیم چه دوره ای که علی نژاد بود و چه دوره فرج و چه چند شماره ای که بعد از فرج در آمد. اگر هم اگر پیش آید همان کارها را خواهیم کرد. تصور می کنم که فرج سرکوهی هم همان کار ها را خواهد کرد. فرج مثل برادر کوچک من است. فرج را می‌شناسمش. بعد واقعا هم فرج سهمی که دارد و همین دوران کوتاهی که در مطبوعات کار کرده، نقشی که در مورد کار مطبوعات در ایران دارد خیلی است و خیلی هم زجر کشید. ۷ سال دوران شاه و یک سال هم دوره‌ی این‌ها. پدرش را در آوردند. فرج آن موقعی که در فاصله کوتاهی آمد و بعد زد بیرون، من و گلشیری تنها کسانی بودیم که اعتماد می‌کرد پیششان بیاید. به هیچ‌کس حتی برادر و خواهرش اعتماد نداشت. از بس آزارش داده بودند رعشه گرفته بود. در اول کار التماس می‌کرد بهش سیانور برسانیم. می‌گفت تحمل ندارد دوباره برگردد زندان. هیچ‌کسی در مطبوعات ایران به اندازه‌ی فرج زجر نکشید. یک مرتبه آمده بودم خارج در فرانکفورت، سخنرانی می کردم یک نفر بلند شد گفت شماها را خریدند برای سوپاپ اطمینان و از این حرف‌ها. گفتم: «حقیقت‌اش را بخواهید این‌ها تا حالا نفرستاده‌اند دنبال ما که تازه من بررسی کنم ببینم قیمتش خوب است یا نه. کسی نیامده. حالا بیایند ما یک مطالعه‌ای می‌کنیم.» واقعش این است که این‌ها بعد از انقلاب نیامدند دنبال ما برای خرید و فروش.
قتل‌های زنجیره‌ای
- از ماجراهایتان با سعید امامی‌ بگویید.
من ماجراهایم با سعید امامی را نوشته‌ام. در گزارش‌های پیام‌امروز. یک گزارشی نوشتم به اسم «نفوذ». در آن‌جا برخوردهایی که با شخص من کرده را نوشتم. ما هیچ‌کدام از این‌ها را به اسم نمی‌شناختیم. من حتی بعد از این که عکس سعید امامی چاپ شد هم تطبیق ندادم که این همان است. در گزارش پیام امروز هم پیداست. تا این که رفتم زندان. در زندان دو سه روزی هم‌بند شدم با مصطفی کاظمی معاون سعید امامی. آن‌جا مصطفی کاظمی آمد به من گفت: «آقای بهنود شما که دیده بودید حاج سعید را.» گفتم: «من کجا حاج سعید را دیده بودم؟» گفت: «مگر آن روز شما یادتان نیست. شما کراوات داشتید. او گفت شما اتاق خواب هم که می‌روید کراوات می‌زنید؟» گفتم: «آن آقا در هتل هما» گفت: «آره دیگر». ماجرا این بود که چند ماهی قبل از دوم خرداد ما را دعوت کرده بودند به هتل. فکر کردم مثل همیشه باز یک اطلاعاتی می‌خواهد حرف بزند. رفتم. دیدم همه‌ی سرانشان هستند. ده نفر آدم نشسته‌اند. من با کراوات رفته بودم. این‌ها خیلی بهشان بر خورد که نترسیده‌ام از این‌ها. سعید امامی نشسته بود ردیف دوم. از رفتار بقیه معلوم بود که این رییسشان است. لهجه‌ی غلیظ شیرازی داشت. بعد گفت: «شما در رختخواب هم که می‌روید کراواتتان را باز نمی‌کنید؟» گفتم: «نه، من از مجلس ختمی می‌آیم.» بعد یکیشان که با من یک خرده مهربان‌تر بود بلند شد گفت: «آره، کراوات مشکی پوشیده.» اما آن نفر دوم قتل های زنجیره ای را من از ماجرای اتوبوس ارمنستان می‌شناسم. اسمش عالیخانی بود و خودش را هاشمی معرفی می‌کرد. او رییس پروژه‌ی فرج هم بود. موقعی که فرج را گرفته بودند او به ما زنگ می‌زد. این وسط که آزادش کردند او تلفن کرد به همه‌ی بچه‌ها. اعضای کانون نویسندگانی‌ها هم او را دو سه بار دیده بودند. می‌گفتند آقای هاشمی آدم نرمی است و معروف شده بود به فرشته‌ی نجات. ما که رفتیم ارمنستان و بعد از ساقط نشدن اتوبوسی که قرار بود به ته دره برود و سنگی نگذاشت ما را بردند پاسگاه آستارا، گفتند از تهران معاون وزیر اطلاعات دارد می‌آید. فرج و سپانلو که قبلا در ماجرای خانه‌ی وابسته فرهنگی سفارت آلمان بودند هی به ما می‌گفتند شانس بیاوریم هاشمی بیاید. ما گفتیم چرا. گفتند چون هاشمی خیلی نرم است و آدم میانه‌رویی است. چقدر ساده‌دل بودیم آن موقع! راننده‌ی اتوبوس هم خسرو براتی بود. در زندان فقط کاظمی و عالیخانی یک بار با ما تصادفی هم‌بند شدند. در یکی از بازجویی‌ها به بازجو می‌گفتم: «آقای کاظمی خودش می‌گفت معاون امامی بوده.» بازجو گفت: «طوری می‌گویی انگار دم دست توست.» گفتم: «خب تو بند ماست.» گفت: «تو بند شماست؟!» بعد من فهمیدم گاف دادم. از نظر روزنامه‌نگاری خیلی فرصت خوبی بود که بتوانی با چنین آدمی (کاظمی) در زندان حرف بزنی. ولی من حالم اجازه نمی‌داد. و گرنه این‌ها می‌خواستند حرف بزنند. می‌خواستند خیلی حرف‌های جدی بزنند. خیلی آمادگی حرف زدن داشتند. برای یک روزنامه‌نویس هرگز چنین فرصتی پیش نمی‌آید. من در تمام عمرم با خودم می‌گفتم اگر آن ور دنیا هم چنین فرصتی پیش آمد می‌روم استفاده کنم. ولی در زندان از آن موقعیت نتوانستم استفاده کنم. اولا تحملش را نداشتم. واقعیت را به شما بگویم. این آمده بود کنار تخت من نشسته بود. درباره‌ی قضیه‌ی داریوش فروهر حرف می‌زد. دستش هی می‌آمد نزدیک آستین من. من احساس بدی داشتم. احساس می‌کردم این آن دستی است که پای داریوش را شکانده، دهان یک نفر را بسته. احساس بدی داشتم با دستش. ده دقیقه بود حرف می‌زد. بهش گفتم: «داری هدر می‌دهی. من گوش نمی‌دهم. ولی فکر می‌کنم این چیزهایی که می‌گویی خیلی جالب است. من ترتیبی می‌دهم تو با گنجی حرف بزنی.» بعد رفت با اکبر حرف زد. مشکل بود. ما باید صحنه‌ جور می‌کردیم. دو تا از دانش‌جوهایی که در کوی دانشگاه گرفته بودند پایین در بهداری بودند. ما صحنه جور کردیم. چون نباید همدیگر را می‌دیدیم. اکبر رفت در بهداری پایین و بیست دقیقه‌ای با هم حرف زدند. کسی با کاظمی و این‌ها کاری نداشت. آنها منعی نداشتند. راحت بودند. هم تلفن داشتند هم ارتباط داشتند. این‌ها را اول بردند بند سه. در بند سه مهران عبدالباقی و امیرانتظام و این‌ها بودند. جوانها به اضافه‌ی سیاسی‌ها. اما را فرستادند بندهای دیگر. درست شب سالمرگ داریوش فروهر بود. مهران و بچه‌ها و اکبر محمدی و این ها توی بند برای داریوش ختم گرفته بودند. درست همان شب این‌ها را بردند آن تو. بعد ناگهان فضا طور دیگری شد. خطرناک هم بود. کاظمی‌ و عالیخانی فکر کرده بودند یک دام است که سیاسی‌ها این‌ها را بزنند و رژیم از دستشان خلاص شود. یک پیغام آمد که صحنه وحشتناک است. این دو تا رفتند ته بند در یک اتاق چسبیدند به همدیگر. بعد بقیه بچه‌ها رفتند توی حسینیه و ایستادند سینه زدن و گریه کردن. می‌گفتند: «مرگ بر قاتل، مرگ بر قاتل». مثل فیلم‌های هیچکاک شده بود. صحنه‌ی عجیبی بود. خلاصه یکی از بچه‌ها که در زندان خیلی بانفوذ بود به نگهبان گفت: «برو به این روسای بند بگو شما تعمد دارید یا بی‌عقلید یا بی‌شعورید؟ این چه کاری‌ است؟ یک حادثه‌ای پیش می‌آید بعد کی می‌خواهد جمع و جورش کند؟» بعد از ده دقیقه دیدیم این‌ها را آوردند در بند ما. احتمال می‌دهم ظاهرا این‌ها فکر کرده بودند من به هر حال آدم آرام‌تری هستم نسبت به گنجی و مثلا نبوی. زیدآبادی هم البته بود. ولی به نظر من ناآگاهانه بود. بعد که من به آن بازجو گفتم شبانه این‌ها را بردند به بند دیگر. ولی به هر حال بیشتر هم می‌ماندند، من تحمل نداشتم. برایم دشوار بود. ولی اگر می‌ماندند خوبیش این بود که با اکبر بیشتر می‌توانستند اطلاعات بگیرند و بدهند.
- از روزنامه‌نگاری بعد از دوم خرداد بگویید.
دوم خرداد حتما دوره‌ی مهمی از روزنامه‌نویسی ایران است. من حتی یک بار نوشتم روزنامه‌نویسی معاصر ایران به قبل از دوم خرداد و بعد از دوم خرداد تقسیم می‌شود. اتفاق مهمی افتاد. اگر بخواهم شخصی در زندگی خودم نگاهش کنم می‌گویم یک بار من آزادی دیده بودم، آن هم در انقلاب. ولی حالا که نوشته‌های زمان انقلاب را می‌خوانم می‌بینم خیلی ما ساده‌دل و آرمانگرا بودیم. دوره دوم خرداد خوبیش به این بود که ما بودیم، تجربه داشتیم و تجربه را منتقل می‌کردیم. اگر کسی هم می‌آمد شبیه جوانی‌های ما، یک ذره تندتر بود مثل گنجی، بالاخره کسی مثل ما هم بود که می‌گفت نه نکن. تازگی‌ها نبوی یک نامه مانندی نوشته به شادی صدر. در آن‌جا نوشته که در آن روزها همه تسمه پاره کرده بودیم. بهنود می‌گفت همه با هم از چراغ قرمز رد نشویم.
- ماجرای رسم‌الخطی که شما در آدینه رعایت می‌کردید چه بود؟
اصلاح خط در حقیقت با شاملو شکل گرفت. با کابلی و فرج. برایمان آن بخشی مهم بود که چون این چیزی که شاملو در مورد آن کمیته‌ی اصلاح خط با دکتر صنعتی و کابلی درست کرده بودند یک جوری شده بود لوگوی شاملو، لوگوی کانون نویسندگان. ما در حالی که بوضوح نمی‌توانستیم بگوییم که ما بیانگر و یا صدای کانون نویسندگان هستیم رعایت این رسم‌الخط در آدینه بهترین لوگو بود برای این که بفهماند که ما با هم هم‌خونیم. اگر دقت کرده‌ باشید تکاپو هم که در آمد همین کار را کرد.
- تکاپو که بعد از چند شماره توقیف شد؟
تکاپو پنج شماره بیشتر دوام نیاورد. تکاپو را منصور کوشان راه انداخت. آدینه را منصور تعطیل کرد و تکاپو را هم او. منصور بی‌خط می‌رفت. البته فرج هم همین‌طور بود. اگر دست هرکدامشان می‌سپردی حداکثر می‌توانست پنج شماره منتشر شود. منتها فرج مشورت های مدام ما را داشت. او را متعادل نگه می‌داشتم. بالاخره تجربه ا‌ی‌ بود. ۱۴ سال طول کشید. بعد که فرج رفت زندان ضربه‌ی سختی به ما خورد. یک مقاله نوشتم به اسم «و پاییز می‌شویم». در کتابم هم هست. همین مقاله‌ای را که می‌گویم شاید تنها اشاره به فرج در آدینه بود. فشار خیلی زیاد بود. تقصیر ذاکری یا کسی نیست. من و گلشیری تصور بیرون آمدن فرج را نداشتیم. گفتیم فرج را می‌کشند. گلشیری ورد زبانش بود که جنازه رفته رو به آفتاب. سر ماجرای احمد میرعلایی، گلشیری دیده بود که این ها چه‌ها که نمی‌کنند. گلشیری اصلا این قضیه را قطعی کرده بود. همه ترسیده بودند. در پیام‌امروز یک دو درباره فرج چاپ شد به نظرم بیشتر از این که نشانه‌ی شهامت باشد به خاطر این بود که پیام امروز به اندازه‌ی آدینه زیر فشار نبود. وقتی فرج را گرفتند آدینه زیر نگاه بود. ذاکری حق داشت که بترسد. بنابراین من از بعضی از این روزنامه‌نویس‌های جوان را می‌بینم که یک خطی دارند و آن را می‌روند، تعجب می‌کنم. من اگر شما دقت کرده‌ باشید توی دوره‌ی تهران مصور یک آدم دیگری هستم. دوره‌ی روزنامه‌های جامعه، نشاط و توس یک یادداشت‌نویس دیگرم. دوره‌ی آدینه یک آدم دیگری هستم. یعنی یک نوع بیان و یک نوع عمل دیگری دارم. برای هر کدام از این‌ها یک چیزی در ذهنم طراحی داشتم. برای آدینه هم همین‌طور، نوشته هایم در پیام امروز هم بیش تر از آن که کار تنها من باشد کار گروهی بود و حاصل فکر همه مان.
پیام‌امروز
- گزارش‌های پیام‌امروز را شما می‌نوشتید؟
گزارش‌های پیام‌امروز را من می‌نوشتم. کار کردن بر بیشتر جلدهای پیام‌امروز هم کار من بود. ولی من در پیام‌امروز فقط همین دو تا کار را می‌کردم. کار دیگری نکردم. روزنامه‌نویس است که طرح جلد را تعیین می‌کند و یک گرافیست هم آن را اجرا می‌کند. برای گزارش‌ها ما یک کار جمعی می‌کردیم. گزارش‌ها به قلم من است. به هر حال حاصل کار جمعی‌مان بود. تازگی‌ها دارم به این فکر می‌افتم گزارش‌های سیاسی را بصورت کتاب منتشر کنم. آن هم به خاطر بچه‌های روزنامه‌نویس که الان در تهرانند و کلاسهایمان برقرار نیست. آن‌ها اصرار می‌کنند. فکر می‌کنم الگوی خوبی برای بچه‌ها برای گزارش‌نویسی است. اصولا در همه‌ی صنعت حمل‌ونقل و پیام‌امروز من اسم نگداشتم. جز یک عیدی که یک گزارش نوشتم بعد هم همان نوشته در جشنواره‌ی مطبوعات برنده شد. ما همه در صنعت حمل‌ونقل بودیم و بعد از این که صنعت حمل‌ونقل از دستمان بیرون رفت، آقای نایینی رفت امتیاز پیام‌امروز را گرفت. در نتیجه رفتیم پیام‌امروز. اگر بخواهیم گزارش‌ها را سهم‌بندی کنیم، اگر من ۴۰ دزصد سهم داشته باشم، ۳۰ درصد هم مال مسعود خرسند و ۳۰ حسن نمک‌ دوست- این دو نفر که اصل کار را به‌عهده داشتند- و بعد بچه‌های سرویس خبری، شهرزاد مشاور، خانم دژم، کمال‌ آقایی و این‌ها بود. آن‌ها سفارش می‌گرفتند که یک جاهایی تولید کنند. فرض کنید که فلان موضوع پیش آمده. می‌گفتیم یک کسی با فلان کس مصاحبه تلفنی کند یک جمله از او بگیرد. یا ترتیبی پیدا می‌کردیم بچه‌ها قسمت خالی‌اش را پر می‌کردند. من شاید به همین دلیل، تا حالا در عمرم اتفاق نیفتاده که در یک مطلبی یک درصد هم دیگران سهم داشته باشند بعد آن را به اسم خودم چاپ کرده باشم. اگر گزارش‌های سیاسی را جداگانه چاپ کنم این اولین باری است که فکر می‌کنم ناچار می‌شوم توضیح دهم که به هر حال حاصل کار یک گروه است و کل این مطلب از اول تا آخرش ساخته‌ی من نیست. نوشتنش کار من است.
- تیراژ پیام‌امروز چقدر بود؟
تیراژ پیام‌امروز یک داستانی دارد. آن چه من می دانم این بود که در آن زمان تیراژ تنها مجله ای که از پیام‌امروز بیشتر یود مجله‌ی فیلم بود. پیام‌امروز فکر کنم در یک زمانی هر نسخه‌ای دست کم پنج تا خواننده داشت. دلیلش هم این بود که به دلایل اقتصادی و یک ذره سیاسی تیراژ را بالا نبرده بودند. به همین جهت روز سوم انتشار تمام می‌شد. پیام‌امروز تنها نشریه‌ای بود که سه‌ هزار تا مشترک داشت. در تاریخ همچنین اتفاقی نیفتاده. در ایران هیچ وقت ما سه‌هزار تا مشترک نداشته‌ایم. نشریه که روز سوم نباشد معلوم است که بیشتر از این‌ها خوانده می‌شود. دو شماره قبل از این که تعطیل بشود آقای نایینی تصمیم گرفت که این منع را از روی تیراژ بردارد. بیشتر چاپ شود. بنابراین تیراژ پرید به پنجاه، رفت به شصت به هفتاد و تعطیل شد. من یک مقاله‌ای نوشتم همان موقع توی عصر‌آزادگان. نوشتم «به اندازه‌ی کوپنمان». من احساس می‌کنم ما در آدینه ۳۰ هزار تا کوپن داشتیم. به محض این که کوپنمان را شکستیم تعطیل شد. ماجرای بستن پیام‌امروز این طوری بود که مجافظه‌کاران شروع کرده بودند یک دوره اصلاح‌طلبان را زدن. ما در قالب اصلاح‌طلبان نمی‌گنجیدیم. چون قبل از دوم خرداد هم پیام امروز منتشر می شد. اصولا سعی می‌کردیم بی‌طرف باشیم. بعد حلقه را بستند. نزدیک شدند. یعنی وقتی هم‌میهن را هم زدند معلوم شد آمدند به حساب همه برسند. نشانه‌هایش رسید. این بود که آقای نایینی تصمیم گرفت خودمان داوطلبانه تعطیل کنیم. ولی حکومت از این ابتکارها سرش نمی شود. جمهوری اسلامی تا حالا به کسی اجازه‌ی استعفا نداده است. خاتمی تنها آدمی در طول این مسیر بود که از وزارت ارشاد توانست استعفا دهد. آقای خمینی فوت کرده بود و آقای خامنه‌ای هنوز تازه‌کار بود. خاتمی تنها آدمی بود که توانست با استعفا صحیح و سالم بیرون برود و به همین جهت هم برگرشت. میرحسین موسوی یک موقعی با آقای خامنه‌ای دچار اختلاف شده بود. دعوا بالا گرفت و میرحسین استعفا داد. بعد آدم‌ها در تحلیل‌هایشان می گفتند از دو حال خارج نیست. یا این که استعفای میرحسین قبول می‌شود در نتیجه دست‌راستی‌ها و آقای خامنه‌ای خیلی جلو می‌روند یا استعفایش قبول نمی‌شود که دست‌چپی‌ها و میرحسین برنده می‌شوند. فردا صبح یک نامه در رادیو خواندند که این دو تا هیچ کدامشان خبر نداشتند. آقای خمینی نوشته بود «نامه‌ی نخست‌وزیر را خواندم. مگر مملکت صاحب ندارد. استعفا معنی ندارد. به سر کار خود برگردید.» به نظر آمد چپ پیروز شد. ولی بعد نوشته بود «وزرایش را مجلس تعیین می‌کند.» یعنی راست پیروز شد. یعنی معلوم شد راه سومی هم وجود داشته است. در آن نامه یک جوری نوشته بود که معنایش این بود که شماها کسی نبودید. من به تو فرصت دادم بیایی آدم شوی. حالا می‌خواهی استعفا دهی بروی دسته درست کنی؟ می‌مانی تا آن رت که به تو دادم را از تو بگیرم بعد می‌روی.» حرکت میرحسین معنایش این بود که می‌خواهد دسته درست کند و مثلا مستقل بماند. اما در جمهوری اسلامی مستقل معنا ندارد. من باور دارم در این یک ساعت و نیمی که آقای خامنه‌ای با آقای خاتمی مذاکره کرد تا آقای خاتمی بیاید برای رییس‌جمهوری نامزد شود مهمترین موضوعی که آقای خامنه‌ای گفت این بود که «فقط من از این می‌ترسم که استعفا دهی و گرنه همه‌ی کارهایت را تحمل می‌کنم. برو مردم را راه بینداز. اصلاح کن. دموکراسی درست کن. همه‌ی کارها را بکن. ماشین را اوراق کنی و وسط راه ول کنی قبول نیست.» آقای خاتمی هم قول داد و پای قولش هم ایستاد. از حق نگذریم آقای خامنه‌ای هم ایستاده. آقای خامنه‌ای تا حالا نگذاشته خاتمی را بخورند. وگرنه می‌خورندش اگر آقای خامنه‌ای نباشد. حتی آقای خاتمی و خامنه‌ای را با هم می‌جوند. قوی هستند. یک جا بعدها ممکن است تاریخ واقعی این سرزمین را بنویسند. آقای خاتمی به باور من یکی از وفادارترین آدمهایی است که در کل تاریخ ما به دموکراسی پیدا کرده‌ایم. اما او در دنیا به هیچ کس به اندازه‌ی آقای خامنه‌ای بدهی ندارد. یعنی اگر این‌ها هر ۹ روز یک بحران درست کردند، او در هر پنج روز یک بار نجاتش داده. یعنی در هر پنج روز یک بار دستش را گرفته جلو و از حداکثر نفوذش استفاده کرده تا سید را نخورند. بازی آن پشت شرایطش اصلا یک جور دیگر است. این بازی خیلی سهمگین است. یعنی شما در تاریخ می‌بینید که موسیلینی وجود دارد. یک موسیلینی می‌آید مردم را هیجان می‌دهد. منظم می‌کند. این فاشیست است. با این فاشیسم فضایی درست می‌کند که در ایتالیا هیچ‌کسی نفس نمی‌تواند بکشد. همان که در فیلم‌های پازولینی دیده اید. همه‌ی پاسبان‌ها‌، کشیش‌ها و این ها مامور سانسورند و فضای وحشتناکی درست می‌کنند. فاشیسم یک چیز تقلبی است که می‌رود خودش را پشت واتیکان قایم می‌کند و فقط در همین ایتالیا می‌تواند اتفاق بیفتد. به همین جهت فاشیسم وقتی در آلمان اتفاق می‌افتد شما به آن فاشیسم نمی‌گویید. نازیسم می‌گویید. در ایران خود کلیسا وارد صحنه شده، نه این که کسی پشت کلیسا پنهان شده باشد. سهمگین است. سهمگینی‌اش به دلیل خشونت‌اش نیست، به دلیل نیرویی است که دارد. وحشتناک است نیرویش. همان قدر که با یک اشاره می‌تواند میلیون‌ها نفر را روبرویتان قرار دهد و از حضورشان استفاده کند.
یک:
شمعِِِِِِ روی میز، احاطه شده میان دیوار استوانه‌ای از پارافین قرمز تیره، نارنجی می‌سوزد. بالای میز تخته‌ای به دیوار پیچ شده است، روی تخته در انتهای تاریک آن، ماهی بر سطح آب و هوا لب می‌زند. باید ماهی بزرگی باشد که اکسیژن ظرف بلوری کفافش را نمی‌دهد. زیر تخته، بالای شمع لکه‌ی سیاه گردی است. سرم را که بلند می‌کنم لکه به زحمت دیده می‌شود. میان لباس‌ها زیرپوشم را پیدا می‌کنم، دقت می‌کنم که برعکس نپوشم. تخت و ملافه‌هایی که گل‌های آفتاب‌گردان بزرگ دارد؛ پیچیده در گل‌ها، نگاهم نمی‌کند. در را می‌بندم. راهرو پراز بوهای غریبه و کفش‌های رها شده پشت درِ اتاق‌هاست. آسانسورِ کند، درهای چوبی، پله‌های سیمانی، خیابان که مه زده است. پنج چراغ شناور در مه را می‌شمارم. از بغل گدای دیوانه‌ای رد می‌شوم. دستم روی نرده‌های نمناک کنار پله‌ها سر می‌خورد. ردیف پله‌های کوچک و بی‌شمار، من را درست کنار سوراخ، در امتداد دیوارهای روشن از نورهای آبی پیاده می‌کنند. حضور سوراخ در سایه‌ی زباله‌دانِ بزرگی، محل تلاقی دیوار و پله، قطعی است.
دو:
تالا متولدِ سرزمین سردِ دوردستی است. این جا هم زمستان‌ها حسابی یخ بندان می‌شود. لکه‌ی سیاه کوچک بود که بی‌مقدمه شبی در گوشم گفت شش روشِ اثبات شده برای خودکشی بی‌درد ابداع کرده است. از داروها و سم‌ها سررشته دارد. می‌تواند موش سفید زرنگی را چند دقیقه‌ای ناکار کند. موش راحت می‌میرد، دست کم از نظر تالا.
وقتی قطار به سرعت از تونلی به روشنایی ایستگاه وارد می‌شود، وسوسه‌ی عبور از خط زرد درست قبل از رسیدن قطار آزارش می‌دهد. دستش را می‌گیرم. تکیه کرده آرام نجوا می‌کند، مردنِ شلوغی می‌شود. تالا شلوغی و سرما را دوست ندارد. غیر از این دوست ندارد تالا صدایش کنم. اسم کاملش ناتالیاست.
سه:
چهار انگشت ِ آخر من با هم از ورودی تیره‌اش رد نمی‌شود. ردِ خشکیده‌ای، مخلوط گیریس و لجن از زیر سوراخ شروع می‌شود. روی کاشی‌های دیوار و کف موزاییکی تا خط زرد پلاستیکی احتیاط پیچ می‌خورد؛ انتهای آن جایی میان فلز ریل‌ها، کاغذ پاره‌های رنگارنگ، روزنامه‌های سرگردان و آدامس سفید جویده‌ای گم می‌شود.
باید شب از نیمه گذشته باشد، من تنها از پله‌ها پایین بیایم. ساکت چند قدم دورتر بایستم. به سوراخ خیره شوم تا سر کوچک سیاهش از میان تاریکی پیدا شود. با چشم‌های سیاهِ براقش نگاهم کند. دست‌های سیاهش را به هم بمالد. دم باریک و سیاهش را بجنباند؛ رد سیاه را تا روی ریل‌ها بگیرد؛ لرزشِ دوردستِ قطار را حس کند و دوان دوان به سوراخش برگردد. چند دقیقه بعد آخرین قطار شب، مسافر خواب‌زده‌اش را سوار می‌کند.
آخر:
رقصیدیم. نیمه مست از پله‌های سیمانی بالا رفتیم. درهای چوبی را برای هم باز کردیم. کلمات ناتمام کنده شده روی دیوار آسانسور را خواندیم. عکس‌های یک آلبوم قدیمی را تماشا کردیم. آفتاب‌گردان‌ها را مچاله کردیم. به صدای لب زدن ماهی گوش دادیم. از شمع و لکه‌ی دودزده‌اش خنده‌مان گرفت. لمس کردیم. بو کشیدیم و گذاشتیم تا ماهی با ساعت اتاق بازی کند. موقع رفتن نگاهم کرد که یعنی نروم. بلند شد، شمع را خاموش کرد.
من دوباره در راهروی غریبه و خیابان مه آلود بودم. موش آمد از خط زرد گذشت. میان ریل‌ها دوید. روی ریل ماند تا من کند شدن تدریجی مسافران و شتاب فزاینده‌شان را تماشا کنم. عبور آخرین قطار. روی ریل‌های خالی اثری از موش نبود. به نظرم جیرجیر گنگی از ظلمات سوراخ شنیده می‌شد. پله ها را دو تا یکی کردم. خیابان مه زده، چراغ های شناور.
«آری! بختم می‌خواهد که بختیار شود
روشن است که همه‌ی بخت‌ها خواهان بخت یاری‌اند
می‌خواهید سرخ گل‌های مرا بچینید؟
باید که خم شوید
وخود را لابه‌لای صخره و پرچین پرخار
پنهان کنید!
و اغلب انگشتان نازنینتان می‌خلد!
زیرا که بختم، خلیدن را خوش دارد
زیرا که بختم، خباثت را خوش دارد
می‌خواهید سرخ گل‌های مرا بچینید؟»
\ \ \ (نیچه)
گیسوان من‌اند که ماهرانه
دستان زیبای تو را به هم می‌بافند
و بی خویش
ز هم می‌گسلند
تا بر تنم جاری
چون گیسوان من
که بر تن تو
و گل‌های سرخ‌ من اند
که سر برآورده‌اند
تا زانوی تو
تا تو خم نه حتا اگر خم نه
بر زانوانت به بوسه‌ای کفایت کنند
و دستان من اند
که هم‌چنان منتظر به اشارتی
چون گیسوانم
یا خود دستانت که گیسوانم را...
جاری
بر تَنت
بر بستر تَنت
جاری
بر آن لب‌ها
که کفایتِ اشارت را به فریاد آمده‌اند
اینک دستان من
در انتظار نگاهی دلبرانه
اشارتی
و لبانم
منتظر نوازشی
از لب‌هایی
که می‌خواندند
برای اشارتی
کاش قبل از آن که از آن پله‌های لعنتی بالا می‌رفتم، فکر همه چیز را کرده بودم. آن خستگی وحشتناکی که پاهایم را بالا می‌برد از چه بود؟ شاید احساس این همه سال ساکت بودن، چیزی نگفتن، یا چیزی شبیه این‌ها. قبل از همه‌ی این‌ها می‌دانستم که کارم هیچ فایده ندارد. اما نه، فایده داشتن یا نداشتن‌اش برایم هیچ فرقی نمی‌کرد. می‌خواستم به خودم ثابت کنم برای یک بار توی این بیست و نمی‌دانم چند سال زندگی - که همین حالا هم به اندازه‌ی کافی پیرم کرده - می‌توانم جلوی کسی بایستم، که پشت نکنم، که غم زده و ناامید فرار نکنم. گلویم خشک شده بود یا دست کم من فکر می‌کردم که این طور است.
دفتر یارو را دود سیگار گرفته بود. هنوز صدای خس‌خس لعنتی گلویش را می‌شنوم. رقت‌انگیزتر از آن بود که بخواهم بگویم قیافه‌اش شبیه نزول‌خورهای حرفه‌ایست. شبیه آن‌هایی که غب‌غب‌شان از کرم و چربی و کثافت پر است. اما چشمانش را هنوز بعد از این چند ساعت خوب یادم می‌آید: خیره، چیزی بین سبز و خاکستری. ترسوتر از این حرف‌ها هستم که بخواهم بگویم هنوز چیزی هست که در این دنیا مرا می‌ترساند. سیگار تعارفم کرد. برداشتم و پشت پلک‌های عمیقش پنهان شدم. نمی‌دانم از چه، از گذشته‌ها شاید، از آن روزهایی که دم به دم از بچه‌های مدرسه کتک می‌خوردم. وقتی دبیر شیمی به چشم‌هایم زل می‌زد، هر چه را از ِبر تشخیص نمی‌دادم، تو بگو ِهر را از ِبر، یا ِهر را از َبر. یا مثل وقتی که به آن دختر با دستپاچگی گفتم: «دوستت دارم.»، با تمسخر نگاهم کرد و رفت. کاش من هم می‌رفتم. از آن دختر کذایی می‌آمدم بیرون. بعد چند تا لیوان پر پیمان الکل می‌خوردم و کپه می‌گذاشتم. آن وقت این آخر شب‌ها نباید هی قدم می‌زدم و کابوس‌هایم تکرار می‌شدند.
گفت: ‌ «خوب چیکار داری؟»
من کاری نداشتم. هیچ وقت به کار هیچ کس کاری نداشتم. همیشه توی کتا‌ب‌هایم پنهان بودم. کتا‌ب‌هایی به معنای دقیق کلمه‌ی «گول‌زنک». از آن‌هایی که هم غم و غصه‌ی بیهوده تبلیغ می‌کنند، هم سعی می‌کنند به تو بفهمانند که تو، به عنوان خواننده‌شان، بزرگ‌ترین انسانی هستی که از فقدان عدالت، زیبایی و هزار کوفت و زهرمار دیگر رنج می‌بری. حالا این‌جا باید جایی دور از قصه‌های تزار و ناپلئون، انقلاب‌ها، عشق‌ها، دل‌ها و یا شعرها؛ فقط برای نشان دادن یک علاقه‌، برای نشان دادن درک از یک رابطه‌ی خونی و شاید جبران تمام مستی‌ها و نا‌فرمانی‌ها، حق پدرم را می‌گرفتم.
گفتم: «اومدم در مورد اون مبلغی که به پدر من بدهکارید، حرف بزنم.»
آه کشان از جایش بلند شد. آرام آرام به طرفم نزدیک شد. دست روی شانه‌هایم گذاشت. خیره نگاهم کرد و گفت: «پسر جون، به بابات گفتم، به خودتم می‌گم، من دیگه به بابات بدهی ندارم. اگرم دارم شما هیچ مدرکی ندارید.»
تمام عمر از مدرک متنفر بودم. از آن‌هایی که به حکم یک امضا، معنایی جعلی پیدا می‌کنند، حق می‌دهند. از اینکه سرنوشت‌ها به امضاها متکی‌ست، متنفرم و حتی تا لحظه‌های آخرین زندگی‌ام هم متنفر خواهم بود. این را که گفت احساس کردم از شدت ناتوانی زبانم بند آمده.
- «اگه تا یه دقیقه‌ی دیگه نری بیرون، می‌دم با تیپا بندازنت بیرون.»
از روی صندلی بلند شدم و آمدم بیرون.
پدرم آن طرف خیابان ایستاده بود، مشتاق و چشم انتظار. رفتم طرفش. گفتم: «گفت تا فردا پولتو می‌ده.»
پدر گفت: «چه جوری راضیش کردی؟»
شانه بالا انداختم. سیگاری آتش زدم.
- «حوصله ندارم توضیح بدم. سرم درد می‌کنه. برو خونه. من کار دارم.»
کاش از آن پله‌ها بالا نرفته بودم.
اقلیت‌های قومی و نژادی ساکن آمریکا همگی به تدریج پای خود را در هالیوود باز کردند. ایتالیایی‌ها و پورتوریکویی‌ها قهرمانان خشن و آسیب‌پذیر سینمای گانگستری شدند، چینی‌ها با جکی‌چان محبوب شدند و موج فیلم‌های هنرهای رزمی را در هالیوود به راه انداختند. هیسپانیایی‌ها هم گاهی در فیلم‌های روبرتو رودریگوئز (دسپرادو، ال ماریاچی، روزی روزگاری در مکزیک) سنت گیتارنواز/انتقام گیرنده‌ی تنها را زنده کردند و گاهی رئالیسم جادویی را محمل قرار دادند و در فیلم‌های اقتباس شده از ادبیات آمریکای لاتین (مثل آب برای شکلات) راه خود را باز کردند.
اما تاکنون جمعیت عظیم ایرانی لس آنجلس نتوانسته بود به هالیوود راه پیدا کند. تعداد فیلم‌هایی که ایرانی‌ها را حتی در نقش‌های فرعی مطرح کنند، تقریبا انگشت شمار بود و به جز «بدون دخترم هرگز» که نوعی توهین به ایرانی‌ها محسوب می‌شود، هیچ فیلم دیگری درباره‌ی این اقلیت پرشمار ساخته نشده بود. از طرف دیگر جمعیت مهاجران ایرانی در آمریکا نیز هنوز آنقدر پا نگرفته که بتواند ادبیات و هنر خود را تولید کند. هنوز متن هنری مهمی که رابطه یک ایرانی و زندگی در خارج از ایران را توصیف کند - لااقل به زبان انگلیسی - وجود ندارد. این وضعیت مانند به سر بردن در یک سکوت اجباری است. سکوتی که هرچند از طرف یک جامعه‌ی دیکتاتوری تحمیل نشده است، اما به هر حال یک خفقان است.
خب این بار آستین را خود آمریکایی‌ها بالا زدند. آندره دوبوسی کتاب «خانه‌ی ماسه و مه» را درباره‌ی سرهنگ امیر مسعود بهرانی، مهاجر گریخته از ایران نوشت. تلاش سرهنگ برای بازگرداندن شکوه گذشته و حفظ خانواده و همسرش او را به پافشاری در تصاحب خانه‌ای که آن را به قیمت ارزان در حراج خریده است، وا می‌دارد. صاحب اصلی خانه، کتی، زنی تنها و رها شده است که خانه تنها تعلقش محسوب می شود. نبرد میان سرهنگ و کتی بر سر خانه، قصه را به پیش می برد و به فاجعه‌ی نهایی منجر می‌شود. این داستان گیرا با شخصیت‌های پر رنگ، صحنه‌های تأثیرگذار، و مقدار کافی از سکس و خشونت و عاطفه، نظر تهیه کنندگان هالیوود را به خود جلب کرد و نهایتا زندگی ایرانی‌ها و زبان فارسی را به روی پرده‌های هالیوود کشاند.
فیلم خانه‌ی ماسه و مه به یکی از فیلم‌های مطرح امسال تبدیل شده است. منتقدان نقدهای بسیار خوبی روی آن نوشته‌اند. دو تن از بازیگران آن، بن کینگزلی و شهره آغداشلو (بازیگر فیلم‌های «سوته‌دلان» و «گزارش» در سال‌های قبل از انقلاب، همسر سابق آیدین آغداشلو، گرافیست ایرانی، و یکی از بازیگران فعال تئاتر ایرانی در خارج از کشور) نامزد جایزه‌ی اسکار شده‌اند.
اما همه‌ی اینها تا آنجا برای من اهمیت دارد که می‌بینم فیلمی درباره‌ی ایرانی‌ها ساخته شده و سایه‌ی مخوف تروریسم و خشونت بی‌دلیل بر سر آن نیفتاده است. اهمیت اصلی خانه‌ی ماسه و مه - لااقل برای من- در این است که با نگاهی انسانی و بدون دروغ و پرده‌پوشی ساخته شده است. وقتی کتاب خانه‌ی ماسه و مه را می‌خواندم، خدا خدا می کردم که روزی به فیلم تبدیل شود. نه به دلیل این که کتاب من را خیلی متأثر کرده بود، بلکه صرفا به این دلیل که می‌دیدم در موقعیت فعلی، این نقدترین و دم دست‌ترین و بهترین متنی است که در آن چند نفر ایرانی قادرند درباره‌ی اندیشه‌ها و احساسات و عواطف خود حرف بزنند. حالا که این فیلم در این سطح کلان مطرح شده و حتی شهره آغداشلو را تا نامزدی اسکار کشانده است، احساس می کنم که این حرف‌ها تا حد زیادی شنیده هم شده است.
از این بحث های جنبی که بگذریم، یکی از جنبه‌های جذاب فیلم برای من حداقل، تقابل فرهنگ خانواده‌ی جمع‌گرای ایرانی و فردگرای آمریکایی بود. در دنیایی که زنی به خاطر یک اشتباه اداری تمام زندگی خود را بر باد رفته می‌یابد و به قدری از درون احساس خلأ می‌کند که حتی عشق یک مرد نیز نمی‌تواند او را نجات دهد، زندگی خانواده‌ی ایرانی (که به دلایل دیگری طوفان زده است) محلی امن و انسانی به نظر می‌رسد. وقتی کتی خودکشی می‌کند تنها کسانی که حضور دارند و به دادش می‌رسند همان خانواده‌ی متخاصم ایرانی هستند. خانواده‌ای که بر خلاف جامعه‌ی سرد آمریکایی به او «محبت» نشان می‌دهند، بی آن که دلیلی پشت آن باشد و او در امنیتی که این خانواده در خود دارد، برای اولین بار احساس آرامش را تجربه می‌کند.
آندره دوبوسی کتاب خود را با مشاهده‌ی دقیق و ریز ریز زندگی ایرانی‌ها نوشته است. چنان که شهره آغداشلو هم به او گفته بود که «تو پشت میز بودی یا زیر تخت قایم شده بودی؟ چطور همه‌ی جزئیات زندگی خصوصی ما را می دانستی؟»
در مقابسه‌ی میان کتاب و فیلم، اگرچه فیلمنامه‌ی اقتباسی فیلم تحسین برانگیز است، اما چند صحنه‌ی خوب کتاب که به نظرم خیلی حیف بودند، از آن حذف شده‌اند. یکی از این بخش‌ها جایی است که برای اولین بار کتی و لس در کنار ساحل به هم ابراز علاقه می‌کنند که به علت نامنتظره و غیر عادی بودن موقعیت، بسیار تکان دهنده‌ است. توصیف دوبوسی از فضای ساحل و سردی نیمکتی که بر آن نشسته‌اند و طعم نوشابه‌ای که کتی می‌نوشد، (او از ترس بازگشت به عادت سابق، از نوشیدن الکل امتناع می‌کند) بسیار تکان دهنده و همچنین پیش‌بینی کننده‌ی عشق آسیب‌پذیر و در عین حال آتشین میان آن دو است.
حذف شدن این صحنه از فیلم، رابطه‌ی آن دو را به یک رابطه‌ی عشقی معمول هالیوودی تبدیل کرده که با موسیقی و نماهای کلیشه‌یی همراه شده است و نه تنها قدرت تکان‌دهندگی کتاب را ندارد، بلکه عمق آن را نیز (که دربردارنده‌ی مفهموم آسیب‌پذیری عشق دربرابر سرنوشت است) از دست داده است.
صحنه‌ی دیگری از کتاب که متأسفانه در فیلم حذف شده است، صحنه‌یی است که کتی بعد از آرام گرفتن در خانه‌ی سرهنگ، از خواب بیدار شده، به آشپزخانه می رود و در آنجا عکس‌های خانوادگی سرهنگ را می بیند. دیدن عکس‌ها و مخصوصا عکس عروسی دختر سرهنگ، کتی را منقلب می کند. تضاد میان آرامش و خوشبختی دختر سرهنگ و آشفتگی و بی پناهی کتی، او را به آخر خط می‌کشاند و تصمیم مجدد به خودکشی می‌گیرد. با حذف شدن این صحنه، دلیل خودکشی دوم کتی که منجر به انتقام خشم آلود لس و فاجعه‌ی نهایی می شود، مشخص نمی‌گردد.
یکی دیگر از ضعف‌های فیلم در مقایسه با کتاب، شخصیت لس است. در کتاب، لس مرد آرام و جا افتاده‌ای است که زندگی خوبی دارد، اما از درون احساس خوشبختی نمی‌کند. آشنایی او با کتی مانند حادثه‌ای پیش‌بینی نشده و عشق ناخواسته‌ای است که بر سر او هوار می‌شود. او در تنگنای اخلاقی کمک به زن بی پناه و تحت تآثیر کشش غریبی که به این زن حس می‌کند، تصمیم‌های سریع و جنون آسا می‌گیرد. در فیلم اما، لس مردی نامتعادل به نظر می‌رسد که بدون فکر و تحت تآثیر احساسات آنی عمل می‌کند.
با این حال فیلم از کتاب روان‌تر و جذاب‌تر جلو می‌رود. کتاب با توصیف ذهنی سرهنگ شروع می‌شود در حالی که در گرمای چهل درجه‌ی روزه است و همراه جمعی از کارگران مهاجر جاده‌سازی می‌کند. این فصل چند صفحه‌ای کتاب، در یک فصل کوتاه بسیار تأثیرگذار فیلم خلاصه می‌شود. چهره‌ی مغرور، دانا و پیچیده‌ی بن کینگزلی در مقابل صورت خندان و بی معنی کارگران قرار می‌گیرد. او کوچکترین شباهتی به همکاران خود ندارد. کلنل به سراغ کارفرما می‌رود و به او می‌گوید که استعفا می‌دهد. کارفرما هم نمی‌فهمد که این استعفا برای او بیشتر یک اعاده‌ی حیثیت و ترمیم عزت نفس آسیب دیده است.
صحنه‌های فیلم و حوادثی که یکی بعد از دیگری اتفاق می‌افتند و فاجعه‌ی اصلی فیلم را در هم می‌تنند، خیلی خوب ساخته شده‌اند. کارگردان اوکراینی الاصل فیلم (که خود را همدرد سرهنگ ایرانی می‌دیده است) به شکل نمادینی از نماهای زیبای طبیعت، درختان، تاریکی، مه و دریا استفاده می‌کند تا انقلابات درونی شخصیت‌ها را نشان دهد.
قصه درباره‌ی آدم‌هایی است که در ته خط قرار دارند. کتی شوهرش را از دست داده و به جز خانه‌ای که از پدرش به ارث رسیده، تقریبا هیچ تعلقی ندارد. کلنل اگر نتواند خانه را نگه دارد و از این طریق عزت نفس از دست رفته‌ی خود و خانواده اش را بازیابد، آخرین امید برای حفظ زندگی‌اش را از دست داده است. لس سال‌هاست با همسری که عاشقش نبوده زندگی کرده و با نزدیک شدن به کتی برای اولین بار عشق زندگی‌اش را یافته است. در عین حال عشق میان او و کتی، همسر و فرزندانش را از او گرفته است. بنابراین برای او از دست دادن کتی به معنی از دست رفتن همه چیز است.
در این نقطه‌ی حساس این سه نفر با هم برخورد می‌کنند. جنگ برای هر سه‌ی آن‌ها نبرد مرگ و زندگی است. در نتیجه هیچ سازشی وجود ندارد. هر چه قصه جلوتر می‌رود، هر یک از آن‌ها متوجه پایداری شدید دیگری در ادامه‌ی نبرد می‌شود. همه‌ی آن‌ها در واقع دارند «برای زنده ماندن» می‌جنگند و در نتیجه هیچ مصالحه‌ای در کار نیست. همچون تراژدی‌های یونانی، سرنوشت این نبرد سهمگین را خدایان با قربانی کردن یک معصوم رقم زده‌اند. پسر سرهنگ (که نام او اسماعیل است) به طور تصادفی کشته می‌شود و پدر را به نقطه‌ی خودکشی خود و خانواده‌اش می‌کشاند. کتی و لس هم برنده نیستند. کتی دیگر نمی‌تواند خانه‌ای را که در آغوش آن خانواده‌ای به کام مرگ رفته‌اند، به عنوان خانه‌ی خود بپذیرد. لس کار خود را از دست داده و احتمالا به زندان رفته است.
بسیاری از تماشاگران، فیلم را به عنوان نقدی بر رویای آمریکایی دیدند. من خیلی با این خوانش موافق نیستم چون فکر نمی‌کنم که فیلم قصد تعمیم دادن زندگی کتی و لس و سرهنگ به همه‌ی جامعه‌ی آمریکا را داشته است. اما فکر می‌کنم خشونت و نامهربانی زندگی آمریکایی را به زیبایی تصویر کرده است. همچنین ناسازگاری این جامعه را با مردمی که از فرهنگی مهربان‌تر و آرام‌تر وارد آن می‌شوند و از قضا به شکل تناقض‌آمیزی کارشان به خشونت و ترور هم کشیده می‌شود.
یکی از جنبه‌های کتاب که در فیلم وجود ندارد، فحش‌هایی است که به زبان فارسی در کتاب داده می‌شود و فکر می‌کنم دلیل اصلی حذف آن‌ها، ترس از غلط تعبیر شدن آن‌ها بوده است. مخصوصا که حس نژادپرستی تماشاگران را نباید دست کم گرفت. (مرد مهاجر ایرانی، خانه‌ی یک زن بی پناه آمریکایی را تصاحب کرده و تازه او را به انواع و اقسام حرف‌های رکیک نیز مزین می‌کند!) حدف فحش‌ها البته باعث شده که جنبه‌های مفرح و مزاح‌ گونه‌ی قصه (که تازه در کتاب هم تعداد آن‌ها خیلی نیست) از فیلم حذف شوند و به فیلم حالتی غم‌انگیز و تک‌رنگ ببخشند.
این تک‌رنگی شاید مهمترین دلیلی است که فیلم را به جای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار و هنری، به فیلمی معمولی و حادثه‌ای تبدیل می‌کند. با این حال نکته‌ی قابل تقدیر فیلم، نغلطیدن آن به فیلمی افسرده کننده و نومیدانه و انتخاب قالب تراژدی برای به نمایش در آوردن اندوه و چاره ناپذیری انسان‌ها است. پایان فیلم اگرچه غم‌انگیز، اما افسرده‌کننده نیست. زیرا که آدم‌ها همگی قهرمانانه می‌جنگند و اگر می‌میرند مانند قهرمان می‌میرند.
وقتی فیلم تمام شد، فکر کردم که انتخاب خودکشی سرهنگ، در واقع همان انتخابی است که ایران (لااقل تا مدتی مدید) دربرابر آمریکا کرد. انتخابی که فیلم نشان می‌دهد چقدر چاره‌ناپذیر بوده است.
ساخته شدن خانه‌ی ماسه و مه و مطرح شدن آن در این سطح وسیع در آمریکا را باید به فال نیک بگیریم. بعد از تبلیغات وسیعی که درباره‌ی تروریسم و متهم کردن ایران به محور شیطانی در آمریکا شده است، حالا فیلمی ساخته شده که تصویری انسانی و همدردانه نسبت به ایران ارائه می‌دهد. فیلم یک قدم به سوی درک متقابل و نگاه انسانی به آدم‌های دارای فرهنگ متفاوت است. بعد از آشفتگی غریبی که آمریکایی‌ها در خاورمیانه ایجاده کرده‌اند، شاید کم‌کم به فکر افتاده‌اند که ببینند پشت قضیه‌ی تروریسم و خشونت و «مرگ بر آمریکا» چیست. ما که آن طرف خط قرار داریم، قبلا به فکر افتاده و آمده و دیده‌ایم که پشت قضیه‌ی «مک دونالد» و «دیزنی‌لند» و رویای آمریکایی چیست. حالا بد نیست که آن‌ها هم به این فکر بیفتند. شاید در پشت این کنجکاوی نوعی غافلگیری نهفته باشد...
پیام ر. بابک ر. بهداد ا.
از انجمن‌ها چه خبر:
کمیته‌ی کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان بم در روز پنج‌شنبه ۵ فوریه با برگزاری مراسمی در چهلمین روز درگذشت هم‌وطنانمان در زلزله‌ی بم را گرامی‌ داشتند. در این مراسم که شامل موسیقی، شعرخوانی و نمایش فیلم بود به یاد قربانیان زلزله شمع روشن شد.
سرو، که عنوان کمیته‌ی زبان، ادبیات و شعر فارسی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو است، اولین مراسم شب شعر خود را در روز جمعه ۲۰ فوریه در اتاق موسیقی () ساختمان هارت هاس () برگزار کرد. در این برنامه چند تن از شرکت‌کنندگان نیز به اجرای موسیقی زنده‌ی دف و تنبور پرداختند.
از سخنرانی چه خبر:
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو آقای ساسان قهرمان، رمان‌نویس ایرانی مقیم کانادا در روز شنبه ۲۸ فوریه درباره‌ی «ادبیات مهاجرت» در جلسات آگورا برای دانشجویان دانشگاه تورنتو سخنرانی کرد. در روز ۲۱ فوریه نیز در جلسه‌ی آگورا شرکت‌کنندگان به بحث آزاد پیرامون انتخابات مجلس هفتم در ایران پرداختند.
سلسله سخنرانی‌های دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی تاریخ دانشگاه تورنتو به مناسبت سالگرد انقلاب ایران در ماه فوریه نیز ادامه پیدا کرد. در روزهای ۴، ۱۱ و ۲۵ فوریه به ترتیب دکتر رضا براهنی استاد دانشکده‌ی ادبیات درباره‌ی «ادبیات و انقلاب»، دکتر شهرزاد مجاب، استاد دانشکده‌ی مطالعات زنان درباره‌ی «زن و انقلاب» و دکتر امیر حسن‌پور استاد دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی درباره‌ی «قومیت، تنوع ملی و انقلاب» سخنرانی کردند.
در جلسات گروه نگاه، در روز ۶ فوریه آقای دکتر علیرضا حقیقی در مورد «بحران گروگانگیری و تاثیر آن بر روابط ایران و آمریکا» و در روز ۲۰ فوریه، خانم شادی مختاری پیرامون «تاثیر هنجارهای بین‌المللی حقوق بشر در کشورهای مسلمان» صحبت کردند
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، آقای فیلیپ مک‌کونین، سفیر کانادا در ایران در روز جمعه ۱۳ فوریه در دانشگاه تورنتو درباره‌ی «تحولات در روابط ایران و کانادا» سخنرانی کرد. بعد از سخنرانی جلسه به صورت پرسش و پاسخ ادامه پیدا کرد.
کنفرانس «نگاهی به انقلاب ایران پس از یک ربع قرن» در روزهای ۱۳ و ۱۴ فوریه در دانشگاه تورنتو برگزار شد. برگزارکنندگان این برنامه دانشکده‌ی آتسینکتون دانشگاه یورک و مرکز مطالعات جنسیت و زنان دانشگاه تورنتو بودند. این کنفرانس در روز اول به زبان انگلیسی و در روز دوم به زبان فارسی بود.
دکتر محمد توکلی، استاد دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی دانشگاه تورنتو در روز ۲۰ فوریه در موسسه‌ی مطالعات آموزشی () دانشگاه تورنتو درباره‌ی «مدرنیته، رفتارشناسی و بازاندیشی تاریخ ایران» سخنرانی کرد.
از سیاست چه خبر:
در روز ۱۱ فوریه مقاله‌ای از دکتر سعید رهنما، استاد دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه یورک با عنوان در روزنامه‌ی گلوب‌اند‌میل () کانادا منتشر شد. این مقاله به بررسی انتخابات ایران در بیست‌ و پنجمین سالگرد انقلاب می‌پردازد.
شیرین عبادی، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل از سوی دانشگاه تورنتو به‌عنوان یکی از کسانی تعیین شد که امسال از دانشگاه مدرک دکترای افتخاری می‌گیرد. (منبع خبر)
گروهی از دانشجویان ایرانی دانشگاه‌های تورنتو با ارسال نامه‌ای به بیل گراهام، وزیر امور خارجه‌ی کانادا، خواستار یاری رساندن کشورهای دموکراتیکی چون کانادا به روند اصلاحات در ایران شدند.
یک خانواده‌ی ایرانی مهاجر کانادا با شکایت از اداره‌ی مهاجرت کانادا تقاضای ۴. ۴ میلیون دلار غرامت کرد. سه خواهر این خانواده ادعا می‌کنند که بررسی پرونده‌ی مهاجرت آن‌ها بیش از اندازه طولانی شده است و در این مدت آن‌ها مدتی که در ایران بوده‌اند به دلیل داشتن دوست‌پسر بازداشت شده‌اند. (منبع خبر)
از فیلم و تلویزیون چه خبر:
کانال تلویزیونی در برنامه‌ی در روز ۲۳ فوریه مستند «ایران، راز یک قتل» را پخش کرد. این مستند که به کشته‌شدن زهرا کاظمی، خبرنگار ایرانی-کانادایی می‌پردازد به سفارش بی‌بی‌سی ساخته شده است.
از آینده چه خبر:
نمایشگاه کاریکاتوری با عنوان «سه مداد ایرانی» از روز ۱ تا ۱۴ مارس در کتابخانه‌ی روبارتس () دانشگاه تورنتو برپا خواهد بود. در این نمایشگاه آثار نیک‌آهنگ کوثر، علی جهانشاهی و آلن سخاورز به نمایش در می‌آید.
در سلسله سخنرانی‌های دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی تاریخ دانشگاه تورنتو به مناسبت سالگرد انقلاب ایران در روز چهارشنبه ۳ ماه مارس، نادر هاشمی از دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه تورنتو درباره‌ی «راه دشوار ایران به لیبرال دموکراسی» صحیت خواهد کرد. این سخنرانی از ساعت ۱۲ تا ۱: ۳۰ بعدازظهر در اتاق ۲۰۰ واقع در ۴ برگزار خواهد شد.
امسال نیز مانند سال گذشته کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو با قرار دادن دو میز در و همراه با دیگر دانشجویان دانشگاه نوروز را جشن می‌گیرند. هم‌چنین در روز ۱۲ ماه مارس نیز جشن آغاز سال نو در یکی از تالار‌های تورنتو برگزار می‌شود.
بخش اول گفت‌وگو با مسعود بهنود در شماره‌ی گذشته منتشر شد. در این شماره بخش دوم این مصاحبه را می‌خوانید. در ابتدا فرصت ویرایش و بازبینی متن توسط آقای بهنود فراهم نشد. اکنون این متن توسط ایشان بازبینی و ویرایش شده است.
کارگزاران و همکاری با روزنامه‌ی بهمن
ماجرای پاسخ مرتضی آوینی به بهنود در مجله‌ی سوره
ماجرای دعوت به همکاری با رورنامه‌ی رسالت
سانسور در زمان شاه و پس از انقلاب
پیروزی محافظه‌کاران و آینده‌ی مملکت
همکاری با روزنامه‌ی جامعه
سخنرانی در دانشگاه‌های ایران و کلاس‌های روزنامه‌نگاری
اوضاع خارج از ایران
بی‌بی‌سی و ایده‌ی الجزیره‌ی فارسی
زندان آخر
کارگزاران و همکاری با روزنامه‌ی بهمن
- شما بعد با هفته نامه بهمن همکاری داشتید. چه شد که حاضر شدید با تیپ مهاجرانی و کرباسچی کار کنید؟
از سال‌ها پیش معتقد بودم و در سخنرانی‌های خارج از کشور هم می‌گفتم که در نظام آدم‌های معقولی هم وجود دارند. بسیاری از بچه‌ها اعتراض می‌کردند و می‌گفتند این‌ها پتانسیل این حرف‌ها را ندارند. وقتی از من می‌پرسیدند این‌ها که می گوئی کی هستند، من دو تا نمونه بیشتر نداشتم، می‌گفتم کرباسچی و مهاجرانی. دو تا نمونه‌ی فعال. اگر می‌خواستم عقب‌تر بروم خاتمی را هم می‌گفتم. حتی عادت شده بود که وقتی برای بچه‌های نویسنده مشکلی پیش می‌آمد، تلفن می‌کردند به سیمین‌ خانم دانشور. سیمین خانم هم تلفن می‌کرد به مهاجرانی و می‌گفت: «کاکو، چرا با این بچه‌ها این کارها را می‌کنند؟» و مساله حل می‌شد. مهاجرانی به خانم دانشور احترام می گذاشت نه فقط به خاطر زن آل‌احمد بودن. ما به خانم دانشور می‌گفتیم او هم به مهاجرانی می‌گفت و جواب می‌گرفت و ما می‌فهمیدیم که به هر حال مهاجرانی یک آدم دیگری است تا این که نوشته‌هایش را هم خواندیم. کرباسچی هم عملکردش را می‌دیدیم. من یک پیش‌بینی [به قول صدا و سیما] پیامبر‌گونه‌ کردم در اسفند ۵۷. قضیه این بود که این‌ها شروع کردند به ما سخت‌گیری کردن. پیغام می‌دادند. روی در و دیوار شعار می‌نوشتند «اعدام باید گردد» و از این جور چیزها. من در یک مقاله‌ای نوشتم عیبی ندارد، این نسل امروز به ما خشم و کینه بورزد و ما را به خاطر کراواتمان طرد کند و فحش بدهد. من یکی منتظر می‌مانم تا این‌ها آگاهی پیدا کنند. این‌ها حداکثر زمانی که ببرند تا به آگاهی برسند ۲۰سال است و من نمی‌دانم آن موقع زنده خواهیم بود یا نه. این مقاله در تهران مصور شماره‌ی ۵ یا ۶ هست. من مطمئن بودم حداکثر ۲۰ سال می‌خواهد تا این‌ها برسند به امروز ما و وقتی رسیدند چاره‌ای ندارند جز این‌ که صدای ما را بشنوند. چاره‌ای ندارند جز این که پشت ماها پنهان شوند. چون ما در آن زمان صاحب تجربه‌ای خواهیم بود که هیچ‌کس ندارد. آنجا نوشتم من به این امید در ایران می‌مانم و یادتان باشد که سال ۷۶، ۱۹ سال از انقلاب می‌گذشت که این‌ها رسیدند به این مساله و دست‌های ما را هم گرفتند. البته نه همه‌شان. موقعی که شمس از من دعوت کرد و من رفتم روزنامه جامعه، خیلی‌ها مثل بهزاد نبوی و این‌ها به شمس گفته بودند احتیاط کن از این لیبرال‌ها و همچنان در سرشان بود که ما وابسته به فلان و بهمانی و همان فرهنگ دوران انقلاب. عده‌ای هم مصلحت می‌جستند و می‌گفتند آقای خامنه‌ای با این‌ها بد است.
ماجرای پاسخ مرتضی آوینی به بهنود در مجله‌ی سوره
- چرا آقای خامنه‌ای با شما بد است؟
نمی‌دانم. اگر باشد هم به من نگفته چرا. آقای خامنه‌ای تنها آخوندی است در جمع حکومتی‌ها که من از قبل از انقلاب او را می‌شناسم. از سال ۴۳-۴۲ ایشان را می‌شناسم. ولی مثلا آقای هاشمی را دفعه‌ی اول در سال ۵۷ در مدرسه‌ی علوی دیدم و تا به امروز هم ایشان را از نزدیک ندیده ام. روزگاری که در آدینه بودیم، مقاله‌ای نوشته بودم با عنوان «دیکتاتوری: حکومت آسان و بی آینده». آقای خامنه‌ای در یک نطقی گفته بود که «می‌شناسم‌شون، خوب می‌شناسم‌شون.» من در آن مقاله‌ی‌ آدینه نوشته بودم که ملت ایران سفته‌ای از دوره‌ی انقلاب دارد به نام استقلال و آزادی. بخشی از آن سفته وصول شده که استقلال باشد ولی حالا که رهبر کاریزمایی نیست و جنگ هم نیست آمده برای وصول قسمت دیگر که آزادی باشد. ایشان یک نطقی کرد برای ناشرین و گفت: «بعضی‌ها که تا به حال دنبال سوراخ‌ موش می‌گشتند حالا برای ما سفته آورده‌اند.» که البته راست هم گفتند تا همان چندی قبل ما دنبال سوراخ موش می‌گشتیم برای پنهان شدن ولی می‌دانستیم که کار بدون ماها هم نمی‌گردد و روزی از سوراخ به در می آییم. ایشان بعد گفت: «حال با این حرفی که من می‌زنم، نریزید این‌ها را بگیرید. کاری به آن‌ها نداشته باشید. هر وقت لازم شد خودم می‌گویم. الان این کار را نکنید.» من فردای آن روز تلفن کردم به دفتر ایشان و گفتم: «من می‌خواستم از ایشان تشکر کنم» رییس دفتر نفهمید. گفت: «قضیه چیست؟» من گفتم: «نطقی که ایشان دیشب کردند ظاهرا اشاره بود به مقاله‌ی من». بعد فهمید و گفت: «مزاح می‌فرمایید». فکر کرد من دارم مسخره می‌کنم. گفتم: «نه من جدی می‌گویم. من پیام قسمت آخر صحبت‌های ایشان را می‌فهمم که گفتند فعلا با ما کاری نداشته باشند و بنابراین بابت این موضوع از ایشان متشکرم». بعد مرتضی آوینی در مجله‌ی سوره سیزده چهارده صفحه نوشت که ما می‌گوییم نظام ولایی، این‌ها می‌گویند دموکراسی. ما زبان همدیگر را نمی‌فهمیم و از این جور حرف‌ها و شعارهای الکی و آبکی.
- مرتضی آوینی را چطور می‌شناسید؟
مرتضی آوینی را من از زمانی که دانشکده بود می‌شناسم. از زمانی که او دانشکده می‌رفت، نه من. مرتضی بچه‌ی تندرویی بود که در هر دوره یک حالی داشت. یک دوره زده بود به مواد مخدر و این جور چیزها. تمام بازوهایش جای سوزن بود. شب در دانشکده خوابش می‌برد، فردا صبح جسدش را از دانشکده بیرون می‌آوردند. اصولا بچه‌ی تندرویی بود. هرکار می‌کرد تا ته‌اش می‌رفت. بعد یک دوره هیپی شد. موهایش را گذاشته بود بلند شود. مدرن شده بود. قرتی مآب شده بود. جین می‌پوشید. دست‌بند می‌بست و از این جور کارها. اما شانس یا بدشانسی که آورد این بود که سال ۵۶ زد به عرفان و ادبیات عرفانی. بقیه کارها را کنار گذاشت.
- واقعا معتاد بود؟
این آخر نه ولی یک موقعی صبح بچه‌ها همدیگر را خبر کرده بودند که مرتضی مرد. این پرویز مشکاتیان و محمدرضا لطفی آن موقع‌ها توی دانشکده هنرهای زیبا بودند. بچه‌ها جیغ می‌زدند می‌گفتند جسد مرتضی توی دانشکده افتاده. معلوم شد شب توی دانشکده مواد مصرف کرده و رفته تو حال و تا صبح همان‌جا مانده. یعنی می‌زد و از حد می‌گذشت و می‌رفت تا ته‌اش. نزدیک‌های سال ۵۶ رسید به «یاعلی» و ریش گذاشت. مولانا و امام‌حسین و تسبیح و از این چیزها. البته مرتضی هیچ‌وقت خیلی جلف نبود. خلاصه برگردیم به بحث اصلی. مرتضی برداشت ۱۳-۱۴ صفحه مقاله نوشت که «ما می‌گوییم ولایی، این‌ها می‌گویند دموکراسی. ما چطور به این‌ها بفهمانیم که ما ولایی هستیم؟» بعد گفته‌ی آقای خامنه‌ای را آورد که این‌ها حالا سفته آوردند و آن موقع دنبال سوراخ موش می‌گشتند و بعد هم ستاره زد بالای این جمله و بعد در پانوشت صفحه آدرس داد که مقاله مسعود بهنود در شماره‌ی فلان مجله‌ی آدینه. خیلی هم قضیه را تند کرده بود. من فکر کردم ممکن است یک عده هم احیانا احساس تکلیف کنند و بلایی سر من بیاورند. خیلی عصبانی شدم. با خودم گفتم من یک خدمتی از او می‌رسم. مرتضی خیلی پررو شده بود. چون او هم مرا می‌شناخت. گفته بود «با این جماعت روزنامه‌نگار نمی‌شود درافتاد. قطب‌زاده‌ی بدبخت فکر کرد این‌ها نیرو ندارند با این‌ها در افتاد تا دم اعدام بردندش.» ولی به هر حال یادش رفته بود این موقع. ممکن است توی سر ما بزنند، ولی به هر حال مدیا قدرت دارد. من یک نامه نوشتم به وزارت ارشاد میرسلیم. نوشتم که من از حق خودم گذشتم، ولی شما از حق بیت رهبری نگذرید. به‌خاطر این‌که اگر قرار باشد هرکس از ملاقات با ایشان بیرون می‌آید، حرف‌های ایشان را نقل کند یا حرف‌های ایشان را واضح کند، به‌خصوص که در مجله بالای جمله ستاره زدن و واضح کردن حرفی که ایشان دانسته واضح نگفته‌اند، نشان می‌دهد که آوینی همین‌ ولایتی را که دم از اطاعت آن می‌زند به عاقل بودن قبول ندارد. فکر می‌کند که ایشان عقل ندارد که واضح نگفته است. در حالی که ایشان با عقل و درایت این را واضح نگفته‌اند. برای چه ایشان هی ولایت ولایت می‌کند. قبول ندارد آقا را به عقل. بعد میرسلیم که اصلا ترسید و دستور داد سوره را جمع کردند تا از دفتر آقای خامنه‌ای بپرسد. سوره هم روی جلدش عکس چهار رنگ آقای خامنه‌ای بود. بعد از دفتر پرسیدند و دفتر گفته بود که طبق قانون کسی حق ندارد از این کارها بکند و خلاصه سوره را خمیر کردند. در آن زمان مرتضی راه افتاده بود این ور و آن ور می‌گفت «آن کسی که پشتش گرم است بهنود است. ماها حرف مفتیم. باید ببینیم کی پشتیبان اوست. ۶ یا.»
- این اواخر که حتی کیهان هم به مرتضی گیر می‌داد؟
اصولا آوینی را هیچ‌وقت تیپ کیهانی‌ها قبول نکردند. علی لاریجانی هم او را قبول نکرد. علی لاریجانی یک‌بار در حضور بچه‌های مجله فیلم به آوینی گفته بود «اگر تو فکر می‌کنی تو داخل آدم هستی و ما تو را رییس فارابی‌ات می‌کنیم، اشتباه می‌کنی. تو همه‌ی این کارها را می‌کنی که رییس فارابی بشوی، اما من تو را رییس فارابی نمی‌کنم.» زمان وزارت ارشاد لاریجانی بود. سه چهار ماه قبل از مرگ مرتضی، کیهان هم سر ماجرای فیلم شقایق رسما می‌گفت که این‌ها دکان باز کرده‌اند و می‌خواهند پول بدزدند از شهدا. مرتضی طفلک همه‌ی آن‌چه را که می‌خواست به آن برسد با مرگ به آن رسید. تا زنده بود نرسید. وقتی مرد، کیهان در صفحه‌ی حوادث نوشت «گروه فیلمبرداری که مرتضی آوینی هم جزوشان بوده می‌گویند در اثر برخورد با مین کشته شده‌اند.» روزنامه‌ی جمهوری اسلامی هم نوشت «بر اثر حادثه‌ای در جنوب کشته شده‌اند» کلمه‌ی شهید را به کار نبرد. بعد آقا اطلاعیه داد که در حقیقت پیغامی بود برای رفقا که یاالله جنازه را بلند کنید.
ماجرای دعوت به همکاری با رورنامه‌ی رسالت
- یک صحبت‌هایی می‌شود در مورد تقاضا از شما برای همکاری با رسالت. ماجرای آن را تعریف کنید.
روزنامه‌ی رسالت ماجرایی دارد که هیچ‌وقت آقای مرتضی نبوی قبول نکرد. دلیلی که این ماجرا را من فاش کردم، بلایی بود که این محافظه‌کارها آن موقع داشتند در استیضاح سر مهاجرانی می‌آوردند. آقای زواره‌ای که من هیچ‌وقت در عمرم او را ندیده‌ام و او هم راست گفته که هیچ‌وقت من را ندیده، با یکی از دوستان من همسایه بود. به او گفته بود می‌خواهیم یک روزنامه‌ای درست کنیم و دنبال آدم‌های وارد می‌گردیم و این دوست ما هم گفته بود فلانی هست. زواره‌ای هم که من را نمی‌شناخت پرسیده بود «روزنامه‌نگار خوبی است؟» دوست من هم گفته بود «بله». همان دوره‌ای بود که ما نیمه‌مخفی بودیم. این دوست ما هم به من گفت که زواره‌ای گفته که فلان روز برو آنجا. من نمی‌دانستم که او می‌خواهد چه روزنامه‌ای درست کند. آن موقع حتی نمی‌دانستم زواره‌ای عضو هیات موتلفه اسلامی است. من هم رفتم آنجا و دیدم که آیت‌الله آذری قمی آنجاست. اصولا از خامنه‌ای و این‌ها بگذریم آخوندها با من بد نیستند. آخوندهای حکومتی را نمی‌گویم، غیر حکومتی‌ها را می‌گویم، ‌ چون یک خرده زبان حوزه را بلدم. آقای آذری قمی هم که خیلی از ما خوشش آمد همین‌طور می‌گفت پسر عزیزم و پسر عزیزم. خلاصه اصلا موضوع فراموش شده بود انگار. ما هم برایش کلی قصه و نقل گفتیم. خلاصه آخرش گفت که ما می‌خواهیم روزنامه دربیاوریم و شما باید حتما باشید و گفت که شما اصلا بیا سردبیر بشو. این موقع دیگر فهمیده بودم که موضوع چیست و بازاری‌ها می‌خواهند یک روزنامه دربیاورند. به آقای آذری گفتم که «تندروها نمی‌گذارند.» گفتند «نه تو مطمئن باش. تا من هستم کسی نمی‌تواند کاری کند.» گفتم «آقای آذری، چطور نمی‌توانند؟» خلاصه با هم وارد بحث شدیم. گفتم «آقای آذری، من الان پیر شده‌ام، ولی آن موقع‌ها که جوان بودم و در آیندگان بودم دیدم که وقتی آن روزنامه تیراژ آورد چه شد. من تصور می‌کنم در شرایطی که ما الان هستیم اگر روزنامه‌ای را شروع کنیم به فاصله‌ی کوتاهی روزنامه‌ی جمهوری اسلامی و صبح آزادگان که آن موقع نشریه‌ی خیلی تندرویی بود لوله می‌شوند و خوب این‌ها که ساکت نمی‌مانند که دکانشان تعطیل بشود و بنابراین شروع می‌کنند یک کارهایی کردن و شروع می‌کنند ببینند این‌جا چه خبر است. بعد با شما که کاری نمی‌توانند بکنند، من را گیر می‌آورند. می‌گویند سابقه‌ی خانم‌بازی داشته، معشوقه‌ی فرانسوی داشته، با هویدا محشور بوده، معشوق والاحضرت اشرف بوده، با سادات و با اسراییل و خلاصه این حرف‌ها را برای من در‌می‌آورند. به خیال خودشان رخت‌چرک‌های ما را می ریزند روی بند و خلاصه راحت که از میدان بیرون نمی‌روند.» آقای آذری گفت که «من فکر کردم که شما برای شماره‌ی اول این روزنامه بروید با امام مصاحبه بکنید. تا حالا که با امام مصاحبه نکردید؟» گفتم که «نه، من خیلی دلم می‌خواهد که با ایشان مصاحبه کنم، چون من با بعضی از رهبرهای بزرگ دنیا مصاحبه کردم ولی تا حالا با ایشان که رهبر ایران هستند نتوانستم مصاحبه کنم.» گفتش که «من فکر کردم که شما را ببرم با ایشان مصاحبه کنید و اولین شماره با مصاحبه‌ی شما با ایشان بیرون بیاید. دیگران وقتی این مصاحبه را ببینند، غلط می‌کنند که به شما چیزی بگویند و من هم به ایشان یک طوری می‌گویم که یک حرفی بزنند و شما را تایید کنند و همین کافی است.» من بهش گفتم «آقای آذری، روزنامه‌ی جمهوری اسلامی نان‌دانی ۲۰۰ نفر آدم است. این ۲۰۰ نفر راحت بیرون نمی‌روند. این مدت به زحمت خودمان را سالم نگاه داشته‌ایم و این سوابق به نظر آقایان ننگین‌مان فراموش شده. سوابق با هویدا و فرح و اسراییل و این‌ها دوباره می‌آید رو. در آن زمان اگر شما با خود من هم مشورت کنید من به شما می‌گویم تا روزنامه پا گرفت و فرم‌اش مشخص شد و تیترها مشخص و ستون‌ها مشخص شد و سه‌ ماهی گذشت و صد شماره‌ای بیرون آمد، فلانی را بگذارید کنار تا روزنامه ادامه پیدا کند. طبیعی این است که شما این کار را بکنید. بنابراین من تا این‌جای سناریو را می‌توانم برای شما بگویم. حالا شما به من بگویید من به چه دلیل این کار را باید بکنم؟ این کار برای من چه فایده‌ای دارد؟ من یک دو ماهی یک کاری بکنم، یک روزنامه‌ای دربیاورم و بعد هرچه که این ۵-۶ سال فراموش شده بریزند سر روی بنده، دوباره این داستان بگیر و ببند شروع بشود.» بعد او گفت که «شما یک چیزی گفتید که معلوم شد مصاحبه با امام هم کار را درست نمی‌کند.» خلاصه تو این فاصله گفت با این آقای مهندس ما هم یک ملاقاتی بکن که همین مرتضی نبوی باشد. من هم یک روز رفتم با نبوی صحبت کردم. او هم اولین حرفی که زد این بود که «ما وارد حرفه‌ی شما شدیم. ما که بلد نیستیم. من مهندس‌ام و کارهای فنی را بلدم و این حرفه، حرفه‌ی شماست.» و گذشت و من هم هرگز به آن روزنامه نرفتم و هیچ‌وقت به این موضوع به عنوان یک خاطره‌ی مهم فکر نکرده بودم. تا این که این قضیه‌ی استیضاح مهاجرانی پیش آمد. روز اولی که علی دهباشی آمد به من گفت که مهاجرانی می‌خواهد یک روزنامه دربیاورد و مرا دعوت کرد و درباره بهمن گفتگو کردیم من این قضیه‌ی آذری قمی را برای مهاجرانی گفتم که «۱۰ سال پیش آقای آذری قمی چنین پیشنهادی به من کرد و من هم چنین استدلالی کردم. شما هم حالا می‌خواهید یک روزنامه درست کنید و بروید وزیر بشوید و کابینه درست کنید و خلاصه دوباره همین قضیه است و من هم دوباره همین استدلال را دارم و آخرش دوباره بعد شما تبری می‌جویید و می‌روید و من می‌افتم وسط. چرا باید این کار را بکنم؟» مهاجرانی هم گفت که «آن موقع شرایط سال ۶۳-۶۴ بوده الان سال ۷۴ است و ۱۷ سال از انقلاب گذشته» و از این حرف‌ها. من هم گفتم «باشد هر کاری شما بگویید می‌کنم.» او هم گفت «تفسیر سیاسی خارجی بنویس.» چند سال بعد وقتی موقع استیضاح او رسید و راستی‌ها به مهاجرانی گیر دادند که چرا بهنود را به بهمن برده بودی و در آن‌جا می‌نوشت و مرتضی نبوی و مردک بی شعوری بود که از شیراز با دکتر مهاجرانی مشکل داشت به اسم دکتر نجابت شروع کردند سوابق ننگین برای من درست کردن، مهاجرانی شیطنت کرد و نوشت که چطور شد که وقتی شما می‌خواستید بهنود را سردبیر روزنامه‌یتان بکنید عیبی نداشت. مرتضی نبوی تکذیب کرد، باز من هیچ نگفتم. مهاجرانی جواب داد و دوباره او تکذیب کرد. دیدم نمی شود من هم به توضیح افتادم و ماجرا را گفتم وگرنه چیز مهمی نبود. دیدم این پرت‌وپلاها توی مجلس مطرح می‌شود و توی صورت جلسات قانون‌گذاری مملکت نوشته می‌شود. من برداشتم یک مقاله نوشتم توی روزنامه‌ی عصر آزادگان که قضیه این است و من تعجب می‌کنم چرا آقای مهاجرانی چیزی را که به او گفته‌ام فاش کرده ولی این موضوع صحت دارد. بار اول که مهاجرانی در جواب بادامچیان نوشت و من نوشتم آقای آذری زنده بود و شده بود مخالف ولایت آقای خامنه‌ای. یک روز پسرش تلفن کرد گفت که حاج‌آقا می‌خواهد با تو صحبت کند. آذری قمی هم این اواخر داغ کرده بود و تخته گاز می‌رفت و از آدمی که یک موقع نوشته بود ولی فقیه می‌تواند توحید را هم تعطیل کند رسیده بود به این‌جا که آقای خامنه‌ای نه دین دارد، نه عدالت دارد و از این حرف‌ها. تو این شرایط به من تلفن کرد و گفت «آقا این قضیه خیلی غلیظ‌تر از این حرف‌هاست که شما می‌گویید. دو سه بار این پسرک آمد درباره‌ی شما با من حرف زد و عجب وقاحتی دارد که الان تکذیب می‌کند و من اگر شما لازم می‌دانید یک اطلاعیه بدهم.» من دیدم توی این شرایط فقط کم داریم که آذری قمی بیاید وسط ماجرا. من هم اصولا آقای خامنه‌ای را به آقای آذری قمی ترجیح می‌دهم. آقای خامنه‌ای آدم پاک و پاکیزه‌ای است. شعر می‌داند. آدم یک ذره مدرنی است. اصلا ربطی به آذری قمی ندارد. خلاصه گفتم «خیلی متشکر و من خودم حریف هستم ولی اگر لازم بود، عرض می‌کنم.» گذشت تا دفعه‌ی دوم که سر استعفای مهاجرانی پیش آمد. من نوشتم و نبوی نوشت و دوباره من نوشتم. مرتضی نبوی با کمال وقاحت نوشت «چرا موقعی که آقای آذری قمی زنده بود این حرف‌ها را نزدید.» من نوشتم «چقدر شماها رو دارید. دفعه اول آقای آذری زنده بود. من هم تا الان فاش نکردم که ایشان با من تماس گرفت و حاضر بود بیاید و دروغ تو را ثابت کند. پسرش هم زنده است، می‌توانید از او بپرسید. ولی تو در زمانی که آقای آذری قمی زنده بود چرا نگفتی که شهادت آقای آذری را می‌خواهیم.» این ها بعضی وقاحت عجیبی دارند. نمونه اش هم این اواخر که نبوی در رسالت نوشته بود «این اصلاح‌طلبان نمی‌خواهند با آمریکا روابط برقرار کنند، اگر می‌خواستند می‌کردند. خودشان این جهانگردان آمریکایی را آوردند و خودشان شلوغ کردند. چرا موقعی که خاتمی رفته‌ بود سازمان ملل و کلینتون هم آنجا بود شما هیچ‌کاری نکردید.» در صورتی‌که آن زمان آقای خامنه‌ای خودش گفته بود که خاتمی حتی با کلینتون عکس هم نگیرد.
سانسور در زمان شاه و پس از انقلاب
- می‌خواهم از تفاوت فضای روزنامه‌نگاری الان با زمان شاه از شما سوال کنم: گفتید که آیندگان جنجالی بود. ولی آیا می‌توانستید مثلا از وزرا یا معاونان‌شان انتقاد کنید؟
اصلا نوع گفتمان در زمان شاه جور دیگری بود. یعنی در زمان شاه طوری بود که حتی در جمع چند نفره هم کسی کمتر از اعلی‌حضرت نمی‌گفت. نوشتن که هیچ. از نخست‌وزیر هم حتی نمی‌شد انتقاد کرد. از وزرا هم نمی‌شد. آقای هویدا هر سال که شاه به سن‌موریس برای اسکی می‌رفت، سردبیرها را می‌خواست و می‌گفت: «شاه مملکت دو ماهی می‌خواهند استراحت کنند. خسته شده‌اند و اگر جوادیه آب ندارد یا بم نان ندارد، همیشه‌ نداشته‌اند. توی این دو ماه هم هیچ‌چیز عوض نمی‌شود و بنابراین نوشتن شما تنها اثری که دارد این است که این روزنامه‌ها را می‌برند آنجا و ایشان می‌خوانند و ناراحت می‌شوند. بنابراین در این دو ماه هیچ خبر منفی‌ای ننویسید. گاهی اوقات هم از پیشرفت مملکت بنویسید.» یک‌بار علی باستانی که دبیر روزنامه‌ی اطلاعات بود و رویش باز بود گفت: «آقا، روزنامه‌های بدون انتقاد را نمی‌خرند مردم. آخر این چه روزنامه‌ای است که ما اگر شیر آب فشاری‌ جوادیه بسته شود، نمی‌توانیم بنویسیم. نمی‌خرند این روزنامه را.» هویدا هم اصلا متخصص این نوع برخورد بود. گفت: «نمی‌خرند که حرف علمی نیست. یعنی چند تایش از بین می‌رود؟» علی گفت: «۴۰ هزار مثلا یا چند هزار...» هویدا گفت: «خیلی خوب. اشکالی ندارد. پولش را می‌دهم.» بنابراین فضا این‌طوری بود. بعد از انقلاب حتی در بدترین دوران مطبوعات، موقعی که ماها مخفی شده بودیم و بعد با آن وضعیت توانستیم آدینه را در‌آوردیم، سانسور این طوری نشد. یعنی سانسور سیستماتیک به این ترتیب که نماینده‌ی ساواک بیاید بغل دست من تیتر بخواند وجود نداشت. این ماجرا در آیندگان دو سال هر شب اتفاق می‌افتاد. این محرمعلی‌خان که مطبوعات را سانسور می‌کرد به اوایل دوران ما هم رسید. حدود سال‌های ۴۰-۴۱.
- اسم و فامیل کامل این محرمعلی‌خان چه بود؟
اسمش محرمعلی‌خان و فامیلش هم مطبوعات بود. موقعی که رفته بود شناسنامه بگیرد، چون سال‌ها توی شهربانی کارش این بود، ازش پرسیده بودند که کجا کار می‌کنی؟ او هم گفته بود اداره‌ی مطبوعات. آن‌ها هم فامیل‌اش را گذاشته بودند مطبوعات. محرمعلی‌خان از زمان قاجار بود و مطبوعات را سانسور کرده بود تا زمان ما. بنابراین به ما می‌گفت [معذرت می‌خواهم]: «چسونه، من محمد مسعود و فرخی یزدی را بدبخت کردم، تو کی هستی؟» محرمعلی‌خان مشروب زیاد می‌خورد و دایم مست بود. به همین جهت هم ۱۰ دقیقه به ۱۰ دقیقه می‌رفت دستشویی. هر شب جمعه این اتفاق می‌افتاد. محرمعلی‌خان می‌رفت دستشویی، بچه‌ها هم می‌رفتند یک چوب می‌گذاشتند پشت در دستشویی و محرمعلی‌خان آن‌جا زندانی می‌شد. بچه‌ها هم روزنامه را چاپ می‌کردند، رد می‌کردند، می‌رفت توزیع می‌شد، بعد درش می‌آوردند. یعنی در تمام چاپخانه‌های تهران یک‌بار این اتفاق افتاده بود که محرمعلی‌ خان را بکنند توی دستشویی و در را ببندند. بچه‌ها هم این ساواکی‌ها را به این سادگی ول نمی‌کردند، ولی خوب ترس و وحشت بود. بچه‌ها در‌آورده بودند که یک آقایی وجود دارد که تیمسار هم هست و اسمش تیمسار «امر فرمودند» است و این را تند می‌گفتند و می‌شد «تیمسار امفمودن». این ماموری هم که می‌آمد کلاسه‌ی تیترها را بخواند سواد چندانی نداشت. بعد می‌گفت: ببخشید این صفحه چند لحظه دست من باشد و بعد می‌رفت توی اتاق بغلی و تلفن می‌کرد برای کسانی آن‌ور خط می‌خواند. خیلی هم ظاهرا با ادب بود. و بعد می‌آمد می‌گفت: امر فرمودند این طوری. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند که «تیمسار امفمودن آن پشت است.» یک زمانی بود که حتی می‌آمد ستون‌ها را هم تعیین می‌کرد. یعنی می‌گفت این صفحه‌ی اول باشد یا آن. صفحه‌ی اول یک ستونی باشد. ما رفتیم پیش هویدا و به او گفتیم «ما که سردبیر نیستیم. سردبیر این آقایی است که شب‌ها می‌آید. این به ما می‌گوید که صفحه اول چه باشد. عکس چه باشد، عکس نباشد، همه را این می‌گوید دیگر.»
- خب سال ۷۵ هم تقریبا همه روزنامه‌های کشور حتی همشهری سردبیر‌ها یا مدیرمسوول‌ها تایید شده بودند از طرف نظام و بعضی حتی سابقه اطلاعاتی داشتند.
در زمان پیش از انقلاب هم کسی صاحب امتیاز نمی‌شد مگر آن که سیستم اعتماد پیدا می‌کرد به او. چنان‌که علی اصغر حاج سید جوادی در سردبیری کیهان ممنوع القلم شد. در آن زمان هم علی‌القاعده فرض بر این بود که تو تایید سیستم را داری، یعنی وفاداری‌ات ثابت شده است. ولی همان آدم‌های مثلا وفادار سانسور می‌شدند. اما بعد از انقلاب این‌ها آدم‌های وفاداری ثابت خودشان را سانسور نکردند، ولی البته گاهی کنار گذاشتند. مثلا همین محمود شمس (ماشاالله شمس الواعظین) و این‌ها را که بچه‌های مذهبی بودند کنار گذاشتند. یعنی یک زمانی تندروها آمدند و بچه مذهبی‌ها را تحمل نکردند. اما در همان سال‌های دهه‌ی شصت از شمس مقاله‌ای با امضا در کیهان هست که با اعدام‌ها و تندروی‌ها مخالفت کرده. اما تا آخر دهه‌ی شصت با بچه‌های معتقد انقلابی کاری نداشتند. به هر حال در فضای اطلاع‌رسانی ایران الان نمی‌شود با سانسور آن طوری عمل کرد. گرچه ماها در فضای اطلاع‌رسانی ایران شرکت نداریم، چون خودی نیستیم. مثل قضیه‌ی رای گرفتن است. از بعد از انقلاب تا الان رای قلابی توی صندوق انتخابات نرفته است. صندوق‌سازی نشده. دو سه موردی هم که شده معلوم است. مثلا کردستان در انتخابات دوم خرداد آماری که داشته می‌آمده تهران یک مرتبه در یکی از رفت‌و‌آمدها ضرب در سه شده، آن هم در این فاصله هزار بار تا حالا ما رو کردیم. مثلا تعداد آرا از تعداد جمعیت پاوه بیشتر بود و از این حرف‌ها. ولی جنس سیستم طوری است که اگر بخواهی تقلب کنی در انتخابات، باید مثلا سی‌هزار نفر را در جریان قرار بدهی و بعد هم تقلب با باورهای دینی این سی‌هزار نفر مغایر است، تا ببینیم در انتخابات مجلس هفتم چه می کنند. در زمان شاه این جوری نبود. در زمان شاه همه احساس‌شان این بود که باید با ترس نتیجه بگیرند. الان نمی‌شود این کارها را کرد. اصلا عملی نیست.
پیروزی محافظه‌کاران و آینده‌ی مملکت
- ولی قبلا شما در جواب سوالی گفته بودید که اگر حکومت یک‌دست بشود ممکن است در جاهایی یک آزادی عمل بدهند ولی اطلاع‌رسانی جمع می‌شود.
ببینید محافظه‌کارها تجربه‌ی مهمی در این سال‌ها به دست آوردند و آن هم خطری است که روشنگری برای آنها دارد. این تجربه برای خود ما هم مهم بود. اصلاح‌طلبان هم اهمیت این را نمی‌دانستند و حتی آقای حجاریان که نظریه‌پرداز معتبر این جریان است خودش هم یک جاهایی می‌گوید ما اهمیت این روشنگری را در این حد پیش‌بینی نمی‌کردیم. تجربه‌ای که بعد از دوم خرداد به دست آمد و این‌ها به قیمت بستن ۸۰ روزنامه جلوی آن را گرفتند ولی هنوز جلوی آن گرفته نشده. دیگر هم نمی‌شود جلویش را گرفت. به محض این که مردم گوششان با این قضیه آشنا شد حالا دیگر می‌روند دنبال آن. ۱۸۰ روزنامه را هم ببندند دیگر درست نمی‌شود. یعنی این میل می‌جوشد. همین اینترنت را ببینید. محافظه‌کارها به نظر من ممکن است در بعضی زمینه‌های اجتماعی آزادی بدهند، مثلا روابط دختر و پسر را نادیده بگیرند، مثلا ماهواره را هم نادیده بگیرند. شما دقت کنید این چیزها هم‌خون است با محافظه‌کارها. پایه‌اش یکی است. فیلم‌های آبگوشتی بعضی شبکه‌های ماهواره‌ای لوس‌آنجلسی را ببینید. یک فاحشه هست که آب توبه سرش می‌ریزند و می‌رود امام رضا و خلاصه پایه‌اش و خاستگاه‌اش همان فرهنگ ته شهری است. این است که این‌جاها مشکلی ندارند. ولی به نظر من در مورد آزادی بیان کوتاه نمی‌آیند و جلویش را می‌گیرند. چون با اطلاع‌رسانی نمی‌شود شوخی کرد. یا باید بدهی، یا نباید بدهی. اگر دادی کسانی مثل گنجی سر بر می‌آورند. خود آقای خمینی هم یک‌بار گفته بود در را که باز کنی پشه و سوسک هم وارد می‌شوند. نمی‌شود خلاصه، باید در را بست. در را باز کنی بالاخره یکی پیدا می‌شود و پیه‌اش را هم به تنش می‌مالد و به قول این‌ها قهرمان است یا عشق قهرمانی دارد یا به قول ماها شجاعت دارد. بالاخره می‌آید و می‌زند و در و دیوار را داغان می‌کند. من فکر می‌کنم محافظه‌کارها که بیایند، ایران را طالبانی نمی‌کنند، ولی فضای سیاسی را هم باز نمی‌کنند. برای مردم ایران هم بد نیست. بالاخره مردم چاره‌ای ندارند برای این که شناخت خودشان را عمیق کنند. چاره‌ای ندارند جز این که از این اشتباه‌ها بکنند که متوجه بشوند که دفعه‌ی بعد دوباره یک‌کم وضع خودشان را درست‌تر بکنند و پایداری نشان دهند.
من نمی‌دانم که چرا الان اکبر گنجی مانده زندان. من واقعا نمی‌دانم. اگر الان امکان داشتم که با اکبر صحبت کنم بهش می‌گفتم ماندن یا نماندن تو در زندان برای کسی مهم نیست. این دفعه که از زندان مرخصی گرفته بود من بهش تلفن کردم. قبلا یک مقاله نوشته‌بودم که اکبر، حرفی نزن بیا بیرون از این زندان. این بار که تلفنی با او حرف زدم یک خرده رعایت کردم که با هم حرفی نزنیم که برایش دردسر بشود. گفتم: «دیشب بهت زنگ نزدم چون فکر می‌کردم سرت شلوغ است و مزاحمت نشوم.» گفت: «دفعه پیش این‌جوری بود. دو سال پیش بود. شما بودید و آمدید. دو سال پیش همه می‌آمدند دیدن. الان کسی نیست این‌جا.» دو سال پیش سیاسی ها و روزنامه نگاران که از زندان می‌آمدند بیرون، همه بچه‌های دانشجو توی کوچه ایستاده بودند. الان بچه‌ها غیرسیاسی شده‌اند. برای جامعه الان بودن یا نبودن اکبر توی زندان فایده‌ای ندارد. این دفعه اصلا پیدا کردن آدمی که شهامت داشته باشد و بپرد وسط میدان برای شماها مشکل می‌شود. بسیار مشکل خواهد بود چون این درد هنوز یاد این گروه هست. یاد این گروه هست که جامعه با بی‌صبری خودش با خاتمی و با آدم‌های دیگر چه‌کار کرد. یعنی این‌بار فید‌بک‌های بدی می‌گیرد جامعه. ولی عیبی هم ندارد. جامعه باید همین کارها را بکند تا راه خودش را پیدا کند.
- در واقع شما تجربه این ۵-۶ سال مطبوعات را نابالغ می‌دانید؟
بلی، ولی حادثه‌ی مهمی اتفاق افتاده است. حالا یک نسلی آمده بیرون که گرچه سیاسی نمی‌نویسد ولی تاثیرگذار است. الان سه تا از دخترهای روزنامه‌نگار که دوتایشان هم شاگرد من بودند تا حالا سه دختر را از مرگ نجات داده‌اند. بچه‌ها می‌نویسند، عفو بین‌الملل بیانیه می‌دهد، سر و صدا بلند می‌شود، شلوغ می‌کنیم، من عاطفی می‌نویسم، دیگری جور دیگری می‌نویسد، فشار بین‌المللی زیاد می‌شود، آقای شاهرودی هم می‌گوید فعلا اجرای حکم را متوقف کنید. این‌ها فکر می‌کنند که زندانی سیاسی که نبوده‌اند که متوقف کردن اجرای حکم‌شان مهم باشد. پیش خود فکر می‌کنند آن دختر قاتل است، متوقف کردن حکمش مهم نیست. ولی نمی‌دانند که دارند به جامعه راهی را برای موثر بودن نشان می‌دهند. عقل‌شان به این چیزها نمی‌رسد. ولی به هر حال روزنامه‌نگارها به هر ترتیب دارند کار می‌کنند. در زمینه‌های سیاسی نمی‌توانند ولی در زمینه‌های اجتماعی گزارش‌های خوبی می‌نویسند.
همکاری با روزنامه‌ی جامعه
- خوب برگردیم به کارهای خود شما. چی شد وارد جامعه شدید؟
من خیلی تصادفی وارد روزنامه‌ی جامعه شدم. من معمولا برای روزنامه‌ها یا مجله‌های جدیدی که در می‌آید یه عنوان یک آدم قدیمی که قبولم دارند یک تلگرافی می‌زنم. می‌گویم مثلا این جایش خوب بود. این مقاله آن‌طور بود. گرافیکش آن‌طوری بود و کجایش کج بود. به‌عنوان تبریک این چیزها را می‌گویم. در مورد جامعه هم یک تلگراف زده بودم به شمس‌الواعظین که روزنامه خوبی است و از این حرف‌ها.
- می‌شناختید شمس‌الواعظین را آن موقع؟
شمس را آن موقع فقط به اسم می‌شناختم. نه بیشتر. فردا صبح یک نامه برای من فرستاده بود و خیلی هم به من استاد استاد بسته بود و بعد هم گفته بود ما خیلی خوشحال می‌شویم که شما یک چیزی بنویسید. من هم فکر کردم چیزی بنویسم. به خودم گفتم این دوم خرداد باید یک اثری در حرفه‌ی ما هم بگذارد. این‌ها هم می‌گویند ما اولین روزنامه‌ی جامعه مدنی هستیم. شاید بتوانیم کمک جدی‌تری به این‌ها بکنیم. من یک یادداشت فرستادم. بعد از آن دیگر به عهده‌ی شمس بود که ابراز احساسات می‌کرد و تلفن می‌کرد و خلاصه رفتیم آنجا.
- به تحریریه هم می‌رفتید یا این که فقط یادداشت می‌فرستادید؟
به تحریریه نمی‌رفتم. یادداشت می‌فرستادم. البته بعد از این‌که رفتیم زندان قضیه فرق می‌کرد. حالا دیگر انگار ما هم باید در جلسات اصلاح‌طلب‌ها شرکت می‌کردیم. فلان روزنامه چطور دربیاید بهتر است. این اواخر دیگر کار مثل حرکات چریکی شده بود. منظورم روزنامه درآوردن است. بنیان، بهار و این‌ها. می‌رفتیم توی جلسات شرکت می‌کردیم، برنامه‌ریزی می‌کردیم، می‌دانستیم که مثلا تاکتیک بعدی چه باشد.
- گویا یک‌بار آقای جلایری‌پور یک جا گفته بود که یکی از اختلافات ما با آقای شمس این بود که آقای بهنود مثلا باید روزنامه خودش را داشته باشد و نباید بیاد تو جامعه.
نه این طوری نبود قضیه. توی کنفرانس برلین در حواشی که بچه‌ها صحبت می‌کرده‌اند، آقای چنگیز پهلوان گفته بود که ماها لاییک هستیم و شما که اصلاح‌طلبید به روشنفکری لاییک اجازه‌ی روزنامه داشتن نمی‌دهید. جلایری‌پور گفته بود من چه کاره‌ام که بخواهم اجازه بدهم یا ندهم. من کاری که توانستم بکنم این بود که به بهنود بگویم بیاید در روزنامه‌ای که دارم بنویسد. بیشتر از این کاری از دستم برنمی‌آید. من از خدا می‌خواهم که شماها هم یک روزنامه داشته باشید.
من خودم موقعی که توی جامعه می‌نوشتم رفتم پیش شاملو. او گفت: «چی شد تو رفتی قاطی این‌ها؟ تو اگر می‌توانی کار بکنی چرا روزنامه خودت را در نمی‌آوری تا ما هم تکلیف خودمان را بدانیم؟ رفته‌ای توی روزنامه‌ی بچه‌مسلمان‌ها چه کار؟» گفتم: «آقا، نمی‌دهند اجازه که. من ۱۶-۱۷ سال صبر کردم. مگر چقدر می‌توانم صبر کنم. عمرم دارد تمام می‌شود. بالاخره ما هم باید حرفمان را بزنیم. حالا به این‌ها اجازه داده‌اند، این‌ها هم از ما دعوت کرده‌اند، حرفمان را می‌زنیم. هر موقع هم به خودمان دادند خوب چاپ می‌کنیم.» ولی اجازه نمی‌دادند که.
- هیچ‌وقت تقاضا کردید؟
نه، حتی امتیاز آدینه را به ذاکری هم خیلی تصادفی دادند. حواسشان پرت شد. واقعا هم نمی‌دانستند که ذاکری با ما رابطه دارد و آدینه سرانجام چه می‌شود وگرنه نمی‌دادند. البته ذاکری هم یک نمونه‌ی خیلی منحصر به فردی است. البته این اواخر به آقای محمد قائد هم امتیاز دادند که موضوع مهمی است. برای انتشار مجله‌ی لوح. نشریه‌ی خوبی هم هست. البته غیر سیاسی است. آموزشی است. همین را هم به سختی دادند.
سخنرانی در دانشگاههای ایران و کلاسهای روزنامه‌نگاری
- از چه سالی به بعد می‌توانستید که در دانشگاه سخنرانی‌ کنید؟ قبل از آن هیچ‌وقت توی دانشگاه سخنرانی نداشتید؟
اولین بار علی افشاری این داستان را راه انداخت. موقعی که شد دبیر تحکیم‌وحدت. من هم خیلی ریپ می‌زدم اوایل. چون من این کارها را عمل سیاسی می‌دانم. من گفتم من چه‌کاره‌ام که بیایم نطق کنم. نطق مال آدم سیاسی است. حتی در حادثه‌ی کوی دانشگاه هم ابراهیم نبوی از آنجا تلفن می‌کرد که بچه‌ها می‌خواهند که تو بیایی ولی من نرفتم. تلفن را گرفت به سمت جمعیت که بچه‌ها می‌گفتند فلانی باید بیاید. یکی از طرف تاج‌زاده تلفن زد گفت باید بروی با بچه‌ها صحبت کنی. گفتم آقا من اهل سخنرانی و این جور چیزها نیستم. حتی در کنگره‌ی دفتر تحکیم وحدت در منظریه. علی افشاری تلفن کرد. بعد هم کسی از طرف آقای دکتر سروش تلفن کرد و گفت: «امروز عصر من و شما با هم برویم آن‌جا.» خلاصه من رفتم. پنج‌ شش هزار نفری بودند آن‌جا. آن واسطه هم گفت «که این ها برای شما آمده اند اینجا چون پریشب که سخنرانی بود ۱۵۰۰-۱۶۰۰ نفری بیشتر نبودند.» و یک‌ خرده هندوانه هم زیر بغل ما گذاشت، اما من سخنرانی نمی‌کردم. این بعد از بستن روزنامه ها بود که شروع شد به سخنرانی توی جاهای مختلف. گاهی توی شهرستان‌ها.
- کلاس های روزنامه زن چی بود؟
آنجا کلاس روزنامه‌نگاری گذاشتیم برای این که نیرو تربیت کنیم برای روزنامه‌ی زن. از آن بچه‌ها الان خیلی‌ها روزنامه‌نگارند. خوب یادم نمانده شاید آن دوره یا بعد فرشته قاضی، شیرین شادی‌فر، فرناز قاضی‌زاده بودند. اما از بچه‌های کلاس‌های امیرکبیر امید معماریان، فرشاد محمودی، بنفشه سام گیس و علی صیرفی و این‌ها بودند.
اوضاع خارج از ایران
- از زندگی‌تان در لندن بگویید. چه شد که از ایران رفتید؟
همیشه احساس می‌کنم بیشتر سیاست‌هایی که این‌ها روی من پیاده‌ کردند را من با میانه‌روی خنثی کردم، ولی این آخری را نتوانستم.
- خودتان هم یک‌بار گفته بودید که من توی افق کارم زندان نمی‌دیدم.
این آخری مقصودم زندان نیست. زندان هم بالاخره بخشی از زندگی است. در کشورهای جهان سومی همچنان که سیاست‌مداری سخت است. دستور آدم‌کشی دادن و ترور و این جور چیزها، روزنامه‌نگارهای هم سخت است. منظورم از این آخری این برنامه‌ای بود که این‌ها پیاده کردند که ما را خارج از کشور گذاشتند. یعنی کم‌هزینه از شر ما خلاص شدند. مدت‌ها بود که این نقشه را داشتند.
- وقتی هم که آمدید بیرون حکم قطعی زندان را صادر کردند.
پنج روز قبلش ایران بودم، خبری نبود. من را هم دو بار احضار کرده بودند. گذاشتند تا آمدیم بیرون بعد هم حکم دادند. من هم شب اول مصاحبه کردم گفتم که برمی‌گردم. بعد اعلام کردند که به فرودگاه حکم اعلام شده است. بعد هم همسرم تلفن کرد یعنی چه و بیایی فرودگاه بگیرندت. شروع کرد گریه و زاری. پسرم تلفن زد که کجا می‌خواهی برگردی و مگر دیوانه‌ای و از این حرف‌ها. بعد دیگر ماندم. البته باید بگویم که از یک نظر هم موفق نشدند. به دلیل این که آن‌ها می‌خواهند که تو بیایی بیرون و تمام بشوی. چون می‌آیی بیرون صددرصدی می‌شوی و دیگر می‌گویی نه انتخابات، نه شرکت در انتخابات، بلکه تحریم و براندازی مطلق. در واقع مجبوری به ساز دیگری برقصی. به ساز ایرانی‌های خارج از کشور. در این زمان هم از نظر بچه ها و مردم داخل کشور تمام می شوی. این که می‌گویم در مورد من موفق نبودند برای این است که من یک سال و نیم است که بیرون هستم ولی هنوز به ساز تهران می‌رقصم. هنوز هم این‌وری‌ها فحش می‌دهند. هنوز می‌گویند تو عامل جمهوری اسلامی هستی. من هنوز نبضم آنجا می‌زند و این هم آن‌ها و هم این رفقا را ناراحت می‌کند.
- دو طرف را ناراحت می‌کند.
این طرف که خب ناراحت بشود، چه کارشان کنم. مهم نیست.
- الان یک سال و نیم بیرون هستید، کسانی که بیرون هستند نسبت به قبل چه فرقی کرده‌اند؟
خیلی فرق کرده‌اند. من همیشه با کسانی که بیرون بوده‌اند برخورد داشته‌ام. بعد از انقلاب تا هفت هشت سال جو بیرون کاملا در اختیار سلطنت‌طلب‌ها بود. یعنی بیرون از ایران غیر از هایده و مهستی، من و تیمسار دایی جونم و خانه‌مان را مصادره کردند و این جور چیزها چیز دیگری نبود. بعد از مدتی که اعدام‌ها شروع شد بچه‌های سیاسی از کشور بیرون آمدند و به صورت پناهنده بیرون ماندند. در این زمان هر جا که می‌رفتی موضوع خشن اعدام ها بود و مساله قومیت‌ها به شدت بزرگ شده. شاید هنوز هم همین باشد به هر‌جا می روی مساله کرد و بلوچ مطرح است و یکی می پرسد «جریان ستم‌های قومی چه می‌شود؟» و از این جور بحث‌ها. من هر چه می گویم بابا اصلا توی ایران جریان قومی به این معنایی که در این‌جا مطرح می‌شود وجود ندارد. آخر کی وقتی یک دختر و پسر می‌خواهند با هم ازدواج کنند مادر دختر می‌پرسد که داماد اهل کجاست؟ می‌گویند پول دارد، پول ندارد، کارش چیست؟ دکتر هست، دکتر نیست؟ بنده یک دوستی دارم خودش اهوازی است، خانمش اهل سرخس. من می‌گویم شما آخر دورتر از این نمی‌توانستید انتخاب کنید. اما از نظر طبقاتی چرا، خیلی مسایل اتفاق می‌افتد. این هم که حکومت‌ها با اقوام چه می کنند به هر حال موضوعی است که من درباره‌ی آن اطلاع و هم علاقه ندارم. هفته‌ی پیش در جریان سخنرانی آقای دکتر سروش در لندن بود، یک آقایی هست که خیلی تنومند هستند و هیچ‌وقت هم اسمشان را یاد نگرفتم. خیلی آدم باسواد، پزشک میکروب‌شناس و مطلعی است. از این آدم‌هایی که وقتی وارد اتاق می‌شوند می‌خورند به در و دیوار و میز و صندلی. یادش به خیر صمد بهرنگی هم همین‌طور بود. خودش دیگر این موضوع را جوک کرده بود. حالا بگذریم. این آقایی که گفتم مال خلق بلوچستان است. در پرسش و پاسخ سخنرانی دکتر سروش بلند شد گفت که مسایل قومی ما چه می‌شود. دکتر سروش هم یک نگاهی کرد گفت که «خوب، البته چون من خیلی آدم نمکینی نیستم، خیلی خوب است که جلسه مفرح بشود.» ولی ول نمی‌کرد این آقا. بنده خدا به من هم خیلی محبت دارد. در سال ۷۶ و بعد از انتخابات دوم خرداد، ما بچه‌هایی که از ایران بیرون می‌آمدیم شده بودیم مثل مایکل جکسون. یعنی یک مرتبه چند جا خارج از کشور دعوت می‌کردند و توی فرودگاه با دسته گل می‌آمدند و خلاصه کار رسید به اینجاها. همه تو فکر جنبش مخملین بودند. دوست داشتند که کسی از ایران بیاید و بگوید چه خبر شده. ضربه‌ی دوم خرداد به طور عجیبی عده‌ای را ایزوله کرد و به حرکات وحشیانه دچار کرده بود، مثل کمونیست‌های کارگری و مجاهدین. جلسه‌ی من در کلن آلمان این‌ها سیصد چهارصد نفر را بسیج کرده بودند و زد و خورد شد و شیشه شکست. وحشیانه بود. پلیس آلمان هم خشن است. موقعی که آمدند من ترسیده بودم، آن‌ها که جای خود دارد. می‌زدند و اصلا یک بساط عجیب و غریبی بود. اصلا مرا از سخنرانی پشیمان کرد. حالا یواش‌یواش آن‌هایی که هیجان‌زده شده بودند و خیلی دوم خردادی شده بودند دچار غبن و پشیمانی شده‌اند و ملت ایران هم وقتی دچار غبن و پشیمانی می‌شود از دیگران می‌خواهد که آنها بگویند چرا دچار غبن و پشیمانی شده‌اند‌. نمی‌گوید که خب من هم بودم انقلاب کردم. اشتباه کردم. می‌گوید شماها اشتباه کردید، من اصلا نبودم. راستش این است که من غیر از خودم و چند نفر دیگر که گزارش هایمان هست ندیدم کسی بگوید من در راه‌پیمایی‌های دوران انقلاب بودم. بابا بالاخره سه میلیونی که رفت استقبال آقای خمینی پس بالاخره کی‌ها بودند؟ همه که می‌گویند ما نبودیم. پس بالاخره کی بود؟ من فقط یک نفر را می‌دانم که نبود، یکی از بستگان مادرم. او سلطنت‌طلب جدی است و الان هم هنوز جدی‌اند. توی جلسات خانوادگی نسل دوم خانواده - دخترعمو، پسرعمو، و نوه عموی- که من را گیر می‌آورند و به حرف می‌آورند. ایشان بدش نمی‌آید که من بالاخره مورد توجه‌ام، اما معترض‌است و گاهی اوقات هم یک جملاتی در وسط حرف‌های من می‌گویند. مثلا می‌گوید خب چرا ایشان عمامه نمی‌گذارد برود تلویزیون و بعد مثلا می‌گوید حالا چرا این‌قدر با تو بدند. شبیه اعتراض‌های همین کمونیست‌هاست ولی خب بیشتر از این جلو نمی آید. اما می دانم ایشان در راه‌پیمایی‌ها نبود.
- خب حالا که آمده‌اید بیرون دیدتان نسبت به غرب چه فرقی کرده؟
خب مثلا من در حدود بیست و چند سال است که با آ‌ژانس‌های خبری بیرون کار کرده‌ام، زندگی کرده‌ام بیرون.
- خب بالاخره فرق می‌کند یک سال، یک سال و نیم میان این مردم زندگی کنید.
یک جزییات وجود دارد که مثلا حساب بانکی باز کنید، کارت اعتباری چطوری است، مثلا قبض‌اش می‌آید در خانه و از این حرف‌ها. این چیزها برای من جدید نبوده چون قبلا هم داشته‌ام. با چند موسسه خبری خارجی کار می‌کردم، از این بابت چیز جدیدی نیست برای من. اما خودم را هیچ‌وقت در فضای یک آدم آواره، یک مهاجر قرار نداده بودم. هیچ‌وقت پیش‌بینی نکرده بودم که این‌ها موفق شوند ما را از کشور بیرون کنند و در را ببندند. الان اگر بگویم که واقعا دلم برای ایران تنگ شده، دروغ گفته‌ام. تنگ نشده. دیشب به بچه‌ها می‌گفتم واقعا شاید برای بچه‌ها، برای شاگردهایم و برای کلاس‌هایم گاهی اوقات به شدت دل‌تنگ می‌شوم. گاهی کم می‌آورم در این بازی، وگرنه هیچ بخش دیگری برایم نوستالژیک نیست. پسرم می‌گوید که جزو آن طایفه‌ی هایده‌گوش‌کن و قورمه‌سبزی‌خور نیستی. آری مدت‌هاست قرمه‌سبزی نمی‌خورم.
بی‌بی‌سی و ایده‌ی الجزیره‌ی فارسی
- الان شما با بی‌بی‌سی همکاری می‌کنید. با توجه به این موضوع خواستم ببینم شما آیا پیش‌بینی می‌کنید یک اتفاق مثل الجزیره بیفتد؟ یعنی مثل الجزیره که کسانی که توی بخش عربی بی‌بی‌سی کار می‌کردند، الجزیره را پی‌ریزی کردند. یک همچون چیزی هم برای فارسی‌زبان‌ها اتفاق بیفتد؟ یک الجزیره‌ی فارسی؟ یک کسانی مثل باقر معین.
فکر یک شبکه تلویزیونی فارسی مدت‌هاست در سر همه هست. اصولا به طور کلی یک همچون فکری به طور مجرد وجود دارد. اما هنوز عملی نیست. هنوز راه حل اقتصادی ندارد اگر قرار باشد کاری درست و حسابی بشود برای آن باید راه‌حل‌هایی پیدا کرد.
- حالا فرض کنید چنین اتفاقی قرار است بیفتد و می‌خواهید یک تیم ۱۰ نفره انتخاب کنید. ۵ نفر اول را چه کسانی انتخاب می‌کنید؟
می‌گویم عمید نایینی، باقر معین، کسری ناجی که برای سی‌ان‌ان کار می‌کند، علیرضا میبدی، ابراهیم نبوی.
- نوری‌زاده را دعوت نمی‌کنید؟
ببینید اگر به من بگویند که بهترین روزنامه‌نویس خارج از کشور کیست، می‌گویم نوری‌زاده بدون شک. ولی این چیزی که شماها می‌گویید در زمانه‌ی الان اگر قرار باشد که درست بشود، اولویت اول ایجاد اطمینانی است در خواننده یا شنونده که برای آن طوری باید سخت‌گیری کنیم که از سوراخش من و علیرضا رد نمی‌شویم. یعنی این‌قدر باید سخت‌گیری کنند که مثلا جایی مثل بی‌بی‌سی می‌کند. برای این که شما باید این اعتماد را بدهید به آدم‌ها که اگر صدایی از خارج کشور بیان دیگری دارد و طعم دیگری دارد، چرا این طعم و بیان فرق می‌کند؟ چون می‌خواهید صدایی از خارج از کشور برسانید به ایران و این صدا قرار نیست هی به دورغ بگوید انقلاب شده کمک برسانید. آهای مردم من الان دارم انقلاب می‌بینم و از این حرف‌هایی که سعید قایم‌مقامی می‌زند. یا یک تلویزیون جدی حتی اگر جنس اپوزیسیون داشته باشد که نمی‌تواند بیانش شبیه بهروز صور‌اسرافیل نباشد. بنابراین باید یک توجیهی برای مردم ایران داشته باشد. چنین دستگاهی که وظیفه‌ی اصلی‌اش براندازی حکومت نیست. هیچ‌ توجیه‌ای قطعی‌تر و منطقی‌تر از این نیست که بگوید من بدهکار حقیقی‌ام. نمونه‌اش بی‌بی‌سی. بی‌بی‌سی جهانی را می‌گویم در حالی که این‌کار (براندازی) را نمی‌کند هنوز پرشنونده‌ترین است ممکن است جواب رویاهای بخشی از مردم را ندهد اما به حقیقت وفادار می‌ماند و شنونده و بیننده خود را می‌گیرد. چنین دستگاهی نه تنها به بهروز صوراسرافیل راه نمی‌دهد، بلکه علیرضا نوری‌زاده را هم راه نمی‌دهد. به هر حال چنان دستگاهی باید به حقیقت وفادار بماند و بیننده و شنونده‌اش را به آن عادت بدهد. همان کاری که الان رادیو و تلویزیون‌های ایرانیان لوس آنجلس کمتر می‌کنند و رادیو اسرائیل هم. به هر حال من نام علیرضا نوری‌زاده را نگفتم وگرنه علیرضا بهترین روزنامه‌نگار خارج از کشور است.
زندان آخر
- من یادم می‌آید موقعی که از زندان در آمدید برای آخرین بار یک مقاله از شما در روزنامه خواندم که شما گفتید من روزنامه‌نگاری را کنار گذاشتم؟
من توی دادگاه و در آخرین دفاع گفتم که روزنامه‌نگاری را کنار می‌گذارم. توی دادگاه ما هرکدام ناچار بودیم یک تکنیکی به‌کار ببریم. نبوی نه این‌ که فقط توی دادگاهش بگوید، از همان روز اولی که آمد زندان همین‌طور عمل کرد. نبوی دو روز بعد از من دستگیر شد، زید‌آبادی سه روز. همه‌ی ما را تقریبا با هم گرفتند. نبوی از اولین جلسه‌ی بازجویی به این طالب‌زاده بازجو می‌گفت که «ببینید آقا شما بیت‌المال را دارید هدر می‌دهید. شما من را گرفته‌اید که آخر سر بگویم غلط کردم. خب باشد، این که چیزی نیست اصلا گه خوردم که نوشتم. حالا چرا این قدر بیت‌المال حرام می‌کنید و به ما غذا می‌دهید که بخوریم. کو، ضبط کجاست؟ بیاورید تا من بگویم شما ضبط کنید و برویم. امضا کنیم و برویم.» از اول بنای قضیه را بر این گذاشته بود. و دیدید که دادگاهش را هم جوک کرده بود جوکی بزرگ که همه در آن شرکت جدی داشتند. هر کس راهی را برای خلاص شدن انتخاب می‌کند و تاکتیکی دارد. احمد زید‌آبادی واقعا آدم بسیار شریفی است. حاضر نبود که در سرسوزنی خلاف بگوید حتی به بازجو. با لهجه‌ی غلیظ کرمانی می‌گفت که ما مخالفیم و قانون گفته است که ما می‌توانیم انتقاد کنیم و شاید ما حاضر باشیم به رهبری توهین بکنیم و مجازاتش را بکشیم. من تقریبا وسط نبوی و زید آبادی بودم. شب آخر که زندان بودیم، معمول است که وقتی دوره تمام می‌شود یا می‌خواهند از زندان بیرونت کنند سعی می‌کنند با خاطره‌ی خوشی از زندان بیرون بروی. به همین دلیل معمولا آدم بدها می‌روند و آدم خوب‌ها می‌آیند برای بازجویی مثلا. و ما را سه نفری می بردند بازجویی. دایما این اتفاق می‌افتاد که نبوی از این طرف می‌رفت و احمد سفت می گرفت و من هم افتاده بودم وسط این دو. به عنوان مثال یک‌ بار این بازجو - که البته اسم این جلسات هم بازجویی نبود، می‌گفتند گفت و گو می‌کنیم - به من گفت که «آقای بهنود شما آدم باتجربه‌ای هستید، ما نمی‌خواهیم آزادی نباشد ولی طوری که ما می‌خواهیم این است که امنیت در خطر نیفتد.» من گفتم که «خب، بله من به این موضوع فکر نکرده‌ام، باید یک راه‌حل‌هایی پیدا کرد.» نبوی گفت «آقا من بگویم. کسی دعوا ندارد با رژیم که. شماها دارید این کارها را می‌کنید، یک گروه درست کنید هر روز صبح بیاید توی روزنامه بنشیند و بگوید این باشد، این نباشد. زمان شاه هم همچو چیزی بوده است. بعد نه دیگر کسی را بگیرید، نه ما را بدبخت کنید». این بازجو هم می‌گفت «البته آقای نبوی می‌فرمایند، ولی این کار خیلی اجراپذیر نیست.» بعد بازجو به من گفت «نظر شما چیست؟» من هم گفتم: «به نظر می‌آید شما دولت را خیلی قبول ندارید. به همین جهت یک شورایی درست بکنید که خط قرمزها را تعیین بکند و این شورا را هم ببرید بالاتر از دولت. چون اگر قرار باشد توی وزارت ارشاد باشد، شما آن را قبول ندارید. بنابراین مثلا زیر نظر رهبری باشد و این شورا با مدیرهای مطبوعات تماس بگیرد و بگوید خط قرمزها این‌هاست. به نوعی در همه‌ی دنیا هم معمول است. یک هم در آمریکا هست که مواظب است کسی از خط قرمزها رد نشود. توی داستان‌هایی مثل واترگیت این جلو می‌آید. شما هم یک شورای عالی تشکیل بدهید و برای این که خیلی جنجالی نشود، برود بالاتر از جناح ها قرار بگیرد. بالاتر از رهبر هم که ندارید. برود آنجا قرار بگیرد و به روزنامه‌ها هم توصیه‌هایی بکند و بیشتر روزنامه‌ها هم تا آنجایی که من می‌دانم، دعوایی ندارند.» نبوی هم نگاه می‌کرد ببیند نظر این بازجو چیست تا اگر مثلا ناراحت است، او بیاید و یک خرده فتیله را بکشد پایین. این آقای بازجو هم گفت: «بله، پیشنهاد عاقلانه‌ای است و امیدوارم به گوش مسوولان برسد.» و از زید‌آبادی پرسید که «خوب نظر شما چیست؟» زید‌آبادی هم گفت که «البته فلانی استاد هستند ولی من خیلی موافق نیستم. چون اگر این دستگاه برود زیر نظر رهبر، ما شاید بخواهیم از رهبر انتقاد کنیم، حتی شاید کسی بخواهد به ایشان توهین کند و هزینه‌اش را هم بپردازد آن وقت نمی شود که.» ناگهان نبوی گفت: «الهی خدا تو را بکشد، ما را گرفتند، آخر لامصب، تو زندان هستیم الان این چیزا چی است که کی می گویی.»
زید‌آبادی واقعا خیلی اذیت شد. برای من غم‌انگیزترین صحنه‌های عالم که حتی بیشتر از دادگاه خودم مرا اذیت کرد، دادگاه زید‌آبادی بود. خیلی زجر کشید. زمانی که ما در بند عمومی بودیم، او را انداخته بودند در قرنطینه. من و نبوی را این‌قدر اذیت نکردند. بعدش هم ما آزاد شده بودیم و او هنوز مانده بود در زندان. و بعد هم فرستادنش زندان ۵۹ سپاه. خیلی سخت اذیت می‌شد. وقتی دادگاهش برگزار می‌شد من به دلیل علاقه‌ی شخصی به احمد رفتم به دادگاه. وقتی آمد توی دادگاه من بغلش کردم. گفت که «مسعود جان کاری بکن که من برنگردم ۵۹.» احمد اذیت شده بود. من خیلی برایم غم‌انگیز بود. در نتیجه دادگاهی را که همه فکر می‌کردند مثل دادگاه گنجی خیلی جنجالی بشود مثل بقیه دادگاه‌ها شد. دادستان آمد و یک مشت حرف‌ها زد و احمد نتوانست آن چه را می‌خواست بگوید. مرتضوی به وکیل ما قول داده بودند که او را به ۵۹ برنگردانند. خیلی برایم غم‌انگیز بود. وقتی می‌دیدم که احمد دارد سکوت می‌کند. بدتر بود برایم از موقعی که خودم سکوت کردم. خب، آدم‌ها از من انتظاری نداشتند، ولی احمد همه‌ی این درد را کشیده بود. بله، هرکسی بالاخره روشی دارد. من روشی که انتخاب کردم این بود بالاخره که یک جوری نارضایی خودم را از این وضع اعلام کنم. بنابراین توی دادگاه در آخرین دفاع گفتم من بعد از ۳۵ سال روزنامه‌نگاری اگر در ممالک راقیه بودم لابد که باید مراسم خداحافظی برایم می‌گرفتند، ولی خب من در جهان سوم به دنیا آمدم و مقدر این بوده که مراسم من این‌جا باشد. ولی به هر حال من تصمیم گرفته‌ام که دیگر روزنامه‌نویسی نکنم. توی زندان که بودیم، وقتی این موضوع به فکرم رسید، آن را روی کاغذ آوردم و از طریق مهران عبدالباقی و بچه‌ها فرستادم برای اکبر گنجی و احمد زید. اکبر هم شروع کرده بود به جیغ و داد و فریاد که الگو دست ماها نده، بچه‌های جوان چه می‌شوند و از این حرف‌ها. زید‌آبادی یک نامه‌ای برای من نوشت که الان هم با خودم آورده‌ام خارج و پیش خودم دارم، چون خیلی برای من دلچسب است. زید‌آبادی نوشته بود که «فارغ از این که اقتدارگراها چه استفاده‌ای از این کار تو می‌کند، من دارم به تراژدی زندگی یک آدم میانه‌رو فکر می‌کنم. کشور ما یک آدمی حتی به اعتدال تو را هم رساند به این‌جا.» منظور این که واکنش طبیعی من به این قضیه این بود و کسی هم فشار نیاورده بود. خیلی ناراحت بودم. می‌دانید می‌گویند که آدمی دو چیز دارد که قدرش را نمی‌داند، یکی فراموشی و یک هم مرگ. اگر مرگ نبود و الان قرار بود هیتلر و جد هفتم ما بودند و مجبور بودیم به این‌ها سر بزنیم، خیلی بدبختی بود و مثلا رضاشاه و مظفرالدین‌شاه هم بودند، مثلا توی خیابان بغلی، واقعا که خیلی گرفتاری بود. فراموشی هم چیز خوبی است. اگر فاجعه‌هایی که برای آدمی پیش می‌آید را فراموش نکند، لابد باعث می‌شود که آدم زندگی سالم نکند. آره، من هم بعد از یکی دو ماه به کل فراموش کردم، مثل همه‌ی دردهای دیگر. البته من خیلی هم به در و دیوار نمی‌زدم. سید نبوی شروع کرده بود گاهی‌ وقت‌ها شیطانی کردن. من گاهی‌ وقت‌ها به او تلفن می‌کردم، می‌گفتم: «بند پنج داریم‌ ها. باز دوباره یک چیزی می‌گویی می‌اندازندت زندان و این دفعه بگویی غلط کردم، کسی باور نمی‌کند ها.» می‌گفت: «مگر چه‌ام شده؟ ‌ مگر چه‌کار کردم؟» می‌گفتم «آخر این که نوشته‌ای تند است. این چه است که نوشتی؟» پرهیز من را برای نوشتن احمد ستاری و عیسی سحرخیز شکستند. وقتی روزنامه‌ی بنیان درست شد، من توی پیام امروز یک چیزهای مختصری می‌نوشتم. ولی در بنیان بیشتر در مورد سیاست خارجی می‌نوشتم، در دو سه شماره. سر و صدا کرد. مثل قضیه‌ی سفر دیک‌چنی به ایران. بعد هم مرتضوی آقای اشرفی را خواست و به او گفت که «هم بنیان را می‌بندیم و هم بهنود را می‌گیریم.» اشرفی هم گفته بود که «راجع به سیاست خارجی می‌نویسد، چیزی نیست که.» مرتضوی هم گفته بود: «او خودش می‌داند، و به همین دلیل هم با گفتن آن حرف از زندان آمد بیرون.» آقای اشرفی هم آمد به من ماجرا را گفت، من هم گفتم تصمیم را شماها می‌گیرید. بعد هم بالاخره اتفاق افتاد و بنیان را بستند و این آخرین نشریه‌ای بود که در آن نوشتم. البته یاس‌نو موقعی که من بیرون بودم، پیغام دادند که هفتگی یک مقاله بفرست. فکر کنم سومی یا دومی بود که مرتضوی نعیمی‌پور را خواسته بود که مثل بنیان تعطیل می‌شوید. بعد هم با من تماس گرفتند و قضیه را گفتند تعارف کردند. گفتم که مثل این که باید از خیرش بگذرید. بچه‌های شرق هم تا حالا یکی دو تا مطلب از نوشته‌های من از سایت بی‌بی‌سی برداشته‌اند چاپ کرده‌اند، نه این که مستقلا من چیزی برایشان بفرستم. ولی تا الان جلوی کتاب‌هایم را نگرفته‌اند. البته برای چاپ کتاب آخری من را یک کمی اذیت کردند. هفت هشت دفعه هی بردند و آوردند برای تقطیع و اصلاح. من این‌ها را می‌شناسم، احتمالا داشتند چک می‌کردند، ولی خوب بالاخره اجازه‌ی چاپ دادند. احتمالا تا دو سه هفته دیگر چاپ می‌شود. مجموعه مقالاتی است با عنوان پس از ۱۱ سپتامبر.
تا آن موقع گاهی شب بود، گاهی روز بود. اما کم‌کم شب بیشتر می‌ماند. یادم نیست چرا، اما هربار شب بزرگ‌تر می‌شد و هربار تاریک‌تر.
تا این‌ که یک روز، روز مجبور شد جلوی شب بایستد. شب خیلی زود آمده بود. روز عجیبی بود. شب قوی بود و روز لاغر و خسته. روز تنها بود. هیچ‌کس نمانده بود. حتی گل‌های آفتابگردان هم دیگر شب‌ها باز می‌شدند. شب روز را خفه کرد.
و از آن روز دیگر هیچ‌وقت روز نیامد. از آن روز هر ماه سی شب است و هر سال سیصد و شصت و پنج شب.
زبان فارسی که به جرات می‌توان گفت تمام ایرانیان به داشتن آن افتخار می‌کنند، امروزه در هم‌سو شدن با پیشرفت سریع تکنولوژی دچار مشکلاتی است که به خصوص بر روی شبکه جهانی وب، نگارش آن را تهدید می‌کند.
ریشه‌ی اصلی، مشکلات عقب ماندن ایران از چرخه‌ی تولید تکنولوژی است که باعث شد تا مدت‌ها زبان فارسی در نرم‌افزار‌ها پشتیبانی نشود. تا حدود سال ۱۹۹۸ میلادی تنها راه حل برای ایجاد متون الکترونیکی فارسی، استفاده از معدود نرم‌افزار‌هایی بود که در ایران تولید شده بود. ولی به دلیل عدم رعایت استانداردها و مطابقت با نرم‌افزار‌های بین‌المللی (مشکلاتی مانند جابجایی متون بین نرم‌افزارهای متفاوت)، اغلب آنها نتوانستند در حیطه کاربری اینترنت رقابت موثری داشته باشند.
مهم‌ترین گام، ایجاد استاندارد بین‌المللی‌ای به نام بود که تمام حروف فارسی را نیز دربر می‌گرفت. ولی باید در نظر داشت که یک استاندارد تا زمانی که پیاده‌سازی نشده باشد، فایده‌ی عملی نخواهد داشت. یکی از تاثیر گذارترین گام‌ها، پشتیبانی زبان عربی توسط شرکت میکروسافت بود که باعث شد در سیستم عامل ویندوز علاوه بر امکان مشاهده‌ی متون عربی و فارسی، امکان تایپ با رسم خط عربی نیز فراهم شود. چهار حرف «پ، ژ، چ، گ» هم که در عربی وجود ندارند به صورت وصله پینه‌ای به صفحه‌ی کلید اضافه شدند. ولی در ویندوز‌های قدیمی فراهم ساختن این تنظیمات آسان نبود.
مشکل اصلی که از آن زمان تاکنون باقی مانده است، استفاده از حروف عربی به جای معادل فارسی آنها است. بارزترین آنها «ی» عربی است که در استاندارد مذکور، کد آن با «ی» فارسی متفاوت است و اگر در انتهای کلمه باشد، دو نقطه‌ی اضافی که در فارسی وجود ندارند زیر آن نمایش داده می‌شوند. نمونه‌ی دیگر حرف «ک» عربی است که در فارسی «ک» به جای همزه، دارای یک دسته در انتها می‌باشد. همچنین در بسیاری از موارد دو بخش کلمه باید از هم جدا شوند. ولی نه با فاصله‌ی کامل، مانند «می‌شود» به جای «می شود». در این موارد جدا کننده باید با طول صفر به کار رود که بسیاری به اشتباه همان فاصله‌ی سفید را استفاده می‌نمایند.
امروزه این خطا‌های نگارشی به حدی در بین مطالب منتشر شده بر روی اینترنت متداول هستند که یک خواننده‌ی ناآشنا به زبان فارسی ممکن است به راحتی شک کند که شاید «ی» فارسی دو نقطه زیر دارد! و این در حالی است که با نرم‌افزارها و امکانات متعددی که امروزه به راحتی در دسترس می‌باشد، نگارش صحیح فارسی بسیار راحت‌تر شده است.
از شکل نمایش متون فارسی که می‌گذریم، به مشکلات جستجوی متون فارسی می‌رسیم که از این اشتباه متداول ناشی شده است. برای مثال جستجوی عبارت «زبان و نگارش فارسی» در گوگل، چهار نتیجه و جستجوی عبارت «زبان و نگارش فارسی» (به تفاوت حرف آخر توجه کنید) دو نتیجه، برمی‌گردانند که این جستجو‌ها اشتراکی ندارند، در حالی که عبارت از لحاظ زبان فارسی کاملا یکسان است. علت این تفاوت این است که کد حرف «ی» در فارسی با «ی» عربی متفاوت است و جستجوگرها بین این دو حرف تمایز قایل می‌شوند. همچنین حرف «ی» اگر در وسط کلمه به کار رود تفاوتی در نمایش با معادل عربی آن ندارد، در حالی که کد آن متفاوت است.
این‌گونه مثال‌ها علاوه بر این که عدم قابلیت جستجو در اینترنت را نشان می‌دهند، بیانگر تراژدی غمناک دیگری هستند: تعداد موارد اشتباه به کار رفته معمولا از موارد صحیح بیشتر می‌باشد! این‌گونه آمار در زبان انگلیسی گاهی به عنوان ملاک صحت دیکته‌یی کلمات به کار می‌روند! (در بسیاری از آموزشگاه‌ها مقایسه تعداد کاربرد در اینترنت به عنوان روش سریع برای یافتن عبارت صحیح‌تر توصیه می‌شود) حتی برخی سایت‌های خبرگزاری مانند همشهری و روزنامه‌ی شرق نیز از این قا‌عده مستثنی نیستند و غلبه بر این مشکل نیاز به همکاری تمام افراد و مراکزی که به انتشار مطالب بر روی اینترنت می‌پردازند، دارد که نویسند‌گان و طراحان وبلاگ‌های فارسی را نیز شامل می‌شود.
برای راهنمایی در مورد نحوه تایپ صحیح در ویندوز می‌توانید به این مقاله مراجعه نمایید.
روز جمعه ۱۳ فوریه‌ی ۲۰۰۴، آقای فیلیپ مک‌کینون، سفیر کانادا در ایران، در دانشگاه تورنتو سخنرانی کرد. این سخنرانی به دعوت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در مرکز مطالعات بین‌المللی این دانشگاه برگزار شد.
جلسه با معرفی آقای سفیر شروع شد. آقای مک‌کینون دانش‌آموخته‌ی دانشگاه تورنتو است و در کارنامه‌ی حرفه‌ای خود سابقه‌ی سفارت در کره‌ی جنوبی و تونز را نیز دارد. پنجاه و چند ساله به نظر می‌رسد، با چشمانی رنگین و موهایی بور- چهره‌ی آشنا و شاید هم کلیشه‌ای غربی. راحت و خودمانی است که شاید عجیب باشد برای ما ایرانی‌ها که عادت داریم به دیدن چهره‌های عبوس و جدی در وزارت خارجه‌ی کشورمان. پس از شنیدن حرف‌هایش، بیش از همه نگاه واقع‌بینانه‌اش به سیاست و ایران در یاد می‌ماند و البته شناختش از جامعه‌ی ایران و آشنایی‌اش با زیر و بم زندگی مردم.
در سخنرانی کوتاهش از تاریخچه‌ی روابط ایران و کانادا پس از انقلاب می‌گوید. از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ کانادا در ایران سفیر نداشته است و از اوایل دهه‌ی ۹۰ روابط بهتر شده است. از سال ۱۹۹۷ و پس از رئیس‌جمهور شدن خاتمی، روابط گسترده‌تر شده تا این که ماجرای قتل زهرا کاظمی پیش می‌آید و این روند را کند می‌کند. پس از این ماجراست که کانادا قطعنامه‌ای را بر علیه وضعیت حقوق بشر در ایران در سازمان ملل مطرح می‌کند. سفیر داد و ستدهای تجاری ایران و کانادا را بسیار مهم می‌داند. ایران اولین شریک تجاری کانادا در خاورمیانه است و بیست‌ و یکمین در جهان. ایران بزرگ‌ترین خریدار گندم کانادا است و البته شرکت‌های نفتی کانادایی در صنایع نفتی ایران درگیر‌اند و آن چنان که سفیر می‌گوید در سفرهایش به استان آلبرتا که بیشتر شرکت‌های نفتی کانادا در آنجا هستند، علاقه‌ی هموطنانش را به رابطه‌ی ایران و کانادا می‌بیند.
در چند سال گذشته حضور مهاجران ایرانی در کانادا اهمیت روابط دو کشور را بیشتر کرده است. ایران چهارمین کشور مهاجرفرست به کانادا در سال‌های اخیر بوده است. سفیر می‌گوید این مهاجرت، محدود به متخصصان نیست و ایرانی‌های بسیاری هم از راه سرمایه‌گذاری به کانادا مهاجرت کرده‌اند. به این دو گروه، دانشجویان ایرانی را هم اضافه کنید که آن چنان که سفیر می‌گوید صدور ویزای دانشجویی برای ایرانیان در این سال‌ها بیست و پنج درصد رشد داشته است.
پس از سخنرانی کوتاه، جلسه با پرسش‌های حاضران از آقای سفیر ادامه یافت. حوصله و دقت سفیر در پاسخ گفتن به پرسش‌ها و گاه نیمه‌سخنرانی‌های حاضران به چشم می‌آمد. بیشتر پرسش‌ها درباره‌ی مساله‌ی قتل زهرا کاظمی، حقوق بشر در ایران و نقش روابط ایران و کانادا بر بهتر شدن وضع حقوق بشر در ایران بود.
خلاصه‌ای از این پرسش و پاسخ‌ها:
قتل زهرا کاظمی:
سفیر در حال بازدید از سدی در جنوب کشور بوده که خبر بستری شدن خانم کاظمی را در بیمارستان می‌شنود. از همان‌جا پی‌گیری موضوع آغاز می‌شود. متاسفانه قبل از آن که بتوانند او را در بیمارستان ببینند، می‌میرد و موضوع به جنجالی در رسانه‌های ایران، کانادا و جهان تبدیل می‌شود. کانادا سفیر را به کشور فرا می‌خواند. سفیر پس از بازگشت ملاقات‌هایی با مسوولان وزارت خارجه و قوه‌ی قضاییه داشته است که همگی قول همکاری و بررسی مساله را داده‌اند، اما تا کنون نتیجه‌ای جدی به دست نیامده، جز این که یک جلسه از دادگاه برای فردی به عنوان متهم برگزار شده است. دولت کانادا خواستار بازگرداندن پیکر خانم کاظمی و محاکمه‌ی عاملان این جنایت است و با جدیت از ایران می‌خواهد که به این خواسته عمل کند. او می‌گوید موضوع قتل کاظمی به بحث شدیدی در میان جناح‌های حکومت ایران انجامیده است، تا آن جا که نمایندگان مجلس با لحنی تند و بی‌سابقه از عاملان جنایت انتقاد کرده‌اند و این سخنان از رادیوی مجلس در سراسر ایران پخش شده است. کانادا هم در واکنش به این قضیه، قطع‌نامه‌ای در کمیته‌ی حقوق بشر سازمان ملل بر علیه ایران مطرح می‌کند که به تصویب می‌رسد.
اقتصاد و دموکراسی:
سفیر معتقد است دموکراسی در ایران بدون پیشرفت‌های اقتصادی و صنعتی شدن میسر نیست. طبقه‌ی متوسط شهری و اقتصاد صنعتی رو به رشد را زمینه‌ساز و بستر دموکراسی می‌داند و فکر نمی‌کند انزوای ایران و تحریم اقتصادی به رشد دموکراسی در ایران کمک کند. البته واقع‌بینانه به منافع کانادا هم اشاره می‌کند و می‌گوید رابطه‌ی اقتصادی با ایران برای کانادا نیز مهم است و خود را در برابر گندم‌کاران کانادایی مسوول می‌داند.
سکولاریسم در ایران:
وقتی از او درباره‌ی آینده‌ی سکولاریسم در ایران می‌پرسند، می‌گوید جامعه‌ی ایران را هنوز مذهبی می‌داند. باورهای دینی در میان ایرانیان حضور دارد، گرچه نسل جوان نسبت به بقیه‌ی جمعیت ایران کمتر دیندار است. باورهای مذهبی گرچه در ایران به تدریج کمتر شده است، اما دموکراسی سکولار ممکن است بهترین انتخاب ایرانیان در شرایط کنونی نباشد. او می‌گوید گرچه در ۴۰۰ سال گذشته و تا پیش از انقلاب اسلامی نفوذ روحانیون در جامعه‌ی ایرانی همواره گسترش یافته، اما در ۲۵ سال گذشته این نفوذ به تدریج کم شده است و شاید بهتر باشد این روند تدریجی ادامه یابد تا پایدارتر شود.
مهاجرت ایرانیان به کانادا:
مسوول منطقه‌ای بررسی پرونده‌ی مهاجرت ایرانیان، سفارت کانادا در سوریه است. اکثریت مطلق پرونده‌های موجود در سوریه متعلق به ایرانی‌ها است. بهتر بود که این پرونده‌ها در ایران بررسی می‌شد، اما به دلیل کوچکی سفارت کانادا در ایران این کار ممکن نیست. ساختمان سفارت کانادا در تهران وضع چندان مناسبی ندارد و دنبال جای بزرگ‌تر و مناسب‌تری هستند. سفیر می‌گوید این روزها به شوخی می‌گویند مسافران پروازهای ایران به سوریه زائر می‌روند و مهاجر برمی‌گردند.
جامعه‌ی ایران:
از نظر سفیر جامعه‌ی ایران آبستن تحولات بسیار است. باسوادی و شهرنشینی در ۲۵ سال گذشته بسیار رشد داشته است که ناگزیر بر بافت جامعه و خواسته‌هایش اثر می‌گذارد. حضور زنان ایرانی در جامعه و فعالیت‌های اجتماعی‌شان بسیار چشم‌گیر است. زنان ایرانی اکنون نزدیک به ۶۰ درصد ورودی‌های جدید به دانشگاه را تشکیل می‌دهند. او می‌گوید حضور موثر زنان ایرانی می‌تواند الگویی برای زنان کشورهای اسلامی باشد. اما این نکات مثبت چشم او را بر واقعیت‌های دیگر جامعه نمی‌بندد. اعتیاد به مواد مخدر روز به روز گسترده‌تر می‌شود. او می‌گوید زنان روسپی را به راحتی می‌توان در خیابان ولی‌عصر تهران دید. به نظرش روحیه‌ی بیگانه‌ترسیی که به دلیل قرن‌ها در معرض تهاجم و تجاوز بیگانگان قرار گرفتن در میان ایرانیان رواج دارد، به آرامی متحول شده است و ایرانیان امروز بازتر و خوش‌بینانه‌تر به بیگانگان نگاه می‌کنند.
آینده‌ی روابط ایران و کانادا در صورت پیروزی محافظه‌کاران در انتخابات:
از او می‌پرسند آیا دولت کانادا خط قرمزی در رابطه با ایران دارد؟ آیا اگر محافظه‌کاران در انتخابات پیروز شوند، تغییری در سیاست‌های کانادا به وجود می‌آید؟ در پاسخ می‌گوید به نظر او اکنون هم محافظه‌کاران ۸۰ درصد قدرت را در اختیار دارند. گرچه محافظه‌کاران تندروتر و پیرتر از قطع روابط ایران و جهان خوشحال خواهند شد، عمل‌گراترها در پی انزوای ایران نیستند. به نظر سفیر قطع روابط ایران و غرب به رشد دموکراسی در ایران کمکی نمی‌کند. ایران با جمعیت جوان و رشد بیکاری رو‌برو است. نیازمند سرمایه‌گذاری خارجی برای مقابله با بحران بیکاری است و این ممکن نخواهد بود مگر با گشودن کشور و داشتن روابط سیاسی مناسب با کشورهای دیگر.
کنسول‌گری ایران در تورنتو و پرواز مستقیم از ایران به کانادا:
فعلا امکان پرواز مستقیم از ایران به کانادا وجود ندارد. دلیلش هم مشکلات امنیتی است. دولت کانادا با ایجاد کنسول‌گری در تورنتو موافق نیست، چون ممکن است برای ایرانیان ساکن این شهر مشکلاتی ایجاد کند.
رابطه‌ی ایران و آمریکا و نقش کانادا:
وقتی از او می‌پرسند آیا کانادا نقش میانجی یا پیام‌رسان را بین ایران و آمریکا بازی می‌کند، می‌گوید ایران و آمریکا نیاز به پیام‌رسان ندارند. آنها هرروز در سطوح بالای سیاسی گفت و گو می‌کنند و از مواضع یکدیگر آگاه می‌شوند. دوباره و با تاکید و لحنی کنایه‌آمیز می‌گوید که نیازی به پیام‌رسان نیست.
مقایسه‌ی ایران و کره‌ی جنوبی:
سفیر می‌گوید پس از پایان جنگ کره پیش‌بینی می‌شد که کره‌ی جنوبی کشوری باشد در سطح کشورهای درجه سوم آفریقا با وضع اقتصادی خراب و مردمی که در فقر زندگی می‌کنند. آقای مک‌کینون که در اوایل دهه‌ی ۸۰ میلادی سفیر کانادا در کره‌ی جنوبی بوده، دو عامل را در پیشرفت کره مهم می‌داند. او می‌گوید: «در آن سال‌ها خانواده‌های کره‌ای با آن که وضع اقتصادی خوبی نداشتند، برای تحصیلات فرزندانشان اهمیت زیادی قائل بودند و می‌شد خانواده‌هایی را دید که ۶۰ درصد درآمد خود را صرف آموزش فرزندانشان می‌کردند. کارگران زن صنایع نساجی کره با قبول همه‌ی سختی‌ها فرزندانشان را به مدرسه و دانشگاه می‌فرستادند تا آینده‌ی بهتری داشته باشند.»
سفیر می‌گوید توجه به آموزش فرزندان و تربیت نسل آینده در این سال‌ها در ایران به وضوح دیده می‌شود. حتی بعضی خانواده‌های کم‌درآمد در تهران با کمک هم برای فرزندانشان کلاس خصوصی برگزار می‌کنند. این توجه به نسل آینده در ایران بسیار امیدوارکننده است. اما چتری که به نظر سفیر در آن سال‌ها در کره‌ی جنوبی بود و اکنون در ایران نیست، امید به آینده است. مردم کره‌ی جنوبی در آن سال‌ها همه‌ی سختی‌ها را تحمل می‌کردند، به امید آن که ده سال بعد خود و فرزندانشان زندگی بهتری داشته باشند. اما در جامعه‌ی ایران این امید به آینده و فردای بهتر را کمتر می‌توان دید.
صبح روز سیزده به در بود. ساعت ۹: ۴۵. طبق معمول هر روز یک فنجان قهوه برای خودم ریخته بودم و روی پروژه کار می‌کردم. حین نشان دادن نتایج به همکارم تلفن زنگ زد. اسم ر‌ییسم، جان، آمد روی صفحه‌ی تلفن. دو زاریم افتاد. چند روز قبل یکی از دوستانم گفته بود که از یکی شنیده که وضع شرکتمان خراب است و پول ندارند. من اصلا باور نکرده بودم و به او خاطر نشان کردم که همه چیز رو به راه است. ولی برای اطمینان خاطر، فردا صبحش رفته بودم پیش جان و از اوضاع شرکت پرسیده بودم. او هم با کمال آرامش گفته بود خبری نیست و از چیزی اطلاع ندارد.
رفتم توی اتاق جان. قلبم می‌طپید. گفت در را ببند و بنشین. با یک قیافه‌ی دردناک و سوگوار گفت که پول شرکت ته کشیده. از امروز شما موقتا بیکارید. وسایل‌ات را جمع کن و برو خانه. زبانم کند شد و سعی کردم ازش چند سوال بپرسم. حالا چه کار باید بکنم؟ چه طوری باید به دولت اطلاع بدهم؟ به کجا بروم؟ بیهوده بود. آمدم بیرون و رفتم پشت میزم و به بچه‌های دیگر که داشتند حرف می‌زدند و می‌خندیدند خبر را دادم. همه ساکت شدند. تلفن یکی دیگر زنگ زد. بهش گفتم نوبت توست. آنروز نیمی از اعضای شرکت کارشان را از دست دادند. بقیه هم دو ماه بعد. با خودم در راه خانه فکر می‌کردم شاید عدد سیزده واقعا نحس است. خانومم رویم را بوسید و گفت فدای سرت. آن روز آغاز ده ماه بیکاری، چندین مصاحبه، دوندگی، کارگری و تدریس بود.
همان دو روز اول نشستم ام را درست کردم. یکی از دوستان دیگرم هم چند وقت بود بیکار شده بود. وقتی شنید که من هم به مصیبت خودش گرفتار شده‌ام گفت اصلا ناراحت نباش. تو زود کار پیدا می‌کنی. چون تو شرایط‌ات با من فرق می‌کند. تو دکترا داری و.... بعدها فهمیدم که اگر بخواهید در یک شرکت مهندسی کار پیدا کنید، این دکترا چیز جالبی نیست. چون یک مهندس با مدارک کمتر و در نتیجه حقوق پایین‌تر می‌تواند همان کاری که شما می‌کنید را انجام دهد. البته همه به اوضاع اقتصادی ربط زیادی دارد.
لباس اطو کرده پوشیدم و کیف یشمی کنفرانس بین‌المللی برق دانشگاه تبریز که پدرم بهم داده بود را دستم گرفتم و رفتم پیش یک «شکارچی سر»،. سوابقم را نگاه کرد و گفت برایت در فلان شرکت کار دارم. من هم خوشحال. چند روز بعد از همان شرکت برای مصاحبه تماس گرفتند. دیگر بگذریم که من چهار بار دیگر برای مصاحبه به آنجا رفتم و هر بار با تم‌های متفاوت. ولی نشد که نشد. دو نتیجه‌ی اخلاقی گرفتم: وقتی اقتصاد کشور خراب است انتظار را باید پایین آورد؛ و وقتی از حقوقی که در شرکت قبلی دریافت می‌کرده‌ای بپرسند، حتما لازم نیست راستش را بگویی. پایین آوردن آن مبلغ کمک کمی به بالا بردن شانس برای گرفتن کار می‌کند. مدارک بالای تحصیلی را نیز، اگر داری، بهتر است برای مدتی فراموش کنی.
مصاحبه با یک شرکت دیگر نیز همین نتیجه را داد. یعنی فعلا برو و با بیکاری صفا کن. این‌ها را با اطمینان می‌گویم برای این‌که چند نفر از هم‌کارهای قبلی‌ام، با مدرک پایین‌تر در همین دو شرکت کار گرفته‌اند.
وقتی قسط‌های خانه روی دستت مانده باشد و کار هم پیدا نشده باشد، باید به فکر کارهای موقتی باشی. البته دولت کانادا بیمه‌ی بیکاری دارد که حداکثر ۱۵۰۰ دلار در ماه می‌دهد تا چهل هفته. ولی قسط خانه‌ام از این‌ها بیشتر بود؛ به اضافه‌ی خرج زندگی. دوستم تلفن پیتزا فروشی چیکوز را به من داد و این طور بود که من پیش طوبی خانم به مدت ۸ ماه کار کردم. مزد کارگری پایین است ولی بهتر است از در خانه ماندن و در فکر رفتن. آدم وقتی دانشجو است از این کارها می‌کند ولی بعد از اتمام تحصیلات یک کمی زور دارد با این که هیچ عیبی ندارد. به روابط عمومی‌ام خیلی کمک می‌کند. یک کمی مزه‌ی سختی را کشیدم. خیلی‌ها را توانستم درک کنم. این کار را چهار روز در هفته شب‌ها انجام می‌دادم. روزها هم در دو مدرسه‌ی خصوصی ایرانی و چینی مشغول تدریس فرانسه شدم و به چند شاگرد هم خصوصی فرانسه و ریاضی درس می‌دادم. خوبی همه‌ی این کارها این بود که پول نقد می‌گرفتم وگرنه از بیمه‌ی بیکاری‌ام کم می‌شد. یک کمی تقلب با دولت کاناداست ولی چاره‌ای نداشتم. همین طور شد که توانستیم زندگی را بگذرانیم. خانومم هم البته تابستان کار کرد برای کمک به من. البته ناگفته نماند که معمولا شرکتی که شما را بیکار می‌کند به اندازه‌ی چند هفته حقوق (بر حسب تعداد سال‌های کار در آن شرکت) به شما پول می‌دهد که خیلی کمک می‌کند.
همانطور که گفتم کار توی پیتزا فروشی خیلی چیزها به من یاد داد. با مردم این‌جا تماس بیشتری داشتم و چیزهایی را که ندیده بودم متوجه شدم. یادتان می‌آید که چند ماه پیش در تورنتو خاموشی شده بود و شهر برای چند ساعتی برق نداشت؟ شب اولی که برق نبود من در تاریکی تا ساعت ۱۲ شب پیتزا می‌فروختم. مغازه قل‌قله بود. همه دست پاچه شده بودند و درست مثل این بود که جنگ شده بود. حسن‌اش این بود که مردم بیشتر با هم حرف می‌زدند ولی به نظر می‌آمد که معنی دموکراسی و احترام به دیگران نسبی شده بود. یادم می‌آید که طوبی به اشتباه روی پیتزای خانمی پیاز ریخته بود. آن خانم یک مرتبه شروع به داد و بیداد کرد و قرمز شد که چرا روی پیتزای من پیاز ریخته‌اید. خلاصه این‌که پس از چند داد و فریاد به این طرف پیشخوان آمد و صورتش را تا چند سانتی‌متری من نزدیک کرد و فحش بدی داد و به من یادآوری کرد که من خارجی هستم و باید برگردم مملکت خودم. فهمیدم این‌جا با اروپا چندان فرقی هم ندارد. شکمشان که گرسنه باشد دیگر قوانین از یادشان می‌رود. غیر از این فهمیدم که کوچه‌های تورنتو به اندازه‌ی کوچه‌های تهران چاله و دست انداز دارد. (آنقدر که پیتزا به در خانه‌ی مردم بردم.)
بیکاری برای کوتاه مدت بد هم نیست. صبح‌ها تا ساعت ۱۰ می‌شود خوابید. صبحانه‌ی کامل خورد. روزها پشت کامپیوتر از این‌ طرف اینترنت تا آن طرفش دوید. مقالات اجتماعی، سیاسی و غیره خواند و به جورج بوش فحش داد. شب هم دیر خوابید و هر چه مزخرف در تلویزیون را به خورد خود داد. ولی خوب از هر کسی بپرسید بهتان خواهد گفت که کار پیدا کردن خودش یک کار تمام وقت است. روزی پنج شش ساعت باید دنبال کار گشت یا از طریق اینترنت و سایت‌های مخصوص برای آگهی کار و یا با پیدا کردن لیست تمام کمپانی‌های موجود در رشته‌ی خودتان و سپس تماس پیدا کردن با تک تک آن‌ها.
- وسیله‌ی بسیار خوب و آسانی است برای فرستادن. ولی هنوز تلفن برای پیدا کردن کار رده‌ی اول را دارد. در جایی که می‌شود تلفن زد، ‌ استفاده کردن از - غلط است. مشکل تلفن راه پیدا کردن به داخل کمپانی‌ و با شخص مورد نظر صحبت کردن است. کمی باید پر رو بود وگرنه مثل من بی‌بخار بیکار می‌مانید. پای تلفن نیز قدری باید خود فروشی کرد. خالی بست. غلو کرد. این امر در نوشتن و مصاحبه‌ها هم صدق می‌کند. باید همیشه با اعتماد به نفس پا جلو گذاشت وگرنه در لحظات اول نقاط ضعف مشخص می‌شوند. در مصاحبه بعضی‌ها خیلی سوالات فنی می‌پرسند و آدم را کلافه می‌کنند. قبل از مصاحبه من مانند کنکوری‌ها خر می‌زدم. از کتاب و اینترنت مطالب متعدد می‌خواندم که بتوانم به سوالات مصاحبه جواب دهم. ولی کم کم یاد گرفتم که اگر هم یک وقت سوالی را بلد نبودم باید یک جوری چرت و پرت جواب دهم و یا دور سوال دور بزنم. ولی هیچ‌وقت نگویم که نمی‌دانم.
بعد از این تجربه‌ها حسابی حرفه‌ایی شده‌ام. در آخرین مصاحبه‌ایی که گرفتم، یارو از من سوالاتی می‌کرد که خیلی خوب نمی‌دانستم. ولی با اعتماد به نفس وانمود کردم که همه چیز را می‌دانم. و همین شد که دو هفته‌ی پیش بالاخره کار پیدا کردم.
مهمترین فرق این شماره با شماره‌ی گذشته همین چند سطری است که الان دارید می‌خوانید. چند هفته‌ی پیش ما تصمیم گرفتیم روال دوره‌ای نوشتن سرمقاله‌های جدی هر شماره را پایان دهیم و کمی آرام‌تر و آسوده‌تر در هر سرمقاله درباره‌ی اتفاقی که در یک ماه اخیر حول و حوش نشریه افتاده است، بنویسیم.
اولین نکته لطف آقای درخشان بود که نصیب قاصدک شد. بدین‌گونه که ما متهم به سانسور گفت‌وگوی با ایشان شدیم. البته آن چیزی که این وسط نصیب ما شد تعداد بازدیدکننده‌ی بیشتر بود و برای همین هم ما از ایشان گله‌ای نداریم. ولی اگر خیلی کنج‌کاو هستید عرض شود که قسمت سانسور شده‌ مربوط به استعمال مواد مخدر (ماری‌جوانا یا همین علف خودمان) توسط آقای درخشان بود که در هنگام ویرایش به اشتباه حذف شده بود. اصلا یکی از اعضای تحریریه خود در یک مهمانی شاهد مصرف علف توسط افراد مختلف و از جمله همین آقای درخشان بوده و نقل می‌کند که تنها فردی که در آنجا برای مدت یک ساعت به ستون کنار دیوار خیره شده بود، همین خود آقای درخشان بوده است. اصلا حذف آن جمله هم این گونه می‌تواند تعبیر شود که ما خودمان می‌دانستیم آقای درخشان در این زمینه‌ها هنوز خیلی مبتدی هستند. اصلا همه می‌دانند که در میان وبلاگ‌نویسان ایرانی از ایشان حرفه‌ای‌تر بسیار است.
اما در میان انبوه ایمیل‌هایی -راستش را بخواهید حدود ۱۰ تا- که پس از چاپ شماره‌ی ۴ دریافت کردیم، یکی هم از دوستانمان از کانون ایرانیان دانشگاه یورک بود که از گزارش سخنرانی بهنود و شمس گله کرده بودند. یک طورهایی نوشته بودند که چرا ما از کمونیست‌ها حمایت کرده‌ایم و ننوشته‌ایم که یورکی‌ها خیلی آدم‌های ماهی هستند. راستش را بخواهید این گزارشگر ما هر چه گزارشی را که نوشته بود دوباره خواند، نفهمید که کجا از کمونیست‌ها دفاع کرده است. اصلا گزارش قرار است نقل آن باشد که اتفاق افتاده و قضاوت را به خود خواننده می‌سپارد. به نظر شما این طور نیست؟
بازدید آقایان بهنود و شمس هم فرصتی بود برای ما که چند مطلب جدید تهیه کنیم. مصاحبه‌ی این شماره که قسمت دومش را در شماره‌ی بعد خواهید خواند، حاصل یک گفت‌و‌گوی چهار ساعته است با آقای بهنود در عصر یک یکشنبه در کافی‌شاپ. یک ساعت دیگر مصاحبه ادامه پیدا می‌کرد می‌شد کتابش کرد. خلاصه اول دست آقای بهنود و بعد هم دست دوستانی که این همه مطلب را از نوار پیاده و بعد هم تایپ کردند، درد نکند. آقای شمس هم قرار بود با قاصدک مصاحبه کنند که سر زمان مقرر ناگهان اظهار خستگی کردند و این فرصت استثنایی را که برایشان پیش آمده بود از دست دادند. دعا کنید برای سال بعد که دوباره تورنتو آمدند.
در این ماه اگر تورنتو اتفاق زیادی هم نیفتاد، در ایران همه‌اش اتفاق بود. انتخابات مجلس هفتم را داشتیم که چون قرار است در این سرمقاله بحث سیاسی نکنیم ادامه نمی‌دهم.
در این باره یک قلمک داریم که اگر خواستید واکنش ایرانیان تورنتو به انتخابات را بدانید، بد نیست نگاهش کنید. البته ما در همین کانادا هم به‌زودی انتخابات مجلس فدرال را داریم که لااقل در نام، با آن چه در ایران رخ داد مشابهت دارد. آقای علی احساسی از ایرانیان فعال شهر، این روزها در تلاشند که از طرف حزب لیبرال نامزد انتخابات شوند. نظر به اهمیت این موضوع، ما در قاصدک سعی کردیم تا با ایشان گفت‌وگویی داشته باشیم و یا دست‌کم از فعالیت دوستانمان در ستاد انتخاباتی ایشان گزارش تهیه کنیم. ولی این روزها این‌قدر آقای احساسی و دیگر افراد ستاد سرشان شلوغ است که ما فقط توانستیم فعلا به یک خبر کوتاه اکتفا کنیم. شماره‌ی بعد سعی می‌کنیم گزارش کاملی از این ماجرا تهیه کنیم.
خلاصه، این هم از این شماره با کلی مطالب خواندنی. بخوانید تا رستگار شوید.
مجله‌ی قرار است مجله‌ای برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی در کانادا باشد. این مجله قصد دارد طیف وسیع دانشجویان تحصیلات تکمیلی را با زمینه‌های تحقیقاتی سایر رشته‌ها و مسائل مشترک آشنا کند. اولین شماره‌اش را که نگاه می‌کنید، به یک مقاله‌ی نسبتا طولانی می‌رسید که با عکسی از پرچم ایران با آرم «الله» در وسط آن شروع می‌شود. ورق که می‌زنید، عکسی از پیاده‌روی یکی از خیابان‌های ایران را می‌بینید که روی دیوار کنار آن تصویر قدس که در دستانی احاطه شده، به وضوح مشخص است و خانمی سر‌ به زیر با مقنعه و مانتویی بلند، در حال رد شدن. عنوان مقاله است که تا وقتی مقاله را کامل نخوانده‌اید، نمی‌فهمید گویای چیست. مقاله با گزارشی از جلسه‌ای با حضور عایشه امام در دانشگاه مک‌گیل آغاز می‌شود. عایشه امام از فعالان نیجریه‌ای است که در پرونده امینا لوال، مادر جوان نیجریه‌ای که به دلیل خیانت توسط دادگاه اسلامی محکوم به سنگسار شده بود، شخصا فعالیت داشته است. صحبت‌های عایشه امام، احساسات برخی از شنوندگان را برمی‌انگیزد و میکروفون پرسش و پاسخ عملا به میدان جنگ نظرات مخالفان و موافقان اجرای قوانینِ شرعِ اسلام در جامعه تبدیل می‌شود. این جدال قابل پیش‌بینی است، چرا که محققان در زمینه‌ی مطالعات اسلامی در مونترال در دو قطب کاملا مخالف کار می‌کنند. در یک طرف ایده‌آلیست‌های غربی قرار دارند که تضییع حقوق بشر در رژیم‌های بر پایه‌ی شریعت را محکوم می‌کنند. در طرف دیگر نسبی‌گرایان فرهنگی قرار دارند که ظهور حاکمیت محافظه‌کارانه‌ی اسلامی را یک عکس‌العمل طبیعی و نه لزوما منفی در مقابل استعمار آمریکا می‌دانند. بحث میان این دو گروه با سوال فردی که به سختی در این دو گروه می‌گنجد، آرام می‌گیرد. رکسانا بهرامیتاش، مهاجر ایرانی‌تبار در کانادا، گرچه مانند فمینیست‌های آزادی‌خواه غربی به تساوی جنسی، قدرتمند‌ کردن سیاسی و حرفه‌ای زنان، و توانایی زنان در تصمیم‌گیری در مورد زندگیشان معتقد است، ادعاهای این فمینیست‌ها درباره‌ی وضعیت زنان در جوامع اسلامی را درست نمی‌داند. او این نکته را در مقاله‌اش پیرامون وضعیت اشتغال زنان در ایران که در سال ۲۰۰۲ در مجله‌ی به چاپ رسید، با مقایسه‌ی وضعیت زنان در ایران قبل و پس از انقلاب نشان می‌دهد. در فرآیند غربی‌کردن ایران توسط شاه، منع حجاب در حالی که زنان طبقه‌ی متوسط را از امکان زندگی‌ای مشابه یک زن اروپایی برخوردار کرد، عملا به جای آزادسازی عامه‌ی زنان، اکثریت آنان را که مذهبی بودند در خانه‌ها زندانی کرد. بنابراین به افزایش فاصله بین طبقات پایین و بالای جامعه انجامید. در مقابل، در دهه‌ی پس از انقلاب، سیاست تامین اجتماعی با فراهم کردن امکان سوادآموزی و کنترل خانواده، به زنان طبقات پایین اجتماع این فرصت را داد که در جامعه حضور داشته باشند. رکسانا که اکنون در انستیتو سیمون دو بوار در دانشگاه کنکوردیا تحقیق می‌کند، خود از شاگردان دکتر شریعتی و مبارزان بر علیه رژیم شاه تحت فرماندهی آقای خمینی بوده و در آن زمان پوشیدن چادر را به منزله‌ی رهایی می‌دانسته است، چرا که با پوشیدن آن، فاصله‌ای میان او و یک کشاورز وجود نداشته است. اما پس از انقلاب از تحمیل قوانین اسلام ناخرسند می‌شود. با این وجود، اعتقاد داشته است که همکاری با حکومت اسلام‌گرا در بهبود وضعیت زنان موثر است، و از این رو با رعایت حجاب به نهضت سواد‌آموزی و تدریس در دانشگاه مشغول می‌شود. رکسانا به کسانی مانند آذر نفیسی، نویسنده‌ی کتاب لولیتاخوانی در تهران که به عقیده‌ی وی کتابی ضد اسلام و مملو از کلیشه‌سازی راجع به جوامع اسلامی است، معترض است. او معتقد است که آذر نفیسی زمانی که زنان ایرانی نیازمند کسانی بودند که به آنان سواد بیاموزند، ترجیح داد که از طبقه‌ی اجتماعی خاص خود جدا نشود و خارج از سیستم رسمی، ادبیات ناباکف را به جمعی از زنان ممتاز جامعه تدریس کند و حال فرهنگ عامه را نقد می‌کند، گرچه با دقت همه‌ی معایب آن فرهنگ را به پدرها، برادرها، و پسران آن زنان نسبت می‌دهد. رکسانا در هیچ‌کدام از دو دسته‌ی محققان در زمینه‌ی مطالعات اسلامی قرار نمی‌گیرد. او طرفدار نسبی‌گرایان فرهنگی نیست، اما از فمینیست آزادی‌خواهی مانند «یولانده گیداه» که اعتقاد دارد ایالت کبک باید حجاب را در مدارس عمومی منع کند نیز انتقاد می‌کند. در آن جلسه، رکسانا از عایشه امام می‌پرسد: «فعالان حقوق بشر در غرب چگونه بر اجرای شریعت در نیجریه تاثیر گذاشتند؟ آیا آنان، به عنوان نمونه، در پرونده‌ی امینا لوال کمک کردند؟» عایشه امام توضیح می‌دهد که ادعاهای غیردقیق فعالان غربی و استفاده‌ی آنان از لغات دافعه‌انگیز مانند بربریت، کار فعالان داخلی در پرونده‌ی امینا لوال را مشکل‌تر کرده است. فعالان داخلی خود توانسته بودند که حکم سنگسار را به شلاق تبدیل کنند. این جواب عایشه امام شاید تا حدی این ادعای رکسانا که فعالان حقوق بشر در غرب لزوما تصویر درستی از وضعیت واقعی جوامع ندارند، را تایید کند.
خودش را کشته بود، ‌ لجوج و مغرور. به هیچ محاکمه‌ای تن نداده بود. حالا قهوه‌ای تازه گذاشت و سیگاری آتش زد. قهوه عادت مضر جدیدی بود که به مرگ نزدیکش می‌کرد. روی تنهاییش دراز کشید (تعبیری که از خودش دزدیده بود) ۱. سایه‌اش از دیوار خانه بالا رفت و دراز کشید روی سقف، رو به روی او. از ژست همیشگی‌اش خسته بود. دست چپش را که زیر سرش گذاشته بود برداشت و سیگار دست راستش را در جا سیگاری خفه کرد. مانده بود با دو دست بلاتکلیف. یادش آمد که او تمام شب‌های تنها را این‌گونه سیگار کشیده است. «چه طور آنقدر ساده و راحت دراز کشیدی؟ بی دست‌های بلاتکلیف و بی ژست‌های مسخره؟». حالا تنها سایه‌اش مانده بود تا گیر بدهد. تنها و در یک لزاجت مضحک تمام شعرهایش را کشته بود (یا شعرهای مرا؟!) یادش نمی‌آمد چند....
حالا دیگر در خلوت یک مرد الکلی
همه چیز دو تاست.
حتی نبودن تو...
چه طور نمی‌دانم، اما دلش آمده بود که نیمه راه سقط‌شان کند. جواب آزمایش‌اش مثبت بود. نگران پله‌ها را پایین آمد. به یاد چشم‌هایش افتادم اما این سایه، سایه، سایه... تمام گذشته را بلعیده است و فوت می‌کند. خسته‌تر شده‌ام. خسته‌تر از خودم. این روزها بی وقفه کتاب می‌جوم. هفته‌ای ۳ تا، حساب کرده‌ام اگر همین طور پیش برود می‌شود ماهی ۱۲ تا و سالی ۱۴۴ کتاب. رکورد خوبی است. اما برای چه؟ اصلا به شما چه ارتباط دارد که با چهار رمان، جو این‌گونه مرا فرا گرفته است تا یک‌باره آن شعرهای الکلی را رها کنم و برسم این‌جا؟ اصلا برای من چه اهمیتی دارد که آن‌ها چه می‌گویند؟ که شما چه می‌گویید؟ که مثل میمون‌ها تقلید می‌کنم، که تکرار می‌کنم، که فرو می‌روم، که پیر شده‌ام. مگر آن روز که تعابیرم را یک به یک نفله می‌کردم کسی برایشان گریست؟ از وزن‌های مسخره بیزارم، از موسیقی سمج حروف و جمله‌های مقطع مقطع از شعرهای معترف بیزارم از دست‌های آویزان از رگ‌های بریده. شاید حسود شده‌ام. به بادکنک فکر می‌کنم به «بادکنک که حس از دست دادن است.» (تعبیری که از او دزدیده‌ام) ۲ وقتی کم باد می‌شود یا می‌ترکد. اگر طرح دلی را داشته باشد شاعری تمام شده است. نه، گریه کافی نیست. هیچ وقت کافی نبوده است. با بادکنکی کم باد در مغزم خاطرات زنانه‌ی دخترکی را دور می‌زنم با مردان و پسران آز انگیز و کشیده‌اش (تعبیری که از شاملو دزدیده‌ام) ۳ و زنان و دختران ابله و چاق، با بادکنکی پنچر از خاطرات خودم بر دوش که لبریز از فاحشه‌های قاعده و دلقک‌های شاعر است.
می‌بینی هنوز کلمات خسته غر می‌زنند. باید به یک جای آدم زور بیاید تا شعر نیز... اما من که درد را ثانیه به ثانیه به ساعاتم بلعانده‌ام (تعبیری که از رضا دزدیده‌ام) ۴ هیچ چیز دیگر برایم تحریک سرودن نیست. پس خود هیچ را می‌نویسم. هیچ خود مرا می‌نویسم. خسته، ‌ خسته از شعرهای خودنما و واژه‌های شیک پوش. وقتی که آن‌ها می‌خندند، «چه با من باشد چه به من» (تعبیری که از بامداد دزدیده‌ام) ۵، فرقی نمی‌کند. خودم را گم می‌کنم چرا که این «من» هیچ چیز خنده‌داری نیست. یک طنز سیاه است، زشت و گه گرفته و تاریک. بگذریم باید می‌خندیدم اما من دیگر می‌خواهم این‌گونه بنویسم. برایم هیچ اهمیتی ندارد که تمام کارها را نیمه کاره رها کرده‌ام و به قول پدر هیچ گهی نشده‌ام. راه‌های پیشرفت تا آخر دنیا متنوعند و تو همیشه می‌توانی با پریدن از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر مسیر ابلهانه‌اش را عقب بیاندازی و خود را نجات دهی از آن شیب تند مسخره، تشویق مضحک حاضران و تیراژ دهن‌کج کتاب‌های چاپ چندمی.
وضعم که خراب نیست
یک کم عاشقم
عشقیزوفرنی
بیماری بدی نیست
درمان دارد
تجویز کرده‌اند مرگ موش بخورم
دو قاشق، هر وعده بعد شعر...
می‌بینی؟ تشویق که می‌کنند صدای سوت یخچال و سکوت خانه گم می‌شود. گوش‌هایم را می‌گیرم، تشویقشان برای سکوت سایه‌ام سم است. برای سایه‌ای که دیگر می‌خواهد این‌گونه بنویسد. نگران هیچ کس نیست. نگران دوستانش که چه می‌گویند با عینک‌های بزرگ‌شان و خودکارهای قرمزشان. نگران چشم‌های او هم نیست. نگران خودش می‌شود، ‌ خودش که دروغ می‌گوید، دروغ می‌گوید که نگران چشم‌هایش نمی‌شود. حالا اینکه کداممان سایه‌ی دیگری‌ست (تعبیری که از افلاطون دزدیده‌ام) ۶، ‌ یک علامت‌ سوال بزرگ است. من از علامت‌های سوال بیزارم، از خلاقیت بیزارم، ‌ از پسری که کلاه‌های عجیب می‌پوشد و شعرهای معرکه می‌گوید، از عشقیزوفرنی، از خودم. دزدی می‌کنم. از خداحافظ گری کوپر داستان کوتاهی در می‌آورم، ‌ ژست‌های جدید می‌گیرم، ‌ عینک‌های مسخره می‌زنم،. دروغ می‌گویم. بین خودمان باشد، کشش شدیدی به دزدیدن آثار خودم پیدا کرده‌ام. به کشیدن واژه‌های مرده از چاه‌های خالی ذهنم و تکرار جنازه‌ی شاعری گم‌شده در شیشه‌ی خالی الکل (تعبیری که از سعید دزدیده‌ام) ۷. اما من زیر بار هیچ محاکمه‌ای نرفته‌ام، ‌ حتی اگر این سایه‌ی پی‌گیر هر شب از دیوار خانه بالا می‌رود و زل می‌زند به من. بی تفاوت از شعرهای مثله شده‌اش متن‌های دوباره می‌بافم و از رو نمی‌روم. حالا ساعتی‌ست که سیگارم را در جا سیگاری خفه کرده‌ام اما سایه‌ام سیگارش را ادامه می‌دهد. دود می‌کند. من قاه قاه می‌خندم چرا که او را نیز از دست داده‌ام. تنها‌تر شده‌ام. (متنی که از سایه‌ام دزدیده‌ام) ۸
۱- روی تنهاییم دراز می‌کشم.
قی می‌کنم
بالا می‌آورم
به خواب می‌روم. (خودم)
۲- جمله‌ای از طلایه.
۳- پس به هییت گنجی درآمدی
بایسته و آزانگیز (احمد شاملو)
۴- من مثل ساعتی مریضم و به دقت درد می‌کشم (رضا سیروان)
۵- با من نمی‌خندند، به من می‌خندند
شاعر یعنی دلقک (بامداد حمیدیا)
۶- برگرفته از عالم مثل افلاطون، ‌ البته میدانم که می‌دانید، اما فقط به احترام افلاطون
۷- زنی که سمت گل سرخ را نشان می‌داد
به مرد گمشته در شیشه‌ی الکل و بعد... (سعید میرزایی)
۸-..... (سایه‌ام)
برای دیدنِ عکس‌ها در قطعِ بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
شماره تلفن افراد دست اندرکار جهت رفع موارد و مشکلات فوری:
احسان فروغی: ۱۷۳۲-۹۶۰ (۴۱۶)
حامد حاتمی: ۰۹۳۲ - ۹۳۴ (۴۱۶)
نیما نخعی: ۶۹۷۷ - ۸۹۷ (۴۱۶)
یاسر کراچیان: ۱۷۰۸ - ۹۷۹ (۴۱۶)
مهرآفرین حسینی (طول هفته): ۱۵۴۷ - ۹۶۰ (۴۱۶)
مهرآفرین حسینی (آخر هفته): ۰۹۴۹ - ۲۷۹ (۹۰۵)
سمیه: موبایل ۳۵۳۲ - ۸۸۹ (۶۴۷)، در طول روز: ۰۰۲۶ ۹۴۶ (۴۱۶)
بهداد اسفهبد (خانه): ۸۴۲۸ - ۹۶۴ (۴۱۶)
بهداد اسفهبد (کار): ۴۴۸۸ - ۹۷۸ (۴۱۶)
بهداد مسیح تهرانی: ۱۵۸۲ - ۵۹۳ (۴۱۶)
بابک رجبی (مبایل): ۴۳۵۰ - ۸۳۴ (۴۱۶)
الهام‌ (مبایل):۰۴۷۱- ۸۸۸ (۴۱۶)
من چشم می‌بندم
تو در برابرم
ایستاده‌ای
با آینه‌ای در دست
من نقش می‌بندم...
چشم می‌بندم
تو در برابرم
ایستاده‌ای
با دهانی که گشوده می‌شود
بی‌صدا
به گفتن رازی که به کس
توان واگویه‌اش نیست
من نقش می‌بازم..
چشم می‌بندم
تو در برابرم
نشسته‌ای
با واژگونه فنجان قهوه‌ات
من نقش می‌گیرم...
چشم می‌بندم
تو در برابرم
- در برابر
نه کنار -
خفته‌ای
عریان
در نقش جادویی همه‌ی فرش‌های کهنه‌ی ایران زمین
گم می‌شوم...
چشم می‌بندی...
این کیست؟
این ایستاده...
این نشسته...
این خفته در برابرت؟
-:... سکوت!
چشم می‌گشاییم
به روزی‌ نو...
از تلویزیون چه خبر:
در روز ۱۰ مارس برنامه‌ای با عنوان «آیا جایی برای مذهب در سیستم قضایی وجود دارد؟» پخش کرد که به بررسی امکان ایجاد سیستم قضایی اسلامی در آنتاریو پرداخت. این برنامه را در سه بخش اول، دوم و سوم می‌توانید از وب‌سایت ببینید.
از سخنرانی چه خبر:
در سلسله سخنرانی‌های دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی تاریخ دانشگاه تورنتو به مناسبت سالگرد انقلاب ایران در روز چهارشنبه ۳ ماه مارس، نادر هاشمی از دانشکده‌ی علوم سیاسی دانشگاه تورنتو درباره‌ی «راه دشوار ایران به لیبرال دموکراسی» صحبت کرد.
در روز ۵ مارس قسمت دوم سخنرانی خانم شادی مختاری در جلسات گروه نگاه، پیرامون «تاثیر هنجارهای بین‌المللی حقوق بشر در کشورهای مسلمان» انجام شد.
در روز پنج‌شنبه ۱۱ مارس، سمپوزیم صدای زنان از خاورمیانه در دانشگاه یورک برگزار شد. در این جلسه خانم ویکتوریا طهماسبی، دانشجوی دکترای رشته‌ی تفکر اجتماعی و سیاسی، سخنرانی‌ای با عنوان «،:» انجام دادند.
در روز جمعه ۱۲ مارس به همت دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی تاریخ با همکاری کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و گروه نگاه آقای آرنگ کشاورزیان، استاد علوم سیاسی دانشگاه کنکوردیا، در جلسه‌ای تحت عنوان «پژوهش میدانی در ایران (فرصت‌ها و موانع)» سخنرانی کرد. وی در همین روز سخنرانی دیگری به زبان انگلیسی تحت عنوان «ارزیابی انقلاب اسلامی از زاویه‌ی اقتصادی» در دانشگاه تورنتو ترتیب داد. برای مطالعه بیشتر راجع به این موضوع، به این مقاله مراجعه کنید.
روز شنبه ۱۳ مارس در جلسات هفتگی آگورا آقای، دانشجوی دکترای دانشکده دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی دانشگاه تورنتو، سخنرانی با عنوان «» انجام داد.
در روز چهارشنبه ۱۷ مارس به همت دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی تاریخ با همکاری کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و گروه نگاه دو سخنرانی توسط آقای دکتر محمود سریع‌القلم، استاد دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی، انجام شد. در این گردهمایی آقای دکتر سریع‌القلم سخنرانی به زبان فارسی تحت عنوان «ایران و سیاست‌های بوش در خاورمیانه» و سخنرانی به زبان انگلیسی با «عنوان انقلاب و جامعه مدنی در ایران» ترتیب دادند.
در روز شنبه ۲۷ مارس در جلسات هفتگی آگورا آقای، دانشجوی تحصیلات تکمیلی، درباره‌ی «» در دانشگاه تورنتو صحبت کرد.
از انجمن‌ها چه خبر:
در روز سه‌شنبه ۲ مارس انجمن دانشجویی همبستگی برای حقوق بشر فلسطین‌توسط انجمن دانشجویان مک‌مستر در وضعیت آزادی مشروط () قرار گرفت. دلیل قرار دادن انجمن همبستگی برای حقوق بشر فلسطین در آزادی به قید التزام این بوده که این انجمن صهیونیست را صورتی از نژاد پرستی نامیده‌ است.
در روز جمعه ۱۲ مارس دانشجویان ایرانی تورنتو به همت انجمن‌های ایرانی دانشگاه‌های تورنتو، یورک، ‌ مک‌مستر و رایرسون، طبق عادت هر ساله جشن نوروز را جشن گرفتند.
این جشن با استقبال بیش از پیش‌بینی انجمن‌ها روبه‌رو شد و با دخالت پلیس، تعدادی از دانشجویان موفق به شرکت کردن در جشن نشدند. عده‌ای از شرکت‌کنندگان خساراتی به مکان جشن وارد کردند که این خسارات باعث جریمه‌ی نقدی انجمن‌ها توسط مدیریت مکان شد. عکس‌هایی از این جشن را می‌توانید در قسمت چشم شیشه‌ای این شماره‌ی قاصدک ببینید.
در روز پنج‌شنبه ۱۸ مارس انجمن ایرانیان دانشگاه تورنتو و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو مراسم نوروز را در ساختمان‌هایی از دانشگاه تورنتو، و، به نمایش گذاشتند. در این مراسم سفره‌ی هفت‌سین، کارهایی از صنایع دستی شهرهای مختلف ایران، موسیقی ایران، سازهای سنتی ایرانی و عکس‌هایی از ایران به نمایش گذاشته شد. همچنین غذا و شیرینی ایرانی نیز در این مراسم برای دانشجویان تهیه دیده شده بود. هدف از برگزاری این مراسم شناساندن جشن و مراسم نوروز به افراد غیر ایرانی بود. عکس‌هایی از این مراسم را نیز در بخش چشم شیشه‌ای خواهید یافت.
در روز شنبه ۲۰ مارس کانون مهندس نوروز را در هتل شرایتون جشن گرفتند. قابل توجه است که تمامی درآمد این مراسم به کمیته‌ی کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان بم اهدا شد.
از سیاست چه خبر:
روز ۲۰ مارس، عده‌ای از ایرانی‌-کانادایی‌ها به خانم کلارکسون، کانادا، نامه‌ای نوشتند و در آن به استفاده وی از لغت «خلیج عرب» به جای «خلیج فارس» در مصاحبه‌اش با رادیو در روز ۱۷ مارس اعتراض کردند.
آقای علی احساسی، کاندید ایرانی در انتخابات حزب لیبرال منطقه دان ولی ایست تورنتو که در روز ۲۷ مارس برگزار شد، نتوانست به مرحله بعد راه پیدا کند.
دیگر چه خبر:
نمایشگاه کاریکاتوری با عنوان «سه مداد ایرانی» از روز ۱ تا ۱۴ مارس در کتابخانه‌ی روبارتز () دانشگاه تورنتو برپا شد. در این نمایشگاه آثار نیک‌آهنگ کوثر، علی جهانشاهی و آلن سخاورز به نمایش درآمد.
اولین جلسه ماهانه قصه‌خوانی قاصدک روز پنج‌شنبه ۱۱ مارس برگزار شد. در این جلسه علاقه‌مندان به داستان‌خوانی و داستان‌نویسی، نوشته‌های خود و داستان‌های مورد علاقه خود را خواندند. در صورت تمایل به شرکت در جلسات آینده، فراخوان جلسات قصه‌خوانی را ببینید.
کنسرت خیریه بچه‌های آسمان به همت گروه روز شنبه ۲۷ مارس برگزار شد. درآمد حاصل از این کنسرت به مجتمع معلولین ذهنی و جسمی بچه‌های آسمان اهدا می‌شود.
در انتخابات اتحادیه دانشجویان علوم کامپیوتر در دانشگاه تورنتو در روز ۲۸ مارس، پارسی مینا به عنوان انتخاب شد.
آثار نقاشی آتوسا فروهری از طرف اتحادیه دانشجویان ایرانی دانشگاه‌ تورنتو تا پایان ۳۱ مارس در کتابخانه ربارتز برپا شد.
از آینده چه خبر:
انتخابات سالیانه اتحادیه دانشجویان ایرانی دانشگاه‌ تورنتو روز پنج‌شنبه اول آوریل ساعت ۶: ۳۰ بعدازظهر در اتاق ۱۱۷۰ ساختمان همراه با پیتزای رایگان برگزار می‌شود.
در روز ۲ آوریل قسمت دوم سخنرانی آقای علیرضا حقیقی در جلسات گروه نگاه، پیرامون «بحران گروگانگیری در سفارت آمریکا در ایران و تبعات آن» در اتاق شماره ۴۴۲۲ ساختمان انجام خواهد شد. قسمت اول این سخنرانی روز ۶ فوریه انجام شد.
به همت مرکز مطالعات بهایی دانشگاه یورک، در روز ۴ آوریل ساعت ۷ بعدازظهر آقای فریبرز صهبا سخنرانی‌ای با عنوان: در ارائه خواهند کرد.
آثار نقاشی نسرین خسروی در طبقه همکف کتابخانه ربارتز تا روز ۱۵ آوریل به همت اتحادیه دانشجویان ایرانی دانشگاه‌ تورنتو برپاست.
فهرست:
- تاریخ، اسطوره و حماسه
- شاهنامه
- حماسه‌ی رستم و اسفندیار به روایت شاهنامه
- بازخوانی حماسه
تاریخ، اسطوره و حماسه:
اسطوره داستانی است کهن که معمولاً به بحث درباره‌ی آغاز یا فرجام آفرینش یا تاریخ می‌پردازد و مجموعه‌ی به هم پیوسته‌ای از این داستان‌ها «فرهنگ اساطیری» یک ملت را می‌سازند. بسیاری از اساطیر بیانگر اشکال دگرگون شده‌ی ادیان یا آیین‌های باستانی هستند. حماسه اما برخلاف اسطوره لزوماً درباره‌ی آغاز تاریخ آفرینش یا فرجام آن نیست و قهرمانان آن گرچه گاهی از وجه‌ی ماوراء طبیعی برخوردارند، خدا یا فرزند خدایان نیستند. آنها مدت محدودی زندگی می‌کنند و پس از انجام اعمال شگفت‌آور سرانجام مرگشان فرا می‌رسد. البته بسیاری از حماسه‌ها ریشه در اساطیر دارند که به نوعی عرفی و دنیوی شده‌اند. لذا حماسه‌ها معمولاً به دوران متاخرتر بر‌می‌گردند.
تاریخ کشور ما را همواره کاتبان دربار یا موبدان نوشته‌اند. به این ترتیب صاحبان قدرت آنچه را که خواسته‌اند به ما راست نمایانده‌اند. از این رو جایگاه راست و دروغ در تمامی طول تاریخ ما واژگونه است. لذا شاید بتوان گفت که اساطیر و حماسه‌ها که به ظاهر دروغ می‌نمایند بیش از تاریخ از حقیقت بهره‌مندند. پس می‌توانیم امیدوار باشیم که با رمزگشایی از اسطوره ها به هاله‌ای از حقیقت دست یابیم.
شاهنامه:
ابوالقاسم فردوسی، نگارنده‌ی شاهنامه، یک دهگان بود. دهگانان پیش از اسلام و حتی تا قرون اولیه‌ی اسلامی، طبقه‌ی بالنسبه مرفه روستانشین محسوب می‌شدند. آنها معمولاً رعیت فئودال‌های بزرگ نبودند اما بیش از یک یا دو پارچه آبادی نیز در اختیار نداشتند و در مقایسه با مالکان بزرگ و دربار که گاه صاحب تا هزار پارچه آبادی نیز بودند، تنها خرده مالک به حساب می‌آمدند. به هر حال این طبقه که شاید بتوان آن را «خرده بورژوازی روستایی!» نامید فارغ از تعصب مذهبی شهری، از دوره‌ی ساسانیان تا قرن پنجم هجری مثل یک بستر اجتماعی برای پرورش فرهنگ ایران عمل می‌کرد. روند اضمحلال طبقه‌ی دهگان که در نهایت باعث سقوط فرهنگی ایران شد خود محتاج یک بررسی جداگانه است. با این تفاصیل فردوسی و همسرش که به زبان پهلوی نیز تسلط داشتند از منابع پهلوی ساسانی و داستان‌های عامیانه‌ی مردم شرق ایران به عنوان ماده‌ی اولیه‌ی کار خود استفاده کردند. در این میان تخیل دراماتیک شاعر نیز در شکل‌گیری نهایی شاهنامه نقش مهمی داشته است. تحت تاثیر همه‌ی این عوامل اثری آفریده شد که عظمت کار نگارنده‌ی آن شاید از عظمت داستان‌های آن بیشتر باشد. اما به احتمال زیاد آگاهی فردوسی از تاریخ ایران پیش از ساسانیان از مورخان امروز کمتر بوده است و از این رو، وی از منشأ بسیاری از افسانه‌هایی که از این دوران نقل کرده بی‌خبر بوده است. پس شاهنامه از معدود کتاب‌هایی است که اطلاعاتی بیش از دانش نگارنده‌اش در‌بر دارد.
حماسه‌ی رستم و اسفندیار به روایت شاهنامه (خلاصه)
ماجرا از زمان پادشاهی کیخسرو آغاز می‌شود. او پس از شصت سال پادشاهی از دنیا سیر می‌شود. از حکومت کناره‌گیری می کند و به عبادت در کوه‌ها می‌پردازد. عاقبت نیز در کوه‌های البرز در میان برف‌ها مدفون می‌شود. خسرو پیش از کناره‌گیری از تخت شاهی، لهراسب جوان را جای خود بر تخت می‌نشاند. لهراسب هم که دست پروده‌ی خسرو است دست کمی از استادش ندارد. او پیش از آنکه پادشاه باشد یک مرد خداست. از این رو هنگامی که فرزندش کی‌گشتاسب بدون اجازه‌ی پدر در پی کدورتی به روم می‌رود و پس از ازدواج با کتایون، دختر قیصر روم، با حمایت قیصر به ایران لشکر می‌کشد، لهراسب بدون هیچ مقاومتی از حکومت کنار می‌رود و در آتشکده‌ی بلخ که خود پیش از آن ساخته است، به نیایش و عبادت می‌نشیند. زرتشت در سیمین سال حکومت گشتاسب پیامبری خود را آشکار می‌کند: گشتاسب و فرزندش اسفندیار به او می‌گروند و گشتاسب اسفندیار را برای گسترش آیین زرتشت به سرتاسر جهان می فرستد. در غیاب اسفندیار بدگویان درباره‌ی او به سخن‌چینی می‌پردازند. در نتیجه پس از بازگشت، گشتاسب او را به جرم جاه طلبی به زندان می‌اندازد. اما هنگامی که در جنگ با ارجاسب پادشاه توران، کار بر ایرانیان سخت می‌شود، با وساطت پشوتنِ وزیر اسفندیار آزاد می‌گردد؛ در جنگ تورانیان را شکست می‌دهد و به دنبال آنها از هفت خوان می‌گذرد تا سرانجام ارجاسب را می‌کشد. در بازگشت از هفت‌خوان، اسفندیار از گشتاسب می‌خواهد که از حکومت کناره‌گیری کند. گشتاسب در عوض به بدگویی از رستم می‌پردازد و او را بدخواه پادشاهان ایران می‌نمایاند. پس اسفندیار را با وعده‌ی پادشاهی روانه می‌کند تا رستم را دست بسته به بارگاهش بیاورد. رستم در برخورد با اسفندیار با شگفتی خدمات خود را به پادشاهان ایران بر می‌شمارد اما اسفندیار تنها در پی اجرای «فرمان شاه» است. به این ترتیب جنگ میان آن دو غیر قابل اجتناب می‌نماید. پس از پیکاری نفس‌گیر اسفندیار رویین تن با تیر جادوی سیمرغ که از کمان رستم گسیل می شود، چشمان خود را از دست می‌دهد...
بازخوانی حماسه:
۱-کیخسرو با دیگر پادشاهان حماسی تفاوتی ماهوی دارد و از این جهت شایسته‌ی تامل است. او علاوه بر اینکه از حکومت دنیوی برخوردار است، به کمک ندای سروش با غیب ارتباط دارد. کیخسرو به نوعی تجسم آرمان پادشاه الهی در تاریخ ایران است. هنگامی که اعلام می‌کند قصد دارد از حکومت کنار بگیرد و در گوشه‌ای به پرستش یزدان بپردازد، با مخالفت اشراف ایران روبرو می‌شود. آنها زال را به عنوان ریش سفید خردمند فرا می‌خوانند تا به نصیحت شاه بپردازد. اما خسرو با زبانی نو، زبانی یکتا پرستانه، با زال به احتجاج می‌پردازد و او را قانع می‌کند. سرانجامِِ کیخسرو نیز ماهیتی اساطیری و نه حماسی دارد. او پس از پند دادن نزدیکان، گویی که از سرانجام خویش پیشتر آگاه است، به همراه گروهی از پهلوانان ایران به کوهستان می‌رود. پس از یک شب نیایش، خود جلوتر می‌رود و به آنها پند می‌دهد که از همان راه بازگردند چرا که به زودی برفی سهمگین راه را مسدود می‌کند. پهلوانان که با ناباوری آسمان را آرام می‌بینند، چند روزی همانجا اطراق می‌کنند. در این بین شگفتی آنها از کار کیخسرو جالب توجه است:
چنیـن رفتن شــاه کـی دیـده‌ایم
ز گردنـکشان نیــز نشنیده‌ایم
خردمند از این کار خندان شود
که زنده کسی پیش یزدان شود
به هرحال پس از چند روز، پیشگویی خسرو به حقیقت می‌پیوندد و همه‌ی پهلوانان زیر برف مدفون می‌شوند. می‌بینیم که خسرو به نوعی «نمی‌میرد» بلکه «زنده پیش یزدان» می‌رود و این بر خاصیت اساطیری او می‌افزاید.
پیش‌تر گفتیم که لهراسب نیز یک شاه موبد است. از حماسه و جنگ و پهلوانی در دوران حکومت او در شاهنامه خبری نیست، تنها ذکری که از کارهای او می‌آید آتشکده ساختن اوست به بلخ. نکته اینجاست که این اقدام پیش از پیدا شدن زرتشت و گسترش آیین او صورت می‌گیرد.
در واقع کیخسرو و لهراسب به نوعی نماینده‌ی زمینه‌ی اجتماعی ظهور زرتشت در جامعه‌ی ایران هستند. آنها به جنبشی جهانی در حدود سه هزار تا دو هزار و پانصد سال قبل تعلق دارند که پیروان کنفوسیوس در چین، بنی‌اسرائیل در مصر و بوداییان در هند نمایندگان آنند. در این سده‌ها چند تمدن دور از یکدیگر اصلاحاتی مذهبی را در خود پرورش دادند که باعث پیشرفت شگرفی در اخلاق بشریت شد.
۲- در شاهنامه می‌خوانیم که اسفندیار دین زرتشت را در سرتاسر جهان گسترش داد. ترویج یک دین جدید در مدتی کوتاه در سرتاسر یک کشور، آن هم توسط حکومت، بدون شک چندان صلح‌آمیز و بدون خونریزی نخواهد بود و دین جدید با مقاومت‌هایی از طرف ادیان محلی مواجه خواهد شد. از این خونریزی‌ها و جنایات احتمالی در منابع زرتشتی هیچ ذکری به میان نیامده. در شاهنامه تنها سرنخ کوچکی از فرمان گشتاسب به اسفندیار به دست می‌آید، هنگامی که او را روانه‌ی گسترش دین «بهی» در جهان می‌کند.
از آن شهرها بت پرستان بکش
پس آتشکده کن به هرجا به هُش
۳- معمای دیگر که به خوبی بیانگر تناقص بین داستان‌های عامیانه و منابع رسمی زرتشتی است، در شخصیت دو چهره‌ی گشتاسب نمایان است. در اوستا و نوشته‌های موبدان، گشتاسب برترین پادشاه تاریخ است. نخستین پادشاهی است که به دین زرتشت می‌گرود و این آیین را در جهان گسترش می‌دهد. او یکی از هفت «کی» یا هفت «مرد بزرگ» محسوب می‌شود. از لحاظ تاریخی شخصیت گشتاسب محتملاً شکل اغراق شده‌ی یکی از پادشاهان محلی ماوراء النهر، اندکی پیش از ظهور هخامنشیان است. در اوستا گرچه وی پادشاه همه‌ی ایران خوانده شده ولی هیچ نشانه‌ای از حضور وی در غرب ایران به چشم نمی‌آید. همچنین کرسی حکومت وی نیز «نجد ایران» یعنی میان دو رود جیحون و سیحون ذکر شده است. در داستان‌های عامیانه‌ی شرق ایران که شاهنامه به شدت تحت تاثیر آن است، برعکس گشتاسب شخصیتی کاملا فرومایه به حساب می‌آید. او به طمع پادشاهی بر پدر می‌شورد که این خود بدترین گناه است. به دشمن ایران - قیصر روم- پناه می‌برد. با حمایت بیگانگان پدر را از سلطنت خلع می‌کند و در جنگ با ارجاسب تورانی با بی کفایتی شکست می‌خورد و تنها به یاری اسفندیار پیروز می‌گردد. در سن کهولت از سر آز و بدگمانی پسر جوان و دلاورش اسفندیار را به جنگ رستم می‌فرستد و او را علیه رستم بی گناه می‌شوراند. گویی خود از فرجام آنچه با پدر کرده بیمناک است. سرانجام نیز پسرش را به کشتن می‌دهد و خود اندکی بعد می‌میرد. این تناقص چگونه قابل توجیه است؟ آیا این دوگانگی ریشه در دوگانگی عمیق‌تری در تاریخ ایران ندارد؟ آیا دو چهره‌ی متضاد گشتاسب نمایانگر تضاد اساسی بین حکومت و دین مرکزی رسمی از یک سو و خرده فرهنگ‌های محلی ایران پیش از اسلام از سوی دیگر نیست؟
واقعیت این است که در هیچ دوره‌ی تاریخی در نقاط مختلف ایران، به خصوص نواحی دور از شهرهای بزرگ، همه‌ی مردم زرتشتی نبوده‌اند و به زبان رسمی سخن نمی‌گفته‌اند. این مردم از پادشاهی نظیر گشتاسب که خواهان غلبه‌ی یک فرهنگ مسلط بر خرده فرهنگ‌های گوناگون محلی بوده‌اند، دل خوشی نداشته‌اند و در حالی که تمامی منابع رسمی تاریخ‌نویسی و سخن پراکنی در اختیار حاکمان بوده است، نارضایتی خود را در حماسه‌های عامیانه بروز داده‌اند. حماسه‌هایی که سینه به سینه از نسلی به نسلی دیگر می‌رسیده‌ است. حماسه‌ی رستم نمونه‌ای از این داستان‌های عامیانه است.
۴- به عنوان تاییدی بر ادعای قبلی توجه کنید در تمام منابع زرتشتی و کتب حماسی که موبدان گردآوری کرده‌اند از رستم خبری نیست. تنها در رساله‌ی «بندهش» است که به اندازه‌ی حدود سه خط، ذکری از رستم به میان آمده است. در عوض اوستا و حماسه‌های زرتشتی سرشار از ستایش دلاوری‌های گشتاسب و اسفندیار است. در شاهنامه برعکس داستان هفت خوان اسفندیار آمده اما هیچ‌گاه آن لطف و جذابیت هفت خوان رستم را ندارد. اسفندیار پیش و پس از هر نبرد به طریقی اغراق‌آمیز به نیایش «اهورامزدا» می‌پردازد و چندین بار همراهانش او را در حال نیایش پس از جنگ‌های بزرگ می‌یابند. اما رستم تنها پیش از برخی نبردها از «یزدان پاک» نیرو می‌طلبد. او گرچه مردی خداپرست است، هیچ‌گاه در حضور دیگران مشغول نیایش نمی‌شود. اما در عمل رفتار رستم بارها اخلاقی‌تر و حتی مذهبی‌تر از رفتار اسفندیار است. رستم در برابر کسی به خاطر گناه ناکرده پوزش می‌طلبد که حتی ده یک او نیز برای ایران رنج نکشیده است. رستم در واقع نمادی از «مظلومیت قدرت» اما قدرت متعهد به اخلاق است.
در رجز خوانی‌های بین دو پهلوان، اسفندیار بیش از بیست بار او را به تمسخر «سگزی» می‌نامد. این کلمه به احتمال قوی شکل مقلوب کلمه «سکا» است. سکاها اقوایی آریایی بودند که چندی پس از دیگر اقوام به ایران کوچ کردند. پس از مدت‌ها درگیری و کشمکش، گروهی از آنان در سکستان (سیستان) و گروهی در کناره‌ی دریاچه‌ی اورال ساکن شدند. سکاها از آنجا که قومی جنگجو و نیمه متمدن محسوب می‌شدند همواره مورد تحقیر ایرانیان بودند. چنانکه از شاهنامه بر می‌آید حکومت آنها در سیستان نیز از نوع خودمختاری محلی بوده است. به این ترتیب برخوردن به عباراتی نظیر «به ایران شدن رستم از سیستان» یا «بازگشتن زال از ایران سوی سیستان» در این کتاب شگفت‌آور نیست.
۵- هفت خوان رستم و اسفندیار گرچه تا حد زیادی به هم شباهت دارند، در یک مورد متفاوتند. اسفندیار در خوان پنجم سیمرغ را می‌کشد، در حالیکه سیمرغ در ادبیات عامیانه‌ی ایران پرنده‌ی خرد و خوشبختی و همیشه شخصیتی مثبت است. او زال را هنگامی که کودکی بدون پدر و مادر است پناه می‌دهد و همواره پشتیبان اوست. اما در ادبیات زرتشتی هیچ ذکری از او در میان نیست و در شاهنامه نیز اسفندیار به بهانه‌ی مبارزه با جادو، با سیمرغ دشمنی می‌ورزد و عاقبت نیز همین سیمرغ است که نقطه‌ی ضعف اسفندیار رویین تن را به زال و رستم نشان می‌دهد (امری که یادآور مداخله‌ی خدایان کوه المپ در جنگ بین یونان و ترواست). آیا سیمرغ نمادی از رب‌النوع‌های محلی پیش از همه‌گیر شدن دین زرتشت نمی‌تواند باشد؟
۶- وجه دیگر داستان رستم و اسفندیار شروع قدرت طلبی مطلق پادشاهان است که پیش از آن سابقه نداشته. همه‌ی پادشاهان پیش از گشتاسب به نوعی با بزرگان کشور مشورت می‌کرده‌اند و این مشورت‌ها به صورت پند و اندرزهایی که از جانب زال و توس و دیگران خطاب به پادشاهان وقت بیان می‌شود، خود را نشان می‌دهد. اما هنگامی که گشتاسب فرمان دستگیری رستم را به اسفندیار ابلاغ می‌کند، اسفندیار که قلبا مخالف این کار به نظر می‌رسد جوابی به پادشاه می‌دهد که عبرت تاریخ است:
اگر بد بود کار من کردگار
تو را پرسد ای شاه روز شمار
به این ترتیب می‌بینیم که استبداد دیرپای شرقی که با زره دین حکومتی فراگیر رویین تن گشته، به شکل فلسفه‌ی «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» خودنمایی می‌کند و هیچ قدرت محلی را حتی در دورترین نقطه‌ی مملکت نیز برنمی‌تابد.
به هرحال عاقبت اسفندیار جان برسر خودکامگی می‌گذارد اما مطابق پیش‌بینی سیمرغ رستم نیز پس از کشتن اسفندیار دیری نمی‌زید و به حیله‌ی برادرش در چاه جان می‌دهد. پس از مرگ رستم، بهمن فرزند اسفندیار به سیستان می‌تازد و به کین پدر تمام آن ناحیه را غارت می‌کند. شگفت نیست که بلافاصله پس از مرگ رستم و اسفندیار شاهنامه وارد دوره‌ی تاریخی می‌شود. دوران سلطنت پادشاهان کوتاه می‌گردد و نخستین پادشاه شاهنامه که موجودیت واقعی تاریخی دارد یعنی اردشیر درازدست به حکومت می‌رسد. اندکی پس از آن نیز ایران صحنه‌ی تاخت و تاز اسکندر قرار می‌گیرد. به این ترتیب تاریخ ایران با تراژدی رستم و اسفندیار آغاز می‌شود. تاریخی که به گفته‌ی شاملو سراسر فرود است و فرازی در آن نمی‌توان جست.
منابع:
اصل داستان از شاهنامه‌ی فردوسی نقل شده است. در ارائه‌ی دیدگاه‌ها از کتاب «فرهنگ ایران» تالیف دکتر مهرداد بهار، الهام گرفته شده است اما به مطلب خاصی در این کتاب ارجاع نشده است. تنها شیوه‌ی نگرش به اساطیر کهن را از مقالات دکتر بهار اقتباس کرده‌ام.
پیچیده دور تنش، خیره به راهی که نمی‌داند کجاست، در تکه‌ای از زمین بیدار می‌شود. حالا به او نگاه می کند. مانند تمام چیزهایی که دور و برش را گرفته‌اند. چیزهایی که همه می گویند: «این مال توست!»
به کفش‌ها، کتاب‌ها، لباس‌ها، صندلی‌اش، کاغذها و خودکارش: بی‌خون و بی‌رمق!
بلند می‌شود. آرام کز می‌کند به توده‌ی گرمی که قلقلکش می‌دهد. تمام تنش شل می‌شود. بعد آرام خودش را خالی می‌کند!
- «ببخشید. از چاپ مطالب زننده معذوریم!»
حالا زندگی اش هم زننده شده. از وقتی که لابلای تمام پسرها یک مرد دید. بعد دلش خواست شعر بنویسد اما دید قبلا شعرش را سروده‌اند. دور شاعر بودن را خط کشید و گفت: باور می‌کنم که یک زنم!
نشست جلوی آینه تا موهایش بلند شود. مژه‌هایش برگردند، لب‌هایش قرمز شوند و... زن شود!
ایستاد با کفش‌های پاشنه بلند، منتظر ماشین.
از ماشین پیاده شد.
اما مرد...
خیلی وقت بود که رفته بود!
خودکار را کنار گذاشت و دوباره دراز کشید: خیره به سقفی که نم زده بود و لیوان آب که بالای سرش بوی نفس‌های زنی را می‌داد: همبستر تنهایی.
دیگر نمی توانست به خودش نگاه کند.
- «اما نگران نباش. ثانیه‌ها به سرعت می‌گذرند و امروز هم تمام می‌شود. آنوقت چند روز دیگر وقتی خاک نحوست روزها را بشکند و راحت شوی، خدا خودش می‌فهمد که بی‌خود درستت کرده بود.»
به خودش می گوید. چشم‌هایش را می‌بندد تا دوباره بخوابد.
مصاحبه با سیروس شاملو - زمستان ۸۲*
- بر روی شبکه‌ی اینترنت و به دنبال آن در جراید، خبری درج شد حاکی از کوشش چند ساله‌ی شما بر روی بازتصحیح دیوان کبیر اثر مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، این کار اکنون به چه مرحله‌ای رسیده است؟
- دو سه کتاب چاپی گزیده‌ی غزلیات شمس اثر شفیعی کدکنی، دیوان کبیر به تصحیح فروزانفر، چاپ ۱۳۳۶- ۱۳۴۵، برای حاشیه‌نویسی انتخاب شده و شش نسخه‌ی خطی یوسف ظاهر، مجمع‌البیان و... بر روی آنها پیاده شده و به یاری چند کتابخانه‌ی سوئدی که میکروفیش‌های نسخ خطی در اختیار من گذاشتند، تاکنون سی غزل از دیوان کبیر تصحیح شده که تا همین اندازه هم با مقدمه‌ی مکمل و پانویس‌ها، مجموعه‌ی حجیمی را تشکیل می‌دهد که امیدوارم همراه دیسک فشرده به دست علاقه‌مندان برسد.
- یعنی با توجه به سه چهار هزار غزل دیوان کبیر مجموعه‌ی شما بیش ازصد دیسک فشرده را در بر خواهد گرفت؟ این مجموعه چند جلد را شامل خواهد شد؟
- به اوراق دیوان کبیر چوب خطش نزنید. به ورق پاره‌های عمر ما حسابش کنید. صد یا هزار دیسک کاری‌ست که باید در این عصر شروع شود. اگر من آغازش نکنم کس دیگری در آینده این کار را خواهد کرد. مگر مولانا برای شما کمتر از شکسپیر اهمیت داشته است؟ برای شکسپیر چند کتابخانه و چند صد سی‌دی هست؟ مشکل ما حجم این تولید فرهنگی نیست. مشکل تفهیم این ضرورت به دولت‌های غیرفرهنگی و فرهنگیان ظاهرا غیردولتی‌ست!
- انگیزه‌ی شما برای بازتصحیح دیوان کبیر چیست؟ آیا نسخ چاپی موجود را معتبر ندانسته‌اید؟
- طبیعتا نسخه‌های چاپی در این قیاس‌ از درجه‌ی اعتباری اندک برخوردارند، نه تنها معتبر نیستند بلکه در یافتن اعتبار ادبی چوب لای چرخند. نسخه‌های چاپی فعلی را به دریا هم بریزی، دریا را آلوده می‌کنند. می‌بینید که از آن‌ها به عنوان چرک‌نویس دیوان استفاده می‌کنم. قاطی کردن غزل ۱۵۷ و ۱۵۶، کاری که کدکنی انجام داده، هم دردی را دوا نمی‌کند. ایشان در گزیده‌ی غزلیات شمس «به یار ُ کان صفا می ِ صفا مدهید» را «به یارَکان صفا» (یعنی یاران کوچول موچولو) تفسیرش کرده‌اند، در حالی که «یار ِ کانِ صفا» به معنای «یارانِ اخوان‌الصفا» است. به نسخ‌خطی موجود هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد، خط‌ نویسان عموما معنا را فدای زیبایی قامت میم و جیم کرده‌اند و چندان لطف گوشی به زمزمه‌ها و فریاد آزادی‌خواهی مولانا نداشته‌اند. بی‌دلیل نبود که در حفره و چاه از نظر هواداران پنهان می‌شد تا دمی بیاساید و شعر بسراید.
برخی تذکره‌نویسان مثل احمد افلاکی و این اواخر علامه همائی، شاعر قدرت‌ستیز را تا مراتب اغراق‌آمیز خرافات بالا بردند و با تفسیرهای غلط و من‌درآوردی معنای دیگرگونه‌ای به جایگاه فرهنگی وی دادند. مثلا افلاکی در «مناقب‌العارفین» که مرجع مولاناشناسان است، در رو به قبله کردن هویت مولانا بر محققین فراماسونر مثل فروزانفر و حجت الاسلام نیکلسون پیش‌دستی کردند و مانند زرین‌کوب حقایق را با رویا درآمیختند. مولانا در آن آثار مرده زنده می‌کند، روی آب راه می‌رود، از کف دستش آتش بر می‌خیزد و... مثلا اینکه شیخ را در غسال‌خانه می‌شستند، ناگاه دست غسال در حال صفا دادن ستر عورت به خایه و لوله‌هنگ شیخ می‌خورد و مرده مچ دست غسال را چنان می‌فشارد که غسال از خجالت بر تخت دیگر مرده شور خانه دراز به دراز می‌شود. تا اینکه حضرت بهاءولد (پدر مولانا) که او نیز فوت شده بود، بیامد و میانجی بشد و در گوش شیخ بگفت: «غسال را ببخشایید، شما را به جا نیاورد!» و در دم دست غسال رها شد. مراجع معتبر ما از این دست درفشانی‌هاست.
- با توجه به گفته‌ی شما «بی‌اعتباری» نسخ چاپی، مخدوش بودن «عموم» نسخ‌خطی پی کم مایگی برخی تذکره‌نویسان و تفسیرهای غلطشان، چه راه‌ها و امکاناتی برای تشخیص و تدوین یک نسخه‌ی صحیح وجود دارد؟
- این کاری پیچیده است و شما هم قصد ندارید این مصاحبه‌ی کوچک را به کلاس جزمی روش تحقیق تبدیل کنید. من گفتم چندان نمی‌شود اعتماد کرد. راه‌کارهای مختلفی برای این تشخیص وجود دارد اما اول باید پذیرفت حجم فعلی دیوان پر نخاله است و پرویزنی، یعنی نیاز دارد به غربال شدن.
- آیا در تصحیح‌های موجود بنا بر ملاحظات سیاسی و عقیدتی در اشعار تغییراتی داده شده است؟
- اکثر آثار و ابیات و غزل‌هایی که فروزانفر آنها را حذف کرده، شاه ستیز بوده و بخش‌هایی نیز به صورت ناشیانه از جنبه‌ی دین ستیزی خارج شده است! «لا» به «خدا» و «خدا» به «لا»، «مه» به «شه» و «شه» به «مه» تغییر کرده است. گفتم به صورت ناشیانه از جنبه‌ی دین ستیزی خارج شده یعنی مخدوش کننده آمده لطف کند، لطفش مایه‌ی معطلی شده، مثلا در غزل سه:
«گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
یارب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا»
که در معنی بایزید از خداوند خواسته تا با کشتن قاطر (منبع درآمد قاطرچی) او را آدم عاقلی کند که دنبال نواله‌ی ناگزیر عمر تلف نکند، اما شیر پاک خورده‌ای با ظرافت، «بنده‌خدا» به معنای «مرد عاقل» را با سکون «ه»، ناگهان به لطف خداپرستانه به «بنده‌ی خدا» تبدیل کرده‌ و از مولانا مایه گذاشته تا راه رستگاری خود را تندتر بپیماید. یعنی قاطر که مرد، قاطرچی بنده‌ی خدا می‌شود! همین شیرپاک خورده «نفخهخدا» با سکون «ها» به معنای «نفس عمیق» را به «نفخه‌ی خدا» تغییر شکل داده است.
شاه‌ستیزی غزل را ببینید فروزانفر درغزل ۴۸۰ چگونه به شاه‌ستایی تبدیل کرده است:
«خراب باد وجودم اگر برای تو نیست» که در اصل «کدام شاه امیری که او گدای تو نیست» بوده است. همانجا «برو ملرز فدا کن چه شه خدای تو نیست» به «برو ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست» تبدیل شده است. ضمنا کوشش شده در بازخوانی نسخ‌خطی چاشنی یهودستیزی و زن‌ستیزی پُرملات شود. ممکن است در آینده هم اشعار خلق‌ستیز و دموکراسی‌ستیز از کل اثر حذف شود! برای همه‌ی آنها مثال‌هایی داریم که به تفصیل در جای خود خواهیم آورد.
و اما چند نمونه:
نمونه‌ی زن ستیز:
فروزانفر (غ ۳۳۹۰):
«گر تو به‌ زنان گردی آخر چو زنان گردی»
(‌اگر با زنان بگردی شبیه زنان می‌شوی)
فخرالمولوی (همان غزل):
«گر تو به زنان گردی آخر چه زیان کردی»
(اگر بخشش طلب کنی چه ضرری دارد)
نمونه‌ی یهود ستیز:
فروزانفر (سال ۳۶):
«گرنبودی جان احوال پس جهود
کی جدا کردی دو نیکوکار را»
نسخه‌ی علیخان:
«گر نبودی جانِ احوالُُُِِِِِِ جنود
کی جدا کردی دو نیکوکار را»
نمونه‌ی تغییر شاه ستیزی:
فروزانفر (غ ۴۸۰):
«برو ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست»
فخرالمولوی:
«برو ملرز فدا کن چه شه خدای تو نیست»
فروزانفر (‌غزل ۷۳):
«آمد بت میخانه...»
فخرالمولوی:
«آمد شَه می خواره...»
نمونه‌ی خالی کردن دیوان از بار انقلابی و قدرت ستیزی:
فروزانفر (غزل ۲۵):
«برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را»
التفرشی:
«برهنه کن به یک ساغر غریو امتحانی را»
که معلوم می‌شود استاد تصحیح کننده به جای تمرین فریاد در مستی و راستی، ترجیح داده کنکور برهنگان را برگزار کند!
نمونه‌ی دینی کردن غزل‌های کفرآمیز:
فروزانفر (۱۹۵):
«در رو به عشق دینی تا شاهدان ببینی»
فخرالمولوی و طبرسی:
«در رو ز عشق دنیا تا شاهدان ببینی»
و...
- موارد اختلاف، با توجه به حجم دیوان کبیر، این‌قدر زاید هستند که بازچاپ تمام آن را ضروری می‌سازند؟ گمان نمی‌کنید توضیح این موارد در یک رساله همان اندازه موثر باشد و خوانندگان را بیشتر متوجه افکار مولانا و تصرفات مصححان در آثار او کند؟
- ضرورت بسنده کردن به یک رساله‌ی کوتاه برای چیست؟ نگرانی شما را درک نمی‌کنم. رساله‌ی کوتاه تاثیر اندک خواهد داشت. مگر اینکه تمایل داشته باشیم مردم همان نسخ پرغلط را مرجع قرار دهند؟ حجم دیوان کبیر تصحیح آن را غیر ضروری نمی‌کند، از آن گذشته موارد اختلاف همانطور که توضیحش رفت موارد صرفا دستوری نیست، بلکه مواردی عقیدتی است و چند جهان‌بینی را به تقابل می‌کشد. اما سوال این است که چرا برای نابودی کل این اثر در طول تاریخ باید آستین‌های خرافات را بالا زد و کتابخانه‌ها نوشت اما در تصحیح مدرن غزل‌ها به یک رساله‌ی مرخم بسنده کرد؟
- آیا در کار بازتصحیح از آثار دیگر مولانا، به عنوان مثال از مثنوی هم کمک گرفته‌اید؟
- این بحث تکنیکی و مفصل است. شما از آثار دیگری از مولانا نام برده‌اید و من بنا به دلایلی تردید دارم که دیوان کبیر را بشود با اثر دیگری مقایسه کرد به خصوص مثنوی. امکان ندارد آدمی که ترک امت و منبر می‌گوید دوباره به گذشته‌ی اجتماعی برگردد. در تناوب و پله‌های تجربه نیز همان گونه که مولانا می‌گوید «خام بودم، پخته شدم، سوختم»، مثنوی معنوی مربوط به دوره‌ی پخته‌گی و دیوان کبیر، شوریده‌گی و سوختن و خاکستر شدن در حقیقت زند‌گی است. به همین دلیل کسانی که به غلط و رفته‌رفته در جامعه جا انداختند که مثنوی بعد از دیوان کبیر سروده شده، این توالی و تناوب را به صورت «خام بودم، سوختم، پخته شدم» عرضه می‌کنند! امکان ندارد مولانا پس از قتل شمس تبریزی دوباره به ارشاد جامعه‌ی نخبه‌کش همت گماشته باشد. منطقی است که وی بعد از این حادثه اشعارش را در آسیاب‌های صدا گیر سروده باشد تا در گوش صوفیانی که صافی نبودند.
در دیوان کبیر با مولانای انکار‌گرِ تمایزها روبرو هستیم تا با مولانای تأسی کننده به نظامی جهانی که در آن، قوانین رؤیت از طریق دل را ممنوع کرده است «لیک کس را دید جان دستور نیست»، چه مولانا در راه خویش در مثنوی مصمم‌تر شده، ولی در دیوان کبیر با رادیکالیزم هشداردهنده سر و کار داریم که خود را مرتبا به سکوت و خودداری دعوت می‌کند چون خطرشناس است. این حجاب در مثنوی مشهود نیست زیرا به نظر من مثنوی پیش از دیوان کبیر سروده شده و کم‌کم تجربه‌های حیات تلخ و شیرین او را از آسمان به زمین آورده و جاری کرده است. حلاوت شمس و تجلی غیبت او احساس گناه تجربه‌ی این سفر اخیر است. تجربه‌ای که کم کم از آموزه‌های کورکورانه به تحولی می‌رسد که از میراث پدری فاصله گرفته، در شورش‌گری بی‌بدیلی رخ می‌نماید. می‌بینید که نمی‌توانیم در بازنگری دیوان کبیر هیچ اثر دیگری را مگر دیوان کبیر مورد استناد قرار دهیم. دیوان کبیر اثر خطرناکی است، منحصر به فرد است و مولانا در آن (آنارشیستی شایسته‌ی آتش) است و نظریات شمس تبریزی نماد تحول آنارشیزم اورینتال. به همین دلیل نیز در هیبت شعله‌های قرون وسطای جهان خاکستر شده، زیرا تعصب مرزی ندارد، پس مقاومت نیز عنصری فرامرز است.
- آیا بخشی از برداشت‌های گوناگون و بعضا متضاد را نمی‌توان به حساب فقدان سنت مستندسازی و واقع نگاری نزد ما ایرانیان گذاشت؟ شما که به درستی، تذکره‌نویسان را غیر قابل اعتماد و افسانه پرداز می‌خوانید روایت آنها را در مورد قتل شمس تبریزی می‌پذیرید. در حالی که در اشعار مولانا اشاره‌ی صریح و مستقیمی به واقعه‌ای چنین مهم دیده نمی شود. به این ترتیب شما نیز برای توضیح استنباط خود بخشی از روایت‌های تذکره‌نویسان را می‌پذیرید. معیارهای سنجش درستی و نادرستی روایات مختلف کدام است؟
- فقدان واقع نگاری هدفی است که دیکتاتورهای پنهان و آشکار بدان خدمات خیرببینی کرده‌اند اما شما دیگر چرا انکار و دفعش می کنید؟
«تو مگو دفع که این دعوی ِخون کهن است
خون عشاق نخفتست و نخسبد به جهان
هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش
جامه پر خون شده‌ی اوست ببینید نشان» (غ ۱۹۹۴)
در مورد قتل شمس تبریزی تردیدی ندارم اگر به یکی از مقاله‌های این سازش ناپذیر گیرداده باشند. به همین گیر می‌توانستند یک لشکر را سر ببرند، بدون اینکه آب از آب تکان بخورد. این اندیشه‌ها هنوز هم در جهان آبستن خطرند. از آن گذشته دیوان کبیر با وجود تصرف‌ها و تحریف‌ها سندی زنده اما بحثی ناگشوده است. دیوان کبیری که با «بو بردن» یعنی از حاشیه‌ی غزل‌های دست خورده و نخورده، به متن فاجعه‌ی عصر نزدیکی می‌کند، دوره‌ی سیاهی است که خموشی راه چاره می‌جوید تا آن روز بزرگ آزادیِ گفتار طلوع کند.
«نیمه‌ای گفتیم و باقی نیمه، یاران بو برند
یا برای روز ِپنهان نیمه را پنهان کنیم»
و بد نیست بدانید این بیت به «نیمه‌ای گفتیم و باقی نیمه کاران بو برند» تبدیل شده است! (غ ۱۵۹۸) اما چه خوب شد مولانا اشاره‌ی صریح و مستقیمی به واقعه‌ای چنین مهم نکرد وگرنه تکه‌ی بزرگش گوشش بود!
«ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها»
- به این ترتیب ترجمه‌های صورت گرفته از روی نسخ چاپی هم از درجه‌ی اعتبار ساقط است؟
- باید معجزه‌ای صورت گرفته باشد که ترجمه‌ای صحیح از نسخه‌ای غلط به دست آید.
مثلا نیکلسون «مرد خدا سیر بود بی‌کباب» را ترجمه کرده است:
«» یعنی «مرد خدا سیر بود بی‌گوشت»!
و انگلیسی زبانان مشتاق فکر می‌کنند مرد خدا گیاه‌خوار بوده است! یعنی نیکلسون نفهمیده که کباب را باید «سور و سات» ترجمه کند. حالا کسی که فرق کباب و سور و سات را نداند، همانجا «مرد خدا گنج بود رو و زیر» را
«» یعنی «مرد خدا گنج بود در خرابه» ترجمه می‌کند! نباید به این نکته انگشت نهاد که ایشان متوجه نشد‌ه‌اند مراد از «رو و زیر» در این مصرع زندگی و مرگ بوده است. مراجعه کنید به.. / / /۱۲۷۰ ۱.
و خانم در سایت... «گر بوی نمی‌بری در این کوی میا» (گر درک نمی‌کنی به این وادی میا) را «» ترجمه کرده‌اند و توجه نکرده‌اند که بو نبردن نیست.
حال تصور بفرمایید چنین مترجم تیزهوشی رباعی تصحیح نشده‌ی زیر را جلوی رو داشته باشد:
«گویند که فردوس برین خواهد بود
آنجا می ناب و حورعین خواهد بود
پس ماهی و معشوق به کف می‌داریم
چون عاقبت کار همین خواهد بود»
حتما به بیت دوم که برسد بلافاصله به جای «ماهی» جاسازی خواهد کرد. از کجا بداند بر اساس بیت قبلی قرار شده «می ناب و حورعین» در بهشت باشد، پس «جامی و معشوق به کف می‌داریم» صحیح است. اگر روی ماهی «» پافشاری کنیم مجبوریم بجای می ِناب در بهشت، ماهیتابه جاسازی کنیم تا منطق شعر را رعایت کرده باشیم.
نیکلسون در مقدمه‌ی مثنوی نوشته است: «در نسخه‌های شرقیان اغلب بی‌توجهی و بی‌کمالی وجود دارد.» نیکلسون تصحیح را که در آتش سوزی از بین رفت نسخه‌ی مطلوب دانسته اما همراه تصحیح چند نسخه‌ی اصلی خطی (اوریجینال) هم در آتش سوخته و معلوم نیست چرا نیکلسون برای از بین رفتن نسخه‌ی خطی فارسی ابراز تاسف نمی‌کند! و چرا نسخه‌ی ندیده را کمال مطلوب ارزیابی می‌کند.
نیکلسون یکی از دلایل تصحیح نسخ خطی را نایاب بودن آن ذکر می‌کند که در این‌ صورت می‌شد تنها نسخه‌ی نایاب را تکثیر کرد و دلیل دیگر او برای تصحیح مثنوی نسخ گوناگون مثنوی و اختلاف فاحش میان آنهاست که در این صورت هم تصحیح نو می‌توانست به این گوناگونی و اختلاف دامن بزند! دلیل دیگر وی عدم اصالت متن‌هاست که در این صورت نیز نیکلسون باید نسخه‌ی اصیل را ذکر کند. در میان این دلایل اشاره‌ای به مولوی‌گری‌هایِ قشری و تحریفات آنان نشده‌ است.
- با استدلال‌های مشابه می‌توان هر تلاش تازه برای تصحیح مجدد دیوان کبیر را نیز مورد تردید قرار داد. «اصالت» متن پیشنهادی شما بیشتر از روش تحقیق متفاوت منتج می‌شود یا از تکیه بر منابع قابل اعتمادتر؟
- موارد قابل اعتماد در منابع بسیار قلیل است. ضمن اینکه تضمین نمی‌کنم ذوق و سلیقه تا پایان کار، آدم را به حضور و دقت نظر یاری دهد. اگر هم به دنبال منابع تاریخی دیگری باشیم در تعریف نفسِ قدرت دچار تردید شده‌ایم. برای قدرتی که شاعر را در پوست خیس شده می‌پیچد و جلوی آفتاب درازش می‌کند و بعد تن خشکش را به آتش تذهیب می‌افکند و وکیل مدافع‌اش را زبان می‌برد، گم و گور کردن سرنخ‌ها کار مشکلی نیست. اصالت متن پیشنهادی من در دیوان کبیری‌ست که عشق جهانی را در مقابل قدرت‌های جهانی چاره‌ساز کند و گرنه راه بشر و بشریت را این قدرت‌ها همواره به ترکستان ختم می‌کنند!
- نیکلسون برای تصحیح دیگری از مثنوی دلایل دیگری هم ارایه می‌کند؟
- دلیل دیگر تصحیح مکرر متن مثنوی ابهامات چاپ‌های شرقی ذکر شده است. معتقد است مثنوی‌خواندن، فکر و هوش می‌خواهد و این هوش را تنها نسخه‌نویسان غربی داشته‌اند!! بدک نیست خواننده‌ی فارسی به نوع تحریر نیکلسون دقت کند تا دریابد ایشان فرق «کاف» و «گاف» و کسره‌ی مستتر را نمی‌دانند چون «چشمی» می‌بینند و از حافظه‌ی زبانی مدد نمی‌گیرند. به همین دلیل ساده نسخه‌های خطی را نمی‌توانسته‌اند بخوانند. از مقدمه‌ی مثنوی به قلم ایشان بخوانیم:
«در چاپ‌های شرقی حرف «کَه» به معنای «کاه»، «گَه» به معنای «گاه»، «که» به معنای «کوچک»، «که» به معنای «کوه» و «گه» به معنای «گاهی» ممکن است دو یا سه بار به معانی مختلف در یک بیت آمده باشند.»
«که» به عنوان «چه کسی» و «کسی که» یعنی به عنوانِ ضمیر استفاده می‌شود مثل
«از حلاوت‌ها که دارد جور تو؟» این اشتباه خوانش مصوت‌ها (بدون اعراب گذاری)، خاصه‌ی خارجیانی‌ست که با زبان به صورت خطی و سواد خواندن نوشتن آشنایی پیدا می‌کنند. آنکه با زبان به دنیا می‌آید به کمک حافظه زیر و زبر را حدس می‌زند. نیکلسون که مدعی هوش فرا شرقی است «که» را اینگونه به کار می‌برد: «سعی من این بوده که متنی در اختیار محصلان قرار دهم که...» به کار بردن دو «که» ‌ی موصولی در یک جمله نشانه‌ی عدم درک صحیح و هوشمندانه از کاربرد حرف ربط است. این اتفاق در مقدمه‌ی مثنوی غلطی چاپی نیست چون تکرار شده. مثلا صفحه‌ی ۹ سطر دهم:
«و آن این است که همکاران من که... سال‌هاست که فکر انجام کارهای فوق را در سر دارم»
صفحه ۱۱ پاراگراف دوم:
«تاسفی که موسیو والنبورگ بر سر از دست دادن این استاد خورد بیش از آن بود که بر سر از دست دادن همه‌ی اموال خود خورد»
نیکلسون نمی‌داند برای جلوگیری از تکرار موصول «که» و فعل «خوردن» باید جمله را اینطور بنویسید:
«تاسف موسیو والنبورگ بر سر از دست دادن این استاد بیش از آن بود که بر سر از دست دادن همه‌ی اموالش خورد.»
صفحه ۱۲ سطر دوم:
«عده‌ای که تعدادشان کمک نیست اصرار دارند که محققان متون ادبیات فارسی به جای این که کتاب‌هایی را تصحیح کنند که قبلا به چاپ رسیده است باید همت خود را صرف متونی کنند که...»
یا «خواننده حق دارد که انتظار داشته باشد مثنوی‌یی که به دستش داده‌اند...»
یا «اگر ثابت کنیم که در و قرائت‌های بسیاری هست که پس از آن می‌توان فرض کرد که در موارد دیگر نیز که جهت و منظور از این تغییرات معلوم نیست...»
با مراجعه به نوع تحریر نیکلسون در می‌یابیم این ادیب هوشمند کاربرد صحیح «که» حرف ربط را نمی‌دانند و از این هوشمندان زیاد از حد که داشته‌ایم! جالب آنکه نیکلسون می‌نویسد نسخه‌ی‌ خطی مثنوی متعلق به اوست (متعلق به خودم) در حالیکه برای رعایت ادب فرهنگستانی باید اعلام می‌کرد «نسخه‌ی خطی کتابت ۱۴۲۹ میلادی به امانت نزد اوست» و این تنها از بی‌پروایی مستشرقین وزارت امور خارجه در کشورهای استعمارزده حکایت دارد. «در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس» استعمار چون هیولای عظیم و غیرقابل مقابله‌ای چنان تحقیرآمیز سربرآورده و دولت‌ها و حکومت‌های ایرانی چنان روسپی‌وار به پای اجنبی افتاده‌اند که مگر رسوایی از لابلای این سطور نمی‌یابیم! همین سرنوشت زیرخاکی‌ها و مینیاتورها، نسخ خطی، نقاشی‌ها و سرنوشت‌هاست، سرنوشت میلیون‌ها خانه به دوش فرهنگ گریز را می‌گویم. همین جا باید اعلام کرد که تصحیح نیکلسون از مثنوی چندان هم که ایشان ادعا می‌کنند از درجه‌ی والای اصالت برخوردار نیست و نسخه‌ی قونیه از نسخه‌ی دانشگاه لوند معتبرتر است.
«بشنو این نی چوون (چگونه) شکایت می‌کند
از جدائی‌ها حکایت می‌کند
کز نیستان چون (به خاطر اینکه) مرا بُبریده‌اند
در نفیرم (‌همراه ناله‌ی من) مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح، دردِ اشتیاق»
که مراد «شرح‌گفتن» است نه «شرح ِ گفتن»...
- برخی اختلاف‌های قرائت می‌تواند از برداشت‌ها و سلیقه‌های گوناگون ناشی شود؛ مثلا آخرین بیتی را که نقل کردید بعضی «تا بگویم شرح ِ دردِ اشتیاق» می‌خوانند که اگر شرح را به معنای وصف بگیریم هم درست است و هم با معنای باقی ابیات تناقضی ندارد. آیا نمی‌توان برخی اختلاف‌های قرائت‌ها را به ویژه با توجه به کمبودهای شیوه‌ی نگارش فارسی به عنوان وجوه محتمل پذیرفت و هر قرائتی را که از این نوع باشد (و نه تصرفات مصلحت جویانه را) به عنوان تأویل پذیری متن در نظر گرفت؟
- اختلاف‌های قرائت، به هیچ وجه! اختلاف منظرگاه، بله. همین «شرح ِ درد ِ اشتیاق» را در نظر بگیرید با آن کسره‌ی عمومیت یافته‌اش. تصور عمومی بر آنست که «شرح دادن» همان «شرح گفتن» است درحالی که چنین نیست. «گفتن» از افعال کمکی نیست بلکه فعل مستقل است و «شرح» برای توصیفِ چگونگی «گفتن» به جای قید نشسته است و کسره‌ی موصوفی زاید است و معنا را تحت تاثیر قرار می‌دهد. می‌توانیم در اینجور موارد از راه‌کاری ساده و مکتبی استفاده کنیم و آن طرح همواره‌ی این پرسش‌هاست:
۱- چه چیزی را؟
۲ - چه کارش می کنم؟
۳ - چگونه؟
در مورد «تا بگویم شرح، درد ِ اشتیاق» پاسخ‌ها اینگونه است:
۱- چه چیزی را بگویم؟ درد ِ اشتیاق را.
۲- چکارش کنم؟ بگویم.
۳- چگونه؟ دقیق و افشا و کامل و مشروح...
کسره‌های نابجا معانی را به کلی تغییر می‌دهد. دکتر مولاشناسی در این حوالی «آب ِ روان در دل جوی» با سکون لام را «آب ِ روان در دل ِ جوی» تدریس می‌فرمود! در مصراع ِ «بگرفته ز جام ِ پادشاهی مائیم» به پرسش شماره ی ۱ پاسخی داده نمی‌شود. از جام ِ پادشاهی یک چیزی می‌گیریم که معلوم نیست چیست! مشکل ما اینجا هم همان کسره‌ی بی‌مسوولیتی‌ست که زیر «جام» جاسازی کرده‌ایم. در غیر اینصورت «بگرفته ز جام، پادشاهی مائیم» یعنی از سکر و مستی به تخت پادشاهی رسیده ایم، درست است. اما این ترکیب در «بنشسته به تخت ِ پادشاهی، ماییم» صدق نمی کند. اما در دنباله‌ی شعر «در دور سپهر و مهر ساقی مائیم» باید از بکار بردن کسره چشم پوشیم. ما اشعار شاعران معاصر را هم از طریق همین بی دقتی‌ها رو به قبله می‌کنیم. عجیب است که از این غلط خوانی کیفور هم می‌شویم!
- تصحیح انتقادی متون کهن علمی است که در غرب پدید آمده و به همین علت شرق‌شناسان مولف و بانی انتشار اولین چاپ‌های انتقادی آثار کهن ما بوده‌اند و یکی از معتبرترین تاریخ‌های ادبیات کلاسیک ما را یکی از همین‌ها نوشته است. آیا شما در کار تصحیح مجدد دیوان کبیر خود را از تلاش‌های مستشرقان بی نیاز می‌بیند و راه تازه‌ای در پیش گرفته‌اید یا این که با بهره گیری از همان اصول نسخ منتشر شده را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهید؟
- تصحیح انتقادی متون کهن در غرب آغاز شده اما در غرب به پایان نرسیده است! به این معنا هم نیست که شرقی‌ها نمی‌توانند نسخ خطی خودشان را به زبان مادریشان بخوانند! گویا مثال‌هایی که در مورد نیکلسون آوردم قابل درک نبوده است. مشکل این است که با دست خالی وارد معرکه می‌شویم، در امواج غوطه می‌خوریم چون ساختار اجتماعی نامنسجم در حوزه‌ی نفتی هستیم! کارخانه‌ی ویسکی را به خاطر اینکه زکریای رازی کاشف الکل بوده و علم تقطیر الکل را در شرق پدید آورده شماتت نمی‌کنند و به آن کارخانه پیشنهاد نمی‌کند تقطیر را به زکریا واگذار کند! در خواندن نسخ خطی بورس خداشناسی ِ کمبریج فقط آب‌ها را گل آلود کرده. مستشرق محترم غزل ۴۳۶ را می‌گذارد روی میز تحریر و فکر می‌کند می‌تواند با داشتن یک دیکشنری و استفاده از اصول تحقیق یعنی استفاده از یک بومی ِ دست به سینه‌ی خالی‌بند که سین را جیم باستحضار می‌رساند، اشعار را ترجمه کند. حاصل کار چنین معجونی‌ست:
«گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت»
قبول بفرمابید مستشرق ما نفهمیده «چه کار داری» همان «چه می‌خواهی» ست و به همین دلیل «چه حرفه‌ای داری» برگردانش کرده!
«دست و کنار و نغمه‌ی عثمانم آرزوست» (سایت ِ ترجمه‌ی انگلیسی) «دست و کنار» را به جای «دست افشانی» ترجمه کرده «».
- عده‌ای از صاحب‌نظران مولانا را شاعری ملی می‌دانند، با توجه به نگرش تازه‌ای که ارایه داده‌اید، در این باره چه نظری دارید؟
- در کلِ دیوان شمس دو سه باری بیشتر از قوم مغول نام برده نشده اما از خونریزیِ‌ قدرت‌های ملیِ همشیره‌ای، لطف خلق و روشنفکران خاموشی و مرشدان رشد نیافته بسیار سخن گفته شده است.
«مردان رهت که سر ُِ معنی دانند
از دیده‌ی کوته‌نظران پنهانند
آنطرفه‌تر آنکه هر که حق را بشناخت
مومن شد و خلق کافرش می‌خوانند»
ولی من واقعا این رسم و عادت را نمی‌فهمم که اول چرا طرف را به کوچ و مهاجرت وامی‌دارند و برسرش توطئه می‌کنند، سعی می‌کنند در گوشه‌ای بنشانندش تا خفقان بگیرد، او را به جنون می‌کشند، خون دلبندانش را می‌ریزند، ویرانش می‌کنند و در تلخی و تنهایی غوطه‌ورش می‌سازند و بلافاصله بعد از مرگش به شاعر ملی تبدیلش می‌کنند!
همین سناریویِ شاعر ملی برای نیمای نوآوری که آقای فروزانفر به کوه‌های شمال تهران فراریش دادند و شاملویی که در نهانخانه‌ی فردیس کرج چشم از جهان فروبست تکرار نشده است!! حتا فریاد نیما عنوان مجموعه‌ای از شعر اوست (دنیا خانه‌ی من است)
و سوال این است که چرا مردم باید از حضور زنده‌ی یک شاعر جهانی در کشورشان شرمنده باشند، پس گارسیا لورکا شاعر اسپانیاییست و ما حق نداریم اشعارش را زمزمه کنیم!! باور کنید وقتی در مقام مولانا، لفظِ شاعر جهانی را به کار می‌برم به خاطر محدود کردن گستره‌ی بی‌کران طلب او احساس مجاب‌کننده‌ای ندارم. زیرا تک خال‌های نادرٍ تجلی عشق، از شاه‌راهی ورا کهکشانی می‌گذرند.
«این جهان و آن جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم»
- عروض‌شناشان معتقدند برخی اشعار مولانا خارج از اوزان شناخته شده‌اند و به‌طور کلی ریتم شناسی و ضربآهنگ در آثار مولوی همواره بحث‌انگیز است....
- اکثر کسانی که از نظر وزن‌شناسی آثار مولانا را تحلیل کرده‌اند، یک بار هم در زند‌گی سازِ دف و رباب را به دست نگرفته‌اند و ضد ضرب‌ها را نمی‌شناسند و نمی‌دانند حتا طبل بزرگِ سربازخانه زیرپای چپ است. عروض و قافیه را هم تجربه‌ی مستقیم موسیقی رایانه‌ای که به میان بیاید سیلاب خواهد برد، چون نوشتن ضرب‌ها به صورت حروف‌، نت نویسی قرون وسطی‌ای موسیقی است و دیگر مانند حساب کتاب چرتکه‌ در مقابل ماشین‌های حساب‌گر، از اعتباری برخوردار نخواهد بود. مولانا در برخی اشعار به جای ضرب یک بیت از جمله‌های ضربی (فرازهای ضرب) استفاده می‌کند، یعنی به جای ضرب ِ
۱-۲-۳-۴
۱-۲-۳-۴
که ساده‌ترین و عامیانه‌ترین تقسیم قابل فهم است به فرازهای
۱-۲-۳-۴
۱-۲-۳-۴
۱-۲-۳-۴۴۴
و
۱-۲-۳-۴
۱-۲-۳-۴
۱-۲-۳-۴۴۵
می‌رسد که هر بخش یک جمله‌ی ضربی به حساب می‌آید و به وسیله‌ی پلی (پاساژ) به جمله‌ی ریتمیک بعدی می‌چسبد. ضرب‌های ترکیبی و ضدضرب‌ها در قالب عروض نمی‌گنجد. از آن گذشته در اجرا از یک سوم مصرع اول به مصرع دوم می‌چسباند، مثل این بیت:
«گر دستبوس وصل تو یابد دلم* در جست و جو
بس بوسه‌ها که دل دهد بر خاک پای آشتی» (غ ۴۹۵۱)
مصراع اول از جایی که علامت زده شده به مصرع بعدی می‌چسبد نه از انتهای مصراع.
معکوس خوانی و گارمانی، گسسته خوانی، محاوره خوانی نیز باید رعایت شود که مواردی است تخصصی.
- عده‌ای معتقدند که دیوان کبیر دیوانی یکدست نیست و اشعار شاعرانی چند در آن گرد آمده! این مطلب از دیدگاه شما تا چه اندازه صحت دارد؟
- مولانا به فرضیه‌ی کپرنیک که کفر به حساب می‌آمده معتقد بوده و علمی که در دیوان کبیر بدان خصومت می‌ورزیده، دانش نبوده بلکه علم فقه دوره بوده که در مکتب‌خانه توسط عالم تقلبی آموخته می‌شده است. اما برخی از فناتیک‌ها‌ی ما که علم را دشمن خرافات بی‌انتها‌ی خویش می‌شناسند، علم را با دانش یکی دانسته‌اند و این تحقیق کودکانه را برای گرفتن سوبسید نفتی در مملکت باب کرده‌اند که برخی غزل‌های دیوان کبیر متعلق به مولانا نیست. نمی‌دانم این تحقییق در یک مجموعه‌ی پر از غلط و تحریف که دیوان کبیر فعلی باشد چه دردی را دوا خواهدکرد؟ گیرم برخی از غزل‌ها را مولانا جلال‌الدین یلخی () گفته باشد، حالا اگر مولانا آن اشعار را سروده پس جزو سروده‌های یلخی او به حساب خواهد آمد. اول باید سقف و دیوار و کف و پنجره‌ی خانه را به اثبات رساند، بعد برای آن مالک و موجر تعیین کرد. روشن است که قتل شمس تبریزی آنارشیست شوریده و اقتدار ستیز عصر، به دست انتگرالیست‌های دوره در دایره‌ی قتل‌های زنجیره‌ای تاریخ قرار می‌گیرد. درست است که جوردانو برونو (۱۶۰۰- ۵۴۸) در دوره‌ی تفتیش عقاید کلیسا ۲۲۸ سال بعد از قتل شمس تبریزی (۲۷۰) سوزانده شد، ولی تاریخ انگیزسیون و تفتیش عقاید در اروپا نیز درست زمان جدال مولانا و شمس تبریزی با تعصب، یعنی از اواخر قرن دوازدهم و اوایل قرن سیزدهم اتفاق افتاده است و همه‌ی کفار که از کتاب مقدس فراتر می‌رفته‌اند و ایده‌ی کتاب مقدس را به فلسفه آغشته می‌کرده‌اند‌، پاکسازی می‌شدند. اندیشه‌ی پلوتینوس و کپرنیک درباره‌ی اقالیم و مرکزیت خورشید و گرد بودن زمین و عدم تناهی عالم، وحدت وجود پارمندیس و اتمیسم دموکریتوس و تجانس تضادها و... در اقلام این کفران قرار می‌گیرد:
«آخر دور جهان با اولش یکسان شده
ابتدای ابتدا با انتها آمیخته»
مولانا با دقتی هنرمندانه و غریب مرکزیت خورشید منظومه شمسی را با نام شمس تبریزی ادغام کرده و مرکزیت عشق انسانی، تجلی این آفتاب در میان آفتاب‌های دور است.
می‌دانیم که حلاج، عین القضات همدانی، سهروردی، ابوجعفر شلمغانی، ابوعفک و بسیاری پیش از آنان نیز به دست فناتیک‌های دوران پاکسازی شدند، خرم‌دینان و مزدکیان و دیوان به دست سلحشوران نظام کشت‌گری درو شدند. «اناالحقِ» حلاج در جای‌جای دیوان کبیر فریاد می‌کشد:
«اقتلونی فی ثقاتی...» (غزل ۲۸۱۳):
مرا بکشید یاران که چو کشتید به عشق زنده شوم
زیرا مرگ ذوب شدن تن است
و جامی است مرگ که هر کس را به در کشیدن آن سهمی است
قفس این زندگی را بشکن اگر نجات می‌طلبی!
اسارت در تن اساس بردگی در تاریخ است، به عکس آزادی روح شوریده می‌طلبد که در این لامجال نمی‌گنجد.
این گفتگو در زمستان ۱۳۸۲ به درخواست صاحب امتیاز ماهنامه‌ی باران (چاپ آلمان) آماده شد اما سردبیر بار اول با حذف مواردی و طرح سوال‌های جدیدی، آن را پس فرستاد! در تصحیح دوم هم از چاپ آن سر باز زد. دلایل سردبیر و پاسخ من به ایشان بر حجم این مطالب می‌افزود به همین دلیل در مجالی دیگر به دست علاقه‌مندان خواهم‌اش رساند.
(سیروس شاملو)
انگار قرن بیستم در ایران سده‌ی فاصله‌های بیست‌ ساله بود. از کودتای رضاخان تا اشغال ایران، از به سلطنت رسیدن پادشاه ۲۰ ساله تا کودتای ۲۸ مرداد، از کودتا تا انقلاب، و از انقلاب تا دوم خرداد. همه‌ی تحولات عظیم سیاسی-اجتماعی، کم و بیش در فاصله‌ی ۲۰ سال رخ داده‌اند. اما این نظم نه تقدیر است (گرچه با دیدی فیلسوفانه‌تر می‌تواند تقدیر باشد)، نه تنظیمی حاصل از سیاست‌های استعمارگران. بیست سال یعنی سه نسل -‌یعنی کمرنگ شدن آرمان‌های نسل جوان سابق و تولد ارزش‌ها و ایده‌آل‌های نسل نو. حالا که کمی از شور و حال آخرین تحول سیاسی (دوم خرداد) کاسته شده، می‌توان با پرهیز از تندوری‌های احساسی و قضاوت‌های شتابزده، باری دیگر به دوم خرداد نگاهی معتدل کرد. کندی روند اصلاحات وابسته به عوامل سیاسی-اجتماعی وسیع و پیچیده‌ای است که این چند خط مجال بیان آنها را نمی‌دهد. بنابراین ترجیح می‌دهم با تمرکز روی یک عامل جزئی-ولی حائز اهمیت- به گفت و گو درباره‌ی اصلاحات بپردازم.
بر این باورم که نطفه‌ی جنبش اصلاحات هنگامی بسته شد که اختلاف‌هایی ظریف میان الیگارشی حکومت ایران پس از تثبیت جمهوری اسلامی و گذار از دوران بحرانی انقلاب و جنگ داخلی کردستان و جنگ با عراق به وجود آمد. این گسل عقیدتی که عمدتا حاصل نگرش‌های گوناگون اقتصادی-سیاسی میان الیگارشی حکومت بود، در عمل با ظهور کارگزاران سازندگی و در نهایت با انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری قابل رویت شد. روشنفکران مذهبی و طیف چپ حکومت با استفاده از این شرایط برنامه‌ی سیاسی خود را به مردم ارایه دادند. نزدیک بودن مواضع این قشر از حکومت به خواست‌ها -و نه آرمان‌های- نسل سوم انقلاب، باعث پشتیبانی گسترده‌ی این گروه از جامعه از اصلاح‌طلبان در دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری، یک دوره‌ی مجلس، و یک دوره‌ی انتخابات شوراهای شهر شد. این پشتیبانی مردمی نه تنها از جنبش اصلاحات محافظت کرد، بلکه باعث بلوغ و رشد آن به عنوان اپوزوسیون داخلی شد. اما چه شد که این حرکت -با پایگاه مردمی به وسعت بیست و اندی میلیون شهروند- نتوانست محافظه‌کاران را وادار به عقب نشینی از آرمان‌های انقلابی-مذهبی خویش در انتخابات هفتم مجلس بکند؟
۱- ضعف و کمرنگی جامعه‌ی مدنی به هنگام ورود اصلاح‌طلبان به دولت:
فضای سیاسی حاکم بر ایران در دهه‌ی اول انقلاب (جنگ)، فضای لازم برای فعالیت نهادهای مدنی غیر دولتی را به شدت محدود کرد. به همین دلیل جامعه‌ی مدنی ایران که در دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد هم به ندرت فرصت رشد و ترقی پیدا کرده بود، در عمل این بار هم نه توسعه پیدا کرد و نه توانست با توده‌ی مردم ارتباطی مقید و سازنده برقرار کند. در شرایطی که تنها نهادهای مدنی فعال مانند مسجدها، بانک‌های قرض‌الحسنه، و حسینیه‌ها به طور مطلق به سود حکومت مذهبی عمل می‌کردند، بخش چشم‌گیری از جامعه نتوانست نیازها وخواست‌های خود را در بستر نهادهای مدنی تعریف و تحلیل کند. در نتیجه خواست‌های مردم در قالب شعارهای قدیمی و گنگی چون «آزادی»، «عدالت»، «آزادی بیان»، و «حکومت قانون» باقی ماند. هنگامی که اصلاح‌طلبان نهاد دولت را در اختیار گرفتند، نه جامعه‌ی مدنی‌ای وجود داشت که دولت جدید پایگاه سیاسی خود را بر اساس خواست‌های تعریف شده و دقیق جامعه‌ی مدنی بنا کند، نه جامعه‌ی مدنی‌ای وجود داشت که دولت بتواند به توسط آن توده‌ی مردم به صورت حرفه‌ای و نه شعاری ارتباط برقرار سازد. پس دولت اصلاح‌طلب برای ادامه‌ی محبوبیت‌اش میان پشتیبانان مجبور به تکیه بر شعارهای کلی و گنگ سیاسی به جای برنامه‌ای واقع‌گرایانه می‌شود -طبیعی است که در شرایطی که قانون‌ها متناقض، گنگ و چند پهلو هستند، شعار قانون‌گرایی به عنوان برنامه‌ای سیاسی با شکستی نسبی مواجه می‌شود.
۲- عدم وجود احزاب ریشه‌دار با پایگاه‌های مردمی:
در نبود جامعه‌ی مدنی با اقتدار، احزاب سیاسی نقش به سزایی در هماهنگ کردن نهادهای مدنی غیر دولتی و توده‌ی مردم برای گذار به دموکراسی دارند. بدیهی است که هنگام ورود اصلاح‌طلبان به دولت در سال ۷۶ احزاب سیاسی کارآمد حرفه‌ای، با پایگاه‌های مردمی گسترده و حامیان اقتصادی، چه در درون ایران و چه در خارج از ایران وجود نداشتند. اما نبود احزاب سیاسی حرفه‌ای را نباید مختص به فضای سیاسی ایران پس از انقلاب بدانیم. نگاهی گذرا به چند دهه‌ی گذشته تاریخ ایران آشکار می‌کند که احزاب سیاسی حرفه‌ای با برنامه‌ی مشخص عضوگیری و انتخابات درون حزبی منظم و حضور متداوم در سراسر کشور، پدیده‌ای کمیاب بوده‌اند. این جا این سوال پیش می‌آید که تکلیف احزابی که تحولات و وقایع سیاسی ایران به نامشان آغشته شده چه می‌شود؟ و پاسخ این است که احزاب ایران به دلیل حرفه‌ای نبودن معمولا پیرو دگرگونی‌های سیاسی و شخصیت‌های کاریزماتیک بوده‌اند تا پرورنده‌ی این‌گونه دگرگونی‌ها و شخصیت‌ها. بد نیست برای روشن شدن این مدعا، ملی شدن صنعت نفت را به یاد آریم که گاه و بی‌گاه از آن به عنوان دستاورد حزبی با نام «جبهه ملی» یاد می‌شود. ابتدا باید یادآور شد که «جبهه ملی» یک حزب واحد و مستقل سیاسی نبود، بلکه ائتلافی از چندین محفل سیاسی با بینش‌های سیاسی متفاوت بود که حول مسئله‌ی نفت و به واسطه‌ی تلاش و تشویق دکتر مصدق گرد هم آمده بودند. حمایت گسترده ی مردمی از این ائتلاف در نخستین سال کارش مدیون شخصیت محبوب و کاریزماتیک دکتر مصدق، ارتباط و همکاری وی با آیت‌الله کاشانی و پشتیبانی تنها حزب سیاسی حرفه‌ای آن زمان، «حزب توده» بود. احزاب عضو ائتلاف «جبهه ملی» به دلیل حرفه‌ای نبودشان نه تنها دارای پایگاه های مردمی قابل ملاحظه‌ای نبود، بلکه از نداشتن حامیان اقتصادی‌ای که بتوانند برنامه‌ی سیاسی دولت را تبلیغ و حمایت کنند، به شدت رنج می‌برد. به همین دلیل دولت و شخص نخست وزیر ناگزیر شده بودند که پشتیبانی قشر عظیمی از جامعه را با توصل به مراکز سنتی قدرت در جامعه مانند روحانیون، به دست آورند. همین عدم توانایی در هماهنگ کردن بدون واسطه‌ی مردم بود که سبب شکست دولت به هنگام بروز اختلافات آیت‌الله کاشانی و «حزب توده» با دولت دکتر مصدق شد. درسال‌های نردیک به انقلاب ۱۳۷۵ هم اکثر احزاب سیاسی ما به خاطر اختناق سیاسی و ساختار انقلابی‌شان نتوانستند سوار بر انفجار‌های اجتماعی-سیاسی شوند و در عمل همچون گذشته دنباله‌روی شخصیت‌های کاریزماتیک و تحولات اجتماعی شدند و به حدی آسیب‌پذیر گشتند که به واسطه‌ی یک دوره‌ی دیگر اختناق سیاسی به کلی از صحنه‌ی سیاسی کشور حذف شدند.
به طور کلی احزاب سیاسی ایران را در گذر تاریخ به چند دسته می توان تقسیم کرد. دسته‌ی اول «احزاب حکومتی» هستند که به‌سان یک ارگان حکومتی عمل می‌کنند. این احزاب معمولا اساسنامه‌هایی تبلیغاتی دارند و با پشتوانه‌های چشم‌گیر اقتصادی، عضوگیری‌های تبلیغاتی و ساختارهای درون حزبی غیر دموکراتیک، در پی محدود کردن فضای سیاسی بین حکومت و مردم (جامعه مدنی) و مستحکم کردن پایه های حکومت بوده‌اند. «حزب رستاخیز» و «حزب جمهوری اسلامی» را به راحتی می‌توان در این رده جای داد. دسته‌ی دوم احزاب تاریخ ایران را می‌توان «احزاب محفلی» نام گذارد. این گونه احزاب فاقد مرام‌نامه‌ی حزبی هستند و در عضو‌گیری بسیار محافظه‌کارانه عمل می‌کنند. تازه واردین در احزاب محفلی قدرت تاثیر گذاری بر سیاست های محفل را به دلیل نبود ارزش‌های دموکراتیک درون حزبی، ندارند و باید مراحل ترقی را با جلب اعتماد هیات حاکمه‌ی حزب آرام آرام طی کنند تا نزدیک به قله‌ی ساختار طبقاتی حزب شوند. محفل‌ها اصولا در پایتخت و شهرهای بزرگ مرکزیت دارند و به داشتن دفاتری در شهرهای کوچک برای هماهنگ کردن حامیان، بسنده می کنند. این گونه احزاب گرایش های سیاسی‌ای همانند حکومت دارند و اصولا پس از دوران تثبیت حاکمیت رشد و نمو می کنند و هنگام بروز اختلافات داخلی میان الیگارشی حکومتی دارای «پتانسیل مخالفت» محدود با حکومت هستند. «کانون مترقی» در زمان شاه و «مجمع روحانیون مبارز» -که خاتمی نیز در آن عضویت دارد- را می‌توان در این رده‌بندی جای داد. دسته ی سوم «احزاب انقلابی» هستند که دربستر انفجارهای اجتماعی می‌رویند. این گونه احزاب از نظر ساختارهای درون حزبی شبیه احزاب محفلی هستند، با این تفاوت که با تثبیت حاکمیت به خاطر ساختار انقلابیشان، با حذف شدن هسته‌ی مرکزی حزب از میان می‌روند. احزابی چون «فداییان خلق»، «مجاهدین خلق»، «پیکار» و «تلاش» در این دسته قرار می‌گیرند. احزابی مانند «نهضت آزادی» را می توان «احزاب نیمه حرفه‌ای» نام گذارد که با اساس‌نامه و مرام‌نامه‌ی حزبی، ارزش های دموکراتیک، برنامه ی سیاسی منسجم و واقع گرایانه عضوگیری و انتخابات درون حزبی مداوم عمل می کنند. تنها مشکل این احزاب نداشتن پایگاه‌های مستحکم مردمی و اقتصادی است. دسته‌ی آخر «احزاب حرفه‌ای» هستند که تمامی عناصر احزاب نیمه حرفه‌ای را شامل می‌شوند به علاوه‌ی آن که در سراسر کشور حضوری فعال دارند و از حمایت وسیع مردمی-اقتصادی سود می‌برند. «حزب توده» در سال‌های قبل از کودتا تا حدودی با معیارهای یک حزب حرفه‌ای تطابق داشت. در حال حاضر نیز «جبهه‌ی مشارکت» در جهت نزدیک‌تر شدن به حزبی حرفه‌ای پیش می‌رود و ادامه‌ی کار آن می‌تواند تحولی اساسی در ساختار سیاسی ایران ایجاد کند. این تقسیم‌بندی که نمایان‌گر ضعف سیستم حزبی در ایران است، به همراه آن‌چه در رابطه با کمرنگ بودن جامعه‌ی مدنی در ایران گفته شد، لزوم اتّکای دولت جدید را بر سیاست‌های مردمی برای تداوم اصلاحات روشن می‌کند. دولتی که از پایگاه‌های حزبی و مدنی برخوردار نیست، برای باقی ماندن بر مسند قدرت، به ناگزیر دست به دامان پایگاه سیاسی‌ای شعارـمحور می‌شود. در حقیقت دولت اصلاحات به سان عضوی از جامعه‌ی مدنی عمل می‌کند تا جامعه‌ی مدنی و احزاب سیاسی حقیقی مجال رشد و ترقی پیدا کنند. هر چه جامعه‌ی مدنی و احزاب سیاسی ارتباط گسترده‌تری با توده‌ی مردم داشته باشند، مقابله با خواست‌های مردم دشوار‌تر می‌شود. اگر در انتخابات مجلس هفتم شورای نگهبان زحمت پاسخ‌گویی به اعتراض‌های اصلاح‌طلبان را به خود می‌دهد، این ارتباطی مستقیم با رشد جامعه‌ی مدنی و احزاب سیاسی ایران در چند سال اخیر دارد. ادامه‌ی شورای نگهبان به تخلفات خود بیان‌گر راه درازی است که جامعه‌ی مدنی و احزاب سیاسی ایران باید طی کنند تا ایران را از زیر سلطه‌ی ارزش‌های اقتدار‌گرایانه برهانند.
پاکت مستطیل شکل سفید درست وسط میز گرد چوبی افتاده بود. سیگارم را آتش زدم و به شعله‌ی کبریت آنقدر نگاه کردم که خاموش شد. عرق روی پیشانی‌ام را با کف دست پاک کردم و دوباره بی‌حرکت به پاکت سفید باز نشده خیره شدم.
باید بازش می‌کردم. بالاخره باید بازش می‌کردم، حتی اگر تا صبح اینجا می‌نشستم و سیگار می‌کشیدم، باز باید یک وقتی بازش می‌کردم. همانطور که اینهمه سال، پاکت‌هایی که می‌رسیدند را باز کرده بودم: پول تلفن، مالیات، ریز نمرات و عید به عید کارت پستال. گوشه‌ی پاکت را می‌گرفتم و در هوا چند بار تکانش می‌دادم تا نامه‌ی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر می‌دادم، طوری که به نامه صدمه‌ای نرسد. آنوقت می‌توانستم گوشه‌ی نامه را با احتیاط بگیرم و از پاکت بیرون بکشم. همیشه دو تا خورده بود. راحت و سریع گشوده می‌شد و در یک نگاه همه چیز مشخص می‌شد: پول تلفن، مالیات، ریز نمرات یا عید به عید کارت پستال.
سیگار میان انگشتانم خاکستر می‌شد و می‌ریخت. این یکی را نمی‌توانستم باز کنم. این موجود مستطیل شکل دل پیچه‌ام می‌انداخت. حق به جانب نشسته بود و حقیقتی را که در درونش داشت به رخم می‌کشید. فقط کافی بود کمی خم شوم، گوشه‌ی سفیدش را بگیرم و در هوا چند بار تکانش دهم تا نامه‌ی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر دهم، طوری که به نامه صدمه‌ای نرسد. آنوقت گوشه‌ی نامه را با احتیاط بگیرم و از پاکت بیرون بکشم... چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید... همه چیز مشخص می‌شد.
چشمم را به دیوار دوختم و با کف دست عرق پشت گردنم را پاک کردم. توجه‌ام به تیک تیک ساعت دیواری جلب شد و ناخودآگاه دلم شور افتاد. همسایه‌ی کناری از صبح درل می‌زد، درل‌اش ناله می‌کرد و حرص من را در می‌آورد. اولین پک را به سیگار زدم و توی استکان کنار دستم خفه‌اش کردم. اضطراب داشتم و عصبانی بودم. نمی‌فهمیدم چطور این مستطیل سفید از من قدرتمندتر شده بود. این مستطیل بی‌خاصیت چطور به خودش اجازه داده بود که برای زندگی من تعیین تکلیف کند؟ که موجودیت من را با یک کلمه‌ی قبول یا رد قضاوت کند؟ حالا تمام معنی زندگی من در چهار سال گذشته بستگی به او داشت. به آن چند تکه کاغذ چسب خورده، با آن شکل بی‌مزه‌ی چهارگوشش. با ضلع‌های موازی و زاویه‌های دقیق ۹۰ درجه. در ذهنم می‌دیدمش: آنجا پشت میز خونسرد نشسته بود و میان هزاران ورق، ورق من را نگاه می‌کرد. ورق من را که مثل هر ورق دیگری بود: چند تکه کاغذ با ضلع‌های موازی و زاویه‌های دقیق ۹۰ درجه و کلمات تایپ شده. تمام ورق‌ها را می‌دیدم که روی هم انباشته شده بودند. او عینک‌اش را درآورده بود، روی صندلی فنر دارش لم داده بود و کاغذها را می‌شمرد: کاغذ یک، کاغذ دو،...، کاغذ سیصد،... من کاغذ صد و بیست و پنج بودم.
یک شب برفی کاغذ را نوشته بودم. پاهایم را که سردشان شده بود زیر پتو گذاشته بودم و شانه‌هایم مثل همیشه از سنگینی کوله‌ام خیلی درد می‌کردند. یک‌باره یک خط شعر به ذهنم رسیده بود و روی تکه کاغذی یادداشت‌اش کرده بودم. چای گذاشته بودم و مثل همیشه چند پر بهار نارنج رویش ریخته بودم. دور تا دور چرک‌نویسم را پر از نقاشی‌های عجیب غریب کرده بودم و چند بار اسم خودم را با دست‌خط‌های متفاوت نوشته‌ بودم. به همه چیز بارها و بارها از نو فکر کرده بودم. چهار سال گذشته را بعد هر جمله مرور کرده بودم. به کتاب‌های خوانده نشده‌ی توی کتابخانه‌ام فکر کرده بودم، به نوشته‌های نیمه تمام توی کشو، به تمام روزهای آفتابی و برفی که از دست داده بودم، و موی سفیدی که تازه میان موهای سیاهم پیدا شده بود. همه به خاطر همین یک کاغذ. کمی عصبانی شده بودم و دلم با خواهش عجیبی برای کتاب‌ها و نوشته‌های ناتمام تپیده بود. چند بار خواسته بودم که کاغذ را دور بیندازم ولی بعد به خودم گفته بودم که ارزشش را داشت. قبلا فکرهایم را کرده بودم. هدفم مشخص بود و جای خودم را پیدا کرده بودم، همان‌طور که طعم دقیق چای مورد علاقه‌ام را: ‌ یک قاشق چایخوری چای سیاه و درست هشت پر بهار نارنج. فقط مانده بود اجازه‌ی او که پشت میزش لم داده بود و کاغذ ۱۲۵ میان انبوه کاغذهای روی میزش بود، یک اندازه و یک‌قد، با ضلع‌های موازی و زاویه‌های دقیق ۹۰ درجه، درست شبیه همه‌ی هزار کاغذ دیگر.
سیگاری آتش زدم و به شعله‌ی کبریت آنقدر خیره شدم که خاموش شد. تیک تیک ساعت داشت دیوانه‌ام می‌کرد. دیگر ناخود‌آگاه با هر ثانیه می‌شمردم: یک، دو، سه،... شصت، یک،... نمی‌توانستم نشمرم. درل همسایه توی گوشت دیوار فرو رفته بود و به استخوان‌های من می‌سایید. پاکت هنوز باز نشده درست وسط میز گرد چوبی نشسته بود. باید بازش می‌کردم. ساعت پنج بر و بچه‌ها می‌آمدند که با هم گپی بزنیم. باید چای با طعم بهار نارنج درست می‌کردم، به گلدان‌های پشت پنجره آب می‌دادم، به مادرم زنگ می‌زدم و شعرهای هفتگی روی دیوار را عوض می‌کردم...
اگر این پاکت می‌گذاشت. این پاکت لعنتی. باید بازش می‌کردم. بالاخره یک موقعی باید خم می‌شدم، ‌ گوشه‌ی سفیدش را می‌گرفتم و در هوا چند بار تکانش می‌دادم تا نامه‌ی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر می‌دادم، طوری که به نامه صدمه‌ای نرسد. آنوقت گوشه‌ی نامه را با احتیاط می‌گرفتم و از پاکت بیرون می‌کشیدم... با عصبانیت به میز لگد زدم و سرم را محکم به دیوار کوبیدم. پاکت از جایش تکان نخورد. یک مستطیل لوس بی‌خاصیت بود. فریاد کشیدم: «مستطیل لوس بی‌خاصیت ننر...» و ناگهان از این که تمام زندگی‌ام بسته به یک مستطیل لوس بی‌خاصیت بود، خنده‌ام گرفت. سیگار خاکستر شده را توی استکان کنار دستم له کردم و پاهایم را روی میز گذاشتم و لم دادم. او که کاری از دستش بر نمی‌آمد. می‌توانستم اصلا بازش نکنم. هرگز بازش نکنم. از این خیال تمام وجودم در آرامش کرختی فرو رفت.
می‌دیدمش که چیزی می‌نویسد. کچل است و پس گردنش مثل یک کاغذ سفید دست نخورده شده. کاغذ را توی پاکت می‌گذارد، درش را لیس می‌زند و می‌چسباند. پشت نامه آدرس من را نوشته. نفس راحتی می‌کشد که صد و بیست و پنجمین نامه را هم فرستاده و می‌رود سراغ کاغذ ۱۲۶...
و من پاکت را هرگز باز نمی‌کنم... از این خیال‌ها لبخند دلنشینی روی لب‌هایم نشسته بود و سرم کم‌کم سرگیجه‌ی سکر‌آوری می‌گرفت... درل همسایه آرام توی سوراخ دیوار می‌چرخید... پلک‌هایم روی هم افتادند... پاکت مستطیل شکل سفید درست وسط میز گرد چوبی افتاده بود... و من روی مبل خوابم برده بود...
- (۱۲۵، کاغذ ۱۲۵!)
- (قربان غایبند!)
- (۱۲۶، کاغذ ۱۲۶!)
بهتر است پیش از شنیدن بخوانید. (سیاوش) برای شنیدن صدا اینجا تقه بزنید (به معمار کوچکی که در تمام تعابیر من هماره کودکانه و شیطان می‌خندد.)
- «نوبت شماست بفرمایید»
پچپچه می‌کند مادر
نگران وضع من است
می‌ترسد یک‌روز که نباشد
خلاص...
این شب‌ها دیگر ثانیه‌ای دلم تنگ می‌شود
با خودم راه می‌روم
راه می‌روم
می‌نویسم
خط می‌زنم
می‌نویسم
خط می‌زنم
ریسه‌ می‌روم
عر می‌زنم
مادر! مادر! بیا
در اتاقش با خودش راه می‌رود
می‌نویسد
خط می‌زند
ریسه می‌رود
عر می‌زند
کاغذ مچاله شد
دیشب با یکی از آن‌ها گلاویز شده بودم
آخر نام او را درشت روی خودش داشت
به کسی نگویی دکتر
من نوشته بودم
و زیر آن (کوچک)
«دوستت دارم»
دکتر چرا هر شب در کابوس‌های من او را می‌برد لولو؟!!
«بچه‌ام از دست رفت»
بارها شنیده‌ام این را
شب‌ها تا دیروقت در مورد من حرف می‌زنند
و من پاورچین، پاورچین
تلفن را برمی‌دارم
حرف می‌زنم
حرف می‌زنم
سوت می‌کشد
به کسی نگویی دکتر
کسی پشت خط نیست
یادم می‌رود
باور می‌کنی دکتر
گاهی وقت‌ها ساتور که می‌بینم وسوسه می‌شوم!
حالم از دست‌های خودم به هم می‌خورد
دستانی که برای او شعر می‌گویند
و او در پیچ آرنج‌هایشان خم می‌شود
حسد خفه‌ام می‌کند
وقتی که می‌خندد
غنج می‌زند دلم
تمام وجودم ترس می‌شود و دلهره
ندزدنش دکتر؟
باور می‌کنی دکتر
گاهی وقت‌ها به خودم هم حسودی می‌کنم!
آخر خیلی دوستم دارد
چرا؟
مگر من از من چه کم دارم
دیروز عاشق من دیروز بود و
فردا من فردا
مگر چقدر می‌توان سخاوتمند بود
که من با همه تقسیمش کنم
حتی با خودم
کودکانه می‌خندد
کودکانه و شیطان
برادرانه گوش می‌دهی دکتر؟
دیگران را که می‌بینم
چشمان همه‌شان برای بره‌ی من گرگ می‌شود
ساتور
ساتور که می‌بینم وسوسه می‌شوم
می‌بینی دکتر
آنجا زیر درخت بهارنارنج نشسته است و
شعر می‌خواند
(شعر مرا)
برادرانه می‌بینی دکتر؟
انسان‌های خوب را دوست دارد
و من کلافه می‌شوم
وقتی می‌گوید انسان نازنین و شریفی است
می‌خواهم انسان‌های شریف
ذره ذره
بمیرند
معماری
عاشق معماری است
بمب که می‌بینم وسوسه می‌شوم
می‌خواهم ساختمان‌ها
همه ویران شوند
دکتر در قرن ۲۱ می‌توان یک زن را زندانی کرد
تا نبینندش دیگر؟
چه می‌نویسی دکتر؟
وضعم که خراب نیست؟
یک کم عاشقم
عشقیزوفرنی
بیماری بدی نیست
درمان دارد
تجویز کرده‌اند
مرگ موش بخورم
دو قاشق
هر وعده بعد شعر
خوب می‌شوم دکتر؟
خوب می‌شوم؟
دوستش دارم دکتر
دوستش دارم
دکتر...
دکتر...
دکتر...
«آرام باش
آرام
بزنید»
آخ
دو دو دوس س...
دوستش داررم م
«بیمار بعد
نوبت شماست
بفرمایید...»
ترجمه: بهداد اسفهبد +
نمی‌دانم. ولی به نظر تنها کاری می‌رسید که در هفته‌ی اولِ ژانویه‌ی ۱۹۶۴ می‌شد انجام داد، و دو نفر را هم پیدا کردم که همراهی‌َ‌ام کنند. یکی از آن‌ها خواسته که نامش فاش نشود، که عیبی ندارد.
فکر می‌کنم سرمان هنوز داشت از ترورِ پرزیدنت کندی سوت می‌کشید. آره، احتمالاً این یک ربطی به همه‌ی آن عکس‌های درخت‌های کریسمس داشت. کریسمسِ ۱۹۶۳ افتضاح بود، که با آن همه پرچم‌هایی که تو آمریکا در امتدادِ تونلِ عزاداری از تیرک‌های قد و نیم‌قد آویزان شده بودند نورانی شده بود.
من با خودم در یک آپارتمانِ خیلی عجیب زندگی می‌کردم که از قفسِ یک سری پرنده‌هایی که مکزیکی بودند نیز نگه‌داری می‌کردم. هر روز به پرنده‌ها غذا می‌دادم و آبِ پرنده‌ها را عوض می‌کردم و یک جارویی هم اگر لازم بود به قفس می‌کشیدم که تمیز شود.
روزِ کریسمس با خودم شام خوردم. یک‌کم هات‌داگ و نخودسبز داشتم و یک شیشه رام با کوکاکولا نوشیدم. کریسمسِ غریبی بود و قتلِ پرزیدنت کندی هم تقریباً مثلِ یکی از آن پرنده‌هایی بود که باید هر روز غذا می‌دادم.
تنها دلیلی که دارم این‌ها را مطرح می‌کنم این است که یک‌جوری از نظرِ روان‌شناسی پیش‌زمینه را برای ۳۹۰ عکسِ درختِ کریسمس آماده کنم. آدم بدونِ انگیزه‌ی کافی از این جور کارها نمی‌کند.
یک بار آخرِ شب داشتم از خانه‌ی چند نفر در ناب‌هیل به خانه بر می‌گشتم. نشسته بودیم فنجان پشتِ فنجان قهوه خورده بودیم تا رفته بود روی اعصابمان. طرف‌های نیمه‌شب بلند شدم و در یک خیابانِ ساکت و تاریک به سمتِ خانه راه افتادم، و یک درختِ کریسمس دیدم که کنارِ شیرِ آتش‌نشانی رها شده بود. درخت از تمامِ آذینش لخت شده بود و غم‌زده آن‌جا افتاده بود چون سربازِ مرده‌ای پس از جنگی مغلوب. یک هفته قبل از این برای خودش قهرمانی بود. بعد درختِ کریسمسِ دیگری دیدم و ماشینی که تقریباً رویش پارک کرده بود. یک کسی درختَش را در خیابان گذاشته بود و ماشین تصادفاً رویَش رفته بود. درخت به وضوح از توجهِ مهربانِ یک کودک خیلی فاصله داشت. بعضی از شاخه‌هایش از لای سپر زده بودند بیرون.
همان وقتی بود که مردم در سان‌فرانسیسکو از شرِ‌ درختشان خلاص می‌شوند و می‌اندازندش توی خیابان یا یک تکه زمینِ خالی یا هر جای دیگری که بتوانند از شرش خلاص شوند. برای خود سفری‌ست بعد از کریسمس. آن درخت‌های غم‌زده و رهاشده جدی وجدانم را به درد آوردند. تمامِ آن‌ چه در توان داشتند برای آن کریسمسِ ترور شده انجام داده بودند و حالا راحت پرتشان می‌کردند بیرون تا توی خیابان بخوابند مثلِ ولگردها. دوجینشان را همین‌طور که سرِ سالِ نو به سمتِ خانه می‌رفتم دیدم. آدم‌هایی هستند که درختِ کریسمسشان را همین‌جوری از درِ خانه بیرون پرت می‌کنند. یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که روزِ ۲۶ دسامبر همانطور که در خیابان راه می‌رفته، یک درختِ کریسمس از کنارِ گوشِ راستش سوت‌کشان رد می‌شود، و می‌شنود که در بسته می‌شود. ممکن بود بکشدَش. آدم‌های دیگری هم هستند که از راهِ خفا و هنرمندی به انهدامِ درختِ کریسمسشان دست می‌زنند. آن شب تقریباً کسی را دیدم که یک درختِ کریسمس را بیرون می‌گذاشت، اما نه کاملاً. مثلِ اسکارلت پیمپِرنل نامرئی بودند. می‌توانستم تقریباً صدای درختی را که می‌انداختند بیرون بشنوم.
سرِ پیچ که رسیدم آن‌جا وسطِ خیابان یک درخت افتاده بود، ولی کسی آن اطراف نبود. همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که کارشان را با مهارت انجام می‌دهند، حالا هر کاری می‌خواهد باشد.
وقتی به خانه رسیدم یک‌راست رفتم سراغِ تلفن و به یکی از دوستانم که عکاس است و به منابعِ انرژیِ عجیبِ قرنِ بیستمی دسترسی دارد، زنگ زدم. ساعت تقریباً یکِ صبح بود. از خواب بیدارَش کرده بودم و صدایش داد می‌زد که هنوز خواب است.
گفت: «کیه؟»
گفتم: «درخت‌های کریسمس.»
«چی؟»
«درخت‌های کریسمس.»
پرسید: «تویی ریچارد؟»
«آره.»
«چی شده‌اند؟»
گفتم: «کریسمس از پوستِ آدم هم نازک‌تره. چرا چند صد تا عکس از درخت‌های کریسمس که تو خیابان رها شده‌اند نمی‌گیریم؟ با این جوری که مردم درخت‌هاشان را بیرون می‌اندازند، یأس و بی‌تفاوتی‌شان را نسبت به کریسمس نشان می‌دهیم.»
گفت: «می‌شود این کار را هم کرد. من فردا ساعتِ ناهار شروع می‌کنم.»
گفتم: «می‌خواهم ازشان مثلِ سربازهای مرده عکس بگیری. بهشان دست نزن و تنظیمشان نکن. فقط همان‌جوری که افتاده‌اند ازشان عکس بگیر.»
روزِ بعد در ساعتِ ناهارَش از درخت‌های کریسمس عکس گرفت. تو مِیسیز کار می‌کرد و از سربالایی‌های ناب‌هیل و چایناتاون بالا رفت و آن‌جا از درخت‌های کریسمس عکس گرفت.
۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۹، ۱۱، ۱۴، ۲۱، ۲۸، ۳۷، ۵۲، ۶۶.
شب بهش زنگ زدم.
«چطور پیش می‌رود؟»
گفت: «عالی.»
روزِ بعد باز هم ساعتِ ناهار از درخت‌های کریسمس عکس گرفت.
۷۲، ۸۵، ۱۱۷، ۱۲۸، ۱۳۷.
آن شب هم بهش زنگ زدم.
«چطور شد؟»
گفت: «بهتر از این نمی‌شود. تقریباً ۱۵۰تا گرفتم.»
گفتم: «ادامه بده.» داشتم برای آخرِ هفته یک ماشین جور می‌کردم که بتوانیم بیشتر حرکت کنیم و از درخت‌های کریسمس عکس بگیریم.
شخصی که روزِ بعد راننده‌مان بود ترجیح می‌دهد که نامش فاش نشود. می‌ترسد اگر بفهمند آن روز با ما همکاری کرده کارَش را از دست بدهد و با فشارهای اقتصادی و اجتماعی مواجه شود. صبحِ بعد شروع کردیم و دور تا دورِ سان‌فرانسیسکو رانندگی کردیم و از درخت‌های کریسمسِ رها شده عکس گرفتیم. پروژه را با هیجانِ یک حرکتِ انقلابیِ سه نفره ادامه دادیم.
۱۴۲، ۱۵۹، ۱۶۸، ۱۷۵، ۱۸۳.
همین‌طور می‌راندیم و یک درختِ کریسمس نشان می‌کردیم که احتمالاً در حیاطِ جلوی خانه‌ی یکی تو پسیفیک‌هایتز یا کنارِ یک بقالیِ ایتالیایی تو نورث‌بیچ افتاده بود. یک دفعه می‌ایستادیم و می‌پریدیم بیرون و به سمتِ درختِ کریسمس حمله‌ور می‌شدیم و شروع می‌کردیم از هر زاویه‌ای عکس گرفتن. مردمِ ساده‌ی سان‌فرانسیسکو احتمالاً فکر می‌کردند هر سه‌مان پاک خل شده‌ایم: علافیم. از دید قدیمی‌ترها، فقط ترافیک درست می‌کردیم.
۱۹۹، ۲۱۵، ۲۲۷، ۲۳۳، ۲۴۵.
لارنس فرلینگتیِ شاعر را دیدیم که با سگش در پاترِرو هیل راه می‌رفت. ما را دید که از ماشین بیرون پریدیم و فوری شروع کردیم به عکس گرفتن از درختِ کریسمسی که کنارِ پیاده‌رو افتاده بود.
۲۷۷، ۲۷۸، ۲۷۹، ۲۸۰، ۲۸۱.
همین‌طور که رد می‌شد گفت: «از درخت‌های کریسمس عکس می‌گیرید؟»
گفتیم: «تقریباً» و همه‌مان با بدگمانی اندیشیدیم: یعنی فهمیده چه‌کار داریم می‌کنیم؟ می‌خواستیم به صورتِ یک رازِ بزرگ نگهَش داریم. فکر می‌کردیم که کارِ خیلی بزرگی می‌کنیم و قبل از این که تمام شود باید به اندازه‌ی کافی دقت کنیم.
آن روز به پایان رسید و تعدادِ کلِ عکس‌های درختِ کریسمس‌مان از مرزِ ۳۰۰ بالا زد.
باب گفت: «فکر نمی‌کنی به اندازه‌ی کافی گرفته‌ایم؟»
گفتم: «نه، فقط چندتا دیگر.»
۳۱۷، ۳۳۲، ۳۴۵، ۳۵۶، ۳۷۰.
باب گفت: «حالا؟»
کلِ سان‌فرانسیسکو را یک بارِ دیگر گشته بودیم و در تلگراف‌هیل بودیم. داشتیم از یک راه‌پله‌ی شکسته پایین می‌رفتیم که روی حصارِ سیمی‌اش یک نفر یک درختِ کریسمس انداخته بود. درخت همان معصومیتِ سنت سباستین را داشت با همان پیکان‌ها و همه چیز.
گفتم: «نه، فقط چندتا دیگر.»
۳۸۶، ۳۸۷، ۳۸۸، ۳۸۹، ۳۹۰.
باب گفت: «باید کافی باشد دیگر،»
گفتم: «آره به نظرم.»
همه‌مان حسابی خوشحال بودیم. این هم از هفته‌ی اولِ ۱۹۶۴. وضعِ غریبی در آمریکا بود.
ترجمه: بهداد اسفهبد +
نفَست دل‌انگیز است
چشمانت چون دو جواهر در آسمان.
قامتت راست است، موهایت صاف
بر بالشی که می‌آرامی بر آن.
ولی مرا به تو مهری نیست
نه عشق و نه سپاس
وفاداریِ تو به من نیست
به ستار‌گان بالاست.
قهوه‌ای دیگر برای راه،
قهوه‌ای دیگر پیش از آن که بروم
به راهِ دور.
پدرت یاغی‌ای بیش نیست
و آواره‌ی حقه‌باز‌ی
به تو می‌آموزد که چگونه جیب‌ بزنی
و چگونه تیزی بیاندازی.
او سلطه‌اش را می‌پاید
تا غریبه‌ای داخل نیاید
صدایش می‌لرزد وقتی داد می‌زند
و باز غذا می‌خواهد.
قهوه‌ای دیگر برای راه،
قهوه‌ای دیگر پیش از آن که بروم
به راهِ دور.
خواهرت آینده را می‌بیند
چون مادرت و خودت.
هرگز نیاموختی که بخوانی و بنویسی
کتابی نیست بر طاقچه‌ات.
و خواستنت حدی نمی‌شناسد
صدایت به بلبلی می‌ماند
ولی قلبت چو اقیانوسی‌ست
اسرارآمیز و سرد.
قهوه‌ای دیگر برای راه،
قهوه‌ای دیگر پیش از آن که بروم
به راهِ دور.
ترجمه: بهداد اسفهبد
این است آن‌چه باید انجام دهی:
زمین و خورشید و حیوانات را دوست بدار،
ثروت‌مندان را خوار شمار، به هر کس که درخواست کرد کمک کن،
برای احمق و دیوانه برخیز،
دست‌رنج و تلاشت را وقف دیگران کن،
از ستم‌گر نفرت داشته باش، در باب خدا مشاجره مکن،
نسبت به مردم صبر و بخشایش پیشه کن،
کلاهت را برای هیچ چیز از سر برمدار، دانسته،
یا نادانسته، یا برای کسی، یا گروهی،
با مردم نیرومند تحصیل‌نکرده راحت باش،
و با جوانان و با مادران خانواده‌ها،
این برگ‌ها را در هوای آزاد بخوان هر فصل هر سال از زندگیت،
هرآن‌چه در مدرسه یا در کلیسا یا در هر کتابی آموزیده‌ای
از نو بیاموز،
هر‌آن‌چه روح خودت را می‌آزارد کنار گذار،
و باشد که جسمت شعری بزرگ باشد...
و یک بار در کودکی،
در یک روز آفتابی،
در راه بازگشت از مدرسه به خانه،
در کوچه‌ای خلوت، کشیک کشیدم،
و برادرم را از دیواری بالا فرستادم،
تا گلِ رزِ زردی بچیند.
= ۲. = ۲ = ۲!
قضیه: بدیهی است که = ۲.
اثبات: ابتدا ثابت می‌کنیم = ۲: برای مثال فرض کنید ۲، در این صورت شاید = ۳، یا = ۴، یا به طور کلی بدون کاهش از تمامیت مساله =. حال به استقرا ثابت می‌نماییم که، مگر و فقط مگر =۲.
پایه‌ی استقرا، =۳: اگر = ۳ آن‌گاه به جای هیروشیما، کل کره‌ی خاکی ذوب شده بود. چون نشد، پس ۳، و در نتیجه ۳.
مرحله‌ی استقرایی،> ۳: با توجه به فرض استقرا می‌دانیم ۴، ۴،...، و -۱. در نتیجه <=۲ یا =.
به خواننده وامی‌گذاریم تا با تکنیک بالا (۶ آگوست ۱۹۴۵) ثابت کند که، به عبارتی فقط می‌ماند <=۲.
حال نشان می‌دهیم ۱، ۰:
چون در دنیایی به حداقل سه بعد زندگی می‌کنیم، و امواج انرژی در هر سه بعد منتشر می‌شوند، پس هر موج به صورت یک رویه‌ی دو بعدی است (که در ابتدا به شکل یک رویه‌ی کروی ست). پس =۲. توجه کنید که در یک دنیای دوبعدی امواج انرژی به شکل دوایر متحدالمرکز منتشر می‌شوند که شکلی تک‌بعدی است و در آن‌جا =۱ [ر. ک.]. اگر برایتان سوال است که بعد امواج انرژی چه دخلی به دارد، این هم واضح است، چون امواج الکترومغناطیس با سرعت منتشر می‌شوند، پس یک رویه‌ی بعدیی از آن‌ها با سرعت بعدی منتشر می‌شود.
حال می‌رسیم به قسمت در = ۲، که یعنی چرا برای مثال نیست = ۲، یا = ۲، یا حتی = ۲، و تا آخر.... این هم واضح است: چون و و و... همگی وابسته به دستگاه مختصات ما می‌باشند، و با تغییر مبدا و دستگاه تغییر می‌کنند. این در حالی‌ست که ماده مستقل از محورهای مختصات است و تنها مشخصه‌ای که مستقل از محیط اطراف در تصاحب خود دارد جرم یا همان می‌باشد. پس وجود هم قطعی می‌نماید. حال می‌توان به طریقی مشابه فوق نشان داد که توان باید و فقط باید ۱ باشد. اما من این جا از روش دیگری استفاده می‌کنم که نیاز به معلومات بیش‌تری دارد.
اگر قرار بود جسمی به جرم ۲، انرژی‌ای بیش از ۲ برابر انرژی جسمی به جرم داشته باشد، آن‌زمان نامش نمی‌شد ۲، برای مثال می‌شد. ۴ ۲ به عبارتی جرم خطی‌ست، یعنی اگر از دید اینرسی بررسی کنیم، هر جسمی به همان نسبت ناز دارد که انرژی در توان دارد (یاد بگیرند).
تنها عاملی که برای اثبات می‌ماند ضریب ثابت معادله است. ضریب ثابت معمولا عدد کوچکی‌ست که رسم است با نشان دهند، ولی در این معادله که نماینده‌ی ثابت بسیار مهم‌تر و بزرگ‌تری‌ست (۳*۱۰ ۸)، از ضرایب کوچک صرف‌نظر می‌کنند. برای مثال در معادلات ساده‌تر انرژی مانند =۱/۲ ۲ یا =۱/۲ ۲ یا =۱/۲ ۲ از این ثوابت (=۱/۲) صرف‌نظر نمی‌کنند.
اثبات تمام است.
به مناسبتِ حلولِ اعتدالِ فروردین و جشن‌های باستانی‌ِ ایرانیان در این دوره، در این کوته تنها قصدِ دارم اشاره‌ای گذرا به انواعِ تقویم در تاریخِ این مملکت کرده باشم. تقویم خراجی:
قبل از حمله‌ی اعراب ایرانیان از تقویم شمسی استفاده نمی‌کردند. با حمله‌ی اعراب، ایرانیان کشاورز که باید به عرب‌ها خراج می‌دادند پس از چند سال متوجه شدند که تقویم عربی نسبت به دوره‌ی کشت و برداشت حرکت می‌کند، و نمی‌توانند خراج خود را در ماه خاصی از این تقویم بپردازند. در نتیجه تقویمی به نام تقویم خراجی به وجود آمد، که تقویمی شمسی بود و شروع آن نیز اول فروردین. سال‌ها بعد در زمان خیام، گروهی از منجمین از جمله خیام جوان، اعتدال فروردین (نیکوست نگوییم اعتدال بهاری، چون آن زمان که در نیم‌کره‌ی شمالی بهار است، در نیم‌کره‌ی دیگر پائیز آغازیده است) را محاسبه می‌کنند، و متوجه می‌شوند که تقویم شمسی‌شان هجده روز می‌زند. در نتیجه ۱۸ روز به تقویم می‌افزایند و آن سال دو بار اول تا هجدهم فروردین دارد. در ضمن، تا اوایل حکومت پهلوی پدر، سال مملکت دوازده ماه سی‌روزه بود و در پایانِ سال پنج روز اضافه داشت.
تقویم فارسی:
رایج‌ترین تقویم فارسی در جوامع بین‌المللی تقویمی است که در سال ۱۹۲۵ به مجلس رضاخانی ارایه شد، که بر اساس تقویم قدیمی جلالی طراحی شده بود. تقویم جلالی توسط گروهی از اخترشناسان از جمله خیام در قرن ۱۲ میلادی طراحی شده است، که شامل ۱۲ ماه ۳۰ روزه و یک شبه‌ماه ۵ روزه (در سال‌های کبیسه، ۶ روزه) بوده است. این تقویم دارای دوره‌های ۳۳ ساله‌ی کبیسه‌گیری است. تقویم دیگری که این روزها در کتاب‌های این رشته دیده می‌شود و از محبوبیت خاصی برخوردار است، تقویمی‌ست که دکتر احمد بیرشک در دوران پیری ارایه کرد. تقویم دکتر بیرشک، بر خلاف باور عموم، از دوره‌های ۳۳ ساله (هفت دوره‌ی ۴ ساله و یک دوره‌ی ۵ ساله) تشکیل نشده است، بلکه از دوره‌های ۲۸۲۰ ساله تشکیل شده. هر دوره به زیر‌دوره‌های ۱۲۸ یا ۱۳۲ ساله تقسیم می‌شود، که هرکدام از آن‌ها نیز به زیر‌زیر‌دوره‌های ۲۹، ۳۳، یا ۳۷ ساله تقسیم می‌شوند که در هرکدام سال‌های مضرب ۴ غیر از آخرین‌شان کبیسه می‌باشد. هر سال ۱۲ ماه دارد که شش‌تای اول ۳۱، پنج‌تای بعد ۳۰، و ماه آخر بر حسب کبیسه بودن یا نبودن ۲۹ یا ۳۰ روز دارد.
تقویم فارسی در سال ۱۹۲۵ در ایران و ۱۹۵۷ در افغانستان شکل فعلی خود را پذیرفت که سال ۱ را با شروع اسلام هم‌آهنگ می‌کند. اگرچه دوره‌ی اسلامی از ۱۷ ژوئن ۶۲۲ جولائی آغازیده‌است اما تقویم فارسی فلسفه‌ی اصلی خود را حفظ کرده و در اعتدال بهاری ۶۲۲ جولائی می‌آغازد. برخلاف تقویم اسلامی، تقویم فارسی خورشیدی است.
اما آن‌چه دردناک می‌باشد این است که تقویم ملی ما امروزه این تقویم نیست، بلکه تقویمی نجومی است، بدین معنی که دکتر ایرج ملک‌پور از موسسه‌ی ژئوفیزیک دانشگاه تهران مختار است هر سالی را کبیسه یا غیر آن اعلام کند. ایشان گفته‌اند کتابی منتشر کرده‌اند (یا در دست انتشار دارند) که وضعیت سال‌های گذشته و آینده در جدول‌های این کتاب معلوم شده است. این نظام به هیچ‌ وجه برای پیاده‌سازی در رایانه مناسب نیست. خوش‌بختانه یا متاسفانه از تابستان ۱۳۸۱، دکتر ایرج ملک‌پور دیگر ولی تقویم ایران نیستند. این تغییر در پس تشکیل شورای تقویم در دانشگاه تهران رخ داد که دکتر ملک‌پور حتی در آن عضو نیستند. گفتنی است ایشان از ذکر این مطلب بسیار ناراحت می‌باشند. می‌توان امیدوار بود که به علت ناشی بودن شورای جدید، به راحتی بتوان هر تغییری در سیستم تقویم را به مرحله‌ی تصویب رساند!
تقویم‌های زرتشتی:
زرتشتی‌گری در دوره‌ی ساسانی رواج یافت، وقتی که شاه شاپور اول (۲۵۰ ق. م.) آن را دین رسمی ایران کرد. پس از حمله‌ی اعراب زرتشتیان در مناطق مختلف پخش شدند که باعث پیدایش گوناگونی در تقویم ایشان شد. نتیجه‌ آن شد که سه تقویم زرتشتی مختلف امروزه موجود است. تقویم زرتشتی خورشیدی است و با زمان تاج‌گذاری آخرین پادشاه زرتشتی، یزدگرد سوم، شروع می‌شود. این تقویم برای روزهای هر ماه یک نام دارد که چنین می‌باشند: ۱. هرمز ۲. بهمن ۳. اریبهشت ۴. شهریور ۵. اسفندارمذ ۶. خرداذ ۷. مرداذ ۸. دی‌باذر ۹. آزر ۱۰. آبان ۱۱. خور ۱۲. ماه ۱۳. تیر ۱۴. گوش ۱۵. دی‌بمهر ۱۶. مهر ۱۷. سروش ۱۸. رشن ۱۹. فروردین ۲۰. بهرام ۲۱. رام ۲۲. باد ۲۳. دین‌بدین ۲۴. دین ۲۵. ارد ۲۶. اشتاذ ۲۷. آسمان ۲۸. زامیاد ۲۹. مارسفند ۳۰. انیران. و برای شبه‌ماه‌های پنج روزه نیز: ۱. اهند ۲. اشند ۳. اسفندارمد ۴. اخشتر ۵. بهشت.
سه نوع تقویم زرتشتی امروزه این‌گونه‌اند:
فصلی: این تقویم بیش‌ترین تغییرات را داشته است. در سال ۱۹۰۶ این تقویم با تقویم گریگوری (میلادی) هم‌آهنگ شد و از آن پس سال نو در ۲۱ مارس شروع می‌شود. سال‌های کبیسه نیز با سال‌های کبیسه‌ی میلادی برابر می‌باشد. ۱۳ ماه دارد: ۱۲تای اول ۳۰ روز، و ماه آخر ۵ یا ۶ روز دارند.
شنشئی: این تقویم اغلب زرتشتیان ایران است. طرح اصلی چنین بود که هر ۱۲۰ سال یک ماه کبیسه درج می‌کرد، اما باور عموم بر این است که این ماه فقط یک بار و آن هم در هند درج شد. هر سال ۳۶۵ روز دارد و سال کبیسه‌ای در کار نیست. سال‌ها به همان ۱۳ ماه تقسیم می‌شوند. این گروه ایده‌ی سال کبیسه با ماه آخر ۶ روزه را رد کردند، زیرا که عدد ۶ را مغایر با تعلیمات زرتشت می‌دانند! با سال‌های ۳۶۵روزه و عدم وجود هیچ‌گونه تصحیح، این تقویم با گذشت زمان حرکت می‌کند و شروع سال دیگر در اعتدال بهاری قرار نخواهد داشت.
قدیمی: این تقویم بسیار مانند تقویم قبل است، با این تفاوت که یک‌ماه جلوتر است (احتمالا به علت ماه درج شده در تقویم شنشئی).
ترجمه: بهداد اسفهبد +
به مناسبتِ حضورِ به یاد ماندنیِ باب دیلَن در تورنتو در نوروزِ سالِ جدید.
نامم مهم نیست
سنم چه اهمیت دارد
جایی که ازش می‌آیم
نافِ آمریکا نام دارد
آن‌جا درس خواندم و بزرگ شدم
و قوانینی که بر گردن می‌گذارد
و سرزمینی که در آن زندگی می‌کنم
خدا را طرفِ خود دارد.
کتاب‌های تاریخ تعریف می‌کنند
خوب تعریف می‌کنند
سواره‌نظام حمله کرد
سرخ‌پوست‌ها شکست خوردند
سواره‌نظام حمله کرد
سرخ‌پوست‌ها مردند
کشور هنوز جوان بود
خدا را طرفِ خود بردند.
جنگِ اسپانیا و آمریکا
زمانش سپری گشت
و جنگِ داخلی هم
زود به تاریخ پیوست
مجبور بودم حفظ کنم اما
نامِ قهرمانان را
با تفنگ در دستانشان
و خدا طرفِ آن‌ها.
جنگِ جهانیِ اول، بچه‌ها
آمد و رفت
علتِ جنگیدن را اما
نفهمیدم هیچ‌وقت
اما یاد گرفتم که بپذیرمش
بپذیرم با افتخارِ بی‌انتها
چون مرده‌ها را نمی‌شماری
وقتی با شماست خدا.
وقتی جنگِ جهانیِ دوم
پایان یافت هم
آلمان‌ها را بخشیدیم
و دوست شدیم با هم
گرچه شش میلیون کشتند
در کوره‌ها برشته کردند
آلمان‌ها هم حالا
خدا را طرفِ خود داشتند.
در تمامِ طولِ عمرم آموختم
که متنفر باشم از روس‌ها
اگر جنگِ دیگری بیاید
باید بجنگیم با آن‌ها
ازشان متنفر باشم و بترسم
و فرار کنم و مخفی شوم
و همه را شجاعانه بپذیرم
که با من است خدایم.
ولی حالا سلاح داریم
سلاحِ شیمیایی
اگر مجبور به استفاده شویم
می‌کنیم بی هیچ پروایی
با یک فشارِ دکمه
و شلیک به آن سرِ دنیا
و هیچ‌وقت سوال نمی‌پرسی
وقتی خداست با شما.
در ساعاتِ سیاهِ بسیار
فکر کرده‌ام با خود
که عیسی مسیح
با یک بوسه فروخته شد
اما جای تو نمی‌توانم فکر کنم
خودت باید تصمیم بگیری حالا
که آیا ایسکاریِتِ یهودا هم
طرفِ او بود خدا؟
حالا که دارم می‌روم
حاصلش خستگی‌ست
احساسِ گیجی‌ای که می‌کنم
زبان قادر به بیان نیست
سیلِ کلمات سرم را پر می‌کند
و به زمین می‌ریزد
که اگر خدا طرفِ ماست
جنگِ بعدی را متوقف خواهد کرد.
بهار و سال جدید آمد و علاوه بر عمر ما نیم سالی هم از عمر قاصدک گذشت. سعی کردیم که در این شش شماره مجله‌ی دانشجویی ما هیچ گاه خالی نباشد، از شعر، داستان، مصاحبه،... و حتی از ضعف‌های یک مجله‌ی دانشجویی!
نوروز برای ما ایرانیان صرفا اضافه‌ی چرخش شمارنده‌ی سال نیست. هر چند که اینجا در دیاری دور از وطن، نوروز تعطیلات در پی ندارد، دید و بازدیدهای خانوادگی، تعطیلات طولانی و همه‌ی خاطرات خوشی که در ذهن ما جزیی از نوروز را تشکیل می‌دهند، متفاوت، بسی فشرده‌تر و کمرنگ‌تر است. ولی باز هم نوروز مناسبت خود را از دست نداده است. حلول سال زنگ بیدار باش زندگی‌ست که تلنگری به خاطرات‌مان می‌زند. نوروز برای تک‌تک ما معنایی متفاوت دارد که در تورنتو، برای ما دلتنگی دوری از زادگاه را نیز به همراه می‌کشد. اما قاصدک مانند دیگر گروهک‌های کوچک دانشجویی تورنتو در تلاش بوده تا پلی باشد میان این سو و آن سوی اقیانوس و میان دو نیمه‌ای که هویت نسل مهاجر را تعریف می‌کنند.
این ششمین شماره از قاصدک است، یعنی شش ماه یا نیم سال است که ما آغاز شده‌ایم. به این امید که صدای تورنتو باشیم. تورنتو شهر عجیبی است، پر از آدم‌هایی کاملا متفاوت از اقصی نقاط دنیا، با فرهنگ‌ها و عقاید مذهبی مختلف، که به طور مسالمت‌آمیز با هم زندگی می‌کنند. ایرانی‌ها هم کم نیستند، گفته‌ می‌شود حدود ۵۰ هزار نفر. دانشجویان ایرانی هم آن قدر هستند که وقتی در دانشگاه قدم می‌زنیم، صدایشان را بشنویم. فکر می‌کنیم زندگی در تورنتو به همه‌ی ما قدرت همزیستی بالایی داده است. مثل هم نیستیم، ولی با هم کار می‌کنیم و می‌خواهیم صدای همه باشیم.
خواسته‌ایم که تصویری از زندگی در تورنتو بسازیم. به همین جهت در بخش خبر، اخبار جالب برای ایرانیان مقیم تورنتو را یک جا منتشر می‌کنیم و آنها را از برنامه‌های آینده نیز مطلع می‌کنیم. بخش کنج‌کاوی، نگاه دقیق‌تری است به اتفاقات پیرامونمان، که در این شماره انتخابات حزب لیبرال کانادا را برگزیده‌ایم. بهانه‌مان نامزدی آقای علی احساسی در این انتخابات است، و سعی داریم با گزارشی از آن ایرانیان را با فضای سیاسی کانادا بیشتر آشنا کنیم.
اجتماع ایرانی‌های تورنتو گه‌گاه میزبان شخصیت‌های متفاوت ملی است، و ما قاصدکی‌ها خیز برداشته‌ایم که در صورت امکان با آنها گفت و گو کنیم. در این شماره، بخش دوم گفت و گویمان با مسعود بهنود، که در هنگام سفرش به تورنتو حدود دو ماه پیش انجام شد را می‌خوانید. شخصیت‌های جالب دیگری هم هستند که در تورنتو زندگی می‌کنند، و قصد داریم به مرور به سراغشان برویم. چشم شیشه‌ای‌مان هم که همه جا سرک می‌کشد تا لحظات را ثبت کند. این شماره بدیهی‌ست که چهارشنبه‌سوری و نوروز را پیدا کرده است.
در انتخاب مقاله‌های ارسالی تلاش کرده‌ایم که به مقالاتی که نقطه نظرات شخصی دانشجویان را بیان می‌کنند، بها بدهیم. بازخوانی حماسه‌ی رستم و اسفندیار، به عنوان مثال، نگاه شخصی دانشجویی است به اسطوره‌ای از شاهنامه با این هدف که رمزهایی از تاریخ ایران را بگشاید. مقاله‌ی دیگرمان مقدمه‌ای‌ست بر تاریخ تقویم‌های ایرانی به بهانه‌ی سال نو.، دیدگاه یک ایرانی است به اشغال عراق و جایگاه تلاش‌های شهروندان خارج از یک کشور در این اقدام و سرانجام نگاهی است به تصور عامه‌ی ما از اهمیت رشته‌های مختلف دانشگاهی.
برای سر ذوق آوردن شعرا و نویسندگان گمنام‌مان هم که در همهمه‌ی زبان انگلیسی صدایشان دیگر به هیچ‌کس نمی‌رسد، تریبون شعر و داستان و قلمک را گذاشته‌ایم. اگر چه همیشه هم نویسنده‌هایمان از تورنتو نبوده‌اند. تا آنجا که بتوانیم، نوشته‌ها را مطابق با مناسبات روز انتخاب می‌کنیم و به همین دلیل در این شماره یک قلمک طنز به بهانه‌ی سالروز تولد آلبرت انیشتن در روز ۱۴ مارس تقدیم‌تان می‌کنیم.
بخوانید تا رستگار شوید!
از چند ماه پیش شروع شد. بعد از انتخابات شهردار تورنتو. علی احساسی در ستاد انتخاباتی خانم باربارا هال در منطقه دان ولی ایست کار می‌کرد. برای این در این منطقه کار می کرد که کودکی اش را در این منطقه گذرانده بود. همان وقتی که به همراه خانواده‌اش به عنوان مهاجرینی تازه وارد به این کشور آمده بودند. در همین منطقه هم به دبیرستان رفته بود و از همین منطقه به عضویت حزب لیبرال درآمده بود.
علی احساسی همان‌طور که در برگه‌های معرفی‌اش هم آمده و در مطبوعات فارسی زبان کانادا منتشر شده است، تحصیلاتش را در علوم سیاسی، اقتصاد و حقوق دنبال کرد و هم اکنون مشاور حقوقی-اقتصادی دولت انتاریوست.
اخیرأ پس از اطلاع از اینکه نماینده‌ی منطقه دان ولی ایست در مجلس قصد ترک پارلمان را دارد؛ علی احساسی، به تشویق گروهی از دوستان، تصمیم گرفت نامزد حزب لیبرال از آن منطقه شود که با توجه به سابقه وی دراین حزب منطقی می‌نمود.
علی می‌توانست با توجه به تعداد بسیار زیاد ایرانیان ساکن منطقه؛ از حمایت هم وطنان خود استفاده کرده و به عنوان نماینده‌ی حزب لیبرال از منطقه دان ولی ایست تعیین شود. با توجه به اینکه دولت کانادا دولتی لیبرال است و اکثریت قریب به اتفاق سکنه دان ولی ایست هم لیبرال هستند برنده شدن کسی که به عنوان نماینده حزب لیبرال انتخاب شده، در انتخابات ملی، محرز می‌نماید.
اولین مشکل این بود که ایرانیان ساکن این منطقه (که تصور می کنم در مورد ایرانیان ساکن تمام مناطق هم صدق کند) هیچ‌کدام عضو حزب لیبرال نبودند. نه که عضو حزب لیبرال نباشند عضو هیچ یک از احزاب کانادا نبودند و لزومش را نیز حس نمی‌کردند.
طبعأ اولین اقدام ستاد انتخاباتی علی احساسی از دری به در دیگر رفتن و ثبت نام ساکنین منطقه دان ولی ایست در حزب لیبرال بود٬ که بتوانند در انتخابات لیبرال حق رای داشته باشند. در این راه، مشکلات و مسایل فراوانی وجود داشت. یکی از مساله‌سازان خود حزب لیبرال کانادا بود که در مراحل اولیه فرم را به آسانی در اختیار گروه قرار نمی‌داد. به این ترتیب که پنج فرم می‌داد و پر شده‌اش را پس می‌گرفت تا پنج عدد فرم دیگر بدهد. همین شد که سرعت کار ستاد در ابتدا قادر به رقابت با لاک‌پشت هم نبود! هفته‌های زیادی وقت اعضای گروه به پنج تا پنج تا فرم بردن و آوردن گذشت تا بالاخره فرم ها به تعداد مورد نیاز در اختیارگروه قرار گرفت.
مشکل بعدی که کلیدی‌ترین و سخت‌ترین نیز بود، راضی کردن جمعیتی بود که از سیاست بد دیده و به همین خاطر از شهر و دیار خویش بریده‌اند، به اینکه احزاب سیاسی در کانادا ربطی به روند سیاست در ایران ندارند. اکثر مردمی که به در خانه‌هایشان می‌رفتیم، علاقه‌ای به فعالیت‌های سیاسی نداشتند چرا که به حق، «سیاست» در دایره‌ی لغات‌شان شاید معنی سنگین‌تری داشت از آنچه هم اکنون در این جامعه به عنوان سیاست و فعالیت سیاسی شناخته می‌شود. شاید برای ما که در سابقه ذهنی‌مان طوماری از شهدای سیاسی ثبت شده است، کلمه‌ی حزب خاطرات تلخی را زنده کند که هرگز خواهان تکرارش برای خود و یا فرزندانمان نباشیم. سنگینی و تلخی این خاطره حتی مانع مشاهده آزاد است. مشاهده‌ی این که آیا مشارکت سیاسی در جامعه ای که اکنون در آن زندگی می کنیم از مشارکت اجتماعی جداست؟ و آیا دولت از فعالیت سیاسی ما آن هم فقط در قالب یکی از میلیون اعضای لیبرال چنان متضرر می شود که پایه های قدرتش سست میشود و تصمیم می گیرد ما و تمامی خانواده مان را نابود کند!؟... به تصور من علت تاکید اعضای ستاد آقای علی احساسی بر حزب لیبرال تنها گرایش نسبی ایرانیان به لیبرال نبود و اگر تاکید بر این حزب خاص انجام می‌شد صرفأ به این علت بود که بعد از استعفای آقای دیوید کلنت، از آن منطقه گشایشی صورت گرفته بود و این امکان را می‌داد که جمع ایرانی به این بهانه نماینده‌ای راهی مراجع عالی قانونگزاری کانادا کنند.
به هر ترتیب داوطلبانِ ستاد انتخاباتی با سختی‌های فراوانی برای قانع کردن مردم دست به گریبان شدند. این داوطلبان معمولا بعد از ظهر‌ها ساعت ۵ در شیرینی فروشی و کافی شاپ «باگت» در فرویو مال جمع می‌شدند، با هم قهوه‌ای می‌خوردند و در گروههای دو یا سه نفری به ساختمانهای مختلف می‌رفتند. چون هدف اصلی جلب حمایت ایرانیان منطقه بود، ساختمانهایی مورد نظر بود که سکنه ایرانی بیشتری داشته باشد.
روزهای شنبه و یکشنبه معمولا تعداد داوطلبان به کمک زیاد می‌شد و به ۱۰ تا ۱۵ نفر می‌رسید. هفته‌های آخر نیز تا ۳۰ داوطلب روز‌های آخر هفته خود را در اختیار ستاد گذاشتند.
داوطلبان معمولا از اسامی که روی زنگ خانه‌ها نوشته شده بود ایرانیان را شناسایی کرده و زنگ آنها را می‌زدند. اوایل بسیار سخت بود به‌طوری که که بچه‌ها با فروشنده‌های دوره گرد اشتباه گرفته می‌شدند و مردم تنها از گوشی می‌گفتند که علاقه‌مند نیستند و وقت نمی‌گذاشتند که باقی قصه را گوش کنند. اما کم‌کم به کمک رسانه‌هایی مثل رادیو صدای روز، تلویزیون شهر ما، روزنامه پیک روز و شهروند و... خبر به گوش‌ها رسید و برخوردها تغییر کرد.
حتی تعدادی از کسانی که به عضویت در می‌آمدند اعلام آمادگی برای هرگونه کمک هم می‌کردند. عده‌ای بزرگوارانه وقت خود را در اختیار ستاد قرار دادند و وظیفه‌ی در جریان قرار دادن دوستان نزدیک و افراد فامیل خود را خود به عهده گرفتند. اینان تعدادی فرم تحویل می‌گرفتند وبه دیدار آشنایان می‌رفتند و آنها را هم عضو می‌کردند و فرم‌ها را امضا شده تحویل می‌دادند.
تازه داشت عضوگیری روی روال می‌افتاد که فرصت برای عضوگیری تمام شد! (فکر می کردم زندگی هم همین باشد، تا می آییم یاد بگیریم چه کنیم تمام می‌شود و همین جاست کع پای استفاده از تجربیات پیشین به میان می آید. به همین خاطر خوشحالم که فعالیت این ستاد تجربه‌ای پربها در اختیار جمع تازه شکل گرفته ایرانیان کانادا قرار داده است.)
یکی دیگر از دلایل سختی کاردر آن منطقه برای داوطلبان این بود که ایرانیان ساکن آن منطقه اکثرأ ایرانیان تازه وارد به کانادا بودند. چرا که به تجربه دیده شد، خانواده‌هایی که زمان طولانی‌تری در کانادا زندگی می‌کردند، واهمه‌ای از عضویت در حزب لیبرال یا حمایت از یک ایرانی نداشتند.
به هر ترتیب در پایان مهلت مقرر در حدود ۱۱۰۰ نفر از منطقه به عضویت حزب لیبرال در آمدند که به دلیل تمرکز خاص بر ایرانیان تعداد قابل توجهی ازاین افراد ایرانی بودند. ای کاش همگی در روز انتخابات حضور پیدا می‌کردند!
رقیب انتخاباتی علی احساسی که درنهایت با سرافرازی از صندوق انتخابات در آمد، خانم یاسمین رتانسی از اسماعیلیان جنوب آفریقاست. همان طور که روزنامه شهروند نیز بالای آگهی علی چاپ کرده بود، زن فعالی است. وی از حمایت کامل مساجد و مجامع اسماعیلی و انجمن زنان مسلمان کانادایی برخوردار بود. شاید قضیه ما همان قضیه مرغ و تخم مرغ است. مراکز اجتماعی (کامیونیتی سنتر) نداریم که متحدمان کند تا بتوانیم از بین خود نماینده‌ای روانه‌ی مجلس کنیم و نماینده‌ای نداریم که به ایجاد مراکز اجتماعی ایرانی پافشاری کند.
مقابل در ورودی سالن انتخابات چند فارسی زبان ایستاده بودند که کاغذ‌های فارسی در حمایت از خانم رتانسی به مردم می دادند و فارسی زبانانی که به حمایت از علی آنجا آمده بودند با توجه به شباهت اسم کوچک این خانم با اسامی فارسی به طبع گیج می‌شدند و می گفتند چرا به ما نگفتید که یک ایرانی دیگر هم در از این منطقه کاندید است؟
البته داوطلبان ستاد علی احساسی سعی در دوره‌کردن آنها داشتند و آنها هم در رودربایستی، مقابل بچه ها می گفتند: لطفا رای دوم خود را به خانم رتانسی بدهید ولی وقتی تنها می‌شدند رای اول را برای او می‌خواستند.
روز رای گیری ۲۸ مارچ ۲۰۰۴ برای ما ایرانیان مهاجر روزی تاریخی بود. نه تنها مهاجرین به کانادا که به تصورم برای هر ایرانی که قصد اقامت در جایی دیگر به غیر از ایران را دارد، روزی ماندگار خواهد بود. هر چند موفقیت مطلق به همراه نداشت ولی تجربه ای در اختیارمان گذاشت که اطمینان دارم به همین زودی‌ها به کار خواهد آمد.
سخنرانی علی احساسی در قیاس با سخنرانی سه کاندیدای دیگر بی‌اغراق تحسین برانگیز بود. وی با تسلط کامل و به روشنی خود را معرفی کرده برنامه‌های مورد نظرش را برای حضار تشریح کرد. یادم به سخنرانی نیاز سلیمی در اجلاس جمع‌آوری کمک به زلزله زدگان بم افتاد که در معرفی علی احساسی به عنوان سخنگوی ستاد همیاری برای کمک رسانی به بم رو به حضاری که شهردار تورنتو و رهبر حزب ن. د. پ را هم شامل می‌شد گفت: «مادر ایران به چنین فرزندی افتخار خواهد کرد.» تصور می کنم یکی از دلایلی که طرفداران خانم رتانسی بدون وجود هیچ قراردادی، رای دوم خود را به علی احساسی دادند تاثیر گزاری به سزای سخنرانی وی بود.
همکاری گروه نیز عالی و کم سابقه بود. می‌دانم که سال‌های بعد همه با افتخار به یاد خواهند آورد.
تعداد زیادی از داوطلبان در گروه‌های مختلف درحالی‌که تی‌شرت‌ها و دگمه‌هایی با اسم علی احساسی به تن داشتند مشغول به کار بودند. عده‌ای در پای هر صندوق رای ایستاده بودند که به عنوان «ناظر» از تقلب جلوگیری کنند و از طرفی اگر کسی مشکلی برای رای دادن دارد برایش رفع نمایند. این عده که در سالن ورزش مدرسه بودند، از ساعت ۲: ۳۰ که درهای حوزه باز شد تا ساعت ۷ که درها را بستند بی وقفه مشغول نظارت بر رای‌گیری بودند. عده‌ی دیگری تحت عنوان «مستقبل» با فلایر علی احساسی ایستاده بودند و به استقبال کسانی می رفتند که برای رای‌دادن به علی آمده‌اند همچنین از باقی رای‌دهنده‌ها می‌خواستند که لااقل رای دوم خود را به علی بدهند. عده‌ای تحت عنوان راننده کسانی را که به وسیله نقلیه دسترسی نداشتند، به حوزه رای‌گیری می‌رساندند و از حوزه به منازل‌شان برمی گرداندند و همچنین عده‌ای دردفتری که به محبت یکی از دوستان ایرانی در اختیار ستاد قرار گرفته بود، تمام روز نشسته بودند و به کسانی که هنوز برای رای گیری مراجعه نکرده بودند، تلفن می‌زدند و از ایشان درخواست می کردند که اگر وسیله ندارند، آماده باشند که کسی به دنبالشان برود.
گروه در آن روز به خصوص چنان یکپارچه و قوی عمل کرد که انگار سال‌هاست دراین زمینه فعالیت می‌کند.
نتیجه درست ۲ ساعت بعد از بسته شده درها یعنی ساعت ۹ شب اعلام شد. خانم یاسمین رتانسی با حدود ۸۰۰ رای انتخاب شد و ما هم موفق شده بودیم ۴۰۹ نفر را به پای صندوق‌ها بکشانیم.
از جهاتی شاید حق خانم رتانسی بود که برنده باشد. وی سومین باری بود که از منطقه مشابه اقدام می‌کرد. در یکی از ادوار پیشین به عنوان نماینده‌ی لیبرال انتخاب شد ولی در انتخابات عمومی رد شد و در دیگری به دیوید کلنت باخت. در این انتخابات او مقدار زیادی از افراد هم دین خویش را عضو کرده بود و عده زیادی نیز زن مسلمان پاکستانی و هندی از انجمن زنان مسلمان کانادا توسط وی در حزب لیبرال کانادا ثبت نام شده بودند. وی همه را -که اکثرا مسن هم بودند- با اتوبوس به محل آورد. شاید نصف این اعضا با اسم یا معرفی آدرس اشتباه به آنجا آمده بودند که عده‌ی قابل توجهی از آنها حق رای نیافتند. ولی سماجت در هر کاری به نتیجه خواهد نشست. می‌توان گفت عده افراد هندی و پاکستانی که طرفداران خانم رتانسی بودند، با عده ما قابل قیاس نبود. هرچند که خانم رتانسی عده زیادی را برای استقبال نگذاشته بود چون می‌دانست هر که با اتوبوس به حوزه می‌آید طرفدار وی است، صرفا همان‌طور که گفته شد، چند فارسی زبان را به مقصود گرفتن رای فارسی زبانان گذاشته بود.
رقیب دیگری که در این انتخابات شکست خورد آقای جان کسنجیان بود که موفق شد ۲۵ رای بیش از ما جمع کند و موفق نشد که برنده انتخابات باشد. به علت پشتیبانی شدیدی که کسنجیان از دولت فعلی انتظار داشت و همچنین هزینه‌ای که وی متقبل شد، انتظار می رفت که رقیب قوی تری باشد.
با توجه به دشمنی دیرینه دو رقیب اصلی آقای کسنجیان و خانم رتانسی هر دو آنها برای اینکه آب به آسیاب دشمن نریخته باشند از اعضای خود خواستند که رای دوم خود را به علی احساسی بدهند. با استناد به این مثل که: «ز هر طرف که شود کشته، سود اسلام است!» دعوای آن دو نزدیک بود به شدت به نفع ما تمام شود چرا که رای دوم هر دو دسته به ما رفت و ما اگر تنها صد تا صدو چهل نفر بیشتر رای دهنده داشتیم نتیجه در کل به نفع ما تمام می شد.
... هر چه بود گذشت، پاول جاکوبللی؛ رهبر ستاد انتخاباتی و دوست علی احساسی می‌گفت: «اتفاقی که امروز در بین ایرانیان افتاد، سی سال پیش بین ایتالیایی‌ها افتاده بود.»
عده‌ای تلاش خود را کردند و تصور نمی کنم کسانی که به بهترین قصد تلاش می کنند هیچ‌گاه پشیمان باشند و فتح بابی شد برای عده که به هر دلیل این بار نتوانستند تلاش کنند.
تا شروعی باشد برای فعالیت های وسیع تر این جامعه مهاجر تازه شکل گرفته‌ی نوپا.
تنها دست مریزادی می‌ماند به این وکیل جوان ایرانی-کانادایی، علی احساسی، و شجاعتی که به قدم گذاشتن در راه متحد کردن جمع ایرانیان ساکن تورنتو گذاشت.
کتابِ خاطراتِ فرح پهلوی (دیبا) بالاخره در آستانه‌ی شروعِ بیست و پنچ‌مین سالِ تبعید منتشر شد. این کتاب که بیش از ۴۰۰ صفحه در بر دارد تاکنون به زبان‌های فرانسوی، فارسی و انگلیسی منتشر شده است. نسخه‌ی فارسیِ آن «کهن دیارا» و نسخه‌ی انگلیسی که از نسخه‌ی فرانسوی ترجمه شده است «» نام دارد.
مقدمه‌ی کتاب به طرحِ لحظاتِ ترکِ وطن در ژانویه‌ی ۱۹۷۹ می‌پردازد و پس از آن، کتاب به ۵بخش تقسیم گشته که هر کدام به دوره‌ای از زندگیِ آخرین ملکه‌ی ایران می‌پردازد. بخشِ اول از دورانِ کودکیِ نگارنده شروع شده و تا جوانی و نهایتاً نامزدیِ او با محمد رضا شاه جلو می‌رود. بخشِ دوم به دورانِ پس از ازدواج، و خدماتِ فرهنگی و اجتماعیِ شه‌بانو می‌پردازد. از دهکده‌ای برای جذامی‌های بهبود یافته گرفته تا کانونِ پرورشِ فکریِ کودکان و نوجوانان، موزه‌ی هنرهای معاصر، رسیدگی به وضع کودکانِ یتیم و غیره همه در این بخش آمده است. بخشِ سوم با اطلاعِ فرح از بیماریِ شاه در سالِ ۱۹۷۷ شروع شده و پس از مختصر رسیدگی به مبارزاتِ انقلاب، تا لحظه‌ی ترکِ وطن پیش می‌رود. بخشِ چهار به زندگی یا آوارگیِ شاهنشاه و شه‌بانو در تبعید می‌گذرد که نهایتاً با درگذشتِ شاه به پایان می‌رسد و بخشِ آخر به دوره‌ی پس از فوتِ شاه می‌پردازد. در پایان بعدالتحریری چند صفحه‌ای و بسیار تندی آمده که از نظرِ لحن با کلِ متنِ کتاب در تناقض است. در این چند صفحه‌ی پایانی شه‌بانو به لیست کردنِ جنایاتِ رژیمِ آخوندی می‌پردازد و این‌که اکنون وقتِ آن است که برخیزیم و....
آن‌جا که می‌گوید از انگیزه‌های اصلی‌اش در نوشتنِ کتاب، دو نوه‌ی کوچکش بوده‌اند، بسیار راست می‌گوید. سخت بتوان گفت در متن دروغ یافت می‌شود، ولی بدونِ شک هر آن‌چه نویسنده می‌دانسته نیز گفته نشده است. برای یک ایرانیِ حتی از نسلِ اولِ بعد از انقلاب، کتاب به سختی ارزشِ تاریخی دارد، چرا که همان می‌گوید که از پدرانمان شنیده‌ایم، گیرم آب‌بسته‌تر.
شاید بگویند کتاب را می‌توان به عنوانِ «آن‌چه از دیدِ فرحِ آن‌روزگار دیده می‌شده» قبول کرد، اما با اندکی نگاه این امکان به کل رد می‌شود که تاکیدها و تکرارها در متن همه نشان از آن دارند که نویسنده تمامِ مدت به فکرِ اعلامِ وفاداریِ (بخوانید: قدرشناسیِ) خود نسبت به شاه، و درست جلوه دادنِ هر آن‌چه خود و همسرَش انجام داده‌اند می‌باشد. تا آن‌جا که از قدرنشناس شمردنِ کلِ ملتِ ایران نیز مضایقه نمی‌فرماید. یا آن‌قدر در تملق‌گویی از خود و همسرش غرق می‌شود که برای خواننده‌ی ناآشنا، وقوعِ انقلاب بسیار تصادفی و غیرِ منتظره می‌نماید. آن‌چه بیشتر به عنوانِ مخالفانِ شاهنشاهی نشان داده می‌شود «چپِ افراطی» است و به جز مختصر اشاراتی، کلِ جریانِ آخوندها تنها از سال ۱۹۷۷ به بعد مطرح می‌شود. در این مورد البته بعید نیست که واقعا آن‌چه از دیدِ خاندانِ سلطنت دیده می‌شده به همین حد ساده بوده باشد. در ضمن، به یاد دارد که در این ۴۰۰ صفحه می‌باید از تمامِ کسانی که زمانی به همسرش خدمت کرده‌اند یادی بکند، و از ایشان که خود را نفروختند تشکر کند. عجیب نیست که نامِ فروغ و سهراب را به عنوانِ شاعرانِ محبوبِ نویسنده، و تناولی و دیگران را به عنوانِ هنرمندانی که در افتتاحِ موزه کمک کرده‌اند، و کیارستمی را به عنوانِ کسی که سینما را اول بار در کلاس‌های کانونِ پرورشِ فکری شروع کرد می‌بینید، ولی نامی از زندانیانی چون شاملو و گلشیری و کلا این نسل پیدا نمی‌کنید.
فرح پهلوی که همسرِ خود را بخشاینده‌ترین حکم‌رانِ آن سرزمین نقاشی می‌کند، سخنی از زندانیانِ سیاسی به میان نمی‌آورد، گویی زندانی در کار نیست و نه زندانیی. اندک دستگیری‌هایی که عنوان می‌کند، به ندانم‌کاری‌های ساواک واگذار می‌کند که با دخالتِ وی یا همسرش به آزادی انجامیده‌اند. تنها در یک جمله است که می‌گوید: «... اگر آنچه آن‌ها [روزنامه‌های غربی] می‌گفتند درست بود، هنوز بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ از مخالفانِ شاه در زندان‌ها بودند. واقعیت این است که: هیچ‌وقت بیش از ۳٬۱۶۴ زندانیِ سیاسی نداشتیم. در نوامبرِ ۱۹۷۸ فقط ۳۰۰ نفر بودند، که همه سابقه‌ی جنایی داشتند.» بله، ۳۱۶۴ در مقابلِ ۱۰۰٬۰۰۰ قابلِ صرف‌نظر است، اما به تنهایی؟ گمان نکنم. جمله به گونه‌ای نوشته شده است که روشن نیست در مقطعی از زمان ۳۱۶۴ زندانی بوده‌اند، یا در کلِ سال‌های سلطنت با هم! در این زمینه البته باید به نسخه‌ی فارسی نیز مراجعه کنم، ولی حتی اگر در آن نسخه روشن باشد، در نسخه‌ی انگلیسی چنین ابهامی به عمد یا سهو، وجود دارد.
وقتی کتاب را نه به عنوانِ سندی تاریخی، که به عنوانِ رمان بخوانید، قابلِ قبول‌تر می‌شود. حداقل غلوهای موجود کمتر جلوه می‌کنند. برای مثال، شه‌بانو تعدادِ نامه‌های دریافتیِ دفترِ خود را در حوالیِ دهه‌ی ۱۹۶۰ به طورِ متوسط در هر ماه ۸۰٬۰۰۰ بیان می‌کند، که با یک حسابِ ساده می‌شود در هر ماه، از هر ۳۰۰ نفر ایرانی یک نفرشان به ایشان نامه می‌نوشته. اضافه کنید به آن درصدِ سوادآموخته‌گان را که در آن سال‌ها بیش از ۵۰٪ نبود. حال خود در موردِ صحتِ مدعا تصمیم بگیرید. در همین راستای رمان بودنِ کتاب است که به قولِ عباسِ میلانی، بسیاری از [اندک] حقایقِ پرارزشِ کتاب در پانویس‌ها پیدا می‌شوند. برای مثال در یک پانویس است که متوجه می‌شویم که در طولِ هشت سال بیماریِ تحتِ درمان و یک سال و نیم تبعید، شاه نهایتاً بدونِ وصیت‌نامه دنیا را ترک می‌کند و فرح است که وصیت‌نامه‌ی شاه را برای مردمِ ایران می‌نویسد!
آن‌چه بدونِ شک تازه و ارزشمند است زندگیِ کوتاهِ شاه در تبعید است که تا کنون به این دقت بررسی نشده بود. در همین زمینه است که سیرِ بیماریِ شاه، به لطفِ نامه‌ی فراوانِ یکی از اعضای تیمِ پزشکی، به تفصیل دنبال شده است.
در نهایت آن چه چندان غیرِ منتظره نیست، کوتاهیِ بخشِ پایانی و به عبارتی پایانِ کتاب با پایانِ عمرِ شاه است. اگر چه در همین کوتاه، فرح پهلوی جلوه‌ای از خود و فرزندش، «شاهِ فعلی»، به تصویر می‌کشد که گویی از ۱۹۸۰ تا به امروز همواره کلیه‌ی نیروهای مخالفِ رژیمِ آخوندی را رهبری کرده‌اند و می‌کنند، که برای خواننده‌ی ایرانی نیازی به توضیح ندارد.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
چهارشنبه‌سوری، تورنتو (نیلوفر ا.): مهمانیِ سالِ نو، تورنتو (احسان ف.): مهمانیِ سالِ نو، تورنتو (بابک ر.): نمایش‌گاهِ سالِ نو، واترلو (وحید ه‍.): میزِ سالِ نو، دانش‌گاهِ تورنتو (بهداد ا.):
(برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید)
کتابِ فارسیِ اولِ دبستان را همگی به خاطر دارید. این کتابِ ساده و قدیمی از آن جهت ارزشی خاص می‌یابد که مرجعِ رسمیِ آموزشِ زبانِ فارسی، و در نتیجه به نوعی غیرِ مستقیم، مرجعِ زبانِ فارسی می‌باشد. یا به عبارتِ دیگر، نام‌ش در کنارِ تألیفاتِ «فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی» قرار می‌گیرد. این نوشتار مروری‌ست به تغییراتی که در چند سالِ اخیر در این مرجع به وجود آمده است.
آن‌چه به ما آموزیده می‌شد، روشی بود معروف به روشِ باغچه‌بان. شاید دو سه سالِ اخیر نیز شنیده باشید که در کتابِ اولِ دبستان هم از «یِ اضافه» استفاده کرده‌اند، مانندِ «خانه‌ی» در مقابلِ «خانهء»، که این کار از جانبِ هنوز‌فسیل‌نشدگان بسیار پسندیده محسوب می‌شود، و آخرین سنگرِ ما در بحث با عواملِ تصمیم‌گیرنده [در ایران] (که کم نیز نیستند) این است که بگوییم: «در کتاب‌های دبستان نیز هم‌اکنون این‌گونه می‌نویسند....»
متنِ زیر در مقدمه‌ی کتابِ فارسیِ اولِ دبستانِ سال ۱۳۷۹ دیده می‌شود (با حفظ رسم‌الخط، ولی حذف تشدید و تنوین):
سخنی با همکار گرامی کتاب فارسی اول ابتدایی، امسال با تغییراتی در برخی درس‌ها و نیز در رسم‌الخط به چاپ رسیده است. تقاضا دارد پیش از تدریس کتاب به نکات زیر دقیقا توجه فرمایید: در لوحه‌ها و تصاویر کتاب تغییراتی ایجاد شده است. متن چند درس کتاب کاملا تغییر کرده است. در رسم الخط کتاب «ی» میانجی به جای «ء» به صورت کامل «ی» نوشته می‌شود. «ها» ی جمع نیز جدا نوشته می‌شود. شعر نوبهاری زیبا از... همکاران گرامی به‌جای شعر... سال آینده کتاب فارسی سال اول ابتدایی تالیف جدید خواهد داشت. در کتاب جدید خط کتاب نیز تغییر خواهد کرد و خط نسخ چاپی جای‌گزین آن خواهد شد.
دفتر برنامه‌ریزی و تالیف کتاب‌های درسی
با نگاهی به کتاب متوجهِ حضورِ چنین ترکیب‌هایی (با این ظواهر) می‌شوم: خوش‌حال، خانه‌ی (ص ۷۹)، باغبان، آبیاری، سم‌پاشی (ص ۸۰)، دستشان (ص ۸۱)، آن‌ها (ص ۸۲)، یک‌دیگر (ص ۸۵). قسمت‌هایی از کتاب به جهتِ شکل داده به عقایدِ کودکان باز‌نویسی شده‌است که این بخش‌ها را می‌توان از روی مطلب‌شان (نماز، اذان، مسجد،...)، یا قلمِ بسیار بد و اندازه‌ی متفاوت‌شان تشخیص داد (مثال: ص ۸۵).
اما آن‌چه مرا به چنین مطالعه‌ای واداشت مشاهده‌ی کتابِ فارسیِ اولِ دبستانِ سال ۱۳۸۱ بود (که گویی تالیفِ ۱۳۸۰ می‌باشد). این کتاب که به دو بخشِ «بخوانیم» و «بنویسیم» تقسیم شده است، سعی دارد در سال اول راهی را بپیماید که در زمانِ ما قریب به سه سال به طول می‌انجامید. قسمتی از مقدمه را که در حوصله‌ی بحث است می‌آورم:
مقدمهخدا را سپاس که توفیق‌مان داد تا در پی تشکیل شورای برنامه‌ریزی آموزش زبان فارسی، کار تهیه و تولید کتاب فارسی (بخوانیم و بنویسیم) و مواد کمک آموزشی را به انجام و فرجام برسانیم. امیدواریم که ره‌آورد آموزش این کتاب‌ها، بهبود، رشد و اعتلای آموزش باشد و همت بلند و تلاش شما معلمان ارجمند و سخت‌کوش افق‌های تازه و روشنی را فراروی نسل دانش‌آور ما بگشاید.
معلم عزیز و گرامی!
دو سال اخیر برای گروه زبان و ادبیات فارسی دفتر برتانه‌ریزی و تالیف کتاب‌های درسی پربرکت و نویدبخش بود؛ در طی این دو سال کتاب حاضر مورد اجرای آزمایشی قرار گرفت و همت بلند همکاران محترم مجری طرح آزمایشی در بسیاری از زمینه‌ها از قبیل طراحی، قطع کتاب، اشمال‌های چاپی، پرسش‌ها و تمرین‌ها و تعدیل محتوا به کمک مولفان و برنامه‌ریزان آمد و حاصل کار که اینک پیش روی شماست از صافی اندیشه و نظر این بزرگواران گذشت و پیراسته گشت. ضمن تشکر از این همکاران محترم توجه شما را به نکات زیر جلب می‌نماید: در کتاب بخوانیم به روی‌کرد کلی و در کتاب بنویسیم به روی‌کرد تحلیلی و در بعضی از بخش‌های هر دو کتاب به هر دو روی‌کرد توجه شده است. در این کتاب‌ها به هر چهار مهارت زبانی (گوش دادن، سخن گفتن، خواندن و نوشتن) به یک میزان توجه شده است و به همین دلیل کتاب فارسی شامل دو کتاب بخوانیم و بنویسیم است. باتوجه به این که تمرین رونویسی برای خط تحریری در کتاب بنویسیم پیش‌بینی شده است، نیازی به تهیه‌ی دفتر مشق یا دادن مشق اضافی به دانش‌آموزان نیست؛ جز در موارد خاص با تشخیص معلم. به منظور کمک به تقویت خط دانش‌آموزان و توانایی خوانانویسی توسط آنان از دو خط در این کتاب‌ها استفاده شده است؛ یکی خط خواندن و دیگری خط نوشتن. خط خواندن همان خطی است که بسیاری از کتاب‌های کودکان به آن خط چاپ می‌شود و خط نوشتن خطی است که متون درس‌ها به آن خط نوشته شده‌است. برای نوشتن خط تحریری نیازی به آموزش جداگانه نیست بلکه مبنا تمرین نظری و عملی دانش‌آموز و به عبارت بهتر نسخه‌برداری از روی کتاب است. بنابراین ضرورتی برای برگزاری کلاس آموزش خط نیست....
آن‌چه با نگاهی مختصر به این دو کتاب دست‌گیرم شد آن است که کتابِ اول، «بخوانیم»، قرار است نقشِ روزنامه را در دوره‌ی ما بازی کند، یعنی کمک کند تا دانش‌آموز (کودک) با ظاهرِ خط و کلمات آشنا شود، و البته کم‌کم با خواندنِ آن. برای مثال وقتی در درسِ اول «آ» درس داده می‌شود، کلماتِ آب، دریا، و آبی به عنوان مثال می‌آیند، در حالی که در روشِ قبلی، در هر لحظه فقط از کلماتی نام برده می‌شد که تمامِ حروف‌شان درس داده شده بود. کتابِ «بخوانیم» نیز همان‌گونه که در مقدمه‌ی کتاب گفته شده است، نقشِ دفترِ مشق را دارد، اما نکته‌ی بسیار عجیب و بد آن است که برای نوشتن از خطی (که خود تحریری می‌نامد) استفاده کرده است که آشی‌ست بین نستعلیق و نسخ و آن‌چه تمامِ ما ایرانی‌های بد‌خط می‌نویسیم. باید اعتراف کنم در کلاس اول کشیدن دایره برایم آسان نبود، حال چگونه قرار است کودکان این منحنی‌ها را بیاموزند، نمی‌دانم.
در صفحه‌ی ۸۶، تشدید در عبارت «آبیّ و شادابی» خودنمایی می‌کند. در این صفحه می‌توان به وضوح وضعِ بد قلمِ به کار برده شده را دید. در صفحه‌ی ۹۵، عباراتِ «پشت‌شان»، «حَرِکت»، و «خانه به دوش» دیده می‌شوند، که البته عبارتِ آخر با فاصله در میان بخش‌هایش نوشته شده است. از همین دست است «هفت ساله» در صفحه‌ی ۱۰۷، و «کم کم» در صفحه‌ی ۱۱۶. از مشکلاتِ دیگر، پر کردن کتاب از ارجاعات متنی و تصویری به مسجد و نماز و... است، که مثال آن را در صفحه‌ی ۹۸ می‌بینید. در صفحه‌ی ‍۱۰۰ «راه‌پیمایی» دیده می‌شود. از نکاتِ قابلِ تحسینِ کتاب، گذاشتنِ نیم‌فاصله‌ای مناسب در مکان‌های لازم است، نیم‌فاصله‌ای که نه چندان کم است که درهم‌رفتگیِ حروف اذیت کند، نه چندان زیاد که با فاصله‌ی کامل اشتباه شود. مثال آن را می‌توانید در «لاک‌پشت» در صفحه‌ی ۱۰۵ ببینید. طبیعی است که در صفحه‌ی ۱۱۰، «کوچکم» همین گونه نوشته شود. صفحه‌ی ‍۱۱۶ با این جمله می‌آغازد: «هر سال چهار فصل دارد؛ بهار، تابستان، پاییز، زمستان.». به نظر می‌رسد منظور «:» بوده است و به اشتباه «؛» خورده است، اما اگر چنین نباشد، استفاده از نقطه‌ویرگول در این کتاب، و استفاده‌ی نابجایش در این‌جا، هر دو اشتباه می‌باشند.
گذشته از کوتاهی‌ها و کم‌توجهی‌هایی که گفته شد، شلوغ شدن بیش از حد صفحات، تقسیم آن‌ها به چند جعبه، پانویس، و... در مقابل سادگیِ قابل تحسینِ کتابِ قبلی، بسیار آزاردهنده است. برای مثال دو شکلِ نخستینِ این نوشته را با هم مقایسه کنید. هم‌چنین رسم‌الخطی که از سالِ ۱۳۷۹ در کتاب جاری است، با آخرین شیوه‌نامه‌ی فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی تا به این روز که در این زمینه تصمیم‌گیرنده است، مطابقت ندارد (حداقل در موردِ «ی» ِ اضافه). البته این مورد خوش‌حال کننده است، چون رسم‌الخطِ کتاب بر من پسندیده‌تر است، و حتم دارم در آینده جای دارد: چه پسندیده‌تر که کودکان‌مان به شیوه‌ی نیکوتر آموزش ببینند. از نکاتِ جالبِ دیگر عدمِ اشتراکِ حتی یک نفر در بینِ مولفینِ کتابِ قدیم و کتاب‌های جدید می‌باشد. به یاد داشته باشید که حجمِ دو کتابِ جدید روی هم ۲۵۸ صفحه است! در مقابل ‍۱۱۰ صفحه در کتاب قدیم.
از تغییرات داده شده پیش‌بینی می‌شود که یادگیریِ کتاب جدید، و در نتیجه خطِ فارسی، در کلاسِ اول بسیار سخت‌تر از قبل شده باشد، که نظرِ چند معلمی که با ایشان صحبت کرده‌ام نیز چنین بوده است. اما همگی معتقدند وقتی کودک با این شیوه خط را آموزید، به راحتی می‌تواند نوشته‌های نستعلیق و حتی شکسته‌نستعلیق را نیز بخواند!
در پایان، امیدوارم این حرکت شروعِ استفاده‌ی گسترده از خطی زشت و بی‌هویت مابینِ نسخ و نستعلیق، مانند آن‌چه در پاکستان و چند کشورِ عربی استفاده می‌شود نباشد. در پایان باید بگویم که حضورِ نام دکتر «فردوس حاجیان» وادارم می‌کند کمی در نظرم تامل کنم. آشنایی من با حاجیان برمی‌گردد به سال ۱۳۷۰. در آن زمان ایشان معلمی بسیار باهوش، باذوق، و خلاق بود که روش‌های آموزشی‌اش بسیار بدیع و کارا می‌نمود. ترسم از آن است که آموزگارِ باهوش، قدرتِ آموزشِ شاگرد را کمی بیش از آن‌چه هست برآورد کرده باشد.
سال‌ها پیش نقل قولی خواندم از سینماگری که تعریف جالبی از سینما ارایه کرده بود: «یک فیلم تشکیل شده از چیز‌هایی که بیرون از فریم هستند و دوربین نشان‌شان نمی‌دهد.» این تعریف زیبا را به عقیده‌ی من می‌توان در بسیاری از اشعار ژاپنی نیز جست. بسیاری از اشعار ژاپنی به دلیل کوتاهی و ایجاز که ماهیت اصلی‌شان است از این تکنیک بهره می‌جویند، فضایی خلق می‌کنند و آن چیزی که این فضا به خاطر آن خلق شده را حذف می‌کنند. در اینجا مثالی می‌آورم:
«آنجا به نیزار
می‌نالد مرغی اندوهگین
گویی یاد می‌آورد چیزی را
که بهتر بود فراموش می‌شد.»
ناگفته‌ی این شعر تکان‌دهنده آن چیزی است «که بهتر بود فراموش شود». گویی شاعر با همین شعر کوتاه تماس ما را با این مرغ اندوهگین قطع می‌کند و ما را محکوم می‌کند به شنیدن این ناله‌ی دردناک که حکایت از دردها و زخم‌هایی دارد که شاید ما سعی کرده‌ایم فراموش‌شان کنیم. در شعر دیگری که می‌خواهم اینجا بیاورم، بخش ناگفته‌ی شعر بسیار ظریف‌تر است:
«بهتر بود می‌خوابیدم و خواب می‌دیدم
تا بیدار و منتظر
نظاره‌گر گذر شب باشم و
فرو نشستن این ماه دیر گذر.»
بر این باورم که شاعر این شعر را در جواب این سوال سروده: «آیا بهتر نبود دیشب می‌خوابیدی و خواب می‌دیدی تا بیدار و منتظر، نظاره‌گر گذر شب و ماه دیر گذر باشی؟» در این صورت همان ناگفته‌ها در سوال آفریننده‌ی این شعر نیز تکرار شده است. اهمیت بخش ناگفته‌ی شعر آن است که در عین حال که کل شعر حول و حوش این ناگفته شکل گرفته، در اصل هیچ اهمیتی هم نداشته و برای همین در شعر حضور ندارد. اهمیتی نداشته که حالا چرا شاعر نتوانسته به خواب برود و تمام شب انتظار کشیده، بلکه نکته‌ی مهم این است که انسانی به هر دلیل، درست یا غلط، شبی را با بی‌قراری سر کرده. با این که می‌دانسته که بهتر است بخوابد و دل به رویا سپارد. او با چشمان خویش لحظه به لحظه گذر شب را نگریسته و گویی با نگاه قدرتمند خویش خورشید را جایگزین ماه کرده است.
شاید بزرگترین شاخص شعری موجز و به ظاهر ساده، چند وجهی بودن آن باشد. شاعر از تجربه‌ای ساده و مشترک به گونه‌ای موجز و اسرارآمیز سخن می‌گوید که انسان‌هایی با دیدگاه‌ها و روحیات متفاوت می‌توانند خود را در آن پیدا کنند. بخش ناگفته‌ی این شعر است که به آن حالتی همگانی‌تر می‌دهد. اینجا شاید بد نباشد اشاره‌ای بکنم به سوا‌ل‌های بی‌شماری که از دل این ناگفته‌ها تراوش می‌کند.
«شاهکار می‌نویسد شوهر
و زن
خیاطی همسایگان را می‌کند.»
شاعر با پرهیز از تحلیل و پرداختن به جزئیات، دو عامل یک زندگی زناشویی را به هم وصل می‌کند. اول این‌که شوهر به ظاهر نویسنده‌ای نابغه و با استعداد است. او کارش خلق آثار شاهکار است که به کار آیندگان آید. فقط شاعر است که این را می‌داند وگرنه او آثارش را فروخته بود و دیگر زنش مجبور نبود خیاطی همسایگان را کند تا خرج خانه را در آورد. آیا خلق یک اثر شاهکار ارزش این را دارد که همسر نویسنده عمرش را به سختی با یک چرخ خیاطی بگذراند؟ شاعر با نپرداختن به مسایل پیرامون زندگی این زوج، سوال مهمی را مطرح می‌کند و آن این است که آیا باید در راه هنر همه چیز وقف شود یا نه؟ او این سوال را به زیباترین شکل ممکن طرح می‌کند و شاید یکی از رسالت‌های شعر همین باشد که سوالات اساسی را از حالت خشک و خشن‌شان در آورد و به گونه‌ای کنایه‌آمیز و دوستانه توجه خواننده را به این پرسش‌ها جلب کند. در واقع شاعر از دیدگاه پنجره‌ی زیباشناسی به این سوال‌های قابل توجه می‌نگرد. آنچه فیلسوف‌ها کمتر و در بعضی از موارد اصلا انجام نمی‌دهند.
«حالا که کودکی دارد،
از پیانوی خود راضی نیست
زن.»
از انجمن‌ها چه خبر:
انتخابات سالیانه‌ی اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه‌ تورنتو روز پنج‌شنبه اول آوریل برگزار شد و افراد زیر برگزیده شدند.
طهورا طباطبایی: دبیر، سیاوش بلورانی: معاون دبیر، الهام ذوالقدر: خزانه‌دار، روزبه ترمه‌ای و اشکان مبینی: امور ورزشی، آرمیتا آذری: سخنگو، نیما نخعی و پیام: مشاور، احسان فروغی و مهدی لطفی‌نژاد: امور تبلیغات، نگار: منشی.
روز شنبه ۳ آوریل در جلسه‌ی هفتگی آگورا اساسنامه‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو مورد بحث و تجدید نظر قرار گرفت.
گروه نگاه که از حدود یک سال پیش در دانشگاه تورنتو فعالیت می‌کرد، در تاریخ ۱۴ آوریل در دانشگاه ثبت شد و از این پس می‌تواند از منابع دانشگاه استفاده کند.
در انتخابات ((دانشگاه تورنتو سام رحیمی به‌عنوان برگزیده شد.
گردهمایی انجمن دانش‌آموختگان دانشگاه صنعتی شریف، شاخه‌ی تورنتو در روز جمعه ۳۰ آوریل در هتل شرایتون برگزار شد. در این گردهمایی دکتر فریدون ه‍ژبری دبیر انجمن دانشگاه صنعتی شریف در مورد فعالیت‌های این انجمن صحبت کرد.
از سخنرانی چه خبر:
در جلسات گروه نگاه در روز ۲ آوریل آقای علیرضا حقیقی پیرامون «بحران گروگانگیری در سفارت آمریکا در ایران و تبعات آن» و در روز ۳۰ آوریل آقای دکتر پیرامون «خانواده‌ی زبان‌های اروپایی» صحبت کردند.
به همت مرکز مطالعات بهایی دانشگاه یورک، در روز ۴ آوریل آقای فریبرز صهبا سخنرانی‌ای با عنوان: ارائه کردند.
در جلسات هفتگی آگورا در روز ۱۰ آوریل آقای استاد علیجان‌پور پیرامون «آثار مینیاتور ایرانی»، در روز ۱۷ آوریل آقای امیر حسن‌پور، استاد دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی دانشگاه تورنتو پیرامون «قومیت ایرانی» و در روز ۲۴ آوریل خانم مهناز افخمی پیرامون «دولت، جامعه، و جنبش زنان در ایران» صحبت کردند.
دیگر چه خبر:
آثار نقاشی نسرین خسروی در طبقه‌ی همکف کتابخانه‌ی ربارتز تا روز ۱۵ آوریل به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه‌ تورنتو برپا شد.
کانون مهندس (انجمن کانادایی مهندسین و آرشیتکتهای ایرانی)، به سه نفر از دانشجویان ممتاز دانشکده‌ی مهندسی دانشگاه تورنتو کمک هزینه‌ی تحصیلی به مبلغ هر نفر پانصد‌ دلار اهدا کرد. این دانشجویان عبارتند از
تینا طهمورث زاده، دانشجوی سال دوم رشته‌ی برق
آذرسونا سعیدی، دانشجوی سال سوم رشته‌ی مهندسی شیمی
بردیا امیرچوپانی، دانشجوی سال اول رشته‌ی متالوژی
از سیاست چه خبر:
روزنامه‌ی مقاله‌ای با عنوان پیرامون انتخابات حزب لیبرال در منطقه‌ی دان ولی‌ایست که آقای علی احساسی نیز در آن کاندید شده بودند، منتشر کرد.
از آینده چه خبر:
روز شنبه ا ماه مه در جلسه‌ی هفتگی آگورا تغییرات پیشنهادی در اساسنامه‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو به بررسی نهایی گذاشته می‌شود. اساسنامه‌ی فعلی و اساسنامه‌ی پیشنهادی را می‌توانید در وب‌سایت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو ببینید.
مراسم روز جهانی آزادی مطبوعات با تاکید بر خاورمیانه روز ۳ مه در دانشگاه تورنتو برگزار خواهد شد. در این مراسم آقای نیک‌آهنگ کوثر نیز سخنرانی خواهند داشت.
خانم شیرین عبادی، برنده‌ی جایزه صلح نوبل، روز ۷ ماه مه در مراسمی، مدرک دکترای‌ افتخاری از دانشگاه تورنتو دریافت خواهند کرد و در روز ۸ مه در جلسه‌ی بحثی با عنوان «آیا حقوق بشر جهانی‌ست؟» شرکت خواهند کرد.
برای نخستین بار، اتحادیه‌ی دانش‌جویان دانشگاه تورنتو در روز ۷ مه جشن پایان سال تحصیلی () برگزار می‌کند.
انتخابات عمومی سالیانه‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو روز شنبه ۸ مه برگزار خواهد شد.
دل نازک شده بود. این را همان‌وقت فهمیده بود که با دیدن مادرش روی تخت بیمارستان با حال نزار، زیر گریه زده بود و از اتاق بیرون رفته بود. بیرون بوی بید مجنون که انگار دیگر خیلی دیوانه نبود با سیگارش مسابقه گذاشته بود. نمی‌دانست، یادش نمی‌آمد چند تا سیگار پشت سرهم کشیده بود. خسته روی نیمکتی نشست. از بیمارستان‌ها متنفر بود. آن‌جا که حکم پایان کسی را با چند خط کج و معوج روی دستگاه نشان می‌دادند. یک دفتر بسته می‌شد و پزشک آرام می‌گفت: «دیگه نمی‌شه کاری کرد.» هیچ‌وقت نمی‌شد که کاری کرد. همیشه کمیت، کمیت، کمیت... همیشه کمیت کار یک جایی لنگ می‌زد. دنیا هیچ‌وقت آن‌طور نبود که او می‌خواست.
- «حالا دیگه هر ننه قمری می‌خواد یه چیزی در بیاره که واسه چاپ بفرسته به ما. همه‌شون شاش دارن زودتر کارشون چاپ بشه، انگار می‌خوان یه شاهکار ادبی رو عرضه کنن. فکر می‌کنن اعضای آکادمی نوبل، جایزه به دست پشت در انتشاراتی واستادن که جایزه‌شون رو تقدیم‌شون کنن. البته داود جون منظورم اصلا تو نیستی. از رو رفاقتی که با بابات دارم، می‌دونم که آدم بااستعدادی هستی. اما فعلا دست و بالم خالیه. اگه بتونم ششصد، هفتصد تومن جور کنم، خودم کارتو چاپ می‌کنم. اما الان نه. خودم اصلا نمی‌تونم. شرمندتم.»
خسته بود. خسته از دروغ‌هایی که پشت هم تحویلش می‌دادند. خسته از نداشتن. از این که می‌نوشت اما کسی نبود که بخواند. بی‌پدر بود، یتیم. مادرش بزرگش کرده بود، با حقوق معلمی. با گچ خوردن و صبح‌های بوق سگ از خانه بیرون زدن و شب خانه برگشتن. همیشه مادرش از کار که می‌آمد یک گوشه می‌نشست، سیگار بهمن‌اش را روشن می‌کرد و خانه پر از بوی خستگی و پهن و توتون کهنه می‌شد. چیزی بود که از همان سال‌ها برایش مانده بود. این اعتقاد به ادامه تا آخرین لحظه، ساکت بودن و رفتن. از مادرش یاد گرفته بود که زندگی با همه‌ی کثافت بودنش، ارزش مکث کردن را داشت.
هوای بیرون راحتش کرده بود. حالا در مرور کارهایی که کرده بود، بغض را فرو داد. ساکت بود. دانشگاه که رفت ساکت‌تر شد. مادرش همیشه با خنده می‌گفت: «اسمتو می‌ذارم آقای سنگ، آقای دیوار.» آقای سنگ هیچ‌وقت بی‌موقع حرف نمی‌زد. آقای دیوار سیگار زیاد می‌کشید و مادرش که فهمید اصلا سرش داد نکشید. فقط گفت: «سیگار بده! اگه می‌تونی نکش.» شب‌ها تا دیروقت ستاره‌ها، تا آخرین لحظه‌ی ماه، بیدارش نگه می‌داشت. می‌خواند، می‌نوشت. صبح که خورشید آسمان را خون‌باران می‌کرد -خودش خون‌باران می‌کرد، بلد بود-، خسته و بی‌خواب می‌رفت به کلاس‌های دانشکده. دانشگاه به قول خودش، یکی از آن شاهکارهای بشری بود برای به کثافت کشیدن، برای تبلیغ جاکشی و حماقت. استادها ازخودراضی‌های احمقی بودند که پشت بی‌سوادی‌شان همیشه یک «من» بزرگ نشسته بود که فکر می‌کرد نبض جهان را در دست دارد: «آقای رضایی حواستون کجاست؟ چرا به درس گوش نمی‌دین؟ این تکه رو بخونین و ترجمه کنین.» حرف نمی‌زد. چیزی برای ترجمه نداشت. بعدها به یکی از دوستان هم‌دانشکده‌ایش گفت: «احساس می‌کنم ترجمه برای این استادها و بچه‌ها کفاره می‌خواهد. یک گناه بزرگ است. من جاکشی بلد نیستم.»
همه فکر می‌کردند مغرور است. از آن‌هایی که از دماغ فیل افتاده‌اند. اما سکوت او چیزی بین هراس و عدم تفاهم بود. وقتی زبان او چیزی غیر از زبان آدم‌ها بود، قواعدشان را نکبت‌ترین قوانین دنیا می‌دانست، سکوتش را حمل بر غرور می‌کردند. مادرش کاری به کارش نداشت. از وقتی خودش خرجش را با تدریس و کارت پخش کنی و گارسنی و ترجمه و پایان نوشتن برای این و آن در می‌آورد، مادرش خیالش راحت شده بود. مادرش نمی‌دانست که جاکشی می‌کند. درسش که تمام شد، شروع کرد به حریصانه نوشتن. هر روز ساعت‌ها می‌نشست و می‌نوشت. جاکشی می‌کرد. جاکشی بی‌جیره و مواجب. چیزی در نوشتن بود که آرامش جهان را به رخش می‌کشید. ادبیات محمل تنهایی و سکوتش شده بود. باید جایی خلا عدم ارتباط با دیگران را پر می‌کرد. گاهی احساس می‌کرد در صفحات کتاب‌ها غرق می‌شود. قلمش روی کاغذ به سرعت جنون می‌رفت و کسی جلودارش نبود. روز. شب. مادرش تشویقش کرد که برود پیش رحمانی - دوست پدرش. از همان هم‌رزم‌های قدیمی که با پدرش چند سالی هم‌سلولی بودند. پدرش در سلولی تنگ و تاریک از بی‌دارویی مرده بود. وقتی که خونش را بالا آورد تا دیگر چیزی برای عرضه به آرمان‌های مقدس گروهی مجنون نداشته باشد، در حسرت یک بار دیدن فرزندش جان کند. مادرش بارها این را گفته بود. این‌طور که نه البته. قاطی چند قطره اشک و هق‌هق و عصبیت و هزار چیز تکراری دیگر.
از انتشاراتی که آمد بیرون، نفس عمیقی کشید. کاری نداشت بکند. توی یک کافه بعد از فکر و خیال‌هایش چند لیوان چای سر کشید و سیگار کشید. آرام آرام رفت طرف خانه. کلید را که توی در انداخت، همسایه‌شان صدایش کرد: «آقا داود، مادرتون رو بردن بیمارستان. انگار باز قلبشون مشکل پیدا کرده.» مادرش قرص‌های صورتی می‌خورد، روزی سه تا. هر چند به قول خودش، وقتی این‌همه سیگار می‌کشید این قرص‌ها هیچ دردی از او دوا نمی‌کردند. آنقدر ساکت بود که حتی یادش نمی‌آمد یک بار به مادرش گفته باشد که سیگار نکشد. با آرامش راهروی بیمارستان را طی کرد. رفت توی اتاق. مادرش روی تخت دراز کشیده بود، اوضاع خوب نبود. دل نازک شده بود.
ترجمه: حامد حاتمی
وقتی پسرم «هری» به خدمتِ سربازی رفت این کشور یکی از بهترین کسانی را که می‌توانست میزِ پین‌بال را کج کند، از دست داد. به عنوان پدرش می‌فهمم که هری دیروز به دنیا نیامده، اما هر وقت به او نگاه می‌کنم حاضرم قسم بخورم که همه‌اش یک وقتی اوایلِ هفته‌ی پیش اتفاق افتاده. به خاطرِ همین می‌گویم که ارتش دارد یک «بابی پِتیت» دیگر پیدا می‌کند.
سال ۱۹۱۷ بابی پتیت همین ریخت و قیافه‌ای را داشت که هری امروز دارد. پتیت یک پسرِ لاغرِ اهلِ کرازبی در ایالتِ ورمانت بود که آن هم جایی در آمریکاست. بعضی از بچه‌های گروهان می‌گفتند پتیت سال‌های لطیفِ زندگیش را زیرِ درخت دراز می‌کشیده و صمغِ شیرینِ درختانِ افرایِ ورمانت روی پیشانیش می‌چکیده. یکی از رقاصه‌های آن گروهان، گروه‌بان «گروگن» بود. پسرهای گروهان همه جور فکری در موردِ اصلیتِ گروه‌بان می‌کردند؛ فکرهای خوب، حسابی، و قابل سانسور که من خیال ندارم با تکرارشان وقتتان را بگیرم.
روز اولی که پتیت واردِ گروهان شد، گروه‌بان داشت روشِ استفاده از اسلحه را آموزش می‌داد. پتیت روشِ زیرکانه و منحصربه‌فردی برای به‌کارگیریِ اسلحه‌ داشت. وقتی گروه‌بان داد زد «اسلحه به دوشِ راست!» بابی پتیت اسلحه به دوشِ چپ را انجام داد. وقتی گروه‌بان خواست در وضعیت حملِ اسلحه‌ قرار بگیریم، پتیت اسلحه به دست را انجام داد. این کار روشِ مطمئنی برای جلبِ توجه گروه‌بان بود، و او با لبخند به سوی پتیت آمد.
گروه‌بان گفت: «خوب، پسرِ ابله، تو چته؟»
پتیت خندید و خیلی خلاصه توضیح داد: «من یکمی گیج شدم.»
گروه‌بان پرسید: «اسمت چیه رفیق؟»
«بابی، بابی پتیت.»
گروه‌بان گفت: «خوب بابی، بابی صدات می‌کنم. من همیشه بچه‌ها رو با اسمِ کوچیکشون صدا می‌کنم. اونا هم همیشه منو مادر صدا می‌کنن. دُرُس مثه وقتی که خونه بودن.»
پتیت گفت: «عجب.»
بعد یک دفعه پرید. هر فتیله‌ای دو سر دارد: یکی که روشن می‌شود و یکی که به تی‌ان‌تی وصل می‌شود.
گروه‌بان داد زد: «گوش کن، پتیت! من این‌جا پنجمِ ابتدایی درس نمی‌دم. احمق! تو مثلاً تو ارتشی. قراره انقد بفهمی که دوتا شونه‌ی چپ نداری و اسلحه به دوش، اسلحه به دست نیس. تو چته؟ یه مثقال عقل تو اون کلٌت نیس؟»
پتیت جواب داد: «راه می‌اُفتم.»
روز بعد تمرینِ چادر زدن و بسته‌بندی داشتیم. وقتی گروه‌بان برای بازرسی پیدایش شد، معلوم شد پتیت به خودش زحمت نداده که میخ‌های چادر را کمی پایین‌تر از سطحِ زمین فرو کند. گروه‌بان هم که متوجه عیب چادر شده بود، با یک ضربه، کلِ کلبه‌ی کوچکِ کرباسیِ پتیت را نقش زمین کرد.
گروه‌بان دوستانه گفت: «پتیت، تو... بدونِ شک... احمق‌ترین... کودن‌ترین... بی‌عرضه‌ترین آدمی هستی که تا به حال دیدم. خُلی پتیت؟ چه مرگته؟ یه مثقال عقل تو اون کلٌت نیس؟»
پتیت جواب داد: «راه می‌اُفتم.»
بعد همه شروع کردن به بسته‌بندی. پتیت بسته‌ی خودش را مثلِ یک کهنه‌کار درست کرد - درست مثلِ یکی از آن «سربازهای آبی‌پوش». بعد گروه‌بان آمد که بازرسی کند. مایه‌ی سرگرمی‌اش بود که برای انجامِ وظیفه‌ی قانونیش پشتِ گروه راه برود و با یک چیزِ کوچکِ چماق مانند، یا با بازویش محکم به پشتِ هر بچه‌ننه‌ای بزند. سراغ بسته‌ی پتیت آمد. از جزئیاتِ ماجرا می‌گذرم. فقط می‌گویم که تقریبا همه چیز غیر از پنج تا مهره‌ی آخرِ پشتِ پتیت از هم جدا شد. صدایش زهره‌ی آدم را می‌برد. گروه‌بان به طرفِ پتیت آمد، به طرف آن‌چه که از او باقی‌مانده بود.
گروه‌بان گفت: «پتیت. من تو زندگیم آدمِ ابله زیاد دیدم. خیلی‌ زیاد، ولی تو پتیت، تو برا خودت تنهایی تو یک کلاسِ جدا هستی. چون‌که تو احمق‌ترینی!»
پتیت آن‌جا از ترس تکان نمی‌خورد.
بالاخره گفت: «راه می‌اُفتم.»
اولین روزِ تمرینِ نشانه‌گیری، شش‌نفر شش‌نفر درازکش به شش تا هدفِ مختلف شلیک می‌کردیم. گروه‌بان به افراد سر می‌زد تا موقعیتِ شلیکِ آن‌ها را بررسی کند.
«هی، پتیت. تو با کدوم چشِت نشونه می‌ری؟»
پتیت گفت: «نمی‌دونم. فکر کنم با چشمِ چپ.»
گروه‌بان فریاد کشید: «با چشِ راست نشونه بگیر. پتیت، تو داری بیست سال منو پیر می‌کنی. آخه تو چه مرگته؟ یه مثقال عقل تو اون کلٌت نیس؟»
این که چیزی نیست. وقتی تیر اندازی تمام شد و هدف‌ها را آوردند، همه با یک اتفاقِ بامزه غافل‌گیر شدند. پتیت همه‌ی تیر‌هایش را به هدفِ نفر سمتِ راستی‌ا‌ش زده بود.
گروه‌بان تقریباً سکته کرد. گفت: «پتیت، تو جات تو این ارتش نیست. تو شیش تا پا داری. شیش تا دست داری. بقیه فقط دو تا دارن!»
پتیت گفت: «راه می‌اُفتم.»
«دیگه این حرفو تکرار نکن وگرنه می‌کشمت. واقعا می‌کشمت، پتیت. چون ازت متنفرم. می‌شنوی؟ ازت متنفرم!»
پتیت گفت: «خدای من، بی شوخی؟».
گروه‌بان جواب داد: «بی شوخی برادر.»
پتیت جواب داد: «صبر کنی راه می‌افتم، حالا می‌بینی‌. بی شوخی. پسر من ارتشو دوست دارم. یک روزی یک کلنلی چیزی می‌شم. شوخی نمی‌کنم.»
طبیعتاً من به همسرم نگفتم که پسرمان هری من را به یاد باب پتیتِ سال ۱۹۱۷ می‌اندازد. ولی می‌اندازد. در واقع پسرمان هم با گروه‌بانش تو فورت ایراکیس دردسر داشته. به نظرِ همسرم، آن پادگانِ فورت ایراکیس یکی از سخت‌گیرترین و خشن‌ترین گروه‌بان‌های کشور را در آغوشش نگه‌داری می‌کند. همسرم معتقد است لازم نیست با سربازها این‌قدر سخت‌گیری کنند. البته نه این که هری شکایت کرده باشد. او ارتش را دوست دارد. فقط نمی‌تواند این گروه‌بان یکِ وحشتناک را خوشنود نگاه دارد. آن هم فقط به این خاطر است که هنوز راه نیافتاده.
و در مورد کلنلِ این هنگ. همسرِ من معتقد است که او اصلا به درد نمی‌خورد. تنها کاری که می‌کند این است که این‌طرف و آن‌طرف قدم می‌زند و مهم جلوه می‌کند. یک کلنل باید به سربازها کمک کند. مواظب باشد که آن گروه‌بان یکم از بچه‌ها سو استفاده نکند و به روحشان لطمه نزند. همسرم معتقد است یک کلنل باید کاری بیشتر از قدم زدن در محوطه انجام دهد.
راستش چند یکشنبه قبل بچه‌های پادگانِ فورت ایراکیس اولین رژه‌شان را برگزار کردند. من و همسرم در جای‌گاهِ ناظران ایستاده بودیم و همسرم با یک جیغ که چیزی نمانده بود کلاهِ من را ببرد، هری را در میان رژه‌روندگان پیدا کرد.
به همسرم گفتم: «با بقیه هم‌آهنگ نیست.»
گفت: «خوب حالا نمی‌خواد بگی.»
گفتم: «ولی با بقیه هم‌آهنگ نیست.»
«یه جوری می‌گی انگار جرمه. گفتم الان به خاطر این کار می‌کشنش. بیا! دوباره با بقیه هم‌آهنگ شد. فقط یک دقیقه هم‌آهنگ نبود.»
بعد، وقتی که رژه تمام شد و افراد مرخص شدند، گروه‌بان یکم گروگن به طرف ما آمد تا سلام کند. «از دیدن‌تان خوش‌وقتَم خانمِ پتیت»
خانم من با لبخند پاسخ داد: «هم‌چنین.»
پرسیدم: «فکر می‌کنید برای پسرمان جای امیدواری هست، گروه‌بان؟»
گروه‌بان جواب داد: «هیچ امیدی. هیچ امیدی، کلنل.».
نوروز، بزرگ‌ترین جشن ایرانیان از روزگار باستان تا به امروز و نیز نمایان‌ترین جشن‌های بهاری جهان به شمار می‌رود. نوروز و مهرگان دو جشن بزرگ طبیعی هستند که نخستین در آغاز بهار و دومی در آغاز پاییز است. در بزرگی و تقدس نوروز همین بس که در آغاز ماه فروردین است، ماه ویژه فروشی‌ها و روان‌های پاک درگذشتگان. نخستین روز آن با نام هُرمُزد (اهورامزدا) آغاز می‌شود و آن روز اول بهار، اعتدال بهاری، رستاخیز، و طلیعت زندگی مجدد در جهان است. از دیکر علل توجه بسیار به نوروز، هم‌زمانی جشن‌هایی چند است در زمانی کوتاه، چون پنجه کوچک، پنجه بزرگ، گاهنبار ششم، زادروز زردشت، ایام فروردگان و جشنِ سوری.
در پیدایش نوروز روایات تاریخی به تفصیل آمده است. ابوریحان بیرونی نوروز را به جمشید نسبت داده است و فردوسی موجب رواج و شهرت آن شده است. جمشید بس از برقرار ساختن نظام زندگی و عدل و داد، سر سال نو، روز هرمزد از فروردین ماه بر تخت نشست و مردم شادی کردند و آن روز را روزِ نو خواندند و از وی چنین تجدید خاطره‌ای به یادگار ماند.
جهان انجمن شد بران تخت او - شگفتی فرومانده از بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند - مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین - برآسود از رنج وز درد و کین
ابوریحان بیرونی در التفهیم گوید: «نوروز نخستین روز است از فروردین ماه، و از این جهت روز نو نام کردند، زیرا که پیشانی سال نو است.» منظور از پیشانی سال نو اینکه، نوروز دخول آفتاب است در برج حمل که مصادف است با آغاز اعتدال بهاری، چنان‌که آغاز پاییز یا اعتدال پاییزی، جشن مهرگان است و ایرانیان اعتدالین، آغاز بهار و پاییز را، برای جشن از دیر باز برگزیده بودند. البته ایرانیان در میانه‌ی تابستان و زمستان، یعنی در دو انقلاب تابستانی و زمستانی نیز عید داشتند یا مراسمی برگزار می‌گردند.
خیام در نوروزنامه آورده است که سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون ندانستند که آفتاب را دو دور بود، یکی آنک هر سیصد و شصت و بنج روز و ربعی از شبانه روز به اول دقیقه حمل بازآید، به همان وقت و روز که رفته بود، بدین دقیقه نتواند آمدن چه هر سال از مدت همی کم شود و چون جمشید آن روز را دریافت نوروز نام نهاد و جشن آیین آورد و بس از آن پادشاهان و دیکر مردمان بدو اقتدا کردند.
اگرچه نوروز از قدیم‌ترین جشن‌های ایرانیان است، اما در اوستا به روشنی از آن یاد نشده است. از دوران هخامنشیان و اشکانیان نیز سند مکتوبی درباره‌ی آن در دست نیست. از دوران ساسانیان است که در اخبار و حوادث، یاد این جشن بزرگ و مهرگان را می‌یابیم.
در دوره‌ی اسلامی نوروز را به سلیمان پیامبر نسبت داده‌اند و گفته‌اند که چون انگشتری وی ربوده شد، پادشاهی از دستش بیرون رفت و پس از چهل روز آن را بازیافت و فره پیشین به او بازگشت و پادشاهان نزد او رفتند و مرغان به او بازگشتند و ایرانیان گفتند «نوروز آمد».
به اعتقاد شیعیان نوروز، روزی است که حضرت علی (ع) به جانشینی حضرت محمد (ص) برگزیده شد و بر مسند خلافت نشست. در دهات مجاور اردبیل نیز مردم معتقدند که در نخستین روز سال نو، علی به امامت و ولایت برگزیده شد. در تاریخ از دو نوروز بزرگ و کوچک یاد شده است. نوروز بزرگ، روز ششم فروردین است که زادروز زردشت است. روز ششم فروردین، خرداد روز، از احترام و تقدس ویژه بهره‌مند بوده و بنابر رساله‌ی پهلوی «روز فروردین ماه خرداد»، حوادث بسیاری از آغاز خلقت در چنین روزی روی داده که بزرگ‌ترین آن‌ها تولد زردشت است.
از جمله آیین‌های نوروزی در قدیم، میر نوروزی یا کوسه برنشین بوده است. در این مراسم که یادآور جشن‌های کارناوالی امروز است، مردی کوسه را بر خری می‌نشاندند و به دستی بادزن و به دست دیکرش کلاغی می‌دادند. کوسه در کوچه و بازار خود را باد می‌زد و اشعاری نمادین می‌خواند و مردم به او سکه و دینار می‌دادند. این مراسم تا آخرین روز آغاز بهار ادامه می‌یافت و از آن بس هر گاه کسی وی را می‌دید به سختی کتک می‌زد. به نظر می‌رسد که میر نوروزی و کوسه برنشین دو اسم و سنت متفاوت بوده است. میر نوروزی فردی عامی بوده که او را تحت شرایطی بر می‌گزیدند و برای یک یا چند روز زمام امور شهر را به عهده‌اش می‌سپردند و تفریح می‌کردند.
از دیگر آیین‌های نوروزی در قدیم الایام، سرود کین سیاوش یا مراسم تعزیه و نوحه‌خوانی و سوگواری برای سیاوش بوده است که هر ساله در روز یادمان رخداد این حادثه، یعنی کشته شدن سیاوش برگزار می‌شده و در اغلب شهرهای ماوراءالنهر چنین مراسمی برگزار می‌شد و سوگواران در مجالسی که به این سبب برپا می‌شد، نوحه‌خوانی را با هم سرایی و هم آوایی برگزار می‌کردند. مدارک و اسناد به دست آمده نشانگر آن است که برخی از سوگواران با زدن به تن خود به یاد خون سیاوش، خون روان می‌کرده‌اند. این مراسم چندین روز ادامه می‌یافت و با رسم اهدای نذور به یاد آن جوان شهید و اطعام سوگواران همراه بوده است. شبیه شاهزاده سیاوش را در یک عماری و جایگاه قرار می‌دادند و آن را به حرکت در می‌آوردند. هیأت نوازندگان در کنار این تخت روان می‌نواختند و مشایعان و سوگواران، از زنان و مردان خود را می‌کوفتند و نوحه‌خوانی می‌کردند. الحان موسیقی، ویژه‌ی سوگنامه‌ها بوده است که با مراسم ویژه‌ای هم سرایی و هم خوانی می‌شده است.
در تاریخ بخارا، از آیینی که مغان و زردشتیان بر سر مزار سیاوش برگزار می‌کرده‌اند و نیز از اهدای قربانی در بامداد نوروز به نام وی یاد شده است. بنابراین تاریخ کهن، گور سیاوش در سده‌ی سوم هجری زیارتگاه بوده است: «سبب بنای قُهَندِز بخارا آن بود که سیاوش بن کیکاوس از بدر خویش بگریخت و از جیحون بگذشت و نزدیک افراسیاب آمد. افراسیاب او را بنواخت و دختر خویش را به زنی به وی داد. سیاوش خواست که از وی اثری ماند در این ولایت، بس این حصار بخارا بنا کرد و بیشتر آنجا می‌بود. میان وی و افراسیاب بدگویی کردند و افراسیاب او را بکشت و همان‌جا او را دفن کردند. مغان بخارا، بدین سبب آنجای را عزیز دارند و هر سال مردی از آنجا یکی خروس برد و بکشد بیش از برآمدن آفتاب روز نوروز. و مردمان بخارا را در کشتن سیاوش نوحه‌هاست. جنان که در همه‌ی ولایت‌ها معروف است و مطربان آن را سرود ساخته‌اند و می‌گویند و قوالان آن را گریستن مغان خوانند و این سخن زیادت از هزار سال است.»
در نوروز مراسمی برگزار می‌شده که بیانگر اعتقاد مردم به طبیعت و احترام عناصر و طلب خیر و برکت است. نوروز مقدماتی دارد که از این دست چهارشنبه سوری، سبزه، لباس نو، خانه تکانی، خوراک‌ها و شیرینی‌های نوروزی است. از دیگر آیین‌های نوروزی: سفره نوروزی، سال تحویل، دید و بازدید و سیزده بدر است.
چهارشنبه سوری: با جشن چهارشنبه سوری به پیشواز نوروز، این مایه پیوستگی ایران و ایرانی، می‌شتابند. این جشن در سراسر ایران در آخرین چهارشنبه سال برگزار می‌شود. شک نیست که چنین روز قطعی برای این مراسم، آیینی پس از اسلام است، چه ایرانیان شنبه و آدینه نداشتند، و هر یک از دوازده ماه‌شان بی‌کم‌و‌بیش سی روز بود که هر روز به نام یکی از ایزدان خوانده می‌شد، چون هرمزد روز (روز اول)، بهمن روز (روز دوم)، اردیبهشت روز (روز سوم)، و جز آن. درباره جزء سوری سخن بسیار گفته‌اند. از این دست آن که سوری را برگرفته از سوری به معنی سرخ و شماری نیز آن را از سور به معنی میهمانی دانسته‌اند. چهارشنبه سوری مقدماتی دارد.
از چیزهایی که در شب چهارشنبه سوری می‌خرند یکی آینه است که مظهر صمیمیت و یک‌رنگی است و کوزه که جای آب است و آب هم مظهر پاکی و اسفند که برای دفع چشم زخم است. اسفند خریدن تشریفات خاصی داشته، برای مثال در گیلان به ویژه در رشت کسی که می‌خواهد اسفند بخرد - بیشتر دختری دمِ بخت - از خانه بیرون می‌آید، از اولین مغازه‌ی رو به قبله می‌پرسد: «اسفند داری؟» و بی آنکه منتظر جواب شود به راه می‌افتد و از مغازه‌ی بعدی همین سؤال را می‌پرسد تا هفت دکان. و بر می‌گردد از مغازه‌دار اولی اسفند می‌خرد. فروشنده‌ی اسفند باید سید باشد و شال سبزی به کمر بسته باشد که نشانه‌ی سیادت است. در رشت، اسفند‌فروش هنگام فروختن اسفند چنین می‌خواند: «عاطیله کون، باطیله کون، تی مرده مار، بیرون کون، اسفند دودکون، جاووش بایه، تی مرده مار، به هوش بایه.»
افروختن آتش، بزرگ‌ترین سنت جشن چهارشنبه سوری است. هنگام غروب آفتاب، آن‌گاه که خورشید می‌رود تا چند گاهی از دیده پنهان باشد، کپه‌های هیزم را روی هم می‌گذارند، و دور هم جمع می‌شوند و خورشید که فرو رفت، توده‌های هیزم را برمی‌افروزند، گویی می‌خواهند آتش فروزنده‌شان را جانشین خورشید تابنده سازند. چون هیزم‌ها شعله برافروخت، از روی آتش می‌پرند یا گرد آن به شادمانی می‌پردازند و می‌خوانند: زردی من به تو - سرخی تو به من، یا زردی ما از تو - سرخی تو از ما و جز آن. جستن از روی آتش و گفتن «سرخی‌ تو از من، زردی من از تو»، از روزگارانی است که ایرانیان مانند نیاکان خود آتش را نماینده‌ی فروغ ایزدی نمی‌دانستند. برخی محققان را عقیده بر این است که آتش افروزی بر بام‌ها را اصالت بیشتری است که گویا این کار برای راهنمایی فروهرها به سوی دودمان خویش است تا به دیدن دود آتش و فروغ آن، جایگاه خود را باز شناسند.
گاه اسفند را برای دفع چشم زخم بر آتش می‌ریزند، به ویژه بر آتش چهارشنبه سوری، تا از جشم زخم یک‌ساله شان نگهدارد و چنین می‌خوانند: «بترکه چشم حسود و بیگانه، چه بیرون و چه تو خانه، شنبه را، یکشنبه را، دوشنبه را، سه شنبه را، چهارشنبه را، بنجشنبه را، جمعه را، هرکه از دروازه ها تو میآد، هر که از دروازه ها بیرون میره، زاغ چشم، سیاه چشم، ارزق چشم، بترکه چشم حسود و بیگانه، چه بیرون و چه تو خانه. آتش چهارشنبه سوری را می‌گذارند تا خود خاموش شود، همچنان آتش نوروز و چراغ سفره‌ی نوروزی.
آتش‌ها که فرو‌نشست و بازی‌ها که پایان یافت، افراد خانواده دور هم به شادی می‌نشینند. بزرگ‌ترها با داستان سرایی شان سرمای اسفند را بدرود می‌گویند. مادرها سینی‌های آجیل را می‌آورند. خوردن آجیل چهارشنبه سوری که بیشتر عبارت است از انجیر، کشمش، خرما، توت خشکه، فندق، پسته و بادام، تخمه، شاه بلوط، باسلُق، برنجک، مغزگردو، برگه هلو، برگه زردآلو، جوزقند و آلو شکون دارد.
در شب چهارشنبه سوری در بیشتر مناطق آش می‌پزند که مجموعه‌ای است از همه‌ی دانه‌ها و سبزی‌ها و مواد اولیه‌ی غذایی، بدان امید که در سال آینده، روزی‌شان را همه برکت باشد. اگر کسی مرادی و آرزویی داشته باشد از برای برآورده شدن آن آش می‌پزند. اگر منظور رفع بلا و ناخوشی باشد، آش امام زین‌العابدین یا آش اَبودَردا می‌پزند که دانه‌ها و مواد اولیه‌ی آش را از راه قاشق زنی گرد می‌آورند.
از شمار پیک‌های نوروزی حاجی فیروز است که با پیراهن و شلوار سرخ و کفش یا گیوه نوک تیز منگوله دار و کلاه دراز منگوله دار به راه می‌افتد و صورتش را سیاه می‌کند و یک دایره زنگی به دست می‌گیرد. هرچه زنگوله و اشیاء مضحک که گیر بیاورد به آن هیکل خنده‌آورش می‌آویزد و با دایره زنگیش می‌زند و شعرهای شادی‌آور می‌خواند و رسیدن نوروز را مژده می‌دهد: «ارباب خودم - سلام علیکم، ارباب خودم - سرتو بالا کن، ارباب خودم - منو نیکا کن، ارباب خودم - لطفی به ما کن، ارباب خودم - بزبز قندی، ارباب خودم - چرا نمی‌خندی، بشکن بشکنه - بشکن، من نمی‌شکنم- بشکن، اینجا بشکنم - یار گله داره، اونجا بشکنم - یار گله داره، این سیاه بیچاره- چقدر حوصله داره، حاجی فیروزه- سالی یه روزه، همه می‌دونن- من هم می‌دونم، تو هم می‌دونی- عید نوروزه، سالی یه روزه- حاجی فیروزه.»
از دیگر آیین‌های نوروزی می‌توان از کوزه شکستن، به صحرا رفتن، تخم مرغ شکنی، شال اندازی، توپ مروارید، عاطل و باطل، گره گشایی، گردو شکستن، فال گوش، و فال کوزه یاد کرد.
پروردن سبزه: بیست و بنج روز بیش از نوروز دوازده ستون از خشت خام اطراف حیاط دربار بر با می‌کردند و برفراز هر ستونی، نوعی دانه از حبوبات می‌کاشتند. روز ششم، خرداد روز یا نوروز بزرگ، با سرودخوانی و نواختن سازها، محصولی را که فراهم شده بود بر می‌داشتند. این ستون‌ها را هم چنان تا روز مهراز فروردین، یعنی روز شانزدهم بر‌پا بود که در چنان روزی ستون‌ها خراب و برداشته می‌شد. به رشد این دانه ها می‌نگریستند و به هر یک که بهتر برآمده بود تفأل میزدند که آن محصول در سال بیشتر خواهد شد. شاه به ویژه به جو می‌نگریست و آن را خوش یمن می‌دانست. این سبزه‌ها، گاه به گونه‌ی هفت نیز که از اعداد مقدس است، سبز می‌شد، به عنوان هفت امشاسبند و دوازده که شماره مقدس برج ها است. در خانه ها در ظروف ویژه سبزه به عمل می‌آوردند. اقلامی از دانه‌ها که سبز می‌کردند عبارت بود از گندم، جو، برنج، لوبیا، عدس، ارزن، نخود، گنجد، باقلا، ذرت و ماش. در سفره‌های هفت سین معمولاً سه ظرف سبزه به کنایه از سه اصل دینی اندیشه‌ی نیک، گفتار نیک و کردار نیک قرار می‌دادند که اغلب گندم و جو و ارزن بود.
برای انداختن سبزه، معمولاً زنان پارچه‌ی نازکی را خیس می‌کنند و روی کوزه‌های گوناگون می‌اندازند و روی آن تخم گیاهانی مثل تره تیزک و کنجد می‌پاشند و کوزه را پر از آب می‌کنند و این است که سبزه به شکل‌های مختلف بر سر سفره‌ی نوروزی دیده می‌شود.
در روستاها دانه‌ها را برای شگون می‌کارند که باور دارند هر کدام بهتر شود، برداشت آن دانه در آن سال بیشتر خواهد بود.
در سفره‌های نوروزی، نهادن آب و سبزه اهمیت فراوان داشت چون معتقد بودند که روان‌های درگذشتگان یا فروهرها موجب خیر و برکت و افزونی گیاه و آب در آن سال می‌شوند. ادعیه ویژه جهت خرداد، امشاسبند نگهبان آب و امرداد، امشاسبند نکهبان گیاه می‌خواندند و این دو امشاسبند خیر و برکت بودند که در ایام نوروز از آنها یاد می‌شد.
از یک ماه مانده به نوروز بازار پارچه فروش‌ها و لباس فروش‌ها داغ است. همه می‌خواهند نوروز لباسشان نو باشد و سال نو را با دل شادان و رخت نو آغاز کنند. این را در روستاها و شهرهای کوچک نیرویی افزون است، و بچه‌ها و جوانان را به جامه‌ی نو نوروزی دلبستگی بیشتر. در روستاها که مادران خیاط خانه‌اند، در این شلوغ‌ترین فصل کار خود شب و روز سرگرم دوخت و دوز و تهیه مقدمات نوروز‌ند.
از اوایل اسفندماه، همراه با تهیه مقدمات نوروزی، زن و مرد به خانه تکانی می‌پردازند، در شمال ایران و آذربایجان، زنان دیوار اتاق‌ها و خانه‌ها را گل می‌کشند. در دیگر نواحی مردم به سفید کردن اتاق ها و رنگ آمیزی می‌پردازند. از اثاثه‌ی خانه آنجه کم بهاست، به دور می‌افکنند و لوازم نو به جایش می‌نشانند که از آن میان کوزه شکستن شهرت یافته است. آنجه که با شستن تمیز می‌شود، می‌شویند. فرش‌ها و گلیم‌ها و پرده ها را در روستاها در جوی‌ها و رود‌ها می‌افکنند و از آلودگی یک‌ساله می‌پالایند. ظرف‌های مسین را به سفیدگران و رویکران می‌سپارند. گردش طبیعت بهانه‌ای است، برای همه چیز. برای شستن گلیم‌ها، برای پاک کردن تارهای عنکبوت از سقف اتاق‌ها، برای سلام‌ها، مبارک‌بادها و روبوسی ها.
پیش از نوروز زنان در روستاها و شیرینی‌پزان در شهرها به کار تهیه خوراک و شیرینی می‌پردازند. تخم مرغ را با استفاده از رنگ‌های مصنوعی که در دیگ می‌جوشانند، یا پوست پیاز و گیاهانی چون گزنه و دیکر مواد رنگی، رنگ آمیزی می‌کنند، تا روز عید به بچه‌ها عیدی بدهند. از معروف‌ترین خوراک‌هایی که برای نوروز تهیه می‌کنند سمنو است که گندم خیس کرده‌ی‌ جوانه زده است و این را که مظهر جوانه‌ی غله‌شان است به شکل‌های مختلف برای نوروز تهیه می‌بینند. در تهران سمنو را به صورت حلوا یا کاجی می‌پزند. در نواحی مرکزی و شرقی ایران، سمنو را خمیر می‌کنند و از آن نان نازک می‌پزند. سید اشرف‌الدین گیلانی معروف به نسیم شمال طرز تهیه سمنو را چنین آورده است:
ننه جون من سمنو می‌خواهم - یار شیرین دهنو می‌خواهم
عاشقم من به لقای سمنو - سر و جانم به فدای سمنو
سمنو خوب تر از جان من است - سمنو شیره‌ی دندان من است
من که در مطبخِ تو آشپزم - سمنو را به جه شکلی بپزم؟
ننه جون ارث به اولاد بده - سمنو را تو به من یاد بده
دختر ای ماه پسندیده من - ای رُخَت روشنی دیده من
اولاً دیگ بزرگی باید - گندمِ سبزِ سترگی باید
جمع باید بکنی مردم را - آب باید بکشی گندم را
ذره‌ای خاک نریزد در دیگ - چشم ناباک نیفتد بر دیگ
کچل و زخمی از آن دور شود - ورنه، شیرین نشود، شور شود
جمع کردن ز نِسوان و بَنات - دور دیگ سمنو با صلوات
بنشینند همه، سُبحه به کف - پیش دیگ سمنو صف در صف
هی بخوانند جو شیخ و طلبه - کته کات و کته کوت و کته گه
سمنو رخت به مینو بکشد - مَلَک از اوج فلک بو بکشد
تا که دیگ سمنو جوش کند - عَم قِزی، خاله قِزی، نوش کند.
از مهم‌ترین سنت‌های نوروزی، خوانی است که بیشتر ایرانیان می‌گسترانند و هر کدام از اشیاء نهاده بر آن، نشانه‌ای از زندگی است و بینشی که انسان ایرانی بر محیط خود دارد. سفره هفت‌سین را تا پایان جشن نوروز و دید و بازدیدهای آن برای پذیرایی از دیدارکنندگان گسترده می‌ماند. همه افراد خانواده به هنگام سال تحویل که لحظه‌ی پایان سال کهنه و آغاز سال نو است، بر سر آن می‌نشینند. این خوان، مجموعه‌ای است بسیار متنوع از آن چه که در زندگی به آن نیازمندند. نانی که بر سر این سفره نهاده می‌شد در زمان ساسانیان از هفت نوع غله و حبوبات فراهم می‌آمد و این خود نمونه‌ای است از پذیرایی از فروهرها یا روان‌های درگذشتگان و سبس پذیرایی از زندگان. محدود کردن آن به هفت جیزی که نامشان با سین شروع میشود اصالتی ندارد که حرف سین نمی‌تواند اهمیتی بیشتر از دیگر حروف داشته باشد و این نام ها در ادوار مختلف تغییر یافته‌اند. دیگر اینکه عملاً بیشتر از هفت چیز بر سفره می‌گذارند که نام همه آن‌ها با سین شروع نمی‌شود. نهادن هفت‌سین در همه مناطق ایران معمول نیست، چون کردستان یا نواحی مرکزی ایران، و این شاید نشانی باشد از اصالت نداشتن هفت‌سین. در مناطقی که سفره هفت‌سین رسم است، نمونه‌ای از هفت چیز می‌نهند که نامشان با حرف سین شروع شود چون: سیب، سرکه، سیر، سماق، سنجد، سبزی، سبزه، سمنو، سبند، سنبل، سوهان، سه‌پستان، سنگگ، سیاه دانه، و سکه. هفت چیز از این‌ها برمی‌گزینند. بعضی نیز هفت‌سین را در اصل هفت شین میدانند: شراب، شکر، شهد، شیر، شمع، شمشاد، و شایه (= میوه). بعضی هفت را برگرفته از هفت صنف دانسته‌اند. گروهی نیز سین را شکل کوتاه شده‌ی سینی می‌دانند که خوان مسین است و معتقدند که در نوروز هفت خوان می‌آراستند، هر یک از برای یکی از اَمشاسبَندان (نامیرایان).
خوان نوروزی را معمولا چنین می‌گسترند: بالای سفره آینه‌ای می‌گذارند که نشانه‌ی جهان بی‌پایان است که بارگاه یزدان در آن است. در اطراف آینه یک یا جند شمع می‌گذارند یا چراغ، که آن را خاموش نمی‌کنند و اغلب تعداد شمع‌ها رابطه‌ای با تعداد اطفال خانواده دارد که آتش یا شعله‌ی افروخته در خوان نوروزی نموداری از آتش مقدس است. روی آینه تخم مرغی می‌گذارند که مظهری از تخمه و آفرینش آدمی است و جلوی آینه مشتی گندم به نشانه‌ی روزی می‌پاشند. هم‌چنین یک نان که معرف برکت خانه است. جامی پر از آب که چند قطره گلاب در آن ریخته شده نیز در میان سفره است و در کنار آن کوزه‌ای آب ندیده که شسته و پر از آب است و تا لحظه‌ی سال تحویل آب از آن خالی نمی‌کنند. جام آب از آناهیتا - ایزدبانوی آب و باران و نشان باروری و مظهر زن - نشان دارد که در آن جند برگ انار یا نارنج می‌اندازند. نارنج شناور نمودار زمین در کیهان است. گاه ماهی درون کاسه آب می‌اندازند که نشانه‌ی روزی حلال است. نزدیک چراغ و آینه، قرآن می‌نهند. غالبا اسفند رنگ کرده در خوانچه‌ی مخصوصی نهاده شده که نشانه‌ی همه اَمشاسبَندان و مقدسان است. گاه جامی شکر نیز بر خوان نوروزی می‌نهند که برای شیرین‌کامی همیشگی افراد خانواده است. شیر، ماست، پنیر و کره تازه هم از مخلفات سفره‌های اصیل نوروزی است. جز آن در سفره گل نرگس، سنبل، و سکه هم می‌گذارند. شیرینی‌ها و آجیل‌ها و میوه‌هایی که برای پذیرایی از میهمانان نوروزی فراهم آمده، همه با زیبایی و سلیقه‌ی خاص ایرانی در سفره می‌چینند.
پیش از تحویل سال شمع و چراغ‌های سفره را روشن می‌کنند. قرآن بیش جشم گشاده است به انتظار رسیدن سال نو، و حرکت زمین ز شاخی به شاخ دیگر. بنا بر اعتقاد قدما، در میان دریای بیکران ماهی‌ای شناور است که گاوی را بر پشت دارد و زمین بر شاخ گاو نهاده است. به هنگام تحویل سال گاو زمین را از یک شاخ به شاخ دیگر می‌اندازد. همین موجب می‌شود که زمین لرزشی بیابد و تخم مرغی که روی آینه گذاشته‌اند، یا برگ سبز و نارنجی که در کاسه‌ی آب انداخته اند، می‌چرخد و ماهی‌هایی که در آب هستند به طور عمودی بی‌حرکت می‌شوند. پس از تحویل سال پدر خانواده چند آیه از قرآن می‌خواند و سپس دعای تحویل سال را: یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَ الاَبصار - یا مُدَبِّرَ اللَیلِ وَ النَهَار - یا مُحَوِّلَ الحَولِ وَ الاَحوال - حَوِّل حالِنا إلی اَحسَنِ الحال. نیز رسم است که سر سفره فال حافظ می‌گیرند. هنگام تحویل سال را اکنون مردم از رادیو یا تلویزیون می‌شنوند و در قدیم با زدن طبل، شلیک توپ یا تیر‌اندازی با تفنگ‌های سَرپُر اعلام می‌داشتند.
پس از مراسم سال تحویل، بچه‌ها دست و روی پدر و مادر را می‌بوسند و پدر و مادر صورت بچه‌ها را. آن‌گاه پدر و مادر با بچه‌ها به دست بوسی بزرگ‌تر فامیل می‌روند. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و بزرگ‌ترها به همه عیدی می‌دهند. بزرگ‌ترها در خانه می‌نشینند تا مردم از آن‌ها دیدن کنند و بعد از چند روز، بازدید آن‌ها از کسانی که به دیدنشان آمده‌اند آغاز می‌شود. در روز نوروز مردم دسته دسته در کوچه و خیابان روانند و به رو بوسی و عید مبارکی می‌پردازند.
سیزده بدر آخرین جشن‌های نوروزی است. در این روز غم و غصه و رنج و خمودی روا نیست. همگان می‌خواهند که سیزده زودتر بگذرد و زندگی عادیشان را آغاز کنند. بعضی را اعتقاد بر این است که شناختن سیزده بدر به عنوان روز نحس از نخستین سال رصد زردشت بوده است. بدین گونه که در آن سال، سیزدهم فروردین ثابت بهاری با سیزدهم ماه قمری برابر افتاد و از این رو نزد منجمان روز نحس به شمار آمد، زیرا ستاره‌شناسان روز استقبال را که ماه و خورشید روبروی هم قرار می‌گرفتند، نحس می‌دانستند و معتقد بودند که باید در این روز دست از کار کشید و از خانه بیرون رفت. در این روز همه‌ی مردم از خانه بیرون می‌روند و سر به دامان کوه و دشت می‌گذارند و نحوست سیزده را به صحرا می‌اندازند. به همین جهت، در روز سیزده بدر، خانه‌ها، کوچه‌ها، خیابان‌ها، روستاها و شهرها همه خالی است و در عوض دیوارها را که پشت سر گذارند، باغستان‌ها، گلزارها، کنار رودها و چشمه‌ها تا شعاع زیاد یک دم آرام ندارد.
در روز سیزدهم هر کس بر خود میهمان است. از روز دوازدهم - که دید و بازدیدهای نوروزی پایان یافته - همگان به تهیه‌ی مقدمات سیزده مشغول می‌شوند، چه فردا را باید در صحرا بگذرانند و صبحانه و نهارشان را بیرون از خانه بخورند. بر طبق عادت هر ساله، چند خانواده نزدیک، با هم به سیزده بدر می‌روند. در ایام نوروز که یکدیگر را دیدار می‌کنند، قرار روز سیزده‌شان را می‌گذارند. معمولاً مقداری غذا شب قبل در خانه درست می‌کنند و با خود بر می‌دارند. فقط آش رشته را - که حتماً باید بر سر سفره سیزده بدر باشد - در صحرا می‌پزند. و این معلوم است که از هر خانه چه وسایلی را باید با خود بردارند. ناهار ظهر سبزی پلو، با کوکو و قورمه سبزی است. شب سیزده بدر تنورها داغ است و اجاق‌ها گرم. صبح روز سیزده بدر جاده‌ها و کوچه‌باغ‌ها هیجان‌زده و شلوغ است. مردم از هر شهر و روستا، دسته دسته و گروه گروه به بیرون از محدوده‌ی دیوارها به دامن طبیعت پناه می‌برند. مردم در راه سیزده بدر هم لحظه‌ای آرام ندارند، همه می‌زنند و می‌خوانند. بعد از رسیدن به آن جای که قصد کرده‌اند، سماورها را روشن می‌کنند. زنان دیگ‌ها را برای پختن آش‌رشته روی آتش می‌گذارند و شیرینی‌ها و آجیل‌های مانده از نوروز را می‌آورند. بازار رقص و آواز داغ است و از هر گوشه فریادهای شادی به گوش می‌رسد. ظهر، بعد از آن که همه ناهار خوردند، باز رقص و آواز شروع می‌شود، و همان نشاط و شادی تا عصر. دختران برای بخت‌گشایی، سبزه‌های نورسته‌ی بهاری، یا شاخ‌های تازه دمیده‌ی درختان را به هم گره می‌زنند به این امید که زندگی‌شان به دل‌خواهشان پیوند یابد. در تمام مناطق ایران سبزه‌های زیبا و سبز و خرمی را که برای نوروز سبز کرده و بر خوان‌های نوروزی نهاده‌اند، تا پیش از غروب سیزده‌بدر به آب روان می‌افکنند چه آب‌های روان همه به کشتزارها ختم می‌شوند، و سبزه‌ی چهارشنبه سوری سوار بر مرکب سبک‌بال آب به کشتزارها نیرو و برکت می‌بخشد.
هنری دیوید ثارو، نویسنده، فیلسوف و طبیعت گرای امریکائی بود که به اهمیت فردگرائی باور داشت. معروف ترین اثر وی والدن یا زندگی در بیشه (۱۸۵۴)؛، نام دارد که در آن فلسفه و منش مستقل خویش را بیان داشته است. ثارو در والدن به تجربیات خویش در کلبه ای پرداخته است که بدست خویش آن را در والدن پاند، نزدیک کنکورد ماساچوست، ساخت و دو سال تقریبا به دور از مردمان در آن زیست.
ثارو در کنکورد زاده شد و در دانشگاه هاروارد تحصیل کرد. در اواخر دهه ۱۸۳۰ و اوائل دهه ۱۸۴۰ در دو مدرسه در کنکورد و نیز در ستیتن آیلند نیویورک به تدریس پرداخت. وی از ۱۸۴۱ تا ۱۸۴۳ در منزل رالف والدو امرسن فیلسوف و نویسنده امریکائی زیست. امرسن از پیشوایان مکتب فلسفه ماوراءطبیعی بود. پیروان این مکتب باور داشتند که خداوند در ذات طبیعت و انسان است و هر فرد برای رسیدن به حقایق معنوی باید به وجدان و بینش خود تکیه نماید. در نتیجه، پیروان این مکتب در پی رواج نگرش آزاد به قدرت و سنت بودند و در رهائی اندیشه امریکائیان از سنت ها و رسوم اروپائی یاریگر بودند. ثارو هنگام اقامت در منزل امرسن با دیگر امریکائیان پیرو مکتب فلسفه ماوراءطبیعی، چون برانسن الکت فیلسوف و آموزگار امریکائی، مارگرت فولر مصلح اجتماعی، و جورج ریپلی منتقد ادبی دیدار کرد.
ثارو در ۱۸۴۵ به کلبه ای ساده در کنار والدن پاند رفت که دریاچه کوچکی در حومه کنکورد است و تا سال ۱۸۴۷ در آنجا زیست و شرح کامل کارهای روزانه، مشاهدات خود از طبیعت، و تاملات معنوی خویش را نگاشت. والدن، اثر معروف وی حاصل این تجربیات است. در این اثر، وی به خوشی های حاصل کناره گیری از جامعه حاکم می پردازد. هنگام اقامت در کلبه، خود را به برآوردن نیازهای اولیه خویش مشغول داشت و کوشید تا از شتاب و نگرانی کسانی رهائی یابد که به گفته خودش چنان که در کتابی کهن آمده است به اندوختن گنج هائی مشغولند که بید و زنگ آن را تباه می سازد و دزدان آن را می برند. در بیشه ها به خواندن، کشت و برداشت لوبیا، ماهی گیری، تماشای جانوران، پذیرائی از دیدارکنندگان اندک شمار، و لذ بردن از آب و هوا می پرداخت. ماهیت توصیف آمیز والدن به خواننده این اجازه را می دهد تا تجربیات ثارو را ببینند، بشنوند، و حس کنند و این چنین ارزشی را که وی برای این تجارب قائل است، دریابند.
ثارو والدن پاند را ترک گفت و دیگربار از سال ۱۸۴۷ تا ۱۸۴۸ در خانه امرسن منزل کرد. سپس سال ۱۸۴۹ در کنکورد نزد والدین و خواهرش اقامت نمود. وی با کارهائی چون باغبانی، درودگری و مساحی رو. گار می گذراند. بیشتر وقت خود را صرف بررسی طبیعت، اندیشیدن در مورد مسائل فلسفی، مطالعه ادبیات یونانی، لاتینی، فرانسوی، و انگلیسی می نمود و گاه ساعت ها با همسایگانش سخن می گفت.
از آثار بس شمار وی تنها دو اثر در زمان حیاتش چاپ و منتشر گردید: والدن و یک هفته روی رودخانه کنکورد و مریمک (۱۸۴۹). اثر اخیر شرح سفر وی با قایق همراه با برادرش در اوت ۱۸۳۹ است و دا آن به مطالعه و بررسی طبیعت و نیز اندیشه های فلسفی پرداخته است و حکایت از شخصیت جذاب نویسنده دارد. بیشتر آثار وی را پس از مرگش دوستانش از نشریات، دست نویس های آثار و نامه هایش برگرفتند و به ویرایش و چاپ آنها پرداختند.
در ۱۸۴۶، ثارو از پرداخت مالیات سرباز زد و ترجیح داد به زندان رود تا از جنگ مکزیک (۱۸۴۶-۱۸۴۸) حمایت نکند. وی موضع خود را در نافرمانی طبیعی (۱۸۴۹) که شاید مشهورترین مقاله او است روشن نمود. این مقاله را اکنون بیشتر به عنوان اصلی آن ایستادگی در برابر حکومت مدنی بازمی شناسند. ثارو در این مقاله به مقاومت انفعالی پرداخت که شیوه ای اعتراض بود و بعدها موهندس گاندی در مبارزه با انگلیسی ها و نیز فعالان حقوق مدنی در مبارزه با تبعیض نژادی در ایالت متحده از آن سود جستند.
از آثار دیگر ثارو می توان از این ها یاد کرد: گشت و گذارها (۱۸۶۳) شامل مقاله معروف وی با عنوان راه رفتن؛ بیشه های ماین (۱۸۶۴)، کیپ کاد (۱۸۶۵)، یک یانکی در کانادا (۱۸۶۴). ایمان به یک تخم در سال ۱۹۹۳ منتشر شد. از وی به تازگی اثری منتشر شده است که شامل نوشته های ثارو در مورد تاریخ طبیعی است و از آن دست یکی مقاله پراکندگی تخم ها است. میوه های وحشی نیز اثر دیگری از او است که در سال ۱۹۹۹ برای نخستین بار منتشر شد.
نافرمانی مدنی بازتاب مخالفت ثارو با جنگ مکزیک (۱۸۴۶-۱۸۴۸) و بس یک شبه او به علت نپرداختن مالیاتش به نشانه اعتراض است. این مقاله که در اصل به صورت خطابه ایراد شده، نخست در نشریه استتیک پیپرز به سال ۱۸۴۹ منتشر شد و عنوان آن ایستادگی در برابر حکومت مدنی بود. عنوان نافرمانی مدنی که اصل آن نامعلوم است، نخست در مجموعه مقالات وی با عنوان یک یانکی در کانادا، با مقالات اصلاح طلبی و ضد برده داری، - به سال ۱۸۶۶ منتشر شد.
نافرمانی مدنی (۱۸۴۹)
از ته دل این سخن نغز را می پذیرم که گوید: آن حکومت بهترین است که از همه کم تر حکومت کند؛ و دوست دارم ببینم که هر چه زودتر و روش مندتر به آن عمل شود. چون به این گفته عمل شود، سرانجام چنین گردد: آن حکومت بهترین است که به هیچ روی حکومت نکند که من نیز به آن باور دارم؛ و چون مردمان آماده آن باشند، دارای همان حکومت خواهند بود. حکومت در بهترین صورت، تنها ابزار رسیدن به آرمان است، اما معمولا بیشتر حکومت ها و گاه همه حکومت ها چنین ابزاری نیستند. مخالفت هایی که علیه ارتش می گردد، بس شمار و قابل تحمل اند و سزاوار پذیرش که در نهایت علیه دولت نیز می تواند مطرح شوند. ارتش، تنها بازوی حکومت است. حکومت که تنها شیوه برگزیده مردم برای اجرای خواسته هایشان است، ممکن است پیش از آن که مردم بتوانند از طریق آن عمل کنند، مورد سوءاستفاده قرار گیرد و از مسیر خود منحرف گردد. به جنگ کنونی مکزیک بنگرید، که افرادی نسبتا کم شمار حکومت را ابزار خویش قرار داده و مایه جنگ شده اند، چه در آغاز مردم موافق این جنگ نبودند.
این حکومت امریکا چیست جز سنتی جدید که کوشیده است تا بی گزند خود را به نسل های بعد رساند، اما به تدریج از درستی و راستی خود را از دست داده است. این حکومت را نیرو و توان یک تن نیز نیست، چه یک تن می تواند آن را به خواست خود تغییر دهد. از دید مردم، حکومت چون تفنگی چوبی است که اگر بخواهند به راستی آن را به کار گیرند، حتما خواهد شکست. اما ضرورت آن بدین منظور اندک نیست، زیرا مردم باید دستگاهی پیچیده یا چیزی چون آن داشته باشند و سروصدای آن را پیوسته بشنوند تا از مفهوم حکومتی که در ذهن دارند، خشنود گردند. این چنین است که حکومت ها پدیدار می سازند چگونه می توان به گونه ای موفقیت آمیز برای سود خویش چیزی را بر مردمان و حتی بر خودشان تحمیل کنند. همه باید این را بپذیریم که این حکومت هرگز کار خاصی نکرده است، بلکه همواره مهیای بهره گیری از فرصت ها بوده است. این حکومت مشکل غرب را نخواهد گشود. این حکومت آموزش نمی دهد. ویژگی ذاتی امریکائیان این است که به انجام هر کاری نائل شده اند، و اگر گهگاه حکومت مانع نمی شد، این ویژگی مایه انجام کارهای بیشتری می گردید. علت این است که حکومت، ابزار رسیدن به هدفی است که مردمان به خاطر آن یکدیگر را با فراغ خاطر تنها می گذارند و چنان که گفته آمد چون موقعیت اقتضاء کند، حکومت، اتباع خود را تنها می گذارد. بازرگانی اگر چون کائوچو حالت ارتجاعی نداشت، ممکن نبود بتواند از موانعی که قانون گذراران پیوسته برسر راهش می گذاردند، گذر کند و اگر کسی می خواست در مورد قانون گذاران از روی اثرات کارهایشان و نه به طور جزئی از روی نیاتشان داوری کند، سزاوار آن بودند که با مردمان بدکاری که بر خطوط راه آهن مانع می گذارند، همگن انگارده شوند و مجازات گردند.
اما اگر بخواهیم نه چون آنان که خود را ناحکومتیان می خوانند بلکه به راستی و هم چون شهروندان سخن گوئیم، نمی خواهم بی درنگ بگویم هیچ حکومتی را نمی پسندم، بلکه بی درنگ خواهان حکومتی بهتر می باشم. باشد که هر کس معلوم دارد که چه نوع حکومتی را محترم می دارد و این برداشتن یک گام سوی رسیدن به آن خواهد بود.
پس علت واقعی این که چون قدرت در دست مردم قرار گرفت، چرا اکثریت این اجازه را می یابند که حکومت کنند و مدت ها بدین کار ادامه دهند. علت این نیست که این اکثریت به احتمال بسیار بر حق باشند یا این که نسبت به اقلیت منصفانه رفتار کنند، بلکه سبب این است که قدرت بدنی این اکثریت بیش از دیگران است. اما بنیان حکوت الثریت در همه موارد نمی تواند، تا اندازه درک مردمان نیز، بر عدالت استوار باشد. ممکن نیست که حکومتی باشد که در آن در واقع نه اکثریت، که وجدان، راست و ناراست را تعیین کند؟ و در چنین حکومتی اکثریت تنها در مورد مسائلی صمیم بگیرد که قاعده سودمندی بر آن اطلاق پذیر باشد؟ آیا باید شهروند، حتی آنی، یا ذره ای، وجدان خویش را تسلیم قانون گذار کند؟ پس چرا هر کس وجدن دارد؟ می اندیشم نخست باید انسان باشیم و آن گاه اتباع حکومت. خوشایند نیست که قانون را هم چون حق محترم داریم. تنها تعهدی که حق دارم پای بند آن باشم این است که هر زمان چنان کنم که می اندیشم درست است. به راستی به اندازه بسنده گفته آمده که گروه، وجدان ندارد، بلکه گروه افراد باوجدان است که وجدان دارد. قانون هرگز مردمان را ذره ای دادگرتر نساخه است و به سب محترم داشتن قانون است که نیک اندیشان نیز هر روز عوامل بیداد میگردند. نتیجه مشترک و طبیعی محترم داشتن نادرست قانون این است که می بینید: دسته ای سرباز، سرهنگ، سرگرد، سروان، توپچی و جز آنها با نظمی ستایش برانگیز خلاف خواست و عقل سلیم و وجدان خویش از کوه ها و دره ها می گذرند و به جنگ می روند و این رفتن به راستی بس دشوار است و دل را به تپش وا می دارد. تردیدی به دل راه نمی دهند که این کارشان ناپسند است و همه خواهان صلح اند. پس اینان کیستند؟ آیا اصلا انسانند؟ یا دژها و زرادخانه های متحرکی هستند که در اختیار قدرتمندی نادرستند؟ به پادگان نیروی دریائی روید و سربازی را ببینید که حکومت امریکا او را ساخته که چنین از فنون ناپسند بهره ور گردد و از او کسی ساخته که تنها به صورت آدمی است، آن که زنده و برجا است و چنان که پیش از این گفته اند، در حال خدمت با ساز و برگ به خاک سپرده شده است، گر چه ممکن است چنین باشد
آوای کوس به گوش نیامد، و نه نغمه مرگ،
چون تن بی جانش را شتابان سوی سنگرها بردیم؛
هیچ سربازی تیر وداعش نیانداخت
بر گوری که قهرمانمان را در آن به خاک سپردیم.
پس مردمان اساسا به سان انسان خدمت دولت نمی کنند، بلکه با تنشان چون ماشین عمل می کنند. مردمان، ارتش، سپاه نامنظم، زندان بانان، نیروی پلیس و جز آنان هستند. در بیشتر موارد مجالی برای عقیده و قوه تشخیص و اخلاق نیست، بلکه مردمان خود را هم ارز چوب و خال و سنگ می نمایند و شاید بتوان آدم های چوبین ساخت تا همان مقصود حاصل آید. این چنین ارزش مردمان در حد آدمک های پوشالی و مشتی خاک نزول می کند. ارزش آنان تنها به اندازه اسبان و سگان است. اما چنین مردم، شهروندان نیک محترم انگارده می شوند. دیگران چون بیشتر قانون گذاران، سیاست مداران، وکیلان، وزیران، و صاحب منصبان بیشتر با عقل خویش خدمت دولت می کنند و کم تر تمایزات اخلاقی قائل می شوند و ناخواسته ممکن است دیو را به جای خدا خدمت کند. شمار اندکی از مردم چون قهرمانان، وطن خواهان، شهیدان، و اصلاح طلبان و به مفهوم عام انسان ها با ودان خویش خدمت دولت می کنند و ازاین رو به ضرورت در بیشتر موارد در برابر دولت مقاومت می کنند و معمولا دشمنان دولت انگارده می شوند. فرزانگان هم چون انسان ها سودمندند و به آدمک های گلی بودن و بستی روزنه برای جلوگیری از وزش باد تن در نمی دهند بلکه آن کار را به حال خویش وا می گذارند:
چنان آزاده ام که آن کس نتوانم بود،
تا زیردست و در اختیار کسان باشم،
یا خادمِ سود رسان و ابزار
دولتی شاهی در سراسر عالم باشم.
آن کس که به تمامی خویشتن را در اختیار هم نوعان خود قرار دهد، در نظر ایشان بی سود و خودخواه می نماید؛ اما آن که چنین نکند، نیکوکار و انسان دوست انگاشته می شود.
امروز انسان در برابر این حکومت امریکا چگونه باید رفتار کند؟ پاسخم این است که انسان، بی ننگ و عار نتواند به آن پیوندد. آنی نیز نمی توانم آن سازمان سیاسی را به عنوان حکومت خویش بشناسم که حکومت برده داری نیز هست.
همه انسان ها از حق انقلاب آگاهند، یعنی می دانند که حق دارند حکومت را که ستم کاری و بی کفایتی آن بسیار و تحمل ناپذیر است، نپذیرند و در برابر آن ایستادگی کنند. اما تقریبا همه می گویند اکنون چنین نیست. می اندیشند در انقلاب ۷۵ چنین بود. اگر کسی می گفت این دولت بد بود زیرا از شماری کالای خارجی که به بنادر آورده می شد، مالیات می گرفت، به احتمال بسیار بر می گران نمی آمد، زیرا می توانستم از آن درگذرم: همه ماشین ها اصطکاک حاصل می کنند و شاید این چنین درست است که با بدی موازنه ایجاد می کند. در هر صورت، درست نیست که در این مورد غوغا نمود. اما هنگامی که اصطکاک دارای دستگاه خویش و ستم و دزدی سازمان یافته گردد، گویم باشد که دیگر چنین دستگاهی نداشته باشیم. به دیگر سخن، هنگامی که یک ششم ملتی که پذیرفته است پناه آزادی باشد، برده است و همه کشوری، بی دادگرنه مغلوب و تحت حکومت ارتشی بیگانه و فرمان بردار قانون نظامی باشد، می اندیشم دیری نپاید که انسان های درست کار برخیزند و انقلاب کنند. آن چه این وظیفه را بیشتر بایسته می کند این است که کشوری که چنین اداره می شود از آن ما نیست، بلکه از آن ارتشی مهاجم است. پیلی نویسنده صاحب نظر معروفی ه در مورد مسائل اخلاقی نوشته است، در فصلی در باره وظیفه نسلیم در برابر حکومت مدنی کل تعهد مدنی را در سودمندی دانسته است و گوید: تازمانی که بی آزردگی همگان نتوان در برابر کحکومت ایستاد یا آن را تغییر داد، خواست خداوند چنین است که از حکومت پیروی نمود. - با پذیرش این اصل، درستی هرگونه ایستادگی در برابر حکومت، محاسبه میزان خطر و شکایت از سوی و احتمال و هزینه اصلاح آن از سوی دیگر می گردد. پیلی گوید که هر کس دی این مورد به سخصه داوری خواهد کرد. اما چنین می نماید که پیلی به مواردی نیاندیشیده است که قاعده سودمندی بر آنها اطلاق نکند یعنی مواردی که در آنها مردم و نیز فرد به هر بها که باشد باید عدالت را روا دارند. اگر بی دادگرانه تخته چوبی را از دست غریقی بستانم، باید این کار نادرست خویش را جبران کنم، اگر چه ناگزیر به غرق خویش گردم. بنابر نظر پیلی، این کار مایه آزردگی است. اما در این صورت، آن که ممکن بود زندگیش نجات داده شود، فرصت نجات را از دست داده است. این مردم دیگر نباید برده داری کنند و با مکزیک نبرد نمایند، اگرچه این کارها به بهای از دست رفتن ملیتشان گردد. ملت ها در عمل با پیلی موافقند، اما آیا کسی می اندیشد که در بحران کنونی آن چه ماساچوست می کند دقیقا درست است؟
دولتی بدکاره، روسپی سیم بفت جامه،
که خواهد دامن جامه اش برگیرند، و جانش در پلیدی کشیده آید.
در واقع مخالفان اصلاحات در ماسا چوست صد هزار سیاست مدار جنوبی نیستند، بلکه صد هزار بازرگان و کشاورز در اینجا هستند که بیش از انسانیت خویش به بازرگانی و کشاورزی علاقمندند و به هیچ بهایی آماده نیستند در مورد بردگان و جنگ با مکزیک عدالت را روا دارند. نزاع من با حریفان دور دست نیست، بلکه با آنانی است که نزدیک اینجا هستند و با حریفان دور دست همکاری می کنند و به خواست آنان عمل می کنند، کسانی که بدون آنان، حریفان دوردست گزندی نتوانند رسانید. خو کرده ایم بگوئیم توده مردم آماده نیستند، اما روند اصلاح کند است، زیرا اقلیت اساسا خردمندتر یا بهتر از اکثریت نیست. مهم نیست که شمار بسیار به خوبی شما باشند، زیرا نیکی مطلق جائی هست و آن در کل اثر خواهد کرد. هزاران تن عقیدتا مخالف برده داری و جنگند اما عملا کاری برای پایان دادان به آنها نمی کنند. اینان خود را فرزندان واشینگتن و فرانکلین می پندارند و دست در جیب گذارده و نشسته اند و گویند نمی دانند چه باید بکنند و هیچ نمی کنند و حتی مسئله آزادی را به بعی موکول می کنند و مسئله تجارت آزاد را مقدم می دارند و خاموش به قرائت قیمت های جاری و آخرین اخبار در مورد مکزیک می پردازند و پس ز شام نیز هنگام خواندن این اخبار به خواب می روند. امروزه بهای انسان درست کار و وطن خواه چیست؟ دودلند و افسوس می خورند و گاه شکایت می کنند، اما گامی جدی و موثر بر نمی دارند. منتظر می مانند و می خواهند دیگران بدی را چاره کنند تا دیگر افسوس آن را نخورند. حداکثر اینکه با آن مخالفت نمی کنند و جانب ظاهر را نگاه می دارند و به زبان خواهان اصلاح هستند. در برابر یک انسان بافضیلت، نهصد و نود و نه حامی فضیلت است، اما معامله با صاحب واقعی چیزی آسان تر از معامله با سرپرست موقت آن است. رای گیری به هر صورت که باشد، نوعی بازی است، چون چکرز یا نرد، با اندکی صبغه اخلاقی، که در آن با راست و ناراست و مسائل اخلاقی بازی می شود و طبیعتا شرط نیز همراه آن است. منش رای دهنده مطرح نیست. رای خویش را شاید چنان که بیاندیشم درست است، می دهم، اما اساسا اهمیت نمی دهم که راستی باید حاکم گردد. می خواهم آن را به اکثریت واگذارم. این چنین است که تعهد آن هرگز از حد سودمندی فراتر نمی رود. رای به راستی دادن نیز هیچ کاری در جهت راستی نمی کند. تنها نظرتان را بیان می دارید که راستی باید حاکم گردد. فرزانه هرگز راستی را به شانس و تصادف وا نمی گذارد و نمی خواهد تا راستی با قدرت اکثریت اکم شود. در کار توده های مردم، فضیلت کمتر هست. هنگامی که اکثریت به الغای برده داری رای دهد، علت این خواهد بود که نسبت به برده داری بی تفاوت است یا علت آن است که از برده داری جز اندکی باقی نمانده تا با رای آنان الغاء گردد. پس تنها آنان برده خواهند بود. تنها رای کسی می تواند الغای برده داری را شتاب بخشد که با رایش آزادی خود را نیز بیان دارد.
شنیده ام قرار است در بالتیمور، یا جای دیگری، همایشِ ارباب جراید و سیاست مداران برای گزینش نامزد ریاست جمهوری تشکیل گردد؛ اما می اندیشم تصمیمی که آنان اتخاذ کنند، انسان مستقل، هوش مند، و محترم را چه تفاوت کند و این که آیا نباید از فرزانگی و راستی او بهره ور شویم؟ آیا نمی توان روی شماری رای های مستقل حساب کرد؟ آیا چنین نیستت که بسیاری افراد در این کشور در همایش ها حضور به هم نمی رسانند؟ اما چنین نیست: در می یابم که انسان به اصطلاح محترم بی درنگ از موضع خویش دور نشسته و به کشورش ناامید است، حال آن که در واقع کشور باید از او ناامید شده باشد. وی بی دریگ یکی از نامزدها را برمی گزیند و او را به عنوان تنها نامزدِ آماده این کار برمی گزیند و این چنین نشان می دهد که برای برآوردن مقاصد آن عوام فریب مهیا است. ارزش رای وی از بیگانه ای نامنضبط یا کارگری بومی بیش نیست که رای اینان را می توان خرید. وای بر آن کس که انسان باشد و چنان که همسایه ام می گوید پشتش را استخوانی ناهموار ساخته باشد! آمارهای ما درست نیست: جمعیت، بیش از آن چه هست نموده شده است. در هر هزار مایل مربع چند نفر زندگی می کند؟ به سختی یک نفر. آیا امریکا کسان را تشویق نمی کند این جا سکنی گزینند؟ امریکایی به صورت آدمی عیب درآمده و اهمیت خود را از دست داده است، و شاید معروف باشد به این که بر علاقه وی به زندگی گروهی افزوده شده است و نیز این که آشکارا بی خرد و شادمانه متکی به خویش است؛ نیز امریکایی معروف است به این که بیش از همه در این دنیا نگران است که نوانخانه ها نیک مرمت شوند و پیش از آن از روی قانون جامه مردانه بر تن کند، در پی گردآوری مبلغی برای کمک به بیوگان و یتیمان است و کوتاه سخن این که در پی آن است که تنها به یاری شرکت بیمه متقابل بزید که تعهد کرده است او را آبرومندانه به خاک سپارد.
این وظیفه عرفی انسان نیست که برای ریشه کن ساختن باطل حتی بدترین صورت آن بکوشد. ممکن است مشغولیات دیگری داشه باشد، اما دست کم این وظیفه او است که از آن دست شوید و اگر دیگر به آن نیاندیشد، و در عمل از آن پشتیبانی نکند. اگر خود را وقف دیگر مشغولیات و اندیشه ها سازم، دست کم نخست باید مطمئن شوم که در پرداختن به آنها باری بر دوش دیگری نباشم. نخست آن که نباید باری بر دوش کسی باشم تا او نیز به اندیشه های خویش پردازد. بنگرید که چه نابسامانی بزرگی تحمل می گردد. از چند تن از هم شهریانم شنیدم که می گفتند ای کاش به من دستور می دادند تا فرونشاندن طغیان بردگان را یاریگر باشم یا به نبرد به مکزیک روم، می دیدی که می رفتم یا نه. اما هریک از آنان مستقیما با پیمانش یا حداقل غیر مستقیم با توان مالیش، جانشینی برای خود قرار می دهد. آنان که حمایت از حکومت غیر عالانه را رد نمی کنند، سربازی را که از شرکت در جنگی ناعادلانه سرباز زند، می ستایند. آن سرباز را کسانی می ستایند که وی کارها و قدرتشان را به هیچ می انگارد، گویی دولت چنان پشیمان بود که کسی را استخدام کرد تا چون گناه کند، وی را تازیانه زند، اما نه آن چنان که آنی ارتکاب گناه را وانهد. پس به نام نظم و حکومت مدنی سرانجام وادار می شویم تا پستی خود را بزرگ داریم و از آن حمایت کنیم. حکومت پس از ارتکاب نخستین گناه، بی تفاوت می گردد و چون گذشته از ارتکاب کارهای غیراخلاقی که از برای زندگی که ساخته ایم اصلا ضروری نیست، ابائی ندارد. رایج ترین و شایع ترین خطا را فضیلتی بس بی طرفانه باید تا آن را حفظ و حمایت نماید. بیش تر احتمال دارد که آزادگان بیش تر از برای فضیلت وطن دوستی اندکی نکوهیده شوند. آنان که شیوه و اقدامات حکومتی را نمی پذیرند اما پشتیبان و هم پیمان آن می شوند، بی تردید از آگاه ترین حامیان آن هستند و اغلب بزرگترین موانع بر سر راه اصلاحات می باشند. شماری از ایشان به دولت شکایت می برند که اتحادیه را منحل کنند و دستور رئیس جمهور را نادیده انگارند. چرا خود اتحادیه ای را که میان آنان و دولت قرار دارد منحل نمی کنند و از پرداخت سهم خود به خزانه دولت سر باز می زنند؟ آیا رابطه آنان با دولت همانند رابطه دولت با اتحادیه نیست؟ آیا همین دلائل دولت را از ایستادگی در برابر اتحادیه باز نداشته است و آنان را از مقاومت در برابر دولت مانع نشده است؟
چگونه کسی تواند از داشتن عقیده ای راضی و خشنود باشد؟ اگر عقیده وی این باشد که وی شاکی است، آیا تواند از آن خشنود باشد؟ اگر همسایه تان یک دلار از شما به نیرنگ بستاند، نمی توانید از دانستن یا گفتن این که فریب خورده اید یا از شکایت از وی برای بازگرداندن آن چه از شما ستانده راحت و خشنود باشید، بلکه بی درنگ اقدامات موثری می کنید تا آن وجه را به تمامی از او باز ستانید و هشیار خواهید بود که دیگر فریب نخورید. عمل بنا بر اصول - شناسائی و اجرای حق- چیزها و روابط را تغییر می دهد. این کار اساسا انقلابی است و کاملا شامل هر چه بود نمی گردد. چنین عملی نه تنها دولت ها و دستگاه های دینی، بلکه خانواده ها را از هم جدا می کند. آری، عمل بر اساس اصول، فرد را با تمایز اجزای دیوی و ایزدی جدا می سازد.
قوانین نا عادلانه وجود دارند: آیا باید به پیروی از آنها خرسند باشیم یا این که باید بکوشیم تا آنها را به صلاح آوریم و چون در این کار توفیق یافتیم از آنها پیروی کنیم، یا این که باید بی درنگ آنها را زیر پا نهیم؟ معمولا مردم تحت چنین حکومتی می اندیشند که باید شکیبایی کنند تا این که اکثری را به تغییر این قوانین برانگیزند. می اندیشند اگر ایستادگی کنند، چاره بدتر از این شر خواهد شد. اما این تقصیر حکومت است که چاره از این بد نیز بدتر است. حکومت است که آن را بدتر می سازد. چرا حکومت بیشتر آماده پیش بینی و فراهم آوردن اصلاحات نیست؟ چرا حکومت شهروندانش را تشویق نمی کند که هشیار باشند و خطاها را گوشزد نمایند و از آن چه حکومت آنها را به انجام آن وا داشته، بهتر عمل می کنند. چرا همواره حکومت، عیسی را مصلوب می کند و رای به الحاد کوپرنیک و لوتر می دهد و واشنگتن و فرانکلین را گردنکش اعلام می دارد؟
می توان چنین اندیشید که هرگز حکومت خود را به این مشغول نداشته که کسانی آگاهانه و به راستی به انکار قدرت و اختیارش بپردازند؛ در غیر این صورت چرا هرگز مجازات این جرم را به طور دقیق و مشخص و بایسته تعیین نکرده است؟ اگر کسی که مال و دارائی نداشته باشد، و یک بار از تحصیل نه شیلینگ برای پرداخت به حکومت سرباز زند، تا آنجا که از قوانین اطلاع دارم، به مدت نامحدودی را به زندان می افکنند و این کار را تنها به صلاح دید همان کسانی می کنند که وی را به زندان فرستادند؛ اما اگر نود برابر نه شیلینگ را از دولت برباید، زود وی را آزاد می سازند.
اگر بی عدالتی جزء ضروری اصطکاک دستگاه حکومت است، آن را واگذارید، واگذارید: شاید که فرسوده گردد چه این دستگاه بی تردید فرسوده خواهد گشت. اگر بی عدالتی، فنر، چرخ، طناب، یا میله ای منحصرا برای خودش داشته باشد، می توان به این اندیشید که چاره بدتر از شر نخواهد بود، اما اگر چنان باشد که شخص ناگزیر باشد که کارگزار بیداد گردد، پس گویم قانون را زیر پا نهید. بگذارید زندگیتان خلاف این اصطکاک عمل کنید تا این ماشن را از حرکت بازایستانید. در هر صورت وظیفه من است که تن به ظلمی که محکوم می دارم، نسپارم.
در باره شیوه هایی که دولت برای چاره کردن بدی فراهم ساخته اطلاعی ندارم. چنین شیوه هایی بسیار وقت گیرند و این چنین زندگی آدمی بی سود سپری خواهد شد. کارهای دیگری دارم که باید به آنها بپردازم. اساسا به این دنیا، چه خوب باشد و چه بد، آمده ام تا زندگی کنم، نه این که آن را جای بهتری برای زندگی سازم. آدمی قرار نیست هر کاری را انجام دهد، و به این دلیل که نمی تواند هر کار را انجام دهد، ضرورتا نباید کاری نادرست کند. کار من این نیست که از فرماندار یا دستگاه قانون گذاری شکایت کنم، چنان که آنها نیز کارشان شکایت از مین نیست. اگر به شکایتم گوش نسپارند، چه باید بکنم؟ اما دولت در این مورد چاره ای نیاندیشیده است و قانون اساسی است که نادرست است. ممکن است این خشن، لجوجانه و سازش ناپذیر جلوه کند، اما تنها کسی مورد لطف و توجه قرارا می گیرد که قدر آن را بداند و سزاوار آن باشد.
تردیدی ندارم که آنان خود را طرفداران الغای بردگی می نامند باید بی درنگ دست از پشتیبانی حکومت ماساچوست با جان و مال خویش بردارند و پیش از آن که انتظار تشکیل اکثریت را بکشند و تا آن هنگام آزار بینند، چنان کنند. اگر خداوند با آنان باشد، همین آنان را بسنده است و لازم نیست منتظر دیگری باشند. دیگر این که هر کس از همسایگانش از حق بیشتری برخوردار باشد، حائز اکثریت واحد است.
این حکومت امریکا یا نماینده آن را مستقیم و رویارو سالانه به صورت مامور مالیات دیدار می کنم. این تنها طریقی است ه شخصی با وضعیت من به ضرورت با این نماینده دیدار می کند و این مامور به وضوح می گوید: مرا به رسمیت بشناسید. ساده ترین، کاراترین و در وضعیت فعلی ضروری ترین شیوه برخورد برای نمودن خشنودی و علاقه اندک خود آن است که او را نادیده انگارید. مامور مالیات، همسایه مدنی من، همن کسی است که باید با او رویارو شوم، چه ستیزه ام با آدمیان است و نه با کاغذ و او خو خواسته است تا نماینده دولت باشد. چگونه دریابد کیست و مامور دولت، به عنوان یک انسان، چه می کند مگر این که به ضرورت دریابد که چگونه باید با من رفتار کند، چون همسایه یی که محترمش می دارد و نیکی او را می خواهد یا چون دیوانه و آشوب گر و نیز این که دریابد آیا می تواند این مانعرا بی اندیشه یا گفتهای غیر مودبانه تر و شتابناک تر که هم وزن عمل خودش باشد، از سر راه همسایگی خویش بردارد یا نه. این را نیک می دانم که اگر هزار، یا صد، یا ده نفر که می توانم نامشان ببرم، ولو تنها ده انسان درست کار، آری، اگر یک انسان درست کار در ایالت ماساچوست از برده داری دست می کشید و از این هم دستی دست باز می داشت و به همین علت به زندان دولتی می افتاد، این الغای برده داری در امریکا می بود. زیرا مهم نیست این کار در آغاز تا چه اندازه کم اهمیت به نظر آید: کاری که یک بار درست انجام شد همیشه درست انجام می شود. اما بیش تر دوست داریم در این مورد سخن برانیم و بگوییم این رسالت ما است بسیاری روزنامه ها به خدمت اصلاح در آمده اند، اما هیچ کس به خدمت اصلاح کمر نگماشته است. اگر همسایه گرامیم، فرستاده دولت، که همه روز خویش را در اتاق شورا صرف گشودن مشکل حقوق بشر می نماید، به جای این که زندان های کارولینا وی را تهدید کنند، زندانیان ماساچوست را سرجای خود می نشاند، زمستان بعد دستگاه قانون گذاری کاملا از این موضوع صرف نظر نمی کرد. این در حالی است که دولت ایالتی بسیار خواهان فریفتن خواهر خویش است تا گناه بردگی را بپذیرد، اگر چه خواهرش دریابد که اصل ستیزه با وی نپذیرفتن برده داری است.
تحت حکومتی که هر کس را بی داد گرانه به زندان در می اندازد، جایگاه راستین انسان دادگر نیز زندان است. امروزه جایگاه درست و تنها جایگاهنی که ماساچوست برای افراد آزاده تر و کمتر وابسته فراهم آورده، زندان است و هم چنان که خود را با اصولشان محبوس داشته اند، آنان را نیز بنابر قوانین خود محبوس می دارند. در زندان است که بندگان گریزان و زندانیان مکزیکی مشمول عفو، و سرخ پوستان از بی دادگری های سفید پوستان تظلم می کنند. بر آن زمین جداگانه اما آزادتر و ارجمندتر که دولت ایالتی مخالفانش را آنجا می فرستد، است که تنها خانه بردگانی است که آزاده می تواند با افتخار آنجا منزل کند. اگر چنین آزادگانی بیاندیشند که نفوذ آنان در زندان از میان می رود و دیگر صدایشان گوش دولت را نمی آزارد و در میان دیوارهای زندان دیگر دشمن دولت شمرده نمی شوند، نمی دانند راستی تا چه اندازه نیرومندتر از ناراستی است و نیز نمی دانند آن ه اندکی تجربه نموده است تا چه اندازه کاراتر و گشاده زبان تر می تواند با بی داد ستیز کند. تنها نه تکه ئی کاغذ که رای خو را به تمامی به صندوق اندازید که آن کل قدرت و نفوذ شما است. اقلیت چون با اکثریت سازش کند، بی قدرت است؛ حتی در صورت اقلیت نیز نخواهد بود؛ اما چون با همه توان راه بر حریف ببندد، ایستادگی ناپذیر می گردد. اگر راه این باشد که همه دادگران را در بند نگاه دارند، یا از جنگ و بردگی دست بدارند، دولت در گزینه خود تردید نخواهد کرد. اگر هزار تن امسال مالیات نپردازند، این اقدام خشن و خونینی نخواهد بود چه پرداخت مالیات دولت را قادر می سازد تا دست به خشونت زند و خون بی گناهان ریزد. در واقع اگر انقلاب آرام ممکن باشد، این تحریف آن است، اگر مامور وصول مالیات، یا هر مقام دیگری از من بپرسد، چنان که پرسیده اند پس چه باید بکنم؟ پاسخ می دهم اگر واقعا می خواهید کاری بکنید، از سمت خود کناره گیرید. چون اتباع با دولت هم پیمان نشوند و صحب منصب از مقام خودکناره گیری کند، انقلاب پیروز شدهاست. حتی فکر کنید خون به راه می افتد. چون وجدان زخمی گردد، خون نخواهد ریخت؟ با این خون، جاودانگی و انسانیت راستین از تن بیرون شود و این خون ریزی تا مرگ ادامه می یابد. اگنون این خون ریزی را می بینم.
من به حبس مجرم اندیشیده ام تا ضبط اموال وی - گر چه هدف از هر دو یکی است- زیرا آنان که سخن از بی آلایش ترین راستی می گویند و از این رو برای دولت فاسد بسیار خطرناک هستند، معمولا زمان بسیاری برای مال اندوزی صرف نکرده اند. دولت به آن خدمت به نسبت اندکی می کند و مالیاتی اندک، بسیار بیش از حد جلوه خواهد نمود، به ویژه اگر مجبور باشد با عرق جبین آن وجه را فراهم نماید. اگر نیز کسی باشد که در زندگی از پول هیچ استفاده ای نکند، دولت در درخواست پول ا ز وی تردید می کند. بی آن که قصد ستیزه با کسی داشته باشیم، باید گفت که دولتمند همواره خود را به نهادی که دولتمندش می کند، فروخته است. به طور مطلق می توان گفت که هر چه پول افزون شود، از فضیلت کاسته می شود، چه پول میان آدمی و هدف هایش قرار می گیرد و خواسته هایش را بر می آورد، و بی تردید فراهم آوردن آن چندان هنری نیست. پول بسیاری پرسش ها را بی پاسخ باقی می گذارد که اگر نبود آدمی ناگزیر به پاسخ کردن آنها می بود. پول تنها یک پرسش را باقی می گذارد که دشوار اما زاید است و آن این که چگونه باید پول را هزینه کرد. این چنین است که بنیاد اخلاقی از وی ستانده می شود. چون آن چه ابزار خوانده می شود، فزونی یابد، به همان نسبت نیز از فرصت های زندگی کاسته می شود. بهترین کاری که دولتمندی برای فرهنگ خویش می تواند انجام دهد آن است که طرح هایی را عملی سازد که چون بی برگ و نوا شود به آنها بیاندیشد. عیسی، پرسش هرودیان را با شرط خودشان پاسخ گفت. عیسی گفت: پول خراج را نشانم دهید. کسی پشیزی از جیب خود بیرون آورد، پس گفت: اگر پولی را به کار دارید که نقش قیصر بر آن است و وی آن را پول رایج ساخته و به آن ارزش بخشیده است، یعنی اگر اهل دولتید و به امتیازات حکومت قیصر شادمانید، چون طلب کند، چیزی را از آن چه قیصر را است به او باز دهید. آن چه قیصر را است به قیصر و آن چه خدا را است به خدا بازگردانید. با این سخن نیز بر آنان چیزی بیش تر معلوم نشد، چه نمی خواستند بدانند.
چون با آزادترین همسایگانم سخن گویم، درمی یابم که هر چه در باره اهمیت و جدیت این مسئله و توجه شان به آرامش عمومی سخن گویند، کوتاه سخن آن است که نمی توانند از پشتیبانی حکومت کنونی برخوردار گردند و از عواقب نافرمانی از آن برای اموال و خانواده خویش هراسانند. به نوبه خود باید بگویم که هیچ گاه به پشتیبانی دولت اعتماد نمی کنم. اما چون برگه مالیات را به دستم دهند، نمی توانم قدرت دولت را انکار کنم، همه اموالم را می ستانند و از میان می برند و رنج بی پایان نصیب من و فرزندانم می شود. این دشوار است. این امر، زندگی صادقانه و آسان را از جنبه های ظاهری ناممکن می سازد. انباشتن مال و دارایی ارزش نخواهد داشت و این کار بی تردید تکرار خواهد شد. باید کارگر استخدام کنید یا این که گوشه ئی بنشینید و اندکی غله بکارید و زود آن را مصرف کنید. باید تنها زندگی کنید و تکیه به خود دارید و همواره آماده آغاز کردن باشید و به امور بسیار نپردازید. ممکن است کسی در عثمانی دولتمند گردد و از هر نظر تابع نیک دولت عثمانی باشد. کنفوسیوس گفت اگر اصول خرد بر دولت حاکم باشد، فقر و بخل مایه شرمساری است، اگر اصول خرد بر دولت حاکم نباشد، ثروت و کرامت مایه شرمساری است. نه؛ تا بخواهم ماساچوست در بندری دوردست، در جنوب آنجا که آزادیم، معرض خطر قرار گیرد، از من پشتیبانی کند، یا با کار آرامش جویانه تنها در صدد فراهم آوردن ملک و املاکی در ایالت ماساچوست باشم، می توانم از بردن فرمان ماساچوست سرباز زنم و حق دولت را از مال و جانم انکار نمایم. نافرمانی از دولت و تحمل جریمه آن کمتر از فرمان برداری از آن زیان دارد. چنان حس می کنم که ارزشم کمتر از آن است.
سال ها پیش کلیسا از جانب دولت به من دستور داد تا مبلغی را برای حمایت از مردی روحانی بپردازم که پدرم به مجلس وعظ وی می رفت و من هرگز چنین نکردم. دستور چنین بود که بپرداز یا به زندان رو. از پرداخت وجه سرباز زدم، اما متاسفانه دیگری شایسته دید که آن وجه را بپردازد. درنیافتم چرا باید آموزگار مالیات بپردازد تا کشیش را پشتیبانی کند و نه بالعکس، چه آموزگار دولت نبودم، بلکه خود داوطلب این کار شده بودم. درنیافتم چرا مدرسه نباید برگه مالیات را ارائه نماید و دولت را وادارد تا از درخواست مدرسه نیز چون کلیسا پشتیبانی نماید. اما به درخواست گزیدگانی رضایت دادم تا چنین بنویسم: اینان همه می دانند که این جانب دیوید ثارو مایل نیستم عضو هیچ انجمنی که به آن نپیوسته ام محسوب باشم. این برگه را به کارمند شهرداری دادم و وی آن را در اختیار دارد. دولت چون دریافت تمایلی به عضویت در آن کلیسا ندارم، از آن زمان تا کنون چنین درخواستی از من نکرده است، اگر چه اعلام داشت که باید به درخواست نخست عمل گردد. اگر می دانستم چگونه نامشان ببرم، به تفصیل نام همه انجمن هائی را که هرگز عضو آنها نبوده ام ذکر می کردم، اما نمی دانستم فهرست کامل را از کجا بیابم.
شش سال است که مالیات نپرداخته ام. به همین دلیل یک بار به زندان افتادم؛ و هم چنان که به دیوارهای سخت سنگی می نگریستم که دو یا سه پا پهنا داشت و دری که از چوب و آهن بود و یک پا پهنا داشت و میله های آهنی که چراغ پشت آن بود، بی اختیار از حماقت نهادی که با من چنان رفتار می کرد که گوئی تنها از گوشت و پوست و استخوانم و باید در زندان باشم، در شگفت شدم. متعجب گردیدم که این نهاد سرانجام به این نتیجه رسیده است که بهترین سودی که می توانست برای من داشته باشد این که مرا به زندان افکند و هرگز نیاندیشیده بود که چگونه می تواند از خدمات من بهره مند گردد. دریافتم که اگر میان من و هم شهریانم دیواری سنگی است، آنان را دیوار بلندتر دیگری برسر راه است که پیش از گذر از آن نمی توانند هم چون من آزاد باشند. یک آن نیز احساس محبوس بودن نکردم و دیوارها در نظرم هدر دادن سنگ و ملاط بسیار بود. حس کردم از میان هم شهریانم تنها کسی هستم که مالیات خود را پرداخته ام. پیدا بود نمی دانستند با من چگونه رفتار کنند، اما چون بی ادبان رفتار می کردند. هر تهدید و هر تمجیدشان اشتباه بود، زیرا می اندیشیدند که بزرگترین آرزویم این بود که آن سوی دیوار سنگی باشم. از دیدن این که چگونه هنگام اندیشیدنم با دقت در را قفل می کردند، خنده ام می گرفت چه اندیشه ام بی مانع از پی آنان روان می شد و در واقع آنها بودند که خطرناک بودند. چون به من نمی رسیدند، تصمیم به مجازات تنم گرفته بودند، چون کودکانی که دستشان به کسی نمی رسد، و سگی را آزار می دهند. دیدم که دولت ناقص عقل است و چون زنی تنها است که قاشق های نقره ای دارد و ترسان است و نیز این که دوست از دشمن باز نمی شناسد. آن احترامی را که برایش داشتم به تمامی از دست دادم و به حالش افسوس خوردم.
پس دولت هرگز خواستهبا اخلاق و عقل و شعور انسان سر و کار ندارد، بلکه تنها به تنش و حواسش می پردازد. دولت را صداقت یا اندیشه برتر نیست بلکه تنها به تن نیرومندتر است. برای زور شنیدن زاده نشده ام. چنان که خواهم دم بر می آورم. ببینیم که نیرومندتر است. جماعت را چه نیروئی است؟ تنها می توانند وادارم کنند کهاز قانونی برتر از خودم فرمان برم. مرا وادار می سازند تا چون خودشان گردم. نمی شنوم انسان ها گروه مردمان ودارند تا چنین یا چنان زیند. این چه زندگی است؟ هنگامی که دولتی مرا گوید یا پولت را بده یا جانت را، چرا باید پولم را شتابان به آن دهم؟ ممکن است روزگار بر آن سخت شده باشد و نداند چه کند، اما کاری از من ساخته نیست. باید خود را یاری کند چنان که می چنین می کنم. گریستن و هق هق کردن را سود نیست. من پاسخ گوی کارکرد موفقیت آمیز دستگاه جامعه نیستم. پسر مهندس نیستم. چنان که بینم که دو درخت بلوط و فندق کنار یکدیگر باشند. چنین نیست که یکی از برای دیگری رشد نکند، بلکه هردو از قوانین خود پیروی می کنند و تا حد امکان بهتر رشد می کنند تا این که یکی بر حسب تصادف بر دیگری سایه می افکند و دیگری رااز میان می برد. اگر گیاهی نتواند بنا بر طبیعتش زندگی کند، خشک می شود و انسان نیز چنین است.
شب زندان به اندازه کافی جدید و جالب توجه بود. زندانیان با جامه خاص خویش شادمانه سرگرم صحبت بودند و چون وارد شدم از هوای شامگاهیکهاز در به درون می آمد، لذت می بردند. اما زندانبان گفت بچه ها وقت قفل کردن درها است و این چنین پراکنده شدند و صدای گام هایشان را می شنیدم کهدر بندهای خالی می پیچید. زندان بان هم سلولیم را چنین به من معرفی کرد: آدم تک و باهوشیه. وقتی در قفل شد، نشانم داد کلاهم را کجا آویزان کنم و برایم گفت که چگونه می گذارند. به دیار سلول ها ماهی یک بار دوغ آب می زدند و این سلول حداقل سفیدترین، کم اثاث ترین و شاید تمیزترین سلول شهر بود. هم سلولیم طبیعی بود که می خواست بداند اهل کجا هستم و چرا سروکارم به آنجا افتاده است. هنگامی که جواب پرسش هایش را دادم از او همان پرسش ها را پرسیدم و البته تصور کردم راست گو است و باور کردم که هست. گفت خوب، متهمم می کنند که انبار غله سوزاندم، اما اصلا جنین کاری نکردم. تا آنجا که دریافتم، شاید در حال مستی در انبار غله ای رفته تا بخوابد و چپق می کشیده و انبار را سوزانده است. می گفتند آدم باهوشی است و حدود سه ماه بود که در زندان بود و انتظار محاکمه اش رامی کشید و باید سه ماه دیگر نیز صبر می کرد؛ اما کاملا آرام و خشنود بود، چرا که جای خواب و خوراکش مهیا بود و فکر می کرد با او نیک رفتاری می کنند.
او یک پنجره را اشغال می کرد و من پنجره دیگر را و می دیدم که اگر کسی مدت طولانی آنجا می ماند، کار اصلیش نگاه کردن به بیرون می شد. چیزی نگذشت که همه کنده کاری ها راخواندم و بررسی کردم که زندانی های سابق از چه راهی گریخته اند و کجای میله های آهنی با سوها بریده شده است و سابق ساکنان قبلی آن سلول را شنیدم. دریافتم که حتی اینجا نیز تاریخی و شایعه ای هست که هرگز بیرون از دیوارهای زندان درز نکرده بود. شاید این تنها خانه شهر بود که در آن شعر می سرودند که بعد از سرایش دایره وار چاپ می شد اما هرگز منتشر نمی گشت. اشعار بلندی را نشانم دادند که جوانانی سروده بودند که سعی کرده بودند بگریزند و گفته بودندشان و با خواندن آن اشعار انتقام خود را گرفته بودند.
تا توانستم از هم سلولیم اطلاعات کسب کردم چه می ترسیدم دیگر هیچ گاه او را نبینم؛ اما سرانجام تختم را نشان داد و مرا واگذاشت تا چراغ را فوت کنم.
همانند سفر کردن به سرزمینی دور دست بود که هرگز انتظار دیدنش رانداشتم و فکر نمی کردم یک شب آنجا بخوابم. چنین به نظر می رسید که گوئی قبلا هرگز صدای زنگ ساعت شهر و صداهای شامگاه ده را نشنیده ام، چه هنگام خواب پنجره ها را که پشت آنها میله های آهنی بود، باز می گذاردیم. روستای زادگاهم را در پرتو سده های میانه می دیدم و رود کنکورد خودمان به صورت رود راین در آمده بود و دیدار شوالیه ها و دژها از برابرم می گذشتند. صدایروستائیان پیر را در خیابان ها می شنیدم. ناخواسته هر چه را در آشپزخانه مسافرخانه روستای مجاور می کردند و می گفتند، می دیدم و می شنیدم که برایم تجربه ئی کاملا نو و نادر بود. شهر زادگاهم را از نزدیک تر می دیدم تقریبا در آن شهر بودم. پیش از این، نهادهای این شهر را ندیده بودم این یکی از نهادهای عجیب شهر بود، چه این شهر مرکز بخش بود. آغاز کردم به دریافت این که ساکنان این شهر چه می کنند.
صبح، صبحانه ما را از سوراخ در درون سلول در قاب های حلبی بیضی کوچکی می گذاشتند که جای یک پاینت شکلات، نان قهوه ای، و یک قاشق آهنی را داشت. هنگامی که صدا می. دند می خواهند ظرف ها را پس بگیرند، چنان ساده و ناآزموه بودم که آنچه از نانم مانده بود بازگرداندم، اما هم سلولیم آن را برداشت و گفت که باید آن را برای ناهار یا شام نگاه دارم. دیری نگذشت کهاو را برای جمع کردن کاره به مزرعه مجاور بردند، که هر روز او را آنجا می بردند و تا ظهر باز نمیگشت. با من خداحافظی کرد و گفت نمی داند که دیگر مراخواهد دید یا نه.
هنگامی که از زندان بیرون آمدم - زیرا کسی پا درمیان نهاد و مالیات را پرداخت - متوجه تغییرات زیادی نشدم چنان که کسی جوان شود و سپس به صورت پیری سپید موی و لرزان درآید. در نظرم یک چیز تغییر کرده بود، چیزی در شهر، ایالت، و کشور که چنان بزرگ بود که تنها گذشت زمان می توانست آن تغییر را پدید آورد. دیگر دولتی را که در آن می زیستم با وضوح بیشتری می دیدم. دیدم که مردمی را که با آنها می زیستم تا چه اندازه به عنوان دوستان و همسایگان قابل اعتماد بودند. تنها مگسان گرد شیرینی بودند و چندان در پی درست کاری نبودند و با موهومات و تعصباتشان از نژادی دیگر بودند، چون چینیان و ملایائیان. دیگر این که در قربان کردن انسانیت هیچ خصر نمی کردند، تی مالشان را معرض خطر قرار نمی دادند؛ و سرانجام این که آزاده نبودند و با دزد چنان رفتار می کردند که دزد با آنان رفتار کرده بود، و امید داشتند که با انجام آئینی ظاهری و ادعیه ئی چند و گه گاه با گذر از راهی راست اما بی سود، رستگار گردند. شاید این داوری در مورد همسایگانم سخت گیرانه باشد، زیرا بیشترینه آنان نمی دانند که در روستایشان، نهادی چون زندان دارند.
پیش از این در روستایمان رسم بود که چون بدهکاری بی نوا از زندان بیرون می آمد تا خویشان و آشنایانش او را درود گویند، از میان انگشتانش می نگریست تا میله ها ی پنجره زندان رانشان دهد. چطوری؟ همسایه ام چنین مرا درود نگفت، بلکه نخست به من نگریست و سپس به یکدیگر نگریستیم گوئی از سفری دراز بازگشته ام. هم چنان که به دکان کفاش می رفتم تا کفشی را که تعمیر شده بود بگیرم مرا گرفتند و به زندان انداختند. چون صبح فردای آن روز آزاد شدم، به میهمانی هاکل بری ها رفتم که خود را بی شکیب زیر پای راهنمایم که اسبم بود می انداختند، نیم ساعتی گذشت - چه زود اسب از تاخت ایستاد - و میان قطعه زمینی پوشیده از بوته های هاکل بری بر یکی از بلندترین تپه ها به فاصله دو ملیل از رزستا بودیم و دیگر دولت جائی پدیدار نبود.
این همه سابقه زندان رفتنم بود.
هرگز از پرداخت مالیات راه سرباز نزده ام، زیرا دوست می دارم هم چنان که همسایه خوبی باشم، تابع بدی باشم. در باره حمایت از مدارس این که اکنون وظیفه خود را در امر آموزش هموطنانم انجام می دهم. از پرداخت مورد خاصی در لایحه مالیات سرباز نمی زنم. تنها این که هم پیمانی با دولت را نمی پذیرم و در واقع از آن کناره می گیرم. در پی آن نیستم که ببینم وجهی که هزینه می کنم صرف اجیر کردن کسی می شود یا خرید اسلحه ای که با آن کسی هدف تیر گردد - چه پول را تقصیر نیست - بلکه در پی آنم که ببینم هم پیمانی من چه اثراتی می گذارد. در واقع، آرام و به شیوه خودم علیه دولت اعلان جنگ می کنم، اما چنان که در این موارد معمول است باز هم اگر بتوانم از دولت بهره می گیرم و از آن سود می برم.
اگر مالیاتی راکه از من طلب می شود، دیگران از روی همدلی با دولت بپردازند، اما با یان کار بیش از آن چه دولت می خواهد، بیداد را یاریگر می شوند. اگر مالیات بهره نادرستی را که برای شخصی تعیین شده بپردازند تا دارائی وی را حفظ کنند یا معانع زندان رفتن او گردند، علت این است که عاقلانه در نظر نیاورده اند ه تا چه اندازه می گذارند احساسات شخصی ایشان با نفع همگان تداخل نماید.
پس موضع من اینک چنین است. اما در چنین موردی نمی توان چندان نیز مواظبت نمود، مگر آن که سرسختی مایه پیش داوری یا توجه نادرست به آراء مردمان گردد. باشد که دریابند وظیفه خویش را به هنگام مناسب انجام می دهند.
گاهمی اندیشم چرا این مردمان قصدشان نیک است؛ تنها نادانند؛ اگر می دانستند بهتر عمل می کردند: چرا باید همسایگانتان را چنین بیازارید تا خلاف میلشان با شما رفتار کنند؟ اما می اندیشم این دلیل موجهی نیست تا چون ایشان عمل کنم یا بگذارم دیگران به گونه ئی دیگر بسیار بیشتر رنج کشند. گاه با خود می گویم هنگامی که میلیون ها انسان بی خشم و سوء نیت، و بی هیچ نوع احساس شخصی تنها چند سکه از شما می خواهند بی آن ه احتمال بدهند به آنها کمک خواهید کرد، طبعشان چنین است که تقاضای خویش را پس گیرند یا آن را تغییر دهند، بی آنکه احتمال رود میلیون ها تن دیگر به یاریشان برخیزند. چرا باید خود را در معرض این نیروی بس سبوعانه قرار داد؟ این چنین سرسختانه در برابر سرما، گرسنگی، بادها و امواج ایستادگی نمی کنید و آرام به هزاران ضرورت از این دست، تن می سپارید. سرتان را در آتش فرو نمی برید اما آن چنان که می انگارم این نیرو به تمامی سبوعانه نیست بلکه تا اندازه ئی نیروئی انسانی است، و می انگارم که با میلیون ها پیوند دارم چنان که نه تنها با میلیون ها جانور وحشی و موجود بی جان بلکه با میلیون ها انسان ارتباط دارم. می بینم که درخواست از همان نخست و بی درنگ از آنان تا آفریدگارشان و دوم از آنان تا خودشان ممکن است. اما اگر از روی قصد سرم را بر آتش گیرم، درخواست از آتش و خالق آتش نیست تنها سرزنش مرا است. اگر بتوانم خود را قانع سازم که باید از مردمان چنان که هستند راضی باشم و با ایشان بنابر آن رضایت رفتار کنم نه از روی خواسته ها و چشم داشت هایم که چگونه باید باشند، هم چون جبرگرا و مسلمانی نیک باید بکوشم تا از چیزها چنان که هستند، خشنود باشم و بگویم خواست خداوند چنین است. افزون بر این، میان ایستادگی در برابر این امر و نیروی صرفا سبوعانه یا طبیعی تفاوت است که می توانم در برابر این امر تا اندازه ئی ایستادگی کنم، اما نمی توانم چون اورفیوس چشم داشته باشم که طبیعتِ سنگ ها و درختان و وحوش را تغییر دهم.
سر آن ندارم که با کسی یا ملیتی درافتم. سر آن نیز ندارم که موشکافی کنم و تمایزات دقیق قائل گردم، یا این که خود را بهتر از همسایگانم بنمایم. بلکه توانم گفتکه در پی بهانهای هستم که خود را با قوانین این سرزمین سازش دهم. اما برای سازش سخت آماده ام. در واقع در این مورد به خود شک دارم؛ و هر سال آن هنگام که مامور وصول مالیات فرا رسد، می بینم که قصدبررسی کارها و موضع دولت فدرال و ایالتی و روحیه مردمان را دارم تا بهانه ئی برای سازش بیابم. باور دارم که دولت به زودی خواهد توانست مرا از این بررسی باز دارد که در آن حال همانند هموطنانم خواهم بود. از دیدگاهی فروتر، قانون اساسی، با همه خطاهایش، بسیار خوب است؛ قانون و دادگاه ها بس شایان احترامند؛ حتی این دولت و حکومت امریکا نیز از جنبه های بسیار، بس ستودنی و نیک و شایان سپاسند، چنان که بسیاری آنها را چنان وصف کرده اند. اما اگر از منظری اندکی فراتر نگریسته شود، آنها هانند که توصیفشان کرده ام. اما اگر از دیدی فراتر و بازهم فراتر نگریسته شود، چه کس گوید که چنانند یا حتی شایسته آنند که به آنها بنگرند یا بیاندیشند؟
اما مرا با حکومت چندان کار نیست و تا حد امکان کمتر به آن خواهم اندیشید. در این دنیا نیز چندی نیست که تحت حکومتی به سر می برم. اگر کسی از اندیشه، خیال و تصور تهی باشد، اصلاحگران و فرمانروایان بی خرد نتوانند رشته اندیشه و کردارش را به تمامی بگسلند.
می دانم که اندیشه بیشترینه مردمان با من متفاوت است، اما آنان که به مناسبت حرفه خویش رو. گار به مطالعه این موارد و موارد مشابه پرداخته اند، مرا به هیچ روی قانع نمی سازند. دولت مردان و قانون گزاران که کاملا درون این نهاد قرارگرفته اند، هرگز آشکارا به آن نمی نگرند. آنان از جامعه پویا سخن می رانند، اما بی آن آرام ندارند. آنان شاید تا حدی از تجربه و تمییز برخوردار باشند و بی تردید دستگاههائی هوشمندانه و نیز سودمند ابداع کرده اند و بدین رویاز ته دل آنان را سپاس می نهیم، اما هوش، دریافت، و سودمندی ایشان نه چندان بسیار که محدود است. فراموش می کنند که سیاست و چاره گری بر دنیا حاکم نیست. وبستر هرگز چنان که باید به بررسی حکومت نمی پردازد و از همین رو نمی تواند در سخن گفتن از آن صاحب نظر باشد. سخنان وبستر، قانون گذارانی را ه به اصلاح ضروری حکومت کنونی نمی اندیشند، مایه حکمت است؛ اما برای اندیشمندان و آنان که برای همه زمان ها قانون وضع می کنند، هرگز چنین نیست.
کسانی را می شناسم که اندیشه های آرام و خردمندانه ایشان در باره این موضوع به زودی محدودیت اندیشه و پذیرش آراء نوین وی را آشکار می سازد. اما در سنجش با سخنان بی ارزش بیشتر اصلاح طلبان واندیشه ها و گفتارهای بی ارزش تر عموم سیاست مداران، سخنان وبستر تقریبا تنها سخنان معقول و ارزشمند است به این سبب خداوند را سپاس می گوئیم. در مقایسه با اصلاح طلبان و سیاست مداران نیز اندیشه ها و سخنان وبستر، موثر، اصیلو از همه مهم تر عملی است. اما سخنان وی نه حکمت بلکه تدبیر و چاره گری است. حقیقتِ حقوق دان، حقیقت راستین نیست بلکه انسجام یا جره گری منسجم است. حقیقت همواره با خود سازگار است و اساسا به آشکار ساختن عدالتی که مکن است متضمن ستمگری باشد، نمی پردازد. وی به خوبی شایسته لقب مدافع قانون اساسی است. حقوق دان ضربه وارد نمی آورد بلکه نقض دفاعی دارد. راهبر نیست بلکه پیرو است. رهبران وی مردان سال ۸۷ هستند. گوید: هرگز کوششی نکرده ام و پیشنهادی نیز در راه کوشش نمی کنم؛ هرگز کوشش را تایید نکرده ام و قصد ندارم به کوشش با نظر مساعد بنگرم تا ترتیبات قدیم راکه با آن ایالت ها متحد می گردند، برآشوبم. وی هنوز به اجازه قانون اساسی به برده داری می اندیشد و می گوید: از آنجا که بخشی از پیمان اصلی بوده است، بگذارید به قوت خود باقی بماند. به رغم توان و زیرکی ویژه خویش، نمی تواند حقیقتی را از صرف روابط سیاسی آن دریابد و بنگرد که خرد آن را به تمامی وا می نهد، مانند آنچه امروزه در مورد برده داری در امریکا بایستهاست هر کس انجام دهد، اما بر آن می شود یا وادار می گردد تا به جای آن که به استقلال سخن گوید، چنان که گوئی صاحب منصبی نیست، پاسخی چنین بی دادگرانه دهد، که از آنچه قوانین وظائف اجتماعی نوین و ویژه ای می توان استنباط کرد؟ گوید شیوه این است که حکومت ایالاتی که در آنها برده داری وجود دارد، باید آن را سامان بخشند و این شیوه از برای ملاحظه خودشان و بخشی از مسئولیت آنان در برابر برگزیدگانشان، قوانین کلی اولویت، انسانیت، دادگری، و خداوند است.
آراء مربوط به این امر که خاستگاه آن دیگر است و از حس انسانیت یا هر علت دیگر سرچشمه می گیرد به هیچ روی با آن مربوط نیست. هرگز این آراء را ترغیب نکرده ام و آنها نیز هرگز مرا تحریض نمی کنند.
آنان که از سرچشمه های پاک تر راستی آگاه نیستند و در پی جریان راستی راه سپرده اند، با کتاب مقدس و قانون اساسی برجای می ایستند و خردمندانه قرار می گیرند، از سر فروتنی و احترام از آن چشمه می نوشند؛ اما آنان که می بینند چشمه ی راستی از کجا به این دریاچه یا آن آبگیر می ریزد، دیگر بار کمر همت بسته و راه خویش را سوی سرچشمه راستی پی می گیرند.
هیچ کس در امریکا پدیدار نگشته که از نیروی خلاق قانون گذاری بهره مند باشد. چنین کسان در تاریخ جهان اندک شمارند.
اینان سخنران، سیاست مدار، و گشاده زبانند و شمارشان هزاران است؛ اما سخن رانی که بتواند بس مشکلات راکهمورد بحث های بسیار بوده، بگشاید، هنوز لب به سخن نگشوده است. گشادگی زبان یا هر قهرمانی را که بر انگیزد از برای خود آن دوست می داریم. قانون گذاران ما هنوز ارزش سنجشی تجارت آزاد و آزادی و وحدت و درستی را برای ملت درنیافته اند. آنان استعداد و قوه خلاق درک مسائل نسبتا ساده مالیات و دارائی و بازرگانی و تولیدات صنعتی و کشاورزی را ندارند. اگر خوش سخنی و پرسخنی قانون گذاران در کنگره تنها راهنمون ما می بود و تجارب آزمودگان و شکایت های موثر مردم، اینان را اصلاح نمی کرد، امریکا نمی توانست جایگاه خویش را در میان ملت ها به مدت طولانی نگاه دارد. شاید حق نداشته باشم اظهار دارم که کتاب مقدس هزارو هشت صد سال است نوشته شده است، اما کجا است قانون گذار خردمندی که واقعیات را بتواند دریابد، چنان که از پرتوی که کتاب مقدس بر دانش قانون گذاری می افشاند، بهره مند تواند شد؟
قدرت و اختیار حکومت حتی به صورتی که می خواهم به آن گردن نهم هنوز ناسره است؛ شادمانه از آنانی پیروی خواهم کرد که بهتر از من می دانند عمل می کنند، حتی در مواردی که یا چیزی نمی دانند یا چندان نیک عمل نمی کنند. برای ادای حق مطلب باید بگویم که دولت باید از اجازه و رضایت اتباع خود بهره مند باشد. حکومت بر من و دارائی من حق مشروعی ندارد مگر آن که من آن حق را بپذیرم. پیشرفتی که از حکومت مطلق و استبدادی سوی حکومت سلطنتی با محدودیت قدرت شاه و از آن حکومت سوی دمکراسی حاصل می گردد، پیشرفتی به جانب احترام راستین به فرد سات. آیا دمکراسی، چنان که ما می شناسیم، آخرین حد ممکن بهبودِ وضع حکومت است؟ آیا ممکن نیست گام دیگری سوی شناخت و سامان بخشیدن به حقوق بشر بداشت؟ تا دولت، فرد را قدرتی مستقل و برتر نشناسدو همه قدرت و اختیار خود رااز فرد نگیرد و با او درست رفتار نکند، هرگز دولتی به راستی آزاد و آگاه وجود نخواهد داشت. با تصور حکومتی خود را خشنود می سازم که می تواند با همه مردمان به داد رفتار کند و افراد را به عنوان همسایگان خود گرامی داد. اگر جهآنان را، که همه وظائف خود را در قبال همسایگان و هم نوعان خویش انجام می دهند، با آرامش خویش مغایر انگارد و شماری از افراد از آن کناره گیرند و با آن کاری ندارند و آن را نپذیرند.
ترجمه: بهداد اسفهبد +
این داستان واقعی نیست (از این نظر که واقعاً اتفاق افتاده باشد)، چون مسلماً چیزی به عنوانِ یک هتلِ بی‌انتها وجود ندارد. کاری که من کرده‌ام این است که ایده‌ای از دیوید هیلبرت [۱۸۶۲-۱۹۴۳] را گرفته‌ام و به گونه‌ای پرداخته‌ام که دانش‌آموزان از آن لذت ببرند، پس خاطرتان جمع باشد که از نظرِ ریاضی کاملاً بی‌نقص است. نکته‌ی داستان این است که مفهومِ بی‌نهایت چیزِ بسیار عجیب و مجردی‌ست. حالا اگر هنوز دارید به من گوش می‌دهید، برای‌تان از شبِ بسیار عجیبی تعریف می‌کنم که یک بار وقتی هنوز دانش‌جو بودم و در هتل بی‌انتها کار می‌کردم بر من گذشت...
آن شب تازه سرِ کار رسیده بودم و آماده بودم که شیفت را از مسئولِ پذیرشی که شب‌های جمعه قبل از من کار می‌کرد تحویل بگیرم. در همین وقت بود که باورنکردنی‌ترین چیزِ ممکن را به من گفت: هتل پُر است! فکر کنم اول باید برای‌تان توضیح بدهم که آن‌جا چه‌جوری بود. همه‌ش یک راه‌روِ بزرگِ درازِ عظیم بود؛ یک در سرِ راه‌رو بود، و وقتی وارد می‌شدید، میز سمتِ چپ قرار داشت. بعد دیگر فقط راه‌رو بود و تا ابد ادامه داشت. سمتِ چپِ راه‌رو تمامِ اتاق‌های با شماره‌ی فرد قرار داشتند {۱، ۳، ۵، ۷، ۹،...} و سمتِ راست تمامِ اتاق‌های با شماره‌ی زوج {۲، ۴، ۶، ۸،...}. و راه‌رو هم‌چنان ادامه داشت و داشت تا ابد! سخت بود که تصور کنی هتل پُر است، ولی به من اطمینان داد که هست. باید همان‌وقت بو می‌بردم که کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است، ولی به زودی یک امتحانِ سخت داشتم، در نتیجه نشستم و کتابِ حسابانم را درآوردم و مشغولِ درس خواندن شدم.
کمی پس از ساعتِ یک، یک لیموزینِ درازِ بی‌قواره واردِ پارکینگ شد. راننده پیاده شد و آمد تو.
«شب به خیر، یک اتاق برای امشب می‌خواهم؛ رئیسم خواب‌ش می‌آید؛ امشب بازیِ سختی داشته.»
«بازی‌کنِ بیس‌بال؟» درست حدس زدم؛ حتی آن روزها هم حقوق‌ها خیلی کم بود! ولی با این حال گفتم جا نداریم: «روی در هم همین را نوشته، نه؟»
«نه، الان برمی‌گردم.» رفت بیرون سراغِ لیموزین، صندوق را باز کرد، و یک بسته‌ی کوچک به اندازه‌ی یک جعبه نان خامه‌ای درآورد؛ بعداً معلوم شد که یک جور نانِ کاملاً متفاوتی بوده! جعبه را داخل آورد، گذاشت روی میز و روکشِ مخملی‌اش را کنار زد و -خدای من- شمشِ طلا بود!
توی یکی از کلاس‌هامان داشتیم بهره‌ی مرکب می‌خواندیم، و می‌دانستم که آن همه وام‌های دانش‌جویی که می‌گرفتم در نهایت خیلی بیش‌تر از آن‌چه نصیبَم می‌شد خرج روی دستم می‌گذاشت. چشمانم از تعجب چهارتا شد. به راننده نگاهی انداختم که داشت می‌خندید، گفت: «خوب، فکر می‌کنی بشود کاری کرد؟»
مگر می‌شود که نشود! فوراً گوشی را برداشتم و به همه‌ی مهمان‌ها اعلام کردم: «از این‌که مزاحم می‌شوم عذر می‌خواهم، ولی اگر در اتاقِ هستید، لطف کنید و به اتاقِ +۱ بروید.»
در نتیجه مردی که در اتاقِ ۱ بود به اتاقِ ۲ رفت، زوجِ اتاقِ ۲ به اتاقِ ۳ رفتند، الی آخر. طوفانِ آدم بود که در عرضِ راه‌روی بی‌انتهایِ هتل بی‌انتها جاری بود... باورنکردنی بود! لطفاً دقت کنید که کسی بیرون نیافتاد، چون راه‌رو انتهایی نداشت، و وقتی همه دوباره ساکن شدند، کسی در اتاقِ ۱ نبود، درست؟ در نتیجه بازی‌کنِ بیس‌بال اتاقِ ۱ را گرفت، من شمشِ طلا را گرفتم، و برگشتم که نامه‌ی استعفایم را بنویسم. تصادفاً این باید به این معنی باشد که بی‌نهایت به‌علاوه‌ی یک برابر است با بی‌نهایت، چون من بی‌نهایت مهمان را گرفتم، بازی‌کنِ بیس‌بال را اضافه کردم، و همه را دوباره در هتل بی‌انتها جا دادم. جالب است، نه؟ من که شاخ در آورده بودم، ولی اصلِ ماجرا هنوز شروع نشده.
همین‌وقت که داشتم سعی می‌کردم راهی پیدا کنم که شمشِ طلایم را به پولِ عادی تبدیل کنم، یک صدای تیزِ وحشتناک بلند شنیدم، نگاهی به پارکینگ انداختم، و ناگهان یک فولکس‌واگنِ درب و داغانِ قدیمی، دودکنان و روغن‌ریزان وارد شد. راننده خاموش کرد (گرچه تا اندکی بعد داشت هم‌چنان تلق و تولوق کنان و هن و هن کنان راه می‌رفت) و پرید تو هتل. با چشم‌هایی کمی متعجب، گفت که برای شب چند تا اتاق می‌خواهند. چند تا اتاق؟ می‌خواهند؟
«ببخشید، شما متوجهِ نوشته‌ی چشمک‌زنِ پشتِ در نشدید؟»
مدتِ کوتاهی همین‌طور حرف زد، چند بار حرفش را عوض کرد، ولی بالاخره فهمیدم جریان از چه قرار است. ظاهراً قرار بود دیلَن این اطراف کنسرت داشته باشد، و توی مینی‌بوسی که بیرون بود بی‌نهایت تا کشته‌مرده‌ی دیلَن بودند، همگی حاضر برای این‌که خواننده‌ی موردِ علاقه‌شان را روی صحنه ببینند. راست‌ش خواننده‌ی موردِ علاقه‌ی من هم بود، در نتیجه من هم خیلی به ماجرا علاقه‌مند شدم. کمی حرف زدیم و معلوم شد که یک بلیطِ اضافه هم دارند. داشتم با خودم فکر می‌کردم که از کجا بی‌نهایت به‌علاوه‌ی یک بلیطِ دیلن گرفته‌اند، بعد با خودم گفتم خوب که چی؟ به هر حال، پیش‌نهاد داد که اگر برای شب‌شان جا جور کنم بلیط را به من می‌دهد. من که آماده بودم زودتر از آن‌جا بروم، گفتم چرا که نه، پریدم پشتِ گوشی و اعلام کردم: «ببخشید که دوباره مزاحم می‌شوم، متاسفانه یک وضعیتِ اضطراری پیش آمده، اگر در اتاقِ هستید، لطفاً به اتاقِ ۲ بروید.»
در نتیجه بازی‌کنِ بیس‌بال به اتاقِ ۲ رفت، مردِ اتاقِ ۲ به اتاقِ ۴ رفت، زوجِ اتاقِ ۳ به اتاقِ ۶ رفتند، الی آخر. مجددا، کسی تو خیابان نیافتاد، چون -همان‌جور که احتمالاً حدس زده‌اید- هتل بی‌انتها درِ عقب نداشت! وقتی جابه‌جایی تمام شد، تمامِ مهمان‌های اصلی و بازی‌کنِ بیس‌بال، همه سمتِ راستِ هتل در اتاق‌های با شماره‌ی زوج (که تعدادشان بی‌نهایت تاست) بودند، و تمامِ اتاق‌های با شماره‌ی فرد خالی شده بود، که خیلی هم بی‌ربط نبود! گمان می‌کنم بدین معناست که بی‌نهایت به‌علاوه‌ی بی‌نهایت برابر است با بی‌نهایت، چون بی‌نهایت کشته‌مرده‌ی دیلن را برداشتم و گذاشتم توی یک هتلِ بی‌انتها که خودَش پر بود!؟!؟ صبر کنید حالا...
من بودم و شمشِ طلا و نامه‌ی استعفا و بلیطِ دیلن در دست، زل زده به ساعت، برای رسیدن به آزادی‌ِ جدیدم لحظه‌شماری می‌کردم، که ناگهان -خدای من، چه‌طور ممکن است- یک قطار اتوبوس وارد شدند، بی‌نهایت تا اتوبوس، و در هر اتوبوس، بی‌نهایت سرنشین! بی‌نهایت تا بی‌نهایت! آن‌طور که بالاخره سر در آوردم، ماجرا از این قرار بود که یک شورای جهانیِ کلِ مذاهبِ کهکشان داشت راه می‌افتاد، و هر مذهبی اتوبوسِ خود را فرستاده بود، پر از بی‌نهایت مؤمنینش! بله، این دفعه واقعاً تو دردسر افتاده بودم! طبیعتاً، راننده‌ی اتوبوسِ اول پایین پرید، آمد تو، و «چند تا» اتاق برای شب خواست... عجب! حتماً، بی‌نهایت تا بی‌نهایت، کاملاً برایَم روشن بود، مثلِ شب روشن بود! قاعدتاً به‌ش یادآوری کردم که روی در چه نوشته و این که هتل پر است و هیچی جا نداریم و غیره، ولی طرف خندید و شروع کرد در موردِ کشته‌مرده‌های دیلن و بازی‌کنِ بیس‌بال سؤال کردن (من چه می‌دانم از کجا می‌دانست) و بعد شروع کرد داستانِ مریمِ مقدس و یوسف را به من یادآوری کردن که می‌خواستند در مسافرخانه‌ای اتاق بگیرند، ناگهان به ذهنَم رسید که با بی‌نهایت تا مذهب که نمایند‌گان‌شان این‌جا بودند (تمامِ مذاهبِ کهکشان) بدونِ شک، یکی از آن‌ها «بر حق» بود، و خیلی عاقلانه نیست که من آن کسی باشم که به ایشان اتاق نداد و آن‌ها را به طویله فرستاد. یعنی می‌گویم، هیچ وقت فکرش را کرده‌اید که چه بر سرِ آن کسی آمد که مریم و یوسف را راهیِ طویله کرد؟ برایم جالب است که بدانم الان در چه وضعی است.
راستش تو یکی از درس‌هایمان، داشتیم اعدادِ اول را می‌آموختیم {۲، ۳، ۵، ۷، ۱۱، ۱۳، ۱۷، ۱۹، ۲۳، ۲۹، ۳۱،...} و این که چه‌طور اقلیدس تقریباً دو هزار سال پیش ثابت کرد که لیستِ اعدادِ اول نا‌متناهی‌ست. خوب من هم این ایده را زدم: برگشتم پشتِ گوشی (قول می‌دهم آخرین بار باشد) و از مهمان‌های فعلی خواستم: «اگر در اتاقِ هستید، لطفاً به اتاقِ ۲ نقلِ مکان کنید.»
در نتیجه مهمان‌های فعلی همه در اتاقهای ۲، ۴، ۸، ۱۶، ۳۲، ۶۴،... جا شدند. بعد رفتم بیرون و برنامه‌ام را برای چندتا از راننده‌ها شرح دادم، و خواستم که برای بقیه توضیح دهند. برنامه این بود: به هر اتوبوس یک عددِ اول اختصاص می‌دادم، از سه به بعد. یعنی به اتوبوسِ اول ۳ می‌رسید، به دومی ۵، به سومی ۷، چهارمی ۱۱، تا آخر، برای هر اتوبوس یک عددِ اول. بعد، آدم‌های توی اتوبوس، همه توان‌های آن عددِ اول بهشان می‌رسید. برای مثال، به سرنشینانِ اتوبوسِ اول اتاق‌های ۳، ۹، ۲۷، ۸۱، ۲۴۳، تا آخر، می‌رسید، یعنی همه‌ی توان‌های ۳ (به نفرِ -اُمِ اتوبوس اتاقِ ۳ می‌رسید). به سرنشینانِ اتوبوسِ بعدی توان‌های پنج می‌رسید، یعنی اتاق‌های ۵، ۲۵، ۱۲۵، ۶۲۵، و غیره، به نفرِ -اُم اتاقِ ۵ می‌رسید. بی‌نهایت تا عددِ اول بود، برای هر اتوبوس یکی، و هر عددِ اول بی‌نهایت تا توان داشت، در نتیجه به هر نفر یک اتاقِ اختصاصی می‌رسید! مدتی طول کشید تا کلِ طرح را برای همه توضیح دهم - چند تا ریاضی‌نشناس هم در جمع‌شان بودند و یکی دوبار کار داشت به خشونت می‌کشید ولی به خیر گذشت.
بعد همین‌طور که داشتم نگاهی به لیستِ مهمان‌ها می‌انداختم، متوجه شدم که کسی در اتاقِ ۶ (=۲ ۳) نیست، نه کسی در اتاقِ ۱۰ (=۲ ۵) هست، نه در هیچ اتاقِ دیگری که شماره‌اش حاصل‌ضربِ دو یا چند عددِ اولِ مختلف است، چون این اتاق‌ها توانِ هیچ عددِ اول‌ِ تنها‌یی نیستند، و در نتیجه اتوبوسی به آن‌ها اختصاص داده نشده بود. یک محاسبه‌ی سرانگشتی نشان داد که در واقع، بی‌نهایت اتاق خالی است! باورنکردنی‌ست! یک هتلِ بی‌نهایت که پُر بود را گرفتم، بی‌نهایت تا بی‌نهایت بهش اضافه کردم، و وقتی همه چیز تمام شد، هنوز بی‌نهایت تا اتاقِ خالی داشتم!
نکته‌ی کلِ ماجرا این است که بی‌نهایت یک عدد نیست، و -گرچه مبحثی وجود دارد به نامِ «حسابِ فرایتناهی» - نمی‌توان اعمالِ معمولِ حساب را روی بی‌نهایت نیز انجام داد. به‌ترین راهِ فکر کردن به این موضوع این است که بی‌نهایت خاصیتی‌ست که بعضی از مجموعه‌ها دارا می‌باشند. ریچارد دِدِکایند یک مجموعه‌ی نامتناهی را مجموعه‌ای تعریف کرد که بتوان در تناظرِ یک‌به‌یک با زیرمجموعه‌ای اکید از خودش قرار داد. همین خاصیتِ عجیب است که من در تعریفِ قصه‌ی عجیبم از آن استفاده کرده‌ام.
تصادفاً، شاید برای‌تان جالب باشد بدانید که هتل اندکی پس از آن شب تعطیل شد. ظاهراً کلی پرونده‌ی قضایی و از این جور چیزها علیه‌اش ثبت شده بود، و آخرین چیزی که شنیدم این بود که وکلا -که تعدادشان هم بدونِ حد رو به افزایش است- داشتند آن‌جا جلسه تشکیل می‌دادند. شاید همه‌شان برای ابد در آن‌جا حبس شوند و دست از سرِ مردمِ عادی بردارند.
قاصدک که دیگر خوب می‌دانید، یک مجله‌ی دانشجویی است و بنابراین از قوانین دانشجویی پیروی می‌کند. یکی از این قوانین، انجام همه‌ی کارها در دقیقه‌ی نود و گاهی وقت اضافه است و این یعنی این که مطالب شماره‌ی ماه مه در ماه آوریل آماده می‌شوند. تقویم دانشجویی، از نوع آمریکای شمالی‌اش را هم که می‌شناسید، پر است از امتحان و تکلیف و مقاله و پروژه‌ی تحویلی در ماه آوریل. این یعنی این که در این ماه ما وقت کمتری داریم که دنبال کارهای مجله بدویم، و نویسندگان‌مان هم که بیشتر دانشجو هستند مشغول‌تر از آنند که چیزی بنویسند.
قاصدک یک مجله‌ی دانشجویی است، اما قرار نیست مثل عامه‌ی کارهای دانشجویی موقتی باشد. خواسته‌ایم که هر ماه باشیم، درست در روز اول ماه، و این خود انگیزه‌ی مناسبی است که در ماه سختی چون آوریل نیز برای شماره‌ی ماه مه کار کنیم، خصوصا آن که با شروع تعطیلات تابستانی در ماه مه، تعداد خوانندگان‌مان فزونی خواهد یافت.
به هر جهت حالا که به این شماره نگاه می‌کنیم، خوب از آب درآمده است. مقاله‌ای داریم پیرامون موانع مشارکت سیاسی ایرانیان مهاجر در کشورهای میزبان که به بهانه‌ی مبارزه‌ی انتخاباتی آقای علی احساسی در ماه گذشته گنجانده‌ایم. گزارشمان از تاریخچه‌ی انجمن‌های ایرانی در دانشگاه تورنتو هم خواندنی است، و درست مانند نگارش تاریخ، ترکیبی است از شایعات و واقعیات. در این شماره همچنین گفت و گوی کوتاهی با بابک امینی داریم. انتشار گفت و گویی با سیروس شاملو درباره‌ی بازتصحیح دیوان کبیر مولانا نیز بهانه‌ای است برای مطرح کردن ضرورت و اهمیت چنین فعالیت‌هایی برای حفظ و گسترش میراث غنی فرهنگی‌مان. ابتکار تازه‌مان در این شماره، قرار دادن فایل صوتی شعر عشقیزوفرنی است، که گمان می‌کنیم زیبایی این شعر را صد افزون می‌کند. در ارزیابی شتابزده نیز به معرفی گالری آرتا پرداخته‌ایم که سعی دارد دریچه‌ای به هنر ایرانی و جهانی باشد. را هم با امید آن که هرچه زودتر ایجاد شود و موجب نزدیکی بیش از پیش جامعه‌ی ایرانیان تورنتو گردد، گنجانده‌ایم.
این شماره را نیز بخوانید تا رستگار شوید!
با شرکت آقای علی احساسی در انتخابات داخلی حزب لیبرال در منطقه‌ی دان‌ولی شرق، بحث روش‌های عملی مشارکت جامعه‌ی ایرانی تبار در سیاست کانادا در سطح وسیعی دردرون جامعه‌ی ایرانی-کانادایی مطرح شد. شاید این اولین باری بود که یک کاندیدای ایرانی جهت جمع آوری آرا٬ اعضای تیم خود را به فعالیت خانه به خانه فرستاد و همین عمل باعث شد که تعداد جالب توجهی از شهروندان که عمدتا ایرانی‌تبار بودند٬ آمادگی خود را جهت حضور پای صندوق‌های رای اعلام کنند. قصد بنده از نگارش این مطلب بررسی موانع مشارکت سیاسی جامعه‌ی ایرانی‌تبار مقیم خارج در فرآیند دموکراتیک جوامع میزبان می‌باشد.
سطوح فعالیت
سطوح فعالیت و مشارکت سیاسی را می‌توان به شرح زیر تعریف کرد:
- حضور در انتخابات کشوری، استانی و شهری به عنوان رای دهنده.
- حضور در احزاب سیاسی و مشارکت در فرایند تعیین کاندیداهای احزاب در حوزه‌های انتخابیه و تعیین نماینده جهت حضور در کنوانسیون‌های استانی و سراسری احزاب.
- عضویت در نهادهای جامعه‌ی مدنی مانند اصناف٬ انجمن‌های فنی تخصصی و غیره و اعلام آمادگی جهت فعالیت افتخاری و داوطلبانه در کمیسیون‌ها و هیات‌های مدیره‌ی این نهادها.
- اعلام کاندیداتوری و شرکت در انتخابات کشوری٬ استانی و شهری.
- مشارکت به صورت گروهی در فرایند سیاسی به نحوی که سیاستمداران جامعه را متوجه‌ی حضور یک نیروی متحد و متشکل از کانادایی‌های ایرانی تبار نماید.
وجهه دیگر بحث که باید به آن توجه شود٬ مشارکت فردی به عنوان یک شهروند کانادایی صرف‌نظر از پیش زمینه‌های قومی در قبال (یا به موازات) مشارکت گروهی به بهره‌گیری از اشترکات قومی و زبانی است.
موانع مشارکت فردی
این موانع را می‌توان به شرح زیر طبقه بندی کرد:
- عدم تسلط به زبان و فرهنگ جامعه‌ی‌ میزبان.
- عدم اطلاع از فرایند مشارکت سیاسی و ساختار قدرت در جامعه‌ی میزبان.
- عدم اعتقاد به ضرورت مشارکت سیاسی یک مهاجر.
تسلط نداشتن به زبان و فرهنگ جامعه‌ی میزبان یکی از دلایل عمده‌ی عدم مشارکت فردی است. تسلط نداشتن به زبان، منجر به عدم امکان دسترسی به منابع اصلی مطالعه در این زمینه شده و در نهایت منجر به عدم اطلاع از تحولات سیاسی و بافت سیاسی-اقتصادی جامعه‌ی میزبان می‌گردد. عدم اطلاع و تسلط به فرهنگ جامعه‌ی میزبان نیز نکته‌ی ظریفی است که در تشخیص تحولات سیاسی جامعه تاثیر مهمی دارد. به عنوان مثال ناظر مطّلعی می‌گفت که در یکی از جلسات درونی یکی از احزاب شرکت کردم و دیدم که دو نفر در جلسه با هم مشغول به بحث پرحرارتی هستند و دامنه‌ی بحث به مشاجره کشیده است. بعد از اتمام جلسه همین دو نفر را دیدم که با هم به نوشیدن قهوه در حال گفتگو و خنده بودند٬ انگار نه انگار که همین چند دقیقه‌ی پیش ظاهر امرشان به جاهای باریک کشیده بود. در مقیاس کلان نیز نمونه‌های مشابهی از همین رقابت‌های گروهی مشاهده می‌گردد که ناظر ناآگاه از بافت قدرت و فرهنگ سیاسی جامعه را از تحلیل جناح‌بندی‌های سیاسی و نحوه‌ی تداخل منافع گروه‌های سیاسی باز می‌دارد.
مبحث مهم دیگری که مانع مشارکت در جامعه‌ی میزبان است٬ این است که بسیاری معتقدند که این جامعه از دیدگاه مدیریتی و اقتصادی در سطح قابل قبولی اداره می‌گردد و فرد مهاجر در واقع به همین دلیل به اینجا آمده است. پس در وهله‌ی اول می‌بایست از این امکانات اقتصادی و رفاهی موجود جهت بهبود وضع خانواده و شخص خود بهره برد تا اینکه بعدا شاید نوبت به مشارکت سیاسی هم برسد.
ترکیبی از چهار عامل فوق افراد کثیری از جامعه‌ی ایرانی-کانادایی را به مشارکت سیاسی فردی در سطح مشارکت نوع اول محدود می کند.
موانع مشارکت گروهی
مشارکت گروهی بر مبنای تعریف منافع مشترک گروهی به عنوان جامعه‌ی ایرانی-کانادایی عملی می‌باشد. تجربه نشان داده است که مشارکت گروهی جامعه‌ی ایرانی-کانادایی بر مبنای تشکیلات صنفی-تخصصی به نسبت موفق بوده است. چند موردی که بنده از آن اطلاع دارم انجمن داروسازان ایرانی٬ انجمن متخصصین کامپیوتر٬ جامعه‌ی مهندسین٬ انجمن ایرانیان دانشگاه تورنتو و انجمن نگاه است که فعالیت مستمر داشته٬ جلسات عدیده‌ای تشکیل داده و می‌دهند و موفق عمل کرده‌اند. عامل مهمی که می‌توانست به نحو موثری در تقویت این نهادهای مدنی جامعه‌ی ایرانی-کانادایی عمل کند، ارتباط با کشور زادگاه‌مان ایران است که متاسفانه به دلایل عدیده، این ارتباط با مشکلات و مسایل پیچیده مواجه است.
به عنوان مثال و در مقام مقایسه می‌توان به ارتباط چینی‌تبارها و هندی‌تبارها با کشور زادگاه‌شان اشاره نمود و خطوط موازی آن را با کشورمان ایران رسم کرد و متوجه شد که عامل موثری که اقلیت چینی تبار و هندی تبار را به هم می‌پیوندد٬ در خصوص جامعه‌ی ایرانی تبار به عامل واگرایی تبدیل می‌گردد. این مساله را می‌توان در ابعاد زیر بررسی کرد:
- عامل اقتصادی.
- عامل علمی (فنی ٫ تخصصی ٫ حرفه‌ای).
- عامل سیاسی.
عامل اقتصادی
مبادلات اقتصادی بین ایران و کشورهای خارج به طور عمده از کانال دستگاه‌های دولتی و نهادهای بخش عمومی (‌بنیادها) انجام می‌گیرد. اکثر این مبادلات در آمریکا مشمول تحریم‌اند. بدیهی است که حیطه‌ی دخالت شهروندان حقیقی و حقوقی ایرانی تبار در این عرصه بسیار محدود می‌باشد. در حالی که کشورهای چین و هند در این زمینه وضع دیگری دارند. مبادلات خارجی آنها تا سطح بسیار گسترده‌ای به بخش صنعت و خدمات گسترش یافته است. این بخش‌ها در کشور هند عمدتا در دست بخش خصوصی ریشه‌دار٬ با سابقه و با تجربه بوده و در کشور چین هم به نحو بسیار حساب شده‌ای از طریق سرمایه‌گذاری‌های مشترک شهروندان تایوان٬ هنگ کنگ و سایر ملل در داخل سرزمین اصلی چین در جریان می‌باشد. حجم عظیمی از مبادله‌ی کالا و خدمات بین این کشورها و جوامع اروپای غربی و آمریکای شمالی وجود دارد و اقلیت چینی تبار و هندی تبار این جوامع محمل عمده‌ی این مبادلات می‌باشند. بدیهی است که چنین ارتباط تنگاتنگ با کشور زادگاه انگیزه‌ی بسیار قوی برای این اقلیت‌ها جهت مشارکت در فرایند تصمیم‌سازی اقتصادی در زادگاه و کشور میزبانشان می‌باشد. این مبادلات هم اکنون در زمینه‌ی فرش و خشکبار و پاره‌ای کالاهای صادراتی دیگر ایران وجود دارد٬ اما متاسفانه به علت عدم کیفیت کالاهای صنعتی٬ بسته بودن محیط اقتصادی و موانع ساختاری مشارکت و سرمایه‌گذاری خارجی در داخل ایران٬ امکان توسعه و بسط این مبادلات موجود نیست.
عامل علمی (فنی٬ تخصصی و حرفه‌ای)
سطح ناچیز سرمایه‌گذاری در زمینه‌های تحقیقاتی٬ توان علمی و تخصصی دانشگاه‌های کشور را شدیداْ تحلیل برده و عملا به علت ناهمگون بودن کیفیت تحقیقات زمینه‌های همکاری بر روی پروژه‌های مشترک و تبادل افکار بسیار محدود است. در این زمینه نیز تحریم‌های آمریکا مانع بسیار مهمی است. به طور قطع همه از محدودیت‌های اعمال شده در خصوص چاپ مقالات حرفه‌ای و تخصصی محققین ایرانی در ژورنال‌های علمی از جمله مطلع هستند.
عامل سیاسی
گرچه رفتار سیاسی نظام جمهوری اسلامی در عرصه‌های سیاست خارجی و داخلی دلیل پدید آمدن بسیاری از معضلات فوق‌الذکر است٬ ولی این تمام ماجرا نیست. به جرات می‌توان گفت که دلیل اصلی واگرایی جوامع ایرانی تبار، عدم توافق بر رویکردهای سیاسی که منجر به خروج کشور زادگاه‌مان از بن بست کنونی گردد٬ می‌باشد. نکته‌ی دیگر اینجاست که به نسبت اینکه چه کشوری میزبان جامعه‌ی ایرانی تبار است٬ همواره پاره‌ای از زیر مجموعه‌های جوامع ایرانی تبار نوعی احساس دوگانگی در آشتی دادن منافع ملی کشور زادگاه‌شان با کشور میزبان‌شان دارند. خوشبختانه این مساله در مورد کشور کانادا صدق نمی‌کند.
مجموعه‌ی عوامل فوق باعث گردیده که تعریف منافع مشترک جوامع ایرانی تبار بر محور کشور زادگاه به یک امر مشکل و عملا غیر ممکن تبدیل گردد. البته می‌توان چشم را برروی واقعیت‌های موجود بست و گفت
- که روش‌های تعریف منافع گروهی جوامع ایرانی تبار می‌بایست مستقل از رویکرد سیاسی نیروهای تشکیل دهنده‌ی این جوامع در پاسخ به شرایط کنونی کشور زادگاه‌مان باشد.
- که نیروهای تشکیل دهنده‌ی جوامع ایرانی تبار در زمینه‌هایی که منافع ملی ایران با منافع ملی کشور میزبان منطبق نیست٬ می‌بایست به نحوی موضع‌گیری کنند که این تضادها عمده نشده و ریشه‌ی الفت و دوستی دو ملت تحکیم گردد.
- که نیروهای تشکیل دهنده‌ی این جوامع نمی‌بایست از نیروهای آزاد شده توسط هم‌گرایی منافع گروهی جوامع ایرانی تبار در راستای اهداف زیر گروه خودشان در قبال کشور زادگاه استفاده نمایند.
والبته حرف‌های قشنگ دیگر که گفتن آن‌ها بسیار آسان است اما عمل کردن به آن‌ها در مقیاس جمعی بسیار مشکل. به خصوص این که حکم عمومی در این باره به نحوی که شامل طیف وسیعی از کشورهایی که جمعیت ایرانی تبار دارند شود، تقریبا غیر ممکن است. به طور مشخص سوئد و کانادا را نمی‌توان با ترکیه و اسراییل مقایسه کرد در حالی که هر دو گروه کشور، جمع قابل توجهی ایرانی تبار را در خود جای می‌دهند. کما این‌که کشورهایی مانند آمریکا٬ انگلستان و استرالیا را نمی‌توان با کشورهایی مانند آلمان و فرانسه مقایسه کرد. در این میان کشورهایی مانند کویت و امارات متحده‌ی عربی هم علیرغم دموکراتیک نبودن سیستم حکومتی٬ موارد جالب توجهی را تشکیل می‌دهند.
کوتاه سخن این‌که جامعه‌ی ایرانی-کانادایی در موقعیت مساعدی قرار دارد. مخلوط مناسبی از چند نسل مهاجرت در این جامعه حضور دارند. مهاجرین جدید آگاهی و اطلاع خود را از شرایط سیاسی-اقتصادی جامعه‌ی زادگاه به همراه می‌آورند و اکثرا پیوندهای قوی مادی و معنوی با کشور زادگاه‌مان دارند. نسل قبلی مهاجر سال‌های مدید در این کشور ساکن بوده و کوله‌باری از تجربه‌های سیاسی و اقتصادی را با خود یدک می‌کشد. جمعیت کثیری از دانشجویان ایرانی تبار در مراکز علمی و تحقیقاتی کانادا به تحصیل مشغولند که می‌توانند استعدادهای درخشان خود را در راه تعریف منافع گروهی و هم‌گرایی این جامعه‌ی جوان به کار گیرند. مهم‌تر از همه این‌که این حرکت می‌بایست به‌صورت خودجوش و در بطن جامعه‌ی مدنی ایرانی-کانادایی انجام گیرد.
این گزارش با هم‌کاری‌ تکین آغداشلو و الهام ذوالقدر نوشته شده. از کمک‌هایشان صمیمانه متشکرم.
گالری آرتا در جنوب شرقی تورنتو، در زمینی سیزده جریبی که مجموعه‌ی هنری-فرهنگی را در بر می‌گیرد، واقع شده است. ‌ گویند زمانی این بخش را بزرگترین کارخانه‌ی ویسکی‌سازی انگلیس‌ها تشکیل می‌داده‌ است. در سال ۲۰۰۳ مجموعه‌ی هنری-فرهنگی از تبدیل کارخانه ویسکی‌سازی به وجود آمد. در مجموعه‌ی فرهنگی-هنری، سعی بر آن شده که یادگار آثار صنعتی و معماری انگلیس‌ها دست نخورده باقی بماند. ورود وسایل نقلیه به این مجموعه ممنوع می‌باشد و بازدید کنندگان تنها پیاده به راه خود ادامه می‌دهند. این مجموعه با بالغ بر چهل گالری، کارگاه و محل خرید، بزرگ‌ترین بخش فرهنگی تورنتو را تشکیل می‌دهد. این مجموعه به علت جذب تعدادی از مهم‌ترین گالری‌های تورنتو به خود (مانند گالری‌ِ و گالریِ) و ارایه‌ی فضایی جدید برای برنامه‌های جنبی-فرهنگی مانند فستیوال جاز تورنتو، به سرعت توانست جایگاه خود را به عنوان مرکز فرهنگی-هنری تورنتو به دست آورد. گالری آرتا، هم‌زمان با افتتاح این مجموعه کار خود را آغاز کرده است.
پیدا کردن یک ساختمان آجری با دری سبز در میان دریایی از ساختمان‌های آجری با درهای سبز کار آسانی نبود. ولی قاصدک راه خود را در بازدیدی که از مجموعه‌ داشت به گالری آرتا پیدا کرد.
مدیریت گالری آرتا را خانم فیروزه آغداشلو به عهده دارد. خانم آغداشلو، هنرمند ایرانی که در زمینه‌ی طراحی داخلی تخصص دارد، همسر آیدین آغداشلو از مطرح‌ترین نقاشان معاصر ایران است. قاصدک از صحبت خود با تکین‌ آغداشلو (فرزند ایشان) گزارشی پیرامون گالری آرتا تهیه دیده‌ است.
در یک‌سالی که از افتتاح این گالری می‌گذرد، آرتا ۱۵ نمایشگاه مختلف برگزار کرده که ۴ مورد آن از هنرمندان ایرانی یا مرتبط به هنر ایران بوده و بقیه‌ی آن‌ها نیز ارایه کننده‌ی هنرمندان شناخته شده‌ای از کانادا، لاتویا، لهستان، اوکراین و پرتغال بوده است. از مهمترین این نمایشگاه‌ها مجموعه‌ی خصوصی بی‌نظیر دکتر فرهاد فرجام بود که در اکتبر برگزار شد و از ‍۱۸ نقاش طراز اول هنر معاصر ایران از جمله عربشاهی، آغداشلو، یکتایی، محصص، اویسی، معتبر، عزیزی، ماهر و احصائی کارهای عالی به نمایش درآمد. همچنین در آخرین نمایشگاه ایرانی -سفری به شرق- آرتا مجموعه‌ای از آثار نقاشی و عکاسی هفت هنرمند ایرانی را به نمایش گذاشت. خسرو حسن زاده، نقاش جوانی که در سال‌های اخیر بسیار در اروپا و آمریکا مطرح شده (۲۴ ژوئیه تا ۶ اوت)، ناصر اویسی، نقاش قدیمی و برجسته که از شناخته‌شده‌ترین نقاش‌های ایرانی در اروپا و آمریکا است (۲۵ سپتامبر تا ۱۵ اکتبر)، آیدین آغداشلو، یکی از مطرح‌ترین نقاشان معاصر ایران که سبک منحصر به فردی در تلفیق سنت و مدرنیسم دارد (۱۶ تا ۲۹ اکتبر)، و غلامحسین نامی از هنرمندان صاحب‌نام ایران که کارهایش آمیزه‌ای از نقاشی، حجم و لمس نور بر آن است، از جمله هنرمندانی هستند که آثارشان در تابستان امسال در آرتا به نمایش گذاشته خواهد شد.
در زمان بازدید قاصدک از آرتا این گالری میزبان نقاش اکراینی، ناتالی للوک، بود. آرتا میزبان طیف وسیعی از هنرمندان با سبک‌ها‌، ملیت‌ها و علایق مختلف است. چگونگی و انتخاب آثار هنرمندان برای برگزاری نمایشگاه در این گالری زیر نظر و مرور مدیریت این گالری انجام می‌گیرد.
آرتا مکانی کوچک با فضایی زیبا و صمیمی است. آرتا تمام روزهای هفته، به غیر از روزهای دوشنبه پذیرای بازدیدکنندگان است.
ماجرا این‌گونه آغاز شد. چند تا از بچه‌های انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو یا همان برای پرداخت خسارت بر سر آسیب زدن به یک میز دانشگاه! پیش یکی از مسوولین امور دانشجویی () دانشگاه رفته بودند. این مسوول هم به شوخی می‌گوید که این انجمن‌های ایرانی هم که همه‌اش اسباب دردسرند! اشاره می‌کند به انجمن‌های ایرانی گذشته که هرکدام در این‌جا پرونده‌ای دارند بسیار ضخیم! و از حیرتش می‌گوید که چرا این همه انجمن ایرانی. مگر چه خبر است! بعدها وقتی ما در قاصدک این ماجرا را شنیدیم مصمم شدیم گزارشی تهیه کنیم از انجمن‌های ایرانی دانشگاه تورنتو از آغاز تا کنون. از خاطراتی که باید ثبت شود قبل از این که از یادها برود. در این راه خیلی‌ها با گفتن خاطراتشان به ما کمک کردند که باید از همه‌شان تشکر کرد. از نیاز فرهی، پوریا لطفی، رضا فتاحی، مسعود زنگنه، بهروز دروی و از امور دانشجویی. بماند که البته نگذاشت ما هیچ یک از پرونده‌ها را نگاه کنیم!
پرونده‌های دانشگاه به ۱۹ سال پیش یعنی سال ۱۹۸۵ باز می‌گردد. در آن زمان به طور رسمی سه گروه ایرانی در دانشگاه ثبت شده بودند که مهم‌ترین آن‌ها () بود. دو نهاد دیگر آن سال‌ها و است که چندان اطلاعی از آن‌ها نیست. گفته می‌شود در آن سال‌ها بیشتر انجمنی بوده است برای فعالیت‌های سیاسی که اعضای آن گرایش به سازمان مجاهدین خلق داشتند. بهروز دروی، از بنیان‌گذاران، که امروز در لوس‌آنجلس سکونت دارد و یکی دو سال پیش نامش در ماجرای برگزاری کنسرت گوگوش در نشریات آمد، آن سال‌ها را به خاطر می‌آورد که در دانشکده‌ی مهندسی تنها هفت یا هشت ایرانی بود. او با کمک آن‌ها تصمیم گرفت که یک گروه ایرانی‌ در دانشگاه تاسیس کند. با گذاشتن اولین جلسه‌ی عمومی دانشجویان دانشکده‌های دیگر نیز به انجمن می‌پیوندند و بهروز به‌عنوان اولین دبیر () انتخاب می‌شود. آن روزها بیشتر فعالیت‌ها در قالب دور هم جمع شدن افراد در یک کافه‌تریا بود. گاهی فیلمی هم از سینمای پیش از انقلاب نمایش می‌دادند.
این انجمن‌ها تا سال‌های اول دهه‌ی ۹۰ در دانشگاه کم و بیش فعالیت می‌کردند تا این که بین عده‌ای از ایرانیان دانشگاه بحث ادغام دو انجمن ایرانی پیش می‌آید که به نظر می‌آمد کارهای موازی انجام می‌دهند. سرانجام سال ۹۳ دیگر در دانشگاه تمدید نمی‌شود و به () تغییر نام می‌یابد. سال ۹۲ اولین نشریه‌ی دانشجویی با عنوان «پیک دانشجو» منتشر می‌شود که تا هفت هشت شماره هم دوام می‌آورد. سال‌ها‌ی میانی دهه‌ی ۹۰ را شاید بتوان اوج فعالیت دانست. رضا فتاحی که امروز در تورنتو نشریه‌ی خانه و خانواده را منتشر می‌کند، برای دو بار در سال‌های ۹۴ و ۹۵ دبیر انجمن بود. او و دوستانش در آن دوران رونق خاصی به فعالیت‌های ایرانیان در دانشگاه تورنتو دادند. سال ۹۴ برای اولین بار دانشگاه تورنتو جشن نوروز را با همکاری دانشگاه یورک برگزار می‌کند و به رقابت و جدایی دیرینه‌ی نهادهای ایرانی این دو دانشگاه پایان می‌دهد.
از اتفاقات مهم آن زمان یکی اعتراض به سخنرانی بتی محمودی، نویسنده‌ی کتاب «بدون دخترم هرگز» در تورنتو بود که از طریق برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی انجام شد. در آن سال‌ها هر از گاهی شخصیت‌های برجسته‌ی ایرانی را به دانشگاه تورنتو برای سخنرانی دعوت می‌کردند که می‌توان از احسان یارشاطر و بهروز وثوقی نام برد. برگزاری نمایشگاه آثار هنری ایرانیان در دانشگاه هم از آن دوره مرسوم می‌شود.
بعد از سال ۹۵ به تدریج زوال آغاز می‌گردد. نقطه‌ی عطف این زوال برگزاری شب شعری در دانشگاه در سال ۹۶ بود که به درگیری و مداخله‌ی پلیس انجامید. ماجرا از این قرار بود که شب شعری برگزار می‌شود و دبیر آن زمان انجمن، افشین افراشته، در ابتدای مراسم از شرکت‌کنندگان می‌خواهد که شعر سیاسی نخوانند. این مساله اعتراض عده‌ای را برمی‌انگیزد به این‌که انجمن چه حقی دارد برای افراد تعیین تکلیف کند و این با اصول دموکراسی سازگار نیست. در میان برنامه یک نفر سعی می‌کند شعر سیاسی بخواند که بچه‌های انجمن جلو او می‌آیند و بلندگو را از او می‌گیرند. درگیری می‌شود و سروکله‌ی پلیس دانشگاه هم پیدا می‌شود. شب شعر گویا البته هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند. جمعی در داخل سالن و جمعی بیرون سالن هر گروه برای خودشان به شعر خواندن ادامه می‌دهند. هفته‌ی بعد نوشته‌ای از سوی اعتراض‌کنندگان جلسه در نشریه‌ی شهروند منتشر می‌شود با عنوان «هشدار» که به آتش معرکه می‌افزاید. در متن به کنایه اشاره‌ای شده بود به دعوت از گروه آواز و این که این انجمن کاری جز دعوت از «گربه‌های سیاه» بلد نیست. بعد از این ماجرا افشین استعفا می‌دهد و تلاش بعضی اعضای فعال چون نیاز فرهی برای برگزاری انتخابات به علت عدم استقبال دانشجویان به جایی نمی‌رسد. گقته می‌شود در مدتی که انجمن دیگر عملا متوقف شده بود عده‌ای از نام و اعتبار انجمن استفاده می‌کردند و به برگزاری جشن‌هایی در دانشگاه می‌پرداختند که مشخص نیست درآمدش به کجا می‌رفت. سرانجام در سال ۹۷ دیگر تمدید نشد و بدین ترتیب انحلال یافت.
در همین حول و حوش سال‌های ۹۷ که دیگر خبری از گروه‌های ایرانی نبود، در یکی از روزها یک دانشجوی تازه به نام فرناز رستمی‌نژاد که مشتاق فعالیت‌های فوق‌برنامه بود، از طریق وب‌سایت دانشگاه به نام مسعود زنگنه برمی‌خورد که در آن زمان مسوول روابط عمومی () گروهی بود به‌عنوان. گروهی که در عمل هیچ فعالیتی نداشت. آشنایی این دو با یکدیگر در نهایت به تاسیس انجمنی تازه در دانشگاه با نام () می‌انجامد. انجمنی که تا به امروز نیز پابرجاست. نیاز فرهی نیز از به کمک این دو می‌آید، اساسنامه می‌نویسد و با کمک چند نفری دیگر برای وب‌سایت درست می‌کند. این سال اولین باری است که یک انجمن‌ ایرانی در دانشگاه دارای وب‌سایت می‌شود. مدتی بعد انتخابات برگزار می‌شود و مسعود زنگنه به‌عنوان اولین دبیر در سال ۹۷ انتخاب می‌شود. اولین برنامه‌ی این انجمن هم جشن شب یلدا بوده است. سال ۹۸ هم فرناز دبیر می‌شود. فعالیت آن دوران بیشتر برگزاری جشن‌های شب یلدا و نوروز و نمایشگاه آثار فرهنگی ایرانی در کتابخانه‌ی ربارتس () بود. حرف و حدیث‌هایی هم از آن زمان شنیده می‌شود که بعضی از اعضای هیات مدیره‌ی آن زمان از طریق روابطشان با ها در هنگام برگزاری جشن‌ها سو استفاده‌ی مالی می‌کردند. گفته می‌شود در یکی دو سال نخست تاسیس روابط بعضی از افراد با بچه‌های قدیمی چندان خوب نبود. یکی دو بار مشکلاتی بروز کرد که تا مرز شکایت از امور دانشجویی و پلیس دانشگاه کشیده شد اما عملا اتفاقی نیفتاد.
سال ۹۹ فرناز در انتخابات، دبیری را به پوریا لطفی واگذار کرد. در دوره‌ی جدید نمایش فیلم‌های سینمایی نظم بیشتری گرفت. از مهم‌ترین برنامه‌ی آن دوره برگزاری در ساختمان دانشگاه بود که با استقبال خوبی مواجه شد. با افزایش تعداد دانشجویان درآمد برگزاری جشن‌ها نیز زیادتر شد به گونه‌ای که سال ۲۰۰۰ که امید خالویی انجمن را تحویل گرفت، برای اولین بار در حساب مالی انجمن به جای هیچ، دو هزار دلاری پول داشت. در دوره‌ی امید بودجه‌ی انجمن افزایش قابل توجهی پیدا می‌کند. به کمک مجتمع تجاری پویا به دانشجویان موفق دانشگاه بورسیه‌ی تحصیلی می‌دهد. چندین مراسم جشن در دانشگاه برگزار می‌شود و نمایش فیلم منظم‌تر می‌شود. فعالیت‌ها آن‌قدر قابل توجه بود که رفتن اعضای هیات‌مدیره به یک رستوران گران‌قیمت‌ با بودجه‌ی اعتراض چندانی را برنمی‌انگیزد. امید سال ۲۰۰۱ هم دبیر می‌شود تا این‌که در انتخابات سال ۲۰۰۲، سیاوش بلورانی بر طهورا طباطبایی که از همکاران اصلی امید بود، پیروز می‌شود و ترکیب جدیدی پیدا می‌کند. این گروه اگر چه در ابتدا فعال ظاهر شد و مثلا برگزاری جشن سده را از خود به یادگار گذاشت، اما پس از برگزاری جشن نوروز به کل از هم پاشید و برای بقیه‌ی سال هیچ فعالیتی نداشت. از حرف و حدیث‌های آن زمان یکی این است که در آن دوره پول انجمن به یکی دو نفر به‌عنوان وام داده‌ می‌شود بدون این‌که نظارتی انجام شود. به دلیل توقف فعالیت کامل انجمن انتخابات دوره‌ی بعد که باید در ابتدای تابستان برگزار می‌شد، به اکتبر موکول شد و آن هم به دلیل حضور بسیار کم دانشجویان برگزار نشد. سرانجام بعد از تبلیغات فراوان و کشاندن بچه‌های دانشگاه به بهانه‌ی خوردن پیتزا انتخابات ۲۰۰۳ در نوامبر برگزار شد و این بار سینا آقایی به سمت دبیری برگزیده شد. در این دوره فعالیت‌های نظم گذشته‌ی خود را بازیافت. انتخابات دوره‌ی جدید که فعالیت خود را از ابتدای ترم آینده آغاز می‌کند، نیز اخیرا برگزار شد و این بار طهورا به عنوان دبیر انتخاب شده است در حالی که رقیب گذشته‌اش سیاوش حالا معاونش شده است.
در حوالی سال‌ ۹۹ عده‌ای دیگر از ایرانی‌ها را هم در دانشگاه می‌شد دید که بیشتر اوقات خود با یکدیگر را در کافه‌تریای کتابخانه‌ی ربارتس می‌گذراندند. آن‌ها کسانی بودند که یک سال بعد () یا همان کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو را تاسیس کردند. مهمترین فرد این گروه دکتر رامین جهانبگلو بود که یکی دو سالی بود به تورنتو آمده بود و در دانشکده‌ی علوم سیاسی درس می‌داد. او به دلیل اختلاف سنی و فکری نتوانست با همکاری کند و به تدریج با جمع کافه به فکر راه اندازی نهادی دیگر افتاد. از میان آن زمان پوریا هم به این جمع پیوست تا در ژانویه‌ی ۲۰۰۰ کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در دانشگاه ثبت شد. بر طبق اساسنامه‌ی کانون همه‌ی اعضای هیات‌مدیره در یک سطح بودند و کانون دبیر خاصی نداشت. از اعضای هیات مدیره‌ی آن زمان می‌توان از مهدی باقی، علیرضا فخراشراقی و ارسلان کهنمویی‌پور نام برد. فعالیت اصلی این کانون در ابتدا برگزاری سخنرانی‌های ماهانه بود. از سویی دیگر مدتی بعد دکتر جهانبگلو برای عده‌ی دیگری از دانشجویان دانشگاه شروع به تدریس تاریخ فلسفه کرد. این کلاس که در آن زمان هر شنبه ساعت ۴: ۳۰ بعد از ظهر در اتاقی در ساختمان برگزار می‌شد، ابتدا با ۳ یا ۴ نفر آغاز شد و هر هفته به تعداد شرکت‌کنندگانش افزوده شد. از اولین دانشجویان آن کلاس می‌توان به بابک فرزاد، افسانه فضلی، رضا عظیمی و یاسر کراچیان اشاره کرد. مدتی بعد هنگام تشکیل یک لیست ایمیل برای اعضای گروه، نام آگورا () انتخاب شد. آگورا در یونان باستان نام میدانی بود که مردم در آن جمع می‌شدند و به بحث با یکدیگر می‌پرداختند. در آوریل ۲۰۰۱ به همت دکتر جهانبگلو، کنفرانس سیرا () در تورنتو برگزار شد که اعضای آگورا و در برگزاری آن مشارکت داشتند. همین باعث شد که این دو گروه به یکدیگر نزدیک‌تر شوند تا این که در انتخابات سال ۲۰۰۱ چند تن از بچه‌های آگورا چون بهار امین‌وزیری و یاسر کراچیان به عضویت هیات مدیره‌ی درآمدند. به تدریج این دو گروه در هم ادغام شدند تا به امروز که دیگر آگورا شاخه‌ای از است. با رفتن دکتر جهانبگلو از کانادا در سال ۲۰۰۲ کلاس‌های فلسفه نیز پایان یافت ولی هم‌چنان جلسات آگورا ادامه پیدا کرد، بدین ترتیب که هر هفته یکی از خود اعضا درباره‌ی یک موضوع سخنرانی می‌کرد. با گذشت زمان سطح سخنرانی‌ها بالاتر رفت به طوری که در حال حاضر بیشتر سخنرانان آگورا استادان دانشگاه یا شخصیت‌های مهم فرهنگی هستند که برای صحبت کردن دعوت می‌شوند.
در انتخابات سال ۲۰۰۲ بچه‌های آگورا مانند بهمن کلباسی و فرنوش حیدرزاده وارد هیات مدیره‌ی می‌شوند. سال‌های ۲۰۰۲ تا کنون را می‌توان سال‌های اوج فعالیت در دانشگاه دانست. بیشتر فعالیت انجمن بر روی برگزاری جلسات هفتگی آگورا متمرکز می‌شود. از فعالیت‌های دیگر می‌توان به برگزاری کنسرت خیریه، کلا‌س‌های زبان فرانسه و موسیقی، برگزاری جشن نوروز در دانشگاه و نمایش بیش از ۱۲ فیلم سینمایی در سال اشاره کرد. هیات‌مدیره‌ی سال ۲۰۰۲ برای دفاع از حقوق ایرانیان نیز اقداماتی کرد. از آن جمله نامه‌هایی بود که یکی به بیل گراهام وزیر امور خارجه‌ی کانادا در اعتراض به انگشت‌نگاری ایرانی-کانادایی‌ها توسط دولت آمریکا و دیگری به روزنامه‌ی تورنتواستار در اعتراض به کار بردن «خلیج عربی» به جای «خلیج فارس» نوشتند. هیات مدیره‌ی آن سال اگر چه در بیشتر سال با تفاهم با یکدیگر کار می‌کردند، دو ماهی را هم به دلیل اختلاف نظر در برگزاری مراسم افطاری در ماه رمضان در دانشگاه با تنش گذراندند. افطاری‌ای که در نهایت هم برگزار نشد.
سال ۲۰۰۳ افراد جدیدی چون رضا عظیمی، بهرنگ فروغی و علیداد مافی‌نظام به هیات مدیره پیوستند. در کنار آنها پوریا هم‌چنان از بدو تاسیس در سال ۲۰۰۰ پای ثابت هیات مدیره بود! در کنار برگزاری پربار جلسات آگورا از فعالیت‌های در آن سال می‌توان به برگزاری کنفرانس یک روزه‌ی پنجاهمین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد اشاره کرد. هزینه‌های این کنفرانس که حدود ده هزار دلار بود از فروش بلیت و جمع‌آوری کمک تهیه شد. این کنفرانس در نوع خود یک اتفاق مهم برای جامعه‌ی ایرانیان شهر تورنتو بود. در نوامبر همان سال هم در سالن ساختمان هارت هاس () مراسمی با عنوان برگزار شد که در نوع خود بزرگترین مراسم معرفی فرهنگ ایرانی در دانشگاه تا کنون بوده است. در این مراسم که با تدارکات چند ماهه برگزار شد گروه‌های مختلف هنری چون گروه‌های موسیقی، آواز و رقص به اجرای برنامه پرداختند. در این مراسم غذای ایرانی نیز فروخته می‌شد که به علت هم‌زمانیش با ماه رمضان موجب اعتراض عده‌ای به مسوولان شد. هم اعلام کرد که ضمن احترام به معذوریت عده‌ای از ایرانیان، به دلیل محدودیت‌هایی که دانشگاه ایجاد کرده بود نمی‌توانسته مراسم را در زمانی دیگر برگزار کند.
از سویی دیگر از اواسط سال ۲۰۰۳ جمعی از شرکت‌کنندگان جلسات آگورا و همراه با عده‌ای دیگر که در کانون اندیشه، گفت‌و‌گو و حقوق بشر تورنتو فعالیت می‌کردند، دور هم جمع شدند و به سبک آگورا ولی این بار جمعه‌ها هر دو هفته یک‌بار جلسات سخنرانی پیرامون مسایل ایران می‌گذاشتند. از میان موسسان این گروه می‌توان به مجتبی مهدوی، مهرداد آرین‌نژاد و مهرداد صمدزاده اشاره کرد. این گروه که نام نگاه () را برای خود برگزیده در نیمه‌ی ماه آوریل امسال در دانشگاه رسما ثبت شد.
جدای از این انجمن‌های فعالی که نام برده شد، همیشه چندین انجمن و گروه وجود داشته‌اند که هیچ فعالیتی نمی‌کردند. برای نمونه بر طبق پرونده‌ی موجود در امور دانشجویی دانشگاه گروه از سال ۸۵ تا همین پارسال در دانشگاه ثبت بوده و هر سال هم دست‌اندرکارانش مجوزش را تمدید می‌کردند تا این که سال گذشته بنا به دلایلی که مشخص نیست دانشگاه از تمدید این گروه خودداری می‌کند. هیچ کس نمی‌داند این گروه حداقل در سال‌های اخیر چه می‌کرده است. به نظر می‌آید مسوولان این گروه با ثبت آن از امکانات دانشگاه چون سالن برای مقاصد شخصی خود استفاده می‌کردند. گاه پیش می‌آمده که در یکی از سالن‌های دانشگاه یک حزب سیاسی برنامه داشته و بعد با مراجعه به پرونده‌های دانشگاه مشخص می‌شده که سالن برای شب شعر و داستان رزرو شده است.
یکی دیگر از کارکردهای انجمن‌های ایرانی برای بعضی افزودن سابقه‌ی مدیریت یک گروه دانشجویی در رزومه‌شان بوده است. اگر چه این انگیزه تا اندازه‌ای مقبول هم هست، اما با مراجعه به پرونده‌های دانشگاه می‌توان گروه‌های ایرانی را یافت که به ندرت کاری می‌کردند. در گفت‌وگوهایی که شد در یک مورد یکی از افراد حتی به خاطر نمی‌آورد که خودش زمانی از موسسان فلان گروه ایرانی دانشگاه بوده است. از گروه‌هایی که در دوره‌ی کوتاهی در دانشگاه تاسیس شدند و به نظر می‌آید به دلیل فعال نبودن خود به خود منحل شدند می‌توان به از ۹۷ تا ۹۸، از سال ۹۴ تا ۹۶، از سال ۹۱ تا ۲۰۰۰ و از ۸۸ تا ۸۹ اشاره کرد.
سینا سلیمی: آقای امینی چرا گیتار و از چه وقت؟
بابک امینی: من متولد سال ۱۳۴۹ هستم و از ده سالگی نواختن گیتار را شروع کردم. خیلی پیانو دوست داشتم اما چون نداشتیم به گیتار علاقه‌مند شدم. یکی از آشنایانمان یک گیتار به من داد و من هم شروع کردم به کلاس رفتن. آقای شاهرخ پرتوی اولین استادم بود، بعد دکتر سیمون آیوازیان. البته استادان دیگری هم داشتم ولی خیلی چیز‌ها را در استودیو یاد گرفتم. هنگام ضبط و تمرین آهنگ‌ها. کار کردن در استودیو با آهنگسازها جزو مهمترین تجربه‌های من بوده و در راستای کارهای خودم خیلی کمک کرده.
س. س.:‌ یعنی نوازندگی را بیشتر تجربی یاد گرفتید یا با درس گرفتن و کلاس؟
ب. ا.:‌ به نظر من نوازندگی از راه کلاس رفتن به هیچ وجه امکان‌پذیر نیست. نوازندگی یک کار سخت روزانه است. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید نوازندگی را می‌تواند فقط از راه تئوریک فرا گرفت. شما باید بدنتان را خوب بشناسید و یاد بگیرید چگونه با فیزیک بدنتان، با انگشت‌هایتان کار کنید. باید یاد بگیرید از ذهنتان فرمان بگیرید. تمام جسمتان باید در اخیار خودتان باشد، مانند حرف زدن.
س. س.:‌ یعنی نوازندگی برای هر کس یک تجربه‌ی شخصی است؟
ب. ا.:‌ دقیقا. نوازنده باید بفهمد چگونه می‌تواند با خودش ارتباط بر‌قرار کند. نوازندگی مانند ریاضت هدفش باز‌گشت به خویشتن است. بازگشت از محیط اطراف و آن‌چه پیرامون شماست به خودت. هنگامی که به خودت برگشتی می‌توانی عضو دیگری را خلق کنی که آن عضو می‌تواند قطعه‌ای باشد که می‌نوازی. صدایی که مستقیما از ذهنت تا قلبت، به واسطه‌ی یک ساز شنیده می‌شود. این مسایل در هیچ کلاسی به شکل تئوری آموخته نمی‌شود.
س. س.:‌ هیچ به خاطر دارید اولین باری که تصمیم گرفتید به درجات بالا در عرصه‌ی موسیقی برسید، چه هنگامی بود؟
ب. ا.:‌ من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که می‌خواهم بهترین باشم. همیشه احساس می‌کردم هستم. این حرف البته حرف مغرورانه‌ای نیست. من چون خیلی خیالاتی بودم -یعنی قوه‌ی تخیلم قوی بود- موقع تمرین به قدری جدی حس می‌گرفتم که احساس می‌کردم در حال اجرای برنامه‌ام. الان هم همین جوری هستم. حتی موقعی که تنها تمرین می‌کنم. فکر می‌کنم وقتی شما این حس را داشته باشید دیگر تفاوتی ندارد که موفق باشید یا نباشید، در حال اجرای کنسرت باشید یا نباشید. لذت بردن شما از موسیقی کافی‌ست.
س. س.:‌ پس این اعتماد به نفس موقع ساز زدن در شما تشدید می‌شود؟
ب. ا.:‌ اگر حالت طبیعی خودم را حفظ کنم و رابطه‌ی مستقیم با آن چیزی که دارم می‌زنم بر‌قرار کنم، برایم هیچ فرقی نمی‌کند. یعنی موقع تمرین در خانه همان انرژی را می‌گذارم که موقع اجرای برنامه. البته بعضی وقت‌ها روی سن بهتر است.
س. س.:‌ آقای امینی این‌جا می‌خواهم نظرتان را یا بهتر است بگویم دیدگاهتان را در مورد موسیقی بدانم. موسیقی در عصر ما و تغییر شکلش از هنر ناب به شکلی از تفریح و سرگرمی.
ب. ا.:‌ مشکل این‌جاست که اکثر کسانی که کار موزیک می‌کنند خودشان را هنرمند معرفی می‌کنند. در حالی که ما در عالم موزیک دو گروه عمده داریم: یکی سرگرم‌کنندگان و دیگری هنرمندان. که هنرمند واقعی معمولا کم پیش می‌آید از نظر مالی وضع خوبی داشته باشد. اصلا به وجود آمدن موسیقی تفریحی یا سرگرم‌کننده در صنعت موسیقی، ‌ برای درآوردن پول بیشتر بود. می‌شود گفت که در گذشته این‌ چنین نبوده. به طور مثال بتهوون و موتزارت از طرف حکام و پادشاهان حمایت می‌شدند، یا حتی شاعران کلاسیک ما. این هنرمندان نیازی به اجرای شو برای پول درآوردن نداشتند. ولی امروز هیچ پادشاهی هنرمندان را حمایت نمی‌کند و شما می‌بینید که بیشتر ارکسترهای دنیا در حال ور‌شکست شدن هستند.
س. س.:‌ آقای امینی اگر قدیم موسیقی برای یاد‌آوری دردی، مساله‌ای یا نکته‌ای استفاده می‌شد (به خصوص اگر با کلام همراه بود) به نظر من امروز برای فراموشی استفاده می‌شود. آیا قرار نیست موسیقی محبوب این زمانه ما را یاد چیزی بیندازد یا احساسی را در ما زنده کند؟
ب. ا.:‌ ببنید هر نوع موسیقی برای قشر خاصی از مردم تولید می‌شود. عوام معمولا قدرت شنیدن موسیقی پیچیده و عمیق را ندارند. مثل این که با کودکی راجع به دیفرانسیل و انتگرال صحبت کنید. حتی گوش دادن به موسیقی عمیق نیاز به تعلیم و تمرین دارد. برای مثال اگر شما بخواهید جاز گوش بدهید باید پله‌پله از کانتری و پاپ شروع کنید و بعد انواع مختلف راک و کم‌کم بلوز و در نهایت جاز. این‌ها ذهن و گوش شما را آماده می‌کنند، ‌ برای آن فواصلی که در نهایت می‌خواهید گوش کنید. موسیقی کلاسیک هم همین‌طور است. شما برای اولین قدم نمی‌توانید بزرگ‌ترین اثر بزرگ‌ترین آهنگ‌ساز کلاسیک را گوش دهید. نمی‌شود گفت که عامه‌ی مردم ما به این صورت تعلیم ندیده‌اند. نمی‌شود گفت که گناه‌کارند. ولی تاجران و کاسبان موسیقی بیشترین بهره را از این ضعف و نادانی مردم می‌برند. با تولید همان موسیقی‌های تفریحی، که من بهشان می‌گویم: «هنربند»: تولیدکنندگان موزیک که آویزان هنرمندها هستند.
س. س.:‌ آقای امینی یک توضیحی هم در مورد کنسرت هم‌بستگی که بعد از زلزله‌ی بم برگزار شد، ‌ بدهید. بیشتر نظرم معطوف به قطعاتی است که اجرا کردید.
ب. ا.:‌ من می‌خواستم یک کار خوب ارائه بدهم. کاری که برایش زحمت کشیده شده. نمی‌دانم چقدر خوب بود. شاید اصلا در هیچ آلبومی هم از این آهنگ‌ها با این ترکیب ضبط نکنم. ولی برای آن برنامه می‌خواستم یک کار متفاوت بکنم. ترکیب بدی هم نبود. ترکیب تار و تبلای هندی، ‌ فرنچ هرن و کنتر باس و گیتار فلامینکو. می‌شود گفت تا به حال چنین ترکیبی هیچ کجا استفاده نشده بود.
س. س.:‌ جزو بهترین ترکیب‌هایی بوده که من تا به حال شنیده بودم. تلفیق ساز شرقی با سازهای غربی. می‌خواهم بدانم چه شد که به این فکر افتادید؟
ب. ا.:‌ خیلی‌ها در ایران این کار‌ها را کرده‌اند و به نحو خیلی خوبی هم. من هم خیلی وقت است به این ترکیب فکر می‌کنم. ولی تنها تفاوت این داستان این بود که من به خاطر موسیقی ایرانی خودم را تغییر ندادم. سعی کردم موسیقی ایرانی را در قالب موسیقی شخصی خودم استفاده کنم.
س. س.:‌ آقای امینی کمی درباره‌ی برنامه‌هایی که در پیش دارید صحبت کنید.
ب. ا.:‌ من اصولا آدم منظمی نیستم و خیلی عشقی زندگی می‌کنم. خود این عشق به من حکم می‌کند که چه برنامه‌ای باید داشته باشم.
س. س.:‌ خوب توی همین عشق هیچ آلبومی یا کنسرتی نیست؟
ب. ا.:‌ چرا. همین آهنگ‌های کوچک که در حال ساخته شدن هستند، باید بگویند کی تمام می‌شوند و کی موقع ضبطشان فرا می‌رسد. فکر می‌کنم این سری از آهنگ‌هایم از نظر سبک و حالت خیلی شکل گرفته‌اند و نسبت به آهنگ‌های گذشته‌ام فرم متحد‌تری دارند. شاید رابطه‌ی خودم با حس موسیقاییم نزدیک‌تر شده است.
س. س.:‌ اگر کاری بشود آیا قطعا موسیقی بدون کلام خواهد بود؟
ب. ا.:‌ من یک آلبوم خواهم داشت که با کلام خواهد بود. چند تا از کارهایش هم حاضر شده است. شاید هم با همین قطعات بدون کلام در یک آلبوم ترکیب شوند.
س. س.:‌ آقای امینی در آخر آیا پیشنهادی برای نوازندگان جوان‌تر و علاقه‌مند به موسیقی دارید؟
ب. ا.:‌ نا‌امید نشوید. با ساز زدن زندگی کنید. از لحظاتی که با ساز زدن برای خود می‌سازید لذت ببرید. حتی اگر از نواختن یک نت گریه‌تان می‌گیرد بگریید، اگر خنده‌تان می‌گیرد بخندید. سعی کنید ارتباطتان را با کوچک‌ترین نت‌هایی که می‌سازید، نزدیک و نزدیک‌تر کنید. لحظه‌ای پیش می‌آید که می‌بینید موسیقی جزوی از خودتان شده و در آن لحظه همه چیز را دارید. برای رسیدن به آن لحظه نیاز به تکنیک و علم خاصی ندارید. نخست باید به سازتان نزدیک شوید.
برای دیدنِ عکس‌ها در قطعِ بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
مجله‌های الکترونیکی
کاپوچینو
هفت‌سنگ
شاتوت
تکاپو
فروغ
رسانه‌های ایرانی تورنتو
شهروند
تورنتواستار
خانه و خانواده
رادیو ۲۴ ساعته
انجمن‌های دانش‌جویی
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو
اتحادیه‌ی دانش‌جویان دانشگاه تورنتو
انجمن دانش‌جویان دانشگاه یورک
انجمن دانش‌جویان ایرانی دانشگاه واترلو
پرتو، انجمن فرهنگی، ادبی و هنری دانشجویان ایرانی دانشگاه واترلو
پندار، همایش دانش‌جویان ایرانی دانشگاه واترلو
گروه‌های یاهو
گروه آگورا
گروه نگاه
گروه ایرانیان تورنتو
انجمن‌های متخصصان
انجمن کانادایی مهندسان و معماران ایرانی (مهندس)
انجمن متخصصان ایرانی فن‌آوری اطلاعات
دانشگاه‌ها
دانشگاه تورنتو
دانشگاه یورک
دانشگاه رایرسون
دانشگاه واترلو
دانشگاه مک‌مستر
دانشگاه وسترن انتاریو
لیست دانشگاه‌های کانادا
ترجمه: حامد حاتمی، بهداد اسفهبد
گاهی وقت‌ها زندگی فقط یک فنجان قهوه‌ است و همه‌ی صمیمیتی که می‌تواند ایجاد کند. زمانی یک چیزی در موردِ قهوه خواندم که می‌گفت قهوه برای‌تان مفید است؛ همه‌ی اندام‌ها را به کار می‌اندازد.
اول فکر کردم این‌جوری گفتنش عجیب است و حتٌی کمی هم ناخوشایند، ولی به مرورِ زمان به این نتیجه رسیدم که چندان هم بی‌معنی نیست. الان می‌گویم منظورم چیست.
دیروز صبح به دیدنِ دختری رفتم. دوستش دارم. هر چیزی بین ما بوده تمام شده. دیگر به من علاقه‌ای ندارد. من به رابطه‌ی‌مان گند زدم ولی کاش این کار را نمی‌کردم.
زنگ زدم و پای پله‌ها منتظر ماندم. می‌توانستم صدایش را بشنوم که در طبقه‌ی بالا این ور و آن ور می‌رفت. از سر و صدایش می‌توانستم بگویم که تازه داشت بلند می‌شد. از خواب بیدارش کرده بودم.
کمی بعد از پله‌ها پایین آمد. نزدیک شدنش را درونِ خودم احساس می‌کردم. با هر گامی که برمی‌داشت احساساتم را متلاطم می‌کرد، و سرانجام به بازشدنِ در انجامید. مرا دید و خوش‌حال نشد.
زمانی از دیدنِ من خیلی خوشحال می‌شد، همین هفته‌ی پیش. نمی‌دانم آن همه احساس کجا رفته بود، البته این‌قدر ساده‌لوح نیستم که ندانم.
گفت: «من الان حوصله ندارم. دلم نمی‌خواهد حرف بزنم.»
گفتم: «من یک فنجان قهوه می‌خواهم.»، چون در آن لحظه بیشتر از هر چیزِ دیگری توی دنیا دلم یک فنجان قهوه می‌خواست. این جمله را طوری بر زبان آوردم، انگار که تلگرافی را از طرفِ شخصِ دیگری برایش می‌خوانم؛ کسی که واقعاً دلش یک فنجان قهوه می‌خواست؛ کسی که هیچ چیز دیگری برایش مهم نبود.
گفت: «خیلی خوب.»
به دنبالش از پله‌ها بالا رفتم. خنده‌دار بود. خیلی با عجله یک لباس‌ پوشیده بود و هنوز لباس روی تنش نایستاده بود. می‌توانم ازِ باسنش برایتان تعریف کنم. به آشپزخانه رفتیم. یک شیشه نسکافه از قفسه برداشت و روی میز گذاشت. بعد هم یک فنجان و یک قاشق. نگاهی به آن‌ها انداختم. بعد هم کتری را پرِ آب کرد و روی اجاق گذاشت و زیرش را روشن کرد. در تمامِ این مدت یک کلمه هم بر زبان نیاورد. لباس روی تنش مرتب شده بود. «من نمی‌خورم» و از آشپزخانه بیرون رفت. بعد از پله‌ها پایین رفت و از خانه خارج شد تا ببیند نامه‌ای دارد یا نه. من یادم نمی‌آمد نامه‌ای دیده باشم. برگشت بالا و به اتاق دیگری رفت و در را پشت سرش بست. من به کتریِ رویِ اجاق نگاه می‌کردم.
یک سال طول می‌کشید تا آب جوش بیاید. اکتبر بود و کتری پر بود. مشکل همین بود. نصفِ آب را خالی کردم.
این‌طوری آب سریع‌تر جوش می‌آمد. حداکثر شش ماه می‌کشید. خانه ساکت بود.
به ایوان پشتی نگاهی انداختم. چند تا کیسه‌ی زباله بود. سعی کردم با نگاه کردن به محتویات کیسه‌ها بفهمم که تازگی چی خورده. چیزی نفهمیدم.
حالا ماهِ مارس رسیده بود و آب شروع کرده بود به جوشیدن. خوشحال شدم.
روی میز شیشه‌ی نسکافه، فنجانِ خالی و یک قاشق کنار هم خوابیده بودند. درست مثل مراسمِ کفن و دفن. این‌ها تمامِ چیزهایی هستند که برای درست‌کردنِ قهوه لازم داری.
وقتی ده دقیقه بعد خانه را با قهوه‌ای که درونِ من دفن شده بود ترک می‌کردم، گفتم: «برای قهوه متشکرم.»
گفت: «خواهش می‌کنم.» صدایش از پشتِ درِ بسته می‌آمد. صدای او هم مانند تلگراف بود. دیگر واقعاً وقتِ رفتن بود.
بقیه‌ی روز را بدون این‌که دنبالِ قهوه بگردم گذراندم. خوب بود. شب شد و شام را توی یک رستوران خوردم و بعد رفتم بار. کمی مشروب خوردم و با چند نفری گپ زدم. آدم توی بار از همان حرف‌هایی می‌زند که همه توی بار می‌زنند. هیچ چیش یادم نمانده است. ساعت دوی صبح شده بود و داشتند بار را می‌بستند. باید می‌رفتم بیرون. در سان‌فرانسیسکو هوا سرد و مه‌آلود بود. مه باعث می‌شد احساسِ درماندگی کنم.
تصمیم گرفتم به دیدنِ دختر دیگری بروم. بیش از یک سال بود که با هم دوست نبودیم. زمانی خیلی با هم صمیمی بودیم. نمی‌دانستم این روزها چه‌کار می‌کند. به خانه‌ی او رفتم. خانه‌اش زنگ نداشت. موفقیت کوچکی بود. آدم باید حسابِ موفقیت‌های کوچکش را داشته باشد. به هر حال، من که دارم.
خودش در را باز کرد. فقط یک لباسِ‌خواب جلوی خودش گرفته بود. باورش نمی‌شد که من باشم. بعد از مدتی که باورش شد من هستم، گفت «چی می‌خواهی؟» من هم صاف رفتم تو. برگشت و در را بست، طوری که من می‌توانستم نیم‌رخش را ببینم. به خودش زحمت نداده بود که لباس‌خوابش را دورش بپیچد. فقط گرفته بود جلویش. می‌توانستم یک خطِ ممتد از بدنش را ببینم که از سرش شروع می‌شد و تا پایش ادامه داشت. کمی به نظرم عجیب می‌رسید. شاید به خاطر این‌که دیر وقت بود.
«چی می‌خواهی؟»
«یک فنجان قهوه می‌خواهم.» چه چیزِ مسخره‌ای برای گفتن انتخاب کردم، در حالی که حتی دلم نمی‌خواست باز بگویم که دلم قهوه می‌خواهد.
نگاهی به من انداخت و کمی چرخید. از این که مرا می‌دید خوش‌حال به نظر نمی‌رسید. باز می‌گویند زمان همه‌چیز را درست می‌کند. باز به خطِ ممتدِ بدنش نگاه کردم.
گفتم: «چطور است که با هم یک قهوه بخوریم؟ می‌خواهم باهات حرف بزنم. خیلی وقت است که حرف نزده‌ایم.»
نگاهی به من انداخت و باز کمی چرخید. من به خط ممتدِ بدنش خیره شدم. زیاد کارِ جالبی نبود.
گفت: «دیر وقت است. من باید صبحِ زود بیدار شوم. اگر قهوه می‌خواهی، نسکافه توی آشپزخانه هست. من باید بخوابم.»
چراغ‌ آشپزخانه روشن بود. از اتاق نشیمن نگاهی به آشپزخانه انداختم. دلم نمی‌خواست به آشپزخانه بروم و باز تنهایی قهوه بخورم. دلم نمی‌خواست به خانه‌ی کسِ دیگری بروم و قهوه بخواهم.
متوجه شدم که آن‌روز به طور عجیبی سپری شده بدون این‌که من اصلاً چنین قصدی داشته باشم. لااقل شیشه‌ی نسکافه روی میز کنارِ فنجانِ خالیِ سفید و یک قاشق چیده نشده بود.
می‌گویند در بهار تخیلاتِ یک مردِ جوان به فکرهای عاشقانه بدل می‌شود. شاید اگر وقتِ کافی برایش بماند، تخیلاتش جایی هم برای یک فنجان قهوه باقی بگذارند.
خوزه جلو می‌رود من و یوکو به دنبالش. از پله‌های چوبی جلوی خانه‌ی سفید بالا می‌رویم. زن توری پشه‌بند را که پشت درِ چوبی رنگ‌و‌رو رفته‌ای است باز نگه می‌دارد تا ما تک‌تک رد شویم. روی صندلی‌های حصیری می‌نشینیم. برایمان چای می‌آورد. خودش کنار خوزه می‌نشیند. کاغذ پاره‌ای در دستش است. مدادی از روی میز برمی‌دارد، چند سطری می‌نویسد. بلند می‌شود. من با او تا آشپزخانه‌ می‌روم. کاغذ را توی قوطی خالی چای می‌اندازد. کاغذ‌ها همه جای خانه شناورند. من از میان گل‌های نیمه‌پلاسیده‌ی گلدان کنار اجاق، کاغذ کوچک دیگری را برمی‌دارم. روی آن نوشته: «مردِ اعدامی در محل ملاقات دوم است، عجله کنید. او پس از اعدام سوسک می‌شود.»
خوزه و یوکو چایشان را خورده‌اند. خوزه طومار کهنه‌اش را در می‌آورد و این‌ور آن‌ور می‌کند تا دستور‌العمل را بخواند. ما زن را با لبخند معصومش، تنهایی ژرفش و عشق اسرارآمیزش در پیله‌ای از هزاران کاغذ کوچک می‌پیچیم. سکوت خانه را در جایش می‌گذاریم و پاورچین از خانه خارج می‌شویم. یوکو می‌گوید: «شکوفه‌های گیلاس در راه‌اند.» خوزه ساکت است و من غم‌گینم.
خوزه: من از محل اعدام مادرم یک راست به کتاب‌خانه رفتم و صد سال آن‌جا ماندم. کتاب‌خانه بنایی بود با باروهای بلند و روکش آهک سفید. پیچک‌ها هر روز قبل از طلوع‌ آفتاب از باروها بالا می‌رفتند، با طلوع آفتاب گل‌هایشان را باز می‌کردند و خورشید که آتش می‌گرفت، پایین می‌آمدند. از بلندترین بارو آبی‌ترین اقیانوس پیدا بود. آن جا کتابی می‌خواندم در چگونگی مبارزه با آسیاب‌های بادی که طومار از میان کتاب لغزید و قبل از آن‌که روی زمین بیافتد، گرفتمش. بارانی از گل‌های ریز زرد شروع به باریدن کرد. عنوان طومار به خط کهنی بود، خواندم: خرس پشت در است. خط اول این طور آغاز شده بود: «سفرتان از کشتی نوح آغاز می‌شود. تنهایی را پیدا کنید. دستورات بعدی ظاهر خواهند شد.» ادامه‌ی طومار کاملاً ناخوانا بود. من از بارو پایین آمدم و ردیف‌های بی‌انتهای کتاب‌ها را دور زدم و نگذاشتم هیچ کدام از راه‌پله‌هایی که به بی‌شمار طبقه‌ی دیگر می‌رفت وسوسه‌ام کند. در اتاق رایانه نامه‌ای به دوستم در میانه‌ی دنیا نوشتم تا معنی کشتی نوح را توضیح دهد. به او گفتم مسافرت‌مان آغاز شده است و برای‌ آن که باورم کند تصویر طومار را هم فرستادم. رایانه را خاموش کردم.
مرد مریض احوال است. صورتش رنگ‌پریده و بدنش لاغر است. خودش را در پالتوی بلند خاکستری رنگی پوشانده و شال گردن سیاهی روی گردنش آویزان است. شاپوی خاکستری و کراوات کرم- قرمزش توی چشم می‌زند. آهسته و با تامل اما خیلی کوتاه حرف می‌زند. می‌گوید: «خواهش می‌کنم قطار غرب را تا انتهای خط بگیرید بقیه‌اش را پیدا می‌کنید.» یوکو صورت مرد را می‌بوسد. مرد لبخند می‌زند و در دستمال سفیدی سرفه‌های قرمزمی‌کند. سوار می‌شویم و من از پنجره می‌بینم که دو نفر مرد شبیه به هم با کت‌ و شلوار سیاه او را تعقیب می‌کنند. مرد هم در چشم‌به‌هم زدنی سوسک می‌شود و پروازکنان دور می‌شود. قطار راه می‌افتد. خوزه می‌گوید: «عینِ متن طومار است.» یوکو اشک می‌ریزد. من به واقعیت قطار شک می‌کنم.
در کوپه کنار آقایی نشسته‌ایم. میان سال و ظریف. سبیل باریکی دارد که جوان‌تر نشانش می‌دهد. خودش سر صحبت را باز می‌کند و دربارهِ‌ی بوی شیرینی‌های مادربزرگش حرف می‌زند. بعد راجع به ریشه‌ی نام دهکده‌ای و بعد راجع به هم‌خوابگی‌ اشراف‌زاده‌ای با نجاری، مقداری درباره‌ی دختری که در اصل پسر است و نهایتاً توضیح زیبایی شناسی یک نقاشی. داریم به ایستگاه‌آخر می‌رسیم که می‌گوید مدت زیادی را در قطار زندگی کرده است، چرا که بیماری عجیبش اجازه‌ی تحرک زیاد را به او نمی‌دهد. هم زمان هرچه را تعریف می‌کند می‌نویسد. حالا کوپه از کاغذ‌های او پر است. می‌رسیم. دو مرد شیک‌پوش در را باز می‌کنند. یکی که عبوس و متفکر است، مرتب از هم سفر ما عذرخواهی می‌کند. دومی قهقه‌زنان خوشه‌ی انگوری را گاز می‌زند. از انگور شراب شیراز می‌چکد. اولی کاغذها را جمع می‌کند و از آن‌ها کتاب‌های قطور می‌سازد. دومی خودش را در تابلویی نگاه می‌کند تا پیر نشود. یکی از کتاب‌ها را باز می‌کنم. ساعت‌هایمان از کار می‌افتد. خوزه از آن‌ها کتاب امانت می‌گیرد. یوکو عکس یادگاری می‌گیرد و من عاشق مردی می‌شوم که زمان را متوقف می‌کند.
من: تازه از مراسم دارزدن مردی که خدا شده بود برگشته‌ام که انفجار کوچکی در صفحه‌ی نمایش‌گر رایانه‌ام خبر رسیدن پیغام خوزه را می‌دهد. نامه را می‌خوانم و به عکس طومار خیره می‌شوم. تلفن را برمی‌دارم و با کشیش نیمه‌کمونیستی که رفیقم است تماس می‌گیرم. صدایش خمار است. تعجب نمی‌کنم، عاشق شراب و پنیر روستایش است. می‌گوید: «دردنیا هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. حتی اگر روح‌القدس در بطری نیمه خالی شرابم تجلی کند.» گوشی را می‌گذارد. سعی می‌کنم موضوع را حلاجی کنم. من آماده‌ی مسافرت به شهری هستم که از همه‌ی نژادهای انسانی شهروند دارد. خوزه در جست‌و‌جوی کشتی نوح است. نسبت اتاق به کوپه‌ی قطار مثل نسبت کشتی به شهر است.
به خوزه می‌نویسم: «مسافرتم را آغاز کرده‌ام، در شهر به من ملحق شو.»
قطار رفته است و ایست‌گاه خالی است. به طرف پله‌ها می‌رویم که زن و مرد را می‌بینیم. من و خوزه می‌ایستیم تا یوکو به سمت مرد برود و به او تعظیم کند. مرد در لباس سنتی سامورایی‌هاست هر چند که قیافه‌اش بیشتر فرانسوی‌است تا ژاپنی. شاید هم دورگه باشد. زن همراهش آرایش تندی دارد. کیمونوی شادی پوشیده و ناخن‌های قرمزش برق می‌زند. هر از گاهی مرد را می‌بوسد. مرد کاغذ لوله شده‌ای را به یوکو می‌دهد و با زن از پله‌ها بالا می‌رود. شمشیری از زیر لباسش پیدا می‌شود.
کاغذ، سیاه‌قلم لک‌لکی است که بر فراز نیزار سردی پرواز می‌کند. باید به سمت جنوب برویم.
خوزه و من ساکتیم. یوکو هم‌چنان تعظیم می‌کند.
در اتوبوسی که به جنوب می‌رود مردی با کلاه سبز و شبدر چهارپری بر روی سینه، کلمه‌های نویی را که ساخته‌است نشانمان می‌دهد. روش‌کارش جالب است دستش را میان قلبش می‌برد و کلمه‌ی جدیدی را در می‌آورد. می‌پرسیم چراکلماتش مه‌آلود است؟ می‌گوید این به خاطر شهر زادگاهش است که مه‌زده و خاموش است. از میان تنها چشم سالمش شهر را می‌بینیم و این‌که در شهر داستانِ گردش کوتاهی جاری است. داستان از طلای خالص است.
یوکو: در شهر سرگردان بودند که پیدایشان کردم. نشانشان دادم که اگر مسافرت در مسیر صحیح باشد سطر‌های بعدی طومار خوانا می‌شود. مثل حالا که نوشته «زنی که از جنس شکوفه‌های گیلاس است، پیدایتان می‌کند.» بعد پرسیدند چرا پوستم تیره است و من خندیدم. اختلاط نژادی برایشان آشنا نبود. به جایش چشمانم باریک بود و خواب‌ سفر و مرد و خرسش را بارها دیده بودم. نمی‌فهمیدند پس برایشان توضیح ندادم که هیچ سفری بدون من امکان ندارد. زیر لب گفتم: ‌ «سه عدد مقدسی است و من زن هستم. عطر زنانه‌گی‌ام را بو بکشید و سایه‌ام را در آغوش بگیرید.» باورم کردند. حالا باید به دیدن زنِ تنهایی می‌رفتیم. طومار می گفت ما در مسیر صحیح هستیم؛ «به دیدن زنی بروید که در تنهاترین لحظه‌ها کلماتش سخت مهربان است.»
جلوی پلی بودیم. در ابتدای پل زنی ایستاده بود که آدم‌ها را شماره می‌کرد و ما را هم شمرد. کلمه‌ای را برداشت و روی پل قل داد و ما دیدیدم که کلمه‌ دنیای کوچکی شد که در آن آدم‌ها از روی پل‌ها می‌گذشتند. آن سوی پل به مردی رسیدیم آخرین جنگ دنیا را دیده بود و طولانی‌ترین گفت‌وگو را در کلیسای جامعی یک شبه به پایان رسانده بود. راه را نشانمان داد.
انتهای کوچه‌ی خلوتی با یک سلمانی محقر در میانه‌اش، به جنگل می‌رسید. موقع گذشتن از جلوی سلمانی یوکو از ترس پوستِ تیره‌اش را پنهان کرد و با نفرتِ آب‌دهانش سلمانی را آتش زد. مردان سفید با زیرپیراهنی‌های عرق‌کرده از سلمانی بیرون آمدند، آب آوردند و با فراموشی خنده‌داری سلمانی جدیدی ساختند. داخل جنگل از سرخ‌پوست پیر راه کلبه‌ی شکار را پرسیدیم. کلبه را پیدا کردیم. در باز بود و مرد پشت میز تحریر ساده‌ و کوچکش نشسته بود. روی میز چند جلد کتاب پخش بود. من عنوان یکی را خواندم: «هیاهوی بسیار برای هیچ».
مرد کاغذ و قلم به دستمان داد. ما به سفیدی کاغذ خیره شدیم. ساعت‌ها گذشت تا رویاهامان را مرورر کنیم؛ کودکی‌مان را زنده کنیم، مرگ را از فراز شانه‌هایمان تماشا کنیم و آن‌گاه گذاشتیم روح آزرده‌مان از بدن‌هایی فرسوده و بیمار به بیرون نشت کند. خاطرات‌مان از زوایای ذهن‌مان احظار شوند. روح‌مان عرق‌ریزان فریاد بکشد. روح عرق‌کرده در دستانمان حلول کند تا نوشتن آغاز شود.
یوکو: لایه‌ی نازک و سفیدِ برف روی شکوفه‌های گیلاس نشسته بود. مرد برف بهاره را به فال نیک گرفت. زن را دوباره بوسید و زن زیراندازی آورد تا رو به معبد بنشینند. آفتاب که بالا آمد تیغه‌ی شمشیر مرد و خنجر ظریف زن در آفتاب درخشیدند.
خوزه: ایوان پر از گل‌های سفید و بنفش بود. باد خنکی از سمت ساحل می‌آمد. پشت به باد ایستاد و ویولن را بالا آورد. نت‌ها پروازکنان به داخل اتاق سرازیر شدند. زن در حریر سفید، پابرهنه به ایوان آمد. اطراف زن از پروانه‌های کوچک صورتی پر بود. مرد آرام از زمین جدا شد.
من: کاتب این‌ها را برای تو نوشتم. مربع نشسته‌ای تا کلمه با تو یکی شود، یا تو با کلمه یکی شوی؟ برای من جور دیگری است. سفری که تازه آغاز شده است. من به جست‌و‌جوی خرس آمده‌ام. همین دور‌ و بر است. باید بیاید و پنجه‌اش را که گلوله ناقص کرده است بر در بکشد. بدانم که پشت در است. بعد بنویسم: «خوزه جلو می‌رود، من و یوکو به دنبالش.»
مرد گفت: «این اتفاق هیچ وقت نمی‌افتاد و نمی‌افته.»
زن برای بار آخر حریصانه بازدم او را نفس کشید. انگار می‌خواست تمام وجود مرد را در خود بمکد. چشمانش به چشمان او سوزن شده بودند. مرد کلاهش را از دست باد پس گرفت. به کفاره‌ی حرف‌هایش فکر می کرد و به این‌که «امید کردن از غارت کردن هم بدتر است.»
تمام محبتش را روی لب‌هایش جمع کرد. لبخندی زد. پالتوی سیاهش را از روی شانه بالا کشید و از کنار زن گذشت. زن چشمانش را بست. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. مرد دور شده بود.
باد شدت می‌گرفت. برگ‌ها به بدرقه‌ی مرد می‌رفتند. گرد و خاک رد پای او را به سرعت دفن می‌کرد. زنی از روبرو می‌آمد که یکی از چشمانش سبز بود.
مرد با کف دست به سینه‌ی چوبی در می کوبد. در عقب می‌رود. سرش پیش
از پاهایش وارد اتاق می‌شود. دستش را روی دیوار می‌کشد. یک برجستگی کوچک! بالا می‌زندش تاچراغ روشن شود اما کلید خاموش می‌ماند. اهمیتی نمی‌دهد. تلوتلوخوران می‌رود به سمت تخت. خودش را روی آن می‌اندازد. حجم تن یک نفر دیگر را هم حس می‌کند. حالا منتظر حرف‌های همیشگی است. جملات در ذهنش به راه می‌افتند.
زن نیم‌خیز می‌شود. لخت است و تنش بوی همان عطر آشنا را می‌دهد. حالا سال‌هاست که مرد در این بو به خواب می‌رود. زن با ناز پایین می‌آید. تخت را آرام آرام دور می‌زند و کنار مرد می‌نشیند. چهره‌اش نگران است اما تاریکی دست گذاشته روی صورتش. مرد مست تر از آنست که چشمانش باز شوند. زن دست‌هایش را می‌گذارد دو طرف بدن او و روی پهنای سینه‌اش دراز می‌کشد.
مرد بغلش می‌کند.
- «عزیزم!»
زن بغض‌آلوده می‌گوید: «زیاد خوردی؟ چرا اِنقدر؟ حالت خوب نیست؟»
مرد لبخندی شبیه پوزخند می‌زند. خیسی اشک زن تنش را قلقلک می‌دهد. فکرش نرم می‌شود. دست می کند لابه‌لای موهای زن.
- «پس فهمیدی؟ می‌بینی؟ من خوبم. این الکله که داره منو بالا می‌آره. درست شبیه زندگی. شبیه وقتی که از نطفه‌ی من عقش گرفت و منو از پایین تنه‌ی مادرم تف کرد بیرون!»
زن چندشش می‌شود. خودش را از لابه‌لای دست‌های او بیرون می‌کشد. کف دستانش را روی گونه‌های مرد می‌گذارد. داغ داغ! حس می‌کند مرد خون کرده. دستش را باز و بسته می‌کند. عرق از کف دست‌هایش می‌پرد.
- «انگار همه‌ی آدما همین جوری وارد این گه‌دونی می‌شن. اما تو همیشه با من...»
زن حرفش را قطع می‌کند. شاید تردید می‌ترساندش. خودش را کنار می‌کشد و به میله‌های پایین تخت تکیه می‌دهد. حس می‌کند از نوک پستان‌هایش درد می‌چکد. سردی میله‌ها تنش را داغ می‌کند.
مرد سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد تا نئشه‌گی از سرش بپرد. از جیب پیراهنش یک سیگار شکسته بیرون می‌آورد و روشن می‌کند. مثل همیشه دست چپش را می‌گذارد زیر سرش تا دود سیگار را راحت‌تر بیرون بدهد. همان‌طور طاق‌باز خیره به سقف در سکوت کز می‌کند.
- «پس چرا ساکتی؟»
صدایش شبیه فریاد است اما کوتاه تر از سکوت زن. او همان‌طور لم داده به میله‌های تخت.
- «همیشه بیشتر از خودم دوستم داشتی. وقت‌هایی که از من دور بودی زیاد می‌خوردی. انگار حوصله‌ی خودت رو هم نداشتی. می‌خواستی زودتر روزها رد بشن. وقتی همو می‌دیدیم ساعت‌ها بی‌دلیل می‌خندیدی. دخترای زیادی عاشقت بودن. اما تو.... تنها زن دنیای تو من بودم. دخترای رنگ و وا رنگ. تا حتی اون ساده‌ترین‌شون. یادت هست؟ اون دختره‌ی تو کافه خرم رو می‌گم. یادته؟»
مرد دود سیگارش را قورت می‌دهد. چشمانش به چراغ که مثل یک ستاره‌ی به دار آویخته از سقف آویزان شده، خیره مانده است. تاریک و خاموش!
- «دختر خوبی بود. من قبلا هم اونجا دیده بودمش. شبیه دختر بچه‌ها بود. ساده و عادی. انقدر دوستت داشت که از صبح تا شب می‌نشست تو کافه بلکه تو بیای و ببیندت. اهل مشتری نبود. فقط می‌اومد می‌نشست چیزی می‌خورد و می‌رفت. سیگاری شدید بود. دلم براش می‌سوخت!»
بغضش را قورت می‌دهد.
- «یادمه.»
سیگار به فیلترش رسیده است. حالا بلندتر دود می‌کند. مرد نگهش داشته تا جان کندنش را در هوا تماشا کند.
- «دیگه ندیدمش. اونجا با یه بابایی دعوام شد. دیگه نرفتم. مردیکه‌ی پفیوز! ولی کافه‌ی دنج و خوبی بود. بهت گفتم یه بار دیگه تو خیابون دیدمش؟ دختره با خودش مشکل داشت. نمی‌دونم چرا میون این‌همه آدم بند کرده بود به من؟! هه... درست مثل تو!»
بغض زن سرد می‌شود. اشکش می‌افتد کف اتاق. مرد بلند می‌شود. دست چپش گزگز می‌کند. سیگار را می‌اندازد روی زمین و با پا لِهش می‌کند. تمام مهربانی‌اش را روی لب‌هایش جمع می‌کند بعد لبخندی می‌زند و زن را از پشت در آغوش می‌گیرد. انگار می‌خواهد حرف‌هایش را از ذهن او پاک کند. گرمی کف دست‌هایش در تمام تن زن پخش می‌شود. سر او را تکیه می‌دهد روی ساعدش. حالا زن روی دست‌های او دراز کشیده است: با گردنی صاف و بلند! در تاریکی چیزی جز برجستگی‌های اندامش پیدا نیست. یک تصویر مبهم! چقدر دوستش دارد! دستش را آرام بالا می‌آورد. سرش به لب‌های زن نزدیک می‌شود. لب‌هایش را روی آن‌ها می‌گذارد. زن دست می‌اندازد روی شانه‌ی او تا بتواند تعادلش را حفظ کند. حجم نفس‌هاشان در هم فرو می‌رود. نطفه‌ی بوسه شکل می‌گیرد.
حالا قلب زن ثانیه‌ها را بی‌صبرانه می‌شمرد. با دستانش شروع می‌کند به باز کردن دکمه‌های پیراهن مرد. پستان‌هایش را روی عریانی سینه‌ی مرد فشار می‌دهد. مرد تنش سست می‌شود. کسی انگار زیر شکمش را چنگ می‌اندازد. زن فشار سینه‌هایش را بیشتر می‌کند. پاهای لختش را از هم باز می‌کند و دور پای مرد به هم گره می‌زند. اما نمی‌تواند لمسش کند. شلوار تمام عصاره‌ی تن او را به خود کشیده است. مرد تقریبا بی‌حس شده. اما او نیرو گرفته است. لبش را از روی لب‌های زن بر می‌دارد. گونه‌ی زن را مک می‌زند. صورتش را مثل مار روی گردن زن می‌کشد. می‌رسد به صافی سینه‌اش. لب‌هایش روی پستان‌های زن سر می‌خورند. حالا مرد بیشتر شبیه یک تکه گوشت کوبیده شده است.
- «چرا معطلی؟»
تنش می‌لرزد. بی حسی در او یخ می‌بندد.
- «دوباره از من می‌خواد که جنایت همیشم رو تکرار کنم!؟»
مرد به خودش می گوید.
- «زود باش! خواهش می‌کنم! امشب...»
نفس زن رهایش می‌کند. حریصانه دندان‌هایش را به هم می‌فشارد. سرش را اندکی از روی سینه‌ی مرد بلند می‌کند و با صدای محکمی می‌گوید: «حتی اگر برای بار آخر باشه می‌فهمی؟»
- «بله. باید برای بار آخر باشه. باید!»
مرد در خودش زمزمه می‌کند. حس می‌کند که در یک راهروی دراز و تنگ فرو رفته است. شبیه پیله‌ای کوچک‌تر از حجم تنش. دوباره از خودش عقش می‌گیرد. یک فوج صورتک یک شکل احاطه‌اش کرده‌اند. یکی از آن‌ها عجیب می‌خندد. جدای از بقیه ایستاده در آستانه‌ی در اتاق. در تاریکی خوب می‌بیندش. ابلیس‌وار می‌خندد. درست شبیه خودش. انگار که یک من دیگر است. چاقوی مرد هم در دستان اوست. آرام آرام جلو می‌آید. قاه‌قاه می‌خندد. به زن نزدیک می‌شود. زن نمی‌تواند او را ببیند. پشت کرده به او و با تنش مدام روی بدن مرد پرسه می‌زند. معطل است، حیران از تعلل مرد.
مرد زن را به سینه‌اش می‌فشارد. دست می‌کند در جیب شلوارش: نه! چاقو سر جای خودش است. بیرون می‌آوردش. مرد شبیه او نزدیک‌تر می‌شود. می‌نشیند کنار تخت. چاقو کمتر از یک دست با پهلوی زن فاصله دارد. زن در آغوشش به سختی می‌پلکد. دیگر نمی‌تواند نوازش لب‌های او را را حس کند. تنش کرخت شده. دست‌هایش هم. هیچ نیرویی ندارد. انگار تمام قدرتش در زن تلنبار شده تا به هم‌آغوشی‌اش ادامه دهد.
مرد شبیه او به موازات زن روی تخت دراز می‌کشد. دیگر چاقوی او را نمی‌ببیند. تپش قلبش در یک ضربان کشیده می‌ماند. چاقو را در دستش فشار می‌دهد تا مطمئن شود که هنوز همانجاست. مرد شبیه او می‌خندد. ترس در او کش می‌آید. زن را عقب می‌کشد. تنش از گرما می‌سوزد. نگاهش را مشت می‌کند و به صورت مرد شبیه خودش می‌کوبد. اما او تنها ابلیس‌وار می‌خندد. تنش داغ شده است و فقط در نقطه‌ای که لب‌های زن در آنجاست احساس خنکی می‌کند. زن به سختی در آغوشش می‌پلکد. مرد شبیه او نزدیک‌تر می‌شود. باید از زن دورش کند. صدای خنده‌ی او بلند شده است. دستش را عقب می برد و با تمام توانش....
لب‌های زن در طرف چپ سینه‌ی مرد از حرکت باز می‌ایستند. خیسی غلیظی تمام وسعت تنش را گرم می‌کند.
چشمانش را گشود. بوی آهن زنگ زده در فضای اتاق ماسیده بود. دستانش را باز کرد. پوست شکمش با گزشی آزار دهنده کشیده شد و زن از آغوشش بیرون افتاد. به تنش نگاه کرد. خون روی شکمش خشک شده بود. سرش را به سوی زن چرخاند. زمان روی صورت زن ایستاد: شبیه دختر بچه‌ها بود. ساده و عادی. درست مثل همان بار آخری که دیده بودش.
پرید پای پنجره تا استفراغ کند. باد در خیابان شدت گرفته بود. آسمان می‌خواست خیسی بالا بیاورد. گرد وخاک افق را رفته‌رفته دفن می‌کرد. زنی از پای پنجره می‌گذشت که یکی از چشمانش سبز بود.
از سینما و تلویزیون چه خبر:
روز ۳ مه در دوازدهمین جشنواره‌ی سالیانه‌ی فیلم‌های یهودی در تورنتو فیلم «ابجد» محصول مشترک ایران و فرانسه به کارگردانی ابوالفضل جلیلی به نمایش درآمد.
شبکه روز یک‌شنبه ۲۳ مه مستندی با عنوان با اجرای ژیان قمیشی پیرامون عدم شرکت جوانان کانادایی در انتخابات پخش کرد.
به همت اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو روز پنج‌شنبه ۲۷ مه فیلم دنیا به کارگردانی منوچهر مصیری در سالن کافلر دانشگاه تورنتو به نمایش در‌آمد.
فیلم مارمولک از روز ۲۸ مه در سینما تورنتو به نمایش درآمده است.
فیلم سینمایی طلای سرخ ساخته‌ی جعفر پناهی از روز جمعه ۲۸ مه در سینمای کارلتون تورنتو به روی پرده رفته است.
از موسیقی چه خبر:
مراسم کنسرت و بحث با عنوان «موسیقی صوفی از ترکیه، ایران، و جهان عرب» روز ۱۵ مه در مرکز فرهنگی نور برگزار شد.
از نشریات چه خبر:
در شماره‌ی ماه ژوئن مجله کانادایی والروس () دو مقاله با عنوان‌های و پیرامون ایران منتشر شده است.
وارسیتی، روزنامه‌ی دانشجویی دانشگاه تورنتو، گزارشی از مراسم اعطای دکترای افتخاری به خانم شیرین عبادی و جلسه‌ی بحث پیرامون جهانی بودن حقوق بشر با حضور خانم عبادی در دانشگاه تورنتو منتشر کرد. همچنین، نشریه‌ی کارکنان دانشگاه تورنتو نیز در صفحه‌ی آخر شماره‌ی روز ۳۱ مه خود متن کامل سخنرانی خانم عبادی را منتشر کرد.
از سخنرانی چه خبر:
در جلسات هفتگی گروه آگورا روز ۱۵ مه دکتر توکلی استاد دانشکده‌ی خاورمیانه شناسی دانشگاه تورنتو پیرامون اسلام به عنوان ضد بهاییت و روز ۲۲ مه آقای یکی از نامزدهای حزب در انتخابات فدرال پیرامون سیستم مهاجرت، بهداشت و درمان، و برنامه‌های سکونت از دیدگاه حزبش صحبت کردند.
در جلسات گروه نگاه روز ۱۴ مه آقای حسین مصباحیان درباره‌ی «جنبه‌های نظری حقوق بشر» و روز ۲۸ مه دکتر مایکل نیومن () درباره‌ی «استانداردهای دوگانه در به اصطلاح اخلاق غربی» صحبت کردند.
از انجمن‌ها چه خبر:
روز شنبه ۱ ماه مه در جلسه‌ی هفتگی آگورا تغییرات پیشنهادی در اساسنامه‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو به بررسی نهایی گذاشته شد. در روز ۸ ماه مه اساسنامه‌ی جدید کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو به رای گذاشته شد و توسط اعضا تصویب شد. سپس انتخابات عمومی سالیانه‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار شد. در این انتخابات امید صارمی، مهرداد آرین‌نژاد، کیانا توفیقی، پرهام عشایر، و احسان فروغی به عنوان هیات‌مدیره انتخاب شدند. در کمیته اجتماعی آزاده زرشکیان و شهیاد مروت‌جو، در کمیته آکادمیک ماریا صبایی‌مقدم و علیداد مافی‌نظام، در کمیته ارتباطات نازلی کاموری و مهرداد حریری، و در کمیته فرهنگی صابره محمدکاشی و غزل مصدق انتخاب شدند که نفر اول هر کمیته در هیات مدیره هم حضور خواهد داشت.
پنجمین کنفرانس دوسالانه‌ی ایران‌شناسی () از ۲۸ تا ۳۰ ماه مه در مریلند آمریکا برگزار شد. این کنفرانس که برگزارکننده‌ی آن انجمن بین‌المللی مطالعات ایرانی است، مهم‌ترین کنفرانسی است که درباره‌ی مسایل ایران در خارج از کشور برگزار می‌شود.
در انتخابات هیات مدیره‌ی کانون مهندس (انجمن کانادایی مهندسان و معماران ایرانی) دو تن از دانشجویان دانشگاه تورنتو، طهورا طباطبایی و پیام زاهدی به عضویت هیات‌مدیره برگزیده شدند.
اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز ۷ مه جشن پایان سال تحصیلی () برگزار کرد.
از آینده چه خبر:
به همت کانون مهندس (انجمن کانادایی مهندسان و معماران ایرانی) در روز ۲ ژوئن آقای دکتر جعفر ارکانی‌حامد سخنرانی‌ای با عنوان «مقصد به مارس» ‌ خواهند داشت. دکتر ارکانی حامد که اکنون استاد ژئوفیزیک دانشگاه مک‌گیل می‌باشد، در گذشته استاد و رییس سابق دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه صنعتی شریف بوده‌اند.
به همت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه واترلو مهمانی رقص بهاری در روز ۳ ژوئن برگزار خواهد شد.
نمایشگاه جواهرات امیر شیخ‌وند در گالری آرتا تا روز ۴ ژوئن برپاست.
تلویزیون شهرما با همکاری اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو روز ۵ ژوئن در سالن نمایش «رجب در راه رفتن کبک‌» را برگزار می‌کند.
عکس‌های از ایران طی سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۱ با عنوان از تاریخ ۵ تا ۱۸ ژوئن در گالری آرتا به نمایش گذاشته خواهند شد.
در جلسات گروه نگاه روز ۱۱ ژوئن درباره‌ی «سیاست خارجی کانادا در قبال خاورمیانه: گذشته و آینده» صحبت خواهد کرد.
در روزهای ۱۲ و ۱۳ ماه ژوئن نمایش کمدی «سوپر بقالی ایرانی» به کارگردانی حسین افصحی و بازی اکبر عبدی در تورنتو به اجرا درمی‌آید. این اولین اجرای صحنه‌ای اکبر عبدی در خارج از ایران خواهد بود.
روز یک‌شنبه ۱۳ ژوئن برنامه‌ی موسیقی‌ ایرانی و رقص به همت گروه نماه در. برگزار خواهد شد.
دکتر احسان یارشاطر استاد دانشگاه کلمبیا و مدیر دایره المعارف ایرانیکا و دکتر محمد جمشیدی استاد دانشگاه نیومکزیکو و متخصص مرکز فضایی ناسا در روز ۱۶ ماه ژوئن در هتل در مارکهام تورنتو سخنرانی خواهند داشت. برگزارکنندگان این برنامه شبکه‌ی ایرانی‌-کانادایی و دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی دانشگاه تورنتو هستند. بلیت ورودی این برنامه ۱۰۰ دلار می‌باشد.
نخستین جشنواره‌ی سینمای معترض ایران در تبعید (فایل) توسط کانون خاوران در روز یکشنبه ۲۰ ژوئن در دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود.
اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز‌های ۳ و ۴ ژوییه اردوی مزرعه‌ی هارت هاس () را برگزار می‌کند.
ژان کرتین، نخست وزیر سابق کانادا، در ماه ژوئن به عنوان مشاور شرکت نفتی پتروکاز به ایران سفر خواهد کرد. روزنامه‌ی گلوب‌اند‌میل دراین‌باره مقاله‌ای با عنوان «،. --،» چاپ کرد.
اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در نظر دارد مجموعه‌ای کامل از جزوات و نمونه سوالهای درسهای رشته‌های مختلف دانشگاه را تهیه کرده و از پاییز سال ۲۰۰۴ در اختیار اعضای این اتحادیه‌ قرار دهد.
بنا به دعوت دبیر نخستین جشنواره وبلاگ‌ها و نشریات الکترونیکی که به همت مجموعه پرشین‌بلاگ و با حمایت سازمان ملی جوانان از تاریخ ۱۹ تا ۲۱ خرداد ماه در تهران برگزار خواهد شد، قاصدک در این جشنواره شرکت خواهد کرد.
اگر تصور می‌کنید که دانشگاه تورنتو با متقلبین برخوردی همانند دانشگاه‌های ایران دارد سخت در اشتباهید. تابستان دو سال پیش مطابق معمول صندوق پستی را باز کردم. چند قبض و نامه‌ای از دانشگاه تورنتو خروجی آن صندوق بود. با دیدن قبض‌ها و تصور این‌که باز هم باید پولی پرداخت کنم کمی ناراحت شدم. همیشه این قبیل نامه‌ها را بسته نگه می‌دارم تا زمانی‌که آمادگی روحی پرداخت پول را پیدا کنم. نامه‌ی دانشگاه تورنتو را همانطور که کنار سطل بازیافت ایستاده بودم باز کردم. بر خلاف عادت همیشگیِ دانشگاهِ تورنتو که نامه‌هایش مانند کتاب ۱۰۰۰ صفحه‌ای است٬ نامه‌ای بود بسیار کوتاه٬ سه خط و نیم٬ با یک امضا. با نگاهی به پایین نامه متوجه می‌شدید که به جز شما٬ آن را به سه نفر دیگر هم فرستاده‌اند. تشابه زیادی بین تمرین من و دیگری دیده بودند و از من خواسته بودند با شماره تلفنی که در نامه بود تماس بگیرم. آب دهانم خشک شده بود٬ قطرات سرد عرق برای حرکت روی بدنم استخاره می‌کردند. قطره آبی که هنوز هم نمی‌دانم اشک بود یا عرق از صورتم بر روی کاغذ٬ روی کلمه‌ی «» چکید و مثل ذره‌بینی آن را صد برابر بزرگتر کرد. انگار چندین هزار مورچه داخل شیارهای مغزم شده بودند و مثل قحطی‌زده‌ها عصب‌هایش را تکه تکه می‌کردند و بعد می‌خوردند. بدنم مورمور می‌شد٬ انگار می‌خواستم هر چه از یک سال پیش خورده بودم٬ همه را یک جا بالا بیاورم. بعد از نیم ساعت زل زدن به آن نامه نهایتا آنقدر بر خودم مسلط شدم که توانستم نامه را جایی دور از چشم خودم قایم کنم. راستش نمی‌دانم با چه عقلی این کار را کردم٬ شاید تصور می‌کردم با این کار شامل مرور زمان خواهد شد!!!
دو روز بعد با دریافت بسته‌ای از دانشگاه تورنتو فهمیدم که اوضاع حتی می‌تواند بدتر از آن باشد که فکرش را می‌توانستم بکنم. بسته شامل چهار جزوه بود. در یکی از آنها شرح حال متقلبین از زبان خود آنها نوشته شده بود. با خواندن این جزوه به یاد برنامه‌ی اشمئزازآور سراب افتادم٬ سه سال پیش از تلویزیون ایران پخش می‌شد. همه از کار ناصواب خود احساس ندامت می‌کردند. ولی پشیمانی آنها سودی نداشت٬ گرفتن نمره‌ی صفر٬ حذف ترم٬ دو سال تعلیق و منتقل شدن از رشته‌ی اتم شکافی به آبیاری گیاهان دریایی از جمله‌ی سرنوشت‌ها بود. در یکی دیگر از جزوه‌ها راجع به مراحل حقوقی رسیدگی به تقلب صحبت شده بود. همه‌ی حالت‌ها را توضیح داده بود٬ تقلب برای بار اوّل٬ دوم و سوم. بار چهارمی وجود نداشت و بخش سوم کوتاه‌ترین و کم حجم‌ترین بخش بود. تقلب برای بار سوم یعنی اخراج از دانشگاه!! اخراج به این مفهوم که هم از دانشگاه تورنتو اخراج می‌شوید، هم اینکه از ورود شما به تک تک دانشگاه‌های آمریکای شمالی جلوگیری می‌شود. در دو جزوه‌ی دیگر بیشتر به نتایج اخروی تقلب پرداخته بودند. خلاصه‌ی کلام آنکه بعد از خواندن آن چهار جزوه تمام بدنم درد گرفت مثل کسی که دارد پوست‌اندازی می‌کند. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم آن نامه‌ی کذایی را برداشتم و با شماره تلفنی که در آن نوشته شده بود تماس گرفتم. آن روز جمعه بود و برای روز دوشنبه هفته‌ی بعدش به من نوبت دادند. قرار بود با رییس دانشکده راجع به این مساله صحبت کنم. آن سه روز انتظار سخت‌ترین روزهای عمر ۲۰ ساله‌ی من را تشکیل می‌داد.
شنیده بودم انتظار کنار آتشی که قرار است به درونش بیندازنت سخت‌تر از بودن درون آتش است ولی بعد از رفتن به اتاقکی که رییس دانشکده در آن حضور داشت، به پوچی مَثَل بالا پی بردم و فهمیدم که چه سه روز طلایی را پشت سر گذاشته‌ام. زنی بود میانسال٬ دندان‌هایش جرم ضخیم زرد رنگی گرفته بود٬ چین و چروک‌هایی که بر صورتش می‌انداخت آن را شبیه سیبی کرده بود که دو سال است روی طاقچه‌ی اتاق رو به روی آفتاب گذاشته باشند و رگ‌های روی سفیدی چشمش را٬ حتی از پشت عینک ته استکانی‌اش می‌توانستی ببینی. به جز او دو نفر دیگر هم در اتاق بودند٬ یکی مسوول دانشکده که مردی بود لاغر اندام و قرار بود وکیل مدافع من باشد ولی او به جز حضور فیزیکی‌اش هیچ تاثیری بر جلسه نداشت و دیگری خانمی بود که عرایض بنده را تایپ می‌کرد. از او فقط آنقدر یادم می‌آید که ناخن‌های بلندی داشت که باعث ایجاد سر و صدای زیاد در هنگام تایپ می‌شد. صدایی مثل صدای گوشت‌چرخ کن وقتی به جای گوشت ناخن‌هایت را در آن بریزند.
جلسه یک ساعت طول کشید. رییس دانشکده در ابتدا توضیح داد که او می‌تواند از صحبت‌هایی که من در آن جلسه می‌کنم بعدا علیه من استفاده کند. سپس مراحل قانونی رسیدگی را گفت. با تاکید بر اینکه بدترین کار انکار عمل انجام شده است از من خواست که دلیل تشابه را توضیح دهم. هم برای او هم برای خودم جواب واضح بود٬ تقلب کرده بودم!! بقیه‌ی آن یک ساعت جمله‌های تکراری بود که بین ما رد و بدل می‌شد. او در دو جمله می‌گفت کار اشتباهی کرده‌ام و من هم می‌گفتم که غلط کرده‌ام. آخرین جمله‌ای که گفت این بود: «لازم نیست که بگویم دفعه‌ی دیگر ماجرا به این سادگی (!) تمام نمی‌شود» ٬ و من در حالی‌که تصور می‌کردم که با این حرفش به شعور من توهین کرده است، به این فکر می‌کردم که کدام انسان عاقلی برای بار دوم تقلب می‌کند. بعد از خروج از آن اتاقک مسوول دانشکده با لبخندی پایان خوش ماجرا را که شامل کم شدن ده در صد از نمره‌ی نهایی و وجود علامتی در کارنامه به مدت یک سال و به معنای متقلب بودن بنده بود را تبریک گفت!
دیروز نامه‌ای از دانشگاه دریافت کردم٬ امروز فردا بسته‌ای هم به دستم خواهد رسید. تا جایی که یادم می‌آید تقلب برای بار دوم قسمت عمده‌ای از آن کتابچه را تشکیل می‌داد. دردهایی آشنا به سراغم آمده‌اند.
عنوان «استاد عزیز ما» برگرفته از نام ستونی است که چند سال پیش در نقطه‌سرخط، نشریه‌ی دانش‌جویی دانشگاه صنعتی شریف منتشر می‌شد. نقطه‌سرخط دیگر این‌ روزها چاپ نمی‌شود اگرچه هم‌چنان استادهای دانشگاه بهانه‌ی خوبی برای یادداشت نوشتن هستند.
استاد عزیز ما به شاگرد ایرانی‌اش که سر جلسه‌ی امتحان داشت خمیازه می‌کشید گفت: «آخر مجبور نیستی تمام شب را با دوست‌پسرت بگذرانی!»
استاد عزیز ما برای شاگرد ایرانی‌اش که می‌خواست از سفارت آمریکا ویزا بگیرد یک نامه نوشت که در آن آمده بود: «دانشجوی فیزیک من روی نظریه‌ی ریسمان کار می‌کند که هیچ کاربردی در هیچ زمانی نخواهد داشت!»
استاد عزیز ما اعتقاد دارد که اگر به دانش‌جوهایش زیاد پول بدهد، آن‌ها می‌روند با پولش سهام می‌خرند و بعد وقت‌شان به جای درس خواندن با خرید و فروش سهام تلف می‌شود.
استاد حل‌تمرین عزیز ما که ایرانی هم هست، جلسه‌ی اول کلاس خوابش برد، جلسه‌ی دوم یک ربع دیر آمد که همه رفته بودند و جلسه‌های سه تا شش هم که اصلا نیامد. وقتی جلسه‌ی هفتم -یعنی آخر- آمد به یکی از دانش‌جوها که سر کلاس بود گفت: «مثل این‌که شما جلسه‌های پیش نیامده بودید؟»
استاد عزیز ما سر کلاس «جنبش‌های اجتماعی در خاورمیانه ()» داستان خاله‌سوسکه را تعریف کردند و بعد آن را از دیدگاه فمینیستی تحلیل کردند.
استاد عزیز ما در جلسه‌ی اول کلاس با لحن خشکی توضیح دادند: «برای این‌که بحثی نباشد بگویم که من ۴۰ سال دارم، ازدواج کرده‌ام ولی بچه ندارم. و برای این‌که اصلا بحثی نباشد بگویم که به خواست خودم بچه‌دار نشده‌ام و سالم سالم هستم.»
استاد فلسفه‌ی عزیز ما برای توضیح دادن «تقدیر» روی تخته‌سیاه عکس چهار تا ماهی را کشیدند. ما جلسه‌ی بعد فهمیدیم منظورشان از چهار تا ماهی، «» بوده است که یک طورهایی معادل لاتین «» به معنای تقدیر است.
روزی که گوگوش بعد از بیست سال سکوت در تورنتو به روی صحنه رفت، نگاه‌های منتظر و مشتاق مردم نمی‌دانستند که چگونه با خواننده‌ی بسیار محبوب موسیقی پاپ ایران -که روزنامه‌ی تورنتو استار او را مَدُنای ایران خوانده بود- مواجه خواهند شد. بیش از یک سال بعد هم هنگامی که سخن آلبوم جدید گوگوش بر سر زبان‌ها افتاد، همه با اشتیاق انتظار می‌کشیدند تا ببینند که خواننده‌ی همیشه خلاق‌شان با چه چیز نویی در چنته به سراغشان خواهد آمد. گوگوشی که در مصاحبه‌ی مطبوعاتی‌یی که پیش از اولین کنسرت در تورنتو صورت گرفت، به صراحت خود را از جامعه‌ی موسیقی پاپ ایرانی خارج از کشور -که معروف به «موسیقی لس‌آنجلسی» است- جدا کرده بود.
اخیراً آلبوم جدید گوگوش با نام «آخرین خبر» به بازار آمده است. جلد مقوایی بسیار پرداخته‌ای دارد با عکس‌های بسیار نزدیک از صورت گوگوش که با وجود گذشت زمان، ‌ هم‌چنان جذاب و زیبا باقی مانده است. دفترچه‌ی کوچکی همراه سی‌دی بسته‌بندی شده که صفحه‌ی اولش با یادداشت کوتاهی از گوگوش آغاز می‌شود و با عبارت «به نام خالق هستی بخش». در این یادداشت کوتاه، گوگوش از تمامی کسانی که در تهیه‌ی این آلبوم یاری‌اش داده‌اند، تشکر می‌کند. آن‌چه در این نوشته توجه مرا جلب می‌کند استفاده‌ی نسبی از دیکته‌ی پیشنهادی کانون نویسندگان ایران است؛ مانند قرار دادن «ی» به جای حمزه در ترکیب «همه‌ی هنرمندان». اگرچه در باقی متن از نکات این دیکته‌ی جدید استفاده نشده و کلماتی مانند «بمن»، «میگفتم» و «درخشانتر» متصل نوشته شده‌اند.
از جزییات که بگذریم، ‌ می‌رسیم به اصل مطلب که موسیقی است. آلبوم در کل شامل هشت آهنگ می‌شود که اغلب‌شان ساخته‌ی مهرداد آسمانی و یکی ساخته‌ی بابک امینی -آهنگ‌ساز و گیتاریستی که تنظیم آهنگ‌های کنسرت گوگوش را برعهده داشت- است. با یک نگاه گذرا هم می‌شود تشخیص داد که ارکستر قدرت‌مندی پشت صدای گوگوش نشسته است. منوچهر چشم‌آذر، بابک امینی و شاهرخ سعیدی از نوازندگان باتجربه‌ی ایرانی هستند. پدرو -فلوت‌زن معروف کنسرت‌های گوگوش- و چندین نوازنده‌ی غیرایرانی دیگر هم در لیست نوازندگان حضور دارند، در کنار ارکستر سمفونی تورنتو و فیلارمونیک لس‌آنجلس. در تنظیم آهنگ‌ها از مخلوطی از سازهای ایرانی و غیرایرانی مثل تمبک، گیتار، ‌ تار و آکاردیون استفاده شده است و آهنگ‌ها در سبک‌های مختلفی ساخته شده‌اند. بعضی با تم عربی و اسپانیولی، ‌ بعضی با تم‌های کمی شرقی‌تر -مانند یک آهنگ افغانی- و برخی هم با تم‌های بسیار ریتمیک معروف به تکنو. به نظر می‌رسد که تنظیم‌کنندگان -اندی‌جی، ‌ منوچهر‌ چشم‌آذر، مهرداد آسمانی و بابک امینی- سعی داشته‌اند که آهنگ‌ها نه فقط برای نسل خود گوگوش که برای نسل جوان بعد از انقلاب هم جذابیت داشته باشد. ولی ریتمیک بودن بعضی از آهنگ‌ها به خودنمایی ارکستر پربار صدمه زده است و صدای ویولن‌زن‌های ارکستر سمفونی تورنتو در لابه‌لای ریتم‌های یک‌نواخت مصنوعی گم می‌شود. ولی گاه‌به‌گاه هم سر و کله‌ی فلوت پدرو، ‌ گیتار بابک امینی، آکاردیون منوچهر چشم‌آذر و تار شاهرخ سعیدی پیدا می‌شود که به قطعات ارزش بیشتری می‌دهند. «آهوی عشق» آهنگی افغانی است که گوگوش آن را «با یاد ملت تاجیکستان... و فارسی‌زبانان افغان» خوانده است.
ترانه‌ها را شهریار قنبری و زویا زکاریان سروده‌اند. کلمات آشنای شهریار قنبری هم چنان از سفرهای پر طول و درازش به شهرهای مختلف دنیا می‌گویند و از این‌که هیچ‌کجا «عزیزتر از وطن» نبوده است. میهن‌پرستی خاصی در اشعار او اظهار وجود می‌کند، میهن‌پرستی‌یی که برای مهاجران بسیار آشنا و برای ساکنان ایران کمی غریب می‌نماید. ترانه‌های شهریار قنبری هم‌چنان بوی سال‌های اوایل پس از انقلاب را می‌دهند و طعم دهان کسی را دارند که بیش از بیست سال است در ایران زندگی نکرده و با روز به روز مردم ایران آن‌چنان دم‌خور نبوده است. با تمام این‌ها تعابیری که مخصوص کلام شهریار قنبری است، ترانه‌ها را از هرزه‌گویی‌های معمول موسیقی لس‌آنجلسی پاکیزه نگه داشته است. ترانه‌های زویا زکاریان هم اگرچه در ترکیب‌سازی‌های خلاق به پای شهریار قنبری نمی‌رسند، ‌ لطافت خودشان را دارند و جالب آن است که ترانه‌ی عاشقانه‌ی افغانی هم سروده‌ی اوست. میهن‌پرستی‌ بی‌چون‌ و چرای خاصه‌ی مهاجرت در اشعار زویا زکاریان به اوج احساسات خودش می‌رسد و آهنگ «پیر مشرق»، ساخته‌ی بابک امینی، شاید وطن‌پرستانه‌ترین آهنگ این مجموعه باشد -و در عین حال پرداخته‌ترین از لحاظ موسیقایی. جالب است که حدود نیمی از آهنگ‌های این آلبوم پیغام‌های میهن‌پرستانه دارند و نمی‌توان گفت که این به خاطر سلیقه‌ی خاص گوگوش بوده است یا به طریقی «مد» بودن این‌گونه ترانه‌ها در سال‌های اخیر -در میان آوازه‌خوان‌های خارج از کشور. شاید هم این فقط تلاش گوگوش را در دور نگه داشتن خودش از ورطه‌ی موسیقی لس‌آنجلسی نشان می‌دهد.
این که گوگوش چقدر در یگانه ماندن موفق بوده است را تنها زمان داوری خواهد کرد. این تجربه‌ی جدید هم‌چنین توانایی جامعه‌ی موسیقی پاپ ایرانی خارج از کشور را در پروراندن خواننده‌ای با خلاقیت و قابلیت گوگوش، ‌ محک خواهد زد. چرا که موفقیت آهنگ‌های قدیمی گوگوش هم نه فقط مدیون صدای او، که مدیون آهنگ‌سازان و ترانه‌سراهای حرفه‌ای بوده است -که شهریار قنبری البته خودش یکی از آن‌ها بوده. آلبوم «آخرین خبر» در مقایسه با آلبوم‌های قدیمی گوگوش، موسیقی نسل دیگری است. ولی این که این موسیقی چقدر مخاطبان جدید خود را درست دریافته، پرسشی‌ست که هنوز بر جای خود باقی‌ست.
ترجمه: حامد حاتمی +
بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
هر آن رنگی که در رویای خود داری
نشان خواهمت داد و فروغش را خود به چشم خواهی دید
بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بمان بانو، بمان، بمان چندی در کنار مردت
تا سپیده سر رسد، بگذار ببینم که لبخند بر لبانش می‌نشانی
گرچه جامه‌ای چرکین به تن دارد، ولی پاک است دستانش
و تو بهترینِ همه چیزهایی هستی که تاکنون دیده چشمانش
بمان بانو، بمان، بمان چندی در کنار مردت
چرا به انتظار بنشینی بیش از این جهان را که شروعی نهد
می‌توان سپیدتر دید آن‌چه سیاه می‌نماید
چرا به انتظار بنشینی بیش از این مردی را که دوستش می‌داری
هنگامی‌که ایستاده در برابرت
بیارام بانو، بیارام، بیارام بر تخت بزرگ برنجیم
بمان بانو، بمان، بمان مادامی‌ که شب در پیش‌ست
دوست دارم که چهره‌ات را در پرتو سپیده ببینم
دوست دارم که بر تو دست یابم شباهنگام
بمان بانو، بمان، بمان مادامی‌ که شب در پیش‌ست
سرکار خانم دکتر عبادی قبل از اینکه برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل گردد، به فعالیت‌های عام‌المنفعه در راستای احقاق حقوق زنان و کودکان در چارچوب نظام قضایی ایران اشتغال داشت. تا آنجایی که بنده اطلاع دارم ایشان هیچگونه ماموریت و مسوولیتی در جهت «اصلاح» اسلام و یا نظام قضایی کشور برای خود قایل نبوده‌اند. به عنوان اولین قاضی زن در ایران، ایشان مصرانه در تلاش بود که با ارایه‌ی خدمات حقوقی، عبور از پیچیدگی‌های نظام قضایی کشور را برای زنان و کودکان میسر سازد.
گرچه نظام قضایی ایران جزو نظام‌های «پیشرو» ی دنیا طبقه‌بندی نمی‌گردد، لیکن بسیاری از کسانی که با این سیستم از نزدیک آشنا هستند، اذعان دارند که دستورالعمل‌های متعدد و متناقض و تفاسیر شخصی در کاربردهای روزمره‌ی قانون توسط مجریان سیستم مزید بر علت بوده و در بسیاری از موارد، این‌گونه مسایل و مشکلات باعث می‌گردد که اشخاص کم‌اطلاع، از پیگیری حقوق قانونی خویش باز مانده یا اساساً صرف‌نظر کنند. دقیقاً به همین دلیل است که وجود اشخاصی نظیر سرکار خانم دکتر عبادی برای زنان و کودکان بی اطلاعی که در پیچ و خم نظام قضایی خسته و مبهوت مانده‌اند، موهبتی بزرگ می‌باشد.
اما دریافت جایزه‌ی صلح نوبل باعث تغییر نقش ایشان گردید. به عبارت دیگر موسسه‌ی نوبل نقش ایشان را به صورت یک‌جانبه تغییر داد. بدیهی است که این نقش جدید به انتخاب ایشان نبود و رد کردن جایزه‌ی صلح نوبل هم گزینه‌ی مطلوبی نمی‌نمود. این نقش جدید سرکار خانم دکتر عبادی را در یک جغرافیای ناآشنا قرار داد. فردی که ماهیت فکری و حرفه‌ایش بر مبنای اطلاع دقیق از چندوچون نظام قضایی ایران قبل و بعد از سال ۱۳۷۵ شکل گرفته بود، ناگهان به یک بازیگر بین المللی تبدیل شد که حال باید وقت ارزشمند ذهنی خود را صرف یاد گرفتن پیچیدگی‌های جغرافیاهای دیگر بنماید، مبادا که در پاسخ به یک سوال شفاهی یا کتبی در خصوص موضوعی که هیچ ارتباطی به سرکار خانم دکتر عبادی و جایگاه و زادگاه فکریش ندارد، باعث رنجش خاطر افراد و گروه‌های دیگری که به تعبیری آشنایان جدید او هستند، گردد. یا اینکه با انتظارات خیل عظیمی از سیاسیون ایرانی خارج از کشور مواجه گشته و می‌بایست به گونه‌ای رفتار کند که باعث رنجش ایشان نگردد.
حدس و گمان راجع به اینکه موسسه‌ی نوبل چرا خانم دکتر عبادی را انتخاب کرد و انگیزه‌ی این عمل چه بود، خود مقوله‌ی دیگری است. شاید این تفکر که «مدرنیزاسیون» اسلام و «اصلاح» ساختار سیاسی و حقوقی جوامع اسلامی، منجر به کاهش روند مهاجرت و سهولت ادغام اقلیت مسلمان موجود در جوامع اروپایی می‌گردد، بی‌تاثیر در این تصمیم‌گیری نبوده است. شاید این عمل نوعی اعلام موضع در قبال بنیادگرایان مسیحی بوده که صریحا به دنبال نابودی اسلام و دامن زدن به یک جنگ صلیبی دیگر هستند. شاید نوعی پیام برای روشنفکران جوامع مسلمان است در ضرورت ایجاد اصلاحات از درون. شاید و هزار و یک شاید دیگر.
نمی‌دانم که زندگی تا چه حد علم بایدها و نبایدها و تا چه حد اطلاع از ممکن‌ها و نا‌ممکن‌هاست، ولی می‌دانم که گنجشک در دست را نباید به طمع باز در هوا رها کرد، و فرد نباید اعمال نیک کوچک را به طمع انجام اعمال نیک بزرگ از یاد ببرد. گرچه آرزوی موفقیت سرکار خانم دکتر عبادی در ایفای نقش جدید خود در سطح جهانی آرزوی وجیهی است، ولی امیدوارم که این موفقیت به قیمت محروم شدن حتی یک زن و یا کودک ایرانی از خدمات حقوقی راه‌گشا و پشتکار خستگی ناپذیر ایشان نباشد.
برای دانشجویان ایرانی دانشگاه‌های خارج از کشور فرصت‌های کمی پیش می‌آید که نام کشورشان در دانشگاه‌ مطرح شود. این را هم اضافه کنید که در گذشته اکثرا مطرح شدن نام ایران به معنای مطرح شدن مشکلات سیاسی یا عواقب بلایای طبیعی بوده است که چندان هم خبرهای خوشایندی نبوده‌اند. بنابراین می‌توانید تصور کنید که وقتی ماه گذشته نام ایران باز بر سر زبان‌ها افتاد و این بار به دلیل اعطای دکترای افتخاری به خانم شیرین عبادی، چه احساسی به دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو دست داد.
فکر کردیم این واقعه آن قدر مهم هست که این شماره را تقریبا به آن اختصاص دهیم. از دو مقاله‌ با عنوان‌های «گنجشک در دست» و «شیرین عبادی و فرصت‌ها» تا گزارش کامل مراسم با نام «دو مراسم عبادی» و عکس‌های آن در چشم شیشه‌ای‌مان.
البته تنوع مطالب‌مان هم‌چنان پابرجاست. ماهیت دانشجویی مجله را با مقاله‌ای با عنوان «ندامت‌نامه‌ی یک متقلب» که فرآیند رسیدگی به پرونده‌های مربوط به تقلب در دانشگاه تورنتو را تصویر می‌کند و نیز قلمکی با عنوان «استاد عزیز ما» حفظ کرده‌ایم. بخش‌های ادبی مجله شامل شعر و داستان هم که همچنان سر جای خود هستند. همچنین دو زبانه بودن کانادا ما را بر آن داشت که از مطالب فرانسوی زبان هم استقبال کنیم و در این شماره قلمکی به زبان فرانسه منتشر کرده‌ایم. گفت‌ و گویمان با آقای رابرت سیمس استاد موسیقی در دانشگاه یورک هم خواندنی و جالب است. و آخر این که بحث‌های وسیع در میان ایرانیان تورنتو پس از پخش خبر آزار زندانیان عراقی در زندان ابوغریب در ماه گذشته باعث شد که دو مقاله راجع به جنگ آمریکا و عراق داشته باشیم.
همچنان بخوانید تا رستگار شوید!
هیچ فکر نمی‌کردم که تنها شش ماه بعد از نوشتن مقاله‌ای به زبان انگلیسی در پاس‌داشت خانم عبادی و معرفی ایشان به دوستان و خوانندگان غیر ایرانی، امروز مجبور شوم با کامی تلخ و به نمایندگی از جمعی از دوستان و آشنایان جوان و دانشجو در شهر تورنتو که چون خود من در آغاز شادکام از انتخاب کمیته‌ی صلح نوبل بودند، به نقد و درد دل بنشینم.
در همان مقاله نوشتم که خانم عبادی این جایزه را در واقع به نمایندگی از جنبش اصلاح‌طلبی ملت ایران، روزنامه‌نگاران، دانشجویان و فعالین سیاسی در ایران دریافت کرد. او جمعی از تمامی این کوشش‌ها را در کارنامه‌ی خود داشت. هم اصلاح‌طلب بود، هم زن، هم وکیل بود و هم به دفاع از معروفی و فروهرها و دانشجویان برخواسته بود، و کمتر از بسیاری دیگر در منازعات جناحی شرکت کرده بود.
خانم عبادی به حق کارنامه‌ای در خور برای دریافت این جایزه داشت و دارد. همه‌ی ما به نیکی می‌دانیم که این جایزه برای خانم عبادی یک فرصت تاریخی ایجاد کرد تا ایشان بتواند بار دیگر با صدای بلند مطالبات معوقه‌ی ملت ایران را فریاد کند و اگر خود را فراتر از ملت ایران و متعلق به زنان مسلمان نیز می‌داند، نظری هم به حقوق سرکوب شده‌ی زن مسلمان و عرب بیاندازد.
از چندی پیش دورادور بعضی از سخنرانی‌هایشان را در آخرین دور سفرهایشان پی‌گیری می‌کردم و هرچه پیشتر می‌رفت شاهد افزایش انتقادات مشفقانه در گوشه و کنار بوده‌ام. دو هفته پیش گذار ایشان به شهر تورنتو افتاد و مراسمی برای تقدیم دکترای افتخاری به ایشان در دانشگاه تورنتو برگزار شد که در آن شرکت کردیم. سخنرانی ایشان در این مراسم صرف‌نظر از اشکالات جدی ساختاری و ترجمه‌ای که برای شنودگان انگلیسی‌زبان نارسا و گیج کننده بود، جهت‌گیری خاصی نیز داشت که به جد جای نقد دارد.
خانم عبادی به سه شیوه‌ی نقض حقوق بشر اشاره کرد، نخست آن دسته از حکومت‌هایی که با پوشیدن ماسک فرهنگ و مذهب حقوق بشر را دست‌آوردی غربی می‌دانند و آن را همراه با فرهنگ غرب مورد تردید قرار می‌دهند، همین اشاره‌ی گذرا استقبال گسترده‌ی ایرانیان حاضر را به همراه داشت. نمونه‌های دیگر نقض حقوق بشر بر خلاف اولی با ذکر مصادیق همراه بود. ایشان به دولت‌هایی که تحت عنوان مبارزه با تروریسم و حفظ امنیت داخلی به نقض حقوق بشر می‌پردازند، اشاره کردند و از دولت‌های آمریکا و اسراییل نام بردند.
به راستی آیا خانم عبادی جوابی برای این پرسش دارند که چگونه در یک سخنرانی مفصل که به جزییاتی چون شبکه‌های خبری غرب، زندان‌های گوانتاناما و ابوغریب اشاره می‌شود، حتی یک بار هم به شرایط میهن خود و نقض گسترده‌ی حقوق بشر در آن اشاره نشده است؟ اگر بنای نام بردن از مصادیق بود، چرا به اقتدارگرایان حکومت ایران اشاره‌ای نشد؟ نیاز به یادآوری نیست که خانم عبادی جایزه‌ی صلح نوبل را در مسیر دفاع از مردم فلسطین یا اعتراض به نقض حقوق بشر در آمریکا نبرده‌اند. و ای کاش کار به اینجا ختم می‌شد. روز بعد وقتی در جلسه‌ی کوتاه پرسش و پاسخ حاضر شدیم با جملات شگفتی‌آورتری روبه‌رو شدیم که به واقع باید از بازگویی کلمه به کلمه‌ی آن به جهت حفظ حرمت ایشان و آن جمع پرهیز کنم.
پیش از جزییات، لازم است این تاکید ایشان در تمامی سخنرانی‌هایشان را یادآوری کنم که «اسلام» با «دموکراسی» در ضدیت نیست. من به جد از ورود به این جدل قدیمی و مشکل‌آسا به دو دلیل پرهیز دارم. نخست این که از اساس با نحوه‌ی طرح این پرسش مخالفم و دوم اینکه ایران امروز متفکران دینی بسیار پیش‌رو چون دکتر عبدالکریم سروش و استاد مجتهد شبستری را تقدیم دنیای روشنفکری کرده است و ما در بهترین حالت فقط می‌توانیم به دست‌آوردهای آنان و ناقدان‌شان ارجاع دهیم.
اما پرسش اساسی این است که آیا به راستی رسالت خانم عبادی طرح و ترویج تئوری جدیدی در این زمینه است؟ آیا ایشان پشتوانه‌ی تئوریک برای ورود به این زمینه را دارند؟ من کاملاً درک می‌کنم که ایشان ممکن است در مقابل این پرسش قرار بگیرد که چگونه در حالی که خود را مسلمان می‌داند، به مبانی حقوق بشر پایبند است؟ ولی یافتن پاسخی که الزاماً ورود به حوزه‌ی تئوری را به همراه نداشته باشد برای این پرسش کار چندان مشکلی نیست. آنچه حیرت‌آور است، وقت و انرژی بیش از حدی است که ایشان بر روی این پرسش‌ها می‌گذارند و پاسخ‌های مطالعه نشده‌ایست که برای مثال در روز پرسش و پاسخ در دانشگاه تورنتو داده شد.
بگذارید صریح باشم. اگر خانم عبادی برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل نبود و به نوعی در برابر دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نسبتاً ایمن نشده بود، هیچ جایی برای این سطور نبود. اما امروز نگرانی اصلی این است که ایشان آنقدر مشغول جذب مخاطبان غیرایرانی و مخالف سیاست‌های دولت‌های آمریکا و اسراییل با گرایش‌های چپ و چپ افراطی و مسلمانان است که میهن و جنبشی که علت اصلی دریافت این جایزه بوده‌اند، به کلی به دست فراموشی سپرده شده‌اند.
تصور من و جمعی از دوستان این است که جلب توجه جهانی به جنبش ملت ایران برای دفاع از حقوق بشر، آزادی زندانیان سیاسی، برگزاری انتخابات آزاد، و تشریح شرایط زندان‌های بانام و بی‌نام جمهوری اسلامی، در مقایسه با انتقاد مکرر از دولت‌های آمریکا و اسراییل و زندان‌های گوانتاناما و مباحث کش‌دار اسلام و دموکراسی، در اولویت بالاتری قرار دارد.
متاسفم که این خطوط را می‌نویسم، ولی به یاد داشته باشیم که ما بارها دولت خاتمی و اصلاح‌طلبان را به خاطر فرصت‌سوزی و نشناختن و به هدر دادن پتانسیل‌ها در سال‌های اخیر به حق مورد انتقاد قرار داده‌ایم. امروز ما گویی خرده خرده به این نتیجه می‌رسیم که این عادت و روزمرگی، محدود به حکومت‌گران نیست و دامان بسیاری از روشنفکران را نیز گرفته است.
خانم عبادی همانطور که خود گفته است نباید قهرمان باشد که تاریخ‌مان مملو از قهرمانان به زمین افتاده و خیانت کرده است، ما نیازمند ملتی نقاد، ‌ نهادهای مدنی فعال و روشنفکرانی فرصت‌شناس هستیم. خانم عبادی فرصتی تاریخی یافته است و جای آن دارد بهتر از آن بهره گیرد.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
من اولین بار رابرت سیمز ـ یا همان‌طور که همه صدایش می‌زنند، راب ـ را در کلاس‌های سال اول موسیقی‌ام در دانشگاه یورک ملاقات کردم. کلاس او یکی از جالب‌ترین درس‌های من در دانشگاه بوده است. این کلاس که «موسیقی‌ها و فرهنگ‌ها» نام داشت، به معرفی اولیه‌ی عناصر موسیقایی فرهنگ‌های مختلف جهان می‌برداخت. در آن کلاس بود که متوجه علاقه‌ی راب به موسیقی ایرانی شدم. در سال‌های بعد درس‌های بیشتری با او برداشتم و با او به عنوان یک فرهنگ‌موسیقی‌شناس، نوازنده، ‌ معلم و در کنار همه این‌ها انسانی مهربان و متواضع بیشتر آشنا شدم. وقتی که به او درباره‌ی قاصدک گفتم و از او تقاضای یک مصاحبه کردم، با شوق و ذوق بسیار قبول کرد. او را در اواسط ماه مه در اتاق کارش در وینترز کالج در یورک ملاقات کردم، ‌ غرقه در ساز‌های گوناگون و کتاب...
قاصدک: لطفا برای ما از تجارب و وابستگی‌هایتان با موسیقی ایرانی بگویید.
رابرت سیمس: من اولین بار موسیقی ایرانی را زمانی که دانشجوی دوره‌ی لیسانس بودم، و انواع موسیقی‌های دور دنیا را گوش می‌کردم، شنیدم. در آن زمان برای من ضروری بود که موسیقی فرهنگ‌های مختلف را بشنوم و تعمیقی درباره‌ی هر کدام از آن‌ها به عمل آورم. این اولین بار بود که موسیقی ایرانی را شنیدم و این موسیقی مرا بیشتر از موسیقی‌های دیگر جذب کرد. کتاب‌ها و نگارش‌هایی را که می‌توانستم پیدا کردم. زمانی که دوره‌ی لیسانس را در شهر وینیپگ تمام کردم، تصمیم گرفتم که در تورنتو به تحصیلات خود در سطح کارشناسی ارشد در رشته‌ی موسیقی در دانشگاه یورک ادامه دهم. در شهر وینیپگ چیزی به نام کامیونیتی ایرانی وجود نداشت و آشنا شدن با افراد ایرانی در آن شهر سخت بود. در تورنتو تعداد زیادی کامیونیتی ایرانی می‌توان پیدا کرد که باعث آشنایی من با موسیقیدانان ایرانی و درک عمیقتر و بیشتر من از این موسیقی شد.
قاصدک: چه چیز در موسیقی ایرانی شما را جذب می‌کند؟
رابرت سیمس: فکر می‌کنم که موسیقی ایرانی عمیق است. عمقی از بیان و همینطور عمقی از محتوا. به غیر از این‌ها، بسیار سخت است که بگویم چرا این موسیقی مرا بیشتر از موسیقی‌های دیگر جذب می‌کند. این فقط سلیقه‌ی شخصی من است. همانطور که یک غذا را بیشتر از یک غذای دیگر دوست می‌داریم. نمی‌دانم.
قاصدک: شما تحقیقاتی در موسیقی ایرانی به عمل آورده‌اید. به اضافه‌ی تحقیقاتی در زمینه‌های دیگر مانند موسیقی خاورمیانه و آفریقا. شما رابطه‌ای میان این موسیقی‌ها می‌بینید؟
رابرت سیمس: من به طور کلی همیشه چیزی را که دوست داشته‌ام دنبال کرده‌ام. مانند موسیقی که دوست داشته‌ام، و میان موسیقی‌ها این نوع موسیقی‌ها را انتخاب کرده‌ام. بدیهی، حتما نشانه‌هایی در این موسیقی‌ها یافته‌ام که با ذایقه‌ی شخصی‌ام سازگار باشند. در میان بعضی از این موسیقی‌ها رابطه‌ای وجود دارد و آن به علت همسایه بودن و نزدیکی میان فرهنگ‌های میزبان آن موسیقی‌ها بوده است. میان موسیقی آفریقایی و خاورمیانه‌ای رابطه‌ای تاریخی وجود دارد ولی این رابطه ظریف‌تر از ارتباط موسیقی ترکی، عربی و ایرانی است. هرچه بیشتر به تحقیق درباره‌ی دستگاه‌های این موسیقی‌ها پرداختم، روابط جالب‌تری میان آنها یافتم. شایان ذکر است که در موسیقی آفریقای غربی این‌گونه روابط مستقیم وجود ندارد.
به طور حتم، علاقه‌ی من به مقام و ردیف علاقه‌ایست آگاهانه. چیزی که مرا شیفته‌ی این موسیقی می‌کند این است که شما با وجود سبک‌هایی مشابه و همسان، تعداد زیادی گوناگونی دارید. گوناگونی‌ها در تمیز دادن سنن مختلف بسیار مهم هستند. ولی به عنوان یک خارجی، تک تک این موسیقی‌ها به یک اندازه برای من جدید بودند. به همین دلیل من هیچ تبعیض خاصی برای هیچ کدام از این موسیقی‌ها قایل نشدم و انطباق این سبک‌ها برای من بسیار جذاب است.
قاصدک: می‌دانم که شما نوازنده‌ی سازهای مختلفی هستید، شما سازهای مختلفی از جمله سازهای ایرانی می‌نوازید. ممکن است کمی درباره‌ی جنبه‌های اجرایی و موسیقایی مطالعات خود بگویید؟
رابرت سیمس: بله. (البته) این مهم‌ترین چیز برای من است. هر گونه تحقیق و مطالعه‌ای که انجام داده‌ام برای این بوده که نوازنده‌ی بهتری شوم و درک بهتری از نوازندگی داشته باشم. همین هدف دلیل اصلی تمام تحقیقات من بوده است. از نواختن گیتار که اولین سازی بوده که نواخته‌ام به نواختن عود روی آوردم. با شروع به نواختن عود توانستم وارد سنن ایرانی، ترکی و عربی شوم. بعد از آن نواختن سه‌تار را فرا گرفتم. به گمانم در زمینه‌ی درک و نواختن موسیقی‌ها، موسیقی عربی اولین موسیقی بود که با آن آشنایی پیدا کردم و بعد از آن موسیقی ایرانی را شروع کردم.
قاصدک: پس به غیر از عود و سه‌تار چه سازهای دیگری می‌نوازید؟
رابرت سیمس: این بستگی دارد که چه چیز را نواختن بنامید. سازهایی را که فکر می‌کنم تسلط خوبی بر آن‌ها دارم، قسمتی از آن ها را می‌شناسم و می‌توانم با آن‌ها بداهه‌ نوازی کنم، سازهای اندکی هستند. ولیکن سازهایی که می‌توانم صدایی ازشان در بیاورم بسیار هستند. در مجموع سازهایی که از موسیقی خاورمیانه‌ می‌توانم بنوازم، عود، سه‌تار و نی هستند.
قاصدک: دوتار چه طور؟
رابرت سیمس: بله. تنبور. البته می‌خواهم یک دوتار بگیرم و آن را هم تجربه کنم. برای من مرحله‌ی نخست تحقیق از نواختن ساز و گوش دادن به قطعات نواخته شده آغاز می‌شود. فکر کنم به اندازه‌ی کافی به تکنیک‌های دست راست مسلط هستم که بتوانم با نگاه کردن به دست نوازندگان چیزی یاد بگیرم.
ولی ساز تنبور، موسیقی کردی و رسم مقام بسیار متفاوت از رسوم موسیقی‌های همسایه است. البته تشابهاتی میان آن‌ها وجود دارد ولی تفاوت‌ها بسیارند. قبل از موسیقی خاورمیانه، فلامینکو می‌نواختم. البته به نسبت آسان بود که از نواختن گیتار، موسیقی کلاسیک و گیتار برقی به موسیقی فلامینکو روی آوردم و بعد از آموختن موسیقی فلامینکو به موسیقی خاورمیانه روی آوردم.
قاصدک: بگذارید کمی هم از پایان نامه‌ی دکتری‌تان صحبت کنیم. تا آنجا که می‌دانم موضوع پایان نامه‌ی شما شجریان بوده است. شجریان مهره‌ی فرهنگی مهمی برای ایرانیان و امثال من در فرهنگ و شناسایی ایران است. بسیار جالب است که در مورد کارهایی که شما در این تحقیق انجام داده‌اید بدانیم.
رابرت سیمس: من می‌خواستم بدانم که شجریان چه‌طور بر روی ردیف کار کرده است، رابطه‌ی کار شجریان با ردیف چه بوده، سبک او چه بوده و چگونه کار شجریان با سایر موسیقیدانان فرق می‌کرده‌ است.
خواندن شجریان تاثیر زیادی بر روی نوازندگی من در سازهای ایرانی داشته است. من عاشق موسیقی شجریان هستم و بسیاری از آهنگ‌ها و اجراهای او را گوش کرده‌ام، حتی قبل از این‌که تصمیم بگیرم موضوع شجریان را برای پایان نامه‌ی دکتری‌ام انتخاب کنم.
من بر روی موسیقی شجریان کار زیادی کرده‌ام و این برای بداهه نوازی خود من نیز بسیار مفید بوده است. هنگامی که نی یا سه‌تار می‌نوازم، صدای موسیقی وی را می‌شنوم و این بسیار الهام‌دهنده است و به من اجازه می‌دهد که به هر سو بروم. باید گفت که این نوع آموختن، شیوه‌ای بسیار سنتی است.
در موسیقی ایران ردیف آوازی و ردیف نوازندگی وجود دارند و بسیار جالب است که مهم‌ترین ردیف‌ها ردیف سازی است. در میان ردیف‌های سازی ردیف میرزا عبدالله قدیمی‌ترین ردیف است. در نهایت من فکر می‌کنم که تمام ردیف‌ها بر ردیف آوازی بنا شده‌اند. مانند موسیقی هندی که تمام موسیقی سازی بر موسیقی آوازی بنا شده است. شجریان شخص مناسبی برای تقلید و همینطور مطالعه برای به دست آوردن درک درستی از موسیقی ایرانی است.
تحقیق من تحقیقی تجلیلی بر روی صفحه‌های ضبط شده از شجریان در دوره‌های مختلف زمانی از سال‌های ۱۹۶۰ تا اواسط ۱۹۸۰ بوده است. من پایان‌نامه‌ام را در سال ۱۹۹۶تمام کردم و فکر می‌کنم آخرین آلبومی که بر روی آن نیز تحقیق کرده‌ام آلبومی بوده که در سال ۱۹۹۲ یا ۱۹۹۳ ضبط شده است. در طی این مدت زمانی سعی کرده‌ام که مطالعاتی بر روی سبک شجریان، تغییر و تحولاتی که در آن به وجود آمده، نقاط اشتراک و تفاوت میان سبک‌های او بکنم. همینطور مطالعاتی نیز بر روی نسخه‌های مختلف دستگاه‌های متشابه و چگونگی انتخاب و استفاده‌ی شجریان از گوشه‌ها کرده‌ام می‌توانستم قطعات و رینت‌های مشابهی در گ. سه‌های مختلفی که توسط او اجرا می‌شد، بشنوم. به عنوان یک نوازنده، بسیار مفید است که بدانم دقیقا آن‌ها چه هستند و از آن‌ها برای بّه وجود آوردن موسیقی استفاده کنم.
زمانی تلاش من بر این بود که با شجریان تماسی برقرار کرده و از او تقاضای همدستی کنم. شجریان شخصی است که با او به راحتی نمی‌شود تماس برقرار کرد و تلاش‌های من بی‌نتیجه ماندند. با برادر شجریان در لس‌آنجلس صحبت کردم و او کمک‌های بسیاری به من در این زمینه کرد ولی در نهایت به گمانم شجریان تمایلی به انجام این طرح نداشت. من پایان‌نامه را زمانی به اتمام رساندم که می‌دانستم شجریان تمایلی به همکاری ندارد و این ضعف اصلی پایان‌نامه‌ی من بود.
پس از آن یک بار شجریان برای یکی از کنسرت‌های من آمد و من نسخه‌ای از تحقیق خود را به او دادم و تا سال‌ها از او خبری نداشتم. در همان هنگام نسخه‌ای از همان تحقیق را به آقای لطفی نیز دادم. لطفی علاقه‌ی بسیاری به کار من نشان داد و کمک‌هایی نیز به من کرد. مدت‌ها بعد به طور اتفاقی شرایطی فراهم شد که توانستم با شجریان مستقیما صحبت کنم و تحقیق خود را شخصا با او در میان بگذارم. اتفاقا شجریان این بار به کار من علاقه نشان داد. شجریان در حال حاضر در مرحله‌ای دیگری از حرفه‌ی خود به سر می‌برد. می‌توان دید که او انشعاب‌های جدیدی از هر سو در حرفه‌ی خود شروع کرده است، ترکیب بیشتر موسیقی محلی و ترفیع همایون در زمینه‌ی موسیقی. به اضافه‌ی مشکل سلامتی که شکر خدا برطرف شد.
در نهایت فکر می‌کنم که طرح همکاری با شجریان قابل اجراتر شده است چرا که به تازگی شجریان از من دعوت کرده است که با وی در تماس باشم. من هم که تازه طرح عراقم را تکمیل کرده‌ام وقت شروع یک طرح دیگر را دارم. شجریان در ونکوور زندگی می‌کند و فکر کنم عاقبت بشود این طرح را عملی کرد.
قاصدک: شجریان وجهه‌ی اجتماعی والایی به لحاظ انتخاب زیرکانه‌ی اشعاری که در دوره‌های مختلف اجرا کرده است، دارد. هیچ وقت شما در این زمینه‌ی کاری شجریان تعلیلی کرده‌اید؟
رابرت سیمس: کمی. من هم همانطور که شما گفتید اشاره کردم که شجریان مهره‌ی اجتماعی مهمی است و رهبری خویش در موسیقی سنتی را با ماندن در ایران پس از انقلاب به تثبیت رساند. همینطور برخی از آلبوم‌های وی که در دوره‌های استراتژیک ضبط شده‌اند این را به وضوح نشان می‌دهند. زمان‌هایی شد که شجریان کنسرت‌هایی اهدایی برگذار کرد، من جمله کنسرت اهدایی زلزله‌ی گیلان و بم.
قاصدک: اشاره کردید که شجریان انشعاب‌های جدیدی در حرفه‌ی خود در زمینه‌ی به‌وجود آوردن طرح‌هایی جدید در موسیقی و فرم‌هایی نو توسط همکاری با علیزاده آغاز کرده است. در فرهنگی با سنت‌های مقتدر، نوآوری بحث برانگیز است. شما در این زمینه هیچ تحقیقی کرده‌اید؟
رابرت سیمس: من تحقیقم را در سال ۱۹۹۶ به پایان رساندم و در آن زمان شجریان به این سو سوق نیافته بود.
قاصدک: شما برای مدتی این فرهنگ و موسیقی آن را مطالعه کرده‌اید. نظر شما نسبت به نوآوری، انقلاب موسیقایی و نوین‌گری در موسیقی چیست؟
رابرت سیمس: من فکر می‌کنم که لازم باشد موسیقیدانان برای حفظ موسیقی سنتی تلاش کنند و همچنین تعدادی از آنان این موسیقی را توسعه دهند. و همین اتفاق نیز در ایران در حال وقوع است. همان‌طور که می‌دانید انقلاب به نجات و زنده شدن موسیقی سنتی کمک به سزایی کرد. نسلی هم‌سن شما و کمی بزرگتر از شما، از این طریق با موسیقی سنتی آشنا شدند، آن را بیشتر شناختند، و در آن زبر‌دست شدند. تاریخ این روند بسیار بیچیده است، اما فکر می‌کنم که طیف وسیعی از انواع موسیقی سنتی هم اکنون در ایران موجود است. به طور کلی در ایران، از نظر سیاسی هم، آم‌طوز که من می‌قهمم، طیفی از عقاید و نظریه‌های سیاسی وجود دارد، ‌اگر چه زیاد درباره‌اش سخنی نمی‌شنویم. احتمالا ایران دارای فضای بازتری نسبت به کشور‌های همسایه‌اش است. اگر‌چه توسط حاکمیت به رسمیت شناخته نمی‌شود، ولی آن‌جا هست.
قاصدک: بگذارید کمی هم درباره‌ی کتاب جدیدتان موسیقی عراقی صحبت کنیم. جالب است که هم زمان با چاپ کتاب شما درباره‌ی عراق، اتفاقات سیاسی زیادی نیز در عراق اتفاق افتاده است. ممکن است کمی درباره‌ی کتابتان برایمان بگویید؟
رابرت سیمس: اتفاقا رابطه‌ی جالبی میان موسیقی عراقی و ایرانی وجود دارد. از همان بار اول که موسیقی عراقی را شنیدم، به آن جذب شدم ولی آن‌چه توجه مرا بیش ار همه به خود جلب کرد، ‌ وقتی بیشتر این موسیقی را می‌شناختم، ‌ عناصر آشنایی بود که در آن می‌یافتم. هر چه بیشتر در آن عمیق شدم، مطابقت‌های بیشتری با موسیقی ایرانی یافتم، هم از لحاظ ساختاری و هم از لحاظ زیبا‌شناختی. به طور تاریخی عراق همیشه در میان همه چیز بوده است. عراق یک جامعه‌ی چند‌فرهنگی است‌، مانند ایستگاه سنت جورج برای آن گوشه‌ی دنیا. پس تعجبی ندارد اگر که موسیقی این ملت هم طبیعتی چند‌گانه داشته باشد. با این حال این موسیقی به موسیقی ایرانی نزدیک‌تر است تا به موسیقی عربی: از لحاظ نحوه‌ی نواختن، ساختار و نحوه‌ی تنظیم قطعات. در ضمن بعضی از آهنگ‌ها هستند که به عمد توسط خوانندگان مختلف که دشتی یا همایون را برای مثال شنیده بودند، به موسیقی عراقی وارد شده‌اند. آن‌ها این آهنگ‌ها را وارد کردند، کمی تغییرشان دادند، کمی چاشنی موسیقی محلی خودشان را به آن‌ها اصافه کردند و ار آن‌ها اقتباس کردند. چیز‌های دیگری هم در رسم مقام عراقی هستند که با سبک‌های ایرانی هم‌ریشه‌اند، برای مثال حجازـدیوان هم‌ریشه‌ی بیدادند. مطابقت‌های بی‌شمار ریگری هم هستند که پرسش‌هایی را در مورد تاریخچه‌ی ردیف و همه‌ی روابط دیگر به ذهن می‌آورند.
در لین کتاب موضوع مورد علاقه‌ی من تاریخچه نبوده است. این کتاب بیشتر روی ساختار موسیقایی نوشته شده است. یک تحقیق تحلیلی است. مانند دفتر‌چه تلفن تمام سبک‌های این موسیقی است. گنجینه‌ای از ردیف، کاری که فرهت انجام داد و ژان دورنگ رونویسی کرد و همچنین برانو نتل و طلایی. از این گونه پژوهش‌ها زیاد انجام گرفته است. پژوهش‌هایی در موسیقی ترکی، هندی، راگا انجام گرفته و هم طوری هستند که شما می‌توانید سبک مورد نظر را پیدا کنید و درباره‌ی ساختارش بخوانید. این اصل کاری است که من انجام داده‌ام.
وقتی به دنبال موسیقی عراق رفتم، از کمبود منبع روی این موضوع بسیار متعجب شدم. چرا تحقیقاتی از این نوع در میان فرهنگ‌شناسان‌موسیقی غربی وجود ندارد؟ حتی در دنیای عرب هم به هر دلیل دانش زیادی درباره‌ی موسیقی عراقی، خارج از عراق وجود ندارد. من فکر می‌کنم دلایل عدم توجه غرب به این موسیقی تا به امروز، تا حدودی سیاسی هستند. امیدوارم کار من انگیزه‌ی بیشتری برای کار در این زمینه فراهم کند. اگر چه که تحقیق من هنوز ابتدایی است. همه احتمالا خواهند گفت شجاعانه است، نیاز است که به درستی انجام شود بعد آن وقت به درستی انجامش می‌دهند. من هر چه می‌توانستم کردم، با منابع خطی و ضبت شده‌ای که در دست داشتم. موسیقی‌دان‌هایی که من امروز در کارهایشان جست و جو من‌کنم، ‌همه مرده‌اند. بیشتر کاری تاریخی است. که می‌داند که امروز در این موسیقی چه اتفاقی دارد رخ می‌دهد؟ این ملت اکنون فقط برای زنده ماندن تلاش می‌کنند. نگاه کنید چه بلایی به سرشان آمده است! در این شرایط بحث درباره‌ی موسیقی...! می‌دانید که...! اطمینان دارم که زندگی می‌گذرد و مردم باز هم موسیقی می‌سازند. ولی موسیقی برای آن‌ها در حال حاضر مهم‌ترین مسإله نیست.
قاصدک: شما این موسیقی را درس داده‌اید، درس‌هایی درباره‌ی موسیقی خاورمیانه و همچنین درس‌های نوازندگی. می‌توانید درباره‌ی نحوه‌ی برخوردتان با آموزگاری برای ما بگویید؟
رابرت سیمس: به دلیل آن‌که علاقه‌ی من در سه فرهنگ موسیقایی ایرانی، عربی و ترکی است، گرایش شخصی‌ام این است به آن‌ها اشاره کنم و به طریقی با هم تلفیقشان کنم. بیشتر از همه دلم می‌خواهد شاگردانم گوناگونی را ببینند، چرا که همان‌طور که می‌دانید، بی‌توجهی بسیاری درباره‌ی پیش و پا افتاده‌ترین مسائل خاورمیانه وجود دارد. من حتی با اصطلاح «خاورمیانه‌» هم موافق نیستم. پس برای شاگردانم کمی از سیاست‌های مربوط به آن منطقه و تاریخی که این سیاست‌ها را به دنبال می‌کشد، میگویم. موسیقی تخته‌ی پرش خوبی برای بحث درباره‌ی این‌گونه چیز‌ها است.
من درس‌های دوره‌ی فوق‌لیسانس، درس‌های پژوهشی و سک کلاس نوازندگی را درس داده‌ام. در کلاس نوازندگی دانشجویان ایرانی و عرب بسیاری دارم. امسال در کلاس رای‌گیری کردیم و فهمیدیم که آن‌ها علاقه‌مند به یادگیری موسیقی یکدیگر هستند. امسال به اندازه‌ی کافی دانشجو داشتم که بتوانم کلاس‌های جدایی برای موسیقی عربی و ایرانی داشته باشم. ولی بیشتر شاگردان، خوب آن‌ها که به خودشان زحمت اظهار نظر دادند، گفتند که می‌خواهند درباره‌ی موسیقی دیگر هم بدانند. آن‌ها نمی‌خواستند جدا باشند، و به نظر من بسیار مفید است.
وقتی من کلاس «فرهنگ‌ها و موسیقی‌ها» را درس می‌دادم، وقت زیادی را باید صرف تصحیح کردن نا‌آگاهی‌های پیش و پا افتاده می‌کردم. حد سو تعبیر‌هایی که در مورد مسائل بدوی تاریخ، جغرافیا، اسلام و غیره میان شاگردان می‌دیدم، مرا متعجب کرده بود، گر چه خیلی هم شوکه نشدم. قسمت زیادی از آن کلاس، اگر چه درباره‌ی موسیقی بود صرف چیز‌هایی شد که احساس می‌کنم باید در کلاس ۵ یا ۶ آموزش داده می‌شد. دلیلی برای این مطلب هست. ما به آن گوشه‌ی دنیا بی‌توجهیم، بیشتر ما، و این بی‌توجهی‌ی عمدی است تا دنیا به همین صورت اداره شود. فکر می‌کنم آموزش نقش به سزایی در پایه‌ریزی هر گونه تغییری دارد و جوان‌ها به این چیز‌ها عباقه‌مند هستند، ‌ ذهن‌هایشان هنوز باز هستند. وقتی بزرگ‌تر می‌شوند دهن‌هایشان به مرور زمان بسته می‌شود و در دیدگاهشان انعطاف کم‌تری نشان می‌دهند. در دوره‌ی لیسانس، ذهن‌های دانشجویان هنوز باز است و دلشان می‌خواهد بدانند اوضاع از چه قرار است. وقتی امتحان‌های آن‌ها را صحیح می‌کردم، دریافتم که اگر چه دانشجویان موسیقی خیلی هم عالی نبودند ولی به نظر من بشیتر آن‌چه یاد گرفته بودند از طریق باز شدن چشم و ذهنشان به دست آوردن درکی اولیه، ممکن شده بود. تا وقتی که شما تلاش نکنید تا تاریخ و فرهنگ را درک کنید، هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
قاصدک: فکر می‌کنم همین مطلب درباره‌ی طرف دیگر هم صدق می‌کند. منظورم این است که ما هم زیاد درباره‌ی فرهنگ غرب در ایران چیزی یاد نمی‌گرفتیم و در مهاجرت و این گونه چیز‌هاست که شما واقعا با نا‌آگاهیتان مواجه می‌شوید و باید خیلی سعی کنید تا آن‌ها را بپذیرید.
رابرت سیمس: درست است. من فکر می‌کنم که کلید زمانه‌ی ما اکنون این است که بتوانیم فراسوی منطقه‌گرایی، وطن‌پرستی، هر چه که هست، برویم. دیگر عدم توجه به یکدیگر برایمان ممکن نیست، ما مجبوریم که یکدیگر را بشناسیم. ما امردز تنها از طریق حمله‌های نظامی با مناطق مختلف آشنا می‌شویم، آن وقت مردم یاد می‌گیرند که «اوه... پس بصره آن‌جاست، و نجف.» ما به این طریق جغرافی یاد می‌گیریم. به گونه‌ای ناراحت کننده. به نظر من آموزش می‌تواند راهی برای بیشتر کردن آگاهی مردم باشد، از طریق چیز‌هایی که جالب و القا دهنده هستند. پس با موسیقی، وقتی شما درس می‌گیرید یا هر چیزی که برایتان جالب است مثل فلسله یا هنر یا آشپزی یا هر چه، شما چیز‌هایی در‌می‌یابید که بسیار خوشایند هستند. همان‌جا رابطه‌ای به وجود می‌آید و نوعی احترام علاقه‌ی به درک بیشتر و به دریافتن انسانیتی مشترک در ازای «ما» و «شما». این مسئله‌ی «ما» و «شما» بزرگترین مشکل ما است.
قاصدک: خوب من سوال دیگری ندارم. چیزی هست که بخواهید اضافه کنید؟
رابرت سیمس: نه، فقط می‌خواهم بگویم که وجود این مجله بسیار عالی است و این که دانشجویان فعال هستند و برای این‌گونه چیز‌ها فعالیت می‌کنند.
قاصدک: مصاحبت با شما بسیار لذت‌بخش بود. متشکر از وقتی که به ما اختصاص دادید.
حالا که از تمام اتوبوس‌ها جا مانده بود نشست کنار دیوار تا شاید صدای درون سرش از قژ قژ اتوبوس خالی شود. با انگشت‌هایش محکم وسط پیشانی را می‌فشرد و درد را به طرف گیجگاه هل می‌داد. هنوز انگشت‌ها به گیجگاه نرسیده، باز هم پیشانی پر از صدا می‌شد. صدای قژ قژ اتوبوس گردنش را همواره با فشاری چندش‌آور به شانه‌ی چپ یا راستش می‌چسباند و با هر تکان گردن دندان‌هایش بر روی هم چفت می‌شدند. فرقی نداشت اگر گردن به شانه‌ی چپ یا راست خم می‌شد، یا حتی اگر کسی در گوشش داد می‌کشید، چشمانش وصل مانده بودند به عکس روی بدنه‌ی اتوبوس. عکس دختری که داد می‌زد.
کارشان را با هم شروع کرده بودند. هیچ وقت اولین روز را یادش نمی‌رفت. هنوز کیفش از دوشش به زمین نیافتاده صدایش را شنیده بود. دختری که داد می‌زد. چقدر آن روز به دادهای دختر خندیده بود. هر چقدر هم که فکر کرده بود اصلا نفهمیده بود که او برای چه داد می‌زند. بعد هم خط کشش را از کیفش در آورده بود و طبق تمامی قوانین ریاضی و فیزیک، اضلاع و زاویه‌های فرکانس داد دختر را به دقت رسم کرده بود. ساعت‌ها ضرب و جمع کرده بود و در نهایت نقشه‌ی دقیقی از تمام ساختارهای درونی و بیرونی دختر کشیده بود. آن همه جذبه برای چه می‌توانست در آن جسم کوچک جمع شده باشد؟
در آخر به آن نتیجه رسیده بود که فرکانس داد دختر فقط پشه‌ها را منقلب می‌کند و به هر حال در زندگی او هیچ دخالتی نخواهد داشت. همان روز طی مراسمی تمام نقشه‌ها و ساختارهایی که کشیده بود را به رسم هندیان قدیم که زنان شوهر مرده را آتش می‌زدند، آتش زده بود و کنار همان آتش تصمیم خود را گرفته بود.
تصمیم خودش بود که از منطق‌های عددی و نجمی نردبانی بسازد تا شاید بتواند از وقایع آن‌طرف دیوار آگاه شود. ولی تصمیم او نبود که منطق‌ها را طوری تنظیم کند که در هم پیچ بخورند و از دیواری که خار بر آن روییده بالا روند. هر چقدر هم که اضلاع و زوایای پله‌ها را مصاحبه کرده بود باز هم هر بار دست‌هایش به خاری گرفته بودند. باز هم با این حال چند پله‌ای بالا رفته بود.
حالا که از تمام اتوبوس‌ها جا مانده بود نشست کنار دیوار و چشمش خیره ماند به عکس متحرکی بر روی صفحه‌ای شیشه‌ای. دختری که داد می‌زد. در روزنامه خوانده بود دختری که داد می‌زد پنج‌ هزار دلار صرف لباس زیر خود کرده است و در یک جزیره‌ی خصوصی ویلا دارد و میلیون‌ها دلار در جیب. طبق قوانین ریاضی این می‌توانست دلیل نبودن چندین دلار اضافی در بانک و در نهایت رد کردن درخواست وام دانشجویی او برای پول اتوبوس بوده باشد.
سال‌ها کوشیده بود تا بفهمد چطور ممکن است از بال زدن یک پروانه در آفریقا طوفانی در آمریکا بوجود بیاید و حالا می‌فهمید چرا. تنها چیزی که هنوز نمی‌فهمید این بود که چرا هنوز از داد‌های دختری که داد می‌زند، خنده‌اش می‌گیرد.
ترجمه: حامد حاتمی، بهداد اسفهبد
تو راهِ برگشت از بوستون، «جک» راننده‌گی می‌کرد، پسر بچه‌ی‌ کوچک‌ش کنار او روی صندلیِ بچه نشسته بود، و عقب هم «کِلر» برای «جو» دخترِ دو ساله‌ی‌شان شعر می‌خواند.
«وقتی که کیک باز شد، پرنده‌ها از توش خواندن برای...؟»
بچه گفت: «شاه»
«غذای لذیذی نبود برای این‌که بذارن جلوی...؟»
«شاه!»
«درسته!»
«شعرِ دماغ‌پرنده‌ای را بخوان.»
«شعرِ دماغ‌پرنده‌ای را بخوانم؟ من که شعرِ دماغ‌پرنده‌ای را بلد نیستم. تو شعرِ دماغ‌پرنده‌ای را بخوان. چه‌جوری بود؟»
«چه‌جوری بود؟»
«من دارم از تو می‌پرسم. کی شعرِ دماغ‌پرنده‌ای را برای‌ت می‌خواند؟ خانمِ دونی می‌خواند؟»
«جو» از شوخیِ قدیمی خنده‌اش گرفت؛ «خانمِ دونی» عبارتی بود که یک روز به طورِ سحرآمیزی از دهان‌ش بیرون پریده بود. حالا او پرسید «خانم دونی کیه؟»
«من نمی‌دونم خانمِ دونی کیه. تو خانمِ دونی را می‌شناسی. کِی بهت شعرِ دماغ‌پرنده‌ای را یاد داد؟»
دختر کوچولو آهسته خواند: «دماغ‌پرنده‌ای، دماغ‌پرنده‌ای، دماغ‌پرنده‌ای، تق، تق، تق.»
«چه شعر قشنگی! کاشکی خانمِ دونی به منم یاد بده.»
جک گفت: «بندِ دوم ِ شعرِ توکای سیاه ِ.»
«یک توکای سیاه اومد پایین و بینی‌شو نوک زد.»
کلر قسم خورد که؛ «من هیچ‌وقت اینو براش نخوندم.»
«ولی بلدی. تو ژن‌ِته.»
ده‌ دقیقه بعد (کلِ راه پنجاه دقیقه بود) بچه خوابید، و کلر او را از آغوشش به زمین گذاشت. سپس از یک مادر به یک همسر مبدل شد و چانه‌اش را پشت صندلیِ جلو، نزدیک شانه‌ی جک گذاشت، طوری که نفسش طرف راست گردن جک را گرم می‌کرد.
جک پرسید: «تو مهمونی از کی بیش‌تر خوشت آمد؟»
«نمی‌دانم واقعاً. سخته گفتنش. فکر کنم لنگمیر، چون حرف‌هایم را در مورد شرمان آدامز فهمید.»
«همه حرف‌های تو را فهمیدن. منتها همه فهمیدن که چه‌قدر احمقانه‌ بود.»
«احمقانه نبود.»
جک پرسید: «کی بهتر بود؟ لنگمیر یا فاکسی؟» این بازیِ کی بهتر بود یکی از معدود وسایلی بود که می‌توانستند ساعت‌هایی را که مجبورند با هم‌ باشند به خوشی بگذرانند. یک بازی ساده که حتی کم‌ترین حسِ رقابتی که برای به هیجان آورِدنِ جک لازم بود در بر نداشت.
کلر پس از کمی فکر کردن پاسخ داد: «فکر می‌کنم لنگمیر.»
«بی‌چاره فاکسیِ پیر، از پشت بهش خنجر می‌زنی و آن‌قدر تو را دوست داره.»
«اون مهربونه. من از خودم متنفرم. اوه.. کی بهتره؟ فاکسی یا اون پسره که چانه‌اش زنخدان داشت و چشم‌هایش داد می‌زد کمکم کنید.»
جک با کمی مکث جواب داد: «اون پسره که چشم‌هایش داد می‌زد کمکم کنید.» ادامه داد: «اوه.. اون که عالی بود. اسمش چی بود؟»
«کرولی؟ کرا.. کراکرز؟»
«یک چیزی تو همین مایه‌ها. گراهام کراکرز. اسمِ آن دخترِ دوست‌داشتنی که باهاش بود و گوش‌های بزرگ داشت چی بود؟»
«بیچاره. نمی‌دونم چی باعث شده بود که فکر کنه می‌تونه آن انگشترهای کولی‌وار را دستش کنه.»
«اون از گوش‌هاش خجالت نمی‌کشید. بهشون افتخار می‌کرد. فکر می‌کرد که خیلی قشنگند. واقعاً هم بودند... یک دختر دوست‌داشتنی. ممکنه که دیگر هیچ‌وقت نبینمش.»
«اسمش اُ داشت.»
«اُرلاندو. او او اُرلاندو. ملکه‌ی حبابِ صابون.»
«نه دقیقاً»
چراغ‌های بزرگ‌راه آن را به شکلِ هرم سفیدی درآورده بودند. موتورِ ماشین صدا می‌کرد و هر از گاهی بوی بنزین داخلِ ماشین را پر می‌کرد. جک به پمپِ بنزینِ ماشین اندیشید و انفجارِ مایعی را که روی فلزِ داغ پاشیده می‌شد در ذهن مجسم کرد. همیشه آشغال واردِ پمپِ بیوکِ کهنه‌ی پدرش می‌شد و ماشین نشت می‌کرد و خاموش می‌شد. گفت: «این ماشین به‌زودی خرج روی دست‌مان می‌گذارد» و هیچ پاسخی دریافت نکرد. کلر هر چیزی را که مربوط به عوض کردنِ ماشین‌شن می‌شد نمی‌شنید. اگرچه چهار سال بود که صاحب آن ماشین بودند ولی هنوز به رنگ‌ش عادت نکرده بودند، آبیِ آبشاری. جک نگاهی به کیلومتر‌شمارِ ماشین انداخت و گفت: «بیست و سه هزار مایل برامون راه رفته.» و اضافه کرد: «دماغ‌پرنده‌ای، دماغ‌پرنده‌ای، تق، تق، تق.»
کلر یک دفعه به چیزی که تو فکرش بود خندید. «می‌دانم. اسمِ آن مردِ چاقی که تو اَرُو آیلند بود و همه‌ی تابستان هر شب بریج بازی می‌کرد و یک کلاهِ کهنه‌ی ماهی‌گیری سرش می‌ذاشت چی بود؟»
جک هم از این‌که کلر به یاد او افتاده بود خنده‌اش گرفت. سه ماهِ اولِ ازدواج‌شان را، پنج سال پیش، در یک اردوگاهِ خانوادگی واقع در جزیره‌ای وسط دریاچه‌ا‌ی در ایالت نیوهمپشایر گذرانده بودند. جک آن‌جا کارمند بود و عروس‌ش فروش‌گاه را اداره می‌کرد. با اطمینان پاسخ داد: «والتر، بعد یک چیزِ یک‌بخشی. همیشه آن‌جا پایینِ آن ردیف چادر‌های آقایان ماهی‌گیری می‌کرد. وقتی ما رفتیم آن‌جا بود و موقعی که از آن‌جا می‌رفتیم هم آن‌جا ماند تا کمک کند اسکله‌ی فلزی را پایین بیاورند.» جک همه‌چیز را در‌باره‌ی او به خاطر می‌آورد: خنده‌ی‌ شیطنت‌آمیزِ گربه مانندش را، موهای سیخ شده‌ی پشت سرش را، شکم بزرگ کروی‌ش را، تی‌شرتِ راه‌راه‌ش و کفش چرمی‌ش را.
کلر گفت: «اینو بگو، اسمِ کوچکِ خانمِ یانگ.» آقای یانگ، یک سیگاریِ وراج بود، که مسولیتِ اردوگاه را برعهده داشت. همسرِ او یک زن کوتاه‌قد بود که گردن کلفتی داشت با یک صورتِ مربع و چشم‌های سبزِ تیز و مثل بسیاری از همسران مردهای «خوب» زبان طعنه‌آمیزی داشت. یک‌بار، با یک گله بچه، از بندر زنگ زده بود و جک، خسته، فراموش کرده بود تا به پسره‌ی قایق‌ران بگوید، و وقتی یک ساعت بعد دوباره زنگ زد، هنوز با بچه‌های نق‌نقو تو اون گرما تو شهر منتظر بودند. جک تو گوشیِ ضعیفِ تلفن (سیم‌های زیر آب کاملا پوسیده بودند) داد زده بود که: «چه وحشتناک!» پس از آن در تمام طولِ تابستان، طرف جک را «چه وحشتناک» صدا می‌کرد. وقتی واردِ دفترِ کارِ جک می‌شد می‌گفت: «حال آقای چه وحشتناک چه‌طوره؟» و جک از خجالت سرخ می‌شد.
جک گفت: «جورجین.»
کلر گفت: «درسته! حالا دو تا دختراشون.»
«یکی‌شون مافی بود، دختر آرومی بود. آن یکی‌ دیگرشون...»
«من می‌دونم.»
«صبر کن. مافی و... یک‌جوری هم آهنگ بودن. مافی و تاگی.»
«آدری. دندان جلوییش شکسته بود.»
«خیلی خوب. حالا بیا دوباره درباره‌ی آن مرد چاق فکر کنیم. با ب شروع می‌شد. بینز. بادز. بایرون. آن‌ها باهم رفتند به خاطر همین هم هیچ وقت هیچ‌کدامشون را جداگانه به خاطر نمی‌آری. والتر با، با... دیوانه کننده نیست؟»
«بایرون به نظر نزدیک می‌آد. یادته چه‌قدر خوب ورق بازی می‌کرد و هر هفته مسابقه راه می‌انداخت؟»
«شب‌ها توی سالن ورق بازی می‌کرد. می‌تونم ببینمش که آنجا رو صندلیِ فلزیِ تاشوی قهوه‌ای نشسته.»
کلر پرسید: «بقیه‌ی سال را تو فلوریدا زندگی می‌کرد، نه؟» و بعد به این که مردی تمام سالش را در تعطیلات بگذراند خنده‌اش گرفت و بعد خنده‌اش را ادامه داد چون اگر بخواهی چنین مردی را تصور کنی، چه کسی می‌تواند باشد غیر از والتر یک‌چیزیِ تنبلِ ازخودراضی.
جک پیروزمندانه گفت: «وسایل لوله‌کشی می‌فروخت. بازنشست شده بود.» ولی این راه هم مثل راه‌های دیگر به مخفی‌گاهی که اسم مرد در آن پنهان شده بود ختم نشد. جک گفت: «من شغل‌شون یادم می‌آد اما اسم‌شون نه.» بیم‌ناک از این‌که همسرش در این بازی از او پیشی بگیرد. «من باید همه‌شون یادم بیاد. اسمِ همه‌شون رو پشتِ اون کارت‌های لعنتی نوشتم.»
کلر گفت: «آره. باید یادت بیاد. آن دختره کی بود که مجبور شد جزیره رو ترک کنه، چون شروع کرده بود به سنگ انداختن طرف مردم؟»
«خدای من. آره. مشکلِ روانی داشت و چه‌قدر خوش‌قیافه بود. و هیچ وقت حرف نزد.»
«زیر درخت‌ها می‌ایستاد و خیره می‌شد.»
«اوه. چه‌قدر یانگ از بودنش آنجا دلواپس بود. و آن یکی دیگه که همیشه با قطار برمی‌گشت و می‌گفت که برادرش تو اسپرینگ‌فیلد قراره پولش را بده. و یانگ آنقدر پول داشت که طرف فکر می‌کرد هر چقدر بخواد می‌تونه بالا بکشه...»
«شطرنج را خیلی دوست داشت. چکرز را. فکر کنم تو یک‌بار سعی کردی بهش شطرنج یاد بدی.»
«هر چیزی رو صفحه‌ی شطرنج بهش نشان می‌دادی می‌گفت چه جالب، یا تو آدم باهوشی هستی.»
«و هر وقت که یک چیزی می‌گفتی که احساس می‌کرد که تو فکر می‌کنی خنده‌داره، با صدای بلند می‌خندید. ما را دوست داشت چون باهاش خوب برخورد می‌کردیم.»
«رابرت...»
«روی عزیزم؛ چه‌طور می‌توانی روی رو فراموش کنی؟ و بعد، اون پِگ گرِیس بود.»
«پگ گریس. با آن چشم‌های درشت.»
کلر گفت: «و آن بینی کوچک. حالا اسم دوست پسرش را با آن صورت خمیر مانندش بگو.»
«با موهای زرد چربش. خدا. امکان نداره که اسمش یادم بیاد. فقط یک هفته آن‌جا بود.»
«همیشه یادم می‌آد که بعد از شنا کردن از دریاچه برمی‌گشت. با بدن کشیده‌ی سفیدش و آن مایوی کوچک سیاهش. چه‌قدر سکسی. اووو»
جک گفت «آره سفید بود، ولی نه یک‌جور بدی. من از همه‌شان خوشم می‌آمد غیر از آن پسره‌ی آلمانی که تو آشپزخانه کار می‌کرد با اون موهای فرفری‌ش که فکر می‌کرد خیلی خوش‌تیپه و با آن گونه‌های برافروخته‌ش.»
«تو به‌ خاطر این ازش خوشت نمی‌آمد که همیشه منو دید می‌زد.»
«دید می‌زد؟ آره راست می‌گی حالا که فکرش را می‌کنم یادم می‌آد. چیزی که باعث می‌شد من این‌قدر باهاش بد باشم این بود که من را تو پرش طول آن‌جوری برد. خوشبختانه پراوین هم اونو برد.»
«اسکوبار»
«اسمش را می‌دانستم. همیشه سعی می‌کرد با سرش بسکتبال بازی کند.»
«و بعد باربارا، آن طلاق‌گرفته‌ی همجنس باز.»
«والتر باربارا. والتر، با، بِ، بی، بو، بُ. آخر تابستان یک صورت‌حساب عظیم داشت.»
ولی کلر دیگر منتظر مرد چاق نبود. او حالا پرواز کرده بود و ردپای آن‌همه خاطره‌ی محو شده‌ی آن سال‌های دور را روشن می‌کرد: آن خانواده‌ی ایتالیایی با آن‌همه بطری‌ِ خالیِ آب‌جو. آن کر و لالِ قد بلند که پابرهنه می‌گشت و در راه شرقی با یک ریشه‌ی خرد شده پایش را زخمی کرد. خطرِ آتش‌سوزی که با باران‌های مرگ‌آسای ماهِ اوت پایان یافت. آهویی که در جزیره بود و هیچ‌گاه موفق به دیدنش نشدند. آهویی که زمستان از روی یخ‌های دریاچه به آن‌جا آمده بود و در بهار یخ‌ها آب شده بود. جک به او حسودی می‌کرد، به گنجینه‌ی خاطراتی که به وضوح به یاد می‌آورد -گرگ‌ومیش که می‌شد مادر داد می‌زد: «بریل بریل» بستنی‌های غول‌پیکری که بچه‌های خدمه‌ی مورِی برای خودشان درست می‌کردند- اما او در میان گنجینه‌اش به سرعت این‌سو و آن‌سو می‌رفت و آن‌ها را چنان سخاوت‌مندانه اهدا می‌کرد، که جک مجبور بود به هر چهره و صحنه‌ای که به او تعارف می‌شد بخندد، چون این‌ها خاطراتی بود که با هم گرد‌آورده بودند و حالا از این خوشحال بود که چنین بازیِ سرگم‌کننده‌ای را پیدا کرده بودند، درست درحالی‌که فکر می‌کرد هیچ بازیِ دیگری برای‌شان باقی نمانده است. به جایی رسیدند که کم‌کم راه‌ها آشنا بود. جک راهی طولانی‌تر را انتخاب کرد تا مسافرت‌شان دقیقه‌ای بیش‌تر به طول انجامد.
خانه، بچه‌ها را به تخت‌خواب‌شان بردند. کلر پسر کوچک را که به شکنندگی یک کاردستیِ کاغذی بود حمل کرد، و جک دخترِ سنگینِ خوابالو را. همان‌طور که او را به روی تختش می‌گذاشت دخترک چشمش را در تاریکی باز کرد.
جک گفت: «خونه‌ایم.»
«ک.. می‌ریم کثیف؟» در نزدیکی خانه‌شان راه جدیدی را خاک برداری می‌کردند و او دوست داشت که تپه‌های خاکی را تماشا کند.
جک گفت: «کثیف فردا» و جو پذیرفت.
طبقه‌ی پایین، دو بطری آب‌جو را از یخ‌چال بیرون آوردند و اخبار نیمه‌شب را از شبکه‌ی ایالتی تماشا کردند، فرماندار فرکولو و اسقف کوشینگ درباره‌ی کروشچف و نِیسر حرف می‌زدند. شتابان به تخت‌خواب رفتند چون فردا صبحِ زود بچه‌ها بیدار می‌شدند. کلر بعد از آن روز طولانی که همه را سرگرم کرده بود خیلی زود خواب‌ش برد.
جک اندیشید که نتوانسته به حد کافی خوب ظاهر شود. گذشته‌یشان برای کلر واضح‌تر بود چون احتمالا برایش خوشایند‌تر بوده. یکی از حرف‌های آن‌روزِ کلر جک را اذیت کرده بود. این که پسرِ آلمانی او را دید می‌زد. کم‌کم باعث شد یادش بیاید که کلر در گذشته چه‌طور بوده، با شلوارک سبز و پاهای قهواه‌ای، صبح که از کلبه‌شان برای صبحانه می‌رفتند دست یک‌دیگر را می‌گرفتند و در مسیرِ خاکیِ چرخ‌های جیپ تا آن‌جا قدم می‌زدند. مانند آن مرد کرولال، کلر هم پابرهنه راه می‌رفت و مسیر بین دو راه را روی یالی از علف‌ها می‌پیمود. کلر و دست‌ش در نظرش خیلی کوچک می‌آمدند، و این‌که هر روز او را آن‌گونه بیدار می‌کرد. کلر هر روز صدای زنگ صبحانه را با این‌که خیلی از کلبه‌شان فاصله داشت می‌شنید. کلبه‌شان خیلی دورتر از مرکزِ اردوگاه بود و تنها منبعِ نورش یک شمع بود. هر روز بعد از ظهر (غیر از پنج‌شنبه‌ها که در تیمِ سافت‌بالِ کارمندان بازی می‌کرد) در فاصله‌ی نیم ساعتیِ میان کار و شام در حالی که کلر درون کلبه تخت را مرتب می‌کرد، او روی صندلیِ چوبیِ بیرون کلبه می‌نشست و در نورِ رو به زوالِ روز دن‌کیشوت می‌خواند. کلِ تابستان فقط همین را خوانده بود، اما تمام آن را زیرِ نورِ کم‌رنگِ غروب و در فاصله‌های نیم‌ساعتی خوانده بود و نهایتاً در ماهِ سپتامبر گریه‌اش گرفت وقتی سانچو از مرشدِ سرانجام عاقلِ خود خواست تا از بسترِ مرگ‌ش برخیزد و ماجرای دیگری را رهبری کند تا شاید بتوانند دوشیزه دولسینا را زیر عمارتی بیابند، برهنه از ردای ژنده‌اش و در لباسی زیبا که برازنده‌ی یک ملکه است. اطرافِ کلبه را درختانِ کاجِ سفید که در رقابتی طولانی آن‌چنان بلند شده بودند احاطه کرده بود. خودِ کلبه هم پنجره‌ای غیر از تورهای سیمی شکسته نداشت. با مکث بر فرازِ زمینِ پوشیده از میخ و ترکه، به طرزِ غیر منتظره‌ای آن‌چه را که جستجو می‌کرد یافته بود. روی آرنج‌ش بلند شد و به آرامی صدا زد «کلر»، طوری که می‌دانست او را بیدار نمی‌کند و گفت «بریگز. والتر بریگز.»
پسرک از خواب بیدار شد. قبل از این‌که سرش را از زیر پتو بیرون بیاورد و منتظر مادرش بنشیند که بیاید و نازش را بکشد با خود گفت: «اگر روزی از خواب بیدار شوم و مادرم اینجا نباشد چه؟» جوابی برای سئوالش نداشت. کوچک‌تر از آن بود که افکار کودکانه‌اش را برای‌یک جواب دنبال کند. تا اینجای زندگی که چیز مهمی ذهنش را به تکاپو نینداخته بود. سرش را از زیر پتو بیرون آورد. بار اولی که از شادی لبخند کوچکی زد، ساعت ده صبح بود. بار دومی‌که از سر بی‌حوصلگی خندید، نزدیک یازده بود. نگران شد. آهسته آهسته تا دم در اتاقش چهار دست و پا راه رفت، البته به امید اینکه مادرش دارد با او قایم‌باشک بازی می‌کند و پشت در قایم شده است. اما مادر نیامد. اندکی دیگر هم گذشت. طاقتش طاق شده بود. نام مادر را با تمام وجودش فریاد زد. سکوت. نام مادر را دوباره فریاد زد. باز هم سکوت. بغض کرد. حیران و ترسان همه‌ی اتاق‌های خانه را به امید لبخند آرامش‌بخش مادرش جستجو کرد. اما خبری نبود. قطره اشکی مژه‌های نرم و زیبایش را خیس کرد. وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود، حتی بیشتر از آن دفعه که عمو در تاریکی برایش صدای ترسناک درآورده بود.
ولی خوب، اگر مامان نبود، خاله نیوشا- همسایه‌ی بالایی که هر وقت مامان مهمانی می‌رفت از او مراقبت می‌کرد- که حتما خانه بود. تازه می‌توانست مثل همیشه، بدون اینکه مامان بفهمد با خاله نیوشا دکتر بازی هم بکند. طبقه بالا همان جایی بود که پسرک بیشتر از هر جای دیگری دوست داشت. آ خر هم خاله نیوشا و هم او به هم قول داده بودند که به مامان نگویند که چه کار می‌کنند. حتی فکر خنده‌های سرمستانه‌ی خاله، وقتی که به بهانه‌ی درس خواندن پسرک را به اتاقش می‌برد و به او می‌گفت با جایی بین پاهایش و زیر دامنش بازی کند، هم پسرک را به شوق می‌آورد. هر چند که پسرک این بازی را زیاد دوست نداشت، چون بعد از آنکه خاله یکدفعه بی‌حال می‌شد و چشم‌هایش را می‌بست، او باید دنبال همان ماشین بازی همیشگیش می‌رفت و دیگر خاله تا روز بعد با او بازی نمی‌کرد. در خانه را باز کرد و از پله‌های راهرو بالا رفت و با در باز خانه روبرو شد. چه بهتر! دیگر مجبور نبود که روی پنجه بایستد تا زنگ را بفشارد. اما خاله نیوشا با وجود صدای بلند سلام پسرک به پیشوازش نیامد. انگار او هم در خانه نبود. پس چه کسی امروز برای او لقمه می‌گرفت‌ یا برایش آهنگ‌های برنامه‌ی کودک را از اول می‌خواند؟ حال دیگر قطرات روی صورت پسرک شکل جوی‌های کوچکی را به خود گرفته بودند.
گریه‌کنان برگشت و به طرف در کوچه رفت. تصمیم داشت که از پسرهای گنده‌ای که در کوچه از صبح تا شب فوتبال بازی می‌کردند- همان‌هایی که مادر حرف زدن با آن‌ها را برایش غدقن کرده بود- بپرسد خاله نیوشا کجا رفته است. بابا هر وقت که آن پسرها را می‌دید آهی می‌کشید و می‌گفت: «بیچاره‌های پشت کنکوری، این‌ها مثلا قرار بود امید مملکت باشند.» هرچند که پسرک هیچوقت نمی‌فهمید چرا بابا خود او را هم پدرسوخته صدا می‌زند، چون او که در کوچه فوتبال بازی نمی‌کرد‌ یا مثل آن پسره‌ی بدن‌ساز با خاله نیوشا در موتورخانه قایم نمی‌شد. اما پسرک وقتی در کوچه را باز کرد فهمید که آن‌روز مادرهای آن پسرها هم اجازه‌ی بازی کردن به آن‌ها نداده‌اند، چون جز خودش کسی در کوچه نبود.
هق‌هق‌کنان از پیاده‌روی کوچه به طرف بقالی محل به راه افتاد. حتما مادرش وقتی صبح زود شیر خریده بود به رحیم آقا بقال گفته بوده که کجا می‌خواهد برود. پا به درون مغازه گذاشت. اما به جای صورت پر از زگیل رحیم آقا با مغازه‌ی خالی روبه‌رو شد. ‌ یاد حرف برادر بزرگش افتاد که گفته بود: «این مرتیکه‌ی بقال گوش همه‌ی بچه‌های محل را با دزدی بریده، اگر یه بار بیام تو مغازش و ببینم که نیستش همه‌ی مغازه رو تالان می‌کنم.» پسرک دیگر زار می‌زد. هیچکس نمی‌دانست مادرش کجاست؟ هیچکس نبود که پسرک به او تکیه کند؟ در حین خروج از مغازه، در حالی که با ترس و احتیاط اطرافش را نگاه می‌کرد که کسی او را نبیند، یک مشت تخمه از گونی جلوی در کش رفت. در حالی که تخمه‌ها را پنهانی و بدون شکستن قورت می‌داد، دست‌هایش را به چشمان گریانش می‌مالید و همین هم باعث شده بود که صورتش از سیاهی رنگ تخمه‌ها کثیف به نظر برسد. همان جا، در فضای بین درخت بید قدیمی و دیوار خانه‌ی بغلی، مدت زیادی نشست و گریه کرد. بعد ازاین‌که دیگر اشکی برایش نمانده بود که بریزد، بلند شد و در امتداد خط کشی وسط خیابان مجاور به سمت نامعلومی‌ راه افتاد.
خدا می‌داند که چند ساعت، در حالی که هق‌هق می‌کرد و دماغش را بالا می‌کشید، در طول خیابان قدم زد. ولی حتی‌ یک ماشین هم پیش پایش ترمز نکرد. گویی اصلا ماشینی در کار نبود. ماشین‌هایی هم که کنار خیابان پارک بودند، درهاشان باز بود ولی کسی داخلشان نبود که پسرک در مورد مادرش از راننده‌ یا مسافرانشان بپرسد. وقتی که دیگر از خستگی از راه رفتن دست کشید، به همان میدانی رسیده بود که پارک کوچکی وسطش بود. برای اولین بار از صبح خوشحال شد و لبخند زد. چون این بار مجبور نبود که الاکلنگ‌ها یا سرسره‌ها را با باقی بچه‌ها تقسیم کند یا برای سوار شدن به تاب در نوبت بایستد. به یاد نمی‌آورد که هیچوقت چیزی به تعداد او و همسالانش در دسترسشان بوده باشد. همیشه چیزی برای‌ یک عده نبود و بچه‌های کتک خور باید می‌ایستادند و بازی قویترها را تماشا می‌کردند. اما حالا اصلا پارک برای خود خودش بود، چون کسی داخلش نبود. بعد از مدتی بازی به طرف چرخ بستنی فروش پارک رفت و بدون اجازه‌ی بستنی فروش‌ یک عدد بستنی ذوب شده را تا ته لیسید. پس بستنی فروش کجا بود؟
به این سوال زیاد فکر نکرد. انگار دیگر به آن خلوت عجیب و تنهایی عادت کرده بود. دیگر گریه نمی‌کرد. با همان دست‌هایش که از شیره‌ی بستنی چسبناک شده بودند، به طرف یک مرسدس بنز که با درهای باز در وسط خیابان رها شده بود، رفت و خودش را با زحمت پشت فرمانش کشاند. سویچ را در استارت چرخاند و به تقلید از کاری که بابا می‌کرد دنده را به عقب حرکت داد. دنده‌ی اتوماتیک ماشین وارد وضعیت رانندگی شد. پسرک خیلی خوشحال بود. البته از این‌که سوار این ماشین شده بود احساس گناه می‌کرد، چون بابا هر وقت که این ماشین‌ها را می‌دید با صدای بلند حرف‌های بد بد می‌زد و آخر سر هم می‌گفت: «کثافت‌ها، از پول نفت من و دیگرون چیا که سوار نمی‌شن.» البته پسرک هیچوقت فرق اون آقا گندهه را که این ماشین رو می‌روند، که شکمش خیلی چاق بود و دور سرش‌یک دستمال می‌بست و بابا بهش می‌گفت آخوند، با اون حشره‌ای که پروانه‌های کوچولو را توی راز بقا می‌خورد و اسمش آخوندک بود، نفهمیده بود. ماشین با همان سرعت کم به حرکتش ادامه داد تا به دیواری خورد و ایستاد. چون پسرک نه جلوی خود را می‌دید، نه پایش به گاز یا ترمز می‌رسید. هر چند که سرش از برخورد با فرمان به شدت درد می‌کرد، با این وجود دلش خنک شده بود که ماشین آخوند را به دیوار کوبیده. ولی تصمیم گرفت که همه‌ی ماشین‌ها را استفاده نکند و برای بعد هم نگه دارد. شاید هم از درد رانندگی ترسیده بود.
هوا که کمی‌تاریک شد بار دیگر ترس بر وجود پسرک غالب شد. از رنگ ماشین‌هایی که جلوی در یک ساختمان بزرگ پارک شده بودند، فهمید آنجا باید پاسگاه پلیس باشد. همان‌جایی که داداش هر وقت از بغلش رد می‌شد زیر لب فحش می‌داد. با این وجود در تلویزیون به او گفته بودند که هر وقت کسی گم شد باید پیش پلیس برود. البته در ساختمان پلیس هم کسی او را تحویل نگرفت. ‌ یعنی کسی نبود که تحویلش بگیرد. پسرک هم دیگر انتظار نداشت که کسی را در آنجا ببیند. کمی‌ با قلم و کاغذها و خرده ریزهای روی میزها بازی کرد و دست آخر هم با تفنگ‌های توی کشوها کمی تفریح کرد.
به خیابان که برگشت همه جا تاریک شده بود. باد سردی می‌وزید. صدای آزاردهنده‌ی ناله‌ی درهای باز ساختمان‌ها که با وزش باد در لولاهای بی‌روغن خود می‌چرخیدند، برای پسرک همچون زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه بود. با تمام بچگیش دیگر قانع شده بود که در آن شهر تنهای تنهاست. قانع شده بود که نه مادر، نه خاله نیوشا و نه رحیم آقا بقال نمی‌توانند برای بیرون آوردن او از تنهاییش کمکش بکنند. در امتداد جهتی که فکر می‌کرد مخالف راه خانه‌اش است به راه افتاد. صدای خش‌خش تکه‌های روزنامه و برگ‌های خشکیده‌ی درختان، که با هر وزش باد به شیشه‌ی ویترین خالی مغازه‌ی تلویزیون فروشی می‌خوردند، دل پسرک را می‌لرزاند. تلویزیون‌ها روشن بودند ولی به جای مجری فقط‌ یک میز خالی که پشتش عکس سه سید فاطمی نصب شده بود، به چشم می‌خورد. سرما و سکوت مرگبار کوچه‌ها پسرک را به داخل خانه‌ای بزرگ هدایت کرد.
همه جا بوی نفتالین می‌داد. گویی کسی خواسته بود همه چیز درون این خانه را، حتی خاطره‌ها را هم، برای همیشه حفظ کند. صدای خفیفی از‌ یکی از اتاق‌های طبقه‌ی بالا به گوشش رسید. پسرک با کورسوی امید‌ یافتن همدمی که جای مادرش را بداند به طرف آن اتاق دوید. در تاریکی آن اتاق تنها چیزی که پیدا کرد چراغ روشن رادیوی قدیمی خانه بود. رادیوی قدیمی‌ با بدنه‌ی چوبی- پارچه‌ای، عکس‌های زنان بدون حجاب و صفحه‌های قدیمی، همه و همه او را‌ یاد اتاق پدربزرگش می‌انداخت، ولی گویی در این‌ یکی اتاق خاطره‌های بیست و چند سال پیش همان‌طور تازه و دست نخورده باقی مانده بود. پسرک نشست و به فکر فرو رفت. از صبح تا حالا معنی خیلی چیزها را یاد گرفته بود. احساس می‌کرد که بزرگ‌تر شده. بلند شد و به سوی پنجره رفت و پرده را کنار زد. نور چراغ خیابان توی اتاق افتاد و فضا را اندکی روشن کرد. روی دیوارها پوشیده از عکس‌های قدیمی‌ بود. عکس‌یک عالمه آدم که کنار هم توی خیابان راه می‌رفتند و مشت‌هاشان را بلند کرده بودند و داد می‌زدند، عکس چند نفر که با چشم‌های بسته و دهان باز بسته شده بودند به چوب و خون از سوراخ‌های روی تنشان بیرون می‌ریخت، عکس زن‌های بی‌چادر که ایستاده بودن و شعار می‌دادند و مردهای ریشو که با چوب می‌آمدند طرفشان، بریده‌ی روزنامه‌ها...، پس این بود؟ این‌جوری بود؟ گویی ناگهان ده سال بزرگ‌تر شده بود.
اما برای امروز خیلی خسته بود. بدن کوچکش تحمل این‌همه خستگی و تاریکی را نداشت. بار دیگر بغض کرد. آیا آن‌قدر بزرگ شده بود که تحمل این‌ همه سختی را داشته باشد؟ آیا کسی جای مادرش را در دل آن کور شهر می‌دانست؟ پسرک این بار خون گریه می‌کرد. نه از غم دوری مادر، بلکه از غم دور بودن مادر از آرزوهایش. دلش می‌خواست دوباره روز شود، دوباره مادرش نازش را بکشد، پدرش بخندد و بازی کند و شهر پر از آدم باشد. ولی می‌ترسید که دوباره همه را خسته و غمگین و نگران ببیند. دلش می‌خواست بلند شود و خورشید را از پشت کوه‌ها دربیاورد و بکشد بالای آسمان شهر، بعد همه‌ی آدم‌های بد را ببرد بریزد توی آن خندقی که مادرش می‌گفت پشت حیاط آن ساختمان گنده‌هه است و همه‌ی ماشین‌ها و بستنی‌ها و تلویزیون‌ها و اسباب بازی‌ها و کیک‌ها و توپ‌ها و تاب‌ها را تقسیم کند و آن آدم‌ها را هم از توی عکس‌ها دربیاورد و خون روی لباس‌هاشان را پاک کند و زخم‌هاشان را ببندد و ببرد برساند دم خانه‌هاشان. دلش خیلی چیزها می‌خواست. ولی تنهایی که نمی‌توانست. اول باید می‌خوابید و فردا به دنبال بقیه در آن شهر خالی می‌گشت. باید هنوز هم پسرکانی در شهر باشند که اکنون در سایه‌ی رادیویی دیگر از خواب بیدار می‌شوند و باز به امید فردا در همان سایه به خواب می‌روند. اما حالا که پتوی روی تخت را که بوی نفتالین می‌داد روی خودش می‌کشید، فقط‌ یک آرزو داشت. آرزو داشت فردا که از خواب بیدار می‌شود، به یاد داشته باشد که قبل از این‌که سرش را از زیر پتو بیرون بیاورد، از خودش بپرسد: «چه کار خواهم کرد اگر از خواب بیدار شوم مادر باشد؟» جواب این سئوال را می‌دانست. لبخند زد و چشم‌هاش را بست.
یکی دو ماه پیش خبر رسید که خانمِ عبادی در ماهِ مه به تورِ آمریکای شمالی می‌آید. ایالاتِ متحده که خودبه‌خود منتفی بود، می‌ماند کانادا، که کم‌کم متوجه شدیم ابتدا می‌رود بالای مجلس و در راهِ بازگشت سری به ما تهرانتویی‌ها می‌زند. گوش‌هامان را تیز کردیم و چهارتا چهارتا بلیطِ مجانی خریدیم که اگر یکی گم شد و یکی خیس شد باز دو تا مانده باشد. هر چه نباشد از وطن می‌آمد و دیدن‌ش مایه‌ی گشایشِ خاطر و حتی به روایاتی مستحب. زود خیالِ شامِ بعد از برنامه و گپِ دور از دوربین و میکروفن را از سر بیرون کردیم و کت و شلوار بر تن کردیم و عطرها زدیم و به دیدارش شتافتیم.
برنامه‌ی اول جمعه عصری بود هفتمِ مه، محلِ برنامه برای ما دانش‌جویان بسیار آشنا بود، همان گنبدِ عظیمِ سبزِ قدیمیِ دانشگاهِ تورنتو، ولی‌کن بازدید از داخلِ این تالارِ فارغ‌التحصیلیِ دانشگاهِ تورنتو سعادتی بود که تا آن روز نصیب‌مان نشده بود. همه آمده بودند، از دانش‌آموز و دانش‌جو، تا والدین و والدینِ بزرگ‌شان؛ البته به استثنای چندی از دوستان که کار بر روی پروژه‌ی دکترای خود را واجب‌تر دانستند. آخر می‌دانید که، به ما دانش‌جوها به این راحتی دکترا نمی‌دهند. شش هفت سال که جان بکنیم یکی‌ش را شاید بگیریم. از جایزه‌های آن‌چنانی هم خبری نیست، جایزه‌ای اگر در کار باشد به سختی کفافِ یک سال‌مان را بدهد. برای همین است که بلیطِ مجانی را نباید از دست داد...
حدودِ ساعتِ شش سالن پر شده بود که هیأت وارد شد. از چهره‌های آشنا از شیرینِ عبادی که بگذریم دیگر اساتید رضا براهنی، محمد توکلی، و نسرین رحیمیه هیأتِ خارجی را همراهی می‌کردند. به طورِ خلاصه هیأتِ خارجی عبارت بود از ریاستِ افتخاریِ دانشگاه عالی‌جناب ویویه‌نه پوی، ریاستِ دانشگاه استاد رابرت برژینو، رئیسِ هیأتِ مدیره دکتر توماس سیمسون، قائم‌مقامِ استاندارِ انتاریو عالی‌جناب جیمز بارتلمن، و سرپرستِ هیأتِ علمیِ دانش و هنرِ دانشگاه استاد پکا سینِروو. مراسم با قیامِ عمومی و ورودِ هیأتِ علمی و رئیسه و تا قرارگیری در جایگاه شروع شد و با قرائتِ دعای دانشگاه توسطِ استاد محمد توکلی از دانش‌کده‌ی تاریخ و تمدنِ خاورِ میانه و نزدیک ادامه یافت. پس از نشستنِ حضار، رابرت برژینو شروعِ جلسه را اعلام کرده و به معرفیِ خانمِ عبادی و دست‌آوردهای ایشان در ایران پرداخت، که در چند مورد با تشویقِ حضار همراه شد. اشتباهِ خانمِ عبادی که به عادتِ ایران با اولین ذکر نام‌ش از جا برخواست تا پس از ده بیست ثانیه به اشتباهِ خود پی ببرد و بازنشیند نیز تنها به سادگی و بی‌پیرایگی او می‌افزود. سپس جیمز بارتلمن به نیابت از مافوقِ خود به حضار خوش‌آمد گفته و دعای خیرِ مافوق‌ش را روانه‌ی شنوندگان کرد. به لحظه‌ی موعود نزدیک می‌شدیم و طاقت‌مان داشت به پایان می‌رسید. تقدیرنامه توسطِ رئیس آورده شد، توسطِ رئیسِ افتخاری اهدا شد، و به دستِ سرپرستِ دانش و هنر و همراهیِ شهرزاد مجاب، مدیرِ موسسه‌ی مطالعاتِ زنان و مطالعاتِ جنسیِ دانشگاه، کلاه بر سرِ شیرین خانم نشست تا برای چندمین بار در چند روز اخیر، به درجه‌ی شامخِ دکترای حقوق ملقب شود. تشویقِ جمعیتِ ایرانیِ داخلِ سالن که نیازی به بیان ندارد.
سر و تهِ قضیه در همین بیست دقیقه هم آمد تا برسیم به نطقِ فارغ‌التحصیلی (!) که از قضا تمامِ آن‌چه بود که قرار بود آن روز از زبانِ بانوی حقوقِ بشرِ امروزِ جهان بشنویم. خبرهای رسیده از برنامه‌های قبلی بسیار امیدوارکننده و حاکی از آن بود که در دیدارهای این دو روز قرار است از نسخه‌ی ایشان برای تطبیقِ اسلام و حقوقِ بشر سردرآوریم.
بله می‌گفتم، سخنران و مترجم که شیرین عبادی و نسرین رحیمیه باشند پشتِ تریبون قرار گرفتند و سخنرانی به فارسی و ترجمه‌ به انگلیسی شروع شد. می‌گویند گزارشگر باید بی‌طرف باشد، همان‌طور که قاضی باید بی‌طرف باشد. محتوای سخنرانی را چه از دیدگاهِ موافق، چه مخالف می‌توانید در دیگر مقالاتِ این شماره پیگیری کنید. پس تنها به آن‌چه بیش از همه جلبِ توجه می‌کرد می‌پردازم. احتمالا اولین نکته نواقصِ ترجمه بود که گمان هم نمی‌کنم کسی از خانمِ رحیمیه انتظار ترجمه‌ی هم‌زمانِ بدونِ نقص داشته باشد، اما جالب‌تر آن بود که شیرزنِ سخنرانِ ما خود با حرکاتِ سر و گردن به تصحیح‌شان می‌پرداخت. نکته‌ی بعدی که کم‌کم عرقِ شرم بر پیشانیِ نگارنده روانه ساخت تشویقِ پیاپی و بلندمدتِ حضار پس از هر جمله‌ی سخنران، و در همه‌ی موارد پیش از ترجمه‌ی جمله به انگلیسی بود، که از رنگِ رخِ هیأتِ غیرِ فارسی زبان می‌شد حال‌شان را دریافت. متنِ ترجمه‌ی سخنان را می‌توانید در صفحه‌ی آخرِ بولتنِ دانشگاهِ تورنتو بخوانید.
شاید به رشته‌ی تحصیلی‌ام (علوم) مربوط است که انتظار داشتم در یک نطقِ افتخاری مطلبی جدید بشنوم، ولی به هر حال، یک پندِ مهم یافتم، و آن این که «اخبار را تنها از یک کانال دنبال نکنم.» و البته، به قولِ این خارجی‌ها، در انتخابِ کانال‌های خبری‌ام دو بار فکر کنم. این شاید تنها نکته‌ی جالبِ بیست دقیقه نصیحت‌های خانمِ عبادی به ما جوانانِ دانش‌جو بود، که البته از شانسِ بدِ ما، این یک نکته را در قسمتِ قبلِ نطق‌شان نیز دقیقاً با همین جمله‌بندی گنجانده بودند.
بیش از این روده‌درازی جایز نیست، که ورق تنگ است. پس از پایانِ سخنرانی، عالی‌جناب ویویه‌نه پوی سخنانِ پایانی را راندند و جلسه به پایان رسید. جای تعجب نیست که بیرونِ سالن عده‌ای به داد و فریاد می‌پرداختند و شعار می‌دادند، که در همه جا هستند و هر که شرحِ حال‌شان نداند از آن‌که می‌داند بپرسد. ما نیز با دستانی به درازی‌ِ پاهایمان به خلوت‌گاهِ خود شتافتیم که باده‌ی شیراز و رند خرابات را ملموس‌تر یافتیم تا ظلماتِ آمریکا و اسرائیل را در عراق و فلسطین.
فردا روزِ دیگری بود و قراری دیگر. جلسه‌ای بود با عنوانِ «آیا حقوقِ بشر جهانی است؟»، با حضورِ شیرین عبادی و نسرین رحیمیه، هارون صدیقی، رئیس‌کلِ، و جانیس استِین، استادِ علومِ سیاسیِ دانشگاهِ تورنتو. با این حساب انتظارِ یک میزِ گفت‌و‌گوی چهار نفره داشتیم و حضارِ نه فقط ایرانی و سه ساعت بحثِ شنیدنی و پشتِ میکروفن صف کشیدن و سوال‌هایمان را پرسیدن. پس از ورود و کمی سرک کشیدن متوجه شدیم که خانمِ استِین نقشِ مجریِ جلسه را دارند، خانمِ رحیمیه نیز که مترجم‌ند، آقای صدیقی (مصری‌الاصل؟) هم تنها علتِ حضورشان این است که از حمایت‌کنندگانِ (مالیِ) برنامه است. پس باز ما بودیم و خانمِ عبادی، که خوب فرصتی بود! پس از یک نطقِ ده دقیقه‌ای، نوبت به پرسش و پاسخ رسید. از میکروفن خبری نبود و کاغذ برای طرحِ سوال به وفور در دسترس بود. البته نفسِ این عمل به نظرِ من قابلِ انتقاد نیست... البته وقتی پس از کم‌تر از یک ساعت متوجه می‌شوید که وقتِ جلسه‌ی هفتاد و پنج دقیقه‌ای به پایان رسیده است. بله، کلِ جلسه تنها ۷۵ دقیقه برنامه‌ریزی شده بود! دیگر خوب جای تعجبی نیست که از ده دوازده پرسشی که توسطِ مجری انتخاب و مطرح شد، دو تا در موردِ حجابِ زنان بود، که گمان می‌کنم صدها بار خانمِ عبادی نظرش را در این باره گفته: «زن‌ها را آزاد بگذارید، خواستند حجاب سر کنند، نخواستند نکنند.»
بحثِ داغِ عدمِ سازگاریِ اسلام و حقوقِ بشر هم مطرح شد، و خانمِ عبادی خود رفت سرِ اصلِ مطلب، آن‌جا که در قرآن آمده مرد می‌تواند در شرایطی زن را بزند. و البته پاسخِ ایشان به این ناسازگاری همراه با بیانِ مسائلِ فقهی بود! ایشان روزه گرفتن را مثال زدند که چگونه در قطب هم که شش ماه روز است و شش ماه شب می‌توان روزه گرفت! این گونه که روحِ قانون را که نخوردن (!) است استخراج می‌کنیم، و از هر ۲۴ ساعت، هشت ساعتش را نمی‌خوریم! و در موردِ تنبیهِ زن نیز بیان کردند که این بدان معنی نیست که مرد زن را کتک بزند، بلکه با این معنی‌ست که به حکمِ دادگاه، می‌تواند مجازات انجام بگیرد! دیگر پاسخ ندادند که این تفسیر را از کجای قرآن نتیجه گرفته‌اند، یا این که چه نیازی بوده در قرآن در موردِ زن این نکته بیان شود که به حکمِ دادگاه می‌توان زن را مجازات کرد، ولی در موردِ مرد چنین حکمی لازم نبوده‌است نپرداختند. راستی مگر هم‌اکنون در ایران زنان را به حکمِ دادگاه مجازات نمی‌کنند؟ نمی‌دانم والّا. اگر خلاصه برای‌تان بگویم، نتیجه‌ی حرف‌شان این بود که همان‌طور که جمهوریِ اسلامی (ایشان نام نبردند هرگز) برای خود تفسیری از قرآن دارد، یا همان‌طور که طالبان برای خود تفسیری داشت، یا هر حکومتِ اسلامیِ دیگر، خانمِ عبادی هم تفسیری برای خود دارند که ادعا می‌کنند با حقوقِ بشر کاملاِ مطابقت دارد. حال این‌که چرا تفسیرِ ایشان از تفسیرِ دیگران ناب‌تر است سوالی‌ست که من پاسخش را تا این لحظه نیافته‌ام.
از اتفاقات بگویم که مشکلِ ترجمه در این جلسه سخت‌تر شده بود، چه دیگر متنِ از پیش ترجمه‌شده‌ای در دست نبود. که البته تصحیحِ حضار و هم‌چون روزِ قبل خودِ خانمِ عبادی، بر صمیمیتِ مجلسِ خشکِ کاغذی می‌افزود. دیگر آن‌که سخنانی از گوشه و کنار مبنی بر ظهورِ پیغمبری جدید به گوش می‌رسید، یا همان «حجت‌الاسلام شیرین عبادیِ» معروف. قابِ عکسی از «ناصر زرافشان» در گوشه‌ای از سالن خودنمایی می‌کرد که ظاهراً توسطِ تهیه شده بود، و خانمِ عبادی از طرفِ موکلِ خود از توجهِ ایشان قدردانی کرد.
از سخنانِ قصارِ بانوی صلح به دو کوته بسنده می‌کنم: «من مجبورم که خوش‌بین باشم، من مجبورم که امیدوار باشم، من محکومم که امیدوار باشم.» و «اسلام هم دمکراسی را قبول دارد.»
جلسه تمام شد و ایرانیان بیرونِ سالنِ تئاتر هارت هاوس جمع شده بودند و گویا مجلسِ پذیرایی برای بعد از جلسه از طرفِ دانش و هنرِ دانش‌گاه تدارک دیده شده بود که قاعدتاً این بنده جز مدعوین نبودم، اما از شنیده‌ها این گونه برداشت کرده‌ام که فرصتی مغتنم بود برای آنان که از نزدیک جدیدترین قهرمانِ ملی‌شان را ملاقات کنند و احیاناً مراتبِ اراداتِ خود را تسلیم کنند.
اگر بخواهم پاسخی برای ناامیدی‌ِ شخصی‌ام از این دو جلسه بیابم، احتمالاً آن خواهد بود که شیرین عبادی نیز مانندِ ما، بیش‌تر اهلِ کتاب و کاغذ است، تا سخن‌رانی و جلسه. وانگهی این فرضیه را به هیچ عنوان عذری پذیرفتنی نمی‌دانم. ساعت به سختی به هشت می‌رسید. با جمعی از دوستانِ دانش‌جو و غیرِ دانش‌جو راه افتادیم و تا پاسی از شب را از این دکان به آن دکان نقلِ مکان کردیم. ارضا نشده بودیم.
از سخنرانی چه خبر:
به همت کانون مهندس (انجمن کانادایی مهندسان و معماران ایرانی) در روز ۲ ژوئن آقای دکتر جعفر ارکانی‌حامد سخنرانی‌ای با عنوان «مقصد به مارس» ‌ ایراد کردند. دکتر ارکانی حامد که اکنون استاد ژئوفیزیک دانشگاه مک‌گیل می‌باشد، در گذشته استاد و رییس سابق دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه صنعتی شریف بوده‌اند.
در جلسات هفتگی آگورا در روز ۵ ژوئن پوریا لطفی دانشجوی دانشکده‌ی خاورمیانه شناسی دانشگاه تورنتو پیرامون: صحبت کرد. همچنین جلسه‌ی روز ۲۶ ژوئن آگورا به بحث آزاد پیرامون انتخابات فدرال با عنوان «به چه کسی رای خواهید داد؟» اختصاص داشت.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز ۱۲ ژوئن خانم اعظم طالقانی پیرامون «تحلیل تفکر سیاسی معاصر ایران و جنبش حقوق زنان در ایران» صحبت کردند.
در کنفرانس که از روز ۶ تا ۹ ژوئن در دانشگاه یورک برگزار شد، خانم شکوفه سخی پیرامون، سخنرانی کردند.
در جلسات گروه نگاه روز ۱۱ ژوئن درباره‌ی «سیاست خارجی کانادا در قبال خاورمیانه: گذشته و آینده» و در روز ۲۵ ژوئن آقای مجتبی مهدوی راجع به «مذهب و گذار به دموکراسی در ایران پس از انقلاب» صحبت کردند.
دکتر احسان یارشاطر استاد دانشگاه کلمبیا و مدیر دایره المعارف ایرانیکا و دکتر محمد جمشیدی استاد دانشگاه نیومکزیکو و متخصص مرکز فضایی ناسا در روز ۱۶ ماه ژوئن در هتل در مارکهام تورنتو سخنرانی کردند. این برنامه را شبکه‌ی ایرانی‌-کانادایی و دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی دانشگاه تورنتو برگزار کردند. همچنین به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۱۷ ژوئن دکتر احسان یارشاطر درباره‌ی دایره المعارف ایرانیکا در دانشگاه تورنتو سخنرانی کردند.
به همت گروه نگاه در روز شنبه ۱۹ ژوئن جلسه‌ی سخنرانی و پرسش و پاسخ پیرامون مطبوعات و دموکراسی در ایران برگزار شد. در این جلسه آقای عیسی سحرخیز، عضو شورای مرکزی انجمن دفاع از آزادی مطبوعات، نماینده‌ی انتخابی مدیران مسوول مطبوعات در هیات نظارت بر مطبوعات، و مدیر مسوول ماهنامه‌ی آفتاب سخنرانی‌ای با عنوان «مطبوعات ایران: جمعبندی دوران اصلاحات» ایراد کردند. سپس دکتر رضا براهنی، نویسنده، شاعر و استاد ادبیات تطبیقی پیرامون «تجربه‌ی ناتمام دموکراسی در ایران» و آقای حسن زرهی، سردبیر نشریه شهروند پیرامون «تجربه ارتباط دوپارگی فرهنگی» سخنرانی کردند.
از فیلم و تئاتر چه خبر:
در روزهای ۱۲ و ۱۳ ماه ژوئن نمایش کمدی «سوپر بقالی ایرانی» به کارگردانی حسین افصحی و بازی اکبر عبدی در تورنتو به اجرا درآمد. این اولین اجرای صحنه‌ای اکبر عبدی در خارج از ایران بود.
نخستین جشنواره‌ی سینمای معترض ایران در تبعید (فایل) توسط کانون خاوران در روز یکشنبه ۲۰ ژوئن در دانشگاه تورنتو برگزار شد.
روز شنبه ۵ ژوئن شبکه‌ی تلویزیونی بی‌بی‌سی‌ ورلد در برنامه‌ی مستند هفتگی‌، مستندی درباره‌ی رابطه‌ی ایران و آمریکا پخش کرد.
فیلم به کارگردانی و با بازی از اواخر ژوئن به روی پرده رفته است. داستان این فیلم با الهام از زندگی چندین ساله‌ی یک ایرانی در یک فرودگاه بین‌المللی نوشته شده است.
از سیاست چه خبر:
پلیس کانادا اعلام کرد که بررسی‌هایش نشان می‌دهد که پلیسی که سال گذشته با شلیک گلوله کیوان تابش، کانادایی ایرانی‌تبار اهل ونکوور را به قتل رساند مقصر نبوده است. به دنبال این خبر خانواده‌ی کیوان تابش اعلام کردند که مساله را پیگیری قضایی می‌کنند. از سویی دیگر خبرگزاری ایسنا خبر داد که در اعتراض به رای صادره مبنی بر برائت پلیس کانادا کاردار سفارت کانادا در تهران به وزارت خارجه احضار شد.
روزنامه‌ی گلوب‌اند‌میل در شماره‌ی روز ۱۲ ژوئن خبر جلوگیری از وکالت خانم شیرین عبادی در پرونده‌ی زهرا کاظمی را منتشر کرد.
استفان هاشمی، پسر زهرا کاظمی در نامه‌ای سرگشاده به ژان کرتین نخست‌وزیر سابق کانادا از تصمیم وی برای سفر به ایران به‌عنوان نماینده‌ی یک شرکت نفتی انتقاد کرد.
در انتخابات مجلس فدرال کانادا که در روز ۲۸ ژوئن برگزار شد تنها یک نامزد ایرانی‌تبار با نام پیام اسلامی منوچهری حضور داشت که از سوی حزب محافظه‌کار حمایت می‌شد. وی که ۲۵ سال دارد موفق به کسب آرای لازم برای راه‌یافتن به مجلس نشد. روزنامه‌ی شرق در روز پنج‌شنبه ۲۸ خرداد گفت‌ و گویی با او را منتشر کرد.
از انجمن‌ها چه خبر:
به همت انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه واترلو مهمانی رقص بهاری در روز ۳ ژوئن برگزار شد.
کانون اندیشه، گفتگو و حقوق بشر با حمایت هفته‌نامه‌های شهروند و پیک‌روز در روز ۵ ژوئن به بهانه‌ی روز جهانی کودک (اول ژوئن) برنامه‌ای با عنوان «کودک ایران: اشک‌ها و لبخندها» در کتابخانه‌ی مرجع تورنتو برگزار کرد. در این برنامه که شامل شعر، نمایش اسلاید، آواز و موسیقی توسط هنرمندان نوجوان و نمایش فیلم بود، شادی مختاری پیرامون حقوق کودک و نقض آن در ایران و غزل مصدق درباره‌ی انجمن حمایت از حقوق کودک در ایران صحبت کردند.
به همت اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز ۱۵ ژوئن فیلم کما به کارگردانی آرش معیریان در دانشگاه تورنتو به نمایش در‌آمد.
از موسیقی چه خبر:
روز یک‌شنبه ۱۳ ژوئن برنامه‌ی موسیقی‌ ایرانی و رقص به همت گروه نماه در. برگزار شد.
دیگر چه خبر:
جواهرات امیر شیخ‌وند در گالری آرتا تا روز ۴ ژوئن به نمایش گذاشته شد.
عکس‌های از ایران طی سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۱ با عنوان از تاریخ ۵ تا ۱۸ ژوئن در گالری آرتا به نمایش گذاشته شدند.
بنا به دعوت دبیر نخستین جشنواره وبلاگ‌ها و نشریات الکترونیکی که به همت مجموعه‌ی پرشین‌بلاگ و با حمایت سازمان ملی جوانان از تاریخ ۱۹ تا ۲۱ خرداد ماه در تهران برگزار شد، قاصدک در این جشنواره شرکت کرد.
به گزارش روزنامه‌ی گلوب‌اند‌میل یک ایرانی در ایالت آنتاریو به اتهام پولشویی دستگیر شد. این خبر در سایت رسمی هم آمده است.
از آینده چه خبر:
اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز‌های ۳ و ۴ ژوییه اردوی مزرعه‌ی هارت هاس را برگزار خواهد کرد.
در جلسات گروه نگاه در روز جمعه ۹ ژوییه، سینا رحمانی درباره‌ی «تروریسم» سخنرانی خواهد کرد.
مراسم سالگرد کشته شدن زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی‌کانادایی در روز ۹ ژوییه در دانشگاه کنکوردیای شهر مونترال برگزار می‌شود. در این برنامه که برگزارکننده‌ی آن «بنیاد زهرا کاظمی» است، استفان هاشمی، پسر زهرا کاظمی و دکتر شهرزاد مجاب، استاد دانشگاه تورنتو صحبت خواهند کرد.
جشنواره‌ی سینمای مهاجرت امسال همانند سال‌های گذشته این‌ بار در تاریخ ۱۷ و ۱۸ ژوییه در سالن کافلر دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. این جشنواره با کمک کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود.
در جلسات گروه آگورا، باقر موذن روز ۲۴ ژوییه درباره‌ی «تاریخچه‌ی گیتار» صحبت خواهد کرد.
رها شدم از خودم،
ریختم در چشمانت
لغزیدم بر روی گونه‌ات
تا طعم دریا را چشیده باشی...
رها شدی از تصویرت،
ریختی در قلبم
تا با هر طپش قلبم جریان یابی در من...
رها شدم...
و در جایی دور با تو بودم
چشمانم را که گشودم
هوا بوی دریا می‌داد
و دنیا در خواب بود.
۱
ببخشید!
من نظافتچی نیستم.
و وقتی از خیسی سطور حرف می‌زنم
منظورم اشک نیست!
همگان سینه به سینه شنیده‌اند
که در این حوالی گوری است که باید
بر صاحب آن شاشید.
محترمانه‌اش تکه هیزمی‌است که به نیت آتش
بر گور می‌اندازید.
مقدر است راوی
نفت نفرتی بریزد و عابری از این گوشه بگذراند
تا گرم کند خود را
در سرمایی که در رگ کلمات می‌دود.
گرگ‌ها زوزه می‌کشند
و آواز اذان
پایان جهان را هشدار می‌دهد.
راوی روی نقطه‌ی پایان می‌ایستد
گل سرخی از غیب در می‌آورد
و گرد و خاک کفشش را با آن پاک می‌کند
شما اگر خواننده‌ای احساساتی هستید
همین‌جا قطره اشکی را بر سطرهای سوخته و بوگندو تصور کنید
و دیگر به صفحه بعد نروید.
۲
تنها مفیستو فلس می‌تواند
روی این خطوط راه برود
و ردپایی از خود به جا نگذارد.
هزاران باکره در این‌جا دفن شده‌اند.
دوشیزگانی که یک کوزه آب می‌بردند
تا بختشان باز شود
و راوی بر سر چاه ایستاده است
با خنجر و گل سرخی
گل سرخی به اعماق می‌فرستد و
گل سرخی از سینه در می‌آورد.
چند سطر از گور دختر را بخوانید تا زیر پایتان.
همین‌جا را بکنید
تا جمجمه‌ی خود را از خاک بیرون بکشید
کسی شما را خواب‌نما کرده است
و شما را به اینجا خواند
تا طلسم راوی را بشکنید
جمجمه را بر سنگ‌ها بشکنید
کسی شما را خواب‌نما کرده است.
بشکنید.
۳
هان
با شمایم!
شما هم جایی در این گنجه دارید.
خیابان‌ها گم شده‌اند، جایشان را عوض کرده‌اند.
شهرها ویران شده‌اند، روی هم تلمبار شده‌اند.
بچه ها سقط شده‌اند، مادران کودکان دیگری زائیده‌اند.
من پاهایتان را وقتی از اینجا می‌گذشتید،
کش رفته‌ام
دست‌هایتان را وقتی فین می‌کردید بر این کاغذ، کش رفته‌ام.
و نگاهتان را دزدیده‌ام.
می‌توانید در گنجه را بگشائید.
چون چیزی از شما اینجاست.
تانکی که از سر سربازان می‌گذرد
یا گلوله‌ای مشقی
یا عکسی که از من پاره می‌کردید.
باز کنید!
می‌بخشید! بوی خودتان است.
۴
روی بمب اتم نشسته بودم وقتی تلپی می‌افتاد روی هیروشیما!
و نوشتم هیروشیما عشق من!
شما چند قدم آن‌سوتر جزغاله می‌شدید
و من هزاران فانوس به یادتان به اقیانوس ریختم.
شما به خاطر نمی‌آورید
دریانوردان مرا به اسم می‌خوانند
وقتی در مه به دام می‌افتند.
درست مثل شما
که در مه و موج این کلمات اسیرید.
در هیروشیمای این سطور و
مرا به خاطر نمی‌آورید.
هر کشتی گم شده در بندر من لنگر می‌اندازد.
هر دریانورد غریق در ساحل من می‌پوسد.
بروید،
بگوئید دمام بزنند، در هر ساحلی که عشقتان کشید!
بهترین سیاهان را استخدام کنید،
تا جسمتان راه ساحل را پیدا کند.
ساحل،
جایی که نهنگ‌ها مرگشان را انتظار می‌کشند
و شما مترصد زندگیتان می‌شوید.
با موج دیگر
فانوستان را خاموش می‌کنم.
۵
بیائید در نیایش شرکت کنیم.
از این به بعد اگر فقط بخوانید
خود را بالا می‌آورید!
پس با هم می‌خوانیم
که این سطور از ما نیست.
با هم دست به سنگ بالا می‌بریم
و راوی نابکار را سنگ‌سار می‌کنیم.
ما در گناه او شریک نیستیم.
راوی حافظه‌اش را کنار خود دفن می‌کند
و می‌میرد.
ما همه با عشقمان سر کوچه قرار داریم
حافظه‌ی راوی
مثل عشق‌های سابقمان خواهد پوسید.
۶
ابر سرخی از آسمان خواهد گذشت.
غول یک چشمی ظهور خواهد کرد.
و جسد راوی را پیر زالی به چاه خواهد انداخت.
دو نفر پیش چشمتان هم‌آغوش خواهد شد
و کسی نیست به آن‌ها بگوید از سر کلمات کنار بروند.
تانک‌ها از کار خواهد افتاد.
باروت بمب‌های اتم خیس خواهد شد.
و مردانی با شمشیرها عهد خواهند بست
که جهان را نجات دهند.
گاری و گاریچی بر خواهند گشت
و اجساد شما را از گذرها جمع خواهند کرد.
همگان صدایشان را از دست می‌دهند.
و راوی دیگری نیست
تا در صور بدمد
باد سردی می‌گذرد
برفی از اعماق که حکایات را می‌پوشاند
و همگان به حافظه‌ی کلمات باز می‌گردند
و در آن بایگانی می‌شوند.
۷
برف،
مرثیه‌ای که از ازل می‌بارید!
خون،
نخستین انسانی که بر برف گام نهاد!
من،
آن‌که نخستین انسان را کشت!
تو،
آن‌که مرا بوسید و او را دفن کرد!
برف،
مرثیه‌ای که بر عدم می‌بارد!
آن‌چه این‌جا می‌نویسم یادداشت‌های ذهنی من است، سیر ذهنی هنوز آشفته‌ای در مسایل «پارادوکس»، «ذهن ناخودآگاه» و «دل» در فلسفه، روان‌شناسی و شعر عرفانی و ارتباط میان این‌ها...
در جستجو به دنبال معنای «ایمان»، کی‌یرکگارد -فیلسوف اگزیستانسیالیست- در کتاب «ترس و لرز» () خود به داستان ابراهیم برمی‌خورد و او را «قهرمان ایمان» () می‌نامد. (۱) به نظر او قربانی شدن اسماعیل به دست ابراهیم و بازگشت اسماعیل تنها به منزله‌ی «ایمان» داستانی ممکن می‌شود و بدون حضور ایمان، عمل ابراهیم چیزی جز قتل نمی‌تواند به حساب بیاید. (۲) کی‌یرکگارد ایمان را به این طریق توصیف می‌کند، ایمان یعنی آن‌ که ابراهیم در حالی که با خلوص کامل اسماعیل را قربانی می‌کند - و این یعنی که نه تنها به‌طور فیزیکی عمل بریدن سر او را انجام می‌دهد، بلکه به طور روانی و ذهنی هم او را به خدا بخشیده است و پیش‌فرضی مبنی بر بازگشت پسرش ندارد-؛ «می‌داند»، و این فعل بسیار مهم است، «می‌داند» که اسماعیل را به او پس خواهند داد. کی‌یرکگارد عمل این قهرمان ایمان را به جهیدن یک بالرین تشبیه می‌کند: جدا شدن پاهایش از زمین به معنای رها کردن و بخشش کامل همه چیزش است و بازگشت دوباره‌اش به زمین درست در همان حالت اولیه، به معنای پس گرفتن همه‌ی چیزهای بخشیده شده است. (۳) این عمل دوگانه در یک لحظه صورت می‌گیرد: ابراهیم در حالی که همه چیز را به طور کامل می‌بخشد، می‌داند که همه چیز را پس خواهد گرفت - و می‌گیرد-.
ولی این «دانستن» بر مبنای چیست؟ بر مبنای عقل نمی‌تواند باشد، چرا که شامل یک پارادوکس است. پارادوکس یعنی آن که گزاره‌ی «الف» در آنِ واحد گزاره‌ی «ب» باشد و نباشد. (برای مثال این عبارت که «آسمان در این لحظه آبی است و آبی نیست» -در صورتی که هر دو «آبی» را به یک معنا بگیریم- یک پارادوکس است.) «دانستن» ابراهیم یک پارادوکس است. چگونه ممکن است که کسی در همان لحظه که به طور ذهنی و عینی چیزی را می‌بخشد و از آن به طور کامل دست می‌شوید، بداند که آن چیز را در همان لحظه پس خواهد گرفت (در همان دنیا، نه در دنیای دیگر)؟ پارادوکس در منطق ارسطویی غیر ممکن به خساب می‌آید، چرا که در منطق ارسطویی یک گزاره نمی‌تواند در آن واحد هم صادق باشد و هم صادق نباشد. پارادوکس چیزی است که منطق ریاضی عقل ما قادر به درک کردنش نیست. پس «دانستن» ابراهیم نمی‌تواند عملی عقلانی باشد و بر اساس چیز دیگری است: ایمان. ایمانی که با عقل هرگز قابل درک نیست.
این مقدمه‌ای بود برای معرفی پارادوکس و ارتباط آن با ایمان. در این‌جا می‌خواهم به شعر عرفانی بازگردم که در آن بسیار پیش از کی‌یرکگارد مساله‌ی ایمان مطرح بوده است. پارادوکس به نظر من بنای شعر عرفانی است -در این‌جا من به طور خاص به اشعار مولوی و عطار اشاره می‌کنم-؛ به این خاطر که مسلک عرفانی خود بر بنای عقیده‌ای پارادوکس گونه شکل گرفته است. هدف غایی عرفا یعنی فنا شدن در خدا یا وصال، خود یک پارادوکس است به این طریق که عارف باید از خود گم شود تا «من» واقعی خویش را پیدا کند. به عبارت دیگر باید در خدا فنا شود و با او یکی گردد تا خود را بیابد. این مسئله به بهترین وجه در «منطق الطیر» عطار با زبان استعاره بیان شده است. عطار از سی مرغی می‌گوید که مراحل طریقت را می‌گذرانند و عاقبت از خود گم می‌شوند و همه در قالب یک سیمرغ ظاهر می‌گردند:
«هم ز عکس روی سی مرغ جهان چهره‌ی سیمرغ دیدند آن زمان
چون نگه کردند این سی مرغ زود بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
خویش را دیدند سیمرغ تمام بود خود سیمرغ سی مرغ تمام»
تا این‌جا مرغان فردیت خود را از دست داده‌اند و همه به یک صورت درآمده‌اند. ولی در ابیات بعد سیمرغی که این سی مرغ برای دیدارش این خوان‌های سخت را پیموده‌اند، می‌گوید که او در اصل آینه‌ای بیش نیست و سیمرغی که در برابر آن‌ها ایستاده است در واقع انعکاس خود این سی مرغ در آینه‌ی «آن حضرت» است. پس مرغان «من» واقعی خویش را در این آینه می‌بینند و به معنایی، تازه خود را پیدا کرده‌اند.
«بی‌جواب آمد از آن حضرت جواب کآیینه‌ست آن حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند درو جان و تن هم جان و تن بیند درو
گرچه بسیاری به سر گردیده‌اید خویش می‌بینید و خود را دیده‌اید»
از خود گم شدن برای پیدا کردن خویش، پارادوکسی است که در اشعار عرفانی بسیار تکرار شده است. در موازات این مساله، پارادوکس «مرگ دنیوی» است که این مزمون در اشعار مولوی بیشتر به چشم می‌خورد. مرگ دنیوی به معنای مرگ جسمانی -از کار افتادن قلب و مغز- نیست. مرگ دنیوی یعنی برکنده شدن از این دنیا، گسستن وابستگی‌های دنیوی، یعنی که عارف آگاهی پیدا کند که زندگی دنیوی چیزی جز یک توهم نیست و اصل زنده بودن چیز دیگری است. این مرگ در مسلک عرفان در اصل نوعی زنده شدن است. این پارادوکس را سنایی به زیبایی می‌سراید:
«بمیر ای حکیم از چنین زندگانی کزین زندگانی چو مردی بمانی»
مولوی هم در بسیاری از ابیات خود چنین مزمونی را دنبال می‌کند:
«باده بنوش، مات شو، جمله‌ی تن حیات شو
باده‌ی چون عقیق بین، یاد عقیق کان مکن»
یا «مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که: «تو کشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کُنَش کُشته و افکنده شدم»
پارادوکس دیگری که در بطن اشعار عرفانی خفته است و به خصوص در ابیات مولانا به آن اشاره می‌شود، مساله‌ی «سکوت عرفانی» است. همانطور که پارادوکس داستان ابراهیم را تنها با ایمان که برگرفته از دانش شهودی است می‌توان درک کرد، فنای عرفانی را هم که یک پارادوکس است، تنها از راه ایمان و نه از راه عقل می‌توان فهمید. پس عمل سخن گفتن که عملی عقلانی است هرگز نمی‌تواند روش درستی برای بیان این طریقت باشد. مولوی در آخر مقدمه‌ی «مثنوی معنوی» می‌گوید:
«درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید، والسلام»
یا جای دیگر امر می‌کند که:
«باده‌ی عام از برون، باده‌ی عارف از درون
بوی دهان بیان کند، تو به زبان بیان مکن»
ولی او همین‌جا با خودش دچار تضاد می‌شود، چرا که خودش هزاران بیت در وصف عشق خداوندی‌اش سروده و آن را به زبان بیان کرده است. با آن که همه را امر به سکوت می‌کند، خودش هرگز خاموش نمی‌ماند. در مقدمه‌ی مثنوی او خود را به عنوان «نی» («بشنو این نی چون حکایت می‌کند»)، خدا یا عشق به خدا را «نی‌زن» و شعری که می‌سراید را «آوای نی» معرفی کرده است. این نی خود به خود نمی‌نوازد، این جنون است که آوای او را بیرون می‌آورد («آتش‌ست این بانگ نای و نیست باد»). مولوی کلمات را حجاب و پرده‌ای به روی حقیقتی که سعی در بیانش دارند، می‌داند ولی می‌گوید که همین کلمات -که به پرده‌های صوتی ساز نی تشبیه شده‌اند- دل او را پرده دریده‌اند و او از این طریق خودش را پیدا می‌کند:
«نی حریف هر که از یاری برید پرده‌هایش پرده‌های ما درید»
پس در یک طرف این پارادوکس خود اشعار عرفانی مولانا را داریم و مدعایش را به این که این اشعار راه طریقت را به او می‌گشایند؛ در طرف دیگر امر او به سکوت را. این تضاد نه تنها در مورد مولوی که در مورد هر شاعر عرفانی دیگری هم لزومأ صدق می‌کند. عطار ادعا می‌کند که در راه عشق به خدا به طور عقلانی نادان و به طور بصیری دانا گشته است در حالی که خودش صدها بیت حکیمانه در توضیح عرفان سروده است:
«در ره عشقش قدم در نه اگر بادانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم»
پس عرفان یک پارادوکس است و شعر عرفانی نیز پارادوکس‌گونه سروده می‌شود. پیش از این گفتم که پارادوکس با منطق ارسطویی جور در نمی‌آید و به همین دلیل از طریق عقلانی قابل درک نیست. سوالی که پیش می‌آید این است که پس ما چگونه می‌توانیم ایمان داشته باشیم و این پارادوکس را بفهمیم؟ به عبارت دیگر عضوی باید در بدن ما وجود داشته باشد که قابلیت دانش شهودی را داشته باشد. در اشعار کهن فارسی «تن» جسم است، «جگر» محل احساسات است، «جان» روح و روان است، «عقل» عضو تفکر است و «دل» درک کننده‌ی دانش شهودی و راه رسیدن به خدا. برای مثال عطار می‌گوید:
«چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تاثیر دل او بیدل و شیدا شدم»
عرفا «دل» را عضو درک کننده‌ی پارادوکس معرفی می‌کنند ولی محل و خصوصیات آن هرگز شرح داده نمی‌شود و بسیار ماوراءالطبیعه و غیرواقعی به نظر می‌رسد. من در این‌جا می‌خواهم از دیدی روان‌شناسانه به شرح «دل» بپردازم و با این بحث به شکلی موضوع پارادوکس را جمع‌بندی کنم.
میلتون اریکسون، از روان‌شناسان قرن بیستم، معتقد بود که انسان‌ها حداقل دو نوع ذهن دارند -ذهن به معنای سیستمی که دنیای اطراف را می‌شناسد و تجربه می‌کند. او این دو نوع ذهن را «خودآگاه» () و «ناخودآگاه» () نامید- مقصود اریکسون از ناخودآگاه با مفهوم فرویدی آن متفاوت است-. او ذهن خودآگاه را ذهنی منطقی و علّی می‌دانست که تفکراتش در دسترس آگاهی هستند. ذهن ناخودآگاه از سوی دیگر ذهنی کلی‌گرا و بصیری است که واکنش‌هایی سریع‌تر از ذهن خودآگاه نشان می‌دهد ولی سخت‌تر در دسترس آگاهی قرار می‌گیرد. ذهن خودآگاه آن قسمتی از ماست که پدیدارشناسی می‌کند، دنیای خارج را تحلیل و تجزیه می‌کند، جانب می‌گیرد و به طور کلی آن چیزی است که در روزمرگی به آن منطق می‌گوییم. در حالی که ذهن ناخودآگاه بدون واسطه با دنیای خارج مرتبط می‌شود، پدیده‌ها را بدون تفکر در مورد آن‌ها صرفا جذب می‌کند و اگرچه به آن آگاه نیستیم در رفتارها و درک ما از دنیای خارج تاثیر می‌گذارد. ذهن ناخودآگاه آن قسمتی از ماست که الهام می‌گیرد، «احساس» می‌کند و به قول عامیانه «حس ششم» است. ذهن ناخودآگاه از نظر اریکسون با وجود «غیرمنطقی» بودنش، در بسیاری از موارد خردمندانه‌تر از منطق ما عمل می‌کند، به دلیل ارتباط مستقیمی که با دنیای اطراف برقرار می‌کند و واکنش‌های سریعش. (۴)
اندیشه‌های اریکسون امروز در روان‌شناسی دوباره جانی تازه گرفته‌اند، با این تفاوت که امروز از «دانش عقلانی» () و «دانش تجربی» () برای توضیح دو ذهن خودآگاه و ناخودآگاه استفاده می‌شود. مشاهدات علمی این‌طور نشان می‌دهند که نیم‌کره‌ی چپ مغز که بیشتر مراکز زبانی را شامل می‌شود، ذهن تحلیلی و متفکر است و نیم‌کره‌ی راست مغز که غیر زبانی است، ذهن بصیری، کلی‌گرا و تجربی است. تحقیقات علمی هنوز در این زمینه ادامه دارند و بحث‌های زیادی در این باب صورت گرفته است که در حوصله‌ی این مقاله نمی‌گنجد. (۵)
آن‌چه این‌جا بیشتر مورد نظر من است شباهت دو ذهن پیشنهادی میلتون اریکسون با دو مفهوم «عقل» و «دل» در عرفان است. آن‌چه به ربان شعری به عنوان «دل» بیان شده است و می‌تواند دانش شهودی را درک کند، به نحوی به نظر می‌رسد که همان نیم‌کره‌ی راست مغز باشد که بصیری و ناخودآگاه است. ذهن انسان تنها ذهنی منطقی نیست و منطق ارسطویی تنها نوع دانش نیست که به کار می‌آید، بلکه ذهن انسان ذهنی شهودی هم هست که از راه تجربه و ارتباط مستقیم از دنیای خارج الهام می‌گیرد. پارادوکس ذهن منطقی را غافلگیر می‌کند، بی‌جواب و مبهوت باقی می‌گذارد و به این طریق آن را متلاشی می‌کند. وقتی ذهن منطقی به این شکل از کار افتاد، آن‌گاه دسترسی به ذهن ناخودآگاه و بصیری آسان‌تر می‌شود -ذهن ناخودآگاه درست به دلیل عدم آگاهی‌مان به آن، به آسانی قابل دسترس نیست-. در شعر عرفانی گزاره‌های پارادوکسی ذهن منطقی را مغشوش می‌کنند و به این طریق است که راه به سوی ذهن بصیری یا «دل» گشاده می‌شود. راه دل که گشوده شد، راه به سوی ایمان هم گشوده می‌شود و تنها از این طریق است که وصال می‌رسد. عطار در هفت شهر عشق خود، «حیرت» را مرحله‌ی پیش از «فنا» قرار داده است و این حیرت شاید حیرت ذهن منطقی و گسسته شدن آن به دست پارادوکس «فنا» است که به فنا می‌انجامد و سی مرغ عاقبت در هیبت سیمرغ در ناکجاآباد محو می‌شوند.
اگر یهودیان از سال‌ها پیش که پا به خاک کانادا گذاشتند برای حل اختلاف بین یکدیگر دادگاه‌های مخصوص خود را داشتند، این مساله برای مسلمان‌های کانادا هنوز یک سال هم از مطرح شدنش نمی‌گذرد. پاییز سال گذشته بود که برای اولین بار یک مسلمان هندی‌تبار به نام سید ممتاز علی که رییس نهادی با عنوان انجمن مسلمانان کانادا () نیز هست، ایده‌ی دادگاه‌های شریعت را به طور جدی مطرح کرد. سپس جمعی از رهبران مذهبی مسلمانان کانادا گردهم آمدند و دادگاه اسلامی عدالت مدنی () را تاسیس کردند. دادگاهی که اکنون سرگرم آموزش قوانین شریعت اسلام از یک سو و قوانین مدنی کانادا از سویی دیگر به کسانی است که قرار است در این دادگاه‌ها نقش حَکَم را بازی کنند.
امروزه در انتاریو سه گروه مذهبی برای خود دادگاه‌های ویژه دارند: یهودیان، بعضی از کاتولیک‌های مسیحی و اسماعیلیه‌ها. مسلمانان هنوز دادگاه‌های مخصوص خود را تشکیل نداده‌اند. این دادگاه‌ها بیشتر به مانند مرجع حل اختلاف بین دو نفر می‌مانند و بنابراین تنها در مسایل خاصی مانند ازدواج، ارث، طلاق، اختلافات خانوادگی و تجارت حق اظهار نظر دارند. مستند قانونی تشکیل این دادگا‌ه‌ها قانون حَکَمیت انتاریو مصوب سال ۱۹۹۱ است که می‌گوید هر دو نفری می‌توانند اختلاف میان خود را با مراجعه به یک مرجع حل اختلافی که هر دو موافقش باشند، رفع کنند. مشابه چنین قانونی در ایالت‌های دیگر کانادا هم وجود دارد. این قانون در عین حال شامل یک سری محدودیت‌هایی هم می‌شود. برای مثال احکام این مراجع نباید با منشور حقوق بشر کانادا مغایرت داشته باشد. هم‌چنین این احکام در دادگاه‌های عمومی کانادا قابل تجدید نظر است. مسایل جزایی در این دادگاه‌ها نمی‌توانند مطرح شود. مراجعه‌ی افراد داوطلبانه است و هر دو طرف باید راضی باشند. این دادگاه‌ها مجازات بدنی نیز نمی‌توانند صادر کنند و در مساله‌ای که شخص سومی نیز مطرح باشد نمی‌توانند حکم دهند. کودکان نیز مشمول این دادگاه‌ها نمی‌شوند. طرفداران این قانون انگیزه‌ی تصویب آن را رسمیت بخشیدن به آن چه که به هرحال در میان این جوامع اتفاق می‌افتد عنوان می‌کنند. مثلا هم‌اکنون بسیاری از اختلافات بین مسلمانان از طریق مراجعه‌ی آنان به بزرگتر خانواده یا یک امام دینی رفع می‌شود. حال آن‌که منتقدان می‌گویند این قانون با انگیزه‌ی صرفه‌جویی مالی و کاستن از بار دادگا‌ه‌های عمومی کانادا تصویب شده است.
مطرح شدن تشکیل دادگاه‌های منطبق با شریعت اسلام در ایالت انتاریو با موجی از اعتراض و مخالفت روبرو شده است. مخالفت‌ها جنبه‌های گوناگونی دارند. بعضی از آن‌ها به ناعادلانه بودن قوانین اسلام، به ویژه نسبت به زنان اشاره می‌کنند. به گمان این عده، دولت کانادا یک دولت سکولار است و بنابراین نباید اجازه دهد قوانین مبتنی بر یک ایدئولوژی خاص در این کشور اجرا شود. این عده می‌گویند اگر چه به ظاهر مراجعه به این دادگا‌ه‌ها داوطلبانه است، اما در عمل بسیاری از زنان به خاطر فشار خانواده و اطرافیان مجبور به این کار می‌شوند. چرا که اگر شرکت نکنند برچسب نامسلمانی می‌خورند، آن هم در دینی که خروج از آن حکم ارتداد را دارد. در این‌باره نسل جدید مهاجران زن مسلمان آسیب‌پذیرتر هستند چرا که اکثرا به زبان انگلیسی تسلط ندارند و با حقوق‌شان نیز آشنا نیستند.
منتقدان هم‌چنین این سوال را مطرح می‌کنند که کدام شریعت قرار است الگوی این دادگاه‌ها شود، چرا که پیروان هر فرقه‌ای از اسلام قوانین ویژه‌ی خود را دارند. دولت کانادا بر این تصور اشتباه است که قوانین شریعتِ اسلام همه در قرآن است، حال آن‌که این گونه نیست. دولت کانادا هم چندان پی‌گیر این مساله نیست که این قوانین چیستند. در حال حاضر دادگاه‌های اسلامی به‌مانند یک جعبه‌ی سیاه می‌مانند که معلوم نیست چه احکامی صادر خواهند کرد. مشخص نیست که دولت کانادا بر عملکرد این دادگاه‌ها چگونه نظارت خواهد کرد و چگونه معلوم می‌شود که آیا احکام این دادگاه‌ها منشور حقوق بشر کانادا را نقض کرده است یا نه. به نظر نمی‌رسد که حکم‌ این دادگاه‌ها از هیچ استاندارد خاصی پیروی کند. مسوولین آن هم هیچ آموزش دولتیی نمی‌بینند.
یکی از فعالین اصلی مخالفت با تشکیل این دادگاه‌ها یک زن ایرانی است با نام هما ارجمند. او مسوول کمپین بین‌المللی علیه دادگاه‌های شریعت در کانادا است و برای این کار نامه‌ای تهیه کرده که برای آن امضا جمع می‌کند. او نامه‌ای هم به دادستانی انتاریو نوشته و از ظلمی که به واسطه‌ی این دادگاه‌ها به زنان وارد خواهد شد، شکایت کرده است. جان گرگری مشاور دادستان در پاسخ به نامه‌ی او هم اگرچه ظلم به زنان مسلمانِ ساکنِ کانادا را تایید کرده، اما در جواب گفته است که همان فشار خانواده یا اطرافیان که یک زن مسلمان را مجبور می‌کند به دادگاه اسلامی برود، از همان ابتدا مانع می‌شود که او اصلا به دادگاه برود تا بتواند حقش را بگیرد. به گمان او مخالفین این گونه‌ دادگاه‌ها در حقیقت ممکن است دنبال یک راه‌حلی باشند که این مشکلِ فرهنگی دینی را حل کنند، مشکلی که دادستانی انتاریو فعلا برایش راه‌حلی ندارد.
دسته‌ای از منتقدان خود از گرو‌ه‌های اسلامی انتاریو هستند. آن‌ها از دولت انتاریو گله‌مندند که چرا با آن‌ها در این زمینه مشورت نشده است. برای این گروه‌ها انتقاد کردن بسیار مشکل‌تر است، چرا که آن‌ها نمی‌خواهند حس ضداسلامی که این روزها در بین عده ای وجود دارد، تشدید شود. بعضی از این عده با این‌که قوانین اسلام به درستی اجرا شود مشکلی ندارند. اما از نظر آنان تفسیر‌های اشتباه و استفاده‌های نادرست از قوانین اسلام فراوان است و همین مساله مثلا باعث شده که زنان بسیاری از حقوق‌شان را از دست بدهند. این گروه‌ها اعتقاد دارند که مثلا برابری بین زن و مرد که در قرآن وجود دارد به قوانین شریعت وارد نشده است، چرا که قوانین بعد از وفات حضرت محمد منحرف شدند.
طرفداران این دادگاه‌ها به طور طبیعی از قوانین اسلام دفاع می‌کنند و آن‌ها را عادلانه می‌دانند. آن‌ها معتقدند که احکامی را که این دادگاه‌ها صادر خواهند کرد نباید با آن‌چه اکنون در بعضی از کشورهای مسلمان می‌گذرد، مقایسه کرد. حتی بعضی از دست‌اندرکاران این دادگاه‌ها صحبت از شریعت کاناداییزه کرده‌اند. آن‌ها می‌گویند آن‌چه اجرا خواهد شد صد در صد بر شریعت منطبق نخواهد بود تا بتواند با منشور حقوق بشر کانادا سازگار بماند. آن‌ها هم‌چنین می‌گویند که از نظارت بر کار این دادگاه‌ها استقبال می‌کنند. دادگاه‌هایی که به گفته‌ی آنان هر کدام دو حَکَم دارند: یکی متخصص قوانین کاناداست و دیگری شریعت. اگر بین آن دو اختلاف به وجود بیاید یک حَکَم سوم مداخله خواهد کرد. حتی همه‌ی این حَکَم‌ها مسلمان نیستند. در بین آن‌ها قاضی بازنشسته‌ی دولت انتاریو هم وجود دارد. زنان هم می‌توانند حَکَم باشند. دو طرف اختلاف هم به طور طبیعی وکیل دارند.
اخیرا و به دنبال دامنه دار شدن انتقادها، مک‌گینتی فرماندار انتاریو گفت وقت آن رسیده است که این دادگاه‌ها و به طور کلی قانون حَکَمیت بعد از ۱۳ سال یک بررسی مجدد شود، چرا که از نظر او پرستش ادیان مختلف توسط مردم نباید مقدم بر حقوق اساسی شهروندان کانادا گردد. ممکن است نتیجه‌ی این بررسی قراردادن مشاوره‌ی حقوقی مستقل به مراجعان این دادگاه‌ها باشد تا آن‌ها قبل از آن با حقوق خود آشنا شوند. اما به نظر می‌رسد که دادگاه‌های اسلامی به هرحال تشکیل خواهند شد. آن‌چه آشکار نیست زمان این تشکیل و حکم‌هایی است که صادر خواهد کرد.
در روز پنج‌شنبه‌ ۱۷ ژوئن آقای دکتر احسان یار‌شاطر استاد دانشگاه کلمبیا و مدیر دانش‌نامه‌ی ایرانیکا در کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو سخنانی درباره‌ی چگونگی به‌بارنشستن «ایرانیکا» ایراد کرد. خلاصه‌ای از سخنان ایشان به شرح زیر است.
ضرورت ایجاد ایرانیکا: قبل ازانقلاب بخشی از اوقات من در ایران صرف رسیدگی به دفاتر دایرهالمعارف اسلام که مهمترین منبع برای تحقیقات درباره‌ی عالم اسلام در ایران بود می‌شد. در این دفاتر مقالاتی درباره‌ی ایران وجود داشت اما این مقالات کافی نبود. برای مثال تعداد مقالات زیر عنوان «احمد» به ۵۹ عدد می‌رسید و در میان این مقالات نوشته‌ای درباره احمد حاکم بغداد وجود داشت، اما در مورد احمد شاه آخرین پادشاه قاجار مقاله‌ای وجود نداشت. از مثال‌های دیگر می‌توان از آقاخان که از ایران به هندوستان رفت و فرقه‌ی اسماعیلیه را بنا نهاد و پس از آن هندوستان مرکز این فرقه شد، نام برد که در این دفاتر ذکر نشده بود. از طرفی دایره‌المعارف اسلام مربوط به عالم بعد از اسلام بود و قسمت اعظم تاریخ ایران را که مربوط به قبل از اسلام بود در بر نمی‌گرفت. منظور این‌که در آن‌زمان اثر جامعی درباره‌ی ایران وجود نداشت و من ضرورت وجود چنین اثری را احساس می‌کردم. اولین قدم در راه جبران این کمبود ترجمه‌ی مقالاتی از دایره‌المعارف اسلام در مورد ایران به فارسی و قدم بعدی اضافه کردن آنچه که در این دفاتر یافت نمی‌شد بود. علیرغم مشکلات بسیار، ما موفق به چاپ تعدادی از این دفاتر شدیم و چاپ دفتر یازدهم توسط دولت جمهوری اسلامی ایران انجام شد اما دولت وقت علاقه‌ای به ادامه‌ی این‌کار نشان نداد. پس از متوقف شدن این طرح نیاز به اثری جامع در مورد ایران هنوز احساس می‌شد و من در فکر کار تازه‌ای که ایران قبل و بعد از اسلام را در بر گیرد بودم.
تاریخ به‌بار نشستن ایرانیکا: من یکی دو سال در مورد ایجاد این اثر فکر کردم تا این‌که در سال ۱۹۷۳ این فکر کاملا شکل گرفت. شش سال بعد صرف فراهم کردن مقدمات این‌کار شد. اولین و مهمترین کار در طی این شش سال انتخاب خط بود که می‌بایست خطی می‌بود که برگردان از زبان‌های دیگر به آن آسان باشد. این مشکل در مورد دایره‌المعارف اسلام نیز وجود داشت که خط انتخاب شده با تلفظ فارسی جور در نمی‌آمد: مثلا «و» در کلمه فریبرز را با «» می‌نوشتند یا «ی» درکلمه‌ی خیار با «» نوشته می‌شد و این‌ها با تلفظ فارسی کلمات جور نبود. پس از این‌که مشورت بسیار طولانی در مورد زبان به پایان رسید، مسئله‌ی نیاز ما به متخصصینی که در رشته‌های متفاوت سر‌آمد باشند مطرح شد. جستجو و مکاتبه با این افراد که منجر به انتخاب ۳۶-۳۸ نفر مشاور برای نظارت بر رشته‌های مختلف شد، نیز مدت زیادی طول کشید. در نهایت من و دو نفر کارمند نیمه وقت، دفتری تشکیل داده، دعوت از مقالات را شروع کردیم. شش سال گذشت و ما موفق به گرد‌آوری مقالات کافی در «آ» و «ا» برای چاپ یک دفتر داشتیم. در این‌زمان دولت ایران علاقه‌ای به کار ما نشان نمی‌داد و ما با مشکل هزینه‌ی عظیم چاپ این دفتر مواجه بود‌یم. موسسات مختلف انتشاراتی و دانشگاهی در آمریکا حاضر به چاپ این‌کار نشدند چون نگران ناتمام ماندن آن بودند. من از موسسه‌ی علوم انسانی آمریکا، یک موسسه‌ی فدرال که مستقل از دولت عمل می‌کند، درخواست کمک کردم. طرح این درخواست در زمانی اتفاق افتاد که در ایران کارمندان سفارت آمریکا را گروگان گرفته بودند. من در طی ملاقاتی با رییس وقت این سازمان درخواستم را مطرح کردم و به او خاطر نشان کردم که این تقاضا برای یک کار علمی است و حساب سیاست از علم جداست. ما در حال حاضر برای ایجاد اثری که در آن جواب‌های مستند و مستدل راجع به تاریخ و فرهنگ بارورش بیابیم، مدت ۶ سال وقت و هزینه صرف کرده‌ایم ولی ادامه‌ی کار به دلیل مشکلات مالی ممکن نیست. رییس موسسه گفت که شما پیشنهاد خود را به هیات داوران ما بدهید و اگر آن‌ها این طرح را مناسب ببینند ما به شما کمک خواهیم کرد. البته این جریان حدود یک سال طول می‌کشید و ایشان از بودجه‌ای که در اختیار شخص خودشان بود بخشی از هزینه‌های مربوط به تهیه‌ی این اثر را تقبل کردند. پس از یک سال هم تقاضای ما را برای کمک به مدت سه سال قبول کردند و ما شروع به کار بر روی دفتری که اسم آن را بعد از تغییرات اولیه «ایرانیکا» نامیدیم، کردیم. اما چون کمک هزینه‌ی موسسه‌ی علوم انسانی آمریکا فقط می‌بایست در جهت تهیه‌ی ایرانیکا صرف می‌شد، ما هنوز برای هزینه‌ی چاپ دچار مشکل بودیم. در این میان پیشنهاد کمک یک ایرانی خیرخواه مطرح شد اما ما توانستیم دفاتر ۱و ۲ را توسط یک ناشر انگلیسی که قبلا هم کارهای بسیاری از من چاپ کرده بود، به چاپ برسانیم. سه سال گذشت و موسسه‌ی علوم انسانی آمریکا در جهت کمک تغییر رویه داد: حال فقط یک سوم هزینه را تقبل می‌کردند و ما بایستی دو سوم دیگر را خود تهیه می‌کردیم. اینجا بود که ما از کمک داوطلبانه و بلاعوض آن آقای ایرانی به مدت سه سال استفاده کردیم. شش سال گذشت و دفتر ما توسعه پیدا کرد و تعداد دفاتر چاپ شده در نهایت به یازده عدد رسیدند و ما به چاپ مقالات به ترتیب حروف الفبا ادامه دادیم. سه سال پیش سه نفر از بهترین ایران‌شناسان در عرض ۶ ماه فوت کردند و ما هنوز به عنوان‌هایی که این افراد در موردشان مقاله نوشته بودند، نرسیده بودیم. من بسیار متاسف شدم و برای جلوگیری از تکرار این مساله، ما در کنار چاپ مقالات به ترتیب الفبا، تمام مقالات اساسی و مهم را بدون رعایت ترتیب الفبایی نیز چاپ می‌کنیم. نویسندگان این مقالات نیز از این روش استقبال زیادی کردند و بدین‌ترتیب عمر لازم برای تکمیل ایرانیکا از ۳۵ سال به ۱۳-۱۲ سال تقلیل یافته است.
دست اندرکاران: وظیفه‌ی اساسی در تهیه‌ی ایرانیکا را دانشمندان ایران‌شناس دنیا به عهده دارند که مقالات را می‌نویسند. مثلا در دانشگاه تورنتو حداقل ۵ نفر از استادان مقالاتی برای ایرانیکا نوشته‌اند. از آنجا که آرزو و هدف ما این است که ایرانیکا اثری مستند، قابل اعتماد و شامل آخرین تحقیقات باشد باید نویسندگان هم بهترین باشند که ممکن است در هند، ترکیه، ایران و... مستقر باشند. ویراستارها نیز در ایرانیکا وظیفه‌ی بسیار مهمی دارند. در حال حاضر ما ۵ نفر ویراستار داریم که در رشته‌های متفاوت (تاریخ قبل از اسلام، تاریخ بعد از اسلام، کتاب شناسی و جامعه شناسی) متخصص‌اند و اینان مسوولیت خواندن این مقالات را به عهده دارند. مقالاتی که به دست ما می‌رسد، همیشه مرتب نیستند و بسیاری از وقت‌ها با رعایت قراردادهای ما از نظر طول یا ذکر منابع نوشته نشده‌اند. مطابق با اصل کردن بسیاری از این مقالات بسیار کار پر وقت و پر هزینه‌ای است. گاه مقاله‌ای حدود ۵-۶ سال و یک بار حتی ۷ سال در دست ویراستارها گشته که دایما در حال مکاتبه با نویسنده‌اند. اما بیشتر مقالات بعد از حدود ۶ ماه چاپ می‌شوند.
دامنه‌ی کار ایرانیکا: ایرانیکا سعی دارد به هر سوالی در مورد ایران اعم از فرهنگ تاریخ تمدن طبیعت و غیره، از دوران قبل از تاریخ تا امروز، جواب دهد. برای مثال زیر عنوان «درخت بید» مطالبی درباره‌ی این‌که در ادبیات فارسی «درخت بید» به چه صورت منعکس شده یا در طب سنتی چه فایده‌ای دارد و یا در فرهنگ عامه‌ی مردم چه خصوصیتی دارد، می‌توان یافت. ایرانیکا هم‌چنین به سرحدات فعلی ایران محدود نمی‌شود و همه‌ی سرزمین‌هایی که در آن‌ها به یکی از زبان‌های ایرانی صحبت می‌کردند یا صحبت می‌کنند و یا کشور‌هایی که تحت تاثیر فرهنگ ایران بودند را در بر می‌گیرد. روابط تجاری سیاسی با کشورهای دیگر مثل روسیه، فرانسه و... نیز مطرح است.
مشکلات و دل‌نگرانی‌ها: یکی از مشکلات دایم در رابطه با تهیه‌ی مقالات ایرانیکا عدم وجود تحقیقات در‌باره‌ی موضوعات بسیاری است. در واقع به جز تاریخ ادبیات و سیاست، در ایران راجع به موضوع دیگری تحقیق کافی نشده است. مثلا راجع به ده‌ها، رودخانه‌ها، کوه‌ها، حوادث بری و بحری و قصبات اصلا تحقیقی نشده یا آنچه صورت گرفته اصلا کافی نیست.
مشکل اساسی دیگر هزینه‌های این اثر است که بیشتر از محل کمک افراد داوطلب و بخشی نیز از طرف موسسه‌ی علوم آمریکا تامین می‌شود. عده‌ای نیز داوطلبانه برای ایرانیکا کار می‌کنند ولی ما به بسیاری باید حقوق بپردازیم. نگرانی من از این است که با نبود من کار به دلیل مشکلات مالی دچار وقفه شود. ما از ۱۲ سال پیش موقوفه‌ای برای تامین مخارج ایرانیکا تاسیس کرده‌ایم و تاکنون میزانی از مبلغ لازم را از محل کمک‌های بلاعوض ایرانیان خارج از کشور فراهم کرده‌ایم. ما برای تضمین ادامه‌ی کار هنوز به تامین باقیمانده‌ی این مبلغ نیازمندیم.
همواره رمان بوفِ کور برایم به صورت معمایی‌مبهم، دست نیافتنی، رمزآلود و در همان حال افسون کننده و جذاب خودنمایی کرده است. همچون چیزی که نمی‌توان فهمید اما حس همدردی، کنجکاوی و علاقه‌ی انسان را هم‌زمان بر می‌انگیزد. چیزی شبیه زن اثیری‌ که در خود داستان توصیف شده است! به نحو غریزی‌ حس می‌کردم که ریشه‌های این رمان از یک سو به اساطیر و از سوی دیگر به مسایل شخصی و تجربیات روزمره‌ی نویسنده مرتبط می‌شود؛ اما چگونگی این ارتباط برایم کاملا مبهم بود تا این‌که با خواندن مقاله‌ی با ارزش دکتر عباس احمدی ساختار داستان برایم ملموس‌تر و حتی منطقی‌تر شد.
گرچه شاید افزودن بر آنچه دکتر احمدی‌ نگاشته زیاده گویی باشد، مایلم چند نکته را در آن مقاله مورد تاکید قرار دهم. پیش از همه ساختار منحصر به فرد و یگانه‌ی داستان است که جلب توجه می‌کند.
از نظر زمانی‌ داستان به وضوح از دو پاره تشکیل شده است که به فاصله‌ی چند صد سال از یکدیگر اتفاق می‌افتند. پاره‌ی اول به حدود کمتر از صد سال پیش و اواخر حکومت قاجار بر می‌گردد و پاره‌ی دوم مربوط به چند سده‌ی پیش از آن، پیش از حمله‌ی مغول و دوران رونق شهر قدیم ری، است. البته این تقسیم بندی زمانی‌ تنها از قراین و شواهد ضمنی و نامحسوس در حاشیه‌های‌ داستان به دست می‌آید. به طور کلی می‌توان گفت که داستان در یک نوع بی‌زمانی، در نوعی از خلا زمانی‌ پیش می‌رود. این بی‌زمانی بیش از آن که ناشی از تخیلی یا انتزاعی‌ بودن داستان باشد، از شباهت دو پاره‌ی زمانی‌ داستان برمی‌خیزد. با وجود آن که میان دو پاره‌ی داستان با چند سده فاصله‌ی زمانی روبرو هستیم، فضای‌کلی، محیط و محل اصلی‌ رمان تقریبا یکسان می‌نماید (دوباره به دلایل این تشابه غریب باز خواهیم گشت). به این ترتیب هنگامی که تغییر و حرکت در بستر زمان از بین رود پاره‌های‌ زمانی‌ از یکدیگر قابل تفکیک نیستند، زمان به نوعی مفهوم خود را از دست می‌دهد و همه چیز در یک رکود و حالیت محض فرو می‌رود.
هم‌چنین از نظر مکانی، عمده‌ی داستان در درون و اطراف یک خانه‌ی قدیمی‌ که در زمان نا‌معلومی ساخته شده و در کناره‌ی شهر ری، پشت خندقی تک افتاده است، پیش می‌رود. شگفت است که پس از چند صد سال گویا این خانه هم‌چنان بدون تغییر چندانی‌ باقی‌مانده و نسل اندر نسل به «ارث» رسیده است. در مورد این «ماترک» دوباره سخن خواهیم گفت.
اما از همه جالب‌تر ساختار شخصیتی‌ داستان است. در کل داستان سه شخصیت اصلی‌ وجود دارند که در سه راس یک مثلث عشقی ناکام و ممنوع قرار گرفته‌اند. به شیوه‌ی داستان‌های هزار و یک شب شرقی، ‌ هر یک از این شخصیت‌ها در چهره‌های گوناگونی ظاهر می‌شوند. نخستین آن‌ها پیرمرد خنزرپنزری است که در این مثلث ادیپی-فرویدی نقش‌های پدر، عموی‌ خیانتکار، قصاب، قبرکن و حتی گاهی‌خود خدا را بر عهده می‌گیرد و مطابق تئوری فرویدی، گناه اصلی او این است که عشق مادر را از پسر دزدیده است.
شخصیت دیگر «زن» است. تصویری که از وی در داستان نمایانده شده آن قدر حیوانی، بسیط و غریزی است که او را با واژه‌ی دیگری نمی‌توان توصیف کرد. هم‌چون دیگر شخصیت‌های داستان او حتی‌ نامی نیز ندارد. از وجوه مختلف شخصیت او با نام‌های‌ «بوگام داسی‌ (رقاصه‌ی هندی‌)»، «زن اثیری»، «عمه‌ی راوی»، «لکاته» و «مار» نام برده شده است. نکته‌ی جالب این‌که در طول داستان حتی یک دیالوگ نیز مستقیما از زبان او نقل نشده، هیچ‌گاه به خواست‌ها و احساسات او توجه‌ای‌ نشده و اساساً تنها به عنوان یک شیء مورد «ادراک» راوی قرار گرفته است. حتی به نظر می‌رسد که هم‌خوابگی‌های متعدد او با تقریباً همه -از قصاب و بقال و فقیه و فیلسوف گرفته تا به ویژه خود پیرمرد خنزرپنزری- نیز بیش از آن‌که از روی میل و خواست یا حتی هوسی باشد، حالتی مکانیکی و غریزی‌ دارد. به یاد بیاورید آنجا را که با خونسردی در تاریکی به راوی -‌که خود را به شکل پیرمرد خنزرپنزری درآورده و به اتاق لکاته رفته- می‌گوید «شال گردنت را باز کن». در فضای‌ توصیف شده کمترین نشانی از شور و شوق دیده نمی‌شود. گویا وظیفه‌ی تکراری‌ یا شاید مقدسی است که باید بر طبق روال انجام بگیرد! در نقش زن اثیری وجود او از این هم ساکت‌تر و مبهم‌تر است. نه حرفی می‌زند و نه از چهره‌ی افسون کننده‌ی او بارقه‌ای از احساساتش بیرون می‌جهد. راوی به دلیلی نامعلوم خود را به او وابسته حس می‌کند و از ظن خود یار او می‌شود، غافل از این که در وجود او لکاته‌ای نهفته است.
آخرین شخصیت اصلی رمان که در واقع جامع همه‌ی اضداد است، خود راوی‌ است. او از پیرمرد خنزرپنزری متنفر است و به تمام فاسق‌های طاق و جفت لکاته حسادت می‌کند. در پایان برای رسیدن به لکاته، خود را به شکل پیرمرد درآورده به اتاق زن می‌رود و با او هم‌بستر می‌شود (به تعبیر اسطوره‌ای، زن هم‌چون مار ناگ او را می‌گزد) و در همان حال با گزلیک دسته استخوانی‌ لکاته را می‌کشد. پس از این درمی‌یابد که خود به یک نیمچه خدا، به پیرمرد خنزرپنزری تبدیل شده است، مانند پدرش که در اثر گزیدن مار ناگ به عمویش بدل شد.
از سویی این سه شخصیت چنان انتزاعی‌ و طرح‌گونه هستند که به استثنای مورد راوی می‌توان گفت که در مورد آن‌ها اساسا شخصیت‌پردازی‌ نشده است. از سوی دیگر چنان تصویری از پیرمرد خنزرپنزری و زن لکاته مجسم شده که بی‌انصافی‌ است اگر آن‌ها را صرفا یک تیپ (در مقابل کاراکتر) به حساب آوریم. به همین ترتیب کل داستان در یک بی‌مکانی، بی‌زمانی و فقدان فردیت فرو رفته، چنان که به زحمت می‌توان آن را «رمان» به مفهوم تکنیکی کلمه خواند. در همین حال این قصه در برخی جنبه‌ها، نظیر بازگویی‌ جریان سیال ذهن راوی، با مدرن‌ترین رمان‌های قرن بیستم پهلو می‌زند. شاید این تناقض‌های داستان بازتابنده‌ی شخصیت رند (حافظ گونه‌ی) راوی باشد. همان نویسنده‌ی شکاک و بدبین «توپ مرواری» و «قضیه‌ی خر دجال» که همه‌ی اصول رمان نویسی رئالیستی و کلاسیک را به بازی می‌گیرد و می‌خواهد با ریشخند تلخ خود به ریش عالم و آدم و حتی‌خودش بخندد!
مقاله‌ی دکتر احمدی اما با آن‌که یگانگی و در عین حال چند چهره‌گی شخصیت‌های داستان و ریشه‌های اسطوره‌ای‌ آن‌ها را به زیبایی و روشنی باز می‌کند در توجیه «چرایی» داستان، تنها به توجیه کهنه عقده‌ی ادیپ متوسل می‌شود. البته این توجیه پُر بیراه هم نیست. شماری از کهن‌ترین حماسه‌های‌ جهان و مدرن‌ترین رمان‌های ادبیات در واقع نسخه‌های دگرگون شده‌ی تراژدی مشهور ادیپ هستند. حماسه‌ی «ایلیاد» هومر (که حتی‌پیش از ادیپ نوشته شده!) روایت پسر جوان و زیبایی است که زن جوان و زیبای یکی از پادشاهان یونان را می‌دزدد و به تروا می‌برد. به دنبال جنگی که بین یونان و تروا درمی‌گیرد خدایان المپ نیز دو دسته می‌شوند. اما سرانجام با نیروی‌ آگاممنون -شاه شاهان یونانی‌در زمین- و زئوس -خدای‌ خدایان المپی‌ در آسمان- پاریس زناکار مجازات و تروا ویران می‌شود. در این حماسه دوگانگی‌ شخصیت هلن از زن اثیری‌ تا لکاته به وضوح نمایانده شده است با این تفاوت که داستان نه از دید ادیپ که از دید پدر ادیپ بیان شده است! نمونه‌های مشابه فراوانند. در تراژدی «‌هملت» همانند بوف کور، ضلع غالب و مورد حسد مثلث عشقی از پدر به عمو (فتوکپی‌پدر!) منتقل گشته و پدر تبرئه شده است. ادیپ (هملت) ما ناخودآگاه می‌کوشد خود را از اتهام پدرکشی‌ مبرا کند و با تراشیدن یک مجسمه‌ی مشابه از پدر در قالب عمو و ریختن وجه مورد حسد پدر در آن خود را خون‌خواه پدر قربانی شده نشان می‌دهد. دوباره در هملت نیز همانند بوف کور، پسر خود را با پدر یکی می‌کند تا به وصال مادر برسد؛ با این تفاوت که به جای‌ آن که خود در پوست پدر (پیرمرد خنزرپنزری) فرو رود او را به شکل خود در می‌آورد (یگانگی‌ پدر مقتول و فرزند). در ادبیات ایرانی، داستان سیاوش نسخه‌ی دیگری از همین مثلث است. این بار پدر و پسر هر دو بی‌گناه هستند و‍‍ مادر (در نسخه های متاخرتر نامادری) است که افسون‌گر و فریبکار است. دوباره نسخه‌ی سامی‌ همین مثلث در داستان یوسف و زلیخا و عزیز مصر تکرار می‌شود...
می‌بینید که این رشته سر دراز دارد. به راستی چرا داستانی‌ به کهنگی تاریخ به صور مختلف در بین ملل گوناگون و در دوره‌های تاریخی متفاوت تکرار و تکرار شده و بخش عمده‌ای از گنجینه‌ی ادبی‌ جهان را تشکیل داده است؟ آیا می‌توانیم بپذیریم که سرایندگان این داستان‌ها همگی از لحاظ جنسی منحرف یا در ضمیر ناخودآگاه عاشق محارم خود بوده‌اند؟ حتی اگر چنین فرضی را بپذیریم تکلیف میلیون‌ها نفری‌ که این داستان‌ها را روایت کرده، شاخ و برگ داده و از خواندن آن‌ها لذت برده‌اند چه می‌شود؟ آیا آن‌ها نیز به همین انحراف دچار بوده‌اند؟ اساسا گرایشی‌ را که اکثریت مردمان را در بر بگیرد چگونه انحراف نام نهیم؟ البته از دیدگاه فرویدی این پدیده به شکل انحراف نگریسته نشده بلکه بر عکس گرایشی‌ در ضمیر ناخودآگاه تقریبا همه‌ی انسان‌ها دانسته شده است. به لحاظ منطقی‌ این توجیه اشکالی ندارد، الا اینکه غیر علمی‌ است! اگر علم را به مفهوم کلی تئوری‌های کمابیش آزمون‌پذیری در نظر بگیریم که می‌کوشد مشاهدات و فرضیه‌های ما را به وحدتی‌ برساند و همه‌ی پدیده‌ها را تا آنجا که ممکن است با قوانینی معدود توضیح دهد، فرض کردن فضایی برای هر یک از رفتارهای انسانی‌در ضمیر ناخودآگاه او اساساً بر دانش ما نمی‌افزاید. آن هم ضمیر ناخودآگاهی که دسترسی‌ناپذیر و محک‌نزدنی می‌نماید. ارجاع همه‌ی رفتارها به ضمیر ناخودآگاه پنجه را گزنمودن و وجب گفتن است. به عبارت دیگر هیچ رفتار انسانی نیست که با این شیوه توجیه نشود و درست به همین دلیل این شیوه به لحاظ عملی از پیش‌بینی رفتار انسانی‌ در یک موقعیت خاص ناتوان و از لحاظ علمی سِتَروَن است. البته بیان اینکه بسیاری از تئوری‌های فروید علمی نیست به معنی‌بی‌فایده بودن آن‌ها نیست، بلکه به نوعی‌شاید بتوان آن‌ها را پیشاعلمی دانست. پروراندن آن‌ها در قالبی‌ نقدپذیر می‌تواند (و توانسته است) پایه‌ای برای تئوری‌های‌ علمی باشد.
به هر حال نقد علمی نظریات فروید در حیطه‌ی این مقاله نیست. مقصود از آنچه آمد به طور خلاصه این بود که تئوری عقده‌ی ادیپ فرم‌بندی ظاهری رمان بوف کور را تا حد خوبی‌ نشان می‌دهد، اما به فلسفه و «چرایی» داستان یا انگیزه‌های نوشتن آن نمی‌پردازد. لذا منطقی‌تر به نظر می‌رسد که روبنای‌ فرویدی رمان بوف کور را بر زیربنایی‌ مادی‌تر و اجتماعی‌تر بنا کنیم تا هم اهداف و انگیزه‌ی شخصی‌نویسنده و هم مقبولیت عام داستان توجیه پذیرتر گردد (روبنا و زیربنا را به معنای‌مارکسی‌ آن به کار می‌برم). زندگانی شخصی نویسنده شاید در تفسیر رمان راه‌گشای ما باشد.
می‌دانیم هدایت که در یک خانواده‌ی اشرافی و سنتی قاجاری متولد شده بود به رغم آن که از نظر طرز تفکر و اخلاق و رفتار هیچ تناسب و هماهنگی با خانواده‌اش نداشت، تا هنگامی‌که در ایران می‌زیست مجبور بود در منزل پدری‌ زندگی کند، چرا که تمکن مالی لازم برای یک زندگی مستقل را دارا نبود. اتفاقاً شاید به همین دلیل بود که به تقلید از روشنفکران فرانسوی به کافه‌نشینی‌ روی آورد تا هر چه بیشتر از محیط نامطلوب منزل پدری‌ بگریزد. هدایت که زندگی در یک جامعه‌ی بسته، راکد و غیرتولیدی را به تلخی تجربه کرده بود تقریبا در تمامی آثار خود و به ویژه در بوف کور به چنین جامعه‌ای، به چنین طرز تفکری‌ و ناخودآگاه به سیستم تولید این جامعه می‌تازد. منظور از جامعه‌ی غیرتولیدی‌ این نیست که اساسا در آن تولیدی‌ نمی‌شود (حتی تصور چنین جامعه‌ای‌ هم محال است!). منظور سیستم تولید ماقبل مدرنی است که بر مبنای اقتصاد معیشتی و ساختار پدرسالار بنا شده و می‌کوشد که جامعه را -چه جامعه‌ی روستایی فئودالی و چه جامعه‌ی خرده کاسب شهری را- در یک رکود فکری فرهنگی-اقتصادی نگاه دارد. در چنین جامعه‌ای‌ (کمابیش همانند جامعه‌ی امروز ایران) ثروت اساساً تولید انبوه یا انباشته نمی‌شود، بلکه عمدتاً به صورت «ماترک» به ارث می‌رسد. بخش اعظم ثروت در جامعه‌ی بسته به شکل املاک -چه املاک کشاورزی چه املاک تجاری یا مسکونی- ذخیره شده است؛ ثروتی که به صورت راکد در گوشه‌ای افتاده و تنها ارزش اسمی دارد. چنین ثروتی اساساً قابلیت تولید به خصوص برای‌ نسل جوان اجتماع را ندارد.
تصادفی نیست که دو پاره‌ی زمانی رمان بوف کور با فاصله‌ی چند صد ساله در فضای تقریباً مشابهی‌ اتفاق می‌افتند (به اعتقاد من در بوف کور هیچ چیز تصادفی نیست). هدایت در این کتاب آگاهانه به هر حربه‌ای -چون ریشخند و نمادسازی و تجاهل العارف- متوسل می‌شود تا اجزای‌داستان را در کنار هم بچیند و حرف خود را بزند و در پایان هم‌چون روباهی که جای‌ پای خود را پاک می‌کند برخی‌پاره‌ها را ناگفته و مبهم می‌گذارد تا هم از سانسور -اجتماعی و سیاسی- در امان بماند و هم بنا به طبع مغرور و شیطنت‌بارش به ریش خواننده بخندد! در هر دو پاره، یک خانه‌ی کهنه به عنوان نماد زندان، نماد یک مرداب راکد، نماد روابط خویشاوندی بیش از حد نزدیک و رشک آلود و در نهایت به عنوان نماد ماترک پدرسالاری‌ حضوری سنگین و غیرقابل تحمل دارد.
واضح است که سیستم تولیدی‌ بسته تمایل دارد که جامعه را از نظر فکری و فرهنگی نیز تا حد ممکن بسته نگاه دارد. در این جامعه‌ی بسته (در مقابل «جامعه‌ی باز») افراد به عنوان یک شخص هیچ اختیار و فردیتی از خود ندارند و تنها ادامه یا «سنگی‌بر گور» پدر خویش هستند. آن‌ها در خانواده بزرگ می‌شوند، لوازم تولید و ثروت را از خانواده به ارث می‌برند، با اجازه و زیر سلطه‌ی همین خانواده ازدواج می‌کنند و پس از گذشت سال‌ها خود به ریاست همین خانواده می‌رسند. خانواده در اینجا هیچ ربطی‌به مفهوم خانواده‌ی هسته‌ای مدرن که از یک زوج و احیاناً چند فرزند تشکیل شده ندارد، بلکه بیشتر به یک قبیله که ساختار تولید را در دست دارد شبیه است. بر خلاف آن‌چه روانکاوان پنداشته‌اند شاید تملک انحصاری ساختار تولید و نه عشق جنسی‌ پسر به مادر باشد که از پدر یک پیرمرد خنزرپنزری‌ می‌سازد و در نهایت خود راوی‌ (پسر) را به یک رجاله، به یک نیمچه خدا و به یک پیرمرد خنزرپنزری تازه تبدیل می‌کند، همان دگردیسی که هدایت در تمام طول زندگی‌خود از آن هراس داشت و به آن تن در نداد. به سخن دیگر شاید زن اثیری-لکاته نمادی‌ از ثروت و قدرت و اقتداری‌ است که زیر سلطه‌ی نیروهای کهنه‌گرای اجتماع قرار دارد (به خاطر بیاورید که همواره مال و منال، زنان زیبا و شترهای بسیار در کنار یکدیگر از نعمت‌های الهی محسوب می‌شده‌اند! هم‌چنین در اساطیر ملل گوناگون «زمین» و «سرزمین» به مادر یا زن تشبیه شده است).
همه‌ی آنچه درباره‌ی «افراد» در جامعه‌ی بسته گفته شد تنها دایره‌ی مردان را در بر می‌گیرد. اساساً زنان در این جامعه در چنان حالیت محض حیوانی فرورفته‌اند (یا باید فروبروند) که آن‌ها را محکوم به یک دوپارگی‌ شخصیتی می‌کند: یا لکاته‌ی زبان بسته‌ای هستند که در بستر پیرمردهای خنزرپنزری می‌خزند و در نهایت در همین بستر تکه تکه می‌شوند، یا در مقابل، زن-مادر اثیری دست‌نیافتنی‌ هستند که باکره می‌مانند، ساکت و خاموش مسیح می‌زایند (!) و بالای‌صلیب می‌فرستند.
فضای بوف کوری که هدایت ترسیم کرده نه تنها ترجمان تاریخ که بیان‌گر وضع کنونی‌ اجتماعی ایران نیز می‌تواند باشد. هدایت هم‌چون کافکا پیامبرگونه آینده را در قالب روان-داستان‌های خود پیشگویی‌ کرده است. اگر آمار هراس‌آور میلیون‌ها دختر و پسر جوان ایرانی که به رغم برخورداری از تخصص و تحصیلات بالا توانایی مالی لازم برای‌ استقلال از خانواده را ندارند در کنار ارقام فزاینده‌ی ازدواج‌های ترتیب داده شده و زوج‌های جوانی که به هزینه‌ی والدین‌شان زندگی‌ می‌کنند قرار دهیم، می‌بینیم که کابوس بوف کور چندان هم دور از ذهن نیست. به این کابوس اجتماعی می‌توان یک فاجعه‌ی اقتصادی را هم افزود: این واقعیت که عمده‌ی ثروت طبقه‌ی متوسط ایران، به خصوص در شهرهای‌ بزرگ به صورت املاک (عموماً مسکونی) درآمده است. با نگاهی به این برآیند خطراتی که از همه سوی‌ ساختار «خانواده‌ی هسته‌ای» را تهدید می‌کند، نمایان می‌شود. ساختار جوانی که در کشور ما قدمتی بیش از هشتاد سال ندارد. فروپاشی این ساختار در نهایت منجر به نابودی‌ کامل طبقه‌ی متوسط مدرن و بورژوازی ملی نیمه جان خواهد شد و راه را برای تسلط کامل پیرمردهای‌ خنزرپنزری بر همه‌ی عرصه‌های اجتماع هموار خواهد کرد.
سکانس پرمهابت آغازین فیلم، وقتی حسین پس از ارتکاب یک سرقت نافرجام دست به خودکشی می‌زند، نوید فیلمی پرمغز را می‌دهد. امیدی که بلافاصله به یاس تبدیل می‌شود.
ورود به قلمرو سوژه‌های کلیشه‌ای و مستعملی مثل اختلافات طبقاتی و ناهنجاری‌های اجتماعی به صورت تبعات آن، جسارتی بی‌حد و مرز می‌طلبد. کارگردانی که موضوعاتی از این دست را حوزه‌ی کنکاش هنری یا اجتماعی خود قرار می‌دهد، می‌بایست «حداقل» قادر باشد نگرشی نو به موضوع ارایه کند یا که آن‌ را از بُعد یا زاویه‌ای نامکشوف ببیند، این همان حداقل چیزی است که پناهی از محقق کردن آن در «طلای سرخ» درمی‌ماند.
روند استدلال او برای تحلیل انگیزه‌های پس پرده‌ی حسین، که همگی قرار است عارضی باشند و معلول جامعه‌ی فاسد و بخت بد، سست و متزلزل است طوری‌ که بیننده به جای همراهی با کارگردان در مقصر دانستن روندهای نابرابر اجتماعی و اقتصادی، به آسانی همه‌ی تقصیرها را گردن شخصیت ضعیف حسین به عنوان یک عضو جامعه می‌اندازد.
به بیان دیگر پناهی خواسته‌ جامعه را برای بی‌رحمی منزجر کننده‌اش سرزنش کند، در صورتی که به جای جامعه، شخصیت حسین را ساخته و پرداخته که به خاطر ضعف شخصیتی خودش گمراه و ناکام می‌شود و اینجاست که من بیننده، هرگونه حس هم‌دردی با حسین «طلای سرخ» را از دست می‌دهم.
حسین کارش پخش پیتزا در مناطق مرفه تهران است و در همین قالب است که پناهی حسین را در مواجهه با مردم در لایه‌های گوناگون اجتماع قرار می‌دهد. دقت کنید که همین رویارویی قرار است حسین فقیر را منقلب کند و از او آدمی ره‌ گم کرده و جانی بسازد. این برخوردها با افراد سفارش‌دهنده‌ی پیتزا هرکدام داستان‌های مجزا و بی‌ربطی هستند که همگی پس زمینه‌ی مشترک مواجهه‌ی حسین فقیر-آدم‌های غنی یا حسین بی‌کلاس-آدم‌های باکلاس را دنبال می‌کنند. بعضی از این داستان‌های مجزا مثل برخورد با پسر تازه از آمریکا برگشته‌ی ولنگار (به کلیشه‌ها توجه بفرمایید لطفا!) واقعا غیر‌قابل باورند.
جوانی ژیگول که از خارج برگشته و در خانه‌ی مجللی در شمال تهران زندگی می‌کند، به کسی که نمی‌شناسد (که همان حسین باشد، که برای رساندن پیتزا آنجاست) اجازه‌ی ورود و گشت‌زنی آزادانه در فضای خانه را می‌دهد!!! جالب اینجاست پناهی سعی کرده تقریبا همه‌ی حرف‌های خود راجع به اختلاف طبقاتی و دگرگونی شخصیت حسین را در قالب همین سکانس سخت قابل باور بزند.
با وجود تقلای پناهی، فیلم به دام گرته‌برداری از کلیشه‌های رایج می‌افتد. صحنه‌ی تصادف یکی از پیتزاپخش‌کن‌ها و واردشدن یک فقیر بی‌خانمان به صحنه‌ی تصادف برای دزدیدن باقیمانده‌ی پیتزاها، یا که مکالمه‌ی کوتاه حسین از جنگ برگشته با یک هم‌رزم سابق در شلمچه که حالا در خانه‌اش یک پارتی آن‌چنانی برپاست، همه و همه مستعمل شده‌اند و تنها قادرند احساسات بیننده را در سطح متاثر کنند. همه‌ی مضامین بالا ممکن است واقعی باشند و مرتبط با زندگی در تهران ولی همان‌طور که تکرار گذشتگان در شعر پسندیده نیست، بازیافت بریده‌ی فیلم‌های مستعمل، بیننده‌ی زیرک سینمای پناهی را قانع نمی‌کند.
بد نیست بگویم که تنها بازیِ بازیگرِ نقش حسین، که نابازیگر است، فیلم را نجات می‌دهد. بازیگری که به قول، فیلم پناهی را بازی نمی‌کند بلکه «زندگی واقعی خودش» را «مرور می‌کند».
سکانس دوست داشتنی‌ فیلم، سکانسی است که حسین به دلیل خرابی آسانسور مجبور است ۴ طبقه از پله‌ها صعود کند. صعود ملایم دوربین روی کِرین () و صدای نفس‌های حسین در پس‌زمینه اصیل و به‌ یاد ماندنی است.
نخستین جشنواره وبلاگ‌ها و نشریات الکترونیکی که در تهران برگزار شد، فرصتی بود که پس از انتشار هشت شماره، این بار نه از راه دور، که رو در رو با خوانندگانمان ارتباط برقرار کنیم. این کار میسر نشد جز با یاری دوستانمان در ایران، آقایان بهنام اسفهبد، امید میلانی و سام اسماعیلیان که صمیمانه از آنان سپاسگزاریم.
و اما این هم از قاصدک نهم. اولین تغییری که مشاهده می‌کنید، اضافه‌ شدن یک بخش جدید است با عنوان دانستنی‌ها. گمان کردیم آنچه در دانشگاه می‌آموزیم، می‌تواند برای بسیاری دیگر نیز جالب باشد. قصد داریم این بخش گام کوچکی باشد در افزایش دانایی ایرانیان در هر کجای جهان.
از اتفاقات دور و برمان هم بی‌خبر نمانده‌ایم. چندی پیش خبری مبنی بر امکان تشکیل دادگاه‌های اسلامی در ایالت انتاریو منتشر شد. این خبر واکنش برخی مسلمانان و در این میان ایرانیان -که پس از انقلاب، دادگاه‌های اسلامی را از نزدیک در ایران تجربه کرده بودند- را برانگیخت. گزارشمان با عنوان «جمهوری اسلامی کانادا» جمع‌بندی‌ای است از دلایل موافقان و مخالفان ایجاد این دادگاه‌ها.
سفر کوتاه دکتر یارشاطر به تورنتو هم انگیزه‌ای شد برای معرفی دایره‌المعارف ایرانیکا. سرگذشت و دل‌نگرانی‌ها از آینده‌ی این پروژه را در گزارشمان از زبان خود دکتر آورده‌ایم.
انتخابات مجلس فدرال کانادا در ۲۸ ژوئن را هم بهانه کردیم تا به پای صحبت سه تن از ایرانیان فعال در احزاب اصلی کانادا بنشینیم. گفت‌ و گوی‌مان با عنوان «به کدام حزب رای می‌دهید؟» تلاشی است در به تصویر کشیدن فضای سیاسی کانادا.
در این ماه هم‌چنین نمایش یک فیلم ایرانی در تورنتو ما را بار دیگر به سینما کشاند. معرفی و نقد کوتاهی از «طلای سرخ» را در بخش ارزیابی شتابزده بخوانید. از توجه به فیلم پر سر و صدای «فارنهایت ۹/۱۱»، اثر مایکل موور هم غافل نبوده‌ایم و نقدی از آن به زبان انگلیسی داریم.
در مقاله‌ی «حیرت عرفانی» در حوالی عرفان و شعر کهن با دیدی فلسفی و روان‌شناختی قدمی زده‌ایم و سر‌انجام مقاله‌مان با عنوان «کتاب فارسی اول دبستان»، نگاهی است به رسم‌الخط فارسی و یادآور تجربه‌ی مشترک همه‌ی کسانی که این خطوط را می‌خوانند: روزهای آموختن خواندن و نوشتن.
بخوانید تا رستگار شوید.
من با نگاه روشن خویش
راهی خواهم گشود برای فرداهای تو-
از میان تاریکی هایی که تو را احاطه کرده اند
وچنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد
که مطمئن باشی خون زندگی
همواره در رگ هایت جریان خواهد یافت-
اما من که
زمانی طولانی عاشقت بوده ام،
چنان درسپیدی گذر زمان گم خواهم شد
که تو حتی در میان دفتر خاطرات کهنه ات هم-
نشانی از من نیابی!
من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود
و همچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزید
و فراموشت خواهد شد-
که چه معصومانه دوستت داشتم!
بعد در میان آن همه ازدحام و هیاهو،
گردش دوار چرخ فلک تو را به اوج آسمان خواهد برد
و تو از آن بالا-
مردی را نظاره خواهی کرد
که به دنبال رویاهای گم شده خود می گردد!
من خواهم پذیرفت،
من خاموشی سرد کوچه ها را باور خواهم کرد
و با آیینه ای که دم به دم
سپیدی موهایم را به من یادآور می شود-
دوست خواهم شد
و عصای پیری ام را که در پای پله ها انتظار مرا می کشند،
مهربانانه به مشت خواهم فشرد
و با چنان هراسی از پله ها بالا خواهم رفت
که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!
اما می دانم-
سقوطی در کار نیست!
هیچ کس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است
و هیچ نکیر و منکری در آن صندوقخانه سرد و تاریک و تنگ،
آدمی را به خاطر نا به هنگام مردنش مواخذه نخواهد کرد!
اما من دلم نمی خواهد دو تا مزار داشته باشم،
یکی در گورستان شهر
و یکی در دل زنگار گرفته تو!
پیش از آنکه بمیرم،
چیزی به من بگو!
گره از زبانت بگشای
و فریادی در کش- شرابی سرکش،
زلف پریشان کن و- آنگاه: گریبان چاک!
و به گذرگاه گزمه ها و شحنه ها- فرود آی!
اگر در مسلخ عشق سنگبارانت کنند- حتی به رسوایی،
به از آنکه بغض در گلو مانی و سخن گفتن نتوانی!
اشک هاتو پاک کن دختر / این جاده های غریب / هیچ مسافری را به سوی تو نخواهد آورد! /
اشک هاتو پاک کن دختر / آدم که با چشم های گریان / راه نمی افته به سوی افق های دور- /
بند ساک دستی ات رو بنداز روی شانه راستت / و راه بیفت /
اگه همه سفر می کنند که چیزی به دست بیارند / تو سفر می کنی که چیزی رو از دست بدی! /
- غم هاتو بذار و راه بیفت!
باران همهء شب یک ریز می بارید / و من هرچه پلک زدم / نتوانستم ریزش اشکم را بند بیاوریم /
و آن وقت / بغض که شکست / سیلاب مرا به رودخانه ای برد / که تو قلاب به دست / در کنار
آن / به انتظار نشسته بودی!
مادرم رفته است / نمی دانم / توی حیاط است شاید /
شاید هم / در رویای کودکی هایم / تند تند بافتنی می بافد هنوز /
شاید هم امشب / با دست های گرم جوانی اش / برایم بادبادک هوا کرده /
هم پای پنجره نشسته / زلف های پریشانم را شانه کرده / هم بوسه بر لپ هایم نشانده /
چه می دانم / شاید وقتی قطره های باران را / توی دلش انبار می کرده /
به فکر تشنگی هامان بوده / که خستگی ها را بر خود آوار می کرده /
من نبودم آن شب / با عروس خود / شاید قصه می گفت /
یا مثل اون وقت ها / نگران حال ما بود و / غصه می خورد /
نمی دانم / اما گیسوی آرزو / خیس شبنم بود آن شب /
وقتی فهمیدم / دلم سوخت / خواهرم گریه کرد /
آفتاب که در آمد / صدای شیون پدر برید / حوض خانه خشکید /
مادر رفت پشت سایه ها / و من از پشت پنجره که نگاه کردم / توی حیاط بود هنوز /
شاعری که نتوان عاشقش شد
برای چه می خواهد شعرهایش را
و آهنگ و سرود آوازهایش را؟
شعری که نتواند حتی لای پنجره ای را به سر انگشتان سحر تو بگشاید
و آوازی که نتواند حتی تو را به دزدانه نگریستن زلف های پریشان فرا بخواند-
باد را برای چه می خواهد؟ باران را برای چه؟ بگذار آسمان همچنان تیره و تار باشد!
دختران جوان / مردان پیر/
دره های عظیمی که فاصله انداخته اند / بین آن باغ های بلورین
و من /
که چشم در چشم میوه هایی دوخته ام /
که از شبنم های صبحگاهی / تر شده اند بر سرشاخه هایی که /
دستان من کوتاه تر از آنند / که حتی آنها را در خیال به چنگ آرند!
- آه ای چشم های حسرت بار / تا کی خیره خواهید ماند / به آن کرانه های بیکران؟
که شما را می برند به خواب هایی که / همواره از رویاها دور ماندند و /
جز بالشی خیس /
هیچ نشانه ای بر بالین تان به جای نگذاشتند!
صندلی ها را کنار پیاده روها بچینیم
و سایبانی از رنگ های شاد زندگی را بر بالای سر برافرازیم
تا روشنفکران خسته کافه های تاریک و دودآلود
دمی کنار حوض خاطره ها بنشینند
و به روی رهگذران لبخند بزنند!
دلشوره های باد
آوار سکوت
در گلوی فریاد بغض کرده است.
هیاهوی دیروز
در پچپچهء امروز
سنگینی حادثه را نجوا می کند.
دستی از پشت خاطره بیرون می آید
بر وهم خالی خاک می روید
و آنگاه
از سرانگشت خیال دشت
خون سبز جاری می شود.
پچپچه گل می کند
زمزمهء آواز در نجوای شوق به رقص در می آید
و آنگاه
آن سرود پیر
از پشت شعله سر بر می کشد.
کسی از میان خاکستر می خواند
و کسی در پهنه دشت
به خاک می نشیند
و تهیدست آفتاب شب
در هیاهوی فردا طلوع می کند.
پلک ها را بر هم فشار می دهم
و قطرات آب / در لرزش اندوه بار خویش / امواج دریا را به خاطر می آورند /
چه می خواهید ازجان من؟
طناب انداخته اید که با من چه کنید،
که مرا از درون سیاهی ها بیرون بکشید؟
در جهانی که سراسر سیاهی است
از سیاهی دستان من به وحشت افتاده اید؟
مگراین سیاهی را من با خود به جهان آورده ام
که برعلیه ام چنین ظالمانه می شورید؟
نگاهی به سرتا پای تان بیاندازید،
این سیاهی سر و روی شماست
که بر دست و بازوی من مالیده است!
کاغذی مچاله در گوشه ای
برگی افتاده از شاخه ای،
باد مرا به کجا می برد؟
در آنجا / در پشت چپر های اندوه بار عشق / روستایی است / که مردمانش را من خوب می شناسم. /
در آنجا / شعر من خوشبخت است / و انسان در آیینه عشق / سیمای ساده ای دارد. /
در آنجا / وقتی باران می بارد، /
خاک می خندد / پنجره شکوفه می کند / و نسیم در ارتعاش شوق به رقص در می آید. /
کسی از سرما / به خود نمی لرزد / وکسی از تنهایی خویش / به تنگ نمی آید. /
آنجا اندوه آویزه چشم هاست / و هیچ کس بیهوده نمی خندد. /
آنجا روستای من است / و شعر من آنجا احساس آزادی می کند. /
در آنجا دستان تاول زده دهقان / آیینه عشق است /
و زمین در رنج مادران / به سجده می نشیند. /
در آنجا / دروغ سکه قلبی است / که خریدار ندارد /
و مردم باور خود را تنفس می کنند / و به یقین خویش نماز می برند. /
در آنجا گل کوکب رنگ زیبایی دارد /
گندم بر سفره ها می روید / و دانه در تنهایی خویش سبز می شود. /
اگر رهگذری راه گم کند / هزار فانوس / بر درگاه هزار خانه آویخته می شود /
و هزار دختر کوزه به دوش / از هزار چشمه نور / برای او آب حیات می آورند. /
سحر / چاک می کرد پیراهن. /
بر می آمد با آفتاب / از گریز گاه تاریکی / آن بلند وار کوه ها. /
و شوق پرواز / دست ها را / چونان بال سپید پرنده ها / به رقص در می آورد / در آن مه لطیف ابر. /
گوش هایم خسته اند
از صبح تا شب- از شب تا صبح
هزاران دهان ملتمس قصه خود را بر من می خوانند
وهزاران جان خسته بار خود را بر دوش من می گذارند
من قصه هایم را به که بگویم
من سنگینی روی شانه هایم را به کجا برم
من ناغیل لارین هانسی قاری ننه سی نین ائوینه پناه آپاریم
سویوق ال لریمی کیمین گوزونون ایشیقیندا قیزیشدیریم
می گویند از عشق سخن مگوی
راز دل با لب ها در میان مگذار،
آخر عاشق لال مگر کسی دیده است؟
چه فایده من اگر زیباترین شعرهای عالم را بسرایم
و تو با حجب و حیایی دخترانه فقط بگویی: خیلی قشنگند! -
وقتی که چشم های تو قشنگ تر از شعرهای من است و
من هیچ وقت نتوانسته ام چشم در چشم تو بدوزم و بگویم: خیلی قشنگند!
پاییزان
یک جفت چشم درشت
توی باغ انگار خیس اشک بود.
گفتم، خدایا!
و رفتم توی اتاق.
می خواستم شرم را قطره قطره آب کنم،
بروم پشت شیشه های فراموشی
و غصه ها را خواب کنم.
کسی گفت، هی!
و شدم یک جفت چشم درشت
و توی باغ انگار دنبال جای پایی گشتم.
برگی از شاخه کنده شد،
افتاد روی شانه ام.
دست که بردم
انگشتانم سرخ بود.
گفتم، خدایا!
و رفتم توی ایوان.
می خواستم ترس را
قطره قطره
آب کنم.
واژه های شعرم را چیده بودم توی آفتاب / گاهی که باد می آمد / زلف شعرم می آشفت /
می خندیدم / گوله های اشک را / توی تاقچه می چیدم /
حتی می رفتم تا لب باغچه / شعرامو تو کرت می کاشتم /
وقتی بهار می شد / شعرم گل می کرد / غنچه می داد /
مادرم با عطر بهار نارنج / چای دم می کرد /
حتی گاهی می رفت پشت بام / آشیانه می ساخت /
زمستان که می آمد / هزار پرنده را رازیانه می داد /
بای ذنب قتلت
این بانگ ان الحق از کدامین حنجره بر می خیزد؟
ققنوس کدامین خلواره آتش و دود
مرگ را به سخره گرفته است
که سردار من چهره و گیسوی
چنین به خون خویش می آراید؟
گلگونه مردن رسم سرخ جامگان است،
سپید جامه من چقدر خون از جگر باید بر آرد
که غسل شهادتش بر آید؟!
پرنده عاشق
کوچه
در خلاء گریز از درد
می سوخت
که پرنده نشست،
بر خیسی برفاب نیمروز.
و تو از جا جستی،
-یا که پریدی؟ -
به خیال آنکه
زخمی است
بال و پرش.
و آغوش که باز کردی
با گرمای دستت
هنوز می لرزید او.
-از سرما؟ -
و تو چه شادمانه به خانه رفتی
و چه شادمانه بوسه زدی
بر گونه های خیس مادر!
-از شوق پرنده؟ -
آقای دکتر، ما خوب می شیم؟
چرا ماتت برده؟
خیابان ها پر از آدم هایی است که به دید و بازدید می روند
رخت های عیدمان کجاست؟
ما هم می توانیم نونوار کنیم و راه بیفتیم
مثل همه!
تو لب هایت را رژ می مالی
و من گره کراواتم را سفت می کنم
آن وقت تو بازویت را خم می کنی
تا من دست در بازویت کنم و به روی رهگذران لبخند بزنم!
این مهم نیست که آدم واقعا خوشبخت باشد
خوشبخت آنهایی هستند که
ادای آدم های خوشبخت را در می آورند
ومن و تو
می توانیم در این روزهای پرازدحام نوروزی
ادای آدم های خوشبخت را درآوریم
و به ریش بدبخت هایی که خندیدن یادشان رفته- بخندیم!
گردباد
فقط آنهایی که باد کاشتند-
طوفان درو کردند!
من که برایت هزار سینه آواز خوانده بودم
از پرواز پرستوهای عاشق،
برای چه گرفتار گردبادی ام که-
مرا در خود می پیچاند و می غلتاند و می گریاند؟
عاشق ترین مغروق جهان
من با تو ازانگشت هایی سخن گفتم
که قطره قطره اشک از گونه های خیس پاک می کنند،
اما تو که عاشق غواصی بودی
مرا جا گذاشتی تا سیلاب اشکم دریایی شود توفنده و طوفانی-
و آن وقت تو چنان قهرمانانه شیرجه بزنی در اعماق
که روزنامه ها از انتظار به خود بلرزند و با هیجان تیتر بزنند:
جنازه عاشق ترین مغروق جهان را از آب گرفتند!
بیهوده پرسه می زنی
جست و جوهایت تو را به جایی نخواهد رساند
هیچ فلشی راهت را به تو نشان نخواهد داد
و تو همه کوچه ها و خیابان ها زیر پا خواهی گذاشت
بی آنکه نشانی از خنیاگری بیابی
که سال ها پیش برای تو آواز عشق خوانده بود!
ویرانی همین نزدیکی هاست
هزارآیینه در برابرت قد کشیده اند
تا کابوس هایت را تکثیر کنند
خیابان ها تهی است
اما هزار شبح از برابر چشمانت رژه می روند
طبال بر طبل می کوبد
و صدای دمادم کوبش ضربه ها تو را از خود تهی می کند
ویرانی همین نزدیکی هاست،
پاهایی که به سختی تو را پیش می برند
یادگارهای مهیب یک زلزله اند
لباس هایت را بیهوده می تکانی
غباری که بر چشم و ابرویت نشسته است
از درون تو بر می خیزد
وقتی باید مرد تا زیست
همان بهتر که نمیری تا نزیی!
نمی خواهم برایم اشک بریزی
اشک هایت را برای صبحانه مان نگهدار
نیمرو با قطره های اشک تو عجیب می چسبد!
امشب بیا بزنیم زیر خنده و به مضحکه ای بخندیم
که روزهای مان تاریک تر از شب های مان رقم زده است!
ما با خود رفتگانیم
وآنچه از ما بر جای مانده است
پیکری است تهی،
با حفره هایی در صورت
که می گویند روزگاری درآنها درخشش عجیبی بود
ازچشم هایی که از حادثه عشق تر بودند
و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!
آه!
چیزی است که در من می خواند
چیزی است که در من غوغا می کند
و شط آرام غم
چهره بهت را شست و شو می دهد.
بگذار این پچپچه تا سر انگشت صبح تداوم یابد
و نخ آواز چلچله
برگ ها را با بهار پیوند زند.
تو سوی چشمانت را از کدامین ستاره به وام می گیری
که این چنین بر پیشانی ماه می درخشی؟
پنجره ها را باز می کنی
و از رهگذرانی که باد کلاه های شان را برده
با اضطراب می پرسی:
شما که تو راه می آمدید
ندیدید که باد دختری را با خودش ببرد؟
وقتی هزار بار این پرسش را
از هزار رهگذر آشفتهء باد پرسیدی
آن وقت نوبت من خواهد رسید
که پنجره ها را باز کنم
و از رهگذرانی که هیچ وقت باران چترهای شان را خیس نکرده
با نگرانی بپرسم:
شما که تو راه می آمدید
ندیدید که باران مردی را با خودش ببرد؟
بادها دختران خدا را با خود می برند
و باران های بهاری مردان خدا را از روی زمین می شویند
بارانی که مرا از روی خاک شست و برد
اشک هایی بود که از چشمان تو می بارید
پس از آنکه من تنها و غریب مردم
بر روی خاکی که هنوز گرمای نگاه تو را داشت!
گوش کن، صدای گریستن باد است که تو را به سوی خود فرا می خواند
بی گاهان
آنجا که مانده ای که- بی رنگی آسمان
از غروبی پیش رس حکایت دارد
یا طلوعی به تاخیر افتاده،
در آنسوی کوه ها
چگونه آواز خواهی خواند
وقتی همهء شعرهایی راکه برایت خوانده ام
فراموش کرده ای؟
و نمی دانی سیاهی یی که در چشم انداز مضطرب نگاهت گم می شود
جنازه ای است که تابوتش را با دست های خودت ساخته ای!
به همهمه های باد دقت کن
که در مسیر عبوراز شهری گم شده
هزار پچپچه و نجوای پنهان را با خود آورده
که خبر از گریه تلخ مردی درخلوت شب می دهد!
وقتی من شعر گفتن بلد نیستم
زمانی که تو شعر خواندن نمی توانی
شاعر جنازه ای بیش نیست
یانمیشدیر
بیر آزجادا دایانسئیدین
قیزیشابیلردین اونون پورتموش صوراتلاری نین ایستیسینده
آددیملاریوی سایمیردیم
گل گئت یوللاریوا گودوکچو ده ییردیم
آمما حیران قالمیشدیر گوزلریم
دئه، قوی بیلیم
ندن قاچیردین؟ اوشوموشدون؟
الوو چکیردی اوره گیم، اونداکی سن آه چکیردین
از خندیدن می ترسم!
از گریستن می ترسم!
چشمی خندان و چشمی گریان،
لرزش لب هایم چه می خواهند از من؟
دست هایم را کجا پنهان کنم،
پاهای سراسیمه ام را به کجا برم؟
دلواپس مباش
حرف به حرف آوازت را از لرزش لب هایت می خوانم،
نمی خواهد که صدایت را بلند کنی
که فریاد عشق ات را بشنوند:
صدای ازدحام خیابان ها اجازه نخواهند داد
تو سرود مهربانی ات را به گوش دیگران برسانی!
همین که من بفهمم کافی است،
شعر من همواره از زبان تو سخن خواهد گفت!
تلنگری بر پوسته وهم آلود شب / و ضربه ای نا به هنگام برپوست کشیده دف / آنگاه - مضرابی سنگین بر سیم برافروخته تار / تا آشوبی به پا شود / در گلوی بغض کرده ای که / به قدر هزار آسمان بهاری / فریاد در سینه انباشته است!
آوازی برای آیینه ها
لال چرا نشسته ای؟
دهان باز کن
بگذارآواز خوان عاشقی که
درون سینه ات بال بال می زند
صدایش را رها کند!
در این بهت خاموش
تو از چه می ترسی طفلکم؟
از خشکی و برهنگی پوسته ای که
جان شوریده مرا به بند کشیده!
من که آن نیستم
تو هم که این نیستی،
تو پر هیاهوترین گنجشک باغ ها-
و من نهال ترسیده ای
که وحشت زمستان به یکباره پیرش کرده است!
پرنده زیبایم
خاموش چرا مانده ای؟
دهان باز کن وعاشقانه بخوان!
گئجه ایدی
اولدوزلار آسیلمیشدیلار گویون قاناتیندان
اوچوردوم، قانات قاناتا چالیب، اوزومدن چیخیردیم
گوروردوم، کیرپیک چالیب، قورخوردوم
آخی گوردوقومو نئجه اینانئیدیم؟
آنام آچمیشدی سفره سینی، باشلامیشدی دوواسینی
گوردوم سفره ده بوغدا بیتیب دی
آنام چشمه ده ایتیب دی!
باخدیم، گوزوم قاماشدی
باشیم اوسته گوردوم گونشدی
آلیشدیم، الیم اوزوم گونه بلشدی.
آنامین الی بوغدانی بیچدی
سفره نین یانین نان کوزه نی گوتوروب
بولاقدان دولدوردی
کوزه داشدی سفره نی ایسلاتدی
آتامین گوز یاشی آخیب
اتگین دولدوردی
همهمه باد دور شده است / و گوش ماهی هایم / بی هیچ دلهره ای /
نام تو را آواز می دهند! /
آیا شاه ماهی ها / اجازه خواهند داد /
تو یک بار دیگر / سر از آب در آوری و / با افسون نگاهت
در اعماق آب ها / غرقم کنی؟
سایه ها را از من نگیر
چشمانت را که باز می کنی
در دهلیزهای خنک خواب می لغزم و پیش می روم،
اما پلک که بر هم می گذاری
سرمای کریه زمستانی از خواب می پراندم!
هیچ وقت نگاه از من مگیر
که از تاریکی سایه ها عجیب بیزارم!
نمی دانم چرا همه رودهای جهان به قلب من می ریزند
و همه پرنده های عالم در قفسه سینه من به پرواز در می آیند!
چشمان من آیا قدرت باریدن این همه آب را خواهند داست؟
آرواره های خسته من خواهند توانست آواز این همه پرنده را از میان لب ها فریاد کنند؟
خدایا اینجا چه خبر است،
هزاران کودک ترسیده در کنج دلم کز کرده اند!
آخر مردمکان خون گرفته دیده گانم را چقدر به چرخش درآورم
تا نگرانی آنها را باز تابم؟
اینجا زیارتگاه کدام امامزاده است
که این همه آشفته دل بر آن دخیل بسته اند؟
این پارچه های سبز، آبی، زرد، قرمز،
این دردهای رنگارنگ!
آن دست های مهربانی که
این همه زخم را مرهم خواهد نهاد،
کجاست؟
دستان من که حتی نتوانستند لرزش لب هایم را بگیرند!
من به کجا پناه برم؟
چرا هر رهگذری که از کوچه ما می گذرد
در خانه مرا به صدا در می آورد؟
کسی به من بگوید:
من کیمین قاپی سین دویوم؟
نطع خونین
دست چپ ات را بیهوده بر آن نطع خونین نهاده ای
تقدیر تو را نه دست چپ - و نه دست راست،
تقدیر تو را دلت رقم زده است.
ساطورت را بر سینه ات فرود آور!
کتاب ها دروغ نوشته اند
وقتی لب هایت برای یک چکه عشق چاک خورده اند
مسیح هم اگر باشی
وسوسه عاشق شدن رهایت نخواهد کرد!
آلزایمر
بلندگوها بیهوده نام مرا تکرار می کنند،
در این ازدحام شب عید
چه کسی به یاد من خواهد بود؟
چه فرقی می کند من پیراهن آبی پوشیده باشم
یا شلواری به رنگ قلوه سنگ های این پارک گیج و خسته؟
وقتی عشق آلزایمر گرفته است
چه فایده که از بلندگوها جار بزنند
مردی که گم شده
مثل بچه ها رفتار می کند و
نام دختری را به زبان می آورد که سال ها پیش
در همین پارک گم شده است؟!
به خدا آب می شود / همه شفافیت سیمای غرور / وقتی تو خاک می شوی بر آستان عشق /
و پرواز می دهی / بال بال عاطفه ها را / در قطره قطره اشک هایت. /
پرتاب یک گلوله / شاید پرواز دهد حتی / عقاب آسمان ها را /
اما تو / همچون کبوتری ترسیده / می مانی و / بر سینه دیوار به تپش در می آیی /
اگه نمی خواستی عاشق شی
موهاتو چرا پریشون کردی؟
گوش هایت را چرا می گیری؟
دهانت راباز کن!
همهمه ای که کلافه ات کرده است
صدای آشوبی نیست که در دوردست ها برخاسته٬
مویهء بغض فروخورده ای است
که در گلو خفه کرده ای!
پنجره هایی را که بیهوده بسته ای٬ باز کن
بگذار فریادت گوش شب را کر کند!
به پسرم سپرده ام / وقتی گلی می خندد / ساکت شود /
پنجره ها را باز کند / و اجازه دهد / رویای باغ / همه اتاق را پر کند /
مگر کمر به قتل خورشید بسته ای
که چنین تابنده وتابان به درخشش درآمده ای
از پس آن مردمک های سیاه همچون شب پر ستاره!
هرم آتش کدام قبیله از درونت سر برمی کشد
که دیدگانت را چنین شعله ور کرده ای
وقتی که ازعشق سخن می گویی!
آیینه کدام جادوگر رازها و رمزها بر چشمانت پرتومی افکند
آنگاه که آوازخوانان گرد سرمن به رقص درمی آیی
تا تیغ جلادت عاشقانه فرود آید بر گردنم!
بال های تو سوخت
ساق های من واریس گرفت،
رویاهای بهاری مان کابوسی بیش نبود!
یک شب / که خوابم می آمد / پشت حوصله نور خوابیدم /
کسی آمد / در خواب بیدارم کرد /
خسته بودم / آرامم کرد /
گفتم قصه بگویم / آواز شد / گفتم غصه بگویم / بیمار شد /
وقتی بر گشتم / مادرم رفته بود / خواهرم بیدار بود /
آگهی
ترجمه: حامد حاتمی، احسان فروغی
من دوست دارم تو سینما‌های ارزان آمریکا بنشینم. این‌جا مردم در‌حالی‌که فیلم نگاه می‌کنند، خیلی ابتدایی زندگی می‌کنند و می‌میرند. سینمایی آن پایین در خیابان مارکت هست که می‌توانم با یک دلار چهار تا فیلم ببینم. واقعا اهمیتی نمی‌دهم که فیلم‌ها چه‌قدر خوب باشند. منتقد سینما نیستم. فقط دوست دارم فیلم نگاه کنم. بودن‌شان روی پرده‌ی سینما برایم کافی است.
سینما پر است از آدم‌های سیاه، هیپی، پیر، سرباز، ملوان، و مردم ساده‌ای که با فیلم‌ها حرف می‌زنند چون فیلم همان‌قدر واقعی هست که همه‌ی اتفاق‌های دیگر زندگی‌شان.
«نه! نه! برگرد تو ماشین کلاید. آه، خدایا، اون‌ها دارن بونی را می‌کشن!»
من شاعر کشیک این‌ سینماها هستم، اما خیال ندارم که به خاطرش جایزه بگیرم. یک‌بار ساعت شش عصر رفتم تو سینما و ساعت یک صبح بیرون آمدم. ساعت هفت پاهایم را روی هم انداختم و تا ساعت ده همان‌جوری ماندم بدون این‌ که از جایم بلند بشوم.
به بیان دیگر طرف‌دار فیلم‌های هنری نیستم. برایم مهم نیست که وارد یک سینمای فانتزی بشوم و دور و برم را تماشاچی‌هایی فرا گرفته باشند که در عطر دلگرم‌کننده‌ی فرهنگ خیس خورده‌اند. جای من نیست.
ماه پیش تو یک سینمای دو-فیلم-با-هفتاد-و-پنج-سنت به نام نورت بیچ نشسته بودم و کارتونی درباره‌ی یک جوجه و یک سگ پخش می‌کرد. سگ تلاش می‌کرد کمی بخوابد، و جوجه بیدار نگاهش می‌داشت، و در ادامه ماجراهایی اتفاق افتاد که همه با کتک‌کاریِ کارتونی پایان می‌یافت.
مردی کنارم نشسته بود. سفیدِسفیدِسفید بود: چاق، حدوداً پنجاه ساله، تقریباً کچل، و صورتش کاملا عاری از احساسات بشری. لباس‌های گشادِ از مد افتاده‌اش او را شبیه پرچم کشوری شکست‌خورده پوشانده بود و به نظر می‌رسید تنها نامه‌ای که در زندگی‌اش دریافت کرده صورت‌حساب‌هایش بوده است.
درست در همان لحظه سگِ توی کارتون خمیازه‌ی گنده‌ای کشید چون جوجه هم‌چنان بیدار نگاهش داشته بود، و قبل از این‌که سگ خمیازه‌اش را تمام کند مردی که کنار من نشسته بود شروع کرد به خمیازه کشیدن، چنان‌که سگ توی کارتون و مرد، این آدم زنده، با هم خمیازه می‌کشیدند، زوجی در آمریکا.
امروز روز اول ژوئیه است و شما از امروز این فرصت تاریخی را دارید که این یادداشت مهم را بخوانید. اول ژوئیه روز مهمی در تاریخ کاناداست: روز کانادا. این را روز اول که به اینجا آمدم، دایی‌ام گفت. با خودم گفتم این روز حتما از روزهایی مثل روز دفاع از مورچه‌های گرسنه، روز پاسداشت مقام رانندگان، و روز مردهایی که رنگ چشم‌هایشان آبی است، مهم‌تر است، اما نباید به مهمی روز کهکشان راه‌شیری باشد.
پارسال اولین باری بود که اول ژوئیه اینجا بودم. به پارک اصلی شهر رفتم و دیدم که توپ و تانکی برای مراسم آماده‌ است. خوشم آمد. کانادا به عنوان یک کشور نظامی باید روزش را با توپ جشن بگیرد. امروز داشتم خاطره‌ی اول ژوئیه‌ی پارسال را برای یک تازه‌وارد تعریف می‌کردم، تا نشان بدهم که بیش از یک سال است که اینجا هستم. پرسید: اول ژوئیه چه روزی است؟
اول فکر کردم که مسخره می‌کند. از این که یک آدم تازه‌وارد بخواهد دستم بیندازد اصلا خوشم نمی‌آید. خوب معلوم است که اول ژوئیه همان اول ژوئیه است، نه دوم ژوئیه، نه ۳۰ ژوئن. البته می‌توانست ۳۱ ژوئن باشد، ولی آن وقت ژوئیه روز اول نداشت که چندان جالب نبود، انگار ماه از وسط شروع شده باشد. بعد ناگهان منظورش را فهمیدم. همیشه همین‌جور است، منظور را کمی دیر اما عمیق می‌فهمم. می‌خواست بداند که اول ژوئیه، چهارشنبه است یا پنج‌شنبه، که یک نگاه سرانگشتی به تقویمم نشان داد که چهارشنبه است و این حقیقت تمام و کمال در اختیار پرسشگر کنجکاو قرار گرفت.
نگاه عاقل اندر سفیه را اصلا دوست ندارم. انگار خنگم که مرا این طوری نگاه می‌کنند، خوب گیرم که منظورش این بوده که اول ژوئیه چه مناسبت تاریخی‌ای دارد. اولا می‌توانست صریحا بپرسد. این در لفافه حرف زدن‌ها خصوصیت تازه‌واردها است. ثانیا خوب کافی است ساعت ۶ صبح برنامه‌ی تقویم تاریخ را از رادیوی ایران گوش کند، احتمالا اول ژوئیه درست ۴۳۵ سال از وفات دومین دانشمند در زمینه هندسه‌ی نادرشاهی گذشته است یا درست ۲۵۶۳ سال قبل از جنگ جهانی سوم است.
آهان، در کانادا هستیم و باید بومی حرف بزنیم. همیشه کمی طول می‌کشد که یادم بیفتد دقیقا کجا هستم و ساعت چند است. خوب پرسیده بود اول ژوئیه چه خبر است؟ ‌ آن را که همان اول گفتم، روز کانادا است دیگر!
با عصای مخصوص و قرمز و نقره‌ای رنگ خودش آهسته از پله‌های آمفی‌تئاتر پایین آمد و بدون این که تحت تاثیر حاضرین که با کنجکاوی به او نگاه می‌کردند قرار گیرد، به روی صندلی خودش در مقابل همه قرار گرفت و با آرامش گفت: «سلام». نیم ساعتی تاخیر داشت ولی این موجب نگرانی او نشده بود. لحظه‌ای چشم‌هایش را که من هنوز نتوانسته‌ام خوب تجسم کنم، از پشت عینک گرد و بزرگش که نیمی از صورتش را در برگرفته بود بر ما بلند کرد و دو مرتبه سر به روی کاغذهایش فرود آورد.
شنبه‌ی پیش پای سخنرانی خانم اعظم طالقانی نشستیم. ما او را نمی‌شناختیم ولی گمان کنم که تمامی‌مان از روی کنجکاوی و احترام به پدر بزرگوارش به سوی او شتافته بودیم. چند ساعتی سخن و پرسش و پاسخ بود. یکی از حرف‌های این خانم مرا کمی به فکر فرو برد و بر آن شدم که این چند خط را برایتان بنویسم. او در میان سخنانش با آن چشمانِ نه چندان واضحش از پشت عینک به ما نگاه کرد و گفت: «می‌دانید ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم اوضاع مملکت خود به خود خوب خواهد شد ولی ما هنوز اول راه هستیم و باید خیلی تلاش بکنیم.»
به خاطر ندارم دقیقا چه گفت، اما نگاه او در ذهنم نقش بست. او با نگاهش می‌خواست به ما بگوید که چقدر حیف است که تحصیل‌کرده‌های ایران همه در گوشه‌ نقاط دنیا پراکنده شده‌اند و چقدر کار، تلاش و فداکاری از جانب ما لازم است تا ایران، فردای بهتری داشته باشد.
البته می‌دانم شاید الان دارید فکر می‌کنید که چقدر خیال‌بافم و ایران با تمام مشکلات، محدودیت‌ها و نبودن آزادی فردی و غیره یک محیط سالمی را فراهم نمی‌کند که تحصیل‌کرده‌ها در آن بتوانند کمک بکنند. اما چه کنم؟ سال‌هاست که بازگشتم به ایران را به تعویق انداخته‌ام و مرتباً بهانه برای خودم می‌تراشم چون خودم هم می‌دانم که خیال‌بافی می‌کنم که همه‌چیز مشکل است که می‌باید همگی فداکاری کنیم که یک دست بی‌صداست!
سال‌ها پیش این داستان را پدرم برای یکی از دوستانش تعریف می‌کرد. من بچه بودم و هنوز متوجه نمی‌شدم منظور او چیست، اما هم‌چنان این داستان در خاطرم مانده است: سال‌های پنجاه میلادی پس از پایان جنگ جهانی دوم بود و پدرم برای تحصیلات به آلمان رفته بود. آثار ساختمان‌های خراب و سوخته هنوز به چشم می‌خورد. طبقه‌ی بالای خانه‌ای که پدرم در آن زندگی می‌کرد، یک مرد آلمانی تحصیل کرده با خانمش سکنی داشتند. همسر این مرد آبستن بود و هر دوی آن‌ها با تنگدستی امورات خود را می‌گذراندند. یک روز پدرم این مرد را در راه‌پله‌های خانه، در حال چیدن برگ‌ها و ساقه‌های گلدان‌های شمعدانی که در روی پله‌ها بود، ملاقات کرد و از او دلیل کارش را پرسید. کاشف به عمل آمد که او می‌خواهد با این ساقه و برگ‌ها برای خانم آبستن خود سوپ درست بکند تا او کمی قوی شود. پدرم از او پرسید که شما که امکان رفتن به آمریکا و پیدا کردن کار خوب و داشتن زندگی بهتر دارید، چرا این‌جا در آلمان مانده‌اید؟
گمان می‌کنم جواب او را می‌توانید حدس بزنید و اوضاع اجتماعی و اقتصادی فعلی آلمان را بعد از آن سال‌های سخت ویرانی و جنگ ببینید. ای کاش ما ایرانی‌ها هم کمی فداکارتر بودیم.
من که کمتر وب‌لاگ نگاه می‌کنم در میان نوشتن این چند خط روی وب‌لاگ «خورشید خانم» که همیشه ازش شنیده بودم، کلیک کردم. دلم هری ریخت پایین. او هم آمده این‌ور آب! از جدایی از خانواده‌اش نوشته و از اشک‌هایی که از دوری آن‌ها می‌ریزد. بغض کردم! آخر چرا؟ چرا باید این‌طور باشد؟
چهره‌ی خانم اعظم که می‌گفت «اوضاع یک شبه درست نخواهد شد»، من را یاد این شعر از نیما انداخت:
«فریاد می‌زنم
من چهره‌ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک‌دست بی‌صداست
من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو، و گر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می‌زنم
فریاد می‌زنم!»
چند روز قبل از انتشار این شماره‌ی قاصدک، یعنی روز ۲۸ ژوئن انتخابات مجلس فدرال کانادا برگزار شد. انتخاباتی که به‌دلیل رقابت نزدیک بین احزاب هیجان خاصی داشت. این اتفاق بهانه‌ای شد تا از طرف قاصدک با سه نفر از طرفداران ایرانی سه حزب مطرح گفت‌وگویی داشته باشیم. آقایان ارسلان کهنمویی‌پور از حزب دمکرات نو، مهرداد حریری از حزب لیبرال و حسنعلی نمازی از حزب محافظه‌کار لطف کردند و به سوالات ما پاسخ گفتند. با توجه به یکسان بودن سوالات پرسیده شده، جواب‌ها را به تفکیک سوال ادغام کرده‌ایم.
قاصدک: به کدام حزب رای می‌دهید و چرا؟
--> ارسلان: من از دو سال پیش که تبعه‌ی کشور کانادا شدم عضو و حامی حزب هستم. حزب را نزدیک‌ترین حزب به ارزش‌هایم و انتظاراتم از کشوری مانند کانادا یافته‌ام. در نتیجه هیچ نوع تردیدی در طرفداری از آن‌ها ندارم.
--> مهرداد: من به حزب لیبرال رای می‌دهم. بر این باور هستم که لیبرال‌ها نماینده‌ی میانه‌روی، ‌ تعادل، نوع‌دوستی و در عین حال دولتِ رقابتی با بهره‌وریِ بالا که یک کشور پیشرفته در آمریکای شمالی مانند کانادا به آن احتیاج دارد، هستند. لیبرال‌ها دارای ریشه‌های عمیقی در فرهنگ و تاریخ این کشور هستند. بیشتر تغییرات مثبتی که در این کشور اتفاق افتاده است را لیبرال‌ها ابداع‌گر یا پیش‌برنده‌اش بوده‌اند. پرچم کانادا، راه‌آهن کانادا، چندملیتی بودن کانادا، بیمه‌ی درمانی، منشور حقوق بشر، قانون اساسی کانادا، دو زبانه بودن کانادا و بسیاری از این قبیل.
--> حسنعلی: حزب محافظه‌کار. این حزب تنها حزب سیاسی کاناداست که به محافظه‌کاری مالی () پایبندی قوی و عمل‌گرایانه دارد. گرچه حزب لیبرال در طی ده سال گذشته از نظر کنترل کسری بودجه بسیار محافظه‌کارانه و قوی عمل کرده است، اما در سایر مسایل مالی و بودجه‌ای اثبات کرده که نمی‌تواند مسوولانه عمل کند. به عنوان مثال و و از مصادیق سوء مدیریت مالی این حزب است. در واقع حزب لیبرال در عمل ثابت کرده که از محافظه‌کاری مالی فقط کاهش هزینه را بلد است. در حالی‌که محافظه‌کاری مالی به معنی بهینه‌سازی هزینه و کنترل رشد بی‌رویه‌ی دستگاه‌های دولتی است. با بازنشستگی ها در طی ۲۵ سال آینده نسبت افراد مالیات دهنده به افرادی که از خدمات بازنشستگی و درمانی حین بازنشستگی استفاده می کنند، از نسبت ۴ به ۱ کنونی به ۲ به ۱ تقلیل پیدا خواهد کرد. لذا اگر هزینه‌های اجرایی خدمات اجتماعی با مدیریت صحیح کنترل نگردد، به زودی زود هر کانادایی مجبور خواهد شد که بیشتر و بیشتر مالیات بپردازد و در واقع تداوم نظام خدمات اجتماعی با حفظ سطح دریافت مالیات کنونی زیر سوال خواهد رفت.
قاصدک: ‌ چگونه در این مبارزات انتخاباتی مشارکت می‌کنید؟ چه می‌کنید و چقدر زمان صرف کرده‌اید؟
--> ارسلان: ‌ یک سری بروشورهای انتخاباتی در مورد در خوابگاه‌های خانوادگی دانشگاه تورنتو در آپارتمان‌های شماره‌ی ۳۰ و ۳۵ خیابان چارلز غربی چاپ و پخش کرد‌م. مقدار کمی هم از نظر مالی علاوه بر هزینه‌ی حق عضویت به این حزب کمک کردم و اخبار انتخابات را از نزدیک دنبال می‌کنم.
--> مهرداد: من در تبلیغات حزب لیبرال مشارکت داشتم. در رای‌جمع کردن برای جیم پترسون کاندیدای منطقه‌ی ویلودیل همکاری می‌کردم. فعالیت من به صورت خانه به خانه در زدن و صحبت کردن با مردم در مورد موضوع‌های مختلف مربوط به انتخابات و درخواست از آن‌ها برای رای دادن به لیبرال‌ها بود. من تقریبا بین هشت تا نه ساعت آخر هفته را صرف این کار کردم.
--> حسنعلی: متاسفانه به علت مشغله‌ی بیش از حد در فعالیت‌های انتخاباتی مانند رای جمع کردن خانه به خانه و کمک در مراکز تلفن کاندیدای مورد نظرم نتوانستم مشارکت کنم، اما از نظر مالی به کاندیدای مورد نظرم کمک کرده‌ام.
قاصدک‌: چرا در حمایت از حزب مورد نظرتان فعال هستید؟ انتظار شما چیست؟
--> ارسلان: حزب تاکید زیادی بر عدالت اجتماعی دارد. آن‌ها دارای برنامه‌های جامع برای بهداشت و درمان، حمایت و نگهداری از کودکان، محیط زیست و موضوعاتی مانند بی‌خانمانی که بسیار از طرف حزب‌های دیگر نادیده گرفته می‌شود، هستند. همچنین موضعی قوی علیه سیاست‌های خارجی آمریکا قبل و بعد از ۱۱/۹ گرفته است. آن‌ها بیشترین حمایت را از حق مهاجران و کسانی که تازه تبعه‌ی کانادا شده‌اند، می‌کنند. من خواستار این هستم که کانادا صدایی قوی و مستقل در دنیا داشته باشد و این فقط زمانی اتفاق می‌افتد که نقش مرکزی را در پارلمان کانادا ایفا کند.
--> مهرداد: هیچ انتظاری ندارم. برای من این یک راهی است که با جامعه ارتباط داشته باشم و بتوانم تغییری ایجاد کنم. هم‌چنین من فعال هستم چون فعالیت‌های سیاسی را دوست دارم. به نظر من سیاست بسیار هیجان‌انگیز همراه با چالش‌های گوناگون و در عین حال مساله‌ی مهمی در زندگی هر فرد است.
--> حسنعلی: دلایلم را در پاسخ به سوال اول ذکر کردم. بدیهی است که اطلاع از نحوه‌ی عمل‌کرد سیستم بدون مشارکت در ساز و کارهای آن عملی نیست. انتظار من از این مشارکت آشنا شدن با نحوه‌ی عمل‌کرد نظام سیاسی کاناداست.
قاصدک‌: آیا مایل هستید که به مشاغل سیاسی در کانادا وارد شوید؟ چرا؟
--> ارسلان: خیر. فکر نمی‌کنم. اما مشارکتم را در هر آن‌چه که در اطرافم اتفاق می‌افتد ادامه می‌دهم و سعی می‌کنم که در مورد سیاست‌های ملی و بین‌المللی موضع‌گیری جدی داشته باشم.
--> مهرداد: اگر سوال این بود که آیا می‌خواهید مانند یک سیاست‌مدار این حرفه را به‌عنوان یک شغل در آینده دنبال کنید، سریعا خواهم گفت نه. من حقیقتاً دنبال شغل سیاسی نیستم. اما اگر یک روز اوضاع طوری شود که به سمت مشارکتِ بیشتر در سیاست کشیده شوم، شاید این کار را بکنم.
--> حسنعلی: هنوز تصمیم قطعی در این زمینه نگرفته‌ام. بیشتر به این علت که فکر می‌کنم شرکت در انتخابات به عنوان انتخاب شونده، نیازمند اطلاع دقیق از ترکیب آرایش سیاسی و اقتصادی نیروهای ساختاری این جامعه و اشراف به فرآیندهای حقوقی قانون‌گذاری است. در حال حاضر بنده در مراحل اولیه‌ی این کسب اطلاع هستم.
قاصدک: درباره‌ی روش‌های تبلیغاتی حزب مورد نظرتان چه فکر می‌کنید؟ آیا انتقادی دارید؟
--> ارسلان: من چندان تحت تاثیر تبلیغات و عمل‌کرد جک لیتون در بحث‌های انتخاباتی قرار نگرفتم. البته در عین حال آن‌قدرها هم مایوس کننده نبود، به جز در مورد حرف‌های جک لیتون در مورد. به نظر من در هر حال بهتر است که مردم سعی کنند به ورای شعارهای انتخاباتی نگاه کنند و به موضع احزاب درباره‌ی مسایل مختلف نگاه کنند.
--> مهرداد: من خیلی نسبت به تبلیغات لیبرال‌ها انتقاد دارم. آن‌ها فقط با تبلیغات منفی که محافظه‌کاران را مورد حمله قرار می‌دهد، شروع کردند. آن‌ها تبلیغی در مورد موفقیت‌هایی که خود به دست آورده‌ بودند مانند رشد بالای اقتصادی -در این سال‌هایی که لیبرال‌ها سر کار بودند کانادا کشور اول در بین کشورهای گروه ۸ بوده است- حذف کسر بودجه و پرداخت قرض‌ها، نرخ پایین بیکاری و غیره نکردند. شما این مسایل را در زمان فعالیت‌های انتخاباتی خیلی نشنیدید. آن‌ها بسیار ضعیف ظاهر شدند، به این صورت که لیبرال‌ها هیچ چیزی برای ارایه کردن ندارند به جز ترساندن مردم از حزب‌های دیگر. لیبرال‌ها خیلی چیزها برای ارایه کردن دارند و باید به خاطر راه متعادل خود برای نزدیک شدن به اهدافشان افتخار کنند.
--> حسنعلی: به نظرم حزب محافظه‌کار در فعالیت‌های تبلیغاتی عمل‌کرد مناسبی داشته است. یک اشتباه در تیتر بندی موضع حزب در خصوص پورنوگرافی کودکان انجام شد که آقای هارپر سریعا اقدام به تجدید تیتر خبر کرد و در عین حال بر موضع قبلی خود دال بر این‌که در صورت انتخاب شدن در قبال پورنوگرافی کودکان قاطعانه برخورد خواهد کرد، ایستاد.
قاصدک: چه پیش‌بینی درباره‌ی انتخابات می‌کنید؟
--> ارسلان‌: فکر می‌کنم که لیبرال‌ها دولت اقلیت تشکیل می‌دهند. در اینجاست که حضور بسیار مهم خواهد بود. قادر خواهد بود که برای اجرای برنامه‌های اجتماعیی که لیبرال‌ها همیشه قول داده‌اند ولی هیچ‌ وقت به آن عمل نکرده‌اند، به دولت فشار بیاورند. هم‌چنین امیدوارم که بتواند به دولت برای تغییر سیستم انتخاباتی کنونی به سیستمی که هر حزب به نسبت تعداد رای‌دهندگانش در کل کشور صندلی‌های مجلس را در اختیار بگیرد، فشار بیاورد. سیستم کنونی در میان کشورهای دموکراتیک تنها در آمریکا و کانادا اجرا می‌شود.
می‌خواهم از فرصت استفاده کنم و از خوانندگانی که به لیبرال‌ها به علت ترس از محافظه‌کاران رای می‌دهند درخواستی کنم. هر قدر که داشتن دولت راست‌گرا با رهبری استفان هارپر وحشتناک است، باید متوجه این باشند که حتی اگر محافظه‌کاران تعداد صندلی‌های بیشتری از لیبرال‌ها در مجلس بگیرند ولی اکثریت نداشته باشند، باز این نخست‌وزیر کانادا، پل مارتین است که در ابتدا برای تشکیل دولت از سوی فرماندار کل دعوت می‌شود. در این حالت او باید نشان دهد که حمایت لازم را برای تشکیل یک دولت پایدار دارد. از طرف دیگر حتی اگر محافظه‌کاران دولت اقلیت را تشکیل دهند، دولت آن‌ها خیلی سریع سقوط خواهد کرد. ژیل دوسِپ رهبر حزب بلاک تشکیل یک دولت ائتلافی با محافظه‌کاران را رد کرده است. حتی اگر هم چنین چیزی اتفاق بیفتد، ائتلاف بین محافظه‌کاران و دوام زیادی نخواهد داشت.
--> مهرداد: یک دولت اقلیت ضعیف و شکننده‌ی لیبرال با ۱۲۰ عضو در مجلس فدرال.
--> حسنعلی: حقیقتا انتخابات بسیار نزدیک است. قطعا هیچ‌کدام از احزاب نخواهند توانست بیش از نیمی از کرسی‌های پارلمان را به خود اختصاص دهند. این‌طور که به نظر می‌رسد حزب لیبرال و حزب هم نخواهند توانست با هم مشترکا تشکیل دولت بدهند. اگر لیبرال‌ها در موضع تشکیل دولت اقلیت قرار بگیرند ائتلاف سه حزب لیبرال٬ و حقیقتا جمع اضدادی بسیار دیدنی خواهد بود. دولت اقلیت محافظه‌کار البته حزب لیبرال را در نقطه‌ی عطف فعالیت‌های چند ساله‌ی اخیرش قرار می‌دهد. به این تعبیر که آقای مارتین باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد به عنوان رهبر حزب باقی بماند و به عنوان رهبر حزب اپوزیسیون در پارلمان فعالیت کند یا نه، می‌خواهد که از رهبری کناره‌گیری کند، که در آن صورت حزب لیبرال به سمت یک رقابت انتخاباتی درون حزبی برای انتخاب رهبر جدید حرکت خواهد کرد. اگر آقای مارتین به عنوان رهبر حزب اپوزیسیون بماند و ادامه‌ی فعالیت دهد، باید در پارلمان با تبعات تحقیق و تفحص در امر و و به عنوان رهبر اپوزیسیون مواجه گردد. بدیهی است که این امر برای ایشان چشم انداز شیرینی نیست. اگر تصمیم به استعفا بگیرد بعید نیست که به علت رقابت‌های درونی حزب لیبرال در خصوص تصاحب رهبری پس از آقای مارتین، در پارلمان به صورت انفعالی در قبال حزب محافظه‌کار عمل کرده و نوعی ائتلاف در سکوت و یا همراهی اعلام نشده بین دو حزب، تا زمان تعیین رهبری جدید حزب لیبرال برقرار گردد. به‌هرحال بنده معتقدم که دولت اقلیت حال چه محافظه‌کار و چه لیبرال اگر تبعات اقتصادی منفی آن کنترل شود برای فرایند دموکراسی درکانادا مثبت خواهد بود. البته دلایل این عرضی که کردم خود موضوع مبحث دیگری است.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
من کیمین قاپی سین دویوم؟
نمی دانم چرا همه رودهای جهان به قلب من می ریزند
و همه پرنده های عالم در قفسه سینه من به پرواز در می آیند!
چشمان من آیا قدرت باریدن این همه آب را خواهند داست؟
آرواره های خسته من خواهند توانست آواز این همه پرنده را از میان لب ها فریاد کنند؟
خدایا اینجا چه خبر است،
هزاران کودک ترسیده در کنج دلم کز کرده اند!
آخر مردمکان خون گرفته دیده گانم را چقدر به چرخش درآورم
تا نگرانی آنها را باز تابم؟
اینجا زیارتگاه کدام امامزاده است
که این همه آشفته دل بر آن دخیل بسته اند؟
این پارچه های سبز، آبی، زرد، قرمز،
این دردهای رنگارنگ!
آن دست های مهربانی که
این همه زخم را مرهم خواهد نهاد،
کجاست؟
دستان من که حتی نتوانستند لرزش از لب هایم بگیرند!
من به کجا پناه برم؟
چرا هر رهگذری که از کوچه ما می گذرد
در خانه مرا به صدا در می آورد؟
کسی به من بگوید:
من کیمین قاپی سین دویوم؟
باد مرا به کجا می برد؟
کاغذی مچاله در گوشه ای
برگی افتاده از شاخه ای،
باد مرا به کجا می برد؟
من قصه هایم را به که بگویم؟
گوش هایم خسته اند
از صبح تا شب- از شب تا صبح
هزاران دهان ملتمس قصه خود را بر من می خوانند
وهزاران جان خسته بار خود را بر دوش من می گذارند
من قصه هایم را به که بگویم
من سنگینی روی شانه هایم را به کجا برم
من ناغیل لارین هانسی قاری ننه سی نین ائوینه پناه آپاریم
سویوق ال لریمی کیمین گوزونون ایشیقیندا قیزیشدیریم
از خندیدن می ترسم! از گریستن می ترسم!
از خندیدن می ترسم!
از گریستن می ترسم!
چشمی خندان و چشمی گریان،
لرزش لب هایم چه می خواهند از من؟
دست هایم را کجا پنهان کنم،
پاهای سراسیمه ام را به کجا برم؟
عاشق لال!
می گویند از عشق سخن مگوی
راز دل با لب ها در میان مگذار،
آخر عاشق لال مگر کسی دیده است؟
دهان باز کن!
گوش هایت را چرا می گیری؟
دهانت راباز کن!
همهمه ای که کلافه ات کرده است
صدای آشوبی نیست که در دوردست ها برخاسته!
مویهء بغض فروخورده ای است
که در گلو خفه کرده ای!
پنجره هایی را که بیهوده بسته ای، باز کن
بگذار فریادت گوش شب را کر کند!
ویرانی همین نزدیکی هاست
هزارآیینه در برابرت قد کشیده اند
تا کابوس هایت را تکثیر کنند
خیابان ها تهی است
اما هزار شبح از برابر چشمانت رژه می روند
طبال بر طبل می کوبد
و صدای دمادم کوبش ضربه ها تو را از خود تهی می کند
ویرانی همین نزدیکی هاست،
پاهایی که به سختی تو را پیش می برند
یادگارهای مهیب یک زلزله اند
لباس هایت را بیهوده می تکانی
غباری که بر چشم و ابرویت نشسته است
از درون تو بر می خیزد
وقتی باید مرد تا زیست
همان بهتر که نمیری تا نزیی!
آلزایمر
بلندگوها بیهوده نام مرا تکرار می کنند،
در این ازدحام شب عید
چه کسی به یاد من خواهد بود؟
چه فرقی می کند من پیراهن آبی پوشیده باشم
یا شلواری به رنگ قلوه سنگ های این پارک گیج و خسته؟
وقتی عشق آلزایمر گرفته است
چه فایده که از بلندگوها جار بزنند
مردی که گم شده
مثل بچه ها رفتار می کند و
نام دختری را به زبان می آورد که سال ها پیش
در همین پارک گم شده است؟!
کلاهی در باد، چتری در باران
پنجره ها را باز می کنی
و از رهگذرانی که باد- کلاه های شان را برده
با اضطراب می پرسی:
شما که تو راه می آمدید
ندیدید باد دختری را با خودش ببرد؟
وقتی هزار بار این پرسش را
از هزار رهگذر آشفتهء باد پرسیدی
آن وقت نوبت من خواهد رسید
که پنجره ها را باز کنم
و از رهگذرانی که هیچ وقت باران- چترهای شان را خیس نکرده
با نگرانی بپرسم:
شما که تو راه می آمدید
ندیدید باران مردی را با خودش ببرد؟
باد ها دختران خدا را با خود به آسمان می برند
و باران های بهاری مردان خدا را از روی زمین می شویند
بارانی که مرا از روی خاک شست و برد
اشک هایی بود که از چشمان تو می بارید-
پس از آنکه من تنها و غریب مردم
بر روی خاکی که هنوز گرمای نگاه تو را داشت!
پیش از آنکه من بمیرم، چیزی بگو!
من با نگاه روشن خویش
راهی خواهم گشود برای فردا های تو-
از میان تاریکی هایی که تو را احاطه کرده اند
و چنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد
که مطمئن باشی خون زندگی
همواره در رگ هایت جریان خواهد یافت-
اما من که
زمانی طولانی عاشقت بوده ام،
چنان درسپیدی گذر زمان گم خواهم شد
که تو حتی در میان دفتر خاطرات کهنه ات هم-
نشانی از من نیابی!
من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود
و همچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزید
و فراموشت خواهد شد-
که چه معصومانه دوستت داشتم!
بعد در میان آن همه ازدحام و هیاهو،
گردش دوار چرخ فلک تو را به اوج آسمان خواهد برد
و تو از آن بالا-
مردی را نظاره خواهی کرد
که به دنبال رویا های گم شده خود می گردد!
من خواهم پذیرفت،
من خاموشی سرد کوچه ها را باور خواهم کرد
و با آیینه ای که دم به دم
سپیدی موهایم را به من یادآور می شود-
دوست خواهم شد
و عصای پیری ام را که در پای پله ها انتظار مرا می کشد،
مهربانانه به مشت خواهم فشرد
و با چنان هراسی از پله ها بالا خواهم رفت
که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!
اما می دانم-
سقوطی در کار نیست!
هیچ کس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است
و هیچ نکیر و منکری در آن صندوقخانه سرد و تاریک و تنگ،
آدمی را به خاطر نا به هنگام مردنش مواخذه نخواهد کرد!
اما من دلم نمی خواهد دو تا مزار داشته باشم،
یکی در گورستان شهر
و یکی در دل زنگار گرفته تو!
پیش از آنکه من بمیرم،
چیزی بگو!
ما با خود رفتگانیم!
ما با خود رفتگانیم
وآنچه از ما بر جای مانده است
پیکری است تهی،
با حفره هایی در صورت
که می گویند روزگاری درآنها درخشش عجیبی بود
ازچشم هایی که از حادثه عشق تر بودند
و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!
گوش کن، صدای گریستن باد است که تو را به سوی خود فرا می خواند
بی گاهان
آنجا که مانده ای که- بی رنگی آسمان
از غروبی پیش رس حکایت دارد
یا طلوعی به تاخیر افتاده،
در آنسوی کوه ها
چگونه آواز خواهی خواند
وقتی همهء شعرهایی راکه برایت خوانده ام
فراموش کرده ای؟
و نمی دانی سیاهی یی که در چشم انداز مضطرب نگاهت گم می شود
جنازه ای است که تابوتش را با دست های خودت ساخته ای!
به همهمه های باد دقت کن
که در مسیر عبوراز شهری گم شده
هزار پچپچه و نجوای پنهان را با خود آورده
که خبر از گریه تلخ مردی درخلوت شب می دهد!
دلشوره های باد
آوار سکوت
در گلوی فریاد بغض کرده است.
هیاهوی دیروز
در پچپچهء امروز
سنگینی حادثه را نجوا می کند.
دستی از پشت خاطره بیرون می آید
بر وهم خالی خاک می روید
و آنگاه
از سرانگشت خیال دشت
خون سبز جاری می شود.
پچپچه گل می کند
زمزمهء آواز در نجوای شوق به رقص در می آید
و آنگاه
آن سرود پیر
از پشت شعله سر بر می کشد.
کسی از میان خاکستر می خواند
و کسی در پهنه دشت
به خاک می نشیند
و تهیدست آفتاب شب
در هیاهوی فردا طلوع می کند.
ستاره ای بر پیشانی ماه
تو سوی چشمانت را از کدامین ستاره به وام می گیری
که این چنین بر پیشانی ماه می درخشی؟
وقتی شاعر جنازه ای بیش نیست
وقتی من شعر گفتن بلد نیستم
زمانی که تو شعر خواندن نمی توانی
شاعر جنازه ای بیش نیست
من از زبان تو سخن خواهم گفت!
دلواپس مباش
حرف به حرف آوازت را از لرزش لب هایت می خوانم،
نمی خواهد صدایت را بلند کنی
که فریاد عشق ات را بشنوند:
صدای ازدحام خیابان ها اجازه نخواهند داد
تو سرود مهربانی ات را به گوش دیگران برسانی!
همین که من بفهمم کافی است،
شعر من همواره از زبان تو سخن خواهد گفت!
گریه های تو آبم می کنند!
به خدا آب می شود
همه شفافیت سیمای غرور
وقتی تو خاک می شوی بر آستان عشق
و پرواز می دهی
بال بال عاطفه ها را
در قطره قطره اشک هایت
کابوس های بهاری
بال های تو سوخت
ساق های من واریس گرفت،
رویاهای بهاری مان کابوسی بیش نبود!
بای ذنب قتلت
این بانگ ان الحق از کدامین حنجره بر می خیزد؟
ققنوس کدامین خلواره آتش و دود
مرگ را به سخره گرفته است
که سردار من چهره و گیسوی
چنین به خون خویش می آراید؟
گلگونه مردن رسم سرخ جامگان است،
سپید جامه من چقدر خون از جگر باید بر آرد
که غسل شهادتش بر آید؟!
مرا از صلیبم پایین بکشید!
کتاب ها دروغ نوشته اند
وقتی لب هایت برای یک چکه عشق چاک خورده اند
مسیح هم اگر باشی
وسوسه عاشق شدن رهایت نخواهد کرد!
شاه ماهی ها و گوش ماهی ها
همهمه باد دور شده است
و گوش ماهی هایم
بی هیچ دلهره ای
نام تو را آواز می دهند!
آیا شاه ماهی ها اجازه خواهند داد
تو یک بار دیگر
سر از آب در آوری و
با افسون نگاهت
در اعماق آب ها غرقم کنی؟
وقتی چشم های تو قشنگ تر از شعرهای من هستند
چه فایده من اگر
زیباترین شعرهای عالم را بسرایم
و تو با حجب و حیایی دخترانه
فقط بگویی: خیلی قشنگند! -
وقتی که چشم های تو
قشنگ تر از شعرهای من هستند و
من هیچ وقت نتوانسته ام
چشم در چشم تو بدوزم و بگویم:
خیلی قشنگند! -
آشیانه ای برای تو
رنجشی که در صدایت به ارتعاش در آمده بود
آوای پرنده خسته ای بود که شاخه ای برای نشستن نمی یافت
برف روپوشی کشیده بود بر باغ
و هیچ دانه ای به هیچ منقاری نمی رسید
من میان تب و درد- به خود لرزیدم
تا برف از سر و روی بتکانم
گرمای آفتاب را از من نگیر
چشمانت را که باز می کنی
در دهلیزهای خنک خواب می لغزم و پیش می روم،
اما پلک که بر هم می گذاری
سرمای کریه زمستانی از خواب می پراندم!
هیچ وقت نگاه از من مگیر
که از تاریکی سایه ها عجیب بیزارم!
نطع خونین
دست چپ ات را بیهوده بر آن نطع خونین نهاده ای
تقدیر تو را نه دست چپ - و نه دست راست،
تقدیر تو را دلت رقم زده است.
ساطورت را بر سینه ات فرود آور!
در مسلخ عشق چه عاشقانه آواز می خوانی عاشق!
مگر کمر به قتل خورشید بسته ای
که چنین تابنده وتابان به درخشش در آمده ای
از پس آن مردمک های سیاه همچون شب پر ستاره!
هرم آتش کدام قبیله از درونت سر بر می کشد
که دیدگانت را چنین شعله ور کرده ای
وقتی که ازعشق سخن می گویی!
آیینه کدام جادوگر رازها و رمزها بر چشمانت پرتو می افکند
آنگاه که آوازخوانان گرد سر من به رقص در می آیی
تا تیغ جلادت عاشقانه فرود آید بر گردنم!
عاشق ترین مغروق جهان
من با تو از انگشت هایی سخن گفتم
که قطره قطره اشک از گونه های خیس پاک می کنند،
اما تو که عاشق غواصی بودی
مرا جا گذاشتی
تا سیلاب اشکم دریایی شود توفنده و طوفانی-
و آن وقت تو
چنان قهرمانانه شیرجه بزنی در اعماق تاریک
که روزنامه ها از انتظار به خود بلرزند
و با هیجان تیتر بزنند:
جنازه عاشق ترین مغروق جهان را از آب گرفتند!
آقای دکتر، ما خوب می شویم؟
چرا ماتت برده
خیابان ها پر از آدم هایی است که به دید و بازدید می روند
رخت های عید مان کجاست
ما هم می توانیم نونوار کنیم و راه بیفتیم
مثل همه
تو لب هایت را رژ می مالی
و من گره کراواتم را سفت می کنم
آن وقت تو مثل هنرپیشه ها آرنجت را پیش می آوری
تا من دست در بازویت کنم و به روی همه رهگذران لبخند بزنم
این مهم نیست که آدم واقعا خوشبخت باشد
خوشبخت آنهایی هستند که
ادای آدم های خوشبخت را در می آورند
ومن و تو
می توانیم در این روزهای پر ازدحام نوروزی
ادای آدم های خوشبخت را درآوریم
و به ریش بدبخت هایی که خوشبختی یادشان رفته- بخندیم
نیست آیینه ای، تا بر افروزد شعله ای
پاس می دهد روزان
و شبان
بر سوخته کشتزارم
مترسکی که نیست او را
پروا
از باد
یا باران
یا پاشیده ماه تابان.
آواز که بر می دارد خاک
حنجره عطش شکاف می خورد
در آستان یک روز پاک.
آواز
لرزش
شوق!
می آید
که ستاره کند دامانش
می آید
که مهتاب کند هر شب آسمانش.
اما نیست آیینه ای
که بر افروزدشعله ای
در نگاهش.
آه از نهاد شب می گریزد
روییده است شاخسار امید
بر گذرگاه اندیشه
رویا روی وزش هزار شعله باد
که می کند از جای
هر افتاده
تک مانده
ریشه درد را.
و آه از نهاد شب می گریزد
چنان گریز نگاه
از تلاقی حادثه ای
که عشق نام گرفته است.
و کودک
مانده است
که چگونه به صبح آرد
شب تیره را.
و دردا درد هزار فریاد
در آبشخور گونه های عطش
می سراید سرودی
که نمی خوانی اش هیچ گاه
بر لبان معصوم عشق.
من گرمی شور عطشم!
من می آیم
از میان پلک های بسته
و می گذرم از میان نیزار مژه ها
و وقتی خواب می شوم
بر گونه هایت
رویای های کودکیت
صف می کشند
برای شنیدن نجوایی که
از دوستت دارمت ها می گوید با تو
و گل می دهد
غنچه های پژمرده لب هایت
با زلال آبی که
من از کوثر جان آورده ام برایت
بگذار بر چشمانت بدرخشم
همچون شبنم هایی که صبحگاهان
بر گلبرگ های باغ می درخشند
و بگذار رها شوم
بر انحنای ظریف گلگونه هایت
و همچون بوسه ای آرام
چنان بر لب هایت بنشینم
که هیچگاه ندانی چقدر گرفتار گرمی شور عطشم!
کیست که نگرید مرا
در دوری آغوش یک یار
و کیست نخندد مرا
در شتاب آغوش یک دیدار
دیوانه ام
بپذیر بر طعم لبانت مرا
آسمان پس از باران، آسمان پس از یاران
خواب
یا بیدار خواب،
نمی دانم
شاید به دیدار آب.
ساده
چون کودکی خیال،
و با گام هایی به نرمی احساس.
آسمان
سرخ و سفید و آبی،
چتر گشوده بود بر فراز سرش
و انگار به آوازی جاودانه فرا می خواند او را
رنگین کمان هزار رنگ و هزار ریحان.
آسمان
پس از باران
چه رنگی دارد خدایا!
می دانم
به آبشخور عاطفه می رفت،
چونان یک اسب
و طراوت مهتاب بر یالش
می درخشید شاید.
پاک
چونان کودکی خاک،
و به نرمی احساس قد کشیدن درخت تاک.
خیس بود مژه گل
و شبنم
در اشک او دانه بلور می شد انگار.
و رنگ می خورد
سایه روشن سبز گیاه،
و ستاره
در سربی رنگ سحر
نه یک خیال،
دیگر فسانه بود انگار
و خاک می سوخت در تب پر تاب آفتاب.
گناه خاک
یا که گناه تاک،
نمی دانم
انگار بالا می رفت شیره خاک
از ساق های نحیف و چروکیده درخت تاک.
و انگور
آفتاب را بهانه می کرد.
و می دانم
یک روز دیگر دستی
خوشه های انگور را در صندوق ها دسته می کرد.
و او می رفت
تشنه
چونان کودکی احساس بلوغ،
آهنگ بازگشت اما
می دانم
دیگر سوت نمی شد بر لبانش.
آب
یا سراب،
نمی دانم
شاید پلک آرزو بود
که می سوخت در نگاهش.
می آمد
یا نمی آمد،
نمی دانم
صدای شیهه اسبی از دور می آمد.
تاکستان
مانده بر خاک،
شاید بیدار
یا شاید تشنه دیدار
اما در خواب خود
او آب می شد انگار.
آسمان
پس از یاران
چه رنجی دارد خدایا!
گرفت آتش به هیمه جان
گفت با من
ساز کن آواز خود را
گفت با تو
ناز کن آغاز بت را
و گرفت آتش
به هیمه جان
و رقصید آتش
در هنگامه باد.
-وقتی-
در آمدیم به باغ
تا بر چینیم گل نیاز
غوغا می کرد ساز آواز
در شادابی جنگل یاد.
خاطره ها رنگ می خورد
و من آن روز به نماز می ایستاد عشق را
و توی آن روز به نیاز می ایستاد بوسه شوق را.
گفتمش با گیسو
درازم کن چون سایه
در پرهیب رقص لرزان برگ ها
تا آرمش در بر آهوی گریز پا را.
چیزی است که در من می خواند!
آه!
چیزی است که در من
می خواند
چیزی است که در من
غوغا می کند
و شط آرام غم
چهره بهت را
شست و شو می دهد.
بگذار این پچپچه
تا سر انگشت صبح تداوم یابد
و نخ آواز چلچله
برگ ها را با بهار پیوند زند.
رویای باغ
به پسرم سپرده ام
وقتی گلی می خندد
ساکت شود
پنجره ها را باز کند
و اجازه دهد
رویای باغ
همه اتاق را پر کند!
ارتعاش دست های نوازش!
سحر
چاک می کرد پیراهن.
بر می آمد با آفتاب
از گریز گاه تاریکی
آن بلند وار کوه ها.
و شوق پرواز
دست های نوازش را
چون بال سپید پرنده ها
به ارتعاش در می آورد
در آن مه لطیف ابرها!
آه ای چشم های حسرت بار!
دختران جوان / مردان پیر/
دره های عظیمی که
فاصله انداخته اند / بین آن باغ های بلورین
و من / که چشم در چشم میوه هایی دوخته ام /
که از شبنم های صبحگاهی / تر شده اند
بر سرشاخه هایی که /
دستان من
کوتاه تر از آنند / که
حتی آنها را در خیال به چنگ آرند!
آه ای چشم های حسرت بار / تا کی-
/ خیره خواهید ماند / به آن کرانه های بیکران؟
که شما را می برند به خواب هایی که / همواره از رویاها
دور ماندند و /
جز بالشی خیس /
هیچ نشانه ای بر بالین تان
به جای نگذاشتند!
شاعری که نتوان عاشقش شد!
شاعری که نتوان عاشقش شد
برای چه می خواهد شعر هایش را
و آهنگ و سرود آواز هایش را؟
شعری که نتواند حتی
لای پنجره ای را به سر انگشتان سحر تو بگشاید
و آوازی که نتواند حتی تو را
به دزدانه نگریستن زلف های پریشان من فرا بخواند-
باد را برای چه می خواهد؟ باران را برای چه؟
-بگذار آسمان همچنان تیره و تار بماند!
لرزش اندوه بار آب ها
پلک ها را بر هم فشار می دهم
و قطرات آب
در لرزش اندوه بار خویش
امواج دریا را به خاطر می آورند
موها تو چرا پریشون کردی؟
اگه نمی خواستی عاشقم بشی
مو ها تو چرا پریشون کردی؟
به لیلا بگویید من نخواهم مرد!
شاعران چه می خواهند از جان عاشقان؟
آتش کدام کینه در دل های سیاه شان
شعله می کشد
که چنین مشتاقانه
چشم در دیدگان خیس معشوقه های جهان دوخته اند؟
- آب چشم عاشقان
بس تان نبود
که چشم طمع به قطره های اشک لیلای بینوایم دوخته اید!
خبر از مرگ مجنون
آورده اید
که لیلای مرا بگریانید؟
- به لیلا بگویید من نخواهم مرد!
کبوتری ترسیده بر سینه دیوار
پرتاب یک گلوله / شاید پرواز دهد حتی / عقاب آسمان ها را /
اما تو / همچون کبوتری ترسیده / می مانی و /
بر سینه دیوار /
به تپش در می آوری /
همه ابر های آبستن آسمان ها را /
یک جفت چشم درشت
یک جفت چشم درشت
توی باغ انگار خیس اشک بود.
گفتم، خدایا!
و رفتم توی اتاق.
می خواستم شرم را قطره قطره آب کنم،
بروم پشت شیشه های فراموشی
و غصه ها را خواب کنم.
کسی گفت، هی!
و شدم یک جفت چشم درشت
و توی باغ انگار دنبال جای پایی گشتم.
برگی از شاخه کنده شد،
افتاد روی شانه ام.
دست که بردم
انگشتانم سرخ بود.
گفتم، خدایا!
و رفتم توی ایوان.
می خواستم ترس را
قطره قطره
آب کنم.
پرنده عاشق
کوچه
در خلاء گریز از درد
می سوخت
که پرنده نشست،
بر خیسی برفاب نیمروز.
و تو از جا جستی،
-یا که پریدی؟ -
به خیال آنکه
زخمی است
بال و پرش.
و آغوش که باز کردی
با گرمای دستت
هنوز می لرزید او.
-از سرما؟ -
و تو چه شادمانه به خانه رفتی
و چه شادمانه بوسه زدی
بر گونه های خیس مادر!
-از شوق پرنده؟ -
بر گذرگاه گزمه ها و شحنه ها
گره از زبانت بگشای و-
فریادی در کش- شرابی سرکش،
زلف پریشان کن و- آنگاه: گریبان چاک!
و به گذرگاه گزمه ها و شحنه ها- فرود آی پاک!
اگر در مسلخ عشق سنگبارانت کنند- حتی به رسوایی،
به از آنکه بغض در گلو مانی و سخن گفتن نتوانی!
جهانی که سراسر سیاهی است!
چه می خواهید از جان من؟
طناب انداخته اید که با من چه کنید،
که مرا از درون سیاهی ها بیرون بکشید؟
در جهانی که سراسر سیاهی است
از سیاهی دستان من به وحشت افتاده اید؟!
مگراین سیاهی را من با خود به جهان آورده ام
که بر علیه ام چنین ظالمانه می شورید؟
نگاهی به سرتا پای تان بیاندازید،
این سیاهی سر و روی شماست
که بر دست و بازوی من مالیده است!
خنیاگر آواز عشق
بیهوده پرسه می زنی
جست و جو هایت تو را به جایی نخواهد رساند
هیچ فلشی راهت را به تو نشان نخواهد داد
و تو همه کوچه ها و خیابان ها را زیر پا خواهی گذاشت
بی آنکه نشانی از خنیاگری بیابی
که سال ها پیش برای تو آواز عشق خوانده بود!
گردباد
فقط آنهایی که باد کاشتند-
طوفان درو کردند!
من که برایت هزار سینه آواز خوانده بودم
از پرواز پرستو های عاشق،
برای چه گرفتار گردبادی ام که-
مرا در خود می پیچاند و می غلتاند و می گریاند؟
آوازی برای آیینه ها
لال چرا نشسته ای؟
دهان باز کن
بگذار آواز خوان عاشقی که
درون سینه ات بال بال می زند-
صدایش را رها کند!
در این بهت خاموش
تو از چه می ترسی طفلکم؟
از خشکی و برهنگی پوسته تلخی که-
جان شوریده مرا به بند کشیده!
من که آن نیستم
تو هم که این نیستی،
تو پر هیاهوترین گنجشک باغ ها-
و من نهال ترسیده ای
که وحشت زمستان به یکباره پیرش کرده است!
پرنده زیبایم
خاموش چرا مانده ای؟
دهان باز کن و عاشقانه بخوان!
اشک ها تو پاک کن دختر!
اشک ها تو پاک کن دختر،
این جاده های خالی
هیچ مسافری رو به شهر تو نخواهند آورد!
اشک ها تو پاک کن،
آدم که با چشم های گریان
راه نمی افته به سوی افق های دور!
بند ساک دستی ات رو بنداز روی شونه ات و-
راه بیفت دختر!
اگه همه سفر می کنند که چیزی به دست بیارند
تو سفر می کنی که چیزی رو از دست بدی!
دختر، غم هاتو بذار و راه بیفت!
مضرابی بر گلوی بغض!
تلنگری بر پوسته وهم آلود شب
و ضربه ای نا به هنگام
بر پوست کشیده دف
آنگاه - مضرابی سنگین
بر سیم بر افروخته تار
تا آشوبی به پا شود
در گلوی بغض کرده ای که
به قدر هزار آسمان بهاری
فریاد در سینه انباشته است!
سیلابی که مرا به رودخانه برد!
باران همهء شب یک ریز می بارید
و من هرچه پلک زدم
نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم
و آن وقت
بغض که شکست
سیلاب مرا به رودخانه ای برد-
که تو قلاب به دست
در کنار آن:
به انتظار نشسته بودی!
اشک هایت را نگهدار برای صبحانه مان!
نمی خواهم برایم اشک بریزی
اشک هایت را برای صبحانه مان نگهدار
نیمرو با قطره های اشک تو
عجیب می چسبد!
امشب بیا بزنیم زیر خنده
و به مضحکه ای بخندیم-
که روزهای مان را
تاریک تر از شب های مان رقم زده است!
سایبانی برای روشنفکران خسته کافه های تاریک و دودآلود!
صندلی ها را کنار پیاده رو ها بچینیم
و سایبانی از رنگ های شاد زندگی را
بر بالای سر بر افرازیم
تا روشنفکران خسته کافه های
تاریک و دودآلود
دمی کنار حوض خاطره ها بنشینند
و به روی رهگذران لبخند بزنند!
یک جفت چشم درشت
توی باغ انگار خیس اشک بود.
گفتم، خدایا!
و رفتم توی اتاق.
می‌خواستم شرم را قطره قطره آب کنم،
بروم پشت شیشه های فراموشی
و غصه ها را خواب کنم.
کسی گفت، هی!
و شدم یک جفت چشم درشت
و توی باغ انگار دنبال جای پایی گشتم.
برگی از شاخه کنده شد،
افتاد روی شانه‌ام.
دست که بردم
انگشتانم سرخ بود.
گفتم، خدایا!
و رفتم توی ایوان.
می‌خواستم ترس را
قطره قطره
آب کنم.
واژه‌های شعرم را چیده بودم توی آفتاب
گاهی که باد می‌آمد
زلف شعرم می‌آشفت
می‌خندیدم
گوله‌های اشک را
توی تاقچه می‌چیدم
حتی می‌رفتم تا لب باغچه
شعرهام را تو کرت می‌کاشتم
وقتی بهار می‌شد
شعرم گل می‌کرد
غنچه می‌داد
مادرم با عطر بهار نارنج
چای دم می‌کرد
حتی گاهی می‌رفت پشت بام
آشیانه می‌ساخت
زمستان که می‌آمد
هزار پرنده را رازیانه می‌داد
- مراسم برگزار شده توسط کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو
- مراسم در میدان مل‌لستمن تورنتو برگزار شده توسط بعضی گروه‌های سیاسی
گزارش مراسم بزرگداشت ۱۸ تیر برگزار شده توسط کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو
جلسه با نیم ساعت تاخیر ساعت ۶ بعدازظهر در یکی از سالن‌های دانشگاه تورنتو شروع شد. خیلی‌ها معلوم بود از جشنواره‌ی خیابانی به مراسم آمده بودند. حدود ۷۰ نفری آمده بودند. در مراسمی مشابه در سال گذشته تعداد شرکت‌کنندگان ۳۰۰ نفری می‌شد. برای همین بود که مجری برنامه لازم دید بعد از خوش‌آمدگویی اشاره‌ای کند به کاهش جمعیت و تفاوت فضای سیاسی پارسال و امسال. مهرداد حریری، مجری برنامه که بیشتر از همه‌ی سخنران‌ها هم صحبت کرد، در مقدمه به نیاز برای ایجاد یک تشکل فراگیر دانش‌جویان ایرانی خارج از کشور اشاره کرد. تشکلی که به گمان او می‌تواند سیاسی یا غیرسیاسی باشد اما به هر حال باید بتواند از حقوق دانش‌جویان در ایران دفاع کند. بعد از آن سخنرانان هر کدام ۱۰ تا ۲۰ دقیقه صحبت کردند. مراسم اگر چه قرار بود بزرگداشت ۱۸ تیر و زهرا کاظمی هر دو باشد اما در عمل به صحبت‌هایی در مورد جنبش دانش‌جویی محدود شد.
اولین سخنران دکتر عزت مصلی‌نژاد بود که نوشته‌هایش برای خوانندگان هفته‌نامه‌ی شهروند آشناست. او که به گفته‌ی مجری دکترای اقتصاد سیاسی داشت و ده‌ها مقاله و کتاب منتشر کرده بود، درباره‌ی شکنجه‌ی مقدس صحبت کرد، شکنجه‌ای که به نام خدا اعمال می‌شود. آن‌هایی که پس از معرفی سخنران توسط مجری برنامه منتظر یک سخنرانی آکادمیک بودند، ناامید شدند. سخنرانی با اندکی تسامح بیشتر مناسب حال یک میتینگ سیاسی بود.
نفر بعد دکتر محمد تاج‌دولتی، سردبیر نشریه‌ی پیک روز بود. شرکت‌کنندگان مراسم این بار راضی‌تر بودند. تاج دولتی به طرح چند پرسش درباره‌ی جنبش دانش‌جویی پرداخت و گفت که به نظر او دانش‌جویان باید به دور از هیجان به دنبال طرح خواسته‌های صرفاً دانش‌جویی و دموکراتیزه کردن فضای دانشگاه‌ها باشند.
پس از سخنرانی تاج‌دولتی نوبت شهیاد مروتی رسید که حال و هوای مراسم را به کلی تغییر داد. شهیاد از خاطراتش در ۱۸ تیر ۷۸ تعریف می‌کرد و این که به خاطر نزدیکیِ خانه‌اش به کوی دانشگاه چگونه در میان حوادث بوده است. از پدرش می‌گفت که با آن که با مهاجرتش به کانادا مخالفت می‌کرده، چگونه صبح ۱۸ تیر او را از خواب بیدار کرده و گفته که همان بهتر که او هر چه سریع‌تر به کانادا برود. شهیاد نقشه‌ی امیرآباد را روی تخته‌سیاه کشید و از روی آن محل دانش‌جویان، نیروی انتظامی و نیروهای فشار را توضیح داد. او از بچه‌ی دوره‌گردی تعریف کرد که در میان درگیری‌ها سعی می‌کرد بستنی آلاسکا بفروشد. از بقالی سرِکوچه‌شان می‌گفت که چقدر از دستِ دانش‌جویان شاکی بود که کاروبارش را کساد کرده‌اند. شهیاد صحبتش را این‌گونه به پایان برد که همه‌ی این‌ها بخشی از مردم هستند که گاه ما فراموش‌شان می‌کنیم.
مجتبی مهدوی دانش‌جوی دکترای علوم سیاسی دانشگاه وسترن انتاریو، سخنران بعدی بود. مانند همه‌ی سخنرانی‌های دیگرش یک بحث کاملا آکادمیک، این‌بار درباره‌ی آسیب‌شناسی جنبش دانش‌جویی، ارایه داد. بعد از صحبت‌های مزاح‌گونه‌ی شهیاد مقاله‌ی مجتبی یک تغییر جدی برای شرکت‌کنندگان بود.
آخرین سخنران هم احسان فروغی، دانش‌جوی علوم کامپیوتر دانشگاه تورنتو بود که صحبتش را از فعالیت‌های دانش‌جویی در دوران رضاخان آغاز کرد و در نهایت به بحث درباره‌ی آیین‌نامه‌ی شوراهای صنفی دانشگاه‌ها در حال حاضر پرداخت. به گمان او این آیین‌نامه به اندازه‌ای ضعیف است که عملا این شوراها هیچ اختیاری ندارند.
در لابه‌لای مراسم سه برنامه‌ی نواختن موسیقی هم بود که برنامه را از یک‌نواختی سخنرانی خارج می‌کرد. صبا فلوت می‌زد. محمد تار و اوستا سه‌تار.
در انتها در زمانی که مجری خواست پایان برنامه را اعلام کند یکی از شرکت‌کنندگان نسبت به نبود بخش پرسش و پاسخ اعتراض کرد. او می‌گفت که چرا در کشوری که دموکراسی وجود دارد، برگزارکنندگان تنها حرف می‌زنند و دیگران نمی‌توانند سوال بپرسند. مجری هم جواب داد که این مراسمِ بزرگداشت است و نه سخنرانی و فرصتی برای پرسش و پاسخ نیست. سرانجام اعتراض کننده به طرح سوالش از تاج‌دولتی پرداخت و با شنیدن پاسخی سرانجام آرام گرفت.
در پایان مراسم هم شرکت کنندگان دسته‌جمعی به سمت مجلس نمایندگان انتاریو رفتند و در حالی‌که شمع در دستی و پلاکارد در دست دیگر داشتند، حدود یک ساعتی آن‌جا ایستادند و به گپ زدن با یکدیگر پرداختند.
گزارش مراسم ۱۸ تیر در میدان مل‌لستمن تورنتو برگزار شده توسط بعضی گروه‌های سیاسی
در میدان مل‌لستمن تورنتو در بزرگداشت ۱۸ تیر برنامه‌ای برگزار شد از سوی «اتحادیه‌ی ملی برای دموکراسی در ایران». از اتحادیه‌هایی که سالی یکی دو بار شاید بتوان نام‌شان را شنید. با اندکی دقت به تابلوها و سخنرانان می‌شد دریافت که این اتحادیه در حقیقت حاصل ائتلاف حزب کمونیست کارگری است با حزب مشروطه‌ی ایران، دو انتهای چپ و راست دنیای سیاست که در ۱۸ تیر به هم رسیده‌اند.
مراسم با یک ساعت تاخیر در ساعت ۶ بعدازظهر آغاز شد. جمعیت در مراسم حدود ۷۰۰ نفری می‌شدند. ترکیب سنی هم کاملا پخش بود، از کودک تا پیرمرد و پیرزن، همه بودند. دور تا دور میدان پلاکارد بود و شعار و عکس. از عکس منصور حکمت، رهبر حزب کمونیست کارگری تا عکس رضا پهلوی. روی یکی از پلاکاردها نوشته بود: «زندانی سیاسی آزاد باید گردد». از شعارهایی که جمعیت می‌دادند می‌توان از این‌ها نام برد: «مرگ بر حکومت آخوندی»، «مرگ بر خامنه‌ای، مرگ بر رفسنجانی، مرگ بر خاتمی»، «مردم ما بیدارند، از دو جناح بیزارند»
در مراسم تعداد زیادی سخنرانی کردند. از شاهد عینی ماجرای ۱۸ تیر که از خاطراتش می‌گفت. محسن ابراهیمی از دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری به معنا کردن ۱۸ تیر برای مردم پرداخت و این که جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی در ۱۸ تیر ۷۸ متولد شد.
ستار در لابه‌لای برنامه آواز می‌خواند. از آوازهایش یکی «چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم» بود.
سپس حمید جلیقدر به‌عنوان نماینده‌ی حزب مشروطه‌ی ایران سخنرانی کرد و از برگزاری مراسم بزرگداشت ۱۸ تیر در سراسر دنیا از جمله ایران توسط حزبش خبر داد. به گمان او ۱۸ تیر ۷۸ زمانی بود که دانش‌جویان خود را از تحکیم وحدت جدا کردند و جریان دوم خرداد و جناح راست هم به یکدیگر نزدیک شدند.
سخنران بعدی هما ارجمند بود که اکنون مسوول کمپین اعتراضی به دادگاه‌های اسلامی در انتاریو است. او خود را به‌عنوان زنی که از جهنم جمهوری اسلامی فرار کرده است معرفی کرد و از همه خواست تا زیر پرچم آزادی، برابری و مرگ بر جمهوری اسلامی متحد شوند.
سپس سمیرا محی‌الدین چهره‌ی آشنای مراسم سخنرانی رضا پهلوی در تورنتو به معرفی سخنرانان کانادایی پرداخت. استادی از دانشگاه درباره‌ی خشونت علیه زنان در کشورهای اسلامی صحبت کرد. او از رشد روزافزون تجارت جنسی در ایران سخن گفت و در نهایت گفت که راه‌حل آزادی زنان در ایران رشد دموکراسی، آزادی و سرنگونی نظام آخوندی است.
پرویز صیاد هم در قسمت‌های مختلف برنامه برای جمعیت صحبت‌هایی کرد. صیاد یک بار وقتی با واکنش سرد جمعیت برای تکرار شعار «چه کابل، چه تهران، مرگ بر طالبان» روبه‌رو شد، به طنز به جمعیت گفت که آیا این‌طور که شعار می‌دهند می‌خواهند مملکت را پس بگیرند؟ در این قسمت برنامه تعداد زیادی بادکنک سیاه به آسمان رها شد. پرویز صیاد از پیام جمعیت به آسمان سخن گفت و این که باشد سیاهی و سیاه‌دلی از همه دور شود.
سخنران بعدی مایکل گِرِگ از فعالین عفو بین‌الملل بود که از فعالیت‌های این نهاد برای دفاع از حقوق بشر در ایران سخن گفت. ستار در این بخش بار دیگر چند آواز این بار آوازهای شاد خواند. یک بار از جمعیت پرسید که چقدر شاهی دارند. و بعد گفت: «خیلی هم خوب نیست. چون ممکن است خوشی بزند زیر دلمان و بیندازیمش بیرون. بعد هم دوباره بیفتیم دنبالش!». سمیرا سپس به صحبت‌ کوتاهی پرداخت که بیشتر انتقاد از شیرین عبادی بود. آخرین سخنران هم برایان ویلفرد نماینده‌ی مجلس از منطقه‌ی ریچموندهیل بود که گفت از طرف خودش و نه دولت در این برنامه صحبت می‌کند.
از سخنرانی چه خبر:
در جلسات گروه نگاه در روز ۹ ژوئیه سینا رحمانی پیرامون تروریسم صحبت کرد. اعضای این گروه همچنین در روز ۲۳ ژوئیه به بحث آزاد پیرامون آینده‌ی این گروه پرداختند.
در جلسات گروه آگورا، در روز ۱۷ ژوئیه درباره‌ی تجربه‌اش در فدراسیون اعراب کانادایی در فعالیت‌های اجتماعی صحبت کرد. این سخنرانی با هدف آشنایی ایرانیان با تجربه‌ی سایر ملیت‌ها در راستای تشکیل «خانه‌ی ایران» در تورنتو برگزار شد. در جلسات این گروه همچنین در روز ۲۴ ژوئیه باقر موذن درباره‌ی «تاریخچه‌ی گیتار» صحبت کرد.
در روز ۲۴ ژوئیه، به همت بنیاد زبان و فرهنگ آذربایجان ایران ــ کانادا، یونس پارسا بناب، استاد جامعه شناسی سیاسی و تاریخ سیاسی دانشگاه استره یر واشنگتن، پیرامون «دموکراسی و مساله‌ی ملی ایران» در دانشگاه تورنتو سخنرانی کرد.
از فیلم و تئاتر چه خبر:
روز ۱۰ ژوئیه تئاتر «مرگ و دختر باکره» به تهیه‌کنندگی‌ و کارگردانی تقی مختاری در اجرا شد.
کانون آریا روز ۱۸ ژوئیه برنامه‌ای با عنوان «دو ساعت با بمب خنده» با اجرای حمید ماهی‌صفت در دانشگاه یورک برگزار کرد. این دومین اجرای حمید ماهی‌صفت در تورنتو بود.
جشنواره‌ی سینمای مهاجرت امسال همانند سال‌های گذشته این‌ بار از تاریخ ۲۳ تا ۲۵ ژوئیه در سالن کافلر دانشگاه تورنتو برگزار شد. این جشنواره با کمک کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار شد.
نسخه‌ی کامل فیلم کما به کارگردانی آرش معیریان از اواسط ماه ژوئیه در سینما وودساید به روی پرده رفته است.
از سیاست چه خبر:
برای خواندن گزارش مربوط به بازتاب دادگاه‌ زهرا کاظمی در کانادا این‌جا را تقه بزنید.
برای خواندن گزارش مربوط به برگزاری مراسم بزرگداشت ۱۸ تیر این‌جا را تقه بزنید.
مراسم سالگرد کشته شدن زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی‌کانادایی در روز ۹ ژوییه در دانشگاه کنکوردیای شهر مونترال برگزار شد. در این برنامه که برگزارکننده‌ی آن «بنیاد زهرا کاظمی» است، استفان هاشمی، پسر زهرا کاظمی و دکتر شهرزاد مجاب، استاد دانشگاه تورنتو صحبت کردند
در روز شنبه ۱۷ ژوئیه میزگرد اتحاد جمهوری‌خواهان با عنوان «جنبش جمهوری‌خواهی: چالش‌ها و رهیافت‌ها» برگزار شد. در این مراسم، فرخ نگهدار، تحلیل گر سیاسی از انگلستان درباره‌ی «استراتژی گذار به دموکراسی در ایران»، مهرداد مشایخی، استاد جامعه شناسی از آمریکا درباره‌ی «گفتمان دموکراسی در دوره‌ی پس از اصلاح طلبی حکومتی»، و مهرزاد بروجردی، استاد علوم سیاسی از أمریکا در باره‌ی «منزلت سکولاریسم در ایران امروز» صحبت کردند.
یک دادگاه فرجام در آنتاریو تقاضای یک ایرانی برای محاکمه‌ی جمهوری اسلامی به اتهام شکنجه را با قوانین مدنی کانادا ناسازگار تشخیص داد.
کسری نجاتی قصد دارد از بخواهد که مایکل مور، مستندساز آمریکایی، را متهم کند، چرا که وی هنگام تبلیغ فیلم جدیدش، فارنهایت ۹۱۱، در کانادا با صحبت بر ضد حزب محافظه‌کار کانادا، به موقعیت این حزب در انتخابات فدرال اخیر لطمه زده است.
از انجمن‌ها چه خبر:
اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز‌های ۳ و ۴ ژوییه اردوی مزرعه‌ی هارت هاس را برگزار کرد. در این اردو همچنین آرمیتا آذری درباره‌ی «جشن تیرگان: تاریخچه و مراسم» صحبت کرد.
به همت اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو، در روز ۱۵ ژوئیه فیلم مارمولک به کارگردانی کمال تبریزی و با بازی پرویز پرستویی در دانشگاه تورنتو به نمایش درآمد.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۱۰ ژوئیه، به مناسبت پنجمین سالگرد واقعه‌ی ۱۸ تیر و اولین سالگرد کشته شدن زهرا کاظمی، مراسم یادبودی در دانشگاه تورنتو برگزار کرد. شرکت‌کنندگان در این مراسم سپس با روشن کردن شمع در مقابل مجلس نمایندگان آنتاریو تجمع کردند.
روز ۱۸ ژوئیه، به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو فیلم «تهران: ساعت ۷» در دانشگاه تورنتو به نمایش درآمد و پس از آن امیرشهاب رضویان، کارگردان فیلم، به پرسش‌های حاضران پاسخ داد.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو با هدف برگزاری یک سری کلاس‌های هنر و ادبیات ایرانی، کلاس آموزش رقص کردی به مربی‌گری آزاد شادمان را در تاریخ‌های ۱۸ و ۲۵ ژوئیه برگزار کرد. جلسه‌ی آینده‌ی این کلاس روز اول آگوست خواهد بود. این انجمن همچنین اولین جلسه‌ی کلاس آموزش کُر ایرانی به استادی آقای آرمان را در روز ۲۰ ژوئیه برگزار کرد. این کلاس هر هفته روزهای سه‌شنبه از ساعت ۷ تا ۱۰ شب در اتاق برگزار می‌شود.
دیگر چه خبر:
روز ۷ ژوئیه حمیدرضا روح نواز، جوان ایرانی ۳۶ ساله ساکن تورنتو به قتل رسید. روز بعد نتیجه‌ی کالبدشکافی مشخص کرد که قتل به وسیله‌ی یک ضربه چاقو به سینه‌ی قربانی صورت گرفته است.
به همت گروه خیریه‌ی پردیس، در روز ۲۵ ژوئیه سخنرانی علمی با عنوان «آگاهی قلبی و آگاهی علمی» توسط دکتر طایبی و به نفع کودکان بی‌سرپرست ایرانی تحت پوشش این گروه انجام شد.
از آینده چه خبر:
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۷ اوت پیک‌نیکی در حوالی تورنتو برگزار می‌کند.
فستیوال تابستانی ایرانیان در روز ۲۱ اوت در میدان مل‌لستمن برگزار می‌شود. برگزارکنندگان این مراسم تلویزیون شهرما و رادیو صدای روز هستند.
اگرچه در داخل کشور بیشتر از ۶ کانال تلویزیونی وجود ندارد، در خارج کشور ایرانیان بیش از ۱۰ کانال تلویزیونی دایر کرده‌اند که اغلب‌شان از لس‌آنجلس پخش می‌شوند. به تازگی کانادا هم از طریق خطوط راجرز صاحب یک کانال ۲۴ ساعته‌ی ایرانی به نام «تلویزیون پارس» شده است با حق اشتراکی در حدود ۱۶ دلار. یک نگاه نیم‌ساعته هم کافی است تا روشن کند که چطور در حالی که در خارج کشور مطبوعات و نشریات ایرانی این قدر با رکود و کمبود مواجه هستند، کانال‌های تلویزیونی چنین جولانی می‌دهند.
این رادیوهای تلویزیونی در مجموع دارای ۱۰ تا ۱۵ نفر سخنگو هستند که ساعت به ساعت به نوبت پشت همان میز می‌نشینند، البته با پشت صحنه‌های متفاوت -گاه گل و بوته و گاه تصاویری از ایران- و حرف می‌زنند. و البته فقط حرف می‌زنند. گاه به گاه تلفن‌هایی هم دارند که مردم از سرتاسر دنیا زنگ می‌زنند و سوال می‌پرسند یا درددل می‌کنند و یا قربان صدقه‌ی گوینده‌ها می‌روند. آگهی‌های تبلیغاتی هر نیم‌ساعت یک بار تکرار می‌شوند و هر دو ساعت یک بار هم -درست مثل کانال‌های تلویزیون داخل کشور- تصاویری از طبیعت با موسیقی متن پخش می‌شود که البته هیچ‌گونه ارتباطی به یکدیگر ندارند. گاه به گاه قطعه‌های ویدیویی آوازه‌خوان‌های لس‌آنجلسی تنها برنامه‌های متحرک این شبکه هستند. که البته همیشه شامل چند دختر آماتور رقصنده، یک خواننده با سر و وضعی بسیار نامرتبط به فضای کلی صحنه و فضایی کاملا بی‌ارتباط به موضوع ترانه و سبک موسیقی می‌شوند. به نظر می‌رسد که بی‌ارتباطی به عنوان یکی از ویژگی‌های برنامه‌های این شبکه، همواره حفظ شده است.
شبکه‌ی تلویزیونی بی‌طرف یک مضمون بسیار ناآشنا برای تلویزیون‌های ایرانی خارج کشور است. جهت‌گیری‌های سیاسی به قدری صریح هستند که این شبکه‌ها بیشتر فرمایشی می‌نمایند. به نظر می‌رسد که هدف از دایر کردن‌شان سرگرم کردن مردم یا ایجاد ارتباط میان جوامع ایرانی خارج از کشور نیست، بلکه یک هدف سیاسی از پیش تعیین شده، این شبکه‌ها را هدایت می‌کند. هدف مشخص است: براندازی ر‌ژیم جمهوری اسلامی و جایگزین کردن آن با یک «دموکراسی شاهنشاهی». رضا پهلوی که با عنوان علیحضرت رضا شاه دوم خطاب می‌شود، اولین و تنها کاندیدای شاهنشاهی است. از این که به راستی این حکومت پیشنهادی چگونه عمل‌کردی خواهد داشت و نقش و حد اختیارات شاه چیست، هرگز سخنی به میان نمی‌آید. گاهی هم که کسانی زنگ می‌زنند و می‌پرسند یا «به اشتباه» ارتباطشان قطع می‌شود و یا جواب‌هایی مضمون بر این که «شما که نمی‌فهمید، چرا حرف می‌زنید» می‌گیرند. سخنان بیشتر شعارگونه است و گوینده‌ها با آن که ظاهری بسیار مدرن و دموکرات به خود می‌گیرند، کوچک‌ترین نظر مخالفی را تاب نمی‌آورند و گاه با لحنی توهین‌آمیز مخالفت‌کننده را به نام «طرف‌دار جمهوری اسلامی» به باد سرزنش می‌گیرند.
جنبش‌های دانشجویی داخل کشور دست‌مایه‌ی خوبی برای گوینده‌هایی هستند که دلشان می‌خواهد خود را به زور هم که شده به جریانات مخالف حکومت داخل ایران بچسبانند و با سرپوش گذاشتن بر این که این جنبش‌ها اهداف متفاوتی را دنبال می‌کنند، گردن‌هایشان را در کادر این عکس دسته‌جمعی به زور کش می‌دهند که یعنی «ما هم از شماییم». از عکس‌های دانشجویان کتک‌خورده‌ی کوی دانشگاه استفاده می‌کنند که به «مبارزه» چاشنی و حال و هوای انقلابی بدهند. این نمایش سیاسی با پرچم شیر و خورشید، عکس تخت جمشید و نام کوروش بزرگ صحنه‌آرایی می‌شود و تصاویر محمدرضا پهلوی و فرح پهلوی این ملی‌گرایی کهن را تکمیل می‌کنند. همه‌ی این توصیف‌ها تلویزیون پارس را از یک شبکه‌ی تلویزیونی بی‌طرف به یک شبکه‌ی به زبان عامیانه «سلطنت طلب» تبدیل می‌کند.
برنامه‌های غیرسیاسی بسیار دلنشین‌تر هستند و با حال و هوای ایرانیان خارج از کشور بیشتر جور در می‌آیند. برنامه‌هایی مانند امور سرمایه‌گذاری در آمریکای شمالی، امور حقوقی و مهاجرتی و برنامه‌های روان‌شناسی و خانواده، بسیار سودمندتر به نظر می‌رسند با آن که هنوز از کیفیت بالایی برخوردار نیستند. بیشتر گویندگان این برنامه‌ها افرادی دانش‌اندوخته در زمینه‌ی کاری خودشان هستند، ولی احتمالا زننده‌ترین ویژگی برخی از آن‌ها، عدم تسلط‌شان بر زبان فارسی و استفاده‌ی بی‌تناسب از لغات و اصطلاحات انگلیسی است. برخلاف برخی از شبکه‌های لس‌آنجلس، تلویزیون پارس بخش‌های سرگرم‌کننده، مانند آهنگ‌های درخواستی، ندارد و شبکه‌ای بسیار جدی به نظر می‌رسد. اگرچه گاه گاه فیلم‌های سیاه و سفید سال‌ها خاک خورده در ته آرشیوهای سینمایی پیش از انقلاب را به حافظه‌ی ملی ما یادآوری می‌کند.
شاید شبکه‌هایی مانند تلویزیون پارس تا حدی بتوانند با ۶ کانال صدا و سیما در داخل کشور رقابت کنند، ولی چگونه قرار است با ۶۰۰ کانال راجرز -که از نظر کیفیت و «تحرک» جهانی هستند- رقابت کنند، دیگر خدا می‌داند، با توجه به این که بر پایه‌ی رفع نیازهای محلی جامعه‌ی ایرانی آمریکای شمالی هم به وجود نیامده‌اند. اگر مخاطبان اصلی این شبکه‌های تلویزیونی ایرانیان داخل کشور و نه مهاجران خارج کشور هستند، پس شاید به راستی نتوان عنوان «صدا و سیمای مهاجرت» را به‌ آن‌ها داد.
می‌خواهم این مصاحبه را گرد ریشه‌یابی علل عقب مانده‌گی و تحجر قصه‌نویسی ما در سطح جهانی برگزار کنم. ببینید، ما که از لحاظ آگاهی از تکنیک و مکتب و «ایسم» ‌های ادبی کم نمی‌آوریم و در کتاب و انجمنی نیست که حرف از آخرین بدعت‌ها در این زمینه‌ها نباشد. پس علت عقب مانده‌گی قصه‌نویسی ما در سطح جهانی نمی‌تواند نداشتن دانش تکنیکی باشد. به عقیده شما علت این عقب مانده‌گی چیست؟ به عبارت دیگر، چه تفاوتی بین قصه‌ی ایرانی و قصه‌ی آمریکای لاتین هست که یکی جهانی و یکی منزوی است؟ آیا این تفاوت در زبان است، نثر است، تکنیک؟
از تعارفات معمول اولیه که بگذریم، ممنونم که این فرصت را به من دادید که اگر نظراتی داشته باشم با دوستان مطرح کنم. در این سوال شما به نظر من دو نکته به عنوان «اصل» مطرح می‌شود. اول این که قصه ایرانی عقب مانده و متحجر، یا به عبارتی، نا‌شناخته است در سطح جهانی. اصل دوم در این سوال این است که ما آشنایی کامل داریم با تکنیک‌های جدید و مکتب‌های جدید و کار هم کرده‌ایم روی این‌ها و مطرح هم کرده‌ایم، ولی چرا با کارهای‌مان باز هم برخورد مناسب نمی‌شود. هر دوی این اصل‌ها به نظر من کمی زیادی بدیهی و پذیرفته فرض شده است در سوال شما.
در بخش اول سوال، سوال دیگری هم برای من مطرح می‌شود، و آن هم این که آیا بحث بر این است که قصه‌ی ما از نظر قصه بودن خود و به عنوان یک شکل جدید در ادبیات صد ساله اخیر کار نمی‌کند، یا اینکه ناشناخته است؟ این‌ها دو چیز متفاوت‌اند که هر کدام را می‌توان به شکلی پاسخ داد. اگر فرض را بر این بگذاریم که این شکل جدید ادبی در ایران خوب جا نیفتاده، آنوقت می‌شود به قسمت دوم سوال شما هم پرداخت، یعنی فرض آشنایی و اطلاع کامل از مکاتب و تئوری‌های مربوطه. من فکر می‌کنم که این اصل دوم، یعنی آشنایی کامل ما با مکاتب و تئوری‌های ادبی، بویژه تئوری‌های جدید، کمی متزلزل است.
ما در ادب فارسی کلاسیک روایت و قصه داشته‌ایم، بگذریم از این‌که این روایت‌ها اغلب به نظم بودند، ولی در اصل قصه هستند گرچه شکل آنها نظم است. ما اشکال مختلف روایت را داشته‌ایم، ولی رمان و قصه‌ی کوتاه مدرن را، به این شکلی که در سیصد چهارصد سال گذشته در غرب بوجود آمده، نداشته‌ایم. و همه می‌دانیم که این اشکال جدید روایتی، بعد از دوران مشروطه و با امثال جمال‌زاده و هدایت وارد ادبیات فارسی شدند. ما آنقدر که غرب با این پدیده، با بوجود آمدنش، با رشد و نموّش آشنا بود با پوست و گوشت و استخوان، آشنا و درگیر نبوده‌ایم. بعد هم که آشنا شدیم، از زمان هدایت تا همین دوسه دهه‌ی گذشته، اگر به تلاش‌ها و تجربه‌های کسانی چون هوشنگ گلشیری و بهرام صادقی و رضا براهنی و ساعدی و دانشور مثلا توجه کنیم، می‌بینیم که این آشنایی در بسیاری از اهل قلم ما عمیق شد، اما در بسیاری هم نشد و در حد اشاره‌هایی در مصاحبه‌ها یا مقالات باقی ماند. از اینها که بگذریم، البته در دو دهه‌ی اخیر و در میان نسل جوان‌تر نویسندگان هم چهره‌های شاخصی پدید آمده‌اند. اما در مجموع می‌توان ادعا کرد که هنوز این آشنایی با این پدیده در ادبیات ما کاملا ته‌نشین نشده و همه‌ی ظرفیت‌های خود را در کار قلمی ما و ذهن اجتماعی و فرهنگی ما بروز نداده است. یا به قولی، ما آثار و نمونه‌های شاخص داریم، اما نه یک روند همه جانبه‌ی عمیق و ریشه‌دار.
پس به نوعی منظور شما این است که ما میراث ادبی، به شکلی که در شعر داریم، در قصه نو نداریم.
این یک بخش از مساله است. یعنی این دو شکل جدید روایتی غرب -قصه‌ی کوتاه و رمان- را ما نداشتیم و وقتی هم که با آن آشنا شدیم، عمیق و کامل آشنا نشدیم و کاملا وارد زندگی ادبی ما نشد. کارهای خوبی هم که آفریده و ارایه شده‌اند، بخش زیادی به نظر من ذوقی بوده، یعنی با ذوق ولی بدون دانش کافی. مثلا می‌توان به زنده‌یاد غلامحسین ساعدی اشاره کرد که یکی از درخشان‌ترین چهره‌های ادبیات صد سال اخیر ماست و تعدادی از درخشان‌ترین قصه‌های کوتاه این دوره را هم آفریده، ولی دانش ساعدی در مورد شیوه‌های ادبی با گلشیری یا براهنی قابل مقایسه نیست. یا قصه‌های کوتاه بهرام صادقی، که از قصه‌ی کوتاه‌ نویسان بسیار خوب ایران است. ولی این‌ها جرقه‌هایی هستند که نشان از ذوق و استعداد دارند، بیشتر از آنکه دانش کامل داشته باشند نسبت به چیزی که از بیرون آمده.
نکته‌ی دوم، که اصل اول سوال شماست، این است که آیا قصه‌نویسی ما عقب‌مانده است یا عقب افتاده است، یا کاملا شناخته شده نیست و در سطح جهانی مطرح نیست. خود شما اشاره کردید به مساله زبان. خب، اینجا می‌توان گفت که هم زبان و هم نقایص فنی و تئوریک نقش دارد. یعنی هم از نظر تکنیکی و هم از نظر تفاوت زبان و ریشه‌های فرهنگی ما با جامعه‌ی که می‌خواهیم کارهای ما در آن مطرح بشود. به عنوان مثال در آثار ادبی روسیه قرن نوزدهم، وقتی که می‌خواهد در اروپای غیر روس مطرح شود، زبان مانع عمده‌ای نیست. به علت اینکه ریشه‌های فرهنگی و اجتماعی و ادبی‌شان یکی است. آن چیزی که در آن داستان‌ها مطرح می‌شود برای خواننده ادیب و غیر ادیب اروپای غیر روس ملموس و قابل درک است. از طرف دیگر، در مورد قصه‌های مثلا آمریکای لاتین، آن زبان جدا از اینکه زبان چند صد میلیون آدم در آمریکای لاتین است، در اسپانیا و حتی در همین آمریکا هم چند صد میلیون مخاطب دارد. از این گذشته، متاسفانه آثاری که از ایران ترجمه شده در غرب، نه تنها خوب ترجمه نشده بلکه آثار خوبی برای ترجمه انتخاب نشده. در واقع آثار بر حسب نام و شهرت نویسندگان‌شان انتخاب شده‌اند. شاید اگر مثلا آثار عباس نعلبندیان ترجمه می‌شد، یا بهرام صادقی، یا حتی نویسندگان نسل جوان امروز، از کلیدر دولت آبادی راحت‌تر روح ادبیات امروز ما و ظرفیت‌های آن را منتقل می‌کرد.
ادبیات قدیم ما را خوب می‌شناسند چون خیام و حافظ ترجمه شده، اما از ادبیات جدید به جز بوف کور که ترجمه شده و در جاهایی مطرح است، آثار دیگری که ترجمه شده‌اند یا خوب ترجمه نشده‌اند و یا اصلا آثار خوبی انتخاب نشده. نکته‌ای به یادم آمد، که البته ربط زیادی به بحث ما ندارد، ولی اشاره به آن خالی از لطف نیست. چند سال پیش کتابی از شعرهای اسماعیل خویی توسط دکتر احمد کریمی حکال و مایکل بیرد ترجمه و منتشر شد. در یک تورّق کوتاه من به چنان اشکالات عجیبی در ترجمه برخوردم که باعث تعجب و تاسف فراوان بود. آن هم از مترجم و محققی چون دکتر حکاک. مثلا، در شعری از خویی، بندی هست با این عبارت:
«این روسپی زمانه...» (یعنی زمانه‌ی روسپی)
این بند ترجمه شده:
یعنی: روسپی این دوره!
یا مثلا در ترجمه‌ی شعری از نیما، در عبارت (نقل از حافظه): «مانده در ره یادگار از او اجاقی سرد...» (که حکایت از آتش کوچکی دارد که رهروی در بیابان روشن کرده و سپس گذشته و رفته است)، کلمه ی «اجاق» ترجمه شده:
با این وصف، می‌توان حدس زد که وضع ترجمه‌ی آثار داستانی هم چگونه ممکن است باشد. بنابراین، اگر انتظار ما را در زمینه‌ی شناخته شدن ادبیات داستانی‌مان در جهان، ترجمه باید برآورد کند، یا کرده باشد، ابزار درست یا تکیه‌گاه محکمی برای رسیدن به نتیجه‌ی دلخواه در اختیار نداشته‌ایم و نداریم.
چون صحبت از مقایسه به میان آمد، من فکر می‌کنم منظور من از اصل اول سوالم که شما اشاره کردید مقایسه ادبیات ما بود با هم کیش‌های ما مثل ادبیات عرب یا چین مثلا، که آنها هم مثل ما رابطه زبانی و فرهنگی با این شکل جدید غربی نداشته‌اند، اما ما می‌بینیم که به عنوان مثال نجیب محفوظ یا گائو شینگژیان از چین نوبل ادبیات را می‌برند و ما اصلا در مقایسه حرفی برای گفتن نداریم. منظور من از جهانی نشدن چنین مقایسه‌ای بود.
در جواب سوال شما من یک سوال دیگر می‌خواهم بپرسم که چرا مثلا فیلم سفر قندهار مخملباف این‌قدر یک‌دفعه در غرب مطرح شده؟ آیا اگر این فیلم الان روی اکران می‌آمد هم این‌قدر مطرح می‌شد؟ یا اگر هفت سال پیش ساخته و پخش شده بود؟ بخشی از این‌ها به دوره‌هایی بر می گردد که یک‌دفعه افکار عمومی اجتماعی و ادبی غرب نگران چیزی می‌شود، یا چیزی برایش اگزوتیک است و در بعد سیاسی و اجتماعی هم با شدت و حِدّت به وسیله‌ی رسانه‌های گروهی مطرح شده و بعد آن مضمون را یک‌دفعه در فیلم یا داستانی پیدا می‌کنند و به آن پر و بال می‌دهند. مثل سلمان رشدی. یا حتی مطرح شدن ادبیات چین در یک مقطع خاص. یا چرا راه دور برویم، مطرح شدن نویسنده‌ی افغان، عتیق رحیمی، و کتاب خاکستر و خاک او (که به نظر من کار چندان عجیب و تازه‌ای نیست) درست در مقطع مطرح بودن سیاسی معضل افغانستان و ارتباط آن با غرب. کتاب این نویسنده -که به فارسی هم نوشته شده- ناگهان به عنوان یک اثر برجسته به چند زبان ترجمه می‌شود و خود او نیز شهرتی به هم می‌زند، در حالی که نویسندگان ایرانی هم‌زبان او، هم در ایران و هم در خارج از کشور آثاری به مراتب جدی‌تر و حرفه‌ای تر از این کتاب آفریده‌اند، اما به آنها توجهی نمی‌شود. اینها حرفه‌هایی دارند که در آن مقطع تاریخی پاسخ‌گوی پرسش غرب است، و ممکن است در مقطع قبل یا بعدش این پرسش آن‌قدر پرسش حادی نباشد. گذشته از این، خیلی از کارهای خوب ادبی ما برای غربی‌ها تکراری است. این نظر را البته اول بار رضا قاسمی در رابطه با میلان کوندرا مطرح کرده. خیلی از نویسنده‌های ما آثاری دارند در حد برابری با آثار میلان کوندرا. ولی اگر این آثار ترجمه بشوند و بیایند اینور، خواننده فرانسوی مثلا چه کار دارد که بیاید یک اثر دست دوم آلن روب‌گری‌یه را بخواند از زبان گلشیری، یا اثر میلان کوندرا را بخواند از زبان دیگری، که تازه ممکن است خودش دست دوم آثار فالکنر باشد. این برایش مهم نیست، مطرح نیست. مساله‌ای که میلان کوندرا مطرح می‌کند در چند تا از کارهای اولیه‌اش -آن حس و روح مهاجرت، مهاجرت اروپایی به اروپا، از یک سیستم بسته به سیستمی دیگر- این حس را این خواننده یک بار شنیده. حالا اگر ما بخواهیم این را دوباره مطرح‌اش کنیم، خیلی هم قشنگ نوشته باشیم‌اش، پیش نمی‌رود و کاربردی ندارد. غرب هم دنبال یک چیز تازه است. دنبال پیدا کردن پاسخ پرسش خودش است. ما در این زمینه‌ها کم کار کرده‌ایم. اگر کار ما شناخته شده نیست -اگر بخواهیم جمع بندی کنیم- باید بگوییم که اولا بیشتر کارهایی که زنده و اصیل هستند ترجمه نشده‌اند و کارهایی هم که ترجمه شده‌اند خوب ترجمه نشده‌اند. یعنی که ما به این بعد قضیه که این تفاوت‌های فرهنگی و اجتماعی و زبانی را بخواهیم با کیفیت‌های دیگر آثار خودمان پر بکنیم، به شکل جدی و منظم و هدف‌مند نپرداخته‌ایم. زمانی این را گلشیری به یک شکل دیگر گفت که بر خورنده بود. در آن سال‌های اول مهاجرت ما، گلشیری در مصاحبه‌ای مطرح کرده بود که شما نویسندگان خارج از کشور به جای این‌که راجع به ده کوره‌ها و قهوه‌خانه‌های داخل ایران بنویسید، خوب است که بردارید کارهای خوب ایران را ترجمه کنید. و خوب به همه بر خورده بود که ما نویسنده و شاعریم و کار خودمان را می‌خواهیم بکنیم. مترجم آثار شما که نیستیم. اما خیلی از ما همان کار را هم نکردیم. ولی گذشته از این جمله‌ی معترضه‌ی طولانی، من فکر نمی‌کنم که آثار مثلا چینی یا عربی یا ترکی و یونانی‌ای که در جهان غرب شناخته و مطرح شده‌اند، از ویژگی خاصی نسبت به آثار برجسته‌ی فارسی برخوردار بوده باشند که آنها را جهانی کرده و ما را نه. این معضل بیشتر به نحوه‌ی ارتباط زبان ما با زبان‌های غرب، و ارتباط ما (چه در بعد فردی چه اجتماعی و سیاسی-دولتی) با ارگان‌ها و بنیادهای فرهنگی غرب مربوط می‌شود. ضمن این‌که ما متاسفانه ارگان‌ها و بنیادهای مسوول فعال و دلسوزی هم (چه مستقل و چه دولتی) در این پیوند نداشته‌ایم و نداریم. می‌بینیم که هر جا که کوششی بوده (مثل کوشش‌ها و پیوندهای براهنی در امریکا و فرانسه، قاسمی در فرانسه، معروفی در آلمان، خاکسار در هلند و...) نتایج بعضاً چشمگیری هم به بار آورده است. چندین اثر از این دوستان (گذشته از آثار گلشیری و دولت آبادی و چند تن دیگر) در سال‌های اخیر ترجمه و منتشر و یا اجرا شده، نقد و بررسی شده، جایزه گرفته، و به همین منوال هم اگر پیش برود، می‌توان دورنمای پیوند بیشتر و ژرفتر با ادبیات جهان را دید.
از کتاب قصه‌نویسی رضا براهنی نقل می‌کنم: «ما ایرانی‌ها عادت داریم خود یا دیگران را بر اساس صغرا کبراهای غلطی که می‌چینیم طبقه‌بندی کنیم [من اینجا روی کلمه طبقه‌بندی می‌خواهم تکیه کنم] و پس از طبقه‌بندی افراد و اشخاص و ملت‌ها و حالات آن‌ها و به اصطلاح فرنگیان «آنکادره» کردن انسان در چارچوب‌های خیالی خود، می‌کوشیم همان طبقه‌بندی را از ازل تا ابد حفظ کنیم و هرگز، به هیچ قیمتی، حاضر نمی‌شویم که در اعتقادها و داوری‌هامان تغییری را قبول بکنیم.» آیا این نوع طبقه بندی به عقیده شما بر ادبیات مهاجرت ما حاکم است؟
بوده. نکته‌ای که دکتر براهنی مطرح کرده اینجا توی قصه نویسی درست است و بدیهی هم هست، خیلی از ما این کار را کردیم و می‌کنیم. نه تنها ما این کار را می‌کنیم، غرب هم این کار را می‌کند. غرب هم در بر‌خورد با غیر از خودش همین کار را می‌کند. و یک وقت‌هایی هم که توی ذوقش می‌خورد برای این است که می‌بیند این طبقه‌بندی‌هایش جور در نیامده و می‌گوید یا این اصیل نیست، یا چون جواب پرسش من را نمی‌دهد بگذاریمش کنار.
شما به اورینتالیسم اشاره می‌کنید؟
بله. منتهی آیا منظور شما این است که آیا در کارهای تولید شده به عنوان ادبیات مهاجرت ما این دید را می‌بینیم یا در بحث‌های‌مان به طور کلی؟
در کارهای تولید شده. و من منظورم البته طبقه‌بندی خود هست نه طبقه‌بندی دیگری. ببینید، همان‌طور که می‌دانید اورینتالیسم دید اگزوتیک غرب هست به دیگری و اوکسیدنتالیسم به نوعی دید اگزوتیک ما هست به دیگری، به دیگری پیشرفته. منظور من از این سوال این بود که در ادبیات اکسپاتریات ما که در غرب در حال شکل گرفتن هست، آیا ما در یک قالب‌های ذهنی طبقه‌بندی گیر کرده‌ایم، چه فرهنگی و چه ادبی؟
اگر من درست فهمیده باشم و کاری به غرب نداشته باشیم و بگوییم «خودم»، حالا باید باز کنیم و ببینیم خود ما کی بودیم که آمدیم اینجا. مهاجرت ما، چه اسمش را مهاجرت بگذاریم چه تبعید خود خواسته، در دوره‌ی اخیر، یک دوره‌ی بیست و چند ساله را در بر می‌گیرد. دوران اول این دوره‌ای است که ما با سر در اینجا فرود آمده‌ایم و تازه می‌خواهیم خودمان را پیدا کنیم. و اولین کاری که ما در چنین موقعیتی می‌کنیم، جستجوی اصل، یا تلاش در پیوند زدن خود با آن چیزی است که از آن‌ کنده شده‌ایم. در نتیجه این طبقه‌بندی که شما اشاره می‌کنید کاملا بدیهی است. ما هر کدام از چیزی جدا شده‌ایم و تلاش می‌کنیم دوباره پیدایش کنیم و به آن بپیوندیم. ضمن اینکه در بد مقطعی جدا شدیم. یعنی در یک مقطع اتفاقات روز به روز و ساعت به ساعت خیلی حادّ اجتماعی. در مقطعی که نه اوضاع سیاسی و اجتماعی نه شکل و روند اوضاع ادبی و فرهنگی‌مان به هیچ وجه دارای ثبات نبود. ما از ادبیات دهه چهل جدا نشدیم. می‌بینیم کسانی که از ادبیات دهه چهل جدا شدند و آمدند به غرب چیزهایی که می‌آفرینند بسیار متفاوت است از آفریده‌های کسانی که در دهه شصت جدا شدند و آمدند. یعنی اینکه ما در این دهه نه ادبیات‌مان دارای ثبات بوده و نه دارای ثبات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بودیم. در نتیجه بدیهی بوده که ما یک طبقه‌بندی درست بکنیم و بچسبیم به آنها و درهمان طبقه‌بندی هم بکوشیم هم خودمان را، هم شخصیت‌های داستانی‌مان و هم مخاطب‌مان را بگردیم و پیدا بکنیم. حتی حس‌هامان را. ولی این دوره تمام شده به عقیده من و اگر نگاه بکنیم به دوره اخیر تولید‌های ادبی خارج از کشور (من سعی می کنم اجتناب بکنم از دو اصطلاح ادبیات مهاجرت یا تبعید) در این دوره دیگر این طبقه‌بندی‌ها را به شکل حادّش نداریم و سعی می‌کنیم دریافت‌ها و حس‌هامان را بنویسیم. در ابتدای این دوره کمی افراط و تفریط هم داشتیم و این هم کم کم دارد بر طرف می‌شود.
سوال سوم من که در واقع سوال اصلی این مصاحبه است در مورد زبان است. و آن این که آیا زبان فارسی اصلا قابلیت بیان قصه نو را دارد به سبک جهانی؟ زبان ادبیات خارج از کشور با زبان ادبیات بومی ما چه تفاوتی دارد؟ به نظر شما آیا حالت ایده‌آل زبانی برای ادبیات مهاجرت این است که خود را هر چه بیشتر نزدیک و منطبق بکند با فارسی رایج در ایران و یا اینکه برای بیان هویت پدیده تازه‌ای به نام مهاجر باید زبان تازه‌ای پیدا بکند که با آن همخوانی داشته باشد؟ به عبارت دیگر، آیا می‌شود که ما در گنجینه‌های هزار ساله ادبی‌مان دنبال واژه‌ها و تعبیراتی بگردیم که این پدیده‌ی نو را توصیف کند؟ یا وظیفه‌ی نویسنده خارج از کشور این است که زبانی نو ایجاد بکند، و شاید این بدعت است که ما از آن عقبیم؟
من در این زمینه صاحب‌ نظر نیستم، ولی در حد دانش محدود خود در این زمینه نظرم را می‌توانم مطرح کنم. من فکر نمی‌کنم که زبان فارسی ما قابلیت بوجود آوردن قصه‌ی نو را نداشته باشد، قصه‌ای که قابل درک باشد برای جهان. همه زبان‌ها بالاخره تاریخ خاص خودشان را دارند و محدودیت‌ها و ظرفیت‌های خاص خود را هم داشته‌اند و دارند. و همیشه هم این محدودیت‌ها از بین رفته‌اند و ظرفیت‌ها هم گسترش یافته یا تغییر کرده‌اند. مهم این‌ست که پدید آورنده‌ی یک پدیده‌ی ادبی چطور به جهان نگاه می‌کند. همه زبان‌ها قابلیت تغییر و پیشرفت را دارند. زبان ما هم دارد و ما می‌بینیم نمونه‌هایش را، هم در کارهای ادبی داخل ایران و هم کارهایی که در خارج از کشور به وجود آمده‌اند. وقتی نمونه‌های درخشان آثار پدید آمده در خارج کشور را می‌بینیم، متوجه می‌شویم که این «زبان» نبوده که مقاومت خیلی عجیبی کرده و حالا شکست خورده. بلکه نویسنده و شاعر بوده که در مقاطع مختلف آفرینش ادبی خود به اشکال مختلف با این قضیه برخورد کرده و این‌که او چقدر قابلیت داشته، چقدر قابلیت ذهنی داشته در واقع در برخورد با پدیده‌های نوین و چطور توانسته از آن محدودیت‌های ذهنی خودش رها بشود. مگر همین زبان فارسی نبوده که فروغ و هدایت و نیما در آن نگاه‌های جدید بوجود آوردند؟ پس این زبان قابلیت این را داشته که هفتاد سال پیش هدایت، یا قبل‌تر از آن نیما یا بعد شاملو و فروغ و رویایی با آن کار بکنند و از همین زبان در واقع دستمایه‌ی فکر‌های نوین‌شان و حتی تکنیک‌های نوین را در بیاورند. زبان پیش می‌رود. این مشکل عجیب و غریبی نیست. مشکل بیشتر در ذهن ما باید باشد که ما چطور با محدودیت‌های ذهنی خودمان کنار بیاییم یا از آن‌ها بگذریم و چطور با پدیده‌های حسی نو کنار بیاییم و آن‌ها را بشناسیم و بتوانیم بیان‌شان بکنیم. برای بیان راه پیدا می‌شود و طبیعی است که این موفقیت در بیان ادبی است که زبان را هم زنده‌تر می کند آن‌را پیش می‌برد و به جریان می‌اندازد. اما این‌که ما بخواهیم بدانیم چقدر باید محدود باشیم و معتقد باشیم به رعایت ظرفیت‌ها و نحو زبان موجود داخل کشور، آن هم به نظر من از آن محدودیت‌های عجیب و غریب است، یعنی با توجه به شرایط داخل کشور، زبان داخل کشور دارد برای خودش رشد می کند و زبان خارج از کشور هم رشد می کند با توجه به مسایلی که ما در خارج از کشور با آن روبرو هستیم. ارتباط بین این دو البته خیلی مهم است. یعنی اگر ما بخواهیم با اینها به عنوان دو پدیده‌ی دور افتاده و کاملا جدا از هم بر‌خورد بکنیم، همان وضعی بوجود می‌آید که در مورد ایرانی‌های مقیم هند، پارسی‌گوهای مقیم هند، پیش آمد که بعد از چهارصد پانصد سال من فکر نمی‌کنم که ما بتوانیم اگر تولید‌های ادبی کرده باشند با آن بر خورد زنده امروزی بکنیم و با آن ارتباط بر قرار بکنیم. این دو شق زبان از هم جدا شده‌اند. و یا پارسی زبانان تاجیکستان یا افغانستان مثلا که فارسی‌ای که آنها صحبت می‌کنند و فارسی زنده‌ای هم هست برای خودشان، و این فارسی که فارسی ایران امروز باشد، یک جایی ارتباط‌شان قطع شده و آن برای خودش رشد کرده و فارسی داخل ایران هم به شکل دیگری برای خودش رشد کرده. این است که ارتباط مهم است و این ارتباط خوشبختانه الان هست بخصوص با اینترنت و با این رفت و آمد‌ها. حالا اجازه بدهید گریزی بزنم و اشاره کنم که با این حس کینه یا یک جور حس بازدارنده‌ای که در یک دوره نویسندگان داخل ایران و خارج از کشور هر دو نسبت به هم داشتند و همدیگر را به نوعی پس می‌زدند من از اول مخالف بودم و الان هم مخالفت خودم را خیلی روشن اعلام می کنم که مثلا اگر کسی از ایران می‌آمد گفته می‌شد سفیران فرهنگی حکومت ایران هستند و ما باید جلوی اینها را بگیریم و یا اگر کسی کتابی اینجا می‌نوشت و در ایران چاپ می‌شد همه منعش می‌کردند که شما چرا دارید سانسوری را که در ایران هست ندیده می‌گیرید. به نظر من این ارتباط باید باشد و به هر شکل ممکن هم هر چه گسترده‌تر شود. با گسترش و زنده نگهداشتن این ارتباط که ما می‌توانیم رابطه دو زبان را که دارند در فضاهای متفاوت با هم رشد می‌کنند به هم نزدیک بکنیم و از هر دو استفاده بکنیم.
شما این نظر را که در ایران گاهی می‌شنویم که می‌گویند نویسندگان خارج از کشور توانایی زبانی‌شان نیست به آن اندازه که باید باشد تا چه اندازه می‌پذیرید؟
به نظرم یک ریشه‌ی واقعی در این نظر وجود دارد ولی این خیلی درش اغراق شده، یک جور اغراق کینه‌ورزانه در موردش شده. اصل این است که یک نویسنده درفضای ارتباط دایم با زبان و با مردم و مخاطبین‌اش است که می‌تواند زبان خودش را زنده نگه دارد. این همان چیزی است که من هم چند دقیقه پیش به آن اشاره کردم. یعنی همان قضیه پارسی‌گویان هند. اگر این اتفاق قرار بود برای ما بی‌افتد، بله، دوستان نویسنده داخل کشور می‌توانستند این را بدیهی بگیرند و روی آن هم بمانند و بگویند شما ارتباط خودتان را به طور کامل با دو چیز از دست داده‌اید، یکی زبان روزمره‌ی روزنامه‌ها و نویسندگان و مردم کوچه و بازار و مخاطبین‌تان، یعنی با ساختار این زبان، و دوم با زیر ساخت اجتماعی و فرهنگی آن. و شبانه روز با یک ساختار دیگر دارید زندگی می‌کنید، با یک ساخت زبانی دیگر حرف می‌زنید، حرف می‌شنوید و حتی حس‌هایتان را بیان می‌کنید، پس در نتیجه چه زوری است که بیایید باز هم به این زبان بنویسید. ولی این اتفاق نیفتاد. این اتفاق نه در آن اوایل افتاد و نه اکنون خواهد افتاد که ارتباط خیلی هم وسیع هست. یعنی نه آن زمانی که ما شش ماه منتظر می‌شدیم تا نشریه‌ای کتابی به دست‌مان برسد تا بفهمیم در ایران چه می‌گذرد و نویسنده‌های جدید را بشناسیم و نه الان که همه چیز در اینترنت هست و همه چیز را می‌خوانیم و به خصوص با این پدیده وبلاگ‌نویسی. در نتیجه ما ارتباط‌مان قطع نشده. ولی نکته دیگری را هم که می‌شود به آن اشاره کرد این است که ما به طور روزمره داریم با یک زبان دیگر و یک ساختار زبانی و حتی ساختار فکری دیگر مواجه می‌شویم. خیلی از ما به طور روزمره فارسی خیلی کم حرف می‌زنیم. زوج‌های خیلی از ما به زبان دیگری صحبت می کنند. بچه‌های ما فارسی را اغلب خوب بلد نیستند. ارتباط ما با خیلی از اطرافیان‌مان به فارسی نیست. ولی مهم این نیست. مهم این است که ارتباط ذهنی و حسی یک نویسنده‌ی خارج از کشور چقدر با زبان مادری‌اش نزدیک است. با آن زبان چقدر فکر می‌کند، با اتفاقاتی که با آن زبان دارد می افتد در جای دیگر دنیا که مخاطب چند ده میلیونی دارد چطور برخورد می‌کند و چقدر نزدیک است. بله، خطر هست. و یک اصل واقعی هم همانطور که در اول اشاره کردم وجود دارد. ولی نباید این نکته‌ی واقعی را به شکلی غیر واقعی بزرگ کرد. من قبلا درچند نوشته و مصاحبه در مورد یک نویسنده‌ای خیلی خوب خارج از کشور به نام به روژ آکره‌ئی مثال زده‌ام. به روژ آکره‌ئی در سوئد زندگی می‌کند و من همیشه گفته‌ام که ما می‌توانیم او را یک مهاجر دو آتشه بنامیم. برای این‌که روژ اصلا کرد عراقی است و از ده یازده سالگی به علت درگیری‌های آن دوره که به جنگ بارزانی‌ها معروف شد خانواده‌اش به ایران مهاجرت کرده‌اند و در ایران فارسی یاد گرفته و تا بیست و چند سالگی ایران بوده و آن‌جا درس خوانده و بعد مهاجرت کرده به سوئد. زبان فارسی زبان دوم اوست (نمی دانم عربی هم می‌داند یانه اگر بداند، فارسی می‌شود زبان سوم) و بعد از اقلا ده پانزده سال زندگی در خارج از ایران، به فارسی به سلامت نثر گلشیری می‌نویسد و یک نویسنده‌ی خوب قصه‌ی کوتاه فارسی است، چه از نظر زبان و چه از نظر تکنیک. پس شدنی است. اگر اشکالی هست، میزان ارتباط من نویسنده است با این زبان و با اتفاقاتی که دارد برای این زبان در خارج می‌افتد یا بر عکس، میزان اطلاع و ارتباط نویسنده داخل ایران با اتفاقاتی که دارد برای این زبان در جای دیگر می‌افتد. به هر حال وقتی ما کار رضا قاسمی را داریم که در خارج از ایران آفریده شده و در ایران چاپ می‌شود و جایزه رمان اول آن سال ایران را می‌برد، یا کار‌های بهرام مرادی، یا سردوزامی، نوش آذر، یا کسان دیگر، می‌بینیم که قضیه به آن شکل بغرنجی که مطرح شد و می‌شود نیست. پس اینطور نیست که بگوییم که چند میلیون مهاجر ایرانی آمده‌اند بیرون و فقط دارند کار و زندگی خودشان را می‌کنند و ارتباطشان هم با حیات آن خاک و مردم و زبانش قطع شده است و می‌شود. در این زبان دارد کارهای ادبی خیلی خوب و بعضا مهمی هم صورت می‌گیرد. این زبان دارد چیزهایی را هم از ساختار زبانی و فرهنگی این طرف به خود جذب می‌کند. پس نویسنده‌ی داخل ایران هم به اندازه‌ی ما موظف است که پی گیری بکند اتفاقاتی را که دارد برای این زبان می‌افتد در خارج از کشور.
در آثار خود شما آیا زبان سیر آگاهانه‌ای در جهت ایجاد یک زبان نو دارد؟
دارد. حتما دارد. البته می‌توانم بگویم که آنقدر که برخی از نویسنده‌ها و شاعرها در این زمینه کار کرده‌اند، من نکرده‌ام. مثلا کاری که ساقی قهرمان روی زبان کرده در شعر و یا کارهایی که مرادی روی زبان کرده در نثر و یا تعدادی از نویسنده‌های دیگر. من در داستان‌نویسی دغدغه‌ی اصلیم بیشتر ساختمان کار بوده تا زبان. ولی البته زبان را هم بخشی از این ساختمان دانسته‌ام و رویش کار کرده‌ام. فکر کرده‌ام که زبان اولا باید درست باشد، دوما غیر از این‌که مفهومی را بیان بکند و جمله‌ای را درست بسازیم، وظیفه‌ی دیگری هم دارد که از نویسندگان خوب گذشته آموخته‌ایم که در نثر هم مانند شعر باید هر واژه حامل ارزش خودش باشد. بیشتر از همه می‌شود گفت در کار آخرم، «به بچه‌ها نگفتیم»، به زبان توجه بیشتری کرده‌ام، و در شعرهای اخیرم.
کسی از نثر نویسان ما را می‌شناسید که توجه خاص به زبان کرده باشد؟
اگر منظورتان نسل جدید است، پس باید مثلا براهنی و رویایی را کنار بگذارم. ضمن اینکه گرچه براهنی از نسل جدید نیست ولی همچنان کارهای جدید و زنده می‌کند. برخورد جدی با زبان را در همین دوست نویسنده‌مان، به روژ آکره‌ئی که اشاره کردم خیلی خوب می‌توان دید. بر خورد جدی با زبان را در کار ساقی [قهرمان] می‌توان دید. رضا قاسمی و اغلب نویسنده‌های مطرح ما که کارشان در خارج از کشور خوب مطرح شده و تاثیر گذار بوده‌اند، بر خورد جدی با زبان داشته‌اند ولی به درجات مختلف. مثلا برخوردی که قاسمی با زبان دارد فرق می‌کند با برخوردی که خاکسار داشته. مثلا به نظر من بر خورد خاکسار با زبان برایش در درجه اول نبوده و بیشتر با مفهوم کار داشته. مثلا در آن رمان معروف‌اش «بادنماها و شلاق‌ها» بیشتر با ساختار کار داشته. آن دقتی که ما در زبان می‌بینیم در کار قاسمی، در کار خاکسار نیست به نظر من. یا آن دقت در کارهای اول محمود فلکی نیست. در کارهای بعدی‌ش هست و دقت خوبی هم هست. بطور کل برخورد خیلی جدی با زبان به عنوان یک عنصر اصلی کم بوده است. همین هم شاید باعث شده که در کارهای اول، کارهای مثلا ده سال قبل، دوستان ما در ایران کمی در این زمینه به اصطلاح «بل» بگیرند! اسم این دوره را دوره شلختگی زبان بگذاریم و بگوییم بیشتر برای‌مان نظرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی عمده بوده. بعد کم کم ساختار و زبان برای‌مان مهم شده. در این دوره، که تا الان هم ادامه پیدا می کند، خیلی بهتر کار کردیم و به ساختمان کار و زبان هم به عنوان یکی از این عناصر پرداختیم. از توی ما عده انگشت شماری بیرون آمدند که زبان را عمده کردند و به زبان نه به عنوان یکی از عناصر ساختار، بلکه به عنوان عنصر اصلی به شکلی جدی پرداختند و تجربیات ارزشمندی هم ارایه دادند.
توصیه‌تان برای نویسندگان نسل جدید خارج از کشور چیست؟
بدور از تعارفات کلیشه‌ای و شکسته نفسی، من در آن حدی نیستم که توصیه‌ای داشته باشم، ولی یک توصیه خیلی عمومی می‌توانم به خودم و بقیه بکنم و آن خواندن و خواندن و خواندن است. و تمرین. در هر کاری تمرین مهم است چه برسد به کار مهم پدید آوردن یک آفریده‌ی فرهنگی و فکری با استفاده از ذهن و زبان. و برای این کار، بخصوص برای نسل جوان اینجا که می‌خواهد به فارسی بنویسد، فوق العاده مهم است خواندن. اگر بخواهیم در حدی که در محیط خانواده آموختیم وحرف زدیم برخورد بکنیم، یا بخواهیم زبان شلخته‌ای داشته باشیم که تنها اتکای آن آموخته‌های اندک و سطحی است، راه به جایی نخواهیم برد. من سالها پیش مقاله‌ای داشتم در ارتباط با انجمن نویسندگان ایرانی در کانادا واشاره‌ای داشتم به نکته‌ای که اگر اجازه بدهید اینجا مطرح کنم. اشاره این بود که اصلا نویسنده کیست. آیا هر کسی که توانست به فارسی چیزی بنویسد نویسنده است؟ ما در خانه جوراب‌مان پاره می شود می‌دوزیم، دکمه‌ای می‌افتد، می‌دوزیم، یا لباسی برای کودک‌مان یا حتی خودمان، ولی اسم خودمان را خیاط نمی‌گذاریم. من خیاطی خوب می‌دانم ولی اگر از من بپرسند چه کاره هستی، نمی گویم خیاط. یا گاهی چیزی توی روزنامه می‌بینیم و ترجمه می‌کنیم یا فلان نامه‌ی اداری که برای پدر یا مادرمان آمده ترجمه می‌کنیم، ولی اسم خودمان را نمی‌گذاریم مترجم. ما هر روز برای خودمان غذا می پزیم ولی اسم خودمان را آشپز نمی‌گذاریم. ولی اگر یک مقاله‌ای جایی نوشتیم یا حتی نامه‌ای نوشتیم و این در یک روزنامه چاپ شده، اسم خودمان را می‌گذاریم نویسنده. برای اینکه فکر می‌کنیم بیست سال سی سال ما به این زبان حرف زدیم، نامه نوشتیم، شعری خواندیم، شعری نوشتیم (بالاخره در کارنامه ی همه‌ی ما شعری یا داستانی پیدا می شود!) و بعد اسم خودمان را می گذاریم نویسنده. نه. اگر می‌خواهیم نویسنده باشیم، باید بدانیم و بپذیریم که این هم یک شغل است؛ یک فن است که ما باید بخوبی بیاموزیم. آموختن‌اش هم احتیاج به خواندن و خواندن و خواندن دارد، و نوشتن و نوشتن و نوشتن، و برخورد زنده با آن. من به یکی از دوستان جوانم که خوب قصه می‌نویسد گفتم که از یک سری چارچوب‌های ذهنی خودت را رها کن، آن چارچوب های ذهنی که تو را اسیر انتقال «مفهوم» می کند. شما یک مفهوم توی ذهن دارید که می‌خواهید مطرح کنید. حالا این مفهوم ممکن است یک مساله حاد سیاسی، یک مساله حاد عاشقانه، یک مساله حاد فرهنگی یا اجتماعی باشد و شما این را با نوشتن در یکی از قالبهای ادبی می خواهید بیان کنید. تا زمانی که دغدغه‌ی اصلی شما تنها بیان این مفهوم باشد کار به جای مهمی نمی‌رسد. بعد به مرحله‌ای می رسیم که می‌گوییم بیاییم این مفهوم را به یک شکل دیگر یا بهتری بیان کنیم. اینجا ما یک قدم جلو رفته‌ایم. در مرحله بعدی به این می‌رسیم که نوشتن خودش دغدغه‌ی اصلی است. وقتی که شما در این امر استاد شدید و به طور زنده با آن برخورد کردید، چه با ساختارش و چه با زبانش، هر مفهومی در آن می‌گنجد، و هر چیزی که در حس شما در آن لحظه بجوشد در آن چارچوب خود را می‌نمایاند و بیان و منتقل می‌کند. امروز، علاوه بر نویسندگان پیش‌کسوت مهاجر (و مهاجرانی که در دو دهه‌ی اخیر در خارج از کشور به فارسی آثار ادبی آفریده‌اند) نسل تازه‌ای از جوانان ایرانی را هم در کنار خود داریم که در همین چند ساله‌ی اخیر از ایران مهاجرت کرده‌اند و به فارسی طبع آزمایی می‌کنند. به این دوستان هم من چیزی جز آن چه گفتم، به اضافه‌ی تاکید بیشتر بر مطالعه‌ی عمیق و جدی آثار گذشته و معاصر، نمی‌توانم توصیه کنم. نگرانی‌ام در این زمینه اما بیشتر از این جهت است که دیده ام که متاسفانه شناخت اغلب این جوانان (با بسیاری از آنان در مدرسه‌ای که سال گذشته در آن به تدریس زبان و ادبیات فارسی سال آخر دبیرستان اشتغال داشتم آشنا شده‌ام) از ادبیات گذشته و معاصر فوق‌العاده اندک و سطحی است. بسیاری از آنان حتی نام نویسندگان و شاعران مطرح و جدی معاصر هم به گوش‌شان نخورده یا با ویژگی آثار آنان آشنا نیستند و چیز مهمی از آنان نخوانده‌اند.
کار جدیدی در دست انجام دارید؟
در حال حاضر روی یک نمایشنامه و یک رمان کار می‌کنم که متاسفانه گرفتاری‌های زندگی روزمره رخصت نمی‌دهد آن‌طور که باید و شاید به آن‌ها بپردازم. طرح یکی دو قصه کوتاه هم در ذهن دارم، و مسایلی هم هستند که مایلم به شکل مقاله به آنها بپردازم، نه به شکل وبلاگی و گاه نگاری که در سایت من هست.
همینطور ویرایش ترجمه‌ی «کافه‌ رنسانس» و «به بچه ها نگفتیم» (‌به انگلیسی) که مدت‌هاست عقب افتاده. در این یکی دو ماه باقی مانده از تابستان هم قرار است با همکاری چند تن از دوستان و هم‌کاران کتاب درسی‌ای برای آموزش زبان و ادبیات فارسی برای دانش‌ آموزان سال‌های آخر دبیرستان برای آموزش و پرورش انتاریو (برنامه‌ی درسی زبان‌های اقلیت‌های قومی) تهیه کنم که در کلاس‌های این دوره تدریس شود.
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد (حافظ)
پا به پای بادی که می‌آمد، پا به پا شد. نشست حسرت بود که گلو چشمانش می‌رفت. فرار می‌کرد انگار، ایستاده اما، متوقف از فکر کردن حتی. نمی‌فهمید، هیچ وقت هم نفهمیده بود که چرا او باید همه چیز را بپذیرد. بپذیرد که باید این‌طور یا آن‌طور. چرا همیشه او؟ او بود که می‌شنید. گاهی می‌توانست یک لحظه، تمام کند. که خودش را تمام کند. این پا به پا شدن‌ها را، این رفتن زن را، این الکلی بودن خودش. باد می‌آمد. اما چیزی ویران نمی‌شد، ‌ چیزی نبود که بخواهد ویران شود. زمین آنقدرها هم تکیه‌گاه محکمی نیست گاهی. گاهی که وزن آدم از مرده هم بیشتر می‌شود، و مگر مرده نبود یا نمرده بود آن‌روز که هی ایستاده بود تا ببیند یا چشمان خودش. با آن چشم‌های باد کرده از نوشیدن. از ریختن زهر به درونش، که زن می‌آید با دیگری که دیگر عشقی نبود. وقتی خیانت توی هوا پرپر می‌زد و او پذیرفته بود که باید ترک شود. رفته شود، و کلمات همه اشتباه بودند: هر سه فعلش، در خیابان، همه در گذشته‌ای تمام شده و ادامه دار، تمام شده بود. مثل تکه‌ای سنگ در یک فضای خالی مرده، که می‌آمد توی قلبش متورم می‌شد و دلش می‌خواست که نباشد و نه حتی مرده باشد. تا آن‌قدر وجود نداشته باشد کا یادها هم از یاد برود. و دلش می‌خواست می‌توانست مغزش را بشکافد و کثافت‌ها را از سرش خالی کند. که هر چه از زن داشت، ‌ هر چه از این همه رفتن‌ها بود، خالی شود. چقدر خسته بود که ساعت‌ها آن‌جا ایستاده بود که آمده بود تکلیف خودش را با مرگش بداند. زن آمد، قدم‌ها آرام و هر چه آرام‌تر می‌آمد دست به دست آن مرد، آن مرد که می‌آمد، خندان، قلبش تندتر می‌زد و خون توی صورتش عرق می‌شد و پایین می‌ریخت، پایین‌تر می‌رفت، بخوانید: انگار، فروتر. و چیزی بود که صعود نبود شاید یک تداوم آرام و زمین باز نمی‌شد و آسفالت همان‌طور محکم بود و پاهایش می‌خواست بیفتد و کاش نیامده بود و گریان‌تر شد و هر چه مرد بیشتر خندید و زن او را ندید و زن همه چیز برایش همان‌طور بود که باید می‌شد و شد. سیگار گیراند، سرفه کرد، این حقیقت بود که سینه‌اش سیاه بود، از خلط، از فریاد، از گریه، از این گناه نکرده و حالا تاوان می‌داد این انکاری که از خودش، از گذشته‌اش می‌کرد. شروع می‌شد: نه، نمی‌خواهم، نیا، نه، نه، نه و این حرف لعنتی که از زن می‌آمد و بر او می‌نشست و این چقدر احمقانه بود که هر چه از دل بر‌آید، بر دل نشیند. و دلش خیلی سوخته بود و خیلی آتش گرفته بود و بعد آرام آرام سوخته بود. توی شوخی می‌گفت این‌قدر سلول‌هایم از الکل پر است که کبریتی مرا به آتش می‌کشد و مگر آتش نگرفته بود از چشم‌های زن. زن که رفت و او را ندید: و چرا می‌دید؟ همان‌جا نشست، خیره به روبه‌رو، به همان باد که از هیچ پر بود، به همان آفتاب مهر ماه لعنتی. خواست گریه کند، اما هوا خشک بود. اشکی نبود. چشماش ترک خورده بود سیگار گیراند، نشست همان‌جا، تنها.
حتما اصطلاح «ادبیات مهاجرت» را بارها شنیده‌اید. ظاهراً این لفظ به ادبیاتی اطلاق می‌شود که توسط مهاجرین پدید آمده است و شاید بتوان گفت طبعاً به مسایل مربوط به مهاجرت نیز می‌پردازد. «سینمای مهاجرت» نیز این روزها لفظ جا افتاده‌ای محسوب می‌شود و حتی جشنواره و فستیوال هم دارد. در این یادداشت می‌خواهم قدری به این مفهوم و واژگانی که در ترکیب با «مهاجرت» ساخته می‌شود بپردازم، تا ملاحظه شود که این ترکیب واژگانی را تا کجا می‌توان بسط داد و اگر کسی به طور مثال از «موسیقی مهاجرت» سخنی به میان آورد، آیا حرف معنی‌داری زده است یا خیر.
نخستین بار که با واژه‌ی «فلسفه‌ی اسلامی» برخورد می‌کنید، این سوال مطرح می‌شود که آیا منظور فلسفه‌ای است که بر مبنای آموزه‌های اسلامی بنا شده است، یا فلسفه‌ای که مسلمانان آن را در جهت نیل به اهداف خود توسعه داده‌اند. اگر بخواهیم رویکرد دوم را بپذیریم (که بسیاری نیز آن را انتخاب می‌کنند)، می‌توان به هر کاری که مسلمانان می‌کنند، همین لفظ را اطلاق کرد. مثلا یکی از استادان تونسی در کنفرانسی اعلام کرد که ما کامپیوتر اسلامی داریم، زیرا از این کامپیوتر برای تحقیقات علوم اسلامی استفاده می‌کنم. البته ناگفته پیداست در این صورت اگر کسی سوار دوچرخه شود تا برای تبلیغ دین اسلام به دهات اوگاندا برود، طبعا او هم دوچرخه‌سواری اسلامی کرده است. اما نکته اینجاست که در رویکرد دوم، به تدریج حتی هدف اولیه نیز فراموش می‌شود و کم‌کم هر کاری که مسلمانان بکنند، لفظ اسلامی بر آن اطلاق می‌شود. در این صورت حتی اگر مسلمانی فلسفه‌ای ارایه کند که لزوما کمکی به اثبات عقاید اسلامی نمی‌کند، تحت عنوان فلسفه‌ی اسلامی شناخته می‌شود.
در واقع راجع به بحث‌های مهاجرت نیز همین مسایل مطرح است. اگر بخواهیم به کاری صرفاً به خاطر این که توسط مهاجرین انجام شده است، لفظ مهاجرت را اطلاق کنیم، آن‌گاه نه تنها موسیقی مهاجرت داریم، بلکه دوچرخه‌سواری مهاجرت، کوه‌نوردی مهاجرت، آشپزی مهاجرت و غیره را نیز باید به آن اضافه کرد.
اما برای این که حوزه‌ی تعریف‌مان را مشخص کنیم، شاید بتوان گفت دو گروه از محصولات فکری مهاجرت وجود دارند:
گروه اول:
محصولات فکری که
۱. توسط یک مهاجر (یا با تجربه‌ی مهاجرت) تولید شده باشد؛
۲. با موضوع مهاجرت یا موضوعات منتج از مهاجرت و عواقب آن‌ها همراه باشد.
بدین ترتیب چنین محصول فکری در ارتباط و تماس با مخاطبان کشور ترک شده و نیز کشور میزبان خواهد بود و طبعاً می‌تواند در ارتباط با مهاجرت چیزی به مخاطب خود منتقل کند.
گروه دوم:
محصولات فکری که از تلفیق تجارب، ایده‌ها و الِمان‌های دو جامعه‌ی ترک شده و میزبان پدید آمده است، به نحوی که بدون تجربه‌ی مهاجرت خلق چنین اثری ممکن نمی‌شد.
به عنوان مثالی از این گروه می‌توان به موسیقی‌ای اشاره کرد که توسط یک مهاجر تدوین شده است و مهاجرت به وی امکان داده است تا با کسب تجربه در جامعه و فرهنگ جدید و آشنایی با مکاتب فکری جامعه‌ی میزبان از طریق زندگی در آن، موفق به تلفیق دانسته‌ها و تجارب پیش از مهاجرت با بعد از مهاجرت شود. بدین ترتیب، اگر نویسنده‌ای از ایران به خارج از کشور برود و تا آخر عمر در آنجا بماند، اما هم‌چنان در چارچوب فکری و فرهنگی ایران بماند و آثارش از جامعه‌ی میزبان تاثیر نگیرد، نمی‌توان آثار وی را ادبیات مهاجرت نامید. مثال‌های بارزی از این دست، آثار جمالزاده و یدالله رویایی است. همین‌طور فیلم اتوپیا ساخته سهراب شهید ثالث نیز در این نوع می‌گنجد، هر چند به عنوان نمونه‌ای از سینمای مهاجرت (به صرف اینکه در آلمان ساخته شده است) سال ۲۰۰۳ در فستیوال سینمای مهاجرت در تورنتو به نمایش درآمد. همین‌طور کسی که مهاجرت کند و چنان در جامعه‌ی جدید حل شود که نتوان در آثارش ردپایی از تجربه‌ی مهاجرت یافت، آثارش نیز در حوزه‌ی مهاجرت نمی‌گنجد. بر عکس، کسی ممکن است مدت کوتاهی (مثلا ۵ یا ۱۰ سال) از عمرش را در مهاجرت بگذراند و سپس به وطن خود بازگردد و آثارش کاملا متاثر از این تجربه باشد. آثار چنین شخصی حتما جزو (برای مثال) ادبیات مهاجرت قرار خواهد گرفت. همین‌طور فیلم‌سازی که برای ساختن فیلمی به خارج از کشور می‌رود و بازمی‌گردد طبعا جزو سینمای مهاجرت محسوب نمی‌شود.
به عنوان آخرین نوع، معمولا اثری که در خارج از کشور منتشر می‌شود و به شکلی به انتقاد از وضعیت جامعه ترک شده می‌پردازد (در حالی که اجازه نشر در داخل را پیدا نمی‌کند) مثلا اگر در قالب یک داستان باشد ادبیات تبعید شناخته می‌شود، در حالی که لزوما بیان کننده تجربه زندگی جدید نیست.
پیدا کردنش حتی درشلوغی یک روز آفتابی در میدان بزرگ شهر هم کار سختی نیست چه برسد به بار خلوت گرانترین هتل شهر. پشت به منظره زیبای غروب آفتاب روی صندلی میز دو نفره نشسته و پاهایش را به طرز اغوا کننده‌ای روی هم انداخته. با وجود نور ملایم داخل سالن عینک آفتابی شیکی به چشم دارد و با تلفن موبایل آخرین مدلش حرف می‌زند. پیراهن عصرش ابریشمی و سکسی است و با برشی ماهرانه کوتاهی قد و گردی کمی برجسته‌ی شکمش را پنهان کرده. قیمت لباس‌ها، کیف و کفش‌هایش هزینه‌ی یک ماه زندگی یک خانواده‌ی چهار نفره است. با حرکت دست‌ها و سرش، نگین‌های براق، هر نگاهی را به خود می‌کشد. بوی عطر دلنوازش شعاع چند متری اطرافش را احاطه کرده. سمبل کامل رفاه و تجمل. مانند کالای لوکسی می‌ماند که زیبا و با مهارت بسته‌بندی شده. خودش هم این را قبول دارد: «دنیا، دنیای تبلیغات است عزیزم! مهم نیست چی هستی، نکته این است که چه طور به نظر بیایی! به خصوص دراین کاری که ما داریم، سرویس سکس». هنگام گفتن آخرین کلمات به طرز معناداری می‌خندد و تصویر زن متشخص بلافاصله جایش را به دختری هرزه و خوش‌ادا می‌دهد. در مجموع، رفتارش بیش از آن که سکسی باشد خنده‌دار است. مثل یک بچه پرحرفی می‌کند و پز چیزهایش را می‌دهد، مثل یک دختر خودخواه بی‌دلیل به آدم پرخاش می‌کند، مثل یک زن معقول با آرامش به حرف‌ها گوش می‌کند و جواب‌هایش همه سنجیده است. چنان به سرعت نقش‌ها را عوض می‌کند که متوجه نمی‌شوی. با این که بیشتر سعی دارد خود را به خلی بزند ولی حتی در پرده‌دری‌هایش، رگه‌های هوش و تحکم آمرانه وجود دارد. شاید با همان کنترل اوضاع اطرافش را ساده و با مهارت در دست می‌گیرد. شاد، حاضر جواب و سریع الانتقال است. اگر حرف بی‌ربطی بزنی از مسخره کردنت هیچ ابایی ندارد. حرف هم نزنی خودش سربه سرت می‌گذارد! بگو بخندهای جوانانه با ظاهرش که میانسال می‌زند هم‌خوانی ندارد. بالاخره عینکش را برمی‌دارد. صورتش بد نیست ولی یک چشمش ایراد دارد. با این حال چنان با اعتماد به نفس عشوه می‌آید که گویی زیباترین زن روی کره‌ی زمین است. «کیه که منو نخواد؟ جز تو پسر بد!»
میریان از پدر و مادری پورتوریکویی الاصل در کانادا به دنیا آمده و اکنون در قرن ۲۱ و در یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای جهان، در قدیمی‌ترین حرفه‌ی تاریخ بشر: فحشا، کار می‌کند. میریان اکنون رییس یکی از موفق‌ترین آژانس‌های دختران تلفنی کانادا است. بعد از چند هفته تماس فقط یک ساعت وقت برای مصاحبه گذاشت، با همان شرط‌هایی که خیلی‌ها می‌گذارند: نامش محفوظ بماند و سوال‌هایی را هم که نمی‌خواهد جواب ندهد. ما هم قبول کردیم و با انبوهی از سوالات به سراغش رفتیم.
میریان از کارت شروع کنیم. چه زمانی و چرا این حرفه را انتخاب کردی و یا شاید بدون این که خودت بخواهی مجبور شدی؟
من کارم را حساب شده انتخاب کردم. قبل از ازدواج فوق لیسانس تجارت بین الملل را از بهترین دانشگاه‌ها و با رتبه‌ی خوب گرفتم. در همان زمان با شوهرم آشنا شدم، ازدواج کردم. عاشق همدیگر بودیم و زود دو پسر به دنیا آوردم. تازه زندگی‌مان داشت خوب می‌شد که در جاده با ماشین تصادف کردیم. او بلافاصله مرد و من بعد از بیست روز دوباره به زندگی برگشتم. با ده شکستگی در بدن و یک چشم کور. چشمم هنگام تصادف از حدقه بیرون پرید و دیگر نتوانستند آن را پیوند بدهند. ولی استخوان‌ها بعد از مدتی جوش خوردند و خوب شدند. بعد با بچه‌هایم به خانه‌ی برادرم به... آمدیم. اوایل زندگی برایم خیلی سخت بود. چند شوک بزرگ را با هم داشتم. مرگ شوهرم، مهاجرت، دردهای بدن، مسوولیت دو پسربچه و از همه بدتر فقر. نه بگویم نان روزانه نداشتیم ولی خوب سطح زندگی قبلی‌مان کجا و یک زیرزمین منزل برادر کجا. یک سال شب‌ها تا صبح سرم را توی بالش گذاشتم و از تنهایی و غصه گریه کردم. یک شب به خودم گفتم میریان این جوری می‌میری و بچه‌هایت از این که هستند هم بدبخت‌تر خواهند شد. باید فکر اساسی کنی. آمدم هر کاری را بررسی کردم دیدم مقدمات و تحصیلات تکمیلی و تجربه‌ی کاری و... می‌خواهد. فکر کردم پول دست مردهاست و سریع‌ترین راه برای رسیدن به آن از طریق سکس است. سکس به صورت حرفه‌ای را به خاطر درآمدش انتخاب کردم. اول با یکی دو تا از آشنایان که از من تقاضای رابطه‌ی جنسی داشتند. بعد تعداد بیشتر. بهشان گفتم من پول لازم دارم. بعد هم که رسماً آژانس را راه انداختم.
برخورد آشنایانی که گفتی با پیشنهادت چه بود؟
یکی‌شان فوری قبول کرد و پول را داد. بعد هم خودش گفت هر وقت بهم احتیاج داشتیم زنگ بزنیم. یکی دیگر که اتفاقاً اولین کسی بود که بعد از شوهرم با او رابطه داشتم عصبانی شد. گفت مگر تو فاحشه هستی که پول می‌خواهی؟ من که خودم همیشه تو را به رستوران و این‌طرف و آن‌طرف می‌برم و کادو هم که بهت می‌دهم! گفتم از این‌ها که می‌کنی ممنون، ولی بهتر است به جایش به من پول نقد بدهی تا بتوانم مخارج ضروری‌ترم را بدهم.
میریان چند سال داری؟
(می‌خند) سن خانم‌ها و درآمد آقایان را هیچ‌وقت نپرس! ولی به شما راستش را می‌گویم. ۵۰ سالمه ولی هیچکس نمی‌دونه! به همه می‌گم ۳۵ سال. هر ماه هم می‌رم پیش دکتر متخصص چند تا تزریق کوچولو به چروک‌های صورتم می‌کنه و تموم. البته خودم هم مواظب زیبایی‌ام هستم. غذا کم می‌خورم، بعضی روزها فقط یک ظرف کوچک سالاد، سینه‌ها و شکمم رو هم تازه عمل کردم. جاش اصلاً معلوم نیست. چند تا خط باریک بود که رفتم دادم تتو کردند رنگ پوستم وقتی برنزه است. اگه الان نشونت بدم اصلا نمی‌فهمی! می‌بینی پول‌ها این‌جوری خرج می‌شه! همین امسال بیست هزاردلار خرج جراحی پلاستیک خودم کردم. تازه این غیر چشم مصنوعی‌ام است که دادم سفارشی ساخته‌اند. نمی‌دانم برایتان گفتم که یک چشمم مصنوعی است؟ جدیداً عوضش کردم. اون قبلی حالت فسفری داشت و در تاریکی برق می‌زد ولی این یکی رنگش طبیعی‌تره. جنس‌اش هم بهتره. این آخرین تکنولوژیه.
می‌دانم این سوال مودبانه نیست ولی مشتری‌ها متوجه چشم مصنوعی‌ات نمی‌شوند؟
فکر نمی‌کنم. این کار ربطی به چشم ندارد! اصلا کی آن موقع چشم مرا نگاه می‌کند؟ در این کار فقط دست، دهان و اندام‌های جنسی کار می‌کنند. بعد هم مردها برای تفریح می‌آیند و نمی‌خواهند هم به دل‌شان بد بیاورند یا شاید مثل شما برای رعایت ادب هیچی نمی‌گویند!
وقتی سکس را به عنوان یک حرفه شروع کردی راهنمایی و کمکی هم داشتی؟
کمک؟ کی به من کمک می‌کرد؟ خانواده‌ام که اگر می‌فهمیدند با من قطع رابطه می‌کردند! چند تا دوست داشتم که وقتی به آن‌ها گفتم مرا مسخره کردند! «میریان کدام احمقی اینهمه پول برای یک رابطه‌ی جنسی به تو میده وقتی اینهمه دخترهای خوشگل حاضرند مجانی یا با مبلغ خیلی کم این کارو بکنن؟» گفتم حالا می‌بینین! بالاخره زن‌ها و مردها یک جا لازم دارند که یکدیگر را پیدا کنند. الان دیگر مردم آنقدر وقت ندارند این‌ور و آن‌ور راه بیفتند تا همدیگر را پیدا کنند، بعد بروند رستوران و سینما و آیا بعد از این‌همه معلوم نیست زن‌ها به پول و مردها به سکس برسند. یک آژانس خوب می‌تواند سریعاً عرضه و تقاضا را در سریع‌ترین و بهترین و امن‌ترین راه به هم برساند! در شهرمان چند آژانس بود رفتم دیدم، آمدم آگهی درست کردم با چند تا عکس سکسی از خودم و زن‌ها و دخترهای خوشگل نیمه لخت، با اندازه‌های بدن و سن و چند جمله‌ی تحریک کننده که ما چه هنرهایی داریم و چگونه فانتزی‌های سکسی شما را برایتان واقعی می‌کنیم. قیمت‌هایم را هم از همه بالاتر گذاشتم. برعکس نظر همه که گفتند بدبخت و ورشکست می‌شی، کارم گرفت. البته خودم هم اولش می‌دانستم دارم چکار می‌کنم. جز مشتری‌هایم هیچوقت کسی مرا به کارم تشویق نکرده! برعکس همه حسادت کرده‌اند. سخت کار کردم. سعی کردم همه چیز مرتب و در سطح عالی باشد. در عرض دو سال تمام رقبایم را کنار زدم و شدم بهترین. یک سال است که یک منشی استخدام کرده‌ام، با حدود ۲۰ دختر. بعد آمدم در شهر بعدی شعبه‌ی دوم آژانسم را زدم و الان که دارم با شما حرف می‌زنم مشغول احداث سومین شعبه‌ام هستم. دو روزی که اینجا آمدم برای همین است. پس از آن می‌خواهم به امریکا و اروپا بروم و آژانسم را بین المللی کنم.
آژانس دختران تلفنی را با چند دختر شروع کردی؟
با یک دختر! خودم! البته چند تا دیگر هم بودند. یکی دوتای‌شان که همان زمان داشتند برای آژانس‌های دیگر شهر با یک سوم همان مبلغ کار می‌کردند. ولی تقریبا برای همه‌ی مشتری‌ها خودم می‌رفتم. من به ۵ زبان تسلط کامل دارم و به ۱۰ زبان معاشقه می‌کنم! جواب تلفن ها را خودم می‌دادم و چون بلد بودم که چه بگویم و چطور حرف بزنم همه خوش‌شان می‌آمد و مرا انتخاب می‌کردند. من هم که از خدایم بود. به خصوص که همه پولش مال خودم بود و مجبور نبودم با کسی نصف کنم! ولی در عوض کارم خیلی سخت بود. من یک زن آهنی هستم که تحمل کردم. دو سال اول این‌طور بود تا خانه خریدم و از منزل برادرم بیرون آمدم. حالا برای خودم بهترین زندگی را دارم. این عکس‌های خانه‌ام است. ببینید. ماشینم آن‌طرفش پارک است. آخرین مدل و سفارشی است.
به سختی‌های کارت اشاره کردی. کجاهایش سخت بود؟
همه جاش. از اول که می‌خواستم از خانه بیرون بیایم. باید لباس مناسب کارم را می‌پوشیدم و رویش یک لباس دیگر. بسته‌های کاندوم و وسایل دیگر همه دست یکی از دوستانم امانت بود، چون نمی‌توانستم درخانه‌ام نگه دارم. ممکن بود خانواده‌ام پیدا کنند و بد می‌شد. هربار قرار داشتم، می‌رفتم از او می‌گرفتم. می‌توانستم برای خودم آپارتمان بگیرم ولی بچه‌هایم لطمه می‌خوردند. می‌خواستم تا حد امکان کنار خانواده‌ام باشند و بی‌پدری را کمتر احساس کنند. با هزار بدبختی باید حاضر می‌شدم و به میعادگاه می‌رفتم و برمی‌گشتم. همه احتیاطی می‌کردم تا خانواده‌ام نفهمند چه می‌کنم اگرنه من و بچه‌هایم را شبانه از خانه بیرون می‌کردند! برادرم کاتولیک متعصبی است. همین الان اگر بفهمد سکته می‌کند وای به آن زمان که طبقه‌ی پایین خانه‌اش زندگی می‌کردم! الآن هم که نصف شهر مرا می‌شناسند او هنوز نمی‌داند. احتمالا آخرین کسی است که می‌فهمد. خدا را شکر!
بعد هم این کار سختی زیاد دارد. می‌آمدم در اتاقی را می‌زدم در حالی که نمیدانستم پشت آن در کیست. اوایل هربار که می‌خواستم دربزنم و داخل شوم دعا می‌خواندم و به خودم صلیب می‌کشیدم. الان می‌بینم که دخترهایم هم همین کار را می‌کنند. می‌ترسند. البته از قبل با مشتری‌ها حرف می‌زنم ولی خوب باز آدم نمی‌داند چه در انتظارش است. یک بار وقتی به در اتاق رسیدم دیدم رویش نوشته اتاق مخصوص معلولین! داشتم سکته می‌کردم! گفتم خدایا من تجربه‌ی سکس با یک معلول را ندارم، ولی بعد فکر کردم او هم یک انسان است و حتما همان نیاز جنسی را داشته که مرا سفارش داده. بعد در زدم و اتفاقا یک آقای خوش تیپ و سالم در را باز کرد! گفت که اتاق‌های هتل همه اشغال بوده و این تنها اتاق خالی بوده و پیشخدمت احمق هم یادش رفته علامت ویلچر را از روی در اتاق بردارد! ولی در عوض فردایش به یکی از بهترین هتل‌های شهر دعوت شدم و وقتی در زدم یک هیولا در را باز کرد. از شدت زشتی خنده‌دار بود. فکر می‌کنم مادرش هم نمی‌توانست او را ببوسد! ولی در عوض او عاشق من شد. ۵ هزار دلار بهای ماندن تا صبح را در یک پاکت روی میز گذاشت و تا صبح کنار من بیدار ماند. می‌گفت مثل یک عروسک کوچک طلایی هستی! دلم می‌خواست تو را در چمدان می‌گذاشتم و به خانه‌ی بزرگم می‌بردم تا همیشه در کنارم باشی! گفتم عزیزم من که الان کنارت هستم! بعد از این هم هر وقت خواستی فقط یک تلفن بزن!
درمیان مشتری‌های آژانست زن هم داری؟
خیلی کم. زنان مشتری‌های خوبی نیستند. عادت ندارند برای سکس پول بدهند. شاید چون هروقت بخواهند می‌توانند فوری و مجانی مردی را برای خود پیدا کنند. من همان اول عکس یک مرد جذاب را برای مشتری‌های زن گذاشتم ولی بعد پشیمان شدم و برداشتم. در عرض شش ماه فقط دو تا خانم پیر و چاق زنگ زدند. تعداد تلفن‌ها قابل مقایسه با مشتری‌های مرد نبود. جالب اینجا بود که برای همان آقا هم باز مردها زنگ می‌زدند. کلافه شده بودم!
مشتری‌هایت بیشتر از چه ملیت‌هایی هستند؟
از همه‌ی ملیت‌ها دارم. از سیاه آفریقایی تا سفید‌های امریکایی و عرب و اروپایی و آمریکای لاتین... در چند ماه اخیر هم که آژانس را توسعه داده‌ام دختران خودم هم متنوع شده‌اند. می‌دانید ما مثل رستوران هستیم. باید برای هر ذائقه‌ای غذا داشته باشیم. من به خاطر کارم تا حدی ذائقه مردهای ملیت‌های مختلف دستم آمده. مثلا به مشتری‌های آمریکایی‌ام اصلاً دختر سیاه پیشنهاد نمی‌دهم چون می‌دانم نمی‌خواهند. عرب‌ها و به خصوص ایرانی‌ها روی سن حساس هستند. جوان‌ترین را می‌خواهند، هندی‌ها بور خیلی دوست دارند و... جالب اینجاست که هیچ‌کدام نمی‌خواهند که از ملیت خودشان باشد! هفته‌ی پیش یک مشتری ترک زنگ زد. هیچ ایده‌ی خاصی برای انتخاب نداشت، می‌گفت فقط دختر ترک نباشد. وقتی کمی بیشتر با او حرف زدم گفتم حالا فهمیدم دقیقاً کی را بفرستم که خوشت بیاید. جالب اینجاست که دختری که برایش فرستادم درآگهی خودش را ترک معرفی کرده بود در حالی که روس بود! در مجموع بیشترین مشتری‌هایم مردان امریکایی هستند. برای ما البته مشتری مشتری است ولی گاهی دیده‌ام که برای بعضی دخترها ملیت فرق می‌کند. مثلا یک دختر مکزیکی دارم که محال است مشتری امریکایی قبول کند، حالا هرچه خوش تیپ باشد یا پول خوب بدهد. می‌گوید با... می‌خوابم و با امریکایی نه!
آیا برای انجام رابطه‌ی جنسی آموزش هم می‌دهید؟
برای اینکار چیز خاصی وجود ندارد که زن‌ها خودشان بلد نباشند. ویرجین که نیستند. فقط به آن‌ها سفارش می‌کنم که همیشه شیک و تمیز و سر وقت بیایند، هرگز بدون کاندوم رابطه‌ی جنسی انجام ندهند و این که چگونه با مشتری‌ها برخورد کنند.
چگونه باید برخورد کنند؟
مودب و خوش اخلاق باشند. به مشتری همان لذتی را بدهند که انگار شریک جنسی واقعی‌شان است. به خصوص هرگز با مشتریان ارتباط خصوصی برقرار نکنند. برای امنیت دو طرف نام واقعی و... باید همیشه مخفی بماند. فقط سکس بدون هیچ چیز اضافه. یک رابطه بدون اتصال! بسیاری از آن‌ها دیگر هرگز یکدیگر را نمی‌بینند.
آیا زنان و مردان از این‌گونه ارتباط می‌توانند لذت ببرند؟ وقتی اولین بار است که طرف‌شان را می‌بینند، یا خود مردان که به هرحال نسبت به دختران تلفنی نگرش منفی دارند.
ببین عزیزم، مردی که به آژانس من زنگ می‌زند یعنی یک نیاز جدی و فوری به سکس دارد. دختر رویاهایش را هم هنوز پیدا نکرده یا اگر کرده، او را از لحاظ جنسی ارضا نمی‌کند. یک رابطه‌ی جنسی سریع می‌خواهد، عین فست فوود! حوصله‌ی وقت تلف کردن‌های اضافی را هم ندارد. در عوض پول بیشتر می‌دهد. برخی از مشتریان البته به لذت بردن شریک جنسی‌شان اهمیت می‌دهند برخی هم نه. این قسمتش زیاد مهم نیست. مهم این است که مشتری راضی و با خاطره‌ی خوب از شهر برود. تا دفعه‌ی دیگر هم پیش آژانس من بیاید یا مرا به دوستانش معرفی کند و مجانی تبلیغم را بکند. از طرف زن‌ها هم باید یادآوری کنم که در این حرفه، کار ما لذت دادن است نه لذت بردن. اگر زن باشند حتما تجربه اقلاً صد تا سکس ناخواسته‌ی مجانی را داشته‌اند! حالا این یکی که اقلاً پول هم دارد. نکند چون اسم پول می‌آید بد می‌شود؟
تا به حال شده بین دخترها و مشتری‌ها پس از آشنایی رابطه‌ی جدی مثل ازدواج به وجود آید؟
نه ندیدم ولی زیاد شده که دخترها یواشکی به مشتری تلفن می‌دهند تا دفعه‌ی بعد خودشان مستقیم ارتباط برقرار کنند. من هم بهشان دو بار تذکر می‌دهم، اگر تکرار کنند اخراج است. بهشان می‌گویم احمق نباشید و گول چهار تا تعریف و تمجید را نخورید. به شما تلفن می‌دهند تا دفعه‌ی دیگر شما را مجانی ببینند. مطمئن باشید که اگر آژانس من پشت شما نباشد به شما نصف این پول را هم نخواهند داد! خودشان هم البته کم و بیش می‌دانند. ولی اگر بشنوم که از هم خوش‌شان آمده و می‌خواهند ازدواج کنند خوشحال می‌شوم. به شرط این که نروند چند وقت بعد دوباره بیایند!
چرا برمیگردند؟ چون عادت کرده‌اند؟
نه کی به این کار عادت می‌کند؟! هرکی می‌آید می‌خواهد زود به هدفش برسد و برود. در این کار جز من و مشتری‌ها کسی باقی نمی‌ماند! یادتان باشد فاحشگی آخر خط یک زن نیست، مگر اینکه الکلی، معتاد یا مریض شوند. دخترها موقت می‌آیند، هرکس برای هدفی و بعد به دنبال زندگی‌شان می‌روند ولی مساله اینجاست که جوری بروند زندگی کنند که دیگر برنگردند نه این که با جیب پر بروند و مردهایشان پولشان را بگیرند و بعد دوباره با چشم گریان بیایند و از صفر شروع کنند! بعضی‌ها که با بچه می‌آیند!
مشتری‌هایتان بیشتر از چه تیپ و گروه سنی هستند؟
همه تیپ و همه سن آدمی داریم. از پسران جوانی که شب تولد دوست‌شان به آن‌ها یک دختر تلفنی هدیه می‌دهند تا بازرگانان و توریست‌هایی که چند روزی به سفر آمده‌اند و می‌خواهند خاطره‌ی یک سکس خوب را هم در کلکسیون خاطرات‌شان داشته باشند. و... هر که فکرش را بکنید!
بیشتر مجردند یا متاهل؟
بیشتر مجردند. مردانی که به هر دلیل تنها هستند. مشتری متاهل کم داریم. اتفاقاً یکی از قدیمی‌ترین مشتریانم جنتلمنی است که خانمش سال‌هاست که بیمار است و او ماهی یک‌بار برای سکس با من قرار می‌گذارد. مشتریی داشتم که گفت: «من و زنم داریم به فلان هتل شهر می‌آییم، همان روز آنجا اتاق بگیر و منتظر من باش تا خانمم به حمام رفت بیایم تو را ببینم! پولش را هم دو برابر حساب کن!» مشتری متاهل هم داشتم که وقتی رفتم داشت مثل یک بچه می‌لرزید و حاضر نشد حتی مرا ببوسد! می‌گفت مرا به خاطر کنجکاوی دعوت کرده ولی نمی‌خواهد بیشتر پیش برود و حالا دارد فکر می‌کند که چگونه همین‌قدر را هم برای همسرش توضیح دهد!
نظر خودت نسبت به مشتری‌هایت چیست؟
آه عاشق‌شان هستم. نمی‌دانی چقدر دوست‌شان دارم. باور نکردنی است که مردها چه دوستان وفاداری هستند. از آن سر دنیا زنگ می‌زنند و می‌آیند. می‌گویند فقط به خاطر تو داریم به کانادا می‌آییم! می‌گویم عزیزانم بیایید همین‌جا پول‌هایتان را خرج کنید. درست است که هوا سرد است ولی من می‌توانم کاری کنم که داغ شوید! واقعا هم همین است! ناشی‌ترین دخترانم، هر کدام‌شان را که بگویید درعرض چند دقیقه خیس عرق‌تان می‌کنند!
دخترهایت چند سال دارند؟ زندگی‌شان چگونه است؟
همه سن داریم. آن‌ها را از بهترین‌های هرنژاد انتخاب می‌کنم. ماده‌های زیبا، سالم و جوان، بین ۱۸ تا ۳۵ که خودم هستم! بیشترشان حدود ۲۶ هستند. حالا چند سال بالا یا پایین. تقریبا همه برای پول می‌آیند. این را بگویم که در این کار هیچ زنی ثابت تاب نمی‌آورد بماند. سخت است. بیشتر کسانی که تحمل می‌کنند ۵ یا حد اکثر ده سال می‌مانند اکثرا مادران مجرد هستند. معمولاً دخترها وقتی در شرایط مالی خیلی بد هستند، می‌آیند و آن‌قدر می‌مانند تا پولی جمع کنند و هزینه‌ی درس یا یادگیری کار دیگری بکنند و بعد بروند. بعضی‌ها اقتصادی‌تر فکر می‌کنند و سرمایه‌ی متوسطی جمع می‌کنند و برای خودشان کاری راه می‌اندازند و هرگز برنمی‌گردند. این‌ها از همه موفق‌ترند. ولی برخی هم نه، بیمار می‌شوند. این کار سخت است، دختران اکثرا بدون استفاده از مشروب نمی‌توانند آن را انجام دهند. بیشتر الکلی و معتاد می‌شوند یا از لحاظ روحی به هم می‌ریزند و تمام. در میان دخترانی که می‌آیند همه جور آدمی هست. بیشتر برای پول است، خرج زندگی، هزینه سر و لباس و... خرج خانواده یا دوست پسر. مواردی داشته‌ایم که یک جفت با هم توافق کرده‌اند دختر کار کند و پولش را برای خرید خانه یا راه‌اندازی یک بیزنس جمع کند و بعد ازدواج کرده و رفته‌اند. درمیان زن‌ها تعداد کمی هم هستند که به دلایل دیگر غیر از پول می‌آیند. کنجکاوی، شهوت، پز دادن. دانشجویی داشتیم که داشته روی موضوع سکس تحقیق می‌کرده و آمده، یکی دیگر همیشه تصمیم داشته قبل از ازدواجش حداقل با ۱۰۰ مرد تجربه‌ی رابطه‌ی جنسی را داشته باشد. دختر داریم که برای گرفتن انتقام از والدینش آمده! بیشتر کسانی که موقت می‌آیند می‌گویند که اگر پول هم نبود همین کار را می‌کردند. می‌گویم خواهش می‌کنم با من این حرف‌ها را فراموش کنید. من سازمان خیریه ندارم که به مشتریان به خاطر خدا سرویس بدهم. قیمت‌هایم را هم دقیقاً نوشته‌ام.
دختر باکره هم دارید؟
نه، فکر نکنم مشتریانم از چنین چیزی خوش‌شان بیاید. دختر باکره تجربه ندارد به چه دردشان می‌خورد!
معمولا در کنار هر فاحشه‌ای یک باج خور هست. آیا شما هم دارید؟
هلو!!! من خودم پیمپ هستم از پس همه‌ی مسایل هم برمی‌آیم! مگر معلول هستم که پیمپ بخواهم؟ به دخترهایم هم سفارش می‌کنم که دور و برشان را از این آشغال‌ها خالی کنند. من خودم دو تا پسربچه‌ی گردن کلفت در خانه دارم که بخش اعظم درآمد مرا می‌بلعند، باج خور می‌خواهم چکار؟! سختی‌هایش را ما می‌کشیم دیگر به این مفت‌خورها چه پولی بدهیم؟ خجالت بکشند بروند کار کنند! اتفاقا همین ماه پیش یک تیم دانشجو که برای مصاحبه و تحقیق پیش من آمده بودند، روی این نکته خیلی بحث می‌کردند. برایشان جالب بود که به عنوان یک زن توانسته‌ام بدون کمک هیچ مردی بیزنس‌ام را از صفر به اینجا برسانم.
فرزندانت از شغلت خبر دارند؟
آره می‌دانند. پسرهایم بچه‌های خوبی هستند ولی بدبختانه من لوسشان کردم. مثل هر مادری دلم می‌خواست بهترین چیزها را برایشان فراهم کنم و کردم. سالی سی هزار دلار هزینه‌ی مدرسه‌شان است. غیر از کلاس‌های مختلف و بهترین رستوران‌های هفتگی و تعطیلات. همین هفته‌ی پیش از من سه هزار دلار برای تعطیلات می‌خواست. گفتم: «فکر می‌کنی اسکناس‌های صد دلاری پرواز می‌کنند و توی کیف من می‌آیند؟» بعد هم عصبانی شدم و گفتم: «اصلا تو الان ۱۶ سالت شده، دیگر پول توجیبی خبری نیست. باید بروی توی رستوران کار کنی و خرجت را درآوری و گرنه تا ابد آویزان من می‌شوی.» من چنین بچه‌ای نمی‌خواهم. راستش از جای دیگر هم از دستش عصبانی بودم. با یک دختر فاحشه دوست شده و پول‌های مرا برای او خرج می‌کند! به او گفتم اگر سکس می‌خواهی من از آژانس خودم بهترین دخترها را برایت دعوت می‌کنم، برایت در یک هتل خوب اتاق می‌گیرم. اصلا خانه بیاور که پول هتل هم ندهی! سهم آژانس را هم ازت نمی‌گیرم و از خود دختر هم خواهش می‌کنم این‌بار پول نگیرد! پیشنهاد از این بهتر؟ در عوض می‌دانید پسرک زبان دراز به من چی گفت؟ «دختر من هم‌سن خودم است، خیلی هم خوشگل است. دخترهای تو همه یک ایرادی دارند. سن هرکدامشان را هم که خبرش را دارم حداقل ۵ سال کم کرده‌ای» گفتم: «من تاکنون سعی کرده‌ام برایت بهترین مادر باشم ولی اگر این مزخرفات را جایی تکرار کنی هرگز تو را نمی‌بخشم!»
راز موفقیت خودت را در چه می‌دانی؟
درهر بیزنسی وقتی سرویس خوب بدهی و حسابت درست باشد پیشرفت می‌کنی. حالا هر چقدر هم رقیب داشته باشی که در کار ما فراوان است. خبرها را از دور دارم. به خصوص در چند سال اخیر آژانس دختران تلفنی مثل قارچ از زمین درآمده! ولی خودم فکر می‌کنم بزرگ‌ترین دلیل موفقیتم این است که زن هستم. بیشتر آژانس‌ها مدیر مرد دارند و این از لحاظ مشتری زیاد جالب نیست. برای همین رقبای مرد چشم ندارند مرا ببینند. زن‌ها هم به هم‌چنین! ولی من کاری بهشان ندارم!
تا حالا شده در کارت با مشگل خاصی روبه‌رو شوی؟ درگیری با مشتری‌ها، پلیس،...؟
من نه. البته شاید چون آژانس من بسیار گران و سطح بالاست و پای حشرات به آن بالا نمی‌رسد! ولی شنیده‌ام که برای دیگران حوادثی پیش آمده. مثلا یکی از دخترهایم از خاطره‌ی کاری‌اش در آژانس دیگر تعریف می‌کرد که یک شب تا صبح مشتری مردش او را به تخت بسته و با سگ بزرگش در اتاق تنها گذاشته. صبح که زن بیچاره از ترس نیمه جان شده بود او را رها کرده. یا مثلا مشتری کیف دختر را زده یا پول نداده و فرار کرده. این‌جور مواقع خود زنان دنبالش را نمی‌گیرند. پلیس هم تا وقتی کسی شکایت نکند کاری ندارد. کار ما غیر قانونی نیست. رابطه‌ی جنسی است که برای همه‌ی افراد بالغ آزاد است. دو طرف هم که با رضایت آمده‌اند و اجباری نیست. از لحاظ قانونی ما فقط نمی‌توانیم مشتری در خانه قبول کنیم. ولی خودمان هرجا برویم، هتل، خانه‌ی دیگری... آزاد هستیم.
آیا سازمان یا نهادی برای حمایت از حقوق شما وجود دارد؟
تا آنجا که می‌دانم ما هنوز اتحادیه نداریم ولی شنیده‌ام یک سازمان غیردولتی هست که به فاحشه‌ها کمک می‌کند. اعضایش از دخترهایی هستند که از این حرفه بیرون آمده‌اند و حالا به زنان دیگر کمک می‌کنند تا کار دیگری انتخاب کنند. کمک‌ها از طرق مختلف است، معاینه و درمان پزشکی، تهیه‌ی لیست از مشخصات مشتری‌های بد حساب و یا خشن، امکان آموزش حرفه‌ای برای کار و یا راهنمایی برای انتخاب رشته‌ی تحصیل... (دانشگاه‌های کانادا نیمه رایگان هستند و به دانشجویان تمام وقت وام دانشجویی و بورس تعلق می‌گیرد). بعضی وقت‌ها هم از لحاظ قانونی دنبال حق فاحشه‌ها را می‌گیرند. مثلا دو سال پیش یک زن جوان پس از تجاوز در خانه‌اش کشته شد، آن‌ها اعتراض کردند که آیا چون زن فاحشه بوده قاتل تاکنون پیدا نشده؟... ما اگرچه سندیکا نداریم حقوقمان مانند دیگر شهروندان رعایت می‌شود. اگر اتفاقی بیافتد پلیس از ما حمایت می‌کند. باید بکند. می‌دانید همین حرفه‌ی ما چقدر پول به این شهر می‌آورد؟ بخش اعظم درآمد هتل‌ها از حرفه‌ی ماست، تازه این غیر از سکس شاپ‌ها، تاکسی‌ها، رستوران‌ها و... است. من خودم صدها بار این حرف را از مشتری‌هایم شنیده‌ام که در انتخاب بین چند شهر مردد بودند و این شهر را فقط به خاطر آژانس من انتخاب کردند وگرنه کی زمستان به اینجا می‌آید؟!
میریان برای آخرین سوال از عشق بگو. در این چند سال رابطه‌ی جدی داشته‌ای؟ به ازدواج فکر می‌کنی؟
معلوم است. مگر من زن نیستم؟ البته می‌دانم که این حرف‌ها با کارم جور نیست. مردها مرا برای زمان کوتاه می‌خواهند. باورشان نمی‌شود که زنی مثل من هم می‌تواند عاشق شود. بعد هم من از مردها زیاد می‌دانم برای همین از من می‌ترسند! اتفاقا یکی از دوستانم همان اول بهم راهنمایی کرد که تا در این‌کار هستم عشق و ازدواج را فراموش کنم. با این حال در این ۵ سال دو رابطه‌ی جدی داشته‌ام. یک بار با یک مرد لبنانی که بعد به من گفت اگر می‌خواهی با هم باشیم باید آژانس را تعطیل کنی چون جلوی دوستانم خجالت می‌کشم شغل تو را بگویم! گفتم عزیزم چطور می‌توانی این‌قدر خودخواه باشی! آیا من از تو می‌خواهم که به خاطر بودن با من کارت را عوض کنی؟ این بیزنس من است. اصلا حرفش را نزن! محترمانه از هم خداحافظی کردیم. دومی یک ایتالیایی بود که اتفاقاً از آژانسم خوشش آمده بود ولی دائم در کارم دخالت می‌کرد. عصبی می‌شدم. به او گفتم خواهش می‌کنم کار خودت را انجام بده و بینی‌ات را در کار من نکن! از او هم جداشدم. بعد از آن دیگر تنها هستم. این‌طوری بهتر است. فعلا بیشتر از شوهر به استراحت احتیاج دارم. ۵ سال است یک شب راحت نخوابیده‌ام. همیشه مثل آتش‌نشان‌ها در حالت آماده باش بوده‌ام تا با یک تلفن و در عرض نیم ساعت خندان و آرایش کرده و پر از انرژی خودم را به محل ملاقات برسانم! تنها روزهای استراحتم پس از جراحی روی تخت بیمارستان است. تا آخرین لحظه‌ی بیهوشی در اتاق عمل تلفن در دستم است و با مشتری‌ها حرف می‌زنم! ۵ سال است که به خودم اجازه‌ی خوردن دو تا شکلات نداده‌ام تا بدنم جوش نزند. ۵ سال است ماسک لبخند را از روی صورتم برنداشته‌ام و به خودم اجازه‌ی یک شب گریه کردن را نداده‌ام! حالا دیگر به همه‌ی چیزهایی که همه برایش آه می‌کشند، رسیده‌ام. ولی نمی‌دانم چرا خسته‌ام. در دو ماه اخیر دو بار به سونا و ماساژ رفته‌ام تا بدنم را سرحال بیاورم. ولی از درون خالی‌ام. چقدر دلم می‌خواست شوهرم زنده بود و برای تربیت پسرها کمکم می‌کرد. تا زنده بود عاشقانه به هم وفادار بودیم. دیگر هرگز چنین رابطه‌ای نداشتم. دلم برای یک شب که سرم را روی شانه‌هایش بگذارم و در آرامش بخوابم تنگ شده. دیگر امیدی هم ندارم که آن شب‌ها تکرار شود. چه حیف!
توپم را پر کرده بودم که بروم از شهروند انتقاد کنم. می‌خواستم بگویم شهروند با توجه به بضاعت جامعه‌ی ایرانی تورنتو خیلی بهتر از این می‌تواند باشد. حتی اگر هم بهترین در بین نشریات خارج از کشور باشد و حتی با وجودی که در همین یک دو سال اخیر پیشرفت زیادی کرده باشد باز هم خیلی کم است. در میان گفت‌وگو وقتی حسن زرهی، سردبیر هفته‌نامه‌ی شهروند از مشکلات روزنامه‌نگاری در خارج از ایران می‌گفت کمی آرام گرفتم. رفتار مهربانانه‌اش و عشق و علاقه‌اش به کمک به جامعه‌ی ایرانی تورنتو که در لابه‌لای صحبت‌هایش معلوم بود بیشتر آرامم کرد. به‌ویژه وقتی که از تمایلش برای ارتباط بیشتر با جوانان می‌گفت. گفت‌وگوی ما درباره‌ی روزنامه‌نگاری خارج از ایران و مورد خاص آن شهروند پیش روی شماست.
از خودتان شروع کنید. کجا به دنیا آمده‌اید و کجا بزرگ شده‌اید؟
من در روستایی به نام «چالاکو» در استان هرمزگان، نزدیک بندرعباس و در کناره‌های دریای عمان به دنیا آمدم. در همان روستا تا کلاس نهم درس خواندم. بعد از آن آمدم بندرعباس و تا دیپلم در آن‌جا درس خواندم. بعد از آن به دانشگاه جندی شاپور اهواز رفتم و از دانشکده‌ی ادبیات لیسانس گرفتم.
چه سالی فارغ‌التحصیل شدید؟
من پیش از انقلاب از دانشگاه اخراج شدم، به خاطر این که دانشجوی ناراضی‌ای بودم. بعد از انقلاب در سال ۵۸ خیلی با احترام دوباره برگشتم و آن واحدهایی را که مانده بود تمام کردم و در واقع بعد از انقلاب فارغ‌التحصیل شدم. چون دانش‌جوی اخراجی بودم، حکومت خودبه‌خود فکر می‌کرد که ما آدم خوبی بودیم. بعد به استخدام آموزش و پرورش در‌آمدم. در همان موقع قصه می‌نوشتم، روزنامه‌نگاری هم می‌کردم. یک سال درس دادم و بعد اخراج شدم.
در زمان شاه چه فعالیت‌های سیاسی‌ای انجام می‌دادید؟
زمان شاه اصولاً دانشگاه‌ها به مراکز فعالیت‌های سیاسی - اجتماعی ایران تبدیل شده بودند. ما هم شاید در بدترین سال‌ها دانشگاه رفتیم. من در سال ۱۳۵۳ دانشگاه رفتم، در یکی از شلوغ‌ترین دوره‌های دانشگاه. این است که یا مدام ساواک بودیم یا در بازداشت. در روزهای مخصوص شرط می‌گذاشتند که ما به دانشکده نرویم. بر فرض می‌گفتند که شما چند نفر از ۱۲ تا ۱۸ آذر دانشگاه نیایید. البته دانشگاه به هر حال شلوغ می‌شد. حالا آن‌ها فکر می‌کردند که اگر ما نرویم، شلوغ نمی‌شود. آن دوره، دوره‌ی خیلی شلوغی بود و دستگیری‌ها و فشارها و اعتصاب‌ها هم خیلی زیاد بود. در نهایت هم دانشگاه من و دوستم حسین معمارغفاری را اخراج کرد. حسین را فکر کنم سال ۵۹ بود که بعد از این که با کتاب‌های به اصطلاح ممنوعه در بهبهان گرفتندش، اعدامش کردند. به هر حال ما بعد از اخراج از دانشگاه رفتیم و در یک شرکتی مشغول به کار شدیم. آن وقت ما فکر می‌کردیم که تا ۲۰ سال دیگر هم حکومت شاه عوض نشود. به ۱۰ ماه نرسید که حکومت شاه افتاده بود و ما برگشته بودیم به دانشگاه.
از فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌تان در آن موقع بگویید.
من از کلاس هفتم کار روزنامه‌نگاری می‌کردم. ما در آن دوره نشریه‌ای درمی‌آوردیم که یک کار دانش‌آموزی بود. ولی خب در سطح شهر و بخش ما تنها نشریه‌ای بود که منتشر می‌شد. اسمش را هم گذاشته بودیم «پتروک». «پتروک» به بندری یعنی جرقه. نمی‌دانم چرا از اول ذهن این نسل ما یک ذهن سیاسی مخالف حکومت بود. شاید معلم‌ها موثر بودند، یا این که همه‌مان خیلی کتاب می‌خواندیم. به هر حال همه‌ی آدم‌های آن نسل آدم‌های سیاسی و فعالی بودند. آن نشریاتی هم که ما درمی‌آوردیم، همین‌طوری بود. بعدها بعد از انقلاب، در تهران در مجله‌ی «فردای ایران» کار کردم. می‌شود گفت من از حدود سال ۵۰ شروع کردم به کار مطبوعاتی، نمایشنامه نوشتن، شعر و قصه نوشتن.
آن موقع‌ها بیشتر در تهران بودید یا در بندرعباس؟
تا سال ۵۲ من جنوب بودم، البته همان موقع هم کارهای ما را در تهران کم و بیش منعکس می‌کردند. ولی رسما از سال ۵۹، بعد از اخراج از آموزش و پرورش، رفتم تهران و آنجا کار کردم. یک سال درس دادم، سه‌بار اخراج شدم. داستانش خیلی طولانی است.
بعد از اخراج از آموزش و پرورش چه کار کردید؟
رفتم تهران و برگشتم به کار خودم، شروع کردم به نمایشنامه‌نویسی. نمایشی نوشتم در آن دوره به نام «زار». جمعیت بزرگی از هنرپیشه‌های معروفی که آن زمان البته جوان و تازه‌کار بودند، از جمله خانم رویا نونهالی، با گروه ما شروع کردند. این اولین کاری بود که در تهران اجرا کردیم البته ما می‌ترسیدیم که نمایش را توقیف کنند. به همین دلیل در اجرای اول همه‌ی اهالی اداره‌ی تئاتر را دعوت کرده بودیم که بیایند و نمایش را ببینند. گفتیم اگر توقیف کردند، لااقل این‌ها ببینند. همین‌طور هم شد. بهانه‌های بسیار نامربوطی گرفتند و توقیف کردند. رییس اداره‌ی تئاتر آن موقع خیلی دلش به حال گروه ما سوخت چون می‌دانست که ما یک سال تمام تمرین کرده بودیم. سه اجرا به ما داد: یکی در ارتش، یکی در دانشگاه الزهرا، و دیگری یک جای دیگر. همان اجراها باعث شد که او هم اخراج شود و البته نمایش ما هم خیلی مطرح شد.
بعد از آن نمایشنامه‌ی دیگری نوشتم به نام «باد سرخ» که حدود یک ماه، یک ماه و نیم در تهران اجرا شد و بعد توقیف شد. بعد از آن، بر حسب اتفاق، از طرف دادگاه انقلاب شیراز یک حکم مفسد فی‌الارض برای من صادر شد. برایم عجیب بود، از جایی برای من حکم فرستاده بودند که اصلاً بعد از انقلاب نرفته بودم. حکم را می‌فرستند به آخرین جایی که در بندرعباس کار می‌کردم. یکی از دانش آموزان قبلی من حکم را در آن اداره می‌بیند و چون می‌دانسته که ما اصلا کاری نکرده بودیم، آن را از پرونده برداشته بود و آورده بود به تهران برای من. گفت آقا شما را محکوم کرده‌اند به مفسد فی‌الارض. آن سال‌ها، سال‌هایی بود که آدم نمی‌دانست واقعا چه خواهند کرد. در حکم مثلاً نوشته بود بنا به درخواست خلق مسلمان. یک چیز بی‌مفهومی بود که واقعا هیچ‌کدامش به هم ربطی نداشت. شما مفسد فی‌الارض و محکوم به اعدام هستید و از این چیزها. من هم ترسیدم دیگر. این اتفاق سال ۶۳ افتاد. من هم ایران را ترک کردم و به امارات رفتم. ۱۹۸۵ هم رفتم آمریکا و دو سال بعدش آمدم کانادا.
وقتی آمدید کانادا، چه کار کردید؟
انواع و اقسام کارها را می‌کردم. از جمله وقتی وارد کانادا شدم یکی از دوستانم روی نمایش «شهر قصه‌» ی بیژن مفید کار می‌کرد. به خاطر سابقه‌ام در کار تئاتر من را به‌عنوان مدیر صحنه برگزید و قسمتی از کار نمایش را دست من داد. یک هفته بعد از ورود به کانادا مشغول کار در یک دونات‌شاپ شده بودم، شب تا صبح. بعد هم در مغازه‌ی بکرز کار می‌کردم، با صندوق‌داری شروع کردم و بعد مدیر آنجا شدم. ژانویه‌ی ۱۹۸۸ بود که ما «سایبان» را منتشر کردیم که یک ماهنامه‌ی فرهنگی - ادبی بود. من و سلیمان واثقی و بیژن بینش بودیم. البته بعد از سه شماره، آقای بینش از ما جدا شد. اغلب بچه‌هایی که اکنون در تورنتو شاعر و نویسنده هستند، از بچه‌های گروه سایبان ما هستند. مثلا ساسان قهرمان با ما کار می‌کرد. بخش بزرگی از بچه‌هایی که اینجا دارند کار ادبی می‌کنند، اولین کارشان در آن نشریه چاپ شد.
سایبان کار تمام‌وقت شما بود یا کار دیگری هم می‌کردید؟
تمام وقت نبود. من آن موقع‌ها فروشندگی می‌کردم.
از نشریه مگر سود نمی‌بردید؟
نه‌خیر. سود که نمی‌بردیم، ضرر هم می‌کردیم. همه‌ی بچه‌های گروه کمک می‌کردند. هرکسی که آنجا نویسنده بود، یک مبلغی هم می‌داد که نشریه منتشر شود.
نشریه در چه تیراژی چاپ می‌شد؟
۲۰۰۰ تا چاپ می‌کردیم. یک‌بار تصمیم گرفتیم قیمت بگذاریم. جلد کردیم، مجله‌اش کردیم و قیمت گذاشتیم. ولی از ۲۰۰۰ تا، زیر ۱۰۰ تا فروختیم. قیمتش هم فقط یک دلار بود. خیلی تجربه‌ی ناموفقی بود. در ۱۹۹۱، نشریه به خطر تعطیلی افتاد، سه چهار ماه هم منتشر نشد تا این که «شهروند» را پایه گذاشتیم.
در سایبان خبر هم چاپ می‌کردید؟ می‌خواهم بدانم آن زمان چطوری از خبرهای ایران مطلع می‌شدید.
در آن موقع گرفتن خبرها از داخل ایران بسیار دشوار بود. تنها راه ارتباط ما در آن موقع تلفن بود که تلفن هم در شرایط آن روزهای ایران، وسیله‌ی بسیار خطرناکی بود. با هر کسی که صحبت می‌کردیم، می‌ترسیدیم که او در آنجا به خطر بیفتد. نگاه داخل به خارج هم این بود که هرکسی آنجاست حتما ضد انقلاب و خطرناک است. یا مجاهد است یا سلطنت‌طلب. نگاه این طرفی‌ها به داخل هم این بود که اگر ما با کسی ارتباط داشته باشیم، امکان دارد به خطرش بیندازیم. این بود که خیلی سخت می‌گذشت. ولی کاری که ما آن وقت‌ها خیلی اصرار به بقایش داشتیم این بود که رابطه‌ی این دو بخش فرهنگی را حفظ کنیم. فکر می‌کردیم که پایگاهی باشیم برای افراد داخل ایران که می‌دانستیم چطور تحت فشار هستند و اگر چیزی دارند که در داخل قابل انتشار نیست، ما اینجا منتشر کنیم. ما هم جایی را برای خودمان داشته باشیم که این رابطه محفوظ بماند. که این خب کار سختی بود. در آن موقع اگر کسی کار از ایران برایش می‌فرستادند، حکومتی به حساب می‌آمد. همه به او شک می‌کردند. گاهی هم ما کار به ایران می‌فرستادیم. ولی وقتی دو سه تا نشریه‌ای که در ایران کار من را چاپ کردند تعطیل شدند، دیگر احتیاط می‌کردیم. یکی از این نشریه‌ها که توقیف شد، حتی عکس من را هم چاپ کرده بودند. همین باعث شد که تا سال‌ها دیگر از ما چاپ نمی‌کردند. آخرین کاری که از من چاپ کردند، گفت و گوی من با محمد مختاری بود که آدینه چاپ کرد. آدینه را هم تعطیل کردند. کاری کرده بودند که ارتباط‌ها قطع شود. بنابراین آن دوره، این کارها جهاد اکبر بود.
ما در آن موقع از ماشین تایپ فارسی استفاده می‌کردیم. اگر یک کلمه‌ای را اشتباه می‌کردیم، باید با تیغ می‌تراشیدیم یا کلمه‌ی دیگر را تایپ می‌کردیم و روی آن می‌چسباندیم. کوچک‌ترین اشتباه، یک مصیبت عظیم بود. همسرم (نسرین الماسی) تمام مجله را یک‌انگشتی تایپ می‌کرد. این کاری که ما می‌کردیم با این‌همه مصیبت و بدون بازده، با هیچ عقل سلیمی جور درنمی‌آمد.
چه شد که ساییان تعطیل شد و شهروند آغاز به کار کرد؟
سایبان دیگر وقت انتشارش را داشت از دست می‌داد. همه دیگر داشتند خسته می‌شدند. در شماره‌ی ۳۴ - ۳۵ سلی هم رفت و او که رفت، کارها سخت‌تر شد. دیگر داشت به یک کار طاقت‌فرسا از جهاتی غیر قابل‌ ادامه تبدیل می‌شد، دست‌کم از نظر برخی از ما. بدهکار شده بودیم و به هر جهت تصمیم گرفتیم که برای مدتی متوقفش کنیم، شاید به یک راه‌حلی برسیم. آگهی‌اش هم خیلی کم بود، ما خیلی از آگهی‌ها را نمی‌زدیم. انتخاب می‌کردیم، مثلا آگهی کنسرت‌ها را نمی‌زدیم. وقتی رسیدیم به آنجا که راه‌حلی برای انتشار آن پیدا کنیم، اتفاق شهروند افتاد. البته از تجربه‌های سایبان هم استفاده کردیم. به نظرم به راه‌حل‌های معقول‌تری برای انتشار نشریه رسیدیم. با دوستانمان مسعود منصورزاده و شکیبا دیلمقانی به توافق رسیدیم و تقسیم مسئولیت کردیم. تیم خوبی تشکیل شد.
از چه سالی شهروند شروع شد؟
از ۲۶ جولای ۱۹۹۱و حالا ۱۴ سال است. از همان اول هم هفته‌نامه بود. پیش‌بینی ما این بود که این کار خیلی ضرر خواهد داد تا بتواند روی پای خودش بایستد، ولی تجربه‌ی آن دوره نشان داد که شهروند توانست از همان ماه اول روی پای خودش بایستد. به طور غیر قابل پیش‌بینی موفقیت‌آمیز بود. دلایل عدیده ای داشت. یکی آن که ما از قبل اینجا کار کرده بودیم و مردم ما را می‌شناختند و به راحتی به ما آگهی می‌دادند. همه‌ی کارها را هم خودمان می‌کردیم، از صفحه‌بندی تا پخش نشریه.
در آن زمان نشریات دیگری نیز در تورنتو به چاپ می‌رسیدند؟
ماهنامه‌ای در آن دوره بود به نام «ایرانیان».
همین که گاهی اوقات هنوز هم چاپ می‌شود؟
بله، همین. در آن موقع آقای بینش با آقای یزدان‌فر در ماهنامه‌ی ایرانیان بودند. که بعد این‌ها از هم جدا شدند و آقای بینش هفته‌نامه‌ی ایران‌استار را شروع کرد. ایرانیان از وقتی که آقای بینش از آنجا بیرون آمد، دیگر خیلی فعال نبود.
حالا اگر موافق باشید راجع به خود شهروند به عنوان یک نشریه‌ی خارج از کشور صحبت کنیم. اگر ممکن است کمی در مورد سیستم کار شهروند برای ما توضیح بدهید. شما الان قاعدتاً یک هیات تحریریه‌ دارید. آیا این‌ها جلسه‌ی تحریریه دارند؟ چه طوری کار می‌کنند؟
جلسات داریم. ولی یادتان باشد که نشریه‌ی ما چون دارای دفاتر زیادی است، کل تحریریه‌ی ما، قابل گردهمایی در یک مکان نیست. مثلا دوستان ما در دالاس نمی‌توانند در جلسه‌های ماهانه‌ی ما شرکت کنند. یا دوستانمان در ونکوور و غیره. من فکر می‌کنم که اگر ما بخواهیم یک اجلاس سالانه داشته باشیم، باید از تمام قاره‌های جهان یک آدمی بیاید تا همه جمع شوند. این است که جلسات تحریریه‌ی ما، جلسات همگانی نیستند. البته آن‌هایی که در دفتر مرکزی هستند -که اینجاست- ماهی یک‌بار دور هم جمع می‌شوند و با بقیه هم از طریق تلفن و فاکس در تماس هستیم. ولی شهروند یک نشریه‌ی شورایی نیست، ما درباره‌ی انتشارات و مطالب کار شورایی نمی‌کنیم.
چرا؟
نمی‌دانم، شاید به دلیل آن که اولا از نظر حرفه‌ای موقعیتش را نداریم. برای کار شورایی باید مطالب در یک جمعی خوانده شوند، جمع در آن مورد اظهار نظر کند. اظهار نظر ما ایرانی‌ها هم بالاخره یک چیز زمان‌بری است. این است که با موقعیت کاری روزنامه‌نگاری ما زیاد جور در‌نمی‌آید. ولی در عین حال، ناخود‌آگاه آن کار را انجام می‌دهیم و سعی می‌کنیم که در مورد چاپ مطالب به توافق برسیم. البته من همیشه به عنوان سردبیر این حق را داشته‌ام که حرف آخر را در مورد چاپ مطلبی بزنم. ولی در این ۲۰ سال شاید فقط دو بار شده باشد که بر خلاف نظر بقیه، مطلبی را حتماً چاپ کرده‌ام.
چند نفر به طور تمام‌وقت برای شهروند کار می‌کنند؟
فکر می‌کنم تمام وقت‌هایمان ۱۴ نفر هستند. البته در دفتر مرکزی.
برای منی که شهروند را ورق می‌زنم گاهی این احساس را می‌کنم که نشریه مخاطبش کاملا مشخص نیست. برای مثال، شما یک سری مخاطب درون ایران دارید، به این دلیل که مردم در ایران می‌توانند مصاحبه‌ها یا مطالبی را در شهروند بخوانند که در ایران قابل چاپ نیست. یک سری دیگر از مخاطبانتان کسانی هستند که مدت‌هاست در کانادا زندگی می‌کنند و علاقه‌مندند که اخبار جامعه‌ی ایرانی کانادا را دنبال کنند. یک عده هم نسل جدید ایرانی‌ها به‌خصوص جوانانی که تازه از ایران می‌آیند هستند. شما چطور بین این مخاطبان گوناگون تعادل ایجاد می‌کنید؟ یا شاید بهتر باشد بپرسم مخاطب اصلی نشریه‌ی شما فکر می‌کنید که کدام‌یک از این‌ها باشد؟
هیچ‌کدام و همه! یکی از ویژگی‌های نشریاتی مثل شهروند این است که در سطح ملی کار نمی‌کنند، زیرا جامعه‌ی سه میلیونی تورنتو فارسی‌زبان نیستند. سطح ما، سطح اقلیتی است، مثل یک روستا در یک شهر. اگر جامعه‌ی ایرانیان تورنتو یا انتاریو را نگاه کنید، می‌شود مثل یکی از روستاهای اطراف تورنتو و شهروند می‌شود نشریه‌ی این روستا. این است که این نشریه باید یک سطحی از نیازهای این مملکتی را که جامعه‌ی ایرانیان آنتاریو است، برآورده کند. خوب برای برآوردن این سطح، باید بتوانید ویژگی دوگانه‌ی ایرانی-کانادایی بودن را مراعات کنید. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، شما نشریات تخصصی ندارید، یعنی در جامعه‌ی ایرانیان تورنتو، دیگر نشریه‌ی تخصصی ورزشی یا ادبی یا خبر یا فیلم و سینما نیست. کارهایی مانند شهروند، کارهایی هستند که بنا به ضرورت، حالا به اجبار یا به دلخواه، باید بتوانند تمام نیاز‌های جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنند برآورده سازند. برای برآورده کردن این‌ها، اگر بخواهیم برای هرکدام از این بخش‌ها یک دبیر حرفه‌ای داشته باشیم، لااقل نیازمند هفت، هشت دبیر درجه یک هستیم. با توجه به این که نه امکان مادی و نه امکان معنوی‌اش را داریم- چرا که برای این جور چیزها این قدر آدم نیست-، بعد بخش‌ها آن‌قدر بزرگ نیستند که یک دبیر تحریریه داشته باشند، ما آمدیم این‌ها را خرد کردیم به آدم‌هایی که این کارها را انجام می‌دهند. یعنی بر فرض مسوول سینمای ما -که آقای خوش‌چهره هستند- هم دبیر تحریریه‌ی آن بخش است و هم خودش مطالب را آماده می‌کند. یعنی آدم‌های هر بخش ما، در واقع کار یک تیم را انجام می‌دهند. وقتی که این نشریه درمی‌آید، چون انتظار کار یک تیم از هر بخش می‌رود، خواننده احساس می‌کند که در هر بخش یک ضعف و کمبودی است، که خب طبیعی هم هست. از آن طرف این به نظر من یک حسنی دارد. ببینید، برای مثال کسی همه‌ی روزنامه‌ی تورنتواستار را نمی‌خواند. هرکس بخش خاصی از تورنتواستار را می‌خواند، یکی بخش ورزش را می‌خواند، یکی فیلم و سینما و غیره. یعنی آدم‌ها انتخاب می‌کنند. در نشریات محلی که دارند همه‌ی جلوه‌های نیازهای اجتماعی را در خودشان جای می‌دهند، نشریات از صفحه‌ی اول تا آخر خوانده می‌شوند. یعنی خواننده با معجونی روبروست که دریچه‌ای است به حوادث مختلف این روستایی که اسمش هست جامعه‌ی ایرانیان تورنتو. همه از همه‌ی برنامه‌ها، کنسرت‌ها، سخنرانی‌ها، و غیره باخبرند، گرچه امکان دارد در خیلی از آن برنامه‌ها هم حضور نداشته باشند. یعنی کار ارتباط‌رسانی یک جامعه‌ی چند میلیونی را، نشریه‌ی کوچکی به عهده گرفته است. خب طبیعی است که این نشریه خواست‌های گروه‌های مختلف این جامعه را کاملا برآورده نکند.
من فکر می‌کنم که این‌ها آزمایش و خطاهای جامعه‌ی ایرانی است. آدم‌های آواره‌ای مثل ما که در وضعیتی آمده‌اند که تنها چیزی را که توانستند با خودشان بیاورند، لباس‌هایشان بوده، توانسته‌اند یک تشکیلاتی را راه بیندازند که سطح جهان-ایرانی را زیر پوشش قرار می‌دهد. گاهی اوقات که من به کشورهای مختلف دنیا می‌رفتم، آدم‌ها من را نمی‌شناختند، ولی شهروند را می‌شناختند. این که شما از ژاپن از یک ایرانی که کارگر است نامه داشته باشید، یا از هند، از یک طرف کوچکی و زیبایی جهان را می‌رساند و از آن طرف گستردگی کار را. من فکر می‌کنم خدمتی که رسانه‌هایی مثل ما به کانادا می‌کنند، رسانه‌های کانادایی نمی‌کنند. هیچ‌کدام از رسانه‌های کانادایی را در طول هر انتشار در سرتاسر دنیا، یک گروهی نمی‌خوانند، در حالی که ما به یک عده از آدم‌هایی که فارسی‌زبانند در سرتاسر دنیا، مرتب از کانادا خبرهای مختلف می‌دهیم. در وب‌سایت ما در ایران، بیشتر کلیک‌ها روی اخبار محلی کاناداست، می‌خواهند بدانند که ایرانیان کانادا در اینجا چه می‌کنند، در حالی که در کانادا بخش بزرگی از مردم خبرهای ایران را می‌خوانند.
دوباره برمی‌گردم به سوال شما، با این که خیلی دلمان می‌خواهد، ولی وضعیت نشریه جوری هست که همه‌ی این طیف وسیع مخاطبان را نمی‌تواند راضی نگه دارد. کوشش هم کردیم، اگر تاریخچه‌ی ما را از اول دنبال کرده باشید، می‌بینید که مدام کوشش کردیم که نزدیک شویم به این هدفی که داریم.
چرا شهروند ویژه‌نامه‌هایی در موضوعات تخصص چاپ نمی‌کند؟ مثلا هر ماهی یک‌بار یک ویژه‌نامه‌ی ادبی چاپ نمی‌کند؟ در خارج از کشور چون ما دچار کمبود نویسنده‌ی خوب هستیم، طبیعی است که کیفیت نشریه، مثلا در بخش ادبی، در سطح یک نشریه‌ای که در ایران چاپ می‌شود، نباشد. اما کاری که مثلا شهروند می‌تواند بکند این است که توانش را متمرکز کند و بر فرض یک ماهنامه‌ی ادبی خوب دربیاورد. به هر حال تخصصی‌تر کار کند. بگذارید از یک زاویه‌ی دیگر سوالم را مطرح کنم. برای توسعه‌ی شهروند در سال‌های آینده چه طرح‌هایی دارید؟ آیا می‌خواهید همین روال دو شماره در هفته را به همین سبک ادامه دهید؟
کارهایی مثل ویژه‌نامه کرده‌ایم، ولی نمی‌دانم آیا این اسم برایش درست خواهد بود یا خیر. خب پیشنهادات این‌طوری خیلی به ما شده است. دوست دیگری چند وقت پیش همین‌جا نشسته بود و می‌گفت که شهروند چرا مانند مجله‌ی لوموند که ویژه‌نامه‌ی جنبی به نام لوموند دیپلماتیک درآورده است، یک ویژه‌نامه‌ی سیاسی چاپ نمی‌کند؟ یا همین ویژه‌نامه‌ی ادبی هم قبلا صحبتش شده است. ولی مشکلاتی داشته‌ایم که رسیدن به این هدف را دشوار می‌کنند. من یک مثال خیلی ساده بزنم: یکی از فکرهای همیشگی من، از روزی که وارد این‌جا شدم، این بوده که ما ایرانی‌تبارهای ساکن کانادا -کشوری که زبان اکثریت مردم ساکنش انگلیسی است- باید یک راه‌حلی پیدا کنیم که بتوانیم با این مردم حرف بزنیم. ما همه‌اش با خودمان نباید حرف بزنیم. در سیاست، با خودمان حرف می‌زنیم. در فرهنگ با خودمان حرف می‌زنیم، و.... ما باید یک راه حلی پیدا کنیم که با آن‌ها حرف بزنیم. از همه مهم‌تر اگر با همه هم حرف نمی‌زنیم، با بچه‌های خودمان حرف بزنیم، چون که آن‌ها همه‌ی نیازمندی‌هایشان را با زبانی برآورده می‌کنند که فارسی نیست. بنابر همین فکر، ما حدود پنج-شش سال پیش شروع کردیم به درآوردن نشریه‌ای برای جوان‌ها، به نام «». من گروهی از جوانان را اینجا دعوت کردم و از آن‌ها خواهش کردم که بیایند و خودشان نشریه‌ای به زبان انگلیسی دربیاورند. در کل سه شماره چاپ کردیم. همه‌ی کارهایش را هم خود بچه‌ها می‌کردند و ما هزینه‌ی مالی‌اش را تقبل می‌کردیم. به شکل ماهنامه هم بود. شماره‌ی اول را منتشر کردیم، خواننده نداشت. یعنی شماره‌ی دوم را که پخش می‌کردیم، بچه‌ها شماره‌ی اول را جمع می‌کردند. ۳۰۰۰ تا هم بیشتر چاپ نکرده بودیم، ولی فکر کنم که ۲۹۰۰ تایش را برگرداندیم. فکر کردیم که چرا این‌قدر برگشت خورد؟ گفتیم شاید خوب تبلیغ نکردیم. شروع کردیم به تبلیغ کردن. ولی تاثیری نکرد. شماره‌ی دوم دوباره همان مقدار برگشت. بعد فکر کردیم که چرا مردم این نشریه را نمی‌برند؟ فهمیدیم که ما چند تا اشتباه را با هم انجام دادیم. اولا ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که نزدیک به ۲۰۰۰ نشریه به زبان انگلیسی چاپ می‌شود. پس چیزی که به دست بچه‌های ایرانی منتشر می‌شود، قابل رقابت نخواهد بود. چرا که هم از لحاظ شکل و هم از لحاظ محتوا هر ۵۰ سنتی که بدهید یکی بهترش را می‌توانید پیدا کنید. دوم این که ما در مجامع ایرانی این نشریه را پخش می‌کردیم، جایی که فقط مادر و پدرها می‌روند که آش بخرند و روزنامه‌ی فارسی بردارند. بچه‌ها نمی‌روند، حتی اگر در ماشین هم باشند، پیاده نمی‌شوند. حتی اگر پیاده شوند هم از مغازه ایرانی نشریه برنمی‌دارند. نشریه‌ی انگلیسی را از بقالی ایرانی چرا بردارند؟ سومین اشتباه هم این بود که ما برای که داشتیم تبلیغ می‌کردیم؟ باز برای پدر و مادرها. این اشتباهاتی بود که ما انجام دادیم. البته هنوز هم ناامید نشده‌ایم و یک کارهایی داریم می‌کنیم، از این آزمون و خطاها درس می‌گیریم.
در پیوند با نشریه ادبی هم خیلی کوشش کردیم. حتی با دکتر براهنی هم به توافق رسیدیم. ایشان قرار شد نشریه‌ی «جهان نو» را دربیاورند، تبلیغش را هم کردیم. ولی نشد. دوستان دیگری سعی کردند این کار را بکنند. بعد از سایبان، «سپیدار» را درآوردند. ساسان قهرمان یکی دو سالی حدود ۲۰ شماره درآورد، باز هم نشد. منظورم این است که خیلی پیچیده است. دیگر شهروند نشریه‌ی جاافتاده‌ای است، امکانات فراهم است، برای ما درآوردن همچنین نشریاتی از همه مقدورتر است، ولی می‌بینیم که باز هم ناموفق خواهد بود. برای آن که نه می‌شود آن را فروخت نه نمی‌شود برایش آگهی گرفت.
فکر می‌کنید چرا ایرانی‌های این‌جا برای نشریه‌ی ایرانی پول نمی‌دهند؟
نمی‌دهند دیگر! ببینید، ما سه میلیون ایرانی در خارج از کشور داریم. گیریم که یک درصد از این‌ها هم کتاب بخوانند، یک درصد سه میلیون چقدر می‌شود؟ ۳۰ هزارتا دیگر. یعنی اگر یک درصد ایرانی‌ها در خارج از کشور اهل خریدن کتاب بودند، تیراژ انتشار کتاب در خارج از کشور ۳۰ هزارتا بود. حالا بگیریم یک درصد هم نه، یک دهم درصدش هم می‌شود ۳۰۰۰ تا.... یکی از نویسنده‌های مشهور می‌گفت کتابش ۵۰۰ تا تیراژ داشته است که ۴۰۰ تایش را خودش به دوستانش بخشیده است. این اصلا فاجعه است.
تقریبا هیچ مجله‌ی فرهنگی به جز «آرش» که هنوز به صورت گاه‌نامه منتشر می‌شود و «سیمرغ» آقای میرآفتابی که با زحمت و مرارت بسیار آن هم به صورت گاه‌نامه درمی‌آید، نتوانسته در این سال‌ها دوام بیاورد. همه‌ی نشریاتی که به صورت مجله‌ی فرهنگی منتشر می‌شدند، بعد از یکی دو سال تعطیل شدند. بعضی می‌گفتند که شاید مساله‌ی سطح کار مطرح باشد. ولی این هم نیست. ما در گذشته مجله‌هایی مانند «آدینه» را از ایران می‌آوردیم این‌جا پخش می‌کردیم. بالاترین فروش آدینه‌مان در ماه ۵۲ تا بود کمترینش ۵ تا. خوب شما چه سطحی از فرهنگ را می‌خواهید ارایه دهید که در ماه ۵۲ تا فروش کند؟ حساب کنید ۵۲ تا ۲ دلار چقدر می‌شود. من با یکی از دوستانم از ایران حرف می‌زدم. ما می‌خواستیم یک مجله‌ی ایرانی با پخش جهانی داشته باشیم. محاسبه کردیم دیدیم نیم‌میلیون دلار باید خرجش کنیم و بعد از دو سال هم بسته می‌شود. در این دو سال هیچ‌کدام از آن خرج‌ها را هم پس نمی‌دهد. این را می‌گویم نه این‌که نمی‌شود این کار را کرد. تجربیات ما ناقص است.
به نظر من با توجه به شرایط چند سال اخیر و زیاد شدن تعداد ایرانیان خارج از کشور، کم‌کم همه‌ی این کارها را می‌توان کرد. شاید چند سال پیش نمی‌شد. ولی فکر می‌کنم کم‌کم باید دوباره استارت این کارها را زد. خیلی از کارهایی را همیشه همه می‌گفتند نمی‌شود کرد، در چند سال اخیر یک عده‌ای شروع کردند و موفق هم شدند.
بی‌تردید این طور است. باید شکل‌های بهتر و ساده‌تر و امروزی‌تر و عملی‌تر را پیدا کرد.
سوال دیگری که برایم مطرح است این است که برای شما آیا شهروند یک کار ژورنالیستی است یا شما یک پروژه‌ی سیاسی را هم دنبال می‌کنید؟ این دو تا با یکدیگر فرق دارند. مثلا خیلی از نشریات ایران حتی اگر ادعا هم بکنند که نگاهشان ژونالیستی است، مشخص است که آمده‌اند که از یک حزبی طرفداری کنند. شهروند از طرفی شاید دوست داشته باشد کار ژورنالیستی بکند. ولی از طرفی خیلی از کسانی که در شهروند مطلب می‌نویسند به هر حال با مشکلاتی از ایران خارج شده‌اند و دغدغه‌های سیاسی دارند و نمی‌توانند ادعا کنند که یک نگاه کاملا ژونالیستی دارند. چطور تعادل بین این‌ها را حفظ می‌کنید؟
نمی‌دانم چقدر در عمل این اجرا می‌شود، ولی آنچه که دلمان می‌خواهد -حتی از اسم نشریه هم پیداست- این بود که همه‌چیز نشریه در راستای این پیش برود که ما یک نوع مدنیت، دموکراسی، تحمل، بردباری و پذیرش چندگانگی و تنوع جامعه‌مان را بتوانیم حفظ کنیم، بی‌ آن که نفی و تایید یکدیگر را بکنیم. من فکر می‌کنم که ما حتما می‌توانیم رسانه‌ای داشته باشیم که همه حرف‌هایشان را بزنند، بدون آن که به ضرورت، این حرف‌ها، حرف‌های آن رسانه باشد. این به طبع یک فکر و فضای دموکراتیک را تبلیغ می‌کند، در عین حال ممکن است در یک لحظه و از یک نظر و نگاهی، کاملا سیاسی و رادیکال باشد، از یک نظر و نگاهی کاملا راست و حکومتی باشد. از صفت‌های مختلفی که آدم‌های مختلف به ما می‌دهند، گاهی می‌فهمم که به این هدف داریم نزدیک می‌شویم. برای این که سه تا آدم سه تا نظر می‌دهند که اگر این‌ها را با هم جمع کنیم، ممکن است از تضاد منفجر شود. این است که خیلی کوشیدیم، ولی باور کنید در عمل آسان نیست. برای آن که نویسندگان نظرهای شخصی خودشان را دارند و طبیعی است که این نظرهای شخصی روی مطالب و محتوای نشریه تاثیر می‌گذارند. کوشش ما و هدف ما این بوده که یک کار رسانه‌ای منصفانه انجام دهیم.
بویژه درچند سال اخیر، تعداد زیادی از روزنامه‌نگاران با تجربه‌ ایران را ترک کرده‌اند. چرا نشریاتی مانند شهروند نتوانسته‌اند آن‌ها را جذب کنند؟ من همین حالا می‌توانم در همین تورنتو یک سری روزنامه‌نگار ایرانی را نام ببرم که حتی این‌طور نیست که مشغول کار دیگری باشند. چرا در شهروند از این نیروهای جوان و بااستعداد استفاده نمی‌کنید؟ یا این‌که آن‌ها تمایلی ندارند برای شهروند کار کنند؟
می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. این جوابی که الان می‌دهم، دارم در پوست شما جواب می‌دهم، در موقعیت خودم جواب نمی‌دهم. یکی‌اش این است که خوب ما اختلاف سنی داریم با نسل جوان. این خودش اختلاف عقیده و سلیقه به وجود می‌آورد. دوم این که ما با نزدیک‌ترین دوستان نویسنده و روزنامه‌نگارمان که از ایران می‌آیند، وارد دو تا دنیا شده‌ایم. یعنی اصلا مهم نیست آدمی که اینجا نشسته، محمود دولت‌آبادی باشد یا محمد مختاری، یا شمس‌الواعظین، یا آقای سروش. وقتی می‌نشینیم و صحبت می‌کنیم و به جزییات ماجرا نزدیک می‌شویم، می‌بینیم که ما از دو منظر متفاوت به مجموعه‌ی وقایع و حوادث جهان و انسان‌ها -هرچه که هست- نگاه می‌کنیم. این است که خود به خود وقتی آ‌ن‌ها این‌جا می‌آیند و نگاه اولشان به نشریاتی مانند نشریه‌ی ما می‌افتد، فکر می‌کنند که این کار، کار نامربوطی است و فکر می‌کنند که چندان برایش آسان نیست که با ما کار کنند. البته اولین نظر این است. مدتی که خودش این‌جا زندگی می‌کند و با مشکلات اینجا آشنا می‌شود، می‌بیند که اتفاقاً آن‌قدرها هم که پیش از این فکر می‌کرد، نامربوط نیست. آن‌وقت با ما تماس می‌گیرد. بخش بزرگی از این آدم‌ها با ما تماس گرفتند، اظهار علاقه هم کردند که با ما کار کنند. این‌ها آدم‌های حرفه‌ای بودند و هرجا که کار می‌کردند، حقوق می‌گرفتند و زندگی می‌کردند، این جا به دیوار مشکلات و امکانات مالی و این که این نشریه به رایگان پخش می‌شود برخورد میکنند. بالاترین سطح با آگهی زندگی کردن برای نشریات خارج از کشور، شهروند است. نه تیراژ، نه امکانات، و نه گستردگی همکاران شهروند را هیچ رسانه‌ی فارسی‌زبان دیگری در خارج از کشور ندارد. یعنی شما هیچ مجله‌ای را نمی‌شناسید که حداقل سه تا ویراستار داشته باشد یا حدود ۵۰ نفر کارمند داشته باشد. این‌ها کارهایی است که یا باید در سطح ملی انجام شود، یا با کمک‌های دولتی. ما هیچ‌کدامش را نداریم. سطح ملی را که نداریم، چون که ایرانی‌هایی که در سرتاسر جهان ما را می‌خوانند، از نظر مالی به دردمان نمی‌خورند. از نظر معنوی شاید بزرگ‌ترین به دردبخورهای ما هستند. ولی از نظر مالی نه. وب‌سایت ما پول نمی‌سازد، فقط برای ما هزینه دارد. خرجش می‌کنیم، ولی چیزی ازش در نمی‌آوریم. این است که فکر می‌کنم این مساله یک بخشش عدم امکانات و محدودیت‌های کاری ماست و بخش دیگرش هم سلیقه‌های روزنامه‌نگارانه‌ی داخل کشوری دوستان‌مان است. یک بخش بزرگ‌تر و شاید مهم‌تر هم این است که جامعه‌ی ایرانی خارج از کشور حاضر نیست برای فکر و فرهنگ پول بدهد. اگر جامعه‌ی ایرانیان به این نتیجه برسد همان‌طور که برای هر چیزی، از آدامس گرفته تا بستنی، هزینه می‌کند، به فکر و فرهنگ هم روزی ۵۰ سنت اختصاص بدهد، من فکر می‌کنم که همه‌ی دوستان ما به ما کمک خواهند کرد. نشریاتی هم که منتشر خواهند شد، نشریات بسیار بسیار بهتر و قابل ملاحظه‌تر و موفق‌تری خواهند شد از هرچه تا حالا منتشر شده است.
«قصر» کافکا برای من در بین رمان‌های بی‌همتایی است که به تنهایی برای خود سبکی را در حافظه‌ام القا می‌کند. من این رمان‌ها را در دسته‌ی رمان‌های باید خواندنی تاریخ طبقه‌بندی می‌کنم، مثل «صد سال تنهایی» یِ مارکز. این‌که به این سرعت به یاد «صدسال تنهایی» افتادم ناشی از این است که هر دو، ذهنم را به عنوان خواننده چنان به بازی گرفته‌اند که این به بازی گرفتن را تا مدتی بعد از اتمام کتاب درک نکردم.
«قصر» بازگو کننده‌ی تلاش‌های تازه‌واردی است در راستای نفوذ به سیستم پیچیده‌ی اداری با اضافه کردن پیش فرضی در پس زمینه که نفوذ حتی به لایه‌های میانی سیستم سلسله‌مراتبی این قصر نیز ناممکن است. در اوایل و تا مدتی ذهن خواننده در تکاپو برای کشف اسرار این سلسله مراتب است و ناخودآگاه شخصیت اصلی داستان٬ «ک.» را ملامت می‌کند که چرا ناموفق است و کافی است فلان روش را امتحان کند و هر لحظه آماده است اتفاقی افتد و «ک.» راه خود را به قصر بیابد. ولی کم‌کم خواننده هم نا‌امید شده و دست از تلاش و تکاپو بر می‌دارد و می‌گذارد که «ک.» کار خویش را با همان سرعتی پیش ببرد که انتظار می‌رود هیچ‌گاه به مقصد نرسد و پیش فرض نویسنده، با وجود مخالفت‌های خودآگاه و ناخودآگاه خواننده، ملکه‌ی ذهن وی نیز می‌شود.
القای روند داستان به خواننده‌ی داستان، با وجود عجیب و دور از ذهن بودن، چنان قوی است که بسیاری از خوانندگان اعتراف کرده‌اند زمانی که «بورگل» در اتاق خواب خویش به سخنرانی نیمه فلسفی و سنگین خود به قصد به خواب رفتن می‌پردازد و «ک.» در حین صحبت وی در حال چرت زدن است، خود ایشان نیز در حین خواندن این بخش به خواب رفته‌اند، با وجودی که صحبت‌های «بورگل» جالب می‌نماید و هر لحظه این امکان می‌رود که کلید معمای قصر از دهان وی خارج شود.
قلم کافکا در بیشتر آثارش به دنبال وصف بی‌نهایت‌ها و خلاءها، زیبا و در عین حال اندوهناک عمل می‌کند. همان‌طور که خود در نامه‌ای (۱۹ نوامبر ۱۹۱۳) می‌گوید: «همه چیز به نظرم ساخته شده می‌نماید... من دارم ساختمان‌ها را دنبال می‌کنم. وارد اتاقی می‌شوم و آن‌ها را در کنجی می‌یابم، کپه‌ای سفید و درهم برهم.» به همین منوال قهرمان کافکا که بیش از اختصار خشک و خالی «ک.» به نام و نَسَبش اشاره‌ای نمی‌شود، به دنبال یافت حقیقت تلاش مذبوحانه‌ای را بدون کاستی شروع کرده و ادامه می‌دهد.
«ک.» مسّاحی است که قصر به تازگی استخدام کرده و وارد دِهی تحت سلطه‌ی قصر می‌شود و به سادگی قصد می‌کند که برای انجام وظیفه‌ و ملاقات رییس خویش، کـْلام به قصر برود. ملاقات حضوری با کــْلام که با عنوان رییس دیوان ۱۰ نامه‌ی خویش را امضا کرده است، چنان مخوف و ناشدنی است که به جز در چند صفحه‌ی اولیه که آن هم ناشی از ناآگاهی «ک.» است، از صاحب قصر، کنت وستوست ()، نامی برده نمی‌شود. شخص کنت فراتر از بی‌نهایتی است که مساله‌ی دست‌رسی به وی حتی مطرح نیز نیست.
«نه فردا و نه هیچ وقت دیگری ک. نمی‌تواند به قصر برود.» این است جوابی که قصر تا انتها بر آن پافشاری می‌کند. تلاش مذبوحانه‌ی «ک.»، سعی بی‌نتیجه‌ای برای کشف حقیقت از روی سایه‌های کج و معوجی است که بر دیوارهای زندانش افتاده است. محاسبه‌ی‌ زوایا و مسّاحی سایه‌ها برای یافت حقیقت، بی‌انتها و در نظر اولیه بیهوده است.
کافکا در اثر اتوبیوگرافی خویش، «نامه به پدر» - ۱۹۱۹، پدر خویش را ملامت کرده و مقصر می‌داند که مانع وی برای جدا شدن از خانواده و تشکیل زندگی مستقل شده است. پدرش، با وجود این‌که کافکا وی را دلیل ضعف خود می‌داند، مغازه‌دار افتاده‌ای بوده که تمام هم و غم زندگی‌اش را موفقیت مالی و اجتماعی تشکیل می‌داده است. این حالت تنفر و در حین حال تحسین کافکا نسبت به پدرش به خوبی نشان‌دهنده‌ی ذهنیت اوست که از پدرش غولی از نژاد متفاوت ساخته است. همین ذهنیت عیناً نه تنها در پس‌زمینه کتاب قصر وی نمایان است، بلکه چنین می‌نماید که «کـْلام» همان پدرش است که «ک»، خود کافکا، در حالی که می‌بیندش و به اقتضای کاری نیازمند ملاقات و صحبت با اوست، دست نیافتنی می‌نماید و هر چه بیشتر در رسیدن به وی تکاپو می‌نماید، موفقیتی کسب نمی‌نماید. و جالب‌تر این است که بین «ک» و نامزدش همان «کـْلام» است که فاصله می‌اندازد، بدون آنکه دخالت مستقیمی نماید -وجودش برای دخالتش کافیست.
دست‌نوشته‌ی رمان قصر، هم‌زمان با مرگ کافکا، به صورت ناتمام و ناگهانی در میان جمله‌ای پایان می‌یابد که بسیاری از ماجراها را نیمه و ناتمام باقی می‌گذارد و بر اسرارآمیز بودن آن می‌افزاید.
قوطی را چند بار به لبه‌ی لیوان زدم که پودرهایش ذره ذره ته لیوان بریزد که تر بود و همه‌شان را یک جوری بهم می‌چسباند انگار خون که دلمه ببندد دور زخم. قوطی که به لب لیوان شیشه‌ای می‌خورد صدا می‌داد و دست من می‌لرزید. هر چه می‌ریختم باز کم بود و دستم دیگر بی‌اراده قوطی را به لبه‌ی ظرف می‌کوفت تا آنکه پودرهای سفید همه جا پخش شدند و حتی وقتی بس بود نتوانستم بایستم و آنقدر قوطی را به لبه‌ی لیوان کوبیدم که ترکید و گودی توالت فرنگی از خرده شیشه و جوش شیرین پر شد. جوش شیرین توی آب قل می‌زد و سوراخ توالت مثل دهان مرده کف می‌کرد. سرم را به دیوار تکیه دادم. آن پایم که خم بود خواب رفته بود و من احساس می‌کردم فلج شده‌ام. اگر فلج شده بودم شاید همه چیز بهتر می‌شد... نفسم دیگر بالا نمی‌آمد. جور عجیبی با بغض قاطی شده بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. دور گلویم طناب بسته بودند و همینطور سفت و سفت‌ترش می‌کردند. استفراغم هم زیر طناب گیر کرده بود و بالا نمی‌آمد. راه فراری نداشتم. دیگر راه فراری نداشتم. پست شده بودم توی این قفس، آه همین بود، پست شده بودم با تمبری روی پیشانی. ای کاش فلج بودم. کاش یک دستم کوتاه‌تر از دست دیگر بود و پاهایم مثل دو تکه گوشت آویزان بودند. اگر فلج بودم به درد هیچ کس نمی‌خوردم و می‌گذاشتند توی همان دود و دم تهران بگندم. تهران. همین بود. حس تهران را داشتم. روزهای آخر، توی تاکسی سرویس، توی ترافیکی که مثل گره کور شده بود و روسری و گرما و عرق و دود... همین طور استفراغ توی گلویم با نفس و بغض قاطی شده بود و اگر راننده کناری هوار نمی‌کشید: «مرتیکه‌ی گاو، مگه کوری؟» بالا می‌آوردم. نه که گرما‌زده شده باشم، سه روز دیگر از فرودگاه مهرآباد قرار بود دوباره به اینجا پستم کنند و من نمی‌خواستم، نمی‌خواستم...
سرم را توی گودی توالت فرو بردم. نمی‌آمد. هیچ وقت نشده راحت بالا بیاورم. سعی کردم گریه کنم شاید بغض برود و نفس رفته باز گردد. در نمی‌آمد. آخرش مثل یک بچه گربه‌ی گمشده به زوزه کشیدن افتادم. آه، نه تحملش آسان نبود. به خصوص شب‌ها که گریه نفسم را می‌برید. به لاشه‌ی جوش شیرین‌ها که روی آب پف کرده بودند، خیره شدم. شب که می‌رسد، یاد او می‌افتم، یاد پلک‌های بسته‌اش که وقتی می‌لرزیدند می‌دانستم خواب می‌بیند. دوست داشتم تمام شب بیدار بمانم و پیشانیم را به پیشانیش بچسبانم و نفس‌هایم را با او یکی کنم. دوست داشتم نزدیکش بخوابم و او پاهای پشمالودش را دور پاهای من گره کند. آنوقت حتی اگر پایم خواب می‌رفت و سوزن سوزن می‌شد، جم نمی‌خوردم که مبادا بیدار شود و از کنارم برخیزد. دلم می‌خواست تا ابد همان‌طور می‌ماندیم... ولی بعد پستم کردند.
پیشانیم را به لبه‌ی توالت فرنگی چسباندم. صدای جیغ دخترها افکارم را گسیخته بود. کارشان همین است. شب مست می‌کنند و تا صبح توی راهروهای خوابگاه نعره می‌کشند. یقه‌های لباسشان بیش از حد باز است، آویزان هم که می‌شوند نوک پستان‌هایشان هم پیدا می‌شود. هم‌اتاقی‌ام را عصبی می‌کنند: «بی‌مزه‌ها... درس ندارن اینا؟ حالا بخندین، سال دیگه که هیچ کدومتون برنگشتین دانشگاه، من می‌خندم!» به انگلیسی می‌گوید.
سرم را بین دست‌هایم گرفتم. صدایشان کلافه‌ام می‌کرد. این‌ها را که می‌بینم دلم بیشتر هوای تهران را می‌کند. دلم هوای گورستان ظهیرالدوله را می‌کند، سنگ قبرهای کوچک و رنگ و رو رفته، پنهان میان شاخ و برگ درختان که رویشان به نستعلیق حک کرده‌اند: روح‌الله خالقی، ملک‌الشعرای بهار، استاد حسین تهرانی، فروغ فرخزاد... آنوقت است که ارواح دوباره به سراغم می‌آیند. با آن دود و عود جادویی‌شان: پیری که ساقیانی نرگس چشم با گیسوان کمند بر ریش‌های سفید بلندش انگشت ظریف نوازش می‌کشند و ساغرش را هر دم لب به لب پر می‌کنند و آشفتگانی که بر تار و کمانچه‌شان چنان خم شده‌اند که گویی برشان سجده می‌کنند. مرد جوان باریک اندامی با عینک گرد که پشت میزی مبهوت نشسته است و با خودش حرف می‌زند. مرد خمیده پشتی که عصا زنان قدم برمی‌دارد و همانطور که از بی‌نهایت می‌آید، سیگاری میان انگشتانش تا ابد می‌سوزد... پزشکی که روی آب راه می‌رود و هر بار که خودش را دار می‌زند، صدایی مثل ناله‌ی گاو از حلقومش برمی‌آید... زن کوچکی که کلاه بر سر گذاشته است و وقتی قهقهه می‌زند سرش به پشت پرت می‌شود... جوانی که از پوست ترکیده‌ی اناری سرخ کام می‌گیرد... و آن‌گاه که مطربان دور حوض عنابی دف و عود به دست می‌گیرند، همه‌ی ارواح با هم بر‌می‌خیزند، دور تا دورم حلقه می‌زنند و می‌رقصند. دست‌هایشان را به هوا پرت می‌کنند، پای می‌کوبند و نعره می‌زنند. من به دور خود می‌چرخم، سماع و کم کمک آنقدر با ارواح می‌آمیزم که دستم دیگر به دنیای خارج نمی‌رسد. آنوقت دیگر صدای خنده‌ی دخترها را هم نمی‌شنوم. دیگر هیچ چیز نمی‌شنوم تا آن زمان که صدایم کنند...
دوباره حالم آشوب شد. همیشه وقتی به دنیای خارج باز می‌گردم حالم آشوب می‌شود. سرم را توی گودی توالت فرو بردم ولی باز نیامد. صدای جیغ دخترها دیگر داشت دیوانه‌ام می‌کرد. موهایم را چنگ زدم و بی صدا فریاد کشیدم: «بیا منو ببر، بیا منو ببر...» اشکم قطره قطره روی آب کف کرده می‌چکید...
ولی او نیامد. او تهران صبح‌ها با تاکسی دانشگاه می‌رفت و حتی توی گرما حق نداشت لباس آستین کوتاه بپوشد. شب‌ها با دوستانش «درکه» می‌رفتند، از «پلنگ‌ چال» هم بالاتر. جایی که ظلمات بود و جز صدای زوزه‌ی سگ‌های وحشی، صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. می‌نشستند، حشیش می‌کشیدند و سیگار و حرف‌های گنده گنده می‌زدند. من هم کنارشان در سکوت می‌نشستم و زیر تار عنکبوت‌هایی که در این چند سال دوری، دور سرم تنیده شده بود، سرفه‌های خشک می‌کردم.
- «نود در صد آدم‌های دنیا دچار توهمن. به انواع مختلف‌. یه سری راجع به خودشون دچار توهمن، یه سری راجع به دور و اطرافشون...»
- «نه دیگه وقتی دنیائه جواب نده، آدم خودشو دچار توهم می‌کنه. یعنی آدمی که سیریشه‌ها. سیریشش می‌شه که آقا من دوست دارم دنیا اینجوری باشه مثلا، بعد خوب نمی‌شه. خوب یارو قات می‌زنه دیگه. می‌گه اصلا بابا بی‌خیال واقعیت. یه توهمی می‌سازه، حالشو می‌کنه.»
- «ولی آخه واقعیتم ول نمی‌کنه آدمو. حشیشتو زدی، نشستی تو اتاقت داری گیتار می‌زنی، حال. باباهه میاد، گیر خفن می‌ده که دانشگاه که نرفتی، کار که نمی‌کنی، پس چه غلطی می‌خوای بکنی تو توی این زندگی...»
- «آخه چه غلطی می‌شه کرد؟»
- «اونو بده به من.»
- «اینو بده بهش.»
سیگاری را از دستش گرفتم و به آنی که دورتر روی سنگی نشسته بود، دادم. از وقتی که در ظلمات روی این سنگ‌ها نشسته بودیم، این اولین بار بود که کسی با من حرف زده بود. تمام مدتی که حرف می‌زدند من نگاهم روی کوه‌هایی که محاصره‌مان کرده بودند، گشته بود. نور سرد ماه کوه‌ها را مخوف و تنها کرده بود و من احساس می‌کردم که در دل کوهستان گم شده‌ام، طوری که فریادم جوابی جز انعکاس خودش نمی‌توانست داشته باشد. یا زوزه‌ی سگ‌هایی که دل تاریکی را بی‌رحمانه می‌دریدند. از این احساس تنهایی پشتم یخ کرده بود. از حشیش کشیدنشان متنفر بودم. بوی حشیش حالم را آشوب می‌کرد. مثل صدای قهقهه‌ی دخترهای خوابگاهم در تورنتو... اصلا هر چیزی که تنهایی را به یادم می‌آورد، حالم را آشوب می‌کند...
- «اه بچه‌ها عجب چیز باحالی دیدها... خوشم اومد ازت. بابا ایول، ایول...»
سرم را بلند کردم. دو سه تایشان پشت به من بالای سرم ایستاده بودند و نگاهشان به کوه‌ها بود. آن یکی هم بلند شد: «کو؟ کو؟ کجاست؟»
- «اوناها بابا... اون خط سفید و می‌بینی؟ وای، وای، ایول... اون دو تا صخره‌ها مثل چشماشن... خط سفیده اومده از اون وسط... وای...» و دستش را با ناباوری به پیشانیش کوبید.
- «اَاَاَ... دیدمش. آخ آخ، اصل توهمه‌ها! عجب چیزیه بابا! دمت گرم... خوشم اومد ازت...»
وناگهان فریاد زد و از روی سنگ‌ها پایین پرید. من هم بلند شدم و ایستادم. آستین او را که کنارم ایستاده بود کشیدم و گفتم: «چی می‌بینن اینا؟» به سویم برگشت و یک‌باره یادش آمد که من هم هستم و لبخند زد: «نگاه کن اونجا رو. اون کوه‌ها رو می‌بینی؟ مث یه صورته. می‌بینی؟ اصل توهمه‌ها. تکون می‌خوره اصلا. آقا من می‌ترسم...» و دوباره مرا فراموش کرد. من چشم‌هایم را ریز کردم و رد دستش را گرفتم تا به آخر، جایی که آسمان سیاه شب نشسته بود با ماه پر نوری که تمام کوه‌ها را آبی رنگ کرده بود.
گفتم: «شبیه صورت هست ولی نه دیگه اونقدر... گنده‌اش کردین شمام. اثر حشیشه...»
- «آی عنکبوت!»
صدای جیغ مردانه‌ای و بعد چلپ آب. همه‌شان ناگهان زدند زیر خنده و همینطور خندیدند و خندیدند. خندیدند و خندیدند. من خودم هم نمی‌دانم درست کی بود که به گریه افتادم...
حالا می‌فهمم، ارواح ظهیرالدوله در جلدشان رفته بودند. به جای دربان بی‌سواد جلوی دانشگاه که برای یک لقمه نان مجبور بود نگذارد در جهنم تابستان لباس آستین کوتاه بپوشند، با ارواح آمیخته بودند...
شب که برگشتیم حرفمان شد. گفتم: «بدم می‌آید حشیش می‌کشی. خودتو تو آینه دیدی؟ لبات کبوده، چشات زرد شده. اینجوری که می‌کنی حالمو بهم می‌زنی.»
نیشخند زد و شانه‌هایش را بالا انداخت، یک جوری که انگار حرف من ده شاهی هم ارزش نداشت. گفتم: «یه سری آدم عاطل و باطل افتادین به هم، همش فلسفه بافی می‌کنین. یه مشت بچه مایه‌دار فکر می‌کنین زندگی همیناس. بچه‌های اونور دنیا از ۱۵سالگی حمالی می‌کنن.» ابروهایش کم کم داشتند درهم گره می‌خوردند. صورتش را از من گرفت و با بی حوصلگی جواب داد: «اینجا اینجوریه دیگه... تازه همه چیز از همین حرفه شروع می‌شه، اگه بخواد چیزی بشه البته. بعضی وقتام چیزی نمی‌شه، در حد همون حرف باقی می‌مونه، ولی بالاخره زده شده. پتانسیلش لااقل وجود داره.»
و بعد نشستیم و تا صبح برایم حرف زد. من گوش دادم، به خودم شک کردم، به او شک کردم، گیج شدم ولی هر چه سعی کردم حرفی بزنم، زبانم گرفت. هر کلمه تا خواست صدا شود، شد «پ»، پ، پ، پ،... تا آنکه دیدم بیهوده در سفره‌ی خالیی چنگ می‌زنم. تمام روزهایی که برای زندگی حمالی کرده بودم، سلول‌های مغزم «پ» تولید کرده بودند. ناگهان مغزم آنقدر سبک شد که حس کردم دارم بیهوش می‌شوم. روی مبل رها شدم و شقیقه‌هایم را فشار دادم. یکباره از صحبت ایستاد. به من خیره شد و گفت: «چی شدی؟» گفتم: «تقصیر من نبود، به خدا تقصیر من نبود...» و گریه کردم. سه روز و سه شب گریه کردم. او برایم مرتب چای و خربزه می‌آورد، اشک‌هایم را پاک می‌کرد، گونه‌ام را می‌بوسید و می‌رفت. ولی گریه‌ی من بند نمی‌آمد. شب سوم وقتی دوباره با چای و خربزه سراغم آمد، زود نرفت. کنارم روی مبل نشست، اشک‌هایم را پاک کرد و گفت که اینطور نمی‌شود. گفت که من باید از خانه بیرون بروم و هوایی بخورم. قرار شد که بروم ظهیرالدوله. همان روز بود که عاشقش شدم.
تنها رفتم. به شیشه‌های رنگین روی در زدم. پیرزنی در را باز کرد: «بفرمایین.» گفتم: «سلام. می‌ذارین برم قبرستون رو ببینم؟» با آن چشمش که از لای در پیدا بود براندازم کرد و گفت: «نمی‌شه اینجا عمومی نیس.» با التماس نگاهش کردم و گفتم: «از خارج کشور اومدم.» این را که گفتم در را گشود و من توانستم چادر سفید گلداری را که دور کمرش گره زده بود ببینم. جوراب نازک سیاه و یک جفت دمپایی پلاستیکی سبز به پا داشت. گفت: «از خارج اومدین؟» شمرده حرف می‌زد. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. «حالا می‌ذارین برم تو؟»
- «از کجا؟»
دیگر داشت کلافه‌ام می‌کرد: «کانادا» از گفتن این کلمه متنفر بودم. دوباره گفتم: «می‌خوام قبرستونو ببینم.» از جلوی درکنار رفت و گفت: «یه کمکی به ما بکن.» هزار تومانی را که توی جیبم آماده نگه داشته بودم درآوردم و از چهارچوب در گذشتم. گفتم: «کافیه؟»
گفت: «دستت درد نکنه مادر.» در را بست و جلوی من به راه افتاد.
- «از این طرفه»
دنبالش رفتم. قوز داشت و لنگ لنگان که قدم برمی‌داشت، آفتابه‌ی قرمز توی دستش تاب می‌خورد. خنده‌ام گرفت با صدایی که می‌لرزید گفت: «حالا مادر واسه چی اومدی قبرستونو ببینی؟ از کانادا؟»
- «آخه اینجا که قبرستونه همینجوری نیست. اینجا جای شاعراست. جای آهنگسازاست.» گفت: «قبرستون قبرستونه... حالا شما از کانادا اومدی اینجا رو ببینی، من نمی‌دونم دیگه مادر...» خندیدم. ایستاد. آن دستش را که به آفتابه بود بلند کرد و گفت: «این راهشه. برو می‌بینی.» آنوقت سرش را پایین انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند به طرف آلونکی که درش چهارطاق باز بود، رفت. دوباره گفت: «خیلی‌ها اینجا می‌یان هر روز. اما تعجب من از این لحاظه که شما از کانادا اومدی.» جلوی آلونکش ایستاد و دمپایی‌هایش را درآورد.
گفتم: «اینجا زندگی می‌کنین؟»
گفت: «بله، اینجا زندگی می‌کنم. پسرم باغبونی می‌کنه.» پسرش را ساعت شش دیدم که آمده بود همه را بیرون کند و انگار که سینما باشد می‌گفت «تعطیل شده». به لگن و آبکش مسی قراضه‌ای که جلوی خانه افتاده بود نگاه کردم و گفتم: «خوب آدم وقتی مث شما اینجا زندگی می‌کنه که دلش تنگ نمی‌شه. دور باشه می‌یاد سر بزنه دیگه. تازه اینجام که قبرستون همین جوری نیست...» حتی نیم نگاهی هم به من نیانداخت. وارد اتاقک شد و بلند چند بار تکرار کرد: «قبرستون قبرستونه...» مبهوت چند لحظه‌ای همانجا ایستادم و در سکوت به درختان سرسبز که نور آفتاب را می‌لرزاندند و به پرده‌ی گلدار آلونک که روی هوا موج می‌زد، نگاه کردم. صدای ظریف پرنده‌ای از دور می‌آمد. نمی‌دانم چرا ماتم برده بود. نمی‌دانم به آلونکش غبطه می‌خوردم، یا از زبان نفهمی‌اش کفرم در آمده بود یا سکوت گورستان آنطور مرا گرفته بود.
پیرزن راست می‌گفت. تا ساعت شش که پسرش آمد و گفت «تعطیل شده»، خیلی‌ها آمدند و رفتند. توی دبه‌های پلاستیکی آب می‌آوردند و سنگ قبرهای مرمری را می‌شستند. مردی ضبط دستی‌اش را کنار سنگ داریوش رفیعی گذاشته بود و ترانه‌هایش را پخش می‌کرد. دو دخترجوان با چادرهای سیاه آمدند، روی قبر فروغ فرخزاد گل گذاشتند و برایش فاتحه خواندند. پسر جوانی تند تند عکس می‌گرفت. من یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم. به مقبره‌ی مجلل ملک‌الشعرا ماتم برد و بالای سنگ قبر فروغ شمع‌های خاموش شده را روشن کردم. همانطور که آنجا نشسته بودم ناگهان از میان درختان انبوه، ارواح ظهیرالدوله را دیدم که دورم حلقه زده بودند و می‌رقصیدند، انگار با دف و عود. رقصیدند و رقصیدند و من، مست و خراب همانجا نشستم، تا ساعت شش که پسر پیرزن با لباس سیاه آمد و گفت: «تعطیل شده».
دماغم را بالا کشیدم. گریه‌ام بند آمده بود. مولانا در سرم می‌خواند:
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار\ \
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست»
اینجا هم گاه می‌رقصیم. توی میهمانی‌ها یا دیسکوها. اوایل من هم می‌رقصیدم، یعنی در هر میهمانی تنها کاری که می‌کردم این بود که می‌رقصیدم. اینجا همه دوست دارند که فقط برقصند. دوست دارند که مهره‌های پشتشان را به چپ و راست خم کنند و دست‌های بلندشان را در هوا پیچ و تاب دهند. پاهایشان را موزون خم و راست کنند و یک قدم به چپ، یک قدم به راست، مثل شعله‌های آتش زبانه بکشند و افکار آزار دهنده‌ی ذهن‌شان را بسوزانند. اما من از آن روز که ظهیرالدوله رفتم و رقص ارواح را دیدم، تصمیم گرفتم که دیگر نرقصم.
از ظهیرالدوله به بعد دیگر نه ارواح رهایم کردند، نه عشق او. دیگر هر شب در سرم هوای ساز و شعر بود و پلک‌های بسته‌ی او که وقتی می‌لرزیدند می‌دانستم دارد خواب می‌بیند. هر شب پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش می چسباندم تا نبضش در سرم بدود و مطرب‌ها با ضرب نبض او بنوازند. انارهای سرخ را که از کامش چیدم و در چمدان گذاشتم، وقت رفتن شده بود. دوباره پستم کردند.
گریه‌ام بند آمده بود و نگاهم به کنج سقف دستشویی خیره مانده بود. دیگر احساس تهوع نداشتم. لخت و سنگین افتاده بودم ومزه‌ی جوش شیرین ته حلقم مانده بود. نمی‌دانم صدای دخترها کی بریده بود. حالا فقط از دور صدای یک موسیقی تکراری می‌آمد. از همان‌ها که همه می‌خواندند، یعنی آن‌ها که از ننه‌شان قهر می‌کنند و خواننده می‌شوند، می‌خوانند. نیشخندی زدم. ارواح هم با من خندیدند. زیر لب گفتم: «همونجا تو قبرستون اینقدر می‌مونین که استخوناتون خاک بشه.» ارواح فقط خندیدند. گفتم: «باشه بخندین نامردها! بخندین به من که وارفتم گوشه‌ی مستراح! ولی یادتون نره که من دسترنج دوهزار و پانصد سالتونم!» ارواح شروع به قیل و قال کردند ولی ضربه‌هایی که به در زده شد همه را ناگهان ساکت کرد. از جای جستم و به انگلیسی داد زدم: «بله؟ کیه؟» صدایی به انگلیسی جواب داد: «این تویی اینقدر دنبالت گشتم؟» هم اتاقی ام بود. گفتم: «آره، چی می‌خوای؟»
فریاد کشید: «چه غلطی می‌کنی اون تو دو ساعته؟»
- «کار داشتم خوب چیه حالا؟»
- «بیا بچه‌ها تا ده دقیقه دیگه دارن میان اتاق ما باهم درس بخونیم.»
ناگهان یاد امتحان فردا افتادم. سرم را به دیوار کوبیدم و گفتم: «وای... باشه، الان میام.»
- «زود بیای ها وگرنه ما شروع می‌کنیم.»
- «باشه بابا الان میام دیگه.»
صدای دمپایی‌هایش را شنیدم که روی زمین کشیده می‌شدند و دور شد. آن وقت صدای خوش و بشش را با دخترهای اتاق بغلی. صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا شاید ورم چشم‌هایم کمی بخوابد. پلک‌هایم می‌پریدند و سرم سنگین شده بود. دستپاچه در قوطی جوش شیرین را محکم کردم و زدم بیرون. کسی توی راهرو نبود. نفس راحتی کشیدم و طرف اتاقم دویدم. در چهارتاق باز بود. هم اتاقی‌ام جلوی کامپیوتر لم داده بود و صدای موسیقی تکراری‌اش، که همان از ننه قهر کرده‌ها می‌خوانند، تمام راهرو را پر کرده بود. با تعجب نگاهی سر تا پایم انداخت و گفت: «چه غلطی می کردی اون تو؟ چت شده؟» دماغم را با دستمال کاغذی چند بار فشار دادم و هرچه خواستم حرفی بزنم نشد. چه می‌گفتم؟ بچه‌های دیگر که آمدند لبخند مصنوعی مضحکی روی لبانم نشسته بود. کتاب و دفترهایشان را روی تخت و میزم پخش کردند و گفتند که باید سریعتر شروع کنیم و همه‌ی بخش‌ها را دوباره مرور کنیم. نشستم روی تخت و بی‌صدا کتابم را جلویم گشودم. هر کدام یک به یک پرسیدند: «چیزی شده؟» من هم لبخند زدم و یک به یک جواب دادم: «نه، چیزی نیست. یک کم پکرم.» چه می‌گفتم؟ همهمه‌ی ارواح را از گوشه‌ی اتاق می‌شنیدم. زیر چشمی نگاهی انداختم. مطرب‌ها بلاتکلیف سازها را زیر بغل زده بودند. ارواح هر کدام سر گرم کار خود، چپق پیرمرد درویش را دست به دست می گرداندند.
- «بخش چندم رو اول بخونیم؟»
نگاهم را به سرعت به روی کتاب که روبرویم باز بود، گرداندم. باید دقت می‌کردم. باید امتحان فردا را خوب می‌دادم. باید همه‌ی امتحان‌هایم را خوب می‌دادم. باید برای خودم کسی می‌شدم. اگر او بود می‌گفت: «کسی شدن از نگاه کی؟ از نگاه خودت یا از نگاه اونا؟» نمی‌دانم. اگر فلج بودم شاید همه چیز بهتر می‌شد.
- «اینو می‌فهمی منظورش چیه؟»
پریدم: «کدوم؟»
صفحات را ورق زدم. انگشتش روی یکی از شکل‌ها چسبید و گفت: «این.» نگاهم را روی شکل‌ها گرداندم. ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها. همه را می‌دانستم. فقط چشمم تار شده بود. چشم‌هایم را ریز کردم که بهتر ببینم. اما گوشه‌ی چشمم انگار نقطه‌ی سیاهی چسبیده بود. درست همانجایی که ارواح بودند. صدای خنده‌شان حواسم را پرت می‌کرد. زیر چشمی نگاهی انداختم. همان‌طور مثل قبل ایستاده بودند. سرم را چرخاندم و چشم‌هایم را ریزتر کردم. روی کتاب خم شدم و صورتم را نزدیک بردم. سعی کردم آنقدر به ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها نزدیک شوم که دیگر جدایی ازشان ممکن نباشد. ولی صدای خنده‌ی ارواح قطع نمی‌شد. دست‌ها را روی گوش‌هایم گذاشتم و بیشتر و بیشتر خم شدم. مهره‌های پشتم جورعجیبی در یکدیگر چفت شدند و یکباره حس کردم که دیگر نمی‌توانم راست شوم. پشتم مثل یک هلال ناقص تاب برداشته بود و دیگر راست نمی‌شد. تمام مفاصل بدنم خشک شده بودند. بازوانم از شانه‌ها بالا کشیده شده بودند و مثل دو بال کج از دو سوی بدنم آویزان مانده بودند. انگشتانم هر کدام در جهتی سرگردان بودند. پاهایم به درون کج شده بودند و گویی در نیم راه قدمی ماتشان برده بود. مردمک‌هایم را تا آنجا که می‌توانستم به این سو و آن سو گرداندم. ولی نوک بینی‌ام به کتاب چسبیده بود و جز ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها چیز دیگری نمی‌توانستم ببینم. به جز آن لکه‌ی سیاه که گوشه‌ی چشمم هاله‌ای انداخته بود. درست همانجایی که ارواح ایستاده بودند. صدای خنده‌شان را دیگر نمی‌شنیدم ولی می‌دانستم که آنجا ایستاده بودند. هنوز همان‌جا ایستاده بودند و به من می‌خندیدند، به من که در زندان استخوان‌هایم کج و کوله مانده بودم.
چهارمین جشنواره‌ی فیلم دایاسپورا٬ امسال با همکاری «کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو» از روز جمعه ۲۳ تا یکشنبه ۲۵ ژوئیه در دانشگاه تورنتو برگزار‌شد. این جشنواره که در آن گزیده‌ی فیلم‌هایی از جشنواره‌های اول تا سوم به نمایش در آمد قرار است به عنوان مقدمه‌ای برای «جشنواره‌ی بین المللی‌ فیلم دایاسپورا» باشد که در اکتبر امسال و برای اولین بار در ابعادی وسیع برگزار‌خواهد‌ شد. این جشنواره‌ در طی این سال‌ها به همت شهرام تابع‌محمدی برگزارشده است. کسی که مرارتِ به سرانجام‌ رساندن کار داوطلبانه را برای خود هموار نموده و چراغ این فعالیت هنری را در تورنتو روشن نگاه‌ داشته است.
از آن‌جا که فیلم‌های امسال به صورت یا نمایش‌ داده شدند، تکرار فیلم‌های جشنواره‌های پیشین بودند و در ضمن فستیوال امسال فقط قرار‌بود به‌عنوان یادآوری برای مخاطبان جشنواره‌ عمل‌ کند٬ به صورت عمدی تبلیغات وسیعی برای جذب مخاطبان هرچه بیشتر صورت نگرفت.
در میان فیلم‌های نمایش داده شده٬ فیلم «بدون دخترم» ساخته‌ی الکسیس کوروس از کشور فنلاند، نگاهی نو و زیرکانه نسبت به کتاب و فیلم «بدون دخترم هرگز» ارایه می‌نماید. کارگردان فیلم برای نخستین بار سراغ دکتر محمودی می‌رود تا از صحت و سقم و چند و چون ادعا‌های بتی محمودی آگاهی حاصل کند. حاصل این کندو کاو داستان بتی را از زبان دکتر محمودی در فیلمی قوی و تاثیر‌گذار بازسازی می‌کند.
بزرگداشت رضا پارسا کارگردان ایرانی-سوئدی بخش پایانی جشنواره‌ را تشکیل می‌داد که ضمن آن چند فیلم کوتاه و یک فیلم بلند به نمایش در‌آمد. پس از نمایش فیلم‌های این بخش احساس تناقض آلودی در سرتاسر وجودم پیچیده‌ بود. احساسی که به وضوح از پارادوکس‌های ذاتیِ پنهان و آشکارِ طرح فیلم‌ها منشا می‌گرفت. خشونت و تنش تِم اصلی تمامی این فیلم‌هاست.
اولین فیلم کوتاه از رضا پارسا به نام «هرگز»، که احتمالا قرار بود بیننده را بعد از ۳۴ دقیقه تنش متوجّه عمق آرام یک مادر و دختر مهاجر‌ (عایشه و مریم) که حیات‌شان در کشور مادر به دلایلی ناشناخته در معرض تهدید است بنماید٬ از گروگان‌گیری به عنوان وسیله‌ای برای جلوگیری از اخراج از کشور میزبان سخن به عمل می‌آورد. در یک نگاه گذرا «هرگز» خود را با فرضیه‌ای رایج هم‌سو می‌سازد که شهروندان کشورهای ویژه‌ای که به ممالک «متمدن غربی» پناهنده‌ می‌شوند٬ راه‌های مسالمت‌آمیزی برای طلبیدن خواست‌های «احتمالاً» مشروع خود نمی‌دانند و به جای تمسک به شیوه‌های متمدّنانه٬ درصدد تغییر اوضاع از راه‌های افراطی و خشن بر‌می‌آیند.
فیلم خوش‌ساخت «طوفان»، ساخته‌ی دیگر این کارگردان نیز دقیقاً از همین نوع «خودزنی» رنج می‌برد. موازی قرار دادن داستان «لئو»، پسری که برای دختری که دوستش دارد آدم می‌کُشد و داستان علی، راننده‌ی تاکسیِ عربِ مهاجر که قرار است برای مردمی‌ که دوست‌شان دارد (مردم کشور مادریش) آدم بکشد٬ ترکیب ناهمگونی به کل روایت فیلم داده است. به روشنی احساس فراموشی نسبت به گذشته‌ی تیره و تار در کشور مادر و خوشبختیِ حتی در حدِ داشتن یک خانواده با شغل معقول در کشور میزبان کنارِ هم قرار داده شده‌اند. از یک سو کارگردان سعی دارد از طرف مردم «جنوبِ» ‌ جهان به صورت یک کل وکیل شود و نقطه نظرات آن‌ها را منعکس سازد ولی از سویی دیگر راه «فلاح و رستگاری» علی٬ قهرمان فیلم را در قطع ارتباطات با گذشته و در عین حال حل شدن کامل در کشور میزبان می‌بیند. این محتوا به نحوی شعاری‌ در سکانس پایانی فیلم مطرح می‌شود، جایی که علی و «زن سوئدی‌اش» را در آستانه‌ی درِ یک کلیسا٬ غرق در نور و روحانیت نشان می‌دهد.
کلی‌گویی‌هایی که در قالب شخصیت علی درباره‌ی افرادی با پس زمینه‌هایی شبیه علی انجام‌ می‌شود٬ فراتر از طرح داستان فیلم و ظرفیت آن می‌رود. گویی تعصب با این افراد زاده شده و حتی علی راننده‌ی تاکسی مهاجر که به صورت پدر و همسری نمونه تصویر شده‌است٬ در مقابل تهدید جانیان٬‌ به خلق و خوی گذشته‌ی خود رجعت می‌کند و تصمیم می‌گیرد به عملیات خرابکارانانه‌ای جامه‌ی عمل بپوشاند.
زبان پدیده‌ایست بسیار وابسته به مکان. چنان که مثلاً زبانِ فارسیِ شمالِ تهران با زبانِ فارسیِ جنوبِ تهران متفاوت است. یا زبانِ فارسیِ دانش‌جویانِ دانشگاهِ شریف با زبانِ فارسیِ دانش‌جویانِ دانش‌گاهِ آزادِ شمال متفاوت است. اگر به این واقعیت‌ها عقیده داشته باشیم، به ناچار باید بپذیریم که زبان چیزی بیش از دستورِ زبان و فهرستِ لغات و خط است. در این صورت هیچ دور از ذهن نیست که زبانی وجود داشته باشد به نامِ زبانِ فارسیِ مهاجرت. فارسیِ مهاجرت زبانِ عجیبی‌ست و اندکی با مثال‌های قبلی متفاوت است: از این نظر که هم فارسی هست و هم گاه نیست. هم هست و گاهی هم؛ و اغلب فرقِ این دو موردِ اخیر برای گوینده مهم نیست؛ یا اگر دقیق باشم، فرق‌گذاشتن بینِ این دو برای‌َش مهم نیست. البته این بحثِ قدیمی در این فرصت نمی‌گنجد، چه خطِ فارسیِ مهاجرت همان خطِ فارسی یا عربی‌ست، نه خطِ لاتین. شاید اصلاً همین خطِ غیرِلاتین است که به فارسیِ مهاجرت قوت و جایگاهِ خاصی می‌بخشد. فارسیِ مهاجرت از همان زمان آغاز شد که مهاجرت خود نیز: بیست و پنج ساله است. مختصِ کانادا و آمریکا هم نیست، انگلیس و سوئد و آلمان و ژاپن را هم درنوردیده است. به همه‌ی آن جاها رفته که مهاجرانِ ایرانی خود رفته‌اند. آن‌چه در این‌جا فارسیِ مهاجرت می‌نامم خصوصیاتِ مشترکِ تمامِ این‌هاست، وگرنه لازم به تکرار نیست که هر کدام از این کشورها زبانِ فارسیِ خود را دارند.
ایرانیانِ مهاجر از کشورِ خود فرار کرده‌اند، از ناآزادی‌ها، از قیدها و بندها، و از «شما» ها. به همین جهت است که ناگاه «شما» ها «تو» می‌شوند. گویی می‌خواهند بگویند این‌جا دیگر از رادیو و تلویزیونِ رسمی و روسری و با کت‌و‌شلوار سرِ کار رفتن خبری نیست. این‌جا دیگر تو «تو» هستی، چون که دوم‌شخصِ مفرد «تو» است. هیچ‌گاه نمی‌گویند «چون در انگلیسی بینِ دوم‌شخصِ مفرد و جمع فرقی نمی‌گذارند». درست است، دیگر اجباری در رسمی سخن گفتن نیست. اجباری در احترام گزاردن نیز نیست.
مهاجر با محیطِ جدیدِ خود خو می‌گیرد، در آن جا می‌افتد، فرهنگ‌ش را فرا می‌گیرد، و طرزِ تفکرش را به کار می‌بندد. ناخواسته بر سرِ دوراهی قرار می‌گیرد: یک طرف زبانِ فارسی‌ست که دیگر کم‌تر کسی به آن سخن می‌گوید، طرفِ دیگر زبانِ غریب و نا‌آشنایی‌ست که همه به آن سخن می‌گویند. فرهنگِ جدید غلبه می‌کند در حالی که زبانِ فارسی هم‌چنان اصرار دارد که بماند. به ناچار خطِ فارسی می‌ماند. دستورِ زبانِ فارسی می‌ماند. ولی دیگر جنبه‌های زبان کم‌کم جای خود را به معادلِ فرنگیِ خود می‌دهند. لغاتِ جدید وارد می‌شوند. اصطلاح‌ها و تشبیه‌ها جای‌گزین می‌شوند. زبان وسیله‌ی انتقالِ افکار است، پس کم‌کم فکری که به فرهنگ و زبانِ فرنگ خو کرده است، از لایه‌ی ترجمه گذشته‌ی و از دهان خارج می‌شود. به همین دلیل است که به جای «تردید کردن» دیگر «دو بار فکر می‌کنیم». یا «سینیِ نقره» معنای جدیدی پیدا می‌کند. گرته‌برداری شروع می‌شود. اما پس از اندکی، کلماتِ جدیدی پیدا می‌شوند که معادلِ دقیقی در زبانِ فارسی ندارند. یا اگرچه معادلِ دقیق دارند، اما چنان کاربردشان در جامعه جا افتاده است که ترجمه‌شان به فهم‌شان لطمه وارد می‌کند. برای مثال اگر روزنامه‌ی ایرانی‌ای را در همین تورنتو ورق زده باشید حتماً دو عبارتِ «بیزنس» و «اسپشیال» به وفور به چشم‌تان خورده است! و البته شکی نیست که نبشتار، اصلاح‌شده‌ی گفتار است. مثالِ دیگری بزنم؛ امروز به یکی از شبکه‌های تلویزیونیِ فارسی زبان گوش می‌کردم. کارشناسِ (یا دلالِ) مسکن داشت در موردِ وامِ مسکن سخن می‌راند، به فارسی مثلاً. کلماتی چون،، حداقل کلماتی‌ست که می‌توانست معادلِ فارسی‌شان را بکار برد. شاید بگویید «» چون معنای خاصِ جاافتاده‌ای دارد، مهم است که به عین استفاده شود، یا مثلاً «دلال» در فارسی کلمه‌ی چندان زیبایی نیست. «» چه‌طور؟ کاش به همین‌جا ختم می‌شد. به هیچ وجه آمادگیِ شنیدنِ «کنید» را نداشتم! کدام‌مان تا به حال نگفته‌ایم (بله، شخصاً نگفته‌ایم!) «می‌کند؟» بی‌شباهت نیست کاربردِ «می»، «جولای»، «آگوست» به جای «مه»، «ژوئیه»، «اوت»،‌ که این سه را در روزنامه‌ی شهروند نیز شاهد هستیم. شکی نیست که افرادی پیدا می‌شوند که «فبریه»، «آپریل»، «جون» را به جای «فوریه»، «آوریل»، «ژوئن» نیز به کار برند. بدونِ شک مخلوط کردنِ نام‌های فارسی (که از فرانسوی مشتق شده‌اند) و انگلیسی اشتباهی‌ست دوگانه و غیرِ قابلِ توجیه. متاسفانه این روند در بعضی از مطبوعاتِ وطنی نیز دیده می‌شود.
آن چه در پسِ پرده اتفاق می‌افتد به نظرِ من چنین است:
ذهن فکر می‌کند و مفهومی‌ را که می‌خواهد منتقل کند آماده می‌کند، سپس برای مفاهیم واژه جستجو و یافت می‌کند، در پایان، واژه‌ها را در ساختارِ جمله قرار می‌دهد و جمله می‌سازداز این سه مرحله، اولی که فکر کردن است مستقل از زبان صورت می‌گیرد؛ یعنی چیزی مثلِ «فلانی به انگلیسی فکر می‌کند» وجود ندارد. مرحله‌ی بعدی انتخابِ لغات است. لغات با توجه به مفهومِ موردِ نظر، از بایگانیِ لغاتِ آشنا انتخاب می‌شوند. جای تعجب نیست که انتخابِ لغات از حافظه‌ی کوتاه‌مدت بسیار سریع‌تر است و نیاز به فکر کردن ندارد. پس وقتی فرد در جامعه‌ی انگلیسی‌زبان زندگی می‌کند، لغاتِ انگلیسی که در روزهای اخیر شنیده شده‌اند بسیار سریع‌تر و آسان‌تر یافت می‌شوند تا لغاتِ فارسی که آخرین بار چند ماهِ قبل به گوش خورده‌اند. در پایان باید جمله ساخته شود. ساختارِ جمله حفظ‌کردنی نیست، بلکه جمله توسطِ یک روشِ منطقی که جزئی از دستورِ زبان است ساخته می‌شود، و این کاری‌ست که احتمالاً بیش از بیست سال به فارسی تمرین کرده‌اید. بدین‌گونه است که ساختارِ جمله‌ی فارسی و لغاتِ انگلیسی (یا هر زبانِ محلیِ دیگری) سریع‌ترین راهِ سخن گفتن می‌شود و در نتیجه زبانِ اصلیِ مهاجرِ فارسی‌زبان را تشکیل می‌دهد.
از نظرِ ظاهری نیز فارسیِ مهاجرت بی‌تفاوت با فارسیِ وطنی نیست. فارسیِ مهاجرت بسیار آسیب‌پذیرتر است. از همین رو برای مثال روی اینترنت بسیار می‌بینید «۱۰» را به جای «۱۰» یا «چای» را جای «چای»، یا «میکند» را جای «می‌کند»؛ در همین شهروند لااقل. سخت است روزنامه‌ای وطنی پیدا کنید که غیر از در دوره‌ای کوتاه، این خواص را از خود بروز دهد۱. با توجه با خواست‌گاهِ دو مثالِ اول، یک فرضیه آن است که درستی فدای مخاطبِ بیش‌تر شده است، ‌ در حالی که در روزنامه‌های رسمیِ داخلی این امر جایز نیست؛ فرضیه‌ی دیگر آن است که نسخه‌ی اینترنتی برای نشریاتِ وطنی حیاتی‌تر است تا نشریاتِ مهاجرین؛ ولی مثالِ آخر («میکند» به جای «می‌کند») تنها می‌تواند بیان‌گرِ اندکی بی‌تفاوتی یا ضعفِ حافظه (یِ یک جامعه؟) باشد. جالب است، در همین شهروندِ امروز مقاله‌ای آمده که همین نکات را گوش‌زد می‌کند و نکاتِ مشابه، که اغلب در دیگر مقالاتِ همین شماره هم رعایت نشده‌اند. گویی در این دور از وطن به همین حد فارسی نوشتن که انتقالِ پیام به زبانی خصوصی انجام پذیرد خود غنیمت است و نه نیاز است، و نه لزوماً از نظرِ فنی آسان، که بی‌نقص باشد. به طورِ خلاصه، مهاجر که از بندهای وطن رها شده است آزادانه به خود این اختیار را می‌دهد که زبانِ خود را همان‌گونه که خود می‌پسندد بنویسد، نه آن‌گونه که در مدرسه می‌گفتند باید نوشت، یا در ایران می‌گویند باید نوشت.
از خصوصیاتِ دیگر که فارسیِ مهاجرت گاه از خود نشان داده است عرب‌ستیزی و تمایل به عدمِ استفاده از لغات و خصوصیاتِ عربیِ زبانِ فارسی است. این پدیده که شاید بیش‌تر نیز در اروپا دیده شده باشد، ریشه در همان بی‌تفاوتیِ ناشی از بی‌بندی‌ست که خود را با این عنوان توجیه می‌کند. لازم به ذکر نیست که استفاده‌نکردن از هیچ لغتِ عربی خود حرفه‌ایست که آسان نیست، ولی آن‌چه این دسته از مهاجرین لغاتِ عربی می‌نامند بدونِ شک کلماتی هستند که از معمولاً از املای نسبتاً دشواری برخوردارند و از حداقل دو حرف از میانِ «ص»، «ض»، «ط»، «ظ»، «ذ»، و دیگر حروفِ هم‌صدا استفاده می‌کنند. و از خصوصیاتِ عربیِ منفورِ این گروه می‌توان به تنوین و همزه اشاره کرد که هر دو دردسرساز هستند.
ذکر این نکته نیز لازم است که البته نسلِ دومی از ایرانیانِ مهاجر نیز وجود دارد که این دسته اغلب فارسی را به عنوانِ زبانِ دوم یا چندم می‌آموزند و معمولاً حتی تا بزرگ‌سالی، اشرافِ کافی را به زبانِ فارسی کسب نمی‌کنند. بررسیِ زبانِ فارسیِ این دسته نیاز به مجالی دیگر دارد و در این جا نمی‌گنجد.
در پایان، خود که می‌اندیشم، از ستمی که به شکلِ نوشتاریِ فارسی یا سانسور کردنِ لغاتِ به اصطلاح عربی می‌شود ناخشنودم، اما بر خلافِ قبل، چندان نسبت به استفاده‌ی ناخودآگاهِ لغاتِ بیگانه خرده نخواهم گرفت. واضح است که شخصاً دقتِ بیشتری خواهم کرد تا در دامِ آن نیفتم، تمرینِ تمرکزِ بدی هم نیست، و البته مطالعه‌ی فارسیِ بیشتر را می‌طلبد تا لغات در ذهن تازه شوند.
ایران که نشسته‌ای، داستان همه‌ی مهاجران به یک‌جا ختم می‌شود. فرقی نمی‌کند فرار کرده باشند از ناخواسته‌ها، یا شتافته باشند به سرزمین آرزوها. داستان زندگی همه‌شان را تا یک جا می‌دانی: آن روز که رفتند. انگار زندگی‌شان تا آنجا جریان داشته و ناگهان برای همیشه ایستاده.
اینجا که می‌آیی می‌بینی که زندگی‌شان هیچ‌گاه نایستاده است. از آن زمان که آمده‌اند جریان داشته است و هنوز دارد.
روایت‌های فردی مهاجرت را بارها نوشته‌اند. روایت جمعی مهاجرت شاید زندگی‌ای باشد که مهاجران ساخته‌اند. زندگی‌ای با همه‌ی رنگ‌هایش: ادبیات، هنر، سیاست، و...
این شماره کوششی است در به تصویر کشیدن این روایت‌های جمعی: زبان‌شان، سیاست‌شان، سینمایشان، ادبیات‌شان، مطبوعات‌شان، موسیقی‌شان، و حتی کانال‌های تلویزیونی‌شان.
گرچه تردید داریم که همه‌ی این روایت‌ها را بتوان صرفا به مهاجرت نسبت داد، روایت‌های جمعی زندگی پس از مهاجرت را نیز بخوانید تا رستگار شوید!
بعد از مدت‌ها بی‌خبری درباره‌ی ماجرای زهرا کاظمی اولین مطلبی که در نشریات کانادا منتشر شد مربوط به ۱۰ ژوییه‌ بود که از برگزاری مراسم سالگرد کشته‌شدن زهرا کاظمی در مونترال نوشتند. استفان هاشمی فرزند زهرا کاظمی در این مراسم به انتقاد از دولت کانادا پرداخت و این که تا حالا دولت کانادا هیچ چیزی به دست نیاورده است. او می‌گفت مثال‌های زیادی است که کانادا در موارد مختلف اقدام خاصی نکرده است و تنها از سوی ایران تحقیر شده‌است. در این میان روزنامه‌ها سخن یک مقام مسوول کانادا را نقل کردند که می‌گفت اگر چه مذاکرات با ایران به نظر خسته کننده و بی حاصل بیاید ولی باید در نظر داشت که اعتراض خشن‌تر ممکن است پیشرفت را حتی کندتر کند.
روزنامه‌ی تورنتواستار از نامه‌ی بیل گراهام وزیر امور خارجه‌ی کانادا به همتایش کمال خرازی نوشت. نامه‌ای که گراهام در آن به تیره‌شدن روابط ایران و کانادا بعد از ماجرای زهرا کاظمی اشاره کرده بود. در بخشی از نامه گراهام با اشاره به کشته شدن کیوان تابش توسط پلیس ونکوور، مقایسه‌ی آن را با ماجرای زهرا کاظمی مقایسه‌ی سیب و پرتقال دانست. به گمان گراهام هیچ شباهتی بین تیراندازی به جوانی که ماشه را به سوی یک افسر پلیس نشانه گرفته و کشتن یک زن غیرمسلح در دوران بازجویی و در زندان پس از بازداشتی غیرقانونی وجود ندارد.
روزنامه‌ی گلوب‌اندمیل هم در مقاله‌ای به ماجرای کیوان تابش پرداخت. این روزنامه صحبت از یک رسم کهنه کرد که در آن دولت‌های استبدادی برای انحراف کردن دیگران از نقض حقوق بشر در کشور خود، به اتهام کردن کشورهای دیگر به مسایل مشابه می‌پردازند. شوروی در گذشته آمریکا را به بدرفتاری با سیاهان و آفریقای جنوبی در دوران آپارتاید کانادا را به بدرفتاری با بومی‌ها متهم می‌کردند. حالا ایران هم برای سریوش گذاشتن بر کشتن زهرا کاظمی ماجرای کیوان تابش را مطرح می‌کند. گلوب‌اندمیل ادامه داد که حتی اگر این دو ماجرا به هم مربوط هم باشند مقایسه‌ی رفتار ایران و کانادا در این دو حالت می‌تواند جالب باشد. کانادا در ماه دسامبر گذشته حتی به یک گروه حقوق بشر اسلامی از ایران اجازه داد که بیایند و ماجرای کیوان تابش را کاملا بررسی کنند.
با نزدیک شدن دادگاه روزنامه‌ها از قول بیل گراهام نوشتند که او هنوز جوابی از دولت ایران در این‌باره که آیا کانادا می‌تواند سه ناظر به دادگاه بفرستد یا نه دریافت نکرده است. گراهام گفته بود که به نظر می‌آید ایران حاضر نیست قبول کند. سرانجام نقل شد که گراهام از طریق مطبوعات متوجه شده که ایران به ناظرها اجازه‌ی حضور در دادگاه را نمی‌دهد و این زمانی بود که کانادا تصمیم گرفت برای بار دوم سفیرش را از ایران فرا بخواند. گراهام گفت که عدالت در پشت درهای بسته محقق نمی‌شود. روزنامه‌ها از قول او حتی نوشتند که خاتمی هم گفته است که اطمینان ندارد محاکمه‌ عادلانه باشد.
پس از این که دولت کانادا سفیر خود را فراخواند، سفیر ایران در کانادا را به وزارت امور خارجه احضار کرد. روزنامه‌های کانادا از واکنش موسوی سفیر ایران در کانادا نوشتند. موسوی از واکنش زودهنگام کانادا انتقاد کرده بود و خواسته بود که کانادا فرصت بیشتری بدهد. او گفت که شکی ندارد که ایران عدالت را در این ماجرا اجرا می‌کند. موسوی گفت که تصمیم برای راه ندادن به ناظرهای کانادایی از سوی قاضی پرونده بوده و نه دولت ایران. در حالی که گراهام از خرازی نقل کرده بود که این تصمیم در واکنش به تبرئه‌ی پلیس قاتل کیوان تابش بوده است. در یکی از همان روزها استفان هاشمی و عده‌ای دیگر به نشانه‌ی اعتراض در بیرون ساختمان سفارت ایران در اتاوا دست به تحصن زده بودند.
در همین روزها تورنتواستار سرمقاله‌ای نوشت با عنوان «توهین ایران به عدالت» و خواست که کانادا علاوه بر فراخواندن سفیر خود موضوع را به سازمان ملل و دادگاه بین‌المللی ارجاع دهد. تورنتواستار به همین هم بسنده نکرد و خواست که آمدن مقامات ایرانی به کانادا سخت‌تر شود. قالی، خاویار و پسته‌ی ایران دیگر به کانادا نیاید و در پذیرش دانش‌جویان ایرانی تجدیدنظر شود. به عقیده‌ی تورنتواستار تاکنون مقامات ایرانی تنها کانادا را تحقیر کرده‌اند و حال زمان این رسیده که این تحقیر برگردانده شود.
استفان هاشمی به انتقاد از کانادا در ناکافی بودن فراخواندن سفیر پرداخت و گفت که کانادا این کار را یک بار قبلا هم کرده بود و فایده‌ای نداشت. البته استفان بعد از دیدار با بیل گراهام گفت که منظورش تحریم اقتصادی هم نیست چرا که تحریم فقط به مردم آسیب می‌رساند نه به دولت. او گفت که گراهام هم در این زمینه با او موافق است که تحریم این مشکلات را دارد.
تورنتواستار در مقاله‌ای با اشاره به شیرین عبادی، بودن او به‌عنوان وکیل خانواده‌ی زهرا کاظمی را بهترین امید کانادا در این ماجرا دانست. در عین حال که اظهار امیدواری کرد پذیرش عبادی از سوی ایران صرفا هدف سیستم قضایی برای کاستن خشم کانادا از نپذیرفتن ناظر نباشد.
سرانجام جلسه‌ی اول دادگاه برگزار شد در حالی که فیلیپ مک‌کونین، سفیر کانادا در ایران هم اجازه‌ی حضور در دادگاه را پیدا کرد. پل مارتین، نخست‌وزیر کانادا در یک کنفرانس مطبوعاتی از این که برخورد قاطع بیل گراهام باعث شده دولت ایران به سفیر کانادا اجازه‌ی شرکت در دادگاه دهد اظهار خوشحالی کرد. این در حالی بود که استفان از ایران انتقاد کرد که نگذاشته وکیل کانادایی او در دادگاه حاضر شود. تقاضای ویزای جان توری، وکیل استفان هیچ‌گاه از سوی سفارت ایران جواب داده نشد. هم‌چنین استفان ضمن نمایش خواندن ماجرا از کانادا انتقاد کرد که چرا سه روز پس از فراخواندن سفیر او هنوز در ایران است. سخن‌گوی وزارت امور خارجه هم در جواب به زمان لازم برای بستن بار و تهیه‌ی بلیت اشاره کرد. او گفت حال که ایران اجازه داده است سفیر در دادگاه شرکت کند او نیز در ایران می‌ماند تا این شانس آخر را امتحان کند.
در همین روزها تورنتواستار نامه‌ای را از یکی از خوانندگانش منتشر کرد با این عنوان که «حقوق بشر را در کانادا هم رعایت کنید». اشاره‌ی نویسنده‌ی نامه به در زندان بودن پنچ مسلمان در کانادا به دلایل امنیتی و بدون رعایت استانداردهای حقوق بشری بود. در نامه آمده بود که هر وقت ما توانستیم مسایل خانه‌ی خودمان را حل کنیم بعد به کشورهای دیگر می‌توانیم بگوییم که چه کار کنند.
جلسه‌ی بعد دادگاه ناگهان همه چیز عوض شد. روزنامه‌ها نوشتند که سفیر کانادا ۹۰ دقیقه پشت درهای دادگاه زیر آفتاب انتظار کشید و سرانجام به دادگاه راه داده نشد. دادگاه نیز ناگهان به پایان رسید بدون این که شاهدهای جدیدی را احضار کند. پس از این ماجرا کانادا فورا سفیر خود را از ایران فراخواند. بیل گراهام هم گفت که از برگزاری این دادگاه وقیح متاسف است اگر چه تعجب نکرد.
روزنامه‌های کانادا هم‌چنین به توقیف دو روزنامه در ایران به دلیل تلاش برای انتشار گزارش دادگاه‌ها اشاره کردند. هم‌چنین سخنان خبرنگاران با رمضان‌زاده سخن‌گوی دولت را منعکس کردند که از فشار دادستان تهران برای عدم انتشار بخش‌هایی از گزارش دادگاه شکایت کرده بودند.
روزنامه‌های کانادا به سخنان آصفی هم اشاره کردند که گفته بود فکر نمی‌کند ماجرای زهرا کاظمی تاثیری بر روابط دو کشور بگذارد چرا که او یک ایرانی است و مساله به کانادا ارتباطی ندارد. همین مساله‌ بهانه‌ی مقاله‌ی تورنتواستار شد که نوشت سخن‌گوی وزارت امور خارجه‌ی ایران در سیاره‌ی دیگری زندگی می‌کند اگر خیال می‌کند پایان این گونه‌ی دادگاه زهرا کاظمی تاثیری بر روابط ایران و کانادا نخواهد داشت. تورنتواستار از کانادا خواست که دیپلمات‌های ایرانی را هم اخراج کند.
پس از چند روز روزنامه‌های کانادا از تبرئه‌ی مامور وزارت اطلاعات به حکم دادگاه نوشتند. روزنامه‌ها اشاره کردند به دیه‌ی ۲۴۰۰۰ دلاری که دادگاه گفته بود به خانواده‌ی زهرا کاظمی پرداخت شود. همه‌ی روزنامه‌ها نوشتند که این مقدار پول، نصف مقداری است که اگر کاظمی مَرد بود به وی پرداخت می‌شد. وکیل استفان پرداخت دیه آن هم این مقدار را توهینی گستاخانه خواند و گفت که خانواده‌ی زهرا کاظمی این پول را هرگز قبول نمی‌کنند. او گفت که از نتیجه‌ی دادگاه اصلا متعجب نیست. تنها عدالتی که او از دادگاه انتظار داشته بی‌عدالتی بوده است. به نظر جان توری موضوع باید به دادگاه بین‌المللی برود و حتی محکومیت ایران در سازمان ملل هم هیچ فایده‌ای ندارد. راه حل ماجرا چیزی بیش از تقاضا کردن از ایران برای انجام دادن یا ندادن فلان کاری باید باشد. به نظر وکیلِ پسرِ زهرا کاظمی ایران تنها در این خیال است که بتواند یک دوره‌ی کوتاه و موقتِ روابط تیره با کانادا را تا وقتی که ماجرا مشمول مرور زمان شود سپری کند.
در روزی که جلسه‌ی دوم و آخر دادگاه برگزار شد، بیل گراهام دیگر وزیر امور خارجه نبود. پل مارتین در تغییراتی که به کابینه داده بود، پتی‌گرو را به وزارت امور خارجه آورد. به دنبال انشای حکم دادگاه، وزیر جدید اعلام کرد که از ایران می‌خواهد ماجرا را دوباره بررسی کند. پتی‌گرو در جواب این سوال که آیا کانادا آماده است سفیر ایران را اخراج کند جواب منفی داد و گفت که هنوز آن‌ها به این نقطه نرسیده‌اند. استفان در واکنش به این صحبت‌ها آن را افتضاح خواند و گقت که از فشار آوردن بر دولت کانادا دیگر خسته شده است. او گفت که وقتی با دولت کانادا حرف می‌زند احساس می‌کند با هوا دارد صحبت می‌کند. او از کانادا خواست روابط دیپلماتیک‌اش را با ایران قطع کند و موضوع را به دادگاه بین‌المللی ارجاع دهد. سفیر ایران در کانادا نیز باید اخراج شود و درِ سفارت بسته شود. استفان اقداماتی که کانادا تاکنون انجام داده را اصلا راضی‌کننده ندانست.
گلوب‌اندمیل در مقاله‌ای نوشت که زمان آن رسیده کانادا خشم خود را کاملا نشان دهد. این روزنامه نوشت که کانادا باید سطح روابطش را با ایران کاهش دهد و در قدم بعدی به تجدیدنظر در روابط تجاری بپردازد. این روزنامه نظر استاک‌وِل‌دی، تحلیلگر سیاست خارجی حزب محافظه‌کار، حزب اپوزیسیون را نیز نوشت که از دولت کانادا خواسته بود تا سازمان ملل را برای انتشار یک قطعنامه‌ی سنگین علیه ایران مجاب کند.
در عین حال گلوب‌اندمیل مقاله‌ای را از سفیر سابق کانادا در کشورهای خاورمیانه منتشر کرد که نظری متفاوت را مطرح می‌کرد. به نظر نویسنده هر چقدر همه دوست داشته باشند کانادا در دفاع از مواردی چون زهرا کاظمی جدی باشد، اما به هر حال مسایل شهروندان دوملیتی نباید سیاست خارجی کانادا را تعیین کند. برای نمونه در مورد ایران تحریم هیچ فایده‌ای ندارد و فقط به ضرر کانادا خواهد بود. تحریم تنها هنگامی که از سوی همه‌ی کشورها دنبال شود مفید است. تعطیلی سفارت هم مفید نیست و تنها باعث می‌شود در موارد بعدی همین سفارت هم نتواند برای حل مسایل مشابه کمک کند.
گلوب‌اندمیل یادداشت دیگری را نیز از یک استاد حقوق بین‌الملل دانشگاه اتاوا در این‌باره منتشر کرد. یادداشتی که با یک نگاه مایوسانه مشکلات حقوقی دفاع از شهروندان دوملیتی را مطرح می‌کرد و در جایی دیگر ارجاع پرونده به دادگاه بین‌المللی را نیز به لحاظ حقوقی دچار مشکل ارزیابی می‌کرد.
و سرانجام روزنامه‌های کانادا اطلاعیه‌ی دادگستری تهران را منتشر کردند که گفته بود ضربه به سر زهرا کاظمی شاید به این دلیل باشد که او به خاطر نخوردن غذا سرگیجه گرفته و افتاده باشد. جان توری این اطلاعیه را مضحک خواند و گفت که اصلا ارزش ندارد درباره‌اش اظهارنظر کرد. به نظر او درخواست تجدیدنظر به دادگاه هم هیچ فایده‌ای ندارد.
روزنامه‌ی تورنتواستار نظر معاون سابق وزیر امور خارجه‌ی کانادا را منعکس کرد که می‌گفت کانادا در عمل هیچ ابزار قدرتی برای واکنش علیه ایران ندارد. همه‌ی مواضع دولت کانادا بیشتر بلوف سیاسی و بی‌تاثیر است. مثلا فراخواندن سفیر ممکن است باعث شود کانادایی‌ها احساس بهتری بکنند ولی نباید خیال کنند که فایده‌ای عملی‌ هم دارد. این روزنامه در همان روز سرمقاله‌ی خود را نیز به موضوع زهرا کاظمی اختصاص داد. در این سرمقاله که عنوانش بود «تهران باید خشمِ کانادا را احساس کند» تورنتواستار نوشته بود که دنیا به دولتِ جدید کانادا و وزیر امور خارجه‌ی جدید آن نگاه می‌کند تا ببیند چگونه با مساله‌ی زهرا کاظمی برخورد می‌کنند. پتی‌گرو اکنون دودل به نظر می‌آید و نمی‌داند که قدم بعدی‌اش چه باید باشد چه او مصاحبه‌ی مطبوعاتی‌اش را هم لغو کرد. تورنتواستار سپس نوشت اگر چه اقداماتی که کانادا می‌تواند انجام دهد محدود است ولی از همه‌ی آن‌ها باید استفاده شود. فشار به سازمان ملل برای محکوم کردن ایران، ارجاع پرونده به دادگاه بین‌الملل، محدود کردن تجارت با ایران، محدود کردن واردات پسته، قالی و خاویار، محدود کردن ویزا برای مقامات ایرانی و در نهایت تجدید نظر در میزبانی دانش‌جویان ایرانی. دانش‌جویانی که تعدادشان در میان بقیه‌ی کشورهای خارجی با ۱۲۰۰ نفر در سال بیشترین است. همین جمله‌ی آخر در مورد محدود کردن ویزا برای دانش‌جویان ایرانی کافی بود که تعداد زیادی نامه‌ی اعتراضی از سوی خوانندگان برای این روزنامه فرستاده شود. تورنتواستار در روزهای بعد چهار تا از این نامه‌ها را منتشر کرد. نامه‌هایی که به این روزنامه یاد‌آوری می‌کردند زهرا کاظمی برای عکس گرفتن از خانواده‌ی دانش‌جویان ایرانی دربند رفته بود که بازداشت شد.
در میان همه‌ی نامه‌هایی که به تورنتواستار نوشته شده بود یکی هم بود از یک کارمند بازنشسته‌ی دادگستری ایران که به دولت کانادا یادآوری می‌کرد در موضع‌گیری‌هایش مبادا تصور کند که در ایران حکومت قانون وجود دارد.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
از سخنرانی چه خبر:
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا در روز ۱۱ سپتامبر سهیل پارسا پیرامون‌ «مهاجرت، فرهنگ، و جابه‌جایی ()» و در روز ۱۸ سپتامبر درباره‌ی «هنر، فرهنگ، و هوشیاری» صحبت کردند. روز ۲۵ سپتامبر نیز دو فیلم و در جلسه‌ای با عنوان «خاطره‌ی دیروز در تجربه‌ی امروز: نگاهی به خشونت حکومتی و محصولات فرهنگی پس از انقلاب»، با حضور مسعود رئوف (کارگردان) و شکوفه سخی به نمایش در‌آمدند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و «انجمن دوستداران زرتشت»، در روز ۱۲ سپتامبر دکتر علی‌اکبر جعفری سخنرانی‌ای با عنوان «زرتشت: فیلسوف و پیامبر» در دانشگاه تورنتو ارائه کرد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۱۶ سپتامبر، جلسه‌ی سخنرانی و پرسش و پاسخ با حضور بهمن قبادی، کارگردان ایرانی در دانشگاه تورنتو برگزار شد. همچنین در روز ۱۷ سپتامبر نادر داوودی، عکاس مستند ایرانی، سخنرانی‌ای با عنوان «به چالش کشیدن چشم‌ها» در دانشگاه تورنتو ارائه کرد.
به همت و مرکز اسلامی - ایرانی بیان، در روز ۲۵ سپتامبر مراسم یادبود دکتر علی شریعتی با سخنرانی عبدالعزیز ساجدنیا، استاد مطالعات دینی در دانشگاه ویرجینیا و از شاگردان دکتر شریعتی، پیرامون «شریعتی و مبحث شریعت» در دانشگاه تورنتو برگزار شد.
به همت دکتر شهرزاد مجاب، مدیر مرکز مطالعات زنان دانشگاه تورنتو، جلسه‌ای در گرامیداشت «زندانیان سیاسی زن» در روز ۲۶ سپتامبر در دانشگاه تورنتو برگزار شد.
از سیاست چه خبر:
انجمن آزادی بیان کانادا در نامه‌ای به سفیر ایران در کانادا که کپی آن به سفیر کانادا در ایران و نیز وزیر امور خارجه‌ی کانادا نیز ارسال شده بود، به بستن وب‌سایت‌های خبری اصلاح‌طلب و دستگیری خبرنگاران در اوایل سپتامبر اعتراض کرد.
از نشریات چه خبر:
روزنامه‌ی تورنتواستار در شماره‌ی ۵ سپتامبر خود مقاله‌ای با عنوان منتشر کرد.
مجله‌ی کانادایی در شماره‌ی سپ‍تامبر - اکتبر خود گفت و گویی با عنوان با حسین درخشان، وبلاگ‌نویس ایرانی ساکن تورنتو، درباره‌ی نقش وب‌لاگ‌های در فضای سیاسی ایران به چاپ رساند.
از فیلم و تلویزیون چه خبر:
در جشنواره‌ی فیلم تورنتو که از ۹ تا ۱۸ سپتامبر برگزار شد، بهمن قبادی، کارگردان ایرانی، با فیلم «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند» حضور داشت. فیلم‌های «سگ ولگرد» ساخته‌ی مرضیه مشکینی، «۱۰ روی ده» و «پنج» ساخته‌ی عباس کیارستمی نیز در بخش‌های مختلف این جشنواره به نمایش درآمدند.
شبکه‌ی تلویزیونی در روز ۲۳ سپتامبر مستند «خطوط قرمز و ضرب‌الاجل‌ها ()» را پیرامون روزنامه‌ی اصلاح‌طلب شرق در ایران پخش کرد.
شبکه‌ی تلویزیونی در روز ۲۴ سپتامبر مستندی با عنوان درباره‌ی وبلاگ‌نویسان ایرانی و مبارزه‌شان برای دموکراسی، و تلاش محافظه‌کاران در تنظیم قانون جرائم اینترنتی پخش کرد. این برنامه در روز ۲۶ سپتامبر از شبکه‌ی تکرار شد.
دیگر چه خبر:
در روز ۱۷ سپتامبر سومین کنسرت اتحادیه‌ی کمیته‌های فرهنگی جوانان به نفع موسسه‌ی توانبخشی معلولین ذهنی بچه‌های آسمان برگزار شد.
به همت کانون هنرمندان ایرانی ــ انتاریو در روز ۲۶ سپتامبر جشن باستانی مهرگان سخنرانی برگزار شد.
از آینده چه خبر:
به همت کانون شهروندان ارشد ایرانی ـ کانادایی انتاریو، در روز اول اکتبر دکتر مهدی شمس پیرامون بیماری‌های چشم و جلوگیری از آن سخنرانی خواهند کرد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا در روز دوم اکتبر ایرج عماد درباره‌ی زندگی حلاج و تاثیر آن بر تاریخ ایران سخنرانی خواهد کرد.
به همت گروه مهندس (جامعه‌ی مهندسان و معماران ایرانی) ‌ در روز ۶ اکتبر عزیزالله آزاد سخنرانی با عنوان «عشق از دیدگاه علم و عرفان» ارائه خواهند کرد.
به همت گروه مهندس (جامعه‌ی مهندسان و معماران ایرانی) در روز ۸ اکتبر، دکتر جواد هیئت پیرامون «تاریخچه‌ی جراحی قلب در ایران» به زبان فارسی سخنرانی خواهند کرد. دکتر جواد هیأت هم‌چنین در روز ۱۰ اکتبر درباره‌ی «تکامل زبان آذربایجانی در قرن بیستم» سخنرانی خواهند کرد.
همزمان با برگزاری هفته‌ی زن ایرانی در کانادا، تعدادی از زنان اهل قلم و فیلم‌ساز ایرانی از تاریخ ۳۰ اکتبر تا ۸ نوامبر در شهرهای تورنتو، مونترال، اتاوا و ونکوور سخنرانی خواهند کرد.
غذا
ویزای ایران، آوردن مامان بابا، مهاجر شدن، آمریکا رفتن
خانه گرفتن، خوابگاه
گروه‌های دانش‌جویی ایرانی، غیر ایرانی
استادهای ایرانی دانشگاه
ورزش
سلامتی و مریضی
مغازه‌های ایرانی
زبان
کتاب
فیلم
تخفیف‌های دانشجویی
روزنامه، مجله و تلویزیون
پول
امنیت
فرم مالیاتی
هنر (موزه، گالری و کنسرت‌ها)
غذا
توصیه‌ی اول ما این است که خودتان غذا درست کنید که هم خیلی ارزان‌تر است و هم سالم‌تر. ولی خب اگر بلد نیستید یا تنبلی‌تان می‌آید می‌توانید در رستوران‌های اطراف دانشگاه هم غذا بخورید. چند تا مانند و هست که بیشتر در خیابان هستند. یک سری رستوران چینی هم در خیابان است که البته ممکن است به ذائقه‌تان نخورد. هر وعده غذا ۵ دلاری می‌شود. در خود دانشگاه هم یک چند جایی غذا می‌فروشند که خب نسبتِ حجم به قیمت پایینی دارند.
بیشتر رستوران‌های دیگر تورنتو به دردِ ناهار خوردن در روزهای کاری دانشگاه نمی‌خورد. ولی خب اکیدا توصیه می‌شود برای این که با غذاهای کشورهای مختلف آشنا شوید هر چند وقت یک بار سری به این رستوران‌ها بزنید.
در حوالی دانشگاه چند رستوران ایرانی هم وجود دارد. دو رستوران «خانه‌ی کباب» و «درویش» در نزدیکی تقاطع خیابان و و رستوران «انار» هم در تقاطع خیابان و است. در محله‌ی ایرانی‌ها هم که تا دلتان بخواهد رستوران ایرانی پیدا می‌شود. بعضی از مغازه‌های ایرانی آن‌جا غذای آماده برای بیرون بردن دارند که نسبتا ارزان هم هست. آن‌هایی که ذائقه‌شان فقط با غذای ایرانی می‌سازد می‌توانند هر چند وقت یک بار سری به این مغازه‌ها بزنند، تعداد زیادی انواع خورشت بخرند و آن‌ها را در فریزر نگه دارند (ویژه‌ی آدم‌های تنبل).
اگر به دنبال خرید گوشت حلال هستید، بهترین جا همان محله‌ی ایرانی‌هاست. اما در بعضی از فروشگاه‌های اینجا مانند و هم می‌توانید سوسیس و کالباس و انواع محدودی از گوشت حلال را پیدا کنید. رستوران حلال البته این اطراف کم نیست. تقریبا همه‌ی رستوران‌های عربی از گوشت حلال استفاده‌ می‌کنند.
ویزای ایران، آوردن مامان بابا، مهاجر شدن، آمریکا رفتن
اگر از کانادا به هر دلیلی خارج شوید بدانید که برای برگشتن ِ دوباره نیاز به ویزا دارید. یکی از راه‌های ویزا گرفتن این است که چند هفته قبل از خارج شدن از کانادا مدارکتان را به کنسول کانادا در بوفالوی آمریکا بفرستید و تقاضای ویزا بکنید. یادتان باشد که رسید خریدهایتان (به شرط آن که قیمتشان قبل از مالیات ۵۰ دلار باشد) که در دو ماه قبل از خروجتان از کانادا انجام داده‌اید را نگاه دارید، چون هنگام خروج از کشور می‌توانید مالیات ایالتی (و در مورد بعضی کل مالیات) را پس بگیرید. این مبلغ مخصوصا در مورد خریدهایی مثل لپ‌تاپ و دوربین دیجیتال که قیمت زیادی دارند، قابل توجه است.
برای تهیه‌ی بلیت به ایران حتما با آژانس‌های ایرانی که شماره تلفنشان را در نشریات ایرانی می‌توانید پیدا کنید تماس بگیرید که معمولا قیمت‌های مناسبی دارند. آژانس مسافرتی در خیابان هم برای پروازهای به داخل کانادا و آمریکا مناسب است و برای برخی از پروازها قیمت‌های دانشجویی دارد. در ضمن بد نیست که همیشه از یک شرکت هواپیمایی بلیت تهیه کنید و با دریافت کارت «» آن شرکت، در طول چند سالی که اینجا هستید آن قدر مایل جمع کنید که بتوانید یک سفر مجانی بروید! بعضی از شرکت‌های هواپیمایی با هم همکاری نزدیکی دارند و یک کارت مایل مشترک دارند. مثلا مایل‌های پرواز‌های را می‌توانید در پروازهای داخلی خرج کنید.
هر موقع هم دوست داشته باشید می‌توانید مادر پدرتان را هم به کانادا دعوت کنید. یک دعوت‌نامه، یک نامه که شما پول دارید خرجِ آن‌ها را در کانادا بدهید، فرم مالیاتی و یک چند تا چیز کوچولوی دیگر کافی است تا والدینِ گرامی به کانادا بیایند و گل‌پسر یا گل‌دخترشان را ملاقات کنند. اگر بخواهید می‌توانید دعوت‌نامه‌ی رسمی از دفتر حقوقی دانشگاه واقع در شماره‌ی ۶۵۵ خیابان بگیرید. اگر با ویزای دانش‌جویی آمده‌اید بدانید (اگر چه احتمالا در این یک موضوع از ما هم آگاه‌ترید!) که می‌توانید تقاضای مهاجرت کنید. البته برای این کار خیلی وقت دارید و عجله نکنید. بعد از مهاجر شدن که از زمان تقاضا کردن دوسالی طول می‌کشد شهریه‌ی دانشگاه‌تان ۵۰۰۰ دلاری کمتر می‌شود. البته بعضی از دانشکده‌ها این ۵۰۰۰ دلار را خودشان می‌دهند و از این بابت فرقی شاید به حالتان نکند.
اگر برای کنفرانسی می‌خواهید به آمریکا بروید حواستان باشد که چند ماه قبل‌تر باید تقاضای ویزا کنید و تازه باز هم احتمالی که ویزا بگیرید زیاد نیست!
خانه گرفتن، خوابگاه
اگر الان که این مجله‌ی ما را می‌خوانید، هنوز جای ثابتی پیدا نکرده‌اید، در ابتدا همدردیِ صمیمانه‌ی دوستانتان در قاصدک را بپذیرید. دانشگاه تعداد زیادی خوابگاه دارد که بعضی از آن‌ها ویژه‌ی دانش‌جویان دوره‌ی کارشناسی، بعضی ویژه‌ی دانش‌جویان دوره‌ی تحصیلات تکمیلی و بعضی برای هر دو گروه است. خوابگاه‌های دانشگاه لزوما ارزان‌تر از خانه‌های بیرون دانشگاه نیست و می‌تواند حتی گران‌تر هم باشد. متاهلین خوابگاه ویژه‌ی خود را دارند که به صورت خانه‌های آپارتمانی هستند و قیمت ارزان‌تری نسبت به مشابه آن‌ها در بیرون دارند. البته خوشبختانه امسال بازار خانه‌ی کرایه‌ای مقداری کساد است و به نسبت سال‌های گذشته خانه راحت‌تر و ارزان‌تر پیدا می‌شود. در دانشگاه یک محلی به نام هم هست که اطلاعات خوبی برای خانه پیدا کردن به شما می‌دهد. ‌ بعضی از خوابگاه‌های دانشگاه برنامه‌ی غذایی اجباری () دارند. اگر تصمیم به اقامت در چنین خوابگاهی را دارید، حتما اول با یک نفر از ساکنان آنجا در مورد کیفیت غذا صحبت کنید تا مطمئن شوید که برنامه‌ی غذاییش به دردتان می‌خورد.
گروه‌های دانش‌جویی ایرانی، غیر ایرانی
در دانشگاه کلی گروه دانش‌جویی وجود دارد. در این میان سه تا از آن‌ها گروه ایرانی هستند. یا (اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی) که از همه قدیمی‌تر است و بیشتر بچه‌های کارشناسی هستند. () که بیشتر بچه‌های فوق و دکترا هستند و خیلی از شنبه‌ها در جلساتی تحت عنوان آگورا، سخنرانی و بحث دارند. گروهِ نگاه هم هست که هر دو هفته یک بار سخنرانی می‌گذارند و گروه سنی‌شان یک‌کم بالاتر است. یکی از عجایب تورنتو هم این است که این گروه‌ها روابطشان با همدیگر خیلی خوب است و در بسیاری از برنامه‌ها با هم همکاری می‌کنند. هر کدام از این‌ گرو‌ه‌ها برای خود یک لیستِ ایمیل دارند که بد نیست شما هم ایمیل‌تان را به آن‌ها بدهید تا به لیست‌شان اضافه کنند. خیالتان راحت باشد که نمی‌فرستند.
سعی کنید در بعضی از گروه‌های دیگر دانشگاه که خیلی متنوع هم هستند عضو شوید. از انواع گروه‌های رقص گرفته تا گروه شطرنج و گروه‌های سیاسی. یکی دیگر از گروه‌های جالب است که به زبان خودمان، مرتب بچه‌ها را به اردو می‌برد. لیست گروه‌ها و نحوه‌ی عضویت در آنها در وب‌سایت دانشگاه آمده است.
دانشگاه تورنتو یک گروه مسلمانان هم دارد که می‌توانید از طریق وب‌سایتشان در لیست ایمیلشان ثبت‌نام کنید و از برنامه‌هایشان مطلع شوید. بد نیست بدانید که سال گذشته در تمام طول ماه رمضان افطاری رایگان می‌دادند. در دانشگاه یک چند تا نمازخانه هم هست که مهم‌ترینش در طبقه‌ی سوم است.
استادهای ایرانی دانشگاه
دانشگاهی که کلی دانش‌جوی ایرانی دارد، استاد ایرانی هم دارد. یک زوج استاد دکتر حسن‌پور استاد دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دکتر شهرزاد مجاب استاد دانشکده‌ی آموزش هستند. دکتر مستقیمی استاد دانشکده‌ی مکانیک هم از اساتید معروف دانشگاه است که کلی دانش‌جوی ایرانی دارد. دکتر ولایی، دکتر اعرابی و دکتر شیخ‌الاسلام در دانشکده‌ی مهندسی برق، دکتر فرنود در دانشکده‌ی مهندسی شیمی و دکتر همایونی هم در دانشکده‌ی ریاضی هستند.
ورزش
و اما توصیه‌ی اکید قاصدک به دانش‌جویان عزیز این است که هیچ‌گاه ورزش کردن را فراموش نکنند. در دانشگاه یکی در و یکی در می‌توانید بروید ورزش کنید. (البته عضویت شما فقط در طول سال تحصیلی است و برای استفاده از امکانات آن در طول تابستان باید جداگانه عضو شوید). در گروه‌های مختلف ایرانی و غیرایرانی هم هر هفته قرار ِ فوتبال و والیبال و این جور ورزش‌ها می‌گذارند که می‌توانید به آن‌ها بپیوندید. گروهی از ایرانی‌ها هم هستند با عنوان «تورنتو ایرانیان» که شنبه‌ها چند ساعت به یادِ درکه و دربند به پیاده‌روی و کوهنوردی (کوه که چه عرض کنیم، در انتاریو فقط تپه پیدا می‌شود) می‌روند که می‌توانید با آن‌ها هم بروید.
شاید دوست داشته باشید بدانید که برخی از ساعات هفته استخر و سالن‌های ورزشی‌اش را به خانم‌ها اختصاص می‌دهد. برای اطلاعات بیشتر، به «دفترچه‌ی راهنمای آن» که می‌توانید از مقابل دفتر اصلی بردارید، مراجعه کنید.
سلامتی و مریضی
خدا کند که در کانادا مریض نشوید چرا که این کشور یکی از بدوی‌ترین سیستم‌های بهداشتی دنیا را دارد. یکی از زمان‌هایی که هر ایرانی آرزویِ در ایران بودن می‌کند وقتی است که در کانادا سروکارش به بیمارستان بیفتد. به هر حال علاوه بر بیمارستان‌های اطراف دانشگاه در دانشگاه مرکزی به نام وجود دارد که گفته می‌شود برای درمانِ بیماری‌هاست. اگر خدای نکرده شبِ امتحان مریض شدید، حواستان باشد تنها در صورتی که از دانشگاه نُت بگیرید می‌توانید از امتحان معاف شوید. ناگفته نماند که دانشگاه هفته‌ی امتحان‌ها یکی از محله‌ی های تجمع ایرانی‌های است که خب بنا به مصلحت به انواع امراض دچار می‌شوند.
دانشجویان تمام‌وقت تحصیلات تکمیلی خودبه‌خود توسط بیمه‌ی تکمیلی می‌شوند و می‌توانند بخشی از هزینه‌های درمانی که بیمه‌ی عادی (یا) آنها را پوشش نمی‌دهند (نظیر دارو) را با فرستادن فرم مخصوص به شرکت بیمه‌ی دریافت کنند. آنهایی هم که درس می‌دهند یک بیمه‌ی دیگر هم می‌گیرند که مثلا با آن می‌توانند تا چند صد دلار در سال هزینه‌ی دندانپزشکی را بدهند.
در ضمن حالا که بیمه هستید، بد نیست که از همین سال اول عادت کنید که سالی یک‌بار هم از وقت بگیرید و یک چک‌آپ کامل بکنید. در این چک‌آپ می‌توانید واکسن‌هایی که دریافت نکرده‌اید (مثلا سرخچه یا هپاتیت) را هم دریافت کنید. در ضمن اگر به هر دلیلی احتیاج به رجوع به یک پزشک متخصص دارید، هر چه زودتر به پزشک عمومی در مراجعه کنید تا شما را ارجاع دهد. عموما پزشک‌های متخصص صف انتظاری چند ماهه دارند!
مغازه‌های ایرانی
تورنتو پر از ایرانی است و بنابراین پر از مغازه‌ی ایرانی. البته اکثر ِ آن‌ها در شمال شهر در منطقه‌ی ایرانی‌ها () هستند. در مرکز شهر و نزدیک دانشگاه تنها یک مغازه است که در محله‌ی در جنوب غربی دانشگاه قرار دارد. قیمت اجناس در این مغازه‌ها لزوما ارزان‌تر از جاهای دیگر نیست و برای همین بیشتر برای خرید چیزهایی که در جاهای دیگر پیدا نمی‌شود بهتر است آن‌جا بروید. از نمونه‌ی این اجناس عدس (عدس‌های غیرایرانی را نیم ساعت روی گاز بگذارید خمیر می‌شود!)، خیارشور‌ (خیارشور ِ غیرایرانی خوشمزه نیست!)، نانِ لواش، بربری، پلوپز، لیمو‌شیرین و از این چیزها!
یک جایی هست در دانشگاه به اسم یا که ویژه‌ی دانش‌جویان خارجی است. بروید و ایمیل‌تان را به آن‌ها بدهید تا از برنامه‌هایی که می‌گذارند مطلع شوید. سوالی درباره‌ی ویزا، اجازه‌ی تحصیل و این‌جور چیزها داشتید آن‌جا کمک‌تان می‌کنند. کلاس زبان هم دارند که شاید بدردتان بخورد.
زبان
خیلی از دانشکده‌ها کلاس زبان انگلیسی رایگان برای دانشجویانشان دارند. بهتر است در این مورد از دفتر دانشکده‌یتان سوال کنید. علاوه بر آن، اگر دانشجوی تحصیلات تکمیلی هستید، یک سری کلاس مکالمه‌ی زبان، ارائه به زبان انگلیسی، گرامر، لغت، و... دارد که چون رایگان هستند، زود هم پر می‌شوند. لیست کامل این کلاس‌ها و نحوه‌ی ثبت‌نام در آنها در این سایت آمده است.
زیاد بودن ایرانی‌ها در تورنتو می‌تواند کمی برای زبانتان خطرناک باشد. سعی کنید حتما در کنار دوستان ایرانی‌تان، دوست انگلیسی زبان هم داشته باشید. تماشا کردن تلویزیون هم در پیشرفت زبان و نیز معلوماتتان درباره‌ی جایی که زندگی می‌کنید، موثر است.
کتاب
کتاب درسی گران است ولی خب گاهی مجبور می‌شوید که آن را بخرید. قبل از این که از دانشگاه خرید کنید کتابفروشی‌های آمازون و را هم بد نیست یک چکی بکنید. قاصدک هم چون یک نشریه‌ی رسمی است نمی‌تواند به خوانندگانش توصیه کند که بروند مانند بقیه‌ی مردم در مغازه‌های خیابان کتاب را صفحه‌ای ۳ سنت کپی کنند. می‌توانید کتاب دست‌دوم هم بخرید. برای این کار می‌توانید به اعلامیه‌های در و دیوار نگاه کنید.
کتاب غیر درسی هم خواستید همین آمازون و را سر بزنید. دو تا کتاب‌فروشی ایرانی ِ «پگاه» و «» هم در محله‌ی ایرانی‌ها هست که البته خودشان اعتراف می‌کنند که متاسفانه بیشتر ِ درآمدشان از فروش سی‌دی‌های لیلا فروهر و این جور چیزهاست.
طبقه‌ی دوازدهم کتاب‌خانه‌ی رباتس هم کلی کتاب‌ایرانی دارد که اکثرا قدیمی است. آن جا هم سر بزنید بد نیست.
فیلم
تورنتو برای دیدن فیلم‌های روز دنیا خیلی جای خوبی است. دور و بر دانشگاه هم چند تا سینما هست که می‌توانید هر وقت حوصله داشتید بروید و فیلم ببنید. البته بهتر است که در روزهای سه‌شنبه این حوصله را پیدا کنید که قیمت بلیتِ سینما مقداری ارزان‌تر است (۷ دلار در برابر ۱۲ دلار روزهای دیگر هفته). برای دیدن این که چه فیلم‌هایی در چه سینماهایی در تورنتو در حال نمایش هستند می‌توانید این سایت را نگاه کنید. یک سینما هم در خیابان هست که یکی دو ماه بعد از نمایش عمومی فیلم‌ها را می‌آورد ولی در عوض قیمت بلیتش تنها ۳ دلار است. اگر هم می‌خواهید ویدئو یا دی‌وی‌دی کرایه کنید کلی فروشگاه مانند و هستند. اگر از تیپ آدم‌هایی هستید که از شرکت‌های بزرگ خیلی خوشتان نمی‌آید چند تا مغازه‌ی کوچک در حاشیه‌ی خیابان و در ضلع غربی دانشگاه هم هستند که فیلم‌های خوبی دارند. بخش سمعی بصری کتاب‌خانه‌ی ربارتس هم یادتان نرود. کلی فیلم‌های قدیم و جدید دارد که می‌توانید مجانی کرایه کنید. هر از چند گاهی هم می‌توانید بعضی فیلم‌های مطرح ایرانی را در سینماهای کانادا بینید. دو تا مغا‌زه‌ی ایرانی «ویدئو پلاس» و «پارس ویدئو» هم در بالای شهر هستند که می‌توانید فیلم‌هایِ جدید ایران را از آن‌جا کرایه کنید. البته برای فیلم‌های خیلی خوب می‌توانید مطمئن باشید که یکی از گروه‌های ایرانی آن را در دانشگاه نشان می‌دهند.
تخفیف‌های دانشجویی
یادتان باشد هرجا که می‌روید اول بپرسید که برای دانشجویان تخفیفی در نظر گرفته‌اند یا نه. بسیاری از مغازه‌ها تخفیف دانشجویی دارند. اول بهتر است که کارت یا تان را مثلا از شعبه‌ی آژانس مسافرتی در خیابان بگیرید. در بروشور این کارت که برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی رایگان هم هست، لیست همه‌ی جاهایی که این کارت را قبول می‌کنند آمده است. از مهم‌ترین آنها شرکت راه‌آهن کانادا و بعضی از شعبه‌های شرکت هستند.
یا را هم می‌توانید از جاهایی که در وب‌سایتش معرفی شده‌اند، بخرید، و یا اگر در حساب دانشجویی باز کرده‌اید، به رایگان دریافت کنید. از جمله تخفیف‌هایی که می‌توانید با این کارت بگیرید، ۱۰٪ تخفیف در است.
در ضمن یادتان باشد که اکثر شرکت‌های تلفن همراه هم برای دانشجویان تخفیف دارند که شرایط آن در این وب‌سایت آمده است.
روزنامه، مجله و تلویزیون
در تورنتو چهار تا روزنامه‌ی اصلی پیدا می‌شود. روزنامه‌ی که مال دست‌راستی‌هاست. که روزنامه‌ی خیلی حرفه‌ای و اندکی گران است که میانه‌روست و اندکی به راست می‌زند. پرتیراژترین روزنامه‌ی کانادا هم لیبرال است (این روزنامه را می‌توانید به رایگان از برخی خوابگاه‌ها و نیز ساختمان بردارید). هم که روزنامه‌ی عوامانه‌ی کاناداست. دو تا هفته‌نامه هم هست به اسم و که رایگانند و خبرهای هنری تورنتو را چاپ می‌کنند. روزنامه‌ی مترو هم هست که خیلی مختصر و مفید و البته رایگان است.
از روزنامه‌ی فارسی مهم می‌توان از شهروند نام برد که هفته‌ای دوبار چاپ می‌شود و شما می‌توانید در مغازه‌های ایرانی پیدایش کنید. یکی هم هست به اسم «سلام تورنتو» که بیشتر درباره‌ی تورنتو می‌نویسد.
هر هفته یک‌شنبه‌ها هم کانال که کابلی هم نیست صبح، یک ساعت برنامه‌های فارسی تلویزیون شهرما را پخش می‌کند. از این که شما در آن زمان احتمالا خواب هستید باید خدا را شاکر باشید.
یک رادیو فارسی روی موج کوتاه هم به اسم رادیو صدای فارسی در تورنتو بود که متاسفانه نتوانست زیر بار هزینه‌ها دوام بیاورد!
و صدالبته یک ماهنامه‌ی مهم دانشجویی به نام قاصدک هم هست که اول هر ماه می‌توانید بخوانید! برای همکاری هم کافی است که یک ایمیل بفرستید.
پول
بعضی بانک‌های این‌جا مانند اگر در آن حساب داشته از شما هر ماه یک سرویس چند دلاری می‌گیرند. بنابراین توصیه می‌شود سراغ آن دسته از بانک‌ها نروید. یک نکته‌ی مهم دیگر هم برای انتخاب بانک این است که ماشین خودپرداز در سطح شهر زیاد داشته باشد. نزدیک خانه‌یتان هم ماشینش باشد که دیگر عالی می‌شود.
یک مدت که از آمدنتان گذشت می‌توانید از بانک‌ها تقاضای کارت اعتباری کنید. آن‌ها ممکن است از شما شماره‌ی بخواهند. معمولا دادن این شماره اختیاری است و چون از روی آن می‌توانند بفهمند که شما دانش‌جوی خارجی هستید توصیه می‌شود شما هم این شماره را به آن‌ها ندهید. این طوری احتمال کارت اعتباری گرفتن‌تان بیشتر می‌شود. اگر خیلی سریع به کارت اعتباری نیاز دارید همیشه می‌توانید بروید و در آن بانک مقداری پول بخوابانید (این پول را دیگر نمی‌توانید دست بزنید) تا به اندازه‌ی همان مقدار به شما اعتبار بدهند.
دلار آمریکا اگر زیاد ندارید همان بانک جای خوبی برای تبدیل است. اگر زیاد (چندین هزار) است بهتر است بروید به صرافی‌ها مانند صرافی‌های ایرانی که نرخ تبدیل بهتری دارند.
سعی کنید قبض‌های تلفن و کارت اعتباری و این جور چیزها را سر ِ موقع بدهید. دیر بدهید جدا از این که مجبور می‌شوید کلی سود بدهید اعتبارتان هم خراب می‌شود و در آینده برایتان دردسر می‌شود.
امنیت
بعد از مدتی زندگی در اینجا می‌بینید که تبلیغاتی که درباره‌ی ناامن بودن غرب شنیده‌اید، چندان هم درست نیست. به هر جهت بد نیست همیشه تلفن پلیس دانشگاه را همراه داشته باشید، تا در مواقع لزوم بتوانید تماس بگیرید. یک سری تلفن هم در سطح دانشگاه هست که با آنها می‌توانید با پلیس صحبت کنید. اگر اتفاقی برای خودتان یا کسی در اطرافتان افتاد، سریعا با ۹۱۱ تماس بگیرید. آخر این که اگر در ساعت‌های پایانی شب می‌خواهید در خیابان رفت و آمد کنید، بد نیست بدانید که سیستم رایگان اسکورت دانشگاه () هم وجود دارد. با یک تلفن به ۴۱۶۹۷۸، دو نفر را می‌فرستند که شما را تا مقصد (در محدوده‌ی دانشگاه و حوالی آن) همراهی کنند.
فرم مالیاتی
اوایل سال میلادی تعدادی نامه دریافت می‌کنید که حکایت از پرداخت مالیات به دولت کانادا دارند. اصلا نترسید! معمولا سال‌های اول نه تنها پولی پرداخت نمی‌کنید، که مقداری هم پس می‌گیرید. یادتان باشد که هزینه‌ی بلیتتان به کانادا (به اندازه‌ی یک بلیت یک‌طرفه) را می‌توانید در بخش فرم‌هایتان بنویسید و مستقیما از درآمدتان کم کنید. بنابراین صفحه‌ی آخر بلیتتان که حاوی قیمت است را به عنوان رسید نگاه دارید، یا از آژانسی که بلیت را تهیه کرده‌اید رسید بگیرید. هزینه‌ی بیمه‌ی و را هم می‌توانید در بخش فرم‌هایتان بیاورید و برای این کار باید از دانشگاه رسید مخصوص بگیرید. دیگر آن که یک سری کارگاه مخصوص پر کردن فرم مالیاتی هرساله توسط و برگزار می‌شوند که اگر به کمک احتیاج دارید، بد نیست سری بزنید.
هنر (موزه، گالری و کنسرت‌ها)
بزرگترین و معروف‌ترین موزه‌ی تورنتو موزه‌ی سلطنتی انتاریو () در تقاطع خیابان‌های بلور و یونیورسیتی قرار گرفته است. موزه‌ی جایگاه بیش از پنج میلیون اشیا تاریخی و طبیعی است. بازدید از موزه‌ی در روزهای جمعه از ساعت ۴: ۳۰ تا ۹ شب رایگان می‌باشد.
از دیگر مکان‌های هنری در تورنتو می‌توان گالری هنری انتاریو،، را معرفی کرد. گالری هنری انتاریو واقع در تقاطع خیابان دانداس و مک‌کال، بیشتر محل به نمایش گذاشتن تابلو‌های نقاشی نقاشان معاصر و غیر معاصر است. گالری هنری انتاریو نیز روزهای چهارشنبه از ساعت ۶ تا ۸: ۳۰ شب برای عموم رایگان می‌باشد.
موزه‌ی کفش باتا واقع در تقاطع خیابان. و است. این موزه نیز با بیش از ده هزار کفش از مکان‌های هنری تورنتو محسوب می‌شود. در این موزه کفش‌هایی از زمان مصر باستان تا کفش‌های خواننده‌ی مشهور انگلیسی- التون جان- جمع آوری شده است. بازدید از این موزه در روزهای پنج‌شنبه از ساعت ۵ تا ۸ رایگان می‌باشد.
اگر علاقه‌مند به موسیقی کلاسیک و کنسرت‌های آن می‌باشید می‌توانید با عضو شدن در کلوپ بلیط‌ برخی از کنسرت‌ها را به بهای ۱۰ دلار خریداری کنید. برای عضویت در این کلوپ باید بین ۱۵ تا ۲۹ سال باشید. هر عضو می‌توانید برای خود و یک نفر میهمان بلیت به بهای ۱۰ دلار خریداری کند. توجه شود که بهای اصلی برخی از این بلیط‌ها به بیش از ۱۰۰ دلار نیز می‌رسد. برای اطلاعات بیشتر از این وب‌سایت دیدن کنید.
از سخنرانی چه خبر:
در روز ۱۳ اوت، دکتر هوشنگ‌ امیراحمدی پیرامون «امنیت ملی، توسعه، دموکراتیزاسیون ایران، و رابطه‌ی ایران با آمریکا» در دانشگاه تورنتو سخنرانی کرد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا، در روز ۱۴ اوت دکتر محمدرضا باطنی پیرامون «نگاهی به جامعه‌شناسی زبان»، در روز ۲۱ اوت لیلی پورزند پیرامون «دادگاه‌های اسلامی در آنتاریو»، و در روز ۲۸ اوت شهرام خلدی درباره‌ی: ۶۰ سخنرانی کردند.
در جلسات گروه نگاه در روز ۲۰ اوت حاضران پیرامون برنامه‌ی اتمی ایران بحث کردند.
از انجمن‌ها چه خبر:
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۷ اوت پیک‌نیکی در حوالی تورنتو برگزار کرد.
از نشریات چه خبر:
مجله‌ی کانادایی در شماره‌ی مشترک ماه‌های ژوئن و اوت خود مقاله‌ای با عنوان منتشر کرد.
روزنامه‌ی تورنتواستار در مقاله‌ای به معرفی زندگی آلفرد مهران (مهران کریمی ناصری)، یک ایرانی که فیلم ترمینال با نگاهی به زندگی ۱۶ سال گذشته‌ی وی در فرودگاه فرانسه ساخته شده است، پرداخت.
نادر هاشمی، دانش‌جوی دکترای علوم سیاسی دانشگاه تورنتو، در مقاله‌ای در روزنامه‌ی گلوب‌اندمیل در روز ۱۰ اوت به بررسی تقلای محافظه‌کاران در ایران به دنبال ماجرای زهرا کاظمی و بروز تنش‌های عراق پرداخت و آن را نشانه‌ای درماندگی آنان دانست.
رضا براهنی، استاد دانشگاه تورنتو و رییس سابق انجمن قلم کانادا همراه با اَلن کومین در مقاله‌ای در روزنامه‌ی تورنتواستار در روز ۱۳ اوت به بررسی مواضع اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران در ماجرای کشته‌شدن زهرا کاظمی پرداختند.
از سیاست چه خبر:
پتیگرو، وزیر امور خارجه‌ی کانادا گفت که کانادا امکان تحریم ایران را در اعتراض به کشته‌شدن زهرا کاظمی رد نمی‌کند، اگر چه تحریم اگر تنها از سوی کانادا و بدون پیوستن اتحادیه‌ی اروپا و آمریکا باشد چندان فایده‌ای نخواهد داشت. وی هم‌چنین جریان دادگاه رسیدگی به پرونده‌ی زهرا کاظمی را مضحک خواند.
کانادا به نامه‌ی جمعی از ایرانی - کانادایی‌ها که به استفاده‌ی وی از لغت «خلیج عرب» به جای «خلیج فارس» ‌ در مصاحبه‌اش با رادیو اعتراض کرده بودند، پاسخ داد. او از ایرانیان به خاطر دقتشان تشکر کرد و به خاطره‌ی سفرش به «خلیج فارس» اشاره کرد.
دیگر چه خبر:
بنیاد خیریه‌ی کهریزک (وابسته به آسایشگاه معلولین و سالمندان کهریزک ایران) برنامه‌ی پیک‌نیک تابستانی خود را در روز ۱۵ اوت برگزار کرد.
به همت تلویزیون شهرما و رادیو صدای روز، فستیوال تابستانی ایرانیان در روز ۲۱ اوت در میدان مل‌لستمن برگزار شد.
در روز ۲۹ اوت برنامه‌ی گیتار توسط باقر موذن و شاگردانش در اجرا شد.
از آینده چه خبر:
اعضای کانون کانادایی مهندسان و معماران ایرانی (مهندس) در روز اول سپتامبر به بحث آزاد پیرامون «مروری بر گذشته، نظری به حال و نگاهی به آینده‌ی مهندس» خواهند پرداخت.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در راستای تشکیل گروه کر ایران، از کلیه‌ی نوازندگان موسیقی سنتی و پاپ ایرانی دعوت می‌کند که در روز ۱۲ سپتامبر در اتاق موسیقی در دانشگاه تورنتو حضور به هم رسانند.
در روز ۱۷ سپتامبر سومین کنسرت اتحادیه‌ی کمیته‌های فرهنگی جوانان به نفع موسسه‌ی توانبخشی معلولین ذهنی بچه‌های آسمان برگزار خواهد شد.
آموزش و پرورش منطقه‌ی یورک اقدام به تشکیل کلاسهای رایگان زبان و فرهنگ فارسی برای دانش آموزان از مقطع تا کلاس هشتم نموده است. این کلاس‌ها از تاریخ ۲۵ سپتامبر برگزار خواهند شد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا در روز ۱۱ سپتامبر سهیل پارسا پیرامون‌ «مهاجرت، فرهنگ، و جابه‌جایی ()» و در روز ۱۸ سپتامبر درباره‌ی «هنر، فرهنگ، و هوشیاری» صحبت خواهند کرد. روز ۲۵ سپتامبر نیز دو فیلم و با حضور مسعود رئوف (کارگردان) و شکوفه سخی به نمایش درمی‌آیند. عنوان این جلسه‌ «خاطره‌ی دیروز در تجربه‌ی امروز: نگاهی به خشونت حکومتی و محصولات فرهنگی پس از انقلاب» خواهد بود.
دانش‌جویی که تازه وارد دانشگاه می‌شود تازه آن هم در یک مملکت دیگر با یک زبان دیگر، باید به هر حال از زیر تیغ ندانم‌کاری‌هایش بگذرد. دانش‌جوی سال اولی در اصل محکوم به تحقیر و بیچارگی است، آن‌هایی که فکر می‌کردند خیلی باهوشند هم بالاخره دمشان یک جایی گیر می‌کند و مزه‌ی سال اولی بودن را می‌چشند. داستان‌های سال اول دچار یک دوگانگی عجیب هستند: در عین دردناک بودن شیرین و جاودانه‌اند. برای همین است که سال بالاتری‌ها همیشه اصرار دارند خاطره‌های سال اولشان را به زور به همه تحمیل کنند. ما هم سال بالاتری هستیم و این است داستان آن‌چه بر ما گذشت...
احتمال دارد آن اول کار فکر کنید خیلی آدم باحالی هستید که بدون این که مدرک لیسانس‌تان را بگیرید آمده‌اید و در دانشگاه تورنتو در مقطع فوق‌لیسانس ثبت‌نام کرده‌اید. ولی خب یک دو سال بعد وقتی خواستید فارغ‌التحصیل شوید با خودتان می‌گویید عجب غلطی کردید!
هنوز هم به هیچ عنوان دلم نمی‌خواهد آن روز را به یاد آورم. بیشتر از ۴۰ دقیقه طول کشیده بود تا اولین کلاسم را پیدا کنم. بیولوژی سال اول. طبق عادت معمول دبیرستان در زدم، دستم را بالا گرفتم و وارد سالن آمفی تاتر ۲۰۰۰ نفری شدم!
به ما گفته بودند که هر درسی می‌خواهیم بگیریم در اینترنت دنبال استادش بگردیم و ببینیم بقیه‌ی دانش‌جویان به آن استاد چه نمره‌ای داده‌اند. یک استاد بود که هر چه دنبال اسمش می‌گشتم چیزی پیدا نمی‌کردم. یک ترمی طول کشید تا فهمیدم یعنی!
اول کار که آدم هنوز زبانش راه نیفتاده است فهمیدنِ حرف بقیه یک مقدار مشکل است. من هم برای این که هِی نخواهم به طرف بگویم تکرار کند، وقتی احساس می‌کردم ماجرا خیلی مهم نیست، سرم را به نشانه‌ی این که فهمیدم تکان می‌دادم. این تکان دادن‌ها معمولاً کار می‌کرد جز در مواردی مثل وقتی که استادم در حالی که از دستم کلافه شده بود گفت: «دارم ازَت سوال می‌پرسم!!»
روزی که در کلاس ژیمناستیک از طناب کنفی ۵ متری سر خوردم و کشاله‌های رانم به طرز فجیعی سوخت، هنوز از های دانشگاه خبر نداشتم، مجبور شدم روی سوختگی شلوار جین بپوشم و با درد تا خوابگاه لنگ‌لنگان بروم. از فردایش در چله‌ی زمستان توی برف، من و یک دامن بلند چین‌چینی بودیم -در ترکیب پوتین و کاپشن- که گشاد گشاد توی دانشگاه می‌چرخیدیم و به چشم‌های متعجب ملت با خجالت لبخند می‌زدیم.
می‌خواستم برای یک کنفرانسی به آمریکا بروم. می‌دانستم که ویزا گرفتن آن هم برای یک دانش‌جوی فیزیک مثل من به این راحتی نیست. ماجرا را به استادم گفتم و ازش خواستم برایم یک نامه بنویسم. این استاد عزیز ما هم نهایت لطف را در حق بنده کرد و در نامه‌اش به سفارت نوشت: «دانش‌جوی من در رشته‌ی نظریه‌ی‌ ریسمان که رشته‌ای بین ریاضی و کیهان‌شناسی است درس می‌خواند. این رشته هیچ کاربردی در هیچ آینده‌ای ندارد!»
دکتر مستقیمی داشت جلوی من و یک عده دانش‌جوی دیگر از دانشگاه تورنتو حرف می‌زد و این که چقدر خوب است. بعد رو کرد به من و گفت مثلا شما چرا دانشگاه یورک را انتخاب نکردید؟ من هم نمی‌دانم چرا یک دفعه گفتم: ‌ خب چون یورک راهش به خانه‌ی ما خیلی دورتر بود!
ترم اول بود و هنوز مجذوب سرعت بالای اینترنت بودم و از پای کامپیوتر جم نمی‌خوردم. یک درس هم با استاد راهنمایم برداشته بودم. اتاق کارم هم درست کنار اتاق کار استاد راهنمایم بود. یک روز وسط وب‌گردی‌ام، استادم داشت اتاقش را ترک می‌کرد و به من هم گفت که دارد به کلاس می‌رود. من هم برایش آرزوی موفقیت کردم. حدود نیم‌ساعت بعد یادم افتاد که من هم در آن کلاس ثبت‌نام کرده‌ام!
از اتاق خارج شد و گفت که زود برمی‌گردد. نگاهم را از روی میزش به کندی حرکت دادم تا روی دیوار به قاب عکس خاتم‌کاری‌شده‌ای از اصفهان افتاد. درون قاب تصاویری از نقاشی مینیاتور وجود داشت که سبک اسلامی آن نمایان بود. به دیوار سمت چپ خودم نگاه انداختم، دیدم پوستری است از تصویر رژه‌ی بسیجیان در دوران جنگ تحمیلی به همراه عکس آیت‌الله خمینی و جمله‌ای با این مضمون: «خرمشهر را خدا آزاد کرد». این پوستر را قبلا هم چند بار دیده بودم و می‌شد گفت که طراحش آن را زیبا تهیه کرده بود. در افکار خودم غوطه‌ور بودم که ناگهان اضطرابی در درونم ایجاد شد. اضطرابی نشات گرفته از تناقضی در اعماق ذهنم. ضربان قلبم بیشتر شد، با خودم گفتم که شاید دارم خواب می‌بینم. هیچ‌گاه این‌قدر بیدار بودنم را به چالش نکشیده بودم. ناگهان در باز شد و تونی سینکر مسوول امور دانشجویی فوق لیسانس و دکترای دانشکده‌ی مکانیک و صنایع دانشگاه تورنتو وارد شد. رو به من کرد و گفت: نه، متاسفانه شرط تافل ۵۷۰ را باید حتما داشته باشی. دیگر بحثی نکردم و همچنان که در حال جذب و تحلیل کردن وقایع چند دقیقه‌ی گذشته بودم، از اتاق «حاج تونی سینکلر» خارج شدم.
در قاصدک رسم است که پاراگراف اول هر گو و گفت را به معرفی مهمان آن شماره اختصاص دهیم. اما این بار این سنت با شکست نسبی مواجه شد. شما هم اگر پروفسور حسن‌پور را ببیند متوجه خواهید شد که معرفی کردن او، آن هم در یک پاراگراف کاری غیر ممکن است. تحصیل و تدریس و تحقیق در چندین رشته‌ی مختلف و آن هم در چندین دانشگاه و دبیرستان مختلف تنها یک جنبه از کار‌نامه‌ی اوست. او از سال ۱۹۸۶تاکنون در دانشگاه‌های وینزور، کنکوردیا، مونترال و تورنتو مشغول به تدریس خاورمیانه‌شناسی، ارتباطات و رسانه‌های گروهی است.
آقای حسن‌پور، همان‌طور که می‌دانید این شماره‌ی قاصدک را به دانشجویان ایرانی تازه وارد به کانادا اختصاص داده‌ایم. هدف‌مان از این کار آشنا کردن این گروه دانشجویان مهاجر به سیستم آموزشی آمریکای شمالی و به‌ویژه کانادا است. قبل از اینکه وارد بحث درباره‌ی سیستم آموزشی بشویم از شما خواهش می‌کنم کمی از سوابق تحصیلی‌تان در نظام‌های مختلف آموزشی صحبت کنید.
من دوره‌ی دبیرستان را، به استثنای سال آخر در مهاباد گذراندم. سال آخر دبیرستان را در دارالفنون گذراندم. پس از آن به دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی دانشگاه تهران رفتم و تا آغاز جنبش دانشجویی بهمن ۱۳۴۰ به مدت یک سال در آن‌جا تحصیل کردم. پس از آن در دانشکده‌ی ادبیات، «ادبیات انگلیسی» خواندم و به مدت دو سال در دانشسرای عالی کار تربیت دبیر می‌کردم. مدتی در دبیرستان‌های مهاباد تدریس کردم تا در آن هنگام به انجام وظیفه احضار شدم. پس از خدمت برای تحصیل به آمریکا رفتم ولی بعد از یک ترم دوباره به ایران بازگشتم. در دانشکده‌ی ادبیات دوره‌ی فوق‌لیسانس و دکترای زبان‌شناسی را گذراندم. به جز نوشتن رساله‌ی دکترا کارم تقریبا‌ً تمام شده بود که به آمریکا بازگشتم و در دانشگاه در رشته‌ی خاورمیانه‌شناسی و به تحصیل پرداختم.
آقای حسن‌پور٬ لطفاً کمی درباره‌ی نظام آموزش عالی کانادا و چگونگی پیدایش آن توضیحاتی بدهید.
در نظام آموزشی کانادا بسیاری از مشخصات خاص تاریخی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کانادا را مشاهده می‌کنیم. در عین حال نظام آموزشی کانادا بسیار شبیه نظام‌های آموزش عالی در کشورهای غربی است. آغاز آموزش عالی در کانادا به دوران قبل از کنفدراسیون باز می‌گردد، قبل از این‌که استان‌های شرقی و غربی در سال ۱۸۶۸ به شکل کنفدراسیون در بیایند و دولت کانادا را تشکیل بدهند. در آن دوران در حدود ۱۳ موسسه‌ی آموزش عالی در کانادا وجود داشت که تمام‌شان به های مختلف مسیحی تعلق داشتند. یعنی گروه‌های مسیحی برای خودشان کالج تاسیس می‌کردند و برنامه‌یشان عمدتاً آموزش مذهب، تربیت کشیش و خدمه‌ی کلیسا بود. برنامه‌های سکولار به تدریج و آرام آرام وارد موسسات آموزش عالی شدند. در دوران آغاز پیدایش دولت کانادا، فقط چند موسسه‌ی سکولار بود که یکی دانشگاه تورنتو بود، یکی دانشگاه مک‌گیل و یکی دیگر بود. دولت‌های مختلف کانادا به خصوص حکومت‌های استانی به تدریج آغاز به تامین بودجه‌ی موسسات آموزش عالی کردند. شرط خاص دولت‌های استانی برای تامین بودجه‌ی موسسات، وجود درس‌های غیرمذهبی در دانشگاه‌ها بود تا افرادی که متعلق به مذهب موسسه‌ی آموزشی نیستند هم بتوانند در دانشگاه تحصیل نمایند. این زمینه‌ی پیدایش موسسات آموزش عالی در کانادا است که البته در آمریکا و اروپا هم کم و بیش به همین ترتیب بوده است. البته هم اکنون سیستم آموزشی بسیار متفاوت شده است. اکثر کالج‌های مذهبی و مسیحی یا ورشکست شده‌اند یا درون دانشگاه‌های سکولار ادغام شده‌اند.
وضعیت کنونی نظام آموزشی در غرب به طور کلی چگونه است؟
باید توجه داشته باشید که در دوران مدرن در اغلب مکان‌های دنیا، دانشگاه‌ها در خدمت «دولت‌سازی» و «ملت‌سازی» بوده‌اند. در غرب این روند ابتدا با حضور کلیسا‌ها آغاز شد ولی کم‌کم موسسات خصوصی و دولتی جای کلیسا را در این پروسه گرفتند. در ایران و امپراطوری عثمانی اولین موسسات آموزش عالی توسط دولت تاسیس شدند و همان‌طور که گفتیم دانشگاه‌ها در این دوران عمدتاً در خدمت دولت بودند.
به نظر شما در حال حاضر مهم‌ترین تفاوت‌های نظام آموزشی ایران و کانادا در چه خلاصه می‌شود؟
در کانادا دانشگاه‌ها در حوضه‌ی مسوولیت استان‌ها هستند، چیزی که ما در ایران نداریم، چون نظام سیاسی ایران یک نظام فدرال نیست. این شاید از نظر دانشجوی ایرانی تازه‌وارد حائز اهمیت نباشد که واقعاً هم اهمیت ندارد. اما اختلاف‌های مهم‌تری میان دو نظام آموزش وجود دارد که دانستن آن برای دانشجویان تازه‌وارد بسیار مهم است. نوع دانش تولیدی و اهمیتی که به تحقیق داده می‌شود، در دانشگاه‌های کانادا و غرب به مراتب بیش از دانشگاه‌های ایران است.
در ایران دانشگاه‌ها از آغازشان بیشتر «موسسات تدریسی» بوده‌اند و نه «موسسات تحقیقاتی». البته از سال‌های ۱۳۵۰ به بعد توجه دانشگاه‌ها به تحقیق کمی بیشتر شد و حتی در دوران رژیم اسلامی و رژیم شاهنشاهی بودجه‌هایی به این مقوله اختصاص داده شده است. با این همه، هنوز می‌توان گفت که یکی از اساسی‌ترین تفاوت‌های دانشگاه‌های غربی با دانشگاه‌های ایران، تاکیدشان بر تحقیق است.
در ارتباط با رابطه‌ی استاد و دانشجو هم تفاوت‌های بسیار اساسی بین دو نظام آموزشی وجود دارد. این رابطه در کانادا بسیار دموکراتیک‌تر از ایران است. در ایران هنوز استاد از نظر این‌که مبنای دانش است، مرکز قدرت کلاس درس است و کتاب درسی در ایران هنوز دارای اهمیت ویژه‌ای است در حالی‌که در کانادا، کتاب درس و استاد دارای چنان اهمیتی که در ایران برایشان قایل می‌شوند نیستند و در کانادا معمولاً این یک سیاست است که استادها، دانشجویان را به عنوان افرادی که توانایی یادگیری و تحقیق دارند قبول کنند و در نتیجه یادگیری در نظام آموزشی کانادا صرفاً به معنای حفظ کردن مواد آموزشی نیست.
در کانادا، همان‌طور که گفتم رابطه‌ی دانشجو و استاد و دانشجو و نظام آموزشی دموکراتیک‌تر از ایران است. تماس با رییس دانشکده و استاد بسیار آسان است و دانشجویان معمولاً همیشه به کارکنان اداری دانشکده‌های مختلف دسترسی دارند. البته من نمی‌گویم این روابط در ایران موجود نیست منتها این رابطه‌ی دموکراتیک در سیستم آموزشی کانادا کاملاً جا افتاده است. مثلاً دانشجویان در تمام دانشکده‌ها نماینده دارند و در اجرای اداره‌ی امور دانشگاه سهیم هستند. دانشجویان دارای وسیله‌های جمعی متعددی مانند روزنامه و رادیو هستند که از طریق آن‌ها می‌توانند نظرات خود را بیان کنند. البته من نمی‌گویم که در ایران نشریات دانشجویی وجود ندارد. در دروان انقلاب فرهنگی نشریات دانشجویی سرکوب شدند اما هم اکنون صدها نشریه دانشجویی در ایران نشر و چاپ می‌شود. مقصور من از این مقایسه این بود که اگر بخواهیم نظام آموزشی ایران را دموکراتیک‌تر کنیم باید به روابط میان استاد و دانشجو و رابطه‌ی دانشجو و نظام آموزشی توجه کنیم. کلاً اگر بخواهم گفته‌هایم را خلاصه کنم باید بگویم که نظام آموزشی کانادا دموکرات‌تر از نظام ایران است و دانشجو حق و حقوقی دارد که می‌تواند آن‌ها را دنبال کند و بر آن اساس کار کند.
به نظر شما رابطه‌ی استاد مهاجر با دانشگاه چه تفاوتی با رابطه‌ی دانشجوی مهاجر و دانشگاه دارد؟ آیا دانشجوی مهاجر بیشتر در معرض تبعیض قرار می‌گیرد؟
بله. شما باید به «‌استقلال دانشگاه‌» یا «‌» توجه کنید. استقلال دانشگاه در غرب وجود دارد و به تخفیف دادن روابط تبعیضی کمک می‌کند. آزادیِ آکادمیک به این معنا است که دولت حق ندارد به استاد یا دانشجو بگوید که تو چگونه باید مقاله بنویسی یا چگونه باید تدریس کنی. دولت و نظام اداری دانشگاه، از رییس دانشگاه تا رییس دانشکده حق دخالت در آزادی‌های آکادمیک را ندارند. سایر منابع قدرت هم چنین حقی ندارند. آزادی آکادمیک به این معنا است که استاد و دانشجو خودشان تصمیم بگیرند که چه دانشی برایشان مهم است یا چه دانشی باید تدریس و تحقیق شود و مرز‌های دانش تا کجا توسعه داده شوند. بگذارید در این‌باره مثالی برایتان بزنم. دو سال پیش یک گروه دانشجو یک استاد ایرانی را متهم به داشتن عقاید «‌یهود‌ستیزی‌» ‌ کردند. البته من او را به خوبی می‌شناسم و او هرگز چنین موضعی نگرفته بود. شکایت دانشجویان به جایی نرسید چون دانشگاه نمی‌تواند چنین چیزی را اثبات کند. هر از گاهی استادان با چنین مسایلی بر‌خورد می‌کنند ولی وجود سنتی به نام «‌آزادی‌های آکادمیک‌» ‌ مانع دخالت و سانسور یک قدرتِ خارج از کلاس، در امور درسی یک استاد می‌شود.
اگر بخواهیم نظام آموزش عالی ایران را با غرب مقایسه کنیم به این نتیجه می‌رسیم که «‌آزادی‌های آکادمیک‌» در تاریخ آموزش عالی ایران، نایاب یا کمیاب بوده اند. با توجه به مبارزات فراوانی که در راه به دست آوردن «‌آزادی‌های آکادمیک‌» شده است، چرا هنوز مؤسسات آموزش عالی در ایران «مستقل» نشده‌اند؟
به نظر من نبودِ این آزادی‌ها مرتبط با نظام سیاسی حاکم بر ایران است. البته در دوران‌هایی این آزادی‌ها بیشتر بوده‌اند. مثلا می‌توان زمانی را به یاد آورد که دانشجویان، قبل از انقلاب دانشگاه‌ها را آزاد کردند و تا مدتی این آزادی‌ها به همراه آزادی مطبوعات که مرتبط به آزادی آکادمیک است موجود بود. در سال‌های ۱۳۳۲-۱۳۲۰ یا همان دوران «دموکراسی ناقص» آزادی‌های دموکراتیک بیشتر دیده می‌شد. ولی متاسفانه در طول تاریخ نظام‌های استبدادی دانشگاه‌ها را خفه کرده‌اند. در غرب چنین امکانی وجود ندارد. دلیلش هم این است که نظام سرمایه‌داری به خاطر منفعت خودش باید تا حدی آزادی اندیشه را تامین کند. این به این معنی نیست که دانشگاه‌های غرب از آزادی آکادمیک مطلق برخوردارند. در غرب مکانیزم‌هایی وجود دارد که آزادی را به نوعی محدود می‌کنند. برای مثال در کانادا هیچ دانشگاهی وجود ندارد که دارای سیاست آموزشی مارکسیسم، آنارشیسم، فمینیسم یا ترکیبی از آن‌ها باشد.
معمولاً بخش قابل توجهی از روابط دموکراتیک حاکم بر دانشگاه حاصل جنبش‌های دانشجویی است. حالا که بحث‌مان به حقوق دانشجو کشیده است مایلید کمی درباره‌ی نقش دانشجویان در ایجاد روابط دموکراتیک در غرب سخن بگویید؟
جنبش‌های دانشجویی معمولاً دوره‌ای هستند و بستگی به شرایط دارند. مثلاً در قرن نوزدهم مبارزه بر علیه برده‌داری در آمریکای شمالی بسیار مهم بود. در آن زمان دانشجویان و تا حدّی اساتید در مبارزه علیه برده‌داری شرکت وسیعی کردند. در سال ۱۹۲۰ با رشد «فاشیسم»، مبارزه‌ی «ضد فاشیستی» جریان بسیار مهمی در دانشگاه بوده است. در سال ۱۹۶۰ موج عظیمی از مبارزات دانشجویی در آمریکا و اروپا آغاز شد که تاثیر شگرفی در دموکراتیزه کردن جامعه و دانشگاه داشت. کلاّ پاسخ دانشجویان به عوامل مختلفی چون شرایط ملی و بین‌المللی، رابطه‌ی دانشگاه و دولت و نظام اقتصادی-اجتماعی بستگی دارد. اگر بخواهیم ریشه‌ای تر صحبت کنیم باید به سنتی به نام «استقلال دانشگاه» که در غرب موجود است بپردازیم.
به نظر من «خود مختاری دانشگاه» اصطلاح بهتری است ولی در ادبیات ایران این لغت به عنوان «استقلال دانشگاه» مطرح شده است. در غرب و در حین پروسه‌ی دموکراتیزه شدن در انقلاب‌های بورژوازی قرن ۱۸ و ۱۹، دانشگاه‌ها تلاش کردند تا موسسات آموزش عالی هم از دولت مستقل شوند و هم از کلیسا. در ایران هم، در سال ۱۳۲۰ مبارزات فراوانی در راه «استقلال دانشگاه» انجام شد. در جریان انقلاب و خصوصاً پس از سقوط رژیم شاه، مساله‌ی «استقلال موسسات آموزش» به صورت جدی مطرح بود.
در کشورهای غرب، در سال‌های دهه‌ی ۱۹۶۰، جنبش‌های دانشجویی در چهار‌چوب «جنبش آزادی بیان» فعالیت‌های چشمگیری کردند و به نتایج وسیعی هم رسیدند. «جنبش آزادی بیان» در رابطه با این بود که در دانشگاه‌ها، دانشجو حق اظهار نظر داشته باشد، دانشجو بتواند در شکل دادن به برنامه‌ی آموزشی نقش داشته باشد، دانشجو حق داشته باشد نظرات سیاسی‌اش را در سطح دانشگاه بیان کند. در مجموع «جنبش آزادی بیان» مجموعه‌ای از خواست‌ها بود که بعداً در رابطه با حقوق مدنی آفریقایی-آمریکایی‌ها و آفریقایی-کانادایی‌ها و همچنین مبارزه با تجاوز آمریکا به ویتنام شکل گرفت. شرکت دانشجویان در این مبارزات موجی جدید از «فمینیسم» را در دانشگاه‌ها به‌وجود آورد. در چهارچوب این جنبش خواست‌های دیگری نظیر برنامه‌های مطالعاتی جدید ابراز شد. همان‌طور که می‌دانید قبل از سال ۱۹۶۰ برنامه‌ی مستقل مطالعات زنان در دانشگاه موجود نبود. البته تک‌درس‌هایی در این زمینه ارایه می‌شد. ولی فمینیست‌های آمریکایی و کانادایی به مراتب بیشتر از فمینیست‌های اروپایی تلاش کردند و در نهایت توانستند برنامه‌ی مطالعات زنان را در دانشگاه دایر کنند. همچنین برنامه‌ی مطالعات مردم بومی آمریکا و کانادا و مطالعات تاریخ و فرهنگ آمریکایی-آفریقایی و کانادایی-آفریقایی‌ها هم بعد از این مبارزات در دانشگاه‌ها دایر شد. کلاً این مبارزات تحولاتی این‌گونه در دانشگاه به‌وجود آورد. دموکراتیزه کردن روابط نظام اداری دانشگاه هم بخش دیگری از نتایج این مبارزات بود.
جنگ آمریکا در افغانستان، اشغال عراق به همراه جریان «جهانی شدن» اعتراض را در میان قشر دانشجو بر انگیخته است. اما این اعتراض دانشجویی به نظر می‌آید که شور و هیجان مبارزات سال‌های ۱۹۶۰ را ندارد. به نظر شما دلیل این سکون نسبی میان دانشجویان چیست؟
به نظرم سکونی که ما در جنبش دانشجویی می‌بینیم وابسته به دلایل پیچیده‌ای است. ولی آن‌طور که من در ۴-۵ سال اخیر متوجه شدم این سکون نسبی در دانشگاه‌های کانادا و آمریکا تا حدی تغییر کرده است. در سال ۹۵ یا ۹۶ بیشتر مبارزات دانشجویی حول شهریه و افزایش شهریه می‌گشت. اما در سال‌های اخیر مشاهده می‌کنیم که دانشجویان نقش بیشتری در مبارزه با جهانی شدن ایفا می‌کنند. دانشجویان در اروپا و کانادا و آمریکا نقش ویژه‌ای در مبارزات ضد جهانی شدن ایفا کردند. نکته‌ای که به آن باید توجه کرد این است که مرکز ثقل این مبارزات از دانشگاه به محل تجمع سران کشورهای صنعتی دنیا یا کنفرانس‌های مهم اقتصادی تغییر کرده است. ولی دانشجویان در مجموع به اندازه‌ی «اتحادیه‌ی کارگران» نقش مهمی را در این مبارزات داشتند. ۱۵ فوریه سال گذشته بزرگ‌ترین مبارزاتِ ضدِ جنگ تاریخ جهان با حضور گسترده‌ی دانشجویان صورت گرفت.
ولی چیزی که مسلماً روشن است این است که سال‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و دهه‌ی اول قرن بیستم با سال ۱۹۶۰ متفاوت است. به نظر من وقایع ۱۱ سپتامبر یک عاملی بود که جلوی پیشرفت مبارزات ضد جنگ و ضد جهانی شدن را گرفت. دلیلش هم سرکوب و مراقبتی است که توسط دولت‌های آمریکا و کانادا انجام می‌شود. اما به نظر من مبارزات دانشجویی ادامه پیدا خواهد کرد. البته نمی‌گویم حتما‌ً دورانی شبیه ۱۹۶۰ خواهیم دید زیرا یک سری عوامل دیگر بعد از ۱۱ سپتامبر دخیل هستند که این‌ها را باید حساب کرد.
آقای حسن‌پور دانشجویان ایرانی مقیم کشورهای غربی به خصوص کانادا چگونه در تصویری که ارایه دادید گنجانده می‌شوند؟ با این‌که هنوز انجمن‌های ایرانی دانشجویان از داشتن خط رسمی سیاسی پرهیز می‌کند و بیشتر فعالیت‌هایشان در حوزه‌ی فرهنگ است، اما به نظر می‌رسد که در سال‌های اخیر کمی با «سیاست» آشتی کرده‌اند٬ نظر شما چیست؟
ارزیابی‌یی که کردید درست است. فعالیت‌های دانشجویان ایرانی در ۳ دانشگاه تورنتو تغییراتی کرده است. در حوزه‌ی فرهنگ هم کمی سیاسی شده است. قبلاً انجمن‌های ایرانی‌ بیشتر به برگزار کردن پارتی٬ شب یلدا٬ نوروز و رقصیدن روی دریاچه می‌پرداختند. اما هم اکنون در همین دانشگاه تورنتو، هر هفته برنامه‌ای توسط انجمن‌های ایرانی تدارک دیده می‌شود. درست است که همه‌ی این برنامه‌ها فرهنگی‌اند اما گذر از رقصدین روی دریاچه و رسیدن به وضعیت کنونی خود یک حرکت سیاسی است.
شرایط کنونی دنیا بسیار ناگوار و وخیم است. یکی از وحشی‌ترین رژیم‌های تاریخ معاصر در ایران حکومت می‌کند و مردم واقعاً آسیب دیده‌اند. در سطح دنیا فقر بیداد می‌کند و جنگ همه‌جا را فرا گرفته است. برده‌داری در آفریقا٬ هندوستان و پاکستان دوباره ظهور پیدا کرده است و زن‌کشی اوج پیدا کرده است. در چنین شرایطی این برنامه‌های فرهنگی، به این معنا سیاسی نیستند. البته به نظر من «سیاسی نبودن» به این معنا است که سیاسی هستند. یعنی موضع نگرفتن علیه ظلم و استعماری که در دنیا هست یک خط سیاسی است. یک خط سیاسی که هدفش «حفظ وضع موجود» است.
مقصودم از این حرف‌ها این است که اگر دانشجویان که یک نیروی آگاه هستند و امکانات و توانایی تحلیل اوضاع را دارند، در اوضاع مداخله نکنند، این عمل‌شان یک عمل سیاسی است و انتقاد من هم از همین خط سیاسی است. با این‌که انجمن‌های ایرانی برنامه‌های سخنرانی، آموزش موسیقی، و رقص و غیره تدارک می‌بینند، به این امر توجه نمی‌کنند که رقص و موسیقی هم در ایران پدیده‌های سیاسی‌اند. مردم بخاطر رقصیدن در خانه‌هایشان به زندان رفته‌اند و بهشان توهین شده است. جشن نوروز یک جشن سیاسی است. در ایران جشن نوروز در عرصه‌ی مبارزات برای دموکراسی است. در کشورهایی مثل ترکیه و روسیه، کردها به خاطر برگزاری جشن نوروز هر ساله کشته می‌شوند. کلاً در چنین شرایطی وقتی که برنامه‌های فرهنگی دانشجویان ایرانی می‌خواهد غیرسیاسی باشد، به نظر من خیلی هم سیاسی است.
آیا شما پیشنهاد می‌کنید انجمن‌های ایرانی هم مثل کنفدراسیون خود را به طور رسمی به عنوان یک سازمان سیاسی معرفی کنند؟
همان‌طور که گفتم یک سازمان غیرسیاسی در حقیقت سیاسی است. در این شرایط، اگر گروهی و مخصوصاً تاکید می‌کنم که اگر یک گروه دانشجویی بخواهد «غیر سیاسی» باشد، اولین قدم را در راه سیاسی شدن برداشته است. به عقیده‌ی من یک جنبش دانشجویی نمی‌تواند یک ایدئولوژی واحد داشته باشد. ولی می‌تواند یک خط سیاسی داشته باشد. چیزی که «کنفدراسیون» داشت. «کنفدراسیون» ایدئولوژی خاص مارکسیستی، اسلامی یا آنارشیستی نداشت، اما دارای خط سیاسی بود و آن خط جنبش دموکراتیک مردم ایران بود: این‌که رژیم شاهنشاهی مانع تاریخی برای پیشرفت ایران است و باید سرنگون شود، نفوذ امپریالیست در ایران از بین برود و ایران یک کشور مستقل شود. همان‌طور که قبلاً هم گفتم اگر دانشجویان ایرانی بخواهند پیرو خط سیاسی حال حاضرشان باشند واقعاً کار مهمی انجام نداده‌اند.
اصولاً کار دانشگاه‌ها در دوران مدرنیته پرورش «تکنوکرات» و «بوروکرات» بوده است. ما یا دانش را می‌گیریم یا تکنیک و یا در یک سازمان دولتی کار می‌کنیم. اما دانشجو توانایی حرکت در جهت خلاف این روند را هم دارد. دانشجو هم می‌تواند تحصیل کند و هم در جریان درس خواندن، به‌عنوان یک روشنفکر در جهت مخالف باد هم حرکت کند. متاسفانه دانشجویان ایرانی دانشگاه‌های تورنتو در این جهت حرکت نمی‌کنند.
ما قبلاً هم درباره‌ی این سکون در جنبش دانشجویی صحبت کردیم. آیا گردش‌های تئوریکی که ذکر کردید بر دانشجویان ایرانی مهاجر هم تاثیرگذار بوده است؟
در ایران، ما با یک انقلاب شکست خورده طرف هستیم. نسل جوانی که از ایران مهاجرت می‌کنند از این شکست بسیار دلخور است و در نتیجه با هرگونه تشکّل، بخصوص با تشکّل حذبی مخالف‌اند. کلاً بدبینی به مبارزه‌ی سیاسی بسیار زیاد بوده است. تحولات فکری که در سال‌های ۱۹۷۰ آغاز شد و در سال‌های ۸۰ در غرب هژمونی پیدا کرد در رسانه‌های جمعی تاثیر کرد و پیامی مانند این‌که «مبارزه بر علیه وضع موجود پسندیده نیست» فرستاد. چرخش‌های تئوریک مانند «پسا ساختارگرایی»، «پسا مدرنیسم»، و «نسبیت‌گرایی فرهنگی» نقشی ایجاد کرده‌اند که انگار انسان نباید خارج از محوطه‌ی زندگی‌اش بیاندیشد. این نظریات جدید از شما انتظار دارند که مانند مورچه در محدوده‌یی خاص به تولید مثل و تهیه‌ی غذا بپردازید. البته مقصودم این نیست که انسان از مورچه بهتر است. ولی این نظریات از شما انتظار دارند که چیزی ورای محل زندگی‌تان نبینید و این محل، محل ِ بلافاصل مکانی است که در آنجا زندگی می‌کنید.
مثلا مبارزه به خاطر رهایی زنان را در دنیای غرب «» نامیدند. این نظریات فکری با آرمان‌هایی از جمله آزادی زنان رابطه‌ی خوبی ندارند. مثلاً نیمی از دانشجویان دروان لیسانس جرأت ندارند که ابراز کنند «فمینیست» هستند حتی اگر تمایلات «فمینیستی» داشته باشند. فرهنگی که از طریق رسانه‌های عمومی عرضه می‌شود، مبارزه به خاطر آرمان‌هایی مانند رهایی زنان یا رهایی طبقه‌ی کارگر و رهایی دهقانان هندی از سیستم فئودالی را در حدّ مقوله‌هایی که به «فرد» ارتباط ندارند بیان می‌کنند. رسانه‌های گروهی این آرمان‌ها را با طرح این سوال که «از کجا می‌دانید که گروه‌های مظلوم آزادی می‌خواهند» رد می‌کنند و به آن‌ها برچسب گرایش‌های «جهان‌شمول» می‌زنند. حالا بحث ما در رابطه با دانشجویان مهاجر و بومی این هست که دانشجویان باید خلاف موج حرکت کنند زیرا تواناییش را دارند.
با توضیحی که دادید٬ دلایل پیدایش سیاست «سیاست گریزی» انجمن‌های ایران روشن‌ترند. حالا می‌خواهیم تاثیر این گردش‌های تئوریک را بر دانشجویان ایران تحلیل کنیم. به نظر من در طول پنج سال اول بعد از انقلاب ادبیات سیاسی ایران به دلیل جوّ حاکم بر جامعه، چندان در جریان آن گردش‌های تئوریک غرب قرار نگرفت. به نظر شما این تحولات فکری چگونه به ایران راه یافت و چه تاثیری بر جنبش دانشجویی گذاشت؟
ارزیابی شما درست است. و بعد از پنج سال اول انقلاب و جریان سرکوبی‌ها، این نشریات و ترجمه‌ها نبود ولی بعد از پایان جنگ ایران و عراق و مرگ خمینی و جریان دوم خرداد، ترجمه‌ی خیلی زیادی از این آثار در ایران ایجاد شد. نه تنها ترجمه بلکه تحلیل که خوب این خیلی جالب است. در ایران این مساله نیست که فقط روشنفکران این ایده‌ها را از غرب ترجمه می‌کند. این ترجمه‌ها انفعالی نیستند و نظریات «پست مدرنیسم» در ایران خیلی شایع شده است و نقش بسیار پیچیده‌ای هم بازی می‌کند. از یک طرف برخی جریانات رفرمیست مذهبی از این نظریه‌ها استفاده می‌کنند و از طرف دیگر ما می‌بینیم در دنیای اسلام بعضی نظریات مثل «نسبیت‌فرهنگی» و «‌سیاست‌هویت» به برخی کمک می‌کنند تا به نظریاتشان مشروعیت ببخشند. آلبته در ایران برخوردی به مراتب انتقادی‌تر با بحث «‌مدرنیته‌» وجود دارد. به خاطر خشونت دولت در ایران، تمایل روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی به جدایی دین و دولت بیشتر از روشنفکران آکادمیک خارج از کشور است. در مجموع با وجود این که نظریات پسا‌مدرنیسم و پسا‌ساختار‌گرایی در ایران هم زیاد شده‌اند اما باز هم، برخورد روشنفکران مقیم ایران با مسایل غرب و «‌مدرنیته‌» و «‌تحول‌ سیاسی‌» رادیکال‌تر از روشنفکران خارج از کشور است.
پس کلا نظریات پسا‌مدرنیسم و پسا‌ساختار‌گرایی نقش چندان زیادی در منفعل کردن جنبش دانشجویی در ایران نداشته‌اند.
نه چندان. شرایط ایران چنین اجازه‌ای را نمی‌دهد. در ایران، به شیوه‌ی خلاق‌تری از این نظریات استفاده شده است تا با وضع موجود درگیر شوند و شرایط را در جهتی تغییر دهند که خشونت رژیم تخفیف داده شود یا خواست‌هایی چون جدایی دین و دولت و رفراندوم بروز داده شود.
اگر مایل هستید کمی هم در‌باره‌ی تاثیر «‌جهانی‌شدن‌» بر روابط دانشجوی بومی و دانشجوی مهاجر صحبت کنیم.
پروسه‌ی جهانی شدن به طور کلی تاثیر مثبتی در ایران داشته است. بحث‌هایی که در نشریه‌های دانشجویی ایران دیده می‌شود پیشرفته‌تر از بحث‌های دانشجویان زمان ماست. مقالات تحلیلی بسیاری در نشریه‌های دانشجویی دیده می‌شود که میزان بالای آگاهی دانشجویان ایران را بازتاب می‌دهد. دانشجویان از طریق اینترنت به منابع بسیار خوبی دست یافته‌اند که استفاده‌ی خوبی هم از این منابع شده است. کلا فکر می‌کنم «‌جهانی‌شدن‌» نقش مفیدی در تحولات سیاسی و فکری دانشجویان ایران داشته است. اما در رابطه با سؤالی که کردید من نمی‌توانم جواب دقیقی به شما بدهم. در سطحی که من با دانشجویان و نشریه‌هایشان مکاتبه و مکالمه دارم و تا آن‌جایی که من مطلعم، دانشجویان ایران از تحولات فکری خارج بیشتر اطلاع دارند تا دانشجویان ایرانی مهاجر. این در مورد مسایل و تحولات ایران هم حکم می‌کند.
در نهایت آیا توصیه‌ای برای دانشجویان تازه‌وارد دارید؟
دانشگاه‌های کانادا عرصه‌ی بسیار خوبی هستند برای یادگیری دانشی که خود دانشگاه یاد نمی‌دهد. برای مثال، در همین دانشگاه تورنتو گروه‌های دانشجویی عرب، فلسطینی و هندی وجود دارند. دانشجویان باید سعی کنند با این گروه‌ها در تماس باشند. انسان امروزی به طور کلی و دانشجو به طور ویژه باید انسان‌های بین‌المللی باشند و نباید خود را در چارچوب ملی محدود کنند. در مجوع دانشجویان باید سعی کنند تا بتوانند افق بین‌المللی داشته باشند. مثلا به کشتاری که در عراق، افغانستان یا فلسطین روی می‌دهد به عنوان کشتاری که در ایران روی داده بنگرند. دانش و آگاهی‌ انتقادی که در دانشگاه تدریس نمی‌شود ولی یافت می‌شود به راحتی در دسترس است. به جای یادگیریِ بازتولید «‌وضع‌موجود‌» می‌بایست دانش‌هایی را فرا‌گرفت که مخالف جهت باد حرکت می‌کنند.
و پیشنهادتان برای قاصدک....
من پنج شماره از قاصدک را دیده‌ام و شماره‌ی آخر را هم خواندم. این شماره‌ی آخر بهتر از شماره‌های قبلی است. مطالب متنوع‌تری دارد و یک سری مطالب به مسایل مشخص کانادا برخورد می‌کند. با وجود این که مطالب قاصدک برایم آموزنده بوده است اما باز هم آن دید انتقادی که من انتظارش را دارم، در قاصدک موجود نیست. به نظرم نشریه‌های دانشجویی ایران در جهتی حرکت می‌کنند که دیوار‌های سانسور را تا حدی برداشته‌اند. در شرایطی برخورد انتقادی به بنیان مذهب دارند که مذهب نظام حاکم است. به نظر من قاصدک به اندازه‌ی نشریات ایران جرات انتقاد کردن به مسائل دنیا را ندارد.
آتشی بر زبانم
آتشی در دستم
آتشی در تنم
به سراغت آمدم
می‌دانم که درمانی نیست
نمی‌دانی اما.
آتشی در سخنم
می‌دانم
نباید با تو بگویم
رازم را
می‌دانم،
نمی‌دانی اما.
آتشی است
که می‌سوزاندم
گوش نسپار بر سخنم
شاید که گرفتار شدی
آتشی است در سخنم،
مباد که بگیرت در جانت.
این درد را درمانی نیست
گوش مسپار بر سخنم
من نوری دیدم
که تنم را آتش زد.
در قلبم درختی است که سخن می‌گوید
باور نکن سخنم را.
مباد که...
مباد که...
مباد که دربگیرم در تنت.
ماهی که گذشت برای حدود یک و نیم میلیون متقاضیان ورود به دانشگاه‌های دولتی ایران همراه با اضطراب و نگرانی بود، چرا که با اعلام نتایج اولیه‌ی کنکور (امتحان سراسری ورود به دانشگاه‌های دولتی در ایران)، اکنون قادر هستند که حدس بزنند آیا جایی در ۲۰۰ هزار صندلی ۸۰ دانشگاه‌ دولتی در ایران خواهند داشت و یا باید به جمع متقاضیان کار، پشت کنکوری‌ها، و یا مشمولان نظام‌وظیفه ب‍پیوندند.
عده‌ای نیز در این ماه به انتظار نتیجه‌ی کنکور دانشگاه آزاد نشسته‌اند تا شاید جایی در میان حدود ۱۰۰ هزار دانشجوی این دانشگاه بیابند. این عده البته می‌دانند که بر خلاف دانشجویان دانشگاه‌های دولتی، خود باید هزینه‌ی تحصیل‌شان را بپردازند.
مقایسه‌ی ساده‌ای بین این ارقام نشان می‌دهد که ظرفیت فعلی دانشگاه‌های ایران نمی‌توانند پاسخگوی جمعیت جوان جویای علم این کشور باشد و اینجاست که می‌پرسیم: چه باید کرد؟
اولین راه‌حل استفاده از ظرفیت بالای دانشگاه‌های کشورهای توسعه یافته است. همان‌طور که قبل از انقلاب، تعداد زیادی از دانشجویان ایرانی برای تحصیل به خارج از کشور فرستاده می‌شدند، به طوری که در سال ۱۹۷۹ در حدود ۵۱ هزار دانشجوی ایرانی تنها در آمریکا مشغول تحصیل بودند. این رقم در سال گذشته ۱۸۸۵ نفر بود. علاوه بر شرایط اقتصادی، این کاهش چشمگیر متاثر از مشکلات اخذ ویزای دانشجویی به دلیل روابط سیاسی ایران و آمریکا نیز بوده است.
ارسال دانشجویان به خارج از کشور البته همچنان ادامه دارد و در سال‌های اخیر افزایش یافته است. به عنوان مثال از پاییز امسال، دانشکده‌ی مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف به تبادل دانشجویان دوره‌ی کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی () به مدت یک ترم با دانشگاه کانادا خواهد پرداخت. دانشگاه نفت نیز اخیرا قراردادهایی با دانشگاه‌های مختلف آمریکا و کانادا، از جمله دانشگاه کانادا، جهت ارسال دانشجویان منتخب کارشناسی ارشد و دکترا به این دانشگاه‌ها بسته است.
دانشگاه تهران نیز با - در حال بستن قراردادی است که طبق آن دانشجویان کشاورزی دانشگاه تهران به مدت ۲ سال در این دانشگاه تحصیل خواهند کرد و دانشجویان دانشگاه - نیز به مدت حداقل یک ترم تابستانی در ایران تحصیل خواهند کرد. این همکاری به دلیل موقعیت اقلیمی مشابه کالیفرنیا و ایران و شباهت دانه‌های کشاورزی دو منطقه صورت گرفته است که می‌تواند به رشد کشاورزی هر دو منطقه یاری رساند.
راه حل دیگر که اخیرا مورد توجه و موافقت ایران قرار گرفته است، استفاده از امکانات دانشگاه‌های خارجی در داخل خاک ایران است، تا بدین وسیله هم هزینه‌ی‌ سرانه‌ی تحصیل در این دانشگاه‌ها به نسبت فرستادن دانشجو به خارج از کشور کاهش یابد و تعداد بیشتری از ایرانیان بتوانند از امکان تحصیلات دانشگاهی بهره‌مند شوند، و هم از نرخ ریزش جوانان ایرانی به خارج از کشور کاسته شود.
با توافق دولت ایران با تاسیس دانشگاه‌های بین‌المللی به عنوان دانشگاه خصوصی در ایران، تعدادی از دانشگاه‌های خارجی شروع به جذب دانشجو در ایران کردند. به عنوان مثال، دانشگاه کانادا شعبه‌ای در جزیره‌ی قشم دایر کرده است و به عنوان یک دانشگاه خصوصی با نام «دانشگاه بین‌المللی هرمز» به ارائه‌ی دو رشته‌ی مدیریت بازرگانی و مدیریت صنعتی مشغول است. دانشگاه بین‌المللی چابهار نیز از سال ۲۰۰۲ با همکاری و دانشگاه اقتصاد و علوم سیاسی لندن () به ارائه‌ی مدرک لیسانس در زمینه‌های فن‌آوری اطلاعات ()، ریاضیات، مدیریت، و زبان انگلیسی مشغول است. دانشگاه آمریکایی هاوایی نیز از سال ۱۹۹۵ آغاز به فعالیت کرده است و در رشته‌های روزنامه‌نگاری و جهانگردی، آموزش و پرورش و تکنولوژی آموزشی، علوم تغدیه و صنایع غذایی، زبان و ادبیات خارجی، رشته‌های فنی و کاربردی (گرافیک، کامپیوتر، معماری داخلی، حسابداری،...)، علوم مدیریت و مدیریت بازرگانی، هنرهای زیبا، بهداشت، تکنولوژی پزشکی و علوم دارویی، روانشناسی، حقوق و علوم سیاسی، علوم پایه، محیط زیست، رشته‌های مهندسی، و... به ارائه‌ی دوره‌های کارشناسی تا دکترا مشغول است.
شرایط ورود به هر یک از این دانشگاه‌ها، مطابق با معیارهای دانشگاه مادر است و تدریس نیز بر طبق مفاد درسی دانشگاه مادر (با تغییراتی در دروس عمومی برای مطابقت با قوانین آموزشی ایران) انجام می‌شود.
گرچه هزینه‌ی تحصیل در این دانشگاه‌ها بالاست، اما در جامعه‌ای که قشر جوان آن علاقه‌مند به تحصیلات عالی هستند این امکان را ایجاد می‌کند که حداقل با هزینه‌ی خود بتوانند به تحصیل در مقاطع دانشگاهی مشغول شوند، بی‌ آن که هزینه‌های بیشتر زندگی و تحصیل در دانشگاه‌های خارج از کشور را بپردازند و دچار مشکلات عاطفی دوری از وطن گردند.
به عنوان راه‌حلی دیگر، و در جهت افزایش همکاری علمی میان دانشگاه‌های ایران و دانشگاه‌های خارجی، دولت ایران هم‌چنین با ارائه‌ی مدرک مشترک دانشگاهی توسط دانشگاه‌های ایران و دانشگاه‌های خارجی، موافقت کرده است. پیشتازترین دانشگاه در این زمینه، دانشگاه تهران است که تا کنون با چندین دانشگاه خارج از کشور، برای برگزاری دوره‌های مشترک قرارداد بسته است. به عنوان مثال دانشگاه تهران با دانشگاهی در هلند در زمینه‌ی‌ علوم اطلاعات زمین () قراردادی برای دوره‌ی کارشناسی ارشد بسته است. دانشگاه تهران همچنین در زمینه‌ی مهندسی فرآیند قراردادی با دانشگاه انگلستان برای دوره‌ی مشترک کارشناسی ارشد بسته است.
همکاری علمی میان دانشگاه‌های ایران و خارجی البته فراتر از برگزاری دوره‌ی مشترک است. این همکاری در انجام تحقیقات مشترک نیز وجود دارد که به نوبه‌ی خود کیفیت آموزشی دانشگاه‌های ایران را افزایش می‌دهد. به عنوان نمونه، استکهلم سوئد قرارداد مشارکت در امر تحقیقات در ۴ زمینه‌ی «ضربه‌ی مغزی و ایمنی جاده»، «سلامت تولید نسل و پیری»، «تشخیص سرطان، بیولوژی و تومور» و «تشخیص مولکولی بیماری‌های عفونی و واکسیناسیون» با دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تهران بسته است. دانشگاه ناپلس ایتالیا نیز قرارداد مشابهی جهت انتقال دانشجو و محقق میان دو دانشگاه بسته است.
راه حل دیگر ارضای عطش علم‌آموزی جوانان ایرانی ایجاد دوره‌های آموزشی است که لزوماً به مدرک دانشگاهی منتهی نمی‌شوند، اما گواهینامه‌ی معتبری برای کار در اختیار دانش‌آموختگان قرار می‌دهند مانند ارائه‌ی دوره‌های گواهینامه‌های میکروسافت و زبان انگلیسی توسط کالجی در جنوب قبرس که خود شعبه‌ای از دانشگاه است. شرکت‌های متفاوتی نیز به ارائه‌ی دوره‌های صنعتی (نظیر گواهینامه‌های کیفیت بین‌المللی) با همکاری دانشگاه‌ها و مراکز علمی خارجی مشغولند. به عنوان مثال، گروه صنعتی آریانا اقدام به برگزاری دوره‌ی آموزشی «تعمیرات و نگهداری» با همکاری دانشگاه تورنتو کرده است.
و آخر این که افزایش سطح علمی ایران از طریق ارائه‌ی سخنرانی‌ توسط دانش‌پژوهان ایرانی نیز میسر است که سازمان غیر انتفاعی شبکه‌ی ترویج دانش گامی در این جهت است.
امید است که با افزایش تلاش‌های چندجانبه‌ی مسوولان دانشگاه‌های ایران و ایرانیان مقیم خارج از کشور، همکاری علمی میان ایران و سایر کشورها گسترش یابد و ایرانیان بیشتری بتوانند از تحصیلات معتبر برخوردار گردند.
ظهر سه شنبه بود و من پشت کامپیوترم نشسته بودم که یک‌دفعه یک ایمیلی برایم آمد از یکی از گروه‌های یاهویم. ایمیل از آمدن بیل کلینتون٬ رییس جمهور سابق آمریکا به تورنتو خبر می‌داد. کلینتون قرار بود که برای امضای ۱۰۰۰ نسخه از کتاب زندگی‌نامه‌اش به کتاب‌فروشی ایندیگوی تورنتو بیاید.
خرید کتاب را که برایم حکم یک وظیفه‌ی شرعی داشت همان روز انجام دادم. کلینتون قرار بود ساعتِ ۱۱ صبح پنج‌شنبه وارد ایندیگو شود. چهارشنبه ساعت ۱۰ شب وقتی برادرم خبر ِصفِ ۴۰۰-۳۰۰ نفری روبه‌روی کتاب‌فروشی را به من داد٬ یک حمام یک ساعته گرفتم٬ خودم را ترگل ورگل کردم٬ شیشه‌ی عطر را روی خودم خالی‌کردم٬ کیسه‌خواب٬ کتاب و رسیدش را برداشتم و خودم را به سرعت به ایندیگو رساندم. ساعت ۱۱ شب بود و حدود ۴۰۰ نفر جلوتر از من ایستاده‌بودند. در ابتدا همه در موردِ سیاستِ آمریکا و کانادا٬ انتخابات و ۱۱ سپتامبر صحبت‌می‌کردند. بعد از دو سه ساعت موضوع ِ خواب هم به بحث‌ها اضافه شد. هوا سرد بود و بادِ تندی هم می‌آمد. کیسه‌خوابم را همان ابتدا به خانم میان‌سالی که کنارم ایستاده‌بود داده بودم. مجبور شدم بدون روانداز بخوابم. بعد از حدود نیم ساعت آقایی که چند نفری از من جلوتر ایستاده‌ بود حوله‌ی ورزشش را از کیفش درآورد و گفت اگر می‌خواهم می‌توانم از آن به عنوان پتو استفاده‌کنم. هیچ‌وقت تصورش را نمی‌کردم که یک حوله یک متر در یک متر بتواند این‌قدر بوی عرق بدهد. حوله را دور خودم پیچیدم٬ بوی عرق ِ حوله و عطر ِ من با هم مخلوط شدند و این مخلوط٬ بویی به مراتب بدتر از بوی عرق ِ خالص به‌وجود آورد. تصور این‌که با این سر و وضع باید کلینتون را می‌دیدم بسیار آزاردهنده و اضطراب‌آور بود. ساعت ۵-۵: ۳۰ صبح بود که از خواب بیدارشدم. دیگر انتهای صف معلوم نبود. تعداد زیادی از مردم روی صندلی سفری نشسته‌ بودند. تعداد خانم‌های داخل ِ صف به مراتب بیشتر از آقایون بود. تعدادِ زیاد خبرنگارانی که اطراف ِ صف ایستاده بودند جلب ِ توجه می کرد. آن‌ها از مردمی که خواب بودند عکس می گرفتند و یا با مردم ِ بیدار مصاحبه می کردند. در میان مصاحبه‌شوندگان خانم‌های مسن‌تر هیجان‌ِ بیشتری از خود نشان‌ می‌دادند. آن‌ها بیشتر در مورد آمریکا و جان کِری صحبت می‌کردند و همه را به حمایت از او تشویق می‌کردند. ساعت ۶، چند نفر از نیروی‌ِ تدارکات شروع به پخش ِ دستبند کردند. داشتن ِ دستبند ضمانتی بود برای دیدنِ کلینتون. دستِ من هم مزین به یکی از همان دست بندها شده‌ بود. کم‌کم سر و کله‌ی کافی‌شاپ اِستارباکس هم پیداشد که به مشتاقان‌ِ کلینتون یک صبحانه‌ی مفصل می‌داد. در آن میان عده‌ای هم در مورد‌ِ زندگی ِ خصوصی ِ کلینتون از مردم سوال می‌پرسیدند و در صورت گرفتن ِ پاسخ ِ درست، یک کوپن ۵ دلاری ایندیگو جایزه می‌دادند. گروه‌های امداد هم مرتب آب و موادغذایی بین ِ مردم پخش‌می‌کردند. تعدادی هم پلاکاردِ جان کِری در دست‌ داشتند. در آن هیری‌ویری یک گروهِ موسیقی ِ مبتدی هم مقابل ِ در ِ ایندیگو برنامه اجرا می‌کرد. ناهار ِ ظهر را هم به لطف «پیتزا پیتزا» خوردیم. کلینتون کمی دیرتر از زمان مقرر و در ساعت ۱۱: ۳۰ امضا‌کردنِ کتاب‌ها را شروع‌ کرد. موهای خودم را با شانه‌ای که دست‌به‌دست در صف بین‌ ِ مردم می‌گشت، مرتب کردم. یک شب در خیابان خوابیدن من را کاملا شبیه بی‌خانه‌مان‌ها کرده‌ بود. گردوخاک و کثیفی به‌خُرد لباس‌هایم رفته‌بود و تکاندن هیچ کمکی نمی‌کرد. بویِ سبدِ لباس‌های‌ِ چرک را می‌دادم. خوشبختانه همه همین وضعیت را داشتند و بنابراین آنقدرها هم مهم‌ نبود. ساعت حدودا ۱۲: ۳۰ بود که نوبت به من رسید. خیلی هیجان زده‌بودم. انگار سر ِ جایم میخ‌کوب شده بودم. آبِ دهانم هم خشک شده‌ بود و دلم هم به قاروقور افتاده بود. هر چه بیشتر به صدایش فکر‌می‌کردم بیشتر صدا می‌داد. کفش‌هایم را به پشتِ شلوارم مالیدم تا کمی تمیز شود.
روبروی در ِ شیشه‌ایِ ایندیگو حدود ۲۰ نفر ایستاده‌ بودند. اما نیرویِ امنیتی مرتب آنها را متفرق می‌کرد و اجازه‌ی توقف به کسی نمی‌داد. در ِ طبقه‌یِ دوم ایندیگو باز بود و حدودا ۵۰۰-۶۰۰ نفر سعی می‌کردند از آنجا کلینتون را ببینند. پیرمردی از بالا داد زد که توانسته‌است کلینتون را ببیند. با این حرف، جمعیت برای دیدن کلینتون به تکاپو افتاد ولی هیچ کدام چیزی ندیدند. معلوم شد که پیرمرد تنها توانسته‌ بوده کفشی را ببیند و چون به نظرش کفش ِ گران‌قیمتی بوده گمان کرده است که صاحب کفش کسی جز کلینتون نمی‌تواند باشد. همه کتاب‌هایشان را به یکی از مسوولان تحویل‌ می‌دادند تا آن‌ها هم کتاب‌ها را مقابل کلینتون بگذارند. من هم کتابم را تحویل دادم. روز قبلش خودم را آماده کرده بودم تا راجع به تحریم و رابطه‌ی ایران آمریکا با او صحبت کنم. با هم دست دادیم. دستم را مثل عمویم محکم و صمیمانه گرفت. قدش بلند بود. حتی بلندتر از چیزی که از دیدن عکس‌هایش تصور می کردم. خون‌گرم و خوش‌برخورد٬ با آرامش و بدونِ عجله و دلواپسی از تعدادِ زیادِ مردم ِ در صف با افراد صحبت‌ می‌کرد. سلام و احوال‌پرسی کرد و پرسید که از کدام کشور هستم. وقتی گفتم ایران، لبخند زد. از افرادِ قبل از من هم همین سوال را می‌پرسید و هر کشوری را که می‌گفتند برای کلینتون بهترین و خوش خاطره‌ترین کشوری بود که تا آن زمان به آن مسافرت کرده بود! فکر کنم ایران اولین کشوری بود که او با یک لبخند سر و ته‌ِ قضیه را هم آورد! پرسید آیا کتاب را دوست داشته‌ام یا نه. گفتم که تازه دیروز گرفته‌ام و هنوز نتوانسته‌ام بخوانم. بعد او هم گفت امیدوار است از کتاب خوشم بیاید. هیچ کدام از سوال‌هایی را که آماده‌ کرده‌ بودم نتوانستم از او بپرسم. کتابِ امضا شده‌ام را تحویل‌ گرفتم و خوشحال و خسته در حالی که تپش قلبم هنوز ادامه داشت به طرف خانه آمدم. کتاب را روی کنسول گذاشتم٬ پریز تلفن را کشیدم و خوابیدم.
خیلی از کسانی که برای درس خواندن به خارج از کشور می‌آیند به تدریج جذب محیط جدید می‌شوند، به آن عادت می‌کنند و دیگر برای زندگی به ایران بازنمی‌گردند. بیشتر ِ این عده اگر چه کشور دیگری جز ایران را برای زندگی انتخاب می‌کنند اما همواره به یاد وطنشان باقی می‌مانند و در هر فرصتی سعی می‌کنند به کشورشان خدمت کنند. اما متاسفانه در حال حاضر این سرمایه‌ی گران‌بهای انسانی چندان که باید شرایط‌ِ کمک به ایران را پیدا نمی‌کنند. به دنبال چنین مساله‌ای بود که سال گذشته جمعی از دانش‌جویان ایرانی خارج و داخل کشور تصمیم گرفتند یک سازمان غیرانتفاعی با عنوانِ شبکه‌ی ترویج دانش تاسیس کنند.
شبکه‌ی ترویج دانش در اولین پروژه‌ای که برای خود تعریف کرده است، در نظر دارد به طور سیستماتیک ترتیبی دهد که دانش‌جویان یا استادان ایرانی در هنگام بازدید از ایران در آن‌جا از کارهای علمی خود سخنرانی دهند. هر سال تعداد زیادی از دانش‌جویان یا استادان ایرانی‌ ِ دانشگاه‌های خارج از ایران در تعطیلات‌ِ تابستانی یا کریسمس برای دیدار اقوام خود برای مدت کوتاهی به ایران سفر می‌کنند. اگر چه تعدادی از این افراد ممکن است به دانشگاهی که در آن درس خوانده‌اند سر بزنند اما بیشتر آن‌ها به تدریج ارتباط خود را با دانشگاه‌ها و موسسات علمی ایران از دست می‌دهند. این شبکه تلاش می‌کند تا ارتباط بین استادان ایرانی داخل و خارج از ایران را بدین ترتیب تقویت کند. کسانی که مایل باشند هنگامی که به ایران سفر می‌کنند در یکی از دانشگاه‌ها سخنرانی کنند می‌توانند با مراجعه به وب‌سایت این شبکه فرم مربوط را پر کنند. بعد این شبکه از طریق نماینده‌های خود در ایران با آن‌ها تماس می‌گیرد و هماهنگی‌های لازم را برای سخنرانی آنان را انجام می‌دهد.
از دیگر خدمات وب‌سایت این سازمان ارایه‌ی لیست کنفرانس‌های بین‌المللی است که در ایران در رشته‌های گوناگون برگزار می‌شود. چه بسیاری کنفرانس‌ها در سطوح بالای علمی در ایران برگزار می‌شود و استادان ایرانی خارج از کشور از آن خبردار نمی‌شوند. بررسی اخبار مربوط به سیاست‌گذاری علمی در ایران نیز از مسایلی است که در این وب‌سایت به آن پرداخته می‌شود.
این سازمان امید دارد در آینده بتواند ارتباط علمی بین ایرانیانِ پژوهشگر داخل و خارج از ایران را گسترده‌تر کند.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
شما آینده‌ی سرطان را چگونه می‌بینید؟ +
دکتر آمپول پر شده‌ از مایعی طلایی رنگ را در رگ بیمار تزریق می‌کند و به مدت ۳۰ ثانیه نوری نامریی‌ای به بدن بیمار می‌تاباند. در این ۳۰ ثانیه دکتر اندازه، ابعاد و مکان دقیق تومور را در صفحه‌ی مانیتور تشخیص داده و ضبط می‌کند. درمان؟ نوع قوی‌تری از همان نور نامریی به بدن بیمار تابانده می‌شود و تومور را می‌سوزاند. هنگامی که بیمار به ماشین خود برمی‌گردد، سرطان کاملا از میان رفته است.
هیچ آرزو می‌کردید که چنین چیزی به واقعیت بپیوندد؟ ممکن است آنقدرها نیز این آرزو دور از دست‌رس نباشد.
دکتر نایومی هالاس آینده‌ی سرطان و درمان آن را این‌گونه پیش‌بینی کرده است. البته پس از این‌که وی پس از سال‌ها تلاش موفق به اختراع شد. از لایه‌های اتم طلا که بروی سیلیکا پیچیده شده‌اند تشکیل شده‌ است. قطر این کره‌ها ۱۰۰ نانومتر است (۱۰۰ نانومتر تقریبا معادل یک صدهزارم اندازه‌ی یک نقطه در این صفحه است). -ها توسط پروتیین‌ها به تومور می‌پیوندند و در معرض اشعه‌ی مادون قرمز قرار می‌گیرند. اشعه‌ی مادون قرمز به راحتی و بدون هیچ‌گونه خطری از بافت‌ها عبور کرده و -ها را گرم می‌کند. این گرما بدون آن‌که به اندام و بافت‌های دیگر آسیبی وارد کند باعث پخت تومور می‌شود (درست مانند آب‌پز کردن تخم مرغ). بسیار قابل توجه است که -ها قابلیت جذب طول موج‌های متفاوتی را دارند. با تغییر دادن نسبت ضخامت لایه‌ی شیشه‌ای درونی (سیلیکا) به لایه‌ی طلای بیرونی، -ها می‌توانند طول مو‌ج‌های مختلفی را جذب کنند. میزان کردن -ها و دریافت اشعه‌ی مادون قرمز و پادتن سرطان، -ها را به بمب‌های حرارتی تبدیل می‌کند. توسط این بمب‌ها تومور از بین رفته ولی امکان تخریب تعدادی از سلول‌های اطراف نیز وجود دارد؛ اما تعداد این سلول‌ها به مراتب بسیار کمتر از تعداد سلول‌های از بین رفته توسط عمل جراحی و یا شیمی‌درمانی است.
دکتر هالاس و گروه تحقیقاتی‌اش امیدوار هستند که این روش مبارزه با سرطان را سال آینده بر روی بیماران مبتلا به تومور در قسمت‌های مغز، سینه و پروستات، آزمایش کنند.
۱. هر تقریبا ۱۰۰۰۰ بار کوچک‌تر از گلبول سفید است. برای تشخیص و درمان سرطان توسط، هزاران به رگ بیمار تزریق می‌شود. هنگام پراکنده شدن در بدن توسط جریان خون -ها تومور را یافته و از طریق پادتن‌های سرطان که به سطح -ها متصل هستند به تومور می‌پیوندند.
۲. هنگامی که در حدود ۲۰ هر تومور را پوشاندند، بیمار به مدت کوتاهی در معرض اشعه‌ی مادون‌قرمز قرار می‌گیرد. این اشعه بدون هیچ خطری از بافت عبور کرده و باعث درخشان شدن -ها می‌شود. سپس دکتر اشعه‌ مادون قرمز شدیدتری را به بدن بیمار می‌رساند و به این طریق تومورهای متصل به -ها را گرم می‌کند.
۳. الکترون‌های آزاد معلق در قسمت بیرونی لایه‌های طلا باعث متمرکز کردن انرژی اشعه‌ی مادون قرمز شده، -ها را گرم می‌کنند و به این طریق تومورها پخته می‌شوند. جالب توجه است که تمام این مراحل در یک نوبت دکتر انجام می‌شوند.
زمستان سال ۱۳۶۲ بود. با ویزای توریستی در اتریش بسر می‌بردم. بعد از مکاتبه با چندین دانشگاه از دانشگاه لئوبن در رشته مهندسی نفت پذیرش گرفتم. اداره اتباع خارجی پلیس اتریش با برگه ثبت نام در کلاس زبان آلمانی فقط سه ماه به سه ماه ویزا را تمدید می‌کرد. برای گرفتن ویزای یک‌ساله و تبدیل آن به ویزای چند بار ورود به نامه دانشگاه احتیاج داشتم. برگه پذیرش برای پلیس کافی نبود. دوستان می‌گفتند که دانشگاه لئوبن فقط به شرطی برگه‌ی اشتغال به تحصیل می‌دهد که در دوره پیش دانشگاهی همان دانشگاه مشغول به تحصیل باشی. من هم که شهریه یک دوره‌ی دیگر انستیتو گوته وین را پرداخته بودم و قرارداد اجاره اتاقم هم تا چند ماه دیگر منقضی نمی‌شد و مبالغی هم پول پیش داده بودم و خلاصه امکان نقل مکان سریع به لئوبن برایم فراهم نبود. از طرف دیگر برگه پذیرش را داده بودم به اداره اتباع خارجی و قرار بود که برگه اشتغال به تحصیل ارایه کنم. دوستان گفتند که سروکار من با هر دکتر اشتورم است و طبق معمول روایات عدیده از اینکه ایشان فرد سخت گیری است و این‌که قضیه به این راحتی‌ها نیست.
با خودم فکر کردم که شرایط را برای ایشان توضیح می‌دهم و از ایشان می‌خواهم که طی نامه‌ای موافقت کنند که من در دوره بعدی پیش دانشگاهی که سه ماه بعد شروع می‌شد ثبت نام کنم و ذکر کنند که از اشتغال بنده به تحصیل زبان آلمانی در انستیتو گوته وین مطلع هستند و از نظر ایشان بلامانع است. نامه‌ای هم از انستیتو گوته وین گرفتم و بلیط قطار و حرکت به سمت لئوبن و هر چه باداباد. بظاهر هم قضیه ساده است ولی برای یک جوان بیست ساله که تازه ۵ ماه بود به خارج آمده بود و چهار ماه بود که داشت از صفر آلمانی می‌خواند قدری سنگین بود. خصوصاً این‌که اساتید و مسوولین دانشگاهی اتریش هم حقیقتاً محضر سنگینی داشتند و خیلی رسمی برخورد می‌کردند و رعایت ادب و احترام و تکلم صحیح زبان در محضر استاد شرط عقل بود. (بگذریم که بعدا که به آمریکا رفتم مشاهده‌ی تفاوت رفتاری اساتید آمریکایی و اتریشی برایم خیلی جالب بود که خوب آن بحث دیگری است.)
در ایستگاه قطار لئوبن از قطار پیاده شدم و همین‌طور که به سمت دانشگاه می‌رفتم صدای فارسی صحبت کردن دو رهگذر که از سمت مقابل می‌آمدند من را متوجه ایشان کرد. سر تکان دادم و به قصد آشنایی جلو رفتم سلام کردم و پاسخ گرفتم و همین‌طور که می‌خواستم به اصطلاح سر صحبت را باز کنم سوالی رشته‌ی صحبتم را پاره کرد. «حزب الهی هستی؟» حال بنده ریش نداشتم و بدلیل رفتن به خدمت آقای دکتر خیلی هم سرو وضعم مرتب بود. این دوستان هم هردو ته ریشی داشتند و خلاصه قیافه دانشجویی بود و بهر تیپی می‌خورد. تکنیک گروههای سیاسی دانشجویی هم در اتریش آن زمان این بود که برای تفتیش عقاید فرد ناشناس اول از همه شروع می‌کردند به مرامی که خود بر آن بودند بد و بیراه گفتن تا ببینند که طرف چه می‌گوید و خلاصه جو سخت و بسیار پیچیده‌ای بود. همین‌طور که داشتم جوابم را سبک و سنگین می‌کردم دوست همراهش که تامل من را دید به او گفت که چکارش داری بابا بچه مردم زهره ترک شد مگه نمی‌بینی از قیافه‌اش پیداست از این بچه درس خوان‌هاست. (این‌هم البته در فرهنگ سیاسی آن موقع نوعی توهین بود که می‌گذریم) بعد رو کرد به من که حواست جمع باشد ما اینجا چاقو کش نمی‌خواهیم.!! حال بنده با آن سرووضع اطو کشیده به تنها چیزی که شباهت نداشتم چاقو کش بود.
خداحافظی!! کردم و آمدم وارد دانشگاه شدم سراغ دفتر دکتر اشتورم را گرفتم و این برخورد قبلی هم قدری تلاطم عصبی ایجاد کرده بود و از قضا دکتر هم در دفتر بود. کلی به خودم تشر زدم که کاش اول می‌رفتم کافه تریا یک چای یا قهوه می‌خوردم تا یک کمی آرام شوم بعد بیایم خدمت آقای دکتر ولی دیگر دیر شده بود. وارد شدم و شرایط خودم را توضیح دادم. خیلی مهربان لبخندی زد و گفت باشد می نویسم می‌دهم تایپ کنند بعد از ظهر ساعت ۲ بیا ببر. بعد نگاهی کرد و پرسید که آلمانی‌ات چطور است؟ عرض کردم که با پشتکار مشغول مطالعه و تحصیل هستم. فکری کرد و گفت بیا برویم. مرا برد به کلاس آلمانی دوره پیش دانشگاهی و از استاد خواست که تا ظهر من را در کلاس بپذیرد و کیفیت زبان آلمانی من را به ایشان اطلاع دهد. استاد (که اسم‌شان را هم متاسفانه به خاطر ندارم) لبخندی زدند و به لهجه غلیظ اتریشی چیزی گفتند که بنده نفهمیدم!! وارد شدم و نشستم. استاد پرسیدند فهمیدی من چه گفتم؟ عرض کردم خیر بنده به لهجه اتریشی تسلط کافی ندارم. ساعتی به آموزش زبان آلمانی گذشت چند سوالی هم که به من افتاد دست از قضا بلد بودم و خلاصه بخیر گذشت.
وقت نهار شد. یکی از بچه های ایرانی که در کلاس با هم آشنا شده بودیم گفت که بیا برویم نهار بخوریم. رفتیم به خوابگاه دانشجویی و نشستیم در آشپزخانه خوابگاه و منتظر بودیم تا اجاق خالی بشود و ایشان غذا گرم کند. یک خانم ایرانی غیر محجبه هم در آشپزخانه مشغول غذا درست کردن برای خودشان بودند. این آقا هم داشت پشت سرهم به رفتار سفارت ایران با دانشجویان انتقاد میکرد که فضول مردم‌اند و می‌خواهند بدانند که افراد اینجا چه می‌کنند و غیره و غیره. دایم هم اصرار داشت که بنده تایید کنم که سفارت توی احوال دانشجویان ایرانی تجسس و کندوکاو می‌کند و غیره و غیره. دو سه نوبت نگاهم با نگاه آن خانم ایرانی تلاقی کرد و احساس کردم که ایشان نگران و عصبی است. بالاخره دیدم نخیر این آقا دست بردار نیست. گفتم که البته بنده دو نوبت برای کار خودم و یکی از بستگان گذارم به سفارت افتاده و در هر دو نوبت رفتار بدی با بنده نشده و کار عادی و روال اداری طی شده (عین حقیقت) حال مورد شما را نمی‌دانم. دیدم که آن خانم لبخندی زد و گفت بنده هم همین‌جور. خلاصه نهار به سکوت گذشت و بنده رفتم خدمت آقای دکتر و نامه را گرفتم و سوار قطار به سمت وین برگشتم. توی راه با خودم فکر میکردم که رفتار این آقای دکتر چقدر پدرانه و مهربان بود و رفتار هموطنان خودم چه خشن و چند پهلو. آن‌چه نگرانش بودم اصلا مشکلی نبود و آنچه فکرش را هم نمی‌کردم چه پیچیده. خصوصاً اینکه لئوبن یک شهر بسیار کوچک بود و مدیریت روابط انسانی در جامعه کوچک دانشجویان ایرانی در لئوبن مشخصاً بواسطه کوچکی شهر و برخورد تهاجمی طرفین قضیه قطعا به این سادگی نبود. هنوز چهره آن خانم ایرانی در خاطرم هست و چشمان نگران و لبخند شیرینش.
توسعه‌ی علمی ایران دغدغه‌ی همه‌ی کسانی است که خود در راه علم قدم برمی‌دارند و این دغدغه‌ی مشترک بهانه‌ای است برای همکاری علمی ایرانیان خارج از کشور و همکارانشان در ایران، چه در قالب ارائه‌ی دوره‌های تحصیلی مشترک، و چه به شکل سخنرانی‌های علمی گاه به گاه.
این دغدغه همچنین هر سال، در حوالی ماه سپتامبر، عده‌ای را نیز به خارج از کشور روانه می‌کند. آغاز تحصیل در یک دانشگاه جدید اضطراب‌آور است و وقتی با ترک وطن هم همراه شود، بیشتر به نوعی ماجراجویی می‌ماند. در این ماجراجویی، دست‌ یاری قاصدک را بپذیرید. امید داریم که راهنمای چگونه زیستن در تورنتو، مروری بر نظام آموزشی کانادا و تفاوت‌های آن با ایران، و نیز به کارتان بیاید. دوران دانشجویی شما نیز خاطره‌انگیز خواهد بود، تا آنجا که شاید سال‌ها بعد نیز همچنان خواندنی باشد.
خوش آمدید!
با سلام
فرسنگ‌ها دور از ایران، در سرزمین فرصت‌های طلایی، باز بهانه‌ای خواستیم تا بدان وسیله هم زبانان‌ را دور هم جمع کنیم. گاه جشن‌های وطنی را با هم جشن گرفتیم و شادی کردیم و گاه از دلتنگی‌هایمان برای هم گفتیم. هر چه بود تلاش برخی از ما بود برای بر پا نگه داشتن یاد ایران و ایرانی.
انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو، سال‌ها پیش توسط برخی از دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو تشکیل شد و تا به امروز توسط گروه‌های مختلفی از دانشجویان پا بر جای مانده است. از جمله برنامه‌هایی که این انجمن به دانشجویان ارایه می‌کند می‌توان به برنامه‌ی شب عید و شب یلدا، جشن سده، شب شعر و موسیقی، پخش فیلم و بسیار برنامه‌های فرهنگی و تفریحی دیگر اشاره کرد.
انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو () آرزومند است که سال تحصیلی جدید سالی همراه با موفقیت بسیار و سلامتی برای همه باشد. امیدواریم که از تک تک لحظه‌های پر ثمرتان در این سال خاطره بسازید و ما را هم در آن شریک بدانید.
موفق باشید.
خواندن داستان را تمام کرد و گذاشت لذت‌ِ آشنایی که همیشه بعد از خواندن یک کار خوب به سراغش می‌آمد، باز‌هم تکرار شود. چشم‌هایش نیمه‌بسته بود. ذهنش‌ قطعاتی از داستان را جسته گریخته به شکل نقاشی‌های مدادرنگی، پر از رنگ‌های روشن و شاد مرور می‌کرد -این یعنی داستان خوش‌بینانه و احساسی بوده است، داستان‌های بدبینانه و فلسفی بیشتر شبیه فیلم‌های سیاه‌و سفیدِ دوران صامت سینما بودند. - و هم‌زمان بدون ارتباط معلومی به چیز‌های بی‌ربطی مثل یاد‌آوری اسم یک هم‌کلاسی دبیرستان هم فکر می‌کرد. یک‌جور بی‌عملی ذهنی‌ بود که زیاد طول نمی‌کشید. بعد خاطره و خیال بود که در هم و بی‌دعوت از گوشه‌کنار حافظه سر در می‌آوردند. خاطراتی بودند به حجم یک لحظه که زمان وقوع‌شان می‌توانست تا سال‌ها عقب برود و هم‌چنان تازه و خجالت‌آور باقی بمانند. یکی‌ از بدترین‌ها‌یشان روزی بود در اواخر بهارِ سیزده‌سالگی. امتحانات ثلث آخر به دلیل درگذشت رهبر انقلاب به حال تعلیق بودند. در جلوی خانه با دوستانش بدمینتون بازی می‌کرد و یکی از همان دوستان چیزی گفته بود که حالا یادش نمی‌آمد؛ شاید گفته بود خوب شد که طرف مرد و ما از امتحان دادن خلاص شدیم و شاید هم یک حرف الکی دیگر زده بود. از حرف رفیقش خوشش نیامده بود؛ خیلی مطمئن گفته بود که به هر حال مرد بزرگی بوده است و درست نیست این طوری راجع به یک رهبر فقید حرف زد. زن و مرد میان سالی که از پیاده رو رد می‌شدند حرفش را شنیدند و او دید که زن نگاه پرتمسخری به او کرد و با آرنج به پهلوی مرد زد. همین نگاه بود که هنوز پس از سال‌ها به همان خردکنندگی روز اول بود و تازه هر چه بیشتر می‌گذشت و او بزرگ‌تر می‌شد به نظرش بیشتر و بیشتر مستحق چنان تمسخری بوده است.
حالا چرا از بین بی‌نهایت انتخاب‌های حافظه این یکی آن هم بعد از خواندن یک داستان کوتاه در مجله‌ای به خاطرش آمده بود؛ توضیحی نداشت. زیر لب گفت زن حتی لحظه‌ا‌ی از این خاطره را به یاد ندارد و هر بار همین تسکینش می داد. به داستان فکر کرد. راوی دانایِ محدود دوربین ِ معروفش را بر دوش دختر جوانی از تورنتو گذاشته بود و از ونکوور تا شهر کوچکی دیگری‌ در بریتیش کلمبیا همراهش رفته بود. داستان با جزییات فراوان که گاهی خسته کننده بودند پیش می‌رفت ولی در نهایت راوی حس عمیقی از زند‌گی را منتقل می‌کرد. نویسنده‌ی داستان حرفه‌ای بود و داستان قوی. به نظرش نویسندگانی که زاویه دید سوم شخص را انتخاب می‌کردند حرفه‌ای‌تر از آن‌هایی بودند که با اول شخص‌ می‌نوشتند. دلیلش را این طور توضیح می‌داد که برای خلق راوی سوم شخص، نویسنده باید تخیلی قوی می‌داشت و به قول یکی از نویسند‌گان محبوبش نوشتن چیزی جز تخیل ناب نبود. برای او مساله فقط تخیل ضعیف یا غیرخلاق نبود. هر بار که تلاش می‌کرد تا داستان‌ِ سوم شخصی بنویسد گرفتار نوعی کشمکش اخلاقی می‌شد. حتی دورترین تخیلات هم با خاطره‌ای در ذهنش نسبت‌ِ خویشاوندی داشت؛ با اتفاقی، تجربه‌ای. به نظر او زاویه دید سوم‌شخص نمی‌توانست رابطه‌ی داستان و نویسنده را برقرار کند بدون آن‌که صداقت نویسنده نسبت به خواننده‌اش دست نخورده‌ باقی بماند. همان نویسنده‌ی عزیز اضافه کرده‌ بود که نویسندگان دروغ‌گوهای قهاری هستند. تخیل را می‌شد کاری کرد ولی با همه‌ی احترامی که برای نویسنده‌ی محبوبش قایل بود، دروغ‌گویی انتظار بزرگی بود.
دوشنبه است و من مثل هر چهار دوشنبه‌ی پیش سعی می‌کنم کارهای خاصی را در زما‌ن‌های خاصی انجام دهم. خرافات به نظر می‌رسد ولی تا وقتی که اعتقادم باعث می‌شود زن را دوباره ببینم ارزش دارد. پس مثل اولین دوشنبه‌ای که دیدم‌اش ساعت پنج دقیقه به ده مسواک می‌کنم. ساعت ده جلوی آسانسورم و ده‌ و‌ هفت دقیقه به خیابان اصلی می‌رسم. هیچ‌وقت نگاه نمی‌کنم که زن از کدام گوشه‌ی خیابان ظاهر می‌شود. می‌گذارم مثل انبوه‌ مردمی که از پارکینگ‌ها، ماشین‌های کنار خیابان یا کوچه‌های پر از ساختمان‌های بلند خودشان را به من می‌رسانند، پشت چراغ قرمز می‌مانند و برای رد شدن از خیابان مسابقه می‌دهند؛ او هم سر برسد و جلوی من پشت چراغ بایستد.
یک بار آسانسور در طبقه‌ای ایستاده‌بود، در باز شده بود و او مثل همیشه به سمت راست پیچیده بود. تا ته راه‌رو رفته بود تا فهمید اشتباه پیاده شده است. راه‌روها با ردیفی از درهایِ آپارتمان‌هایِ کنار هم در تمام بیست طبقه یکسان بودند. سعی کرده بود تا علامتی بگذارد، مثل یک جور بوی خاص یا نور متفاوت؛ ولی تمایز بوها و نورها فراتر از توانایی حس‌هایش بودند. و درست وقتی که تصمیم گرفته بود تا لکه‌ی رنگی روی موکت جلوی آسانسور بریزد، چشمش به حروف اول اسم و فامیلش افتاده بود که روی دیوارچوبی کنار آسانسور با جسم نوک‌تیزی کنده شده بود. حالا هر بار قبل از پیاده شدن با دستش دیوار را لمس می‌کرد و با اطمینان پیاده می‌شد.
زن همان‌طور که پشت چراغ قرمز ایستاده است، در زمانی که همیشه برایم غافل‌گیر کننده است شروع به داد زدن می‌کند. با انگلیسی لهجه‌داری داد می‌زند: «من استاد تدریس زبان انگلیسی به دانش‌جویان خارجی در دانشگاه تورنتو هستم. از شما دعوت می‌کنم برای شنیدن سخنر‌انی من در موردِ... -این جایش کاملاً نامفهوم است و با وجود تلاش زیاد هیچ‌وقت دست‌گیرم نمی‌شود-، به دانشگاه تورنتو بیایید.» بعد چند جمله‌ای هم به زبانی که هیچ آشنا نیست اضافه می‌کند. مردم مات و مبهوت به او نگاه می‌کنند. چند نفری از او فاصله می‌گیرند و همه خودشان را به نشنیدن می‌زنند. قسمتی که بیشتر از همه دوست دارم شروع ماجرا است وقتی زن فریاد کشیدن را شروع می‌کند. اکثر اوقات آدم‌های کنارش چنان از جا می‌پرند که انگار انفجاری درست کنارشان اتفاق افتاده است. سخت می شود قیافه‌های متعجب‌شان را دید و زیر خنده نزد. دنبال زن از پله‌های منتهی به مترو پایین می‌روم و زن دوباره در جایی که آدم‌ها به نوعی سکوت عمومی توافق کرده‌اند، مثل پیچ راه‌روهای خلوتِ ورودی‌های کم رفت‌و آمد، فریاد کشیدن را شروع می‌کند. همان جمله‌های پیشین، همان قیافه‌های مبهوت و همان توافق نهانی برای نشنیده گذاشتن. خیلی کنج‌کاوم بدانم که در قطار چه کار می‌کند.
عینکِ آفتا‌بی‌اش را با شیشه‌های گردِ دودی بر نمی‌دارد. داد هم نمی‌کشد. صبر می‌کند تا دو صندلی کنار هم خالی‌شود و برود روی آن‌که کنار پنجره است بنشیند. قطار که راه می‌افتد چیزها‌یی زیر لب می‌گوید و بعد تف بزرگ سفید‌رنگی روی صندلی کناری می‌اندازد. هر ایستگاه این کار را تکرار می‌کند تا بالاخره کسی بیاید و روی آن صندلیِ خالی بنشیند. جز من همه نگاه‌شان را از زن می‌دزدند و در ضمن کسی هم به آدمی که روی صندلی کناری می‌نشیند نگاه نمی‌کند.
عاشق شهرهای بزرگ بود. جوان‌تر که بود گه‌گاهی خیال‌ رفتن به یک شهر کوچک یا حتی یک روستا با خانه‌ای بزرگ و اصطبل پر از اسب وسوسه‌اش می‌کرد ولی زود متوجه شد که زندگی خارج از یک شهر چند میلیون نفری بیشتر از سه هفته اگر غیرممکن نباشد می‌توانست بسیار کسالت‌آور باشد. شهر‌ها مایه‌ی الهامش بودند. کافی بود چند ساعتی را خارج از خانه مثلاً در یک بازار سرباز یا یک فستیوال خیابانی بگذراند تا یک خروار از آدم‌های جورواجور، آماده برای ورود به دنیای داستانش با او به خانه برگردند. دوست داشت در قطار بایستد و به مردم نگاه کند. از روی لباس، قیافه، کتاب یا مجله‌ای که می‌خواندند، چیز‌هایی که خریده بودند و اگر زن بودند یا دوست‌ داشتند زن باشند از روی مدل آرایش‌شان حدس بزند چه طور آدم‌هایی هستند. پیش می‌آمد که نگاهش با نگاه‌ دیگری تلاقی کند. نگاه آدمی که احتمالاً هیچ وقت دیگر در آن ساعت خاص، در آن مکان مشخص، و در آن نگاه غافل‌گیر شده حضور نمی‌یافت. این هم قسمتی از زند‌گی در یک شهر بزرگ بود؛ آدم‌ها به ندرت تکرار می‌شدند.
چند روز پیش دختری را دیده بود با لبخندی شاد و قیافه‌ای دوست‌داشتنی. دختر هم او را دیده بود و به نظر بدش نمی‌آمد تا سر صحبت را با او باز کند. ولی نمی‌شد به صِرف یک حس ِ درونی طول یک کوپه را طی کرد و از یک آدم مطلقاً غریبه وضع هوا را پرسید تا احتمالاً گفت‌وگو ادامه پیدا کند. هر دو در ایستگاه واحدی پیاده شده بودند و به خیابان یکسانی رفته بودند و پشت چراغ قرمز خیابان ایستاده بودند تا چراغ سبز شود و دختر همان جا بایستد تا او از خیابان رد شود و آخرین نگاه بین‌شان ردوبدل شود. او بارها و بارها همان مسیر را رفت و آن‌قدر دختر را ندید که از خاطرش محو شد.
جرات نمی‌کنم که زن را دنبال کنم. واقعاً به دانش‌گاه می‌رود؟ چرا فقط موقع راه رفتن فریاد می کشد؟ روان‌نژند است یا روان‌پریش؟ تحت مراقبت روانی است یا همین جور ول می‌گردد؟ چند سالش است؟ آن جمله‌های آخر به چه زبانی است و یعنی چه؟ اگر جواب این‌ها را می‌دانستم می‌شد زن را شخصیتِ اصلی رمانی کنم که در آن زنی نویسنده از کشور فقیری به کانادا می‌آید. در کشور جدید کسی داستان‌های زن را به زبان مادری‌اش نمی‌خواند پس شروع می‌کند به یادگرفتن انگلیسی تا دست کم خودش داستان‌هایش را ترجمه کند. زن برای یادگیری‌ یک زبان دیگر چندان جوان نیست و انگلیسی پیچیده‌تر از انتظارش است. حالا دیگر رغبتی به نوشتن به زبان مادری‌اش ندارد و از نوشتن به انگلیسی هم عاجز است. با این وجود داستان‌ها لحظه‌ای از شکل‌گیری در ذهنش نمی‌ایستند. شخصیت‌ها و رویدادها برای متولد شدن داستانِ جدید التماس می‌کنند. در آن میان سیکل‌های ماهانه‌ی زن نامنظم و باتاخیر می‌شود. خسته است، فشار زند‌گی مریضش کرده است. فرصتی برای نوشتن نیست و اگر بود نوشتن داستانی که خوانده نشود خارج از تحمل اوست. داستان‌ها تلنبار می‌شوند، برای نوشته‌شدن فریاد می‌کشند. نویسنده هم فریاد می‌کشد. بلند و غافل‌گیر کننده در جایی که آدم‌ها معمولاً ساکتند.
رمان می‌تواند با بستری شدن زن در بیمارستان که یک پایان مزخرف است یا نوشتن داستان جدیدی در آستانه‌ی یائسگی که کمی غیر واقعی است یا پیدا شدن یک خواننده‌ی مشتاق که از همه خوش‌بینانه‌تر است پایان پذیرد.
سعی‌می‌کند تصمیم بگیرد کدام یکی آسان‌تر است. نوشتن داستانی به زبان دوم یا زندگی با زنی که زبان مادری‌اش با او متفاوت است؟ اولی که نگفته مشکل بود. به نظرش هیچ جوری نمی‌شد روح داستان را خارج از کلماتی که بارها آن‌ها را جابه‌جا می‌کند تا شکل نهایی متن حاصل شود، دمید. آن کلمات آشنا، آن حروف ملموس. زبان دیگر، کلمات بیگانه، نه تناسخ بی‌حاصلی است. دومی آسان‌تر به نظر می‌آمد. دست‌کم حرف زدن در شروع یک رابطه مهم‌ است. هر چه بیشتر هم‌دیگر را می‌شناختند کلمات کم‌تری لازم می‌شد. فکر کرد زمان که بگذرد به جای حرف زدن می‌شود لمسش کرد یا نگاهش را خواند. با این همه نمی‌شد لذت خواندن داستان تازه‌اش را با او سهیم شد. تاسف بزرگی‌ بود.
دوست دارم مثل زن، میان مردم منتظرِ پشت چراغ قرمز یک‌هو فریاد بکشم: «من نویسنده‌ی داستان‌های اول شخصم. شما را برای شنیدن داستان‌هایم به فارسی دعوت می‌کنم.» ولی ساکت همراه مردم می‌ایستم. خوشحالم که فریاد نکشیده‌ام. زن باز هم نیامده است. به داستان کوتاهی فکر می‌کنم که در آن از شر نگاه پرتمسخر زنی که از سال‌ها پیش با من است راحت می‌شوم.
بی‌خیال سیاست. ادبیات رو عشق است.
همیشه وقتی دو تا از بزرگترای خونواده دارن بحث سیاسی می‌کنند، که در خونواده‌ی ما معمولاً بحث‌ها بر می‌گرده به زمان مصدق و توده‌ای‌ها و آمریکایی‌ها، تا من میام یه چیزی بگم، بهم می‌گن: «به سنت نمی‌خوره». جدیداً فقط این جمله رو از بزرگای خونواده، که به قول خودشون می‌خوان بچه‌ها رو از سیاست دور کنند نشنیدم؛ بلکه چندتا از صاحب‌نظران بزرگ هم که امر به حضور مبارک‌شون مشتبه شده که می‌تونند سیاست دنیا رو عوض کنند، شنیدم. این‌که حرفی که می‌خوام بزنم ادبی هست و سیاسی نیست، ولی به احترام بزرگترا، حرفم رو از وقتی شروع می‌کنم که بزرگترا هم نبودند. لااقل اکثرشون نبودند. سال ۱۹۰۴ میلادی در شوروی تزاری. دقیقاً صدسال پیش. تازه جرقه‌ی تشکیل کنفدراسیون کارگری زده شده بود و بعضی از همین صاحب‌نظرانی که الان هم شبیه بهشون زیاد هست، مردم رو طبقه‌بندی کرده بودند. کارگرها، دهقان‌ها، خرده بورژوازی و سرمایه‌داری کمپرادُر و از این‌جور حرفای قلمبه سُلمبه، که همه تو دهن مردم شوروی می‌گشت. جاسوس‌های تزار بهش خبر دادند که داره یه همچین حرکاتی در کارخانه‌ها و بین کارگرها انجام می‌شه. تزار هم تصمیم گرفت که یه «ضدِ حالی» به چپ‌ها در کنفدراسیون بده. که البته اون موقع حرفی از شلوغ و پلوغی، و انقلابی که ۲۳سال بعد (انقلاب بُلشویک‌ها ۱۹۲۷) اتفاق افتاد هم نبود. «ضدِ حال» تزار معنیش بستن روزنامه و این حرفا نبود. «ضدِ حال»، در لغت‌نامه‌ی تزار یعنی شکنجه و ترور خیابانی اعضای کنفدراسیون. تزار اون موقع دید این‌جوری نمی‌شه اینا رو جمع و جور کرد چون همه این‌ور و اون‌ور بودند و هر روزم تعدادشون زیادتر می‌شد. تصمیم گرفت که اعضای خانواده‌ی درجه‌ی اول اعضای کنفدراسیون رو گروگان بگیره. که البته هر دفعه تو خونه‌ی ما بحث اون زمان می‌شد، ننه قمر می‌گفت: «خوب‌شون کرد... چپی-کمونیست بودند... تازه چریک‌هاشون هم دم انقلاب آمده بودند طلا ریزان و ماتیک مالان».
یه کم بریم جلوتر... حدوداً سال ۱۳۴۴ یا ۱۳۴۵ شمسی. محمدرضا شاه پهلوی، شاهِ شاهان، شاهنشاه آریامهر، فرمانروای ایران بود. این شاه که خدا از سر تقصیراتش نگذره، به اعضای ساواک دستور داده بود که جوانان غیور (که البته درصد زیادی‌شون توده‌ای و چپ‌ کمونیست بودند) رو شکنجه کنند و خونواده‌ی اون‌ها رو برای سوال و جواب بازداشت کنند. خیلی بد بود... ای شاه!!! خاک بر سرت!!! مگه تو خودت غیرت نداشتی؟؟؟ چرا جوانان غیور رو اذیت کردی؟؟!!!
حالا می‌رسیم به امروز. ادبیات جهان پیشرفت‌های فراوانی کرده. ولی سال‌هاست که از این سبک ادبی که می‌خوام راجع بهش صحبت کنم، حرفی زده نشده بود. برای توضیح این سبک ادبی، با یک مثال و با لحن ادبی، حرفم رو شروع می‌کنم:
«آهای سعید!!! مگه تو ناموس نداری که سینا رو به خودت بی‌ناموس و اینترنت می‌کنی؟؟»
همون‌طور که تاریخ نشون داده‌ است، این سبک ادبی، مخصوص دادگاه انقلاب ایران و یا حتی ادبیات ایران نیست. بلکه این سبک در ادبیات جهان، تاریخی دیرینه دارد. در این سبک، اعضای خانواده‌ی فاعل، می‌توانند به جای فاعل بنشینند. این سبک، به دلیل مشکلاتی هم‌چون «حقوق بشر» و «انسانیت» به فراموشی سپرده شده بود. ولی طبق یک اقدام سلحشورانه، و با همت و صلابتِ قاضی مرتضوی، سعید مطلبی -پدر سینا مطلبی- به جای سینا مطلبی، به جرم اینترنت بازی، در زندان نشست.
ما جوشش ِ این آثار ادبی را مدیون دادگاه انقلاب ایران هستیم. دادگاه انقلاب ایران در تلاش است، تا با امید به خداوند و با زیرپای گذاشتن دیگر بندهای حقوق بشر، گنجینه‌های دیگری را که به دلیل وجود انسانیت به فراموشی سپرده شده‌اند، به صحنه‌ی ادبیات ایران بازگرداند.
اندیشه و طرز فکر انیشتن در بسیاری از پژوهش‌های علمی مورد استفاده قرار گرفته‌ است. از شتاب دادن به ذره و نزدیک رسانیدن سرعت آن به سرعت نور تا توانا ساختن ستاره‌شناسان برای طرح ریزی نقشه‌ی آسمان بالای سر همه از فرضیات و معادلات انیشتن سرچشمه می‌گیرند. با این حال بر همه آنقدر روشن نیست که این فرضیات چه استفاده‌هایی در زندگی روزمره‌ و عادی عموم دارند. در این مقاله به سه نمونه از کارهای انیشتن و کاربرد عمومی آن‌ها می‌پردازیم.
یکی از وسیله‌هایی که عموم در کارهای روزمره از آن استفاده می‌کنند چشم برقی یا فتوسل است. چشم برقی گیرنده‌ی حساسی‌ است که به محض دریافت نوری مخصوص، وسایل ماشینی یا برقی متصل به خود را به راه می‌اندازد. ممکن است فکر کنید که تا به حال به یک چشم برقی برخورد نکرده‌اید ولی این‌طور نیست. به عنوان نمونه می‌توان به یک دَر خودکار (اتوماتیک) مغازه اشاره کرد که هنگام مواجه شدن و راه رفتن در جلوی آن، دَر خود به خود باز می‌شود. انیشتن اولین دانشمندی بود که توانست در مقاله‌ی علمی خود بر روی تاثیر فتوالکتریک، این پدیده را به طور صحیح توضیح داده و پیش‌بینی کند. به طور خلاصه هنگامی که اشعه‌ای از نور به فلز برخورد می‌کند، آن فلز از خود برق تولید می‌کند (که این برق باعث به کار افتادن وسیله‌ی متصل به آن می‌شود). مهم‌تر از آن این است که مقدار برق فرستاده شده توسط فلز به فرکانس نوری که به فلز می‌تابد بستگی دارد؛ (نه به مقدار نوری که به آن می‌تابد! سال ۱۹۰۵ میلادی) این مقاله بعدها باعث شد که انیشتن جایزه‌ی نوبل فیزیک سال ۱۹۲۱ را از آن خود کند. در زندگی روزمره بسیار با چشم برقی برخورد می‌کنیم بدون آن‌که متوجه آن باشیم. به عنوان نمونه در تورنتو بسیار مشاهده کرده‌ایم که چراغ‌های خیابان به طور خودکار هنگام غروب، درست هنگامی که رنگ آسمان ارغوانی می‌شود، روشن می‌شوند (رنگ بنفش و ارغوانی در طیف بین از شدت شدیدتری برخوردارند). از دیگر نمونه‌های کاربرد این برهان می‌توان به استفاده‌ی آن در باتری‌های خورشیدی در ساعت، ماشین‌حساب و حتی ماهواره‌ها اشاره کرد.
در سال ۱۹۱۷ میلادی انیشتن تحقیقی را بر روی نظریه‌ی نور و تشعشع آغاز کرد. در پی آمد این تحقیقات، انیشتن در مقاله‌ی علمی خود «در نظریه‌ی کوانتومی تشعشع» چگونگی تحریک شدن اتم‌ها و آزاد کردن آنی نور از آن‌ها را شرح داد. به طور خلاصه، یک فوتون (ذره‌ای از نور) می‌تواند الکترون‌های یک اتم را تحریک کند و این باعث تشعشع ِ فوتون دیگری از اتم می‌شود. سپس این دو فوتون الکترون‌های دو اتم دیگر را تحریک کرده و چهار فوتون را تشکیل می‌دهند. به این ترتیب از تابش یک فوتون به اتم‌های یک فلز، تعداد زیادی فوتون تشکیل می‌شوند. با متمرکز ساختن این فوتون‌ها پرتویی به وجود می‌آید که این پرتو همان لیزر است. اگر چه تا سال ۱۹۵۴ لیزر ساخته نشد، ولی اختراع آن و دیگر وسایل لیزری دست آورد نظریه‌ی انیشتن بر روی نور و ماده بود. دلیل این که چرا لیزر قبل از این -بین سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۴- اختراع نشد هنوز مخفی است زیرا معادلات انیشتن ساختن لیزر را بسیار آسان کرده‌اند. لیزر بخش بسیار مهمی از ٬ ٬ وسایل پزشکی، ابزار برش تجاری و فیبر نوری () را تشکیل می‌دهد.
شاید مهم‌ترین کاربرد روزمره‌ی نظریه‌ی انیشتن سیستم مکان‌یابی ِ سراسری (-) باشد. دستگاهی است که از طریق ارتباط با یک ماهواره می‌تواند مکان خودش را به طور دقیق تعیین کند. امروزه رایج است که سیستم‌های در ماشین به کار گذاشته شوند که می‌توانند مکان ماشین را به طور دقیق (در شعاع ۱۵ متری ماشین) تعیین کنند. برای سنجش دقیق فاصله و مکان، لازم است که هم‌زمانی بسیار دقیقی میان دستگاه و ماهواره‌ی آن برقرار شود. برقراری چنین هم‌زمانی بدون وجود فرضیه‌ی نسبیت انیشتن غیر ممکن خواهد بود. چرا؟
فرضیه‌ی نسبیت انیشتن به طور خلاصه توضیح می‌دهد که ساعت (زمان‌سنج) در سرعت زیاد کندتر از ساعت بر روی زمین حرکت می‌کند. به همین ترتیب ساعتی شناور در فضا بسیار دور از مرکز زمین، کمتر در معرض نیروی جاذبه‌ی زمین قرار می‌گیرد و در نتیجه سریع‌تر از ساعت در روی زمین حرکت می‌کند.
بفرض که یک ماهواره‌ی با سرعتی در حدود ۱۴۰۰۰ کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند که بر طبق فرضیه‌ی نسبیت، این ساعت دقیقا ۷ میکرو‌ثانیه در روز کندتر از ساعتی ساکن بر روی زمین حرکت می‌کند. ولی به این دلیل که ماهواره‌ی بیست‌هزار کیلومتر بالاتر از سطح کره‌ی زمین در حرکت است طبق فرضیه‌ی نسبیت، این ساعت ۴۵ میکرو‌ثانیه در روز تندتر از ساعتی بر روی سطح کره‌ی زمین حرکت می‌کند. بنابراین ساعت ماهواره در مجموع ۳۸ میکرو‌ثانیه در روز سریع‌تر حرکت می‌کند. این تفاوت شاید در ابتدا به هیچ عنوان مهم به نظر نرسد ولی همین تفاوت بسیار کوچک می‌تواند باعث از بین رفتن دقت سیستم بمیزان ۱۱ کیلومتر در روز برسد. به واسطه‌ی فرضیه‌ی نسبیت انیشتن این هم زمان‌سازی می‌تواند تصحیح شده و دقت لازم را به سیستم بدهد.
با وجود این‌که بیشتر مردم تنها از بمب اتمی به عنوان نمونه‌ی کاربردی نظریه‌ی انیشتن یاد می‌کنند، ولی نظریات و تئوری‌های بی‌شمار انیشتن زمینه‌ساز تعداد بی‌شماری از اختراعات شده‌اند که زندگی روزمره را راحت و راحت‌تر سازند.
پرسپولیس ِ ۲ قسمت دوم کتاب پرسپولیس نوشته‌ی مرجانه ساتراپی است. مرجانه ساتراپی در سال ۱۹۶۹ در شهر رشت به دنیا آمده و هم اکنون در پاریس زندگی می‌کند. وی برای بسیاری از نشریات مطرح دنیا از جمله و مطلب می‌نویسد. تا کنون چندین کتاب برای کودکان نوشته است و کتاب معروفش، پرسپولیس، در سطح جهانی تقدیر شده است و به دوازده زبان ترجمه شده است. پرسپولیس ۲ همانند پرسپولیس کتابی مصور است که در اصل به زبان فرانسوی نوشته شده و در گروه اتوبیوگرافی دسته بندی می‌شود.
کتاب روایتیست از قول دختری ایرانی به نام مرجانه که جنگ و تنهایی زیستن در اروپای دهه‌ی هشتاد میلادی را تجربه می‌کند. مرجانه دختریست با پیش زمینه‌ی سکولار و شخصیتی بسیار رک دارد. وی در ابتدای نوجوانیش همزمان با شروع جنگ ایران و عراق به تشویق و حمایت پدر و مادرش ایران را ترک می‌کند و به اتریش می‌رود. در آنجا تنها آشنایی که دارد دوست مادرش است که با توجه به گرفتاری‌های خانواده‌ی مهاجر خودش از سرپرستی وی سرباز می‌کند و وی را به پانسیونی مذهبی می‌سپارد.
مرجانه همزمان با شروع درسش در یک دبیرستان فرانسوی با افراد جدیدی آشنا می‌شود، در سن و سال خودش ولی با دغدغه های آن‌ روز اروپا. جالب اینجاست که نوجوانان دبیرستانی رهبران سیاسی زمان و حزب‌های مختلف را می‌شناختند و اصلا به‌ خاطر موضع‌گیری‌های سیاسی دوستان‌شان با ایشان دوست می‌شدند یا از هم می‌گسستند. وی مدت زیادی در پانسیون دوام نمی‌آورد و برای مدتی به خانه‌ی دوست اتریشی‌اش می‌رود که با مادرش زندگی می‌کرد. این دوست که چند سالی از مرجانه بزرگتر است وی را در مقابله با تجربه‌های جدیدی از زندگی جوانان اروپایی قرار می‌دهد. مرجانه پس از مدتی از آنجا هم بیرون می‌آید و بقیه‌ی اقامتش در اتریش را در پانسیون‌های مختلف می‌گذراند.
مرجانه عملاً تنهاست و تنها حامیانش دوستانی هستند جوان با فرهنگی متفاوت. الگوی اصلیش مادربزرگش است که شخصیتی قوی و محکم دارد و مرجانه بارها با الگو گرفتن از وی مسایلش را حل می‌کند.
مرجانه چهار سال به دور از خانواده در اتریش زندگی می‌کند و کاملا شخصیتی تازه پیدا می‌کند ولی در عین حال میهن پرستی، که از جمله آموخته‌هایش از مادربزرگش است، همیشه در افکار و رفتارش نمایان می‌ماند. وی در اروپای مدرن جهان سومی محسوب می‌شود و بارها تحقیر می‌شود و تهمت می‌شنود و باز تنهایی آزارش می‌دهد. در اواخر دوران اقامتش در اروپا، پس از آنکه زندگی یک نوجوان تنها را در اروپا کاملاً لمس و تجربه می‌کند، گویی به پوچی می‌رسد و برای مدتی افسرده و سردرگم می‌شود تا اینکه نهایتاً تصمیم می‌گیرد به ایران برگردد. جنگ تمام شده و پدر و مادرش دلیلی برای نیامدنش پیدا نمی‌کنند و مرجانه به ایران بر می‌گردد. ایران پس از جنگ با تمام خرابی‌هایش و افسردگی مردمی جنگ‌زده و شهری جنگ‌زده نه تنها به وی کمکی نمی‌کند بلکه افسرده‌ترش می‌کند. جنگ تمام شده، اما خرابی‌هایش مانده و مشکلات جدیدی بار آورده است. در و دیوار شهر یاد شهیدان را خاطر‌نشان می‌کند و خانواده‌های بی‌سرپرست را و مشکلات تازه را. پدر و مادرش و مخصوصاً مادرش از اوضاع نابسامان خسته و خموده‌اند و تمام این افسردگی‌ها وی را به مرز خودکشی می‌رساند.
مرجانه پس از مدتی افسردگی خود را بازمی‌یابد و تصمیم به ادامه تحصیل می‌گیرد. از مرز کنکور و گزینش با همان رکی و صداقت همیشگی‌اش عبور می‌کند و وارد دانشگاه می‌شود. در این دوره از زندگیش با تفاوت زندگی مردم در اجتماعات خصوصی و در ملا عام برخورد می‌کند. می‌فهمد که همه ظاهر را مطابق قوانین نظام حفظ می‌کنند، اما در خانه‌هاشان همان‌ طور که دوست دارند زندگی می‌کنند و عملاً رفتاری دوگانه دارند. می‌فهمد جوانان همسن و سالش با آن که آرایش‌ها و مدهای آمریکایی را سرمشق قرار داده‌اند و ظاهری آزادمَنِش دارند، اما عملا سنتی فکر می‌کنند و قضاوت می‌کنند. به مردمی برخورد می‌کند که از آزادی اندیشه و آزادی بیان حرف می‌زنند، اما به همسران خودشان اجازه‌ی حرف زدن هم نمی‌دهند. همه‌ی این تضادها برایش عجیب و کم و بیش باور نکردنی است.
در طول دوران تحصیل و پس از آن مجبور می‌شود به قوانین دانشگاه و کار تن در دهد. قوانینی که برایش عجیب و گاهی بی‌منطق به نظر می‌رسد و البته در هر فرصتی با قوانین مخالفت می‌کند و با مجریانش به بحث می‌ایستد. به خاطر همان قوانین تصمیم به ازدواج می‌گیرد و نهایتاً برای فرار از همان قوانین باز تصمیم به ترک کشور می‌گیرد. اما این بار به سرزمینی ناشناخته نمی‌رود. این بار سال‌ها تجربه و اطمینان را با خود همراه می‌برد و هرچند تنها می‌رود، اما این‌ بار محکم و مستقل می‌رود تا آزادیش را جای دیگری پیدا کند.
به نظر من نگارش کتاب بسیار روان و ساده و دوست داشتنی است. ساتراپی بسیاری از گفتنی‌ها را در تصاویر کتابش بیان می‌کند و با حالت‌های متفاوت چشم و ابرو و دهان به طرزی جذاب و گویا احساسات شخصیت‌های داستان را به تصویر می‌کشد.
کتاب ساتراپی تاریخ دهه‌ی بعد از جنگ ایران را از دید یک دختر جوان بیان می‌کند. کتاب تصویریست و ظاهری جذاب دارد و خواننده را به راحتی جذب می‌کند. از آنجایی که کتابش به زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است، منبع خوبی است برای بیان زندگی قشری از مردم ایران در قسمتی از تاریخ معاصر.
جلسه در روز ۲۵ سپتامبر به همت و مرکز ایرانی-اسلامی بیان تشکیل شده بود. تا به حال در برنامه‌های هیچ‌یک از این دو شرکت نکرده بودم، ولی موضوع جلسه آن‌قدر جالب بود که بعدازظهر یک روز تعطیلم را به آن اختصاص دهم. عنوان جلسه «شریعتی و مبحث شریعت» بود و سخنران آن دکتر عبدالعزیز ساج‌الدین ()، استاد دانشکده‌ی مطالعات مذهبی در دانشگاه ویرجینیا و عضو کمیته‌ی جهت‌دهی مرکز مطالعه‌ی مذهب و دموکراسی. در اعلامیه‌ی جلسه آمده بود که دکتر ساج‌الدین که تانزانیایی هستند، از شاگردان دکتر شریعتی بوده‌اند. کنجکاو بودم که بدانم شاگردانش درباره‌اش چه می‌گویند.
جلسه با نیم‌ساعت تاخیر آغاز شد، که برای شرکت‌کنندگان در برنامه‌های ایرانی موضوع عجیبی نیست. پس از یک خوشامدگویی از طرف مرکز بیان، تارک فتاح به نمایندگی از چند دقیقه‌ای صحبت کرد. او این جلسه را اولین همکاری بین ایرانی‌ها و سایر مسلمانان دانست، و اظهار امیدواری کرد که چنین همکاری‌هایی بین گروه‌های مختلف مسلمانان، اعم از پاکستانی، افغانی، عرب، و ایرانی ادامه یابد. او به نگرانی‌های برگزاری این جلسه اشاره کرد. این که بیم آن می‌رفته که عده‌ای از ایرانیان که حکومت فعلی ایران را حاصل کار علی شریعتی می‌دانند، بر ضد این جلسه تجمع کنند. خودش بر این باور بود که علی شریعتی دلیل آنچه که امروز در ایران می‌گذرد نیست، و این طبیعت بشری است که انسانی را که دیگر زنده نیست تا از خود دفاع کند، در همه‌ چیز مقصر بداند.
گرچه دکتر ساج‌الدین سخنانش را با «السلام علیکم و رحمه‌الله» آغاز کرد، در طول سخنرانی‌اش بارها ثابت کرد که به زبان فارسی هم مسلط است، مثلا وقتی کلماتی نظیر «روشنفکر متعهد»، «زبان‌شناسی»، «دوره‌ی فقه»، و «خودبیگانگی» را به کار برد. این البته دور از انتظار نیست، چرا که ایشان دوران تحصیلات کارشناسی خود در ادبیات فارسی را در دانشگاه فردوسی (دانشگاه مشهد سابق) ‌ گذرانده‌اند. اشاره‌ی وی به مقالات اخیر پیرامون تناقض نظریات شریعتی و دموکراسی، و نیز به واقعه‌ی حمله‌ی اخیر به دکتر سروش در قم هم ثابت کرد که گرچه سال‌هاست دیگر در ایران زندگی نمی‌کند، اما همچنان روند فکری و اخبار ایران را دنبال می‌کند.
صحبتش را عملاً با یک دفاع محکم از دکتر شریعتی آغاز کرد. این که در زمان دکتر شریعتی، حکومت اسلامی‌ای وجود نداشته که بحث اجرا یا عدم اجرای شریعت مطرح باشد. بحث امکان یا عدم امکان هم‌زیستی مذهب و دموکراسی، خصوصا با این ویژگی مذهب که جامعه را به دو دسته‌ی «مومنان و کافران» (-) تقسیم می‌کند، و کافران را بخش کم‌اهمیت‌تری از جامعه می‌داند، بحث امروز است و در زمان دکتر شریعتی مطرح نبوده است. او این نکته را در اواخر صحبتش نیز دوباره تکرار می‌کند، که اگر امروزه در ایران از دکتر شریعتی به عنوان یک ضد دموکراسی انتقاد می‌کنند، باید توجه کنند که دموکراسی دغدغه‌ی آن روزگار نبوده است. در آن روزگار آزادی و مبارزه با حکمرانی مطلق شاه مساله بوده است و از نظر دکتر ساج‌الدین از سخنرانی‌های دکتر شریعتی نمی‌توان چیزی بر ضد دموکراسی استخراج کرد. گرچه دکتر شریعتی نیز در کتاب‌هایش اشتباهاتی دارد.
از نظر وی دکتر شریعتی به دنبال پاسخ به این سوال مهم بود که آیا آموزش سنتی که علما در حوزه‌های علمیه می‌بینند، می‌تواند آن‌ها را برای تاثیر گذاری بر نسل جوان سکولار آماده کند؟ او معتقد بود که گرچه شریعتی خود از خانواده‌ای سنتی و مذهبی برخاسته بود، نقدی ساختاری به علما داشته است. در حوزه‌های علمیه که علما در آنجا آموزش می‌بینند، حتی امروزه، کمتر شاهد تدریس دروسی نظیر تاریخ متون هستیم. یعنی به این سوال که «این متن در چه زمانی نوشته شده است؟» کمتر پاسخ داده می‌شود. گویی که همه چیز توسط شخص پیامبر (و در مورد ایران توسط امامان) نوشته شده است. همین موجب شده که حتی امروزه وقتی مردم درباره‌ی شریعت صحبت می‌کنند، آن را واقعیتی بسته و غیرقابل‌ پرسش می‌پندارند که هیچ تفکری در آن لازم و جایز نیست و اگر نخواهند با اجتهاد آن را با شرایط امروزه منطبق کنند، عملا نمی‌توانند همه‌ی آن را اجرا کنند.
از نظر دکتر ساج‌الدین، تفکیک دو مفهوم الزامی است: یکی «شریعت»، که همان پیام آسمانی است که به پیامبر نازل شده است، و دیگری «فقه» که در حقیقت تلاش انسانی در درک شریعت است. حال سوال اساسی این است که آیا فقه برای همه‌ی زمان‌ها معتبر است؟ او با اشاره به حمله‌ به سخنرانی دکتر سروش به بهانه‌ی آن که دکتر سروش قرآن را زیر سوال برده است، تاکید می‌کند که دکتر سروش تنها «جنبه‌ی تاریخی قرآن» را کندوکاو می‌کند.
او با اشاره به سه مرحله‌ی تکامل دین: رهبری کاریزماتیک (که در طی آن چندان کار آکادمیک صورت نمی‌گیرد)، روتین شدن دین در اثر تعامل با اقتصاد و سیاست و...، و بعد عملی دین در زندگی مردم (این که مردم چگونه دین را در زندگی روزمره‌ی خود به کار ببرند)؛ تاکید می‌کند که دغدغه‌ی شریعتی، دغدغه‌ی «دین در عمل» است و بدون اجتهاد نمی‌توان دین عملی را پیاده کرد. او به سخنرانی‌های دکتر شریعتی در ماه‌های محرم اشاره می‌کند که به دلیل همین دغدغه‌ی بعد عملی دین، با سخنرانی‌های عادی این ماه که با هدف گریاندن مردم انجام می‌شده‌اند، بسیار متفاوت بوده است.
در عوض آنچه که علما در مدارس مذهبی مثلا در مصر، می‌آموزند «اصول‌الفقه» است، نه مطالعات تئولوژیک نظیر هدف از خلقت انسان. فقه سنتی نابرابری میان دو جنس را سازمان می‌دهد. برای همین گرچه زنان می‌توانند ارث ببرند، در معاملات شرکت کنند، و تنها وسیله‌ای برای ارضای جنسی مرد نیستند، اما آن‌ها حقوق محدودی در طلاق دارند. حال آن‌ که مرد می‌تواند بر علیه زن از زور استفاده کند، بدون توضیح او را طلاق دهد، همسران متعدد اختیار کند، و از حق انحصاری کفالت فرزندان نیز برخوردار است. علاوه بر این شهادت زنان نیز نصف شهادت مردان حساب می‌شود. دکتر شریعتی بر این باور بود که اسلام یک موجودیت مستقل ندارد و با تاثیر از حقایق اجتماعی شکل گرفته است. در آن زمان در جامعه‌ی پدرسالار، سوال این بود که «سنت‌ها چگونه حفظ شوند؟» و اصول فقهی برای پاسخ به این سوال توسعه داده شده‌اند. در آن زمان حقوق زنان و عدالت اجتماعی چندان مطرح نبوده است. این سوال امروزه مطرح است و از این رو زنان اکنون می‌توانند شرایطی را به قرارداد ازدواجشان اضافه کنند، گرچه این کار از نظر برخی مکاتب نظیر مکتب ابوحنیفه جایز نیست.
از طرف دیگر، دکتر شریعتی به روشنفکران آن زمان، نظیر جلال‌ آل‌احمد نیز منتقد است. از نظر وی روشنفکران دغدغه‌ی پاسخگویی به مردم و جامعه را نداشتند و تنها مفاهیم خارجی را بدون درک فرهنگ کشور وارد می‌کردند. دکتر ساج‌الدین به خوبی به خاطر دارد که در زمان تحصیلش در دانشگاه مشهد، بیشتر استادها تنها متن درسی را به فارسی ترجمه می‌کردند و حتی دقیقاً از همان مثال‌ها استفاده می‌کردند. آن‌ها از فرهنگ مردم فاصله داشتند و این چیزی است که دکتر شریعتی به آن معترض بود. دکتر شریعتی کسانی مثل اقبال که به فرهنگ کشورش احترام می‌گذاشت و محمدباقر صدر که با تالیف کتاب‌هایی نظیر «فلسفتنا» و «اقتصادنا» سعی در پاسخگویی واقعی به جامعه داشت، را ستایش می‌کرد. دکتر شریعتی معلم مردم بود و نه یک انسان آکادمیک که در برج عاج بنشیند. به همین دلیل در زمانی که آزادی بیان اصلاً در ایران وجود نداشت، تالار رازی دانشگاه مشهد که در آنجا سخنرانی می‌کرد، از انبوه جمعیت پر می‌شد.
دکتر ساج‌الدین با اشاره به طرح تشکیل دادگاه‌های اسلامی در آنتاریو، ضمن تایید این نکته که این طرح در حقیقت به دلیل صرفه‌جویی زمانی و مالی دولت آنتاریو مطرح شده است، از آن حمایت می‌کند. از نظر وی، بسیاری زنان هستند که به دادگاه‌های سکولار نمی‌روند، چرا که آن‌ها ترجیح می‌دهند که به علما گوش فرا دهند. از طرفی، این طرح زنان را ملزم نمی‌کند که به این دادگاه‌ها رجوع کنند.
در نهایت او سعی می‌کند به این سوال پاسخ دهد که اگر شریعتی اکنون زنده بود، برای مسلمانان کانادا که در جامعه‌ی سکولار اجازه‌ی پیروی از دین خود را دارند مادامی که آن را به عرصه‌ی عمومی اجتماع نیاورند، چه پیامی می‌داشت. به عنوان مثال، حقوق زنان در جامعه‌ی مسلمانان امروز چه باید باشد؟ او اظهار می‌کند که باید فقه را به زمان حال آورد و مطابق با شرایط امروز کرد. فقه نباید جلوی پیشرفت ما را بگیرد. باید به عنوان یک الگو () عمل کند، و نه یک نسخه ().
جمله‌ی پایانی‌ سخنرانی‌اش شاید قوی‌ترین دفاعی است که از شریعتی می‌کند: «من یک مسلمان کوته‌فکر از تانزانیا بودم، دکتر شریعتی من را متحول کرد».
متاسفانه مجبور بودم جلسه را ترک کنم، و نتوانستم برای سخنرانی بعدی توسط مجتبی مهدوی و نیز پرسش و پاسخ حضور داشته باشم. جلسه را که ترک می‌کردم، تصویر دکتر شریعتی به همان روشنی بود که همیشه برایم بوده است. می‌دانستم که سوالات زیادی هم‌چنان برایم وجود دارد: چه کسی مرز بین فقه و شریعت را مشخص می‌کند؟ آیا احکام مربوط به زنان که در قرآن آمده است را می‌توان بخشی از فقه و قابل تغییر دانست؟ اگر قرار است همه‌ی فقه را تغییر دهیم تا با اصول اخلاقی امروزه مطابقت کند، چه لزومی دارد که اساسا به سراغ فقه برویم؟
می‌دانم که برای سال‌ها با این سوالات دست و پنجه نرم خواهم کرد و آنچه که در فرآیند پاسخگویی به آنان می‌آموزم، و کسانی چون دکتر شریعتی که در این فرآیند با آن‌ها آشنا می‌شوم، به اندازه‌ی پاسخ این سوالات و حتی بیشتر از آن‌ها برایم ارزشمندند.
دیگر ۵ ساعتی باید شده باشد که برگ‌های درخت‌ها پشت پنجره رقصیده‌اند. ماهی تنگ گردش را پانصد-ششصد باری باید دور زده باشد. روی پله‌ها صدای پا آمده است. به سمت بالا، بعد به سمت پایین، چند باری می‌شود... من همین‌طور بی‌حرکت روی تخت،... کمرم درد می‌کند. می‌گزد و می‌دود توی پای راستم. مجبورم هر از چند گاهی کش و قوسی به خودم بدهم، ماهی هم که گاه از تنگش توی دستشویی آشپزخانه می‌افتد، همین‌طور به خودش کش و قوس می‌دهد. ماهی آبی... همه می‌گویند زشت است. اما در عوض به رنگ دیوارها می‌آید. مثل میز وسط اتاق و تشکچه‌های صندلی‌ها که همه به رنگ دیوار می‌آیند.
«ولی عجب اتاق قشنگی‌ شده‌...» خودم می‌دانم. لب‌هایم را زیر دماغم جمع می‌کنم و با تکان سر تصدیق می‌کنم: «فکر برده، خیلی فکر برده. کار خوبی شده!» و به کل یادم می‌رود که از اتاق خودم صحبت می‌کنم. ابروهایم هم جور عجیبی به میان چشم‌هایم متمایل می‌شوند -ابروی چپ کمی بیشتر-. نافذ نگاه می‌کنم و سرم را تکان می‌دهم. همه چیز اتاق سر جایش است. حتی سایه روشن گوشه‌ی دیوار که برای جلوه کردن مجسمه‌ی چوبی لازم بود. انعکاس نور توی تنگ ماهی، آبی شمع که یک درجه از آبی دیوارها کم‌رنگ‌تر است و تضاد رومیزی قرمز و بته جقه‌های قهوه‌ای با آبی دیوارها. تخت چوبی و من روی تخت، کمونه زده مثل یک ماهی. می‌گویم: «حرف نداره، ایده آله.»
ولی کمرم حسابی بد وضع شده. نمی‌دانم میز وسط ترتیبش را داد یا کشوی لباس‌ها... راستی هماهنگی قرمز انار‌های خشک با چوب تیره... حالا دیگر جوری کمونه زده‌ام که کف پاهایم به پشت سرم نزدیک شده‌اند. نمی‌دانم ماهی هم می‌تواند این‌طور قوس بزند یا نه. این‌طور که می‌خوابم انگار گزشش کمتر می‌شود.
«ولی عجب اتاقی شده، حرف نداره!» برگ‌ها حالا دارند والس می‌رقصند: سه تا چپ، سه تا راست... باید ۵ ساعتی شده باشد. یک بند جنبیده‌اند. مثل ماهی، دور خودش و دور تنگ. باز صدای پا روی پله‌ها. بالا،... حالا پایین. شاید بهتر باشد صدایشان کنم. اگر کمرم در همان کمونه زدن اول هم گرفته باشد دیگر بعد از ۵ ساعت باید ول می‌کرد. ولی یک جوری چسبیدتم انگار با انبردست دارند از وسط لِهَم می‌کنند و یک پیچ گوشتی چهارسو درست وسط نخاعم توی کمرم فرو می‌رود. کمی هم گرسنه شده‌ام. شاید به خاطر کش آمدن معده‌ام باشد. با انگشت‌های پا گوشم را که نزدیک است می‌خارانم. پنج ساعت است، یعنی کی ول می‌کند؟ انعکاس سایه روشن رقص برگ‌ها توی آب ماهی، ماهی آبی... در عوض به رنگ دیوارها می‌آید. چوب تخت و کتاب‌خانه هم خوب با هم جور در می‌آیند، با تضاد تشکچه‌ی قرمز.
«نه، اصلا حرف نداره. اتاقه معرکه شده!». همه‌ی وسایل به هم می‌آیند: قوس ماهی و من، با میز وسط اتاق و صندلی‌ها و دیوارها و...
ماهی که گذشت ماه پرمشغله‌ای بود. آغاز سال تحصیلی جدید، و همزمان ده‌ها سخنرانی که در گوشه و کنار شهر برپا بود و از آن میان گزارشی از برنامه‌ای درباره‌ی دکتر شریعتی تهیه کرده‌ایم. از کتاب‌های جدید هم غافل نمانده‌ایم و پرسپولیس دو را مرور کرده‌ایم. عکس‌هایمان از جشن‌های خیابانی پس از پیروزی تیم هاکی کانادا هم دیدنی هستند. در عین حال اخبار ایران را هم دنبال می‌کنیم: طنزمان پیرامون دستگیری سعید مطلبی گواهی بر این مدعاست.
گفت‌ و گویی با مدیر یک شرکت دختران تلفنی، داستانی با عنوان «زاویه‌ی دید»، قلمک «ماهی آبی»،دو شعر «آتش» و «شعر بعدی»، بخش دانستنی‌ها با عنوان «انیشتن هر روز»،، و هم نشان می‌دهند که در حوادث روزمره غرق نشده‌ایم و خواندنی‌هایی فراتر از اتفاقات روزمره‌ نیز زینت‌بخش مجله‌مان هستند.
قاصدک شماره‌ی دوازده را نیز بخوانید تا رستگار شوید!
شاید در شعر بعدی‌ام
چشم‌هایت را به آسمانی تشبیه کردم
که به تسخیر کلاغ‌ها در آمده،
و کلاغ‌ها میوه‌هایی سیاه
بر شاخه‌های درختی دور
که در سایه‌اش چوپان‌ها جوان می‌مانند،
و خدای قدیمی از بلندی‌های رحمتش
به زمین لبخند می‌زند.
شاید در شعر بعدی‌ام
باد لحظه‌ای از خودش درنگ کند
و برگردد.
ثانیه‌ها به وسعت سال‌ها طول بگیرند
و این لحظه به آوازی بدل شود
که با مسیر حرکت ابرها خوانده می‌شود.
در شعر بعدی‌ام شاید
از کوهستان پایین آمدم،
به خانه برگشتم،
در اتاقم حبس کشیدم
که به ملاقاتم بیایی
و آزادم کنی از تمام شعرهای بعدی‌ام.
از سخنرانی چه خبر:
در روز اول اکتبر، استفان هاشمی در جلسه‌ی بحث آزاد با عنوان «از حرف تا عمل: شکنجه، حقوق بشر، و مسوولیت‌های سیستم حقوقی کانادا» که به همت دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تورنتو برگزار شده بود، صحبت کرد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا در روز ۱۶ اکتبر حاضران به بحث آزاد پیرامون انتخابات ریاست‌جمهوری در آمریکا و تاثیرات آن بر ایران پرداختند. در روز ۱۷ اکتبر دکتر بروجردی درباره‌ی بررسی مجدد میراث فکری رضا شاه در دوره‌ی ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱ و در روز ۲۳ اکتبر دکتر فرزین وحدت پیرامون تجربه‌ی ایران در مقابله با مدرنیته سخنرانی کردند. سخنرانی دکتر بروجردی در روز ۱۸ اکتبر به همت دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی به زبان انگلیسی تکرار شد. دکتر وحدت نیز در روز ۲۵ اکتبر سخنرانی دیگری با عنوان «مدرنیت مذهبی در ایران: مشکلات دموکراسی اسلامی در گفتمان محمد خاتمی» با حمایت انجام دادند.
در جلسات هفتگی <=: //.. / / /
/> گروه نگاه در روز ۱۵ اکتبر دکتر علی میرسپاسی راجع به «بحران روشنفکری مذهبی در ایران» صحبت کردند.
از انجمن‌ها چه خبر:
انتخابات <=: //.. / / /
/> گروه نگاه در روز ۸ اکتبر انجام شد.
دیگر چه خبر:
به همت انجمن‌های ایرانی چهار دانشگاه تورنتو، یورک، رایرسون، و مک‌مستر، در روز ۲۲ اکتبر یک سری مسابقات فوتبال بین ایرانیان این دانشگاه‌ها انجام شد. در این سری مسابقات، تیم‌های رایرسون، تورنتو، و یورک به ترتیب مقام‌های اول تا سوم را کسب کردند.
از آینده چه خبر:
به بهانه‌ی یک ساله شدن قاصدک، برآنیم تا در روز ۴ نوامبر گرد هم آییم. از تمامی دوستداران قاصدک دعوت می‌شود، که در صورت تمایل، تا تاریخ ۲ نوامبر با ما تماس بگیرند تا زمان و مکان دقیق برنامه را برایشان ارسال کنیم.
به همت دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی، دانشکده‌ی تاریخ،، و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روزهای ۶ و ۷ نوامبر سم‍پوزیم «سواد و خلاقیت هنری زنان در ایران معاصر» همزمان با نمایشگاهی از کتاب‌های نویسندگان زن ایرانی، از ساعت ۱۰ تا ۶ بعدازظهر در اتاق ۱۰۵۰ ساختمان برگزار می‌شود.
گروه موسیقی هم‌آوا با همیاری کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۱۴ نوامبر کنسرتی با عنوان «شبی با موسیقی پاپ» برگزار خواهد کرد. درآمد حاصل از این کنسرت به شورای کتاب کودک اهدا می‌گردد.
در روز ۱۸ فوریه، استاد محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، کیهان کلهر، و همایون شجریان در تورنتو برنامه‌ی موسیقی اجرا خواهند کرد.
ترانه جوانبخت
متولد ۱۳۵۳ تهران
ساکن مونترال کانادا
شیمیست، شاعر و داستان نویس
آثار به چاپ رسیده در ایران:
پیمانه های سخن، مجموعه شعر، ناشر مولف، ۱۳۷۸
عصر آینه، مجموعه شعر، نوین پژوهش، ۱۳۸۱
سرود عشق، مجموعه شعر، ناشر مولف، ۱۳۸۳
به دنبال رد پای فردا، مجموعه شعر، آروین، ۱۳۸۳
یادگار لحظه های سبز، مجموعه شعر، آروین، ۱۳۸۳
فراتر از زمان، مجموعه شعر، آروین، ۱۳۸۳
جایزه:
منتخب مسابقه کتابخانه جهانی شعر در سال ۲۰۰۳
سایت شخصی:
چند شعر از ترانه جوانبخت:
بی لحظه ای سکوت
هنوز شعر در بی واژگی
هنوز حرفم در نهان
فضاها خالی اند
دستش را می بندد
نمی دانم در مشتش چه قایم کرده
من می دوم از آنسوی حصار احساس
سطری کامل
سرازیر می شوم از
بی لحظه ای سکوت
در غوغای واژه ها
من می دوم از آنسوی
تو هنوز مشتت را باز نکردی؟
وقتی که او رو به صبح طالع
چشمان خفته را بیدار می کند*
نمی تواند کسی مرا به آن فضاها
برگرداند
حتی منبع زندگی
من در طلسم شعرم روی کاغذی
مشتها باز شده اند
من دوباره سرداده می شوم
می آیند وا ژه ها یکی یکی
من دوباره در این شعر
من دوباره
* از شعر: شعری که زندگی ست از مجموعه: هوای تازه شاملو
برگ برنده
یک نفر روبروی من
هردومان در یک بازی دعوت شده ایم
زمان، منتظر برگ من است
همه را بر زمین انداخته ام
جز یک برگ
او هم د ردستش فقط یکی دارد
آخری را می اندازم
برگ یقین است
برگی که ناتوانی ام را تعیین کرده
یا به عبارتی شکستم را
یا روش بازی ام را
زمان لبخند می زند
برگ آخرین او برگ تردید است
برگ نسخ هر چه که درچنته داشتم
برگ برنده
برگی که همیشه او خواهد داشت
اگرچه باز هم صد بار
بازی تکرار شود
و این همان است
که دیگران نمی دانند
انتظار
دیگر به روی صندلی نخواهد نشست
و مردمک چشم‌های تو
خال سیاه هیچ تیری نخواهد بود
من
باکرگی‌ام را
در دست‌های آنی مردان بی‌رمق
و کفتارهای عقیم
و روسپیان یائسه
اعدام می‌کنم.
و روی اسم‌های قشنگ
و واژه‌های نرم
و شعرهای لطیف
نفت می‌ریزم.
من تنم را
بر ریش کاکتوس سپیدی
کبریت می‌کنم.
و در آتش این ابتران لجوج
که هنوز هم
احمقانه در انتظار تواند
محتلم می‌شوم.
محتلم می‌شوم
با توهّم برنده‌ی یک کارد
که بر سینه‌ام می‌خوابد
و یادگار آخرین شهامت توست!
با من هم صدا نمی‌شوی که آن واژه‌ها
شعر من دوباره در حس تلاطم
من می‌نویسمش
شعر من در تلاطم
من دوباره می‌نویسمش در این جای جای
آمدم تا نفس بودن فردا
اصلاً در چه رنگ می‌تواند باشد؟
دفترم که پر می‌شود
در این
تو حرفت نامنقوش
من دوباره در تلاطم احساس
ستاره‌ها به درد خود چشمک می‌زنند
آسمان، ساکت
می‌انبارند تردید را در خطوط شب
به کبریت نیازی نیست
اگرچه حتی آنسوی شعر هم
نمی‌تواند دوباره ما را به آن واژه‌ها برگرداند
من در این جای جای
اگر از بچه‌های تورنتو بپرسید که در دانشگاه تورنتو چند نفر دانش‌جوی ایرانی وجود دارد، جواب‌های متفاوت و حتی متناقضی خواهید شنید. در دانشگاه تورنتو با بیش از ۶۰ هزار دانش‌جو، تعداد دانش‌جویان ایرانی آن اندازه زیاد هست که شمردن آن‌ها کار ممکنی نباشد. از طرفی توزیع ناهمگن دانش‌جویان در دانشکده‌های گوناگون هر گونه تخمین زدن را مشکل می‌کند. یک دانش‌جوی مهندسی تعداد ایرانیان کل دانشگاه را بسیار بیشتر از یک دانشجوی حقوق تخمین خواهد زند. تاکنون هیچ آمارگیری‌ای انجام نشده است و هر چه گفته شود بیشتر حدس و گمان‌هایی با خطایی بالاست به‌ویژه که ایرانی‌ها علاقه‌ی زیادی هم به اغراق کردن دارند. یک مثال ساده نشان می‌دهد که چرا خطای حدس و گمان بسیار بالاست. فرض کنید که شما در یک مجتمع تجاری بزرگ در تورنتو برای خرید قدم می‌زنید. دیدن چند خانواده‌ی ایرانی این احساس را به شما می‌دهد که چقدر تعداد ایرانیان زیاد است. اما در حقیقت اگر شما تعداد همه‌ی افرادی را که در آن مجتمع می‌بینید بشمارید و بعد با تعداد ایرانیانی که دیده‌اید مقایسه‌ کنید درمی‌یابید که این نسبت چندان هم که تصور می‌کردید بالا نیست.
در این نوشته سعی می‌شود با یک سری فرض‌های ساده و معقول تخمینی از تعداد ایرانی‌های دانشگاه تورنتو زده شود. تعریف دقیق ما از ایرانی هم چندان مهم نیست. تعداد دانش‌جویانی که پدر و مادر ایرانی داشته باشند ولی در کانادا به دنیا آمده و بزرگ شده باشند چندان زیاد نیست و در نظر گرفتن یا نگرفتن آن‌ها چندان در نتیجه فرقی نمی‌کند.
دانش‌جویان را به دو گروه دانش‌جویان لیسانس و دانش‌جویان فوق و دکترا تقسیم می‌کنیم و تعداد هر کدام را جداگانه تخمین می‌زنیم. برای دانش‌جویان فوق و دکترا نمونه‌ی کوچک‌تر خوابگاه را انتخاب می‌کنیم. این خوابگاه اصلی‌ترین خوابگاه دانش‌جویان فوق و دکتراست و در آن ۴۵۰ نفر ساکن هستند. در این میان با مراجعه به لیست اسامی ساکنین که دم ِ در ساختمان نصب شده است می‌توان دریافت که ۱۹ دانشجوی ایرانی در خوابگاه وجود دارد. اگر فرض کنیم نسبت دانش‌جویان ایرانی فوق و دکترا به کل دانش‌جویان فوق و دکترا در خوابگاه و سطح دانشگاه تقریبا یکسان است می‌توان گفت که ۴٪ دانش‌جویان فوق و دکترای دانشگاه تورنتو ایرانی هستند که با در نظر گرفتن ۹۰۰۰ دانش‌جوی فوق و دکترا در کل دانشگاه عدد ۳۶۰ را برای ایرانی‌ها می‌دهد. خطای این تخمین به تساوی گرفتن نسبت‌ها باز می‌گردد. برای مثال شاید بتوان ادعا کرد که دانش‌جویان کانادایی چون با محیط آشناتر هستند نسبت به دانش‌جویان ایرانی کمتر از خوابگاه استفاده می‌کنند.
برای تخمین دانش‌جویان ایرانی دوره‌ی لیسانس می‌توان بر خلاف حالت قبلی یک نمونه‌ی آماری بزرگ‌تر انتخاب کرد. تقریبا همه‌ی دانش‌جویان ایرانی دوره‌ی لیسانس همراه پدر و مادرشان در تورنتو زندگی می‌کنند. بدین ترتیب شاید بتوان گفت که نسبت دانش‌جویان ایرانی لیسانس به کل دانش‌جویان لیسانس دانشگاه برابر باشد با نسبت جمعیت ایرانیان تورنتو به کل جمعیت تورنتو. بنا به آمار سال ۲۰۰۱ دولت کانادا، در تورنتو و حومه‌ی آن ۴۱۰۰۰ ایرانی زندگی می‌کنند. بدین ترتیب با در نظر گرفتن جمعیت ۴، ۶ میلیونی تورنتو این نسبت ۰، ۹٪ می‌شود. حال وقتی در دانشگاه تورنتو ۵۰۰۰۰ دانش‌جوی لیسانس درس بخوانند می‌توان نتیجه گرفت تعداد دانش‌جویان لیسانس ایرانی باید حدود ۴۵۰ نفر باشد.
با جمع کردن تعداد دانش‌جویان ایرانی لیسانس با فوق و دکترا عدد ۸۱۰ برای تعداد کل دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو بدست می‌آید. مبارک است ان‌شاا....
روی‌تنش پر از گودیه. لخت که می‌شه می‌ایسته جلوی آینه سر سربینه‌ی‌ حموم و دست می‌کشه به گودی‌ها. انگشت‌هاش توی‌گودی‌های تنش یه احساس دوگانه دارن. درست مثل بچگی‌ها که دست‌هاش رو دور لوله‌ی طلایی چرخ شهر فرنگ کاسه می‌کرد و توی‌شکم اون تاریکی، با صدای اون مرد دیلاق، می‌رفت تو رویا. اون وقت هم با عوض شدن هر عکس یه احساس دوگانه داشت. رو به آینه که می‌ایستاد، انگار ایستاده بود رو به دیوار. یه دیوار شیشه‌ای‌ که توش عکس اون رو می‌دید. یک دستمال سیاه می‌آورد و می‌بست به چشم‌هاش و یه شال مخمل قرمز که روی شونه‌ی راستش می‌انداخت.
اشرف السادات می‌گفت: «چرا لباست رو که در می‌آری با کفش می‌ری‌ رو سر بینه، یک ساعت می‌ایستی‌خودت رو تو آینه نگاه می‌کنی؟»
اشرف السادات زن اوستای حموم بود. از حال همه خبر داشت. توی‌ حموم که می‌رفتی‌ تنها زن پوشیده اشرف السادات بود. بقیه همه لخت و برهنه با سینه‌های آزاد که یادش به خیر می‌گفت: «این‌جور که این‌ها هستند انگار کبوتراشون رو ول کردن لب بوم! تا نگاه کنی‌ اون دو تا کبوتر سپید از لب بومشون پر می‌زنه و می‌ره.»
هر بار به خودش قول می‌داد که دیگه توی آینه نایسته. دیگه تو آینه تو رویا نره. اما باز همچین که خم می‌شد تا جام و سینی‌ رو برداره و کفش‌هاش رو در بیاره، انگشتش فرو می‌رفت تو یکی‌ از گودی‌ها. بعد باز یاد اون می‌افتاد:
«انقدر محکم ماچ نکن! جای‌ بوسه‌هات می‌مونه مامان می‌فهمه‌ها!»
صدای‌خندشون بلند می‌شد.
رو به دیوار که می‌ایستاد همیشه چشم‌هاش بسته بود. فقط می‌تونست دو چیز رو حس کنه: نوازش دو لب و لمس ده انگشت. لب‌هایی که روی تنش راه می‌رفتند و دوتا دست گرم مهربون. آخر کار همیشه با بوی گل سرخ به هوش می‌اومد. بعد چشم‌هاش رو باز می‌کرد و برگ‌های گل، نرم‌نرم صورتش رو نوازش می‌کردند. وای که چه عطری داشت!
چشم‌هاش باز بود اما جایی رو نمی‌دید. تنش تیر می‌کشید و گله گله می‌سوخت. اگه می‌تونست فرار کنه همه چی‌ تموم می‌شد. باید سرش رو می‌دزدید. باید دستش رو کنار می‌کشید اما تا سینه تو خاک فرو رفته بود. کبوتراش! وای! خوب شد که نبودی و ندیدی. اگه می‌دیدی کبوتراتو زنده به گور کردن.... گوشه‌ی ابروی سمت چپش یک مرتبه سوخت. چیز نرم و گرمی‌ روی صورتش راه افتاد. قلقلکش می‌داد. بوی خون به هوشش آورد. چشم‌هاش رو باز کرد. چه عطری داشت!
«در گنجه‌ات رو یادت نره قفل کنی. میان اسبابت رو می‌دزدن. پول نذاری توی‌ گنجه.»
از روبه‌روی آینه کنار آمد. دست کرد توی‌ ساکش و کیف پولش رو برداشت. پاهای‌ بلند و کشیدش رو از سر سربینه پایین گذاشت و توی دو لنگه دمپایی‌ پلاستیکی فرو کرد: یکی آبی‌و دیگری قهوه ای. هر دو مال پای‌ چپ بودند.
«کیفم دست شما سپرده.»
«باشه برو به سلامت.»
پاهاش رو لخ‌لخ‌کنان کف حموم می‌کشید. از کنار حوض بلند و باریک تا دم در آلمینیومی‌ رفت. بعد با فشار در رو باز کرد و رفت تو. بخار آب مثل گله‌های ابر روی‌ هوا شکل عوض می‌کرد. انگار رفته باشی توی ناقوس. کوچک‌ترین تقه‌ای هزار بار تکرار می‌شد. صداهای‌ معمولی کشیده و رقاص می‌شدند. ریتم صداها انگار که نت موسیقی. هر صدایی‌ مثل یک نخ بی‌ته بود که انتهاش توی فضا گم می‌شد. تنش نوچ شده بود و چسبناک. رفت به سمت ردیف دوش‌ها. در یکی‌شون رو باز کرد و رفت تو.
«این‌جا یه جاهایی هست مثل آخور. می‌شه سرت رو بکنی‌ توش. می‌آم این‌جا با تو خلوت می‌کنم. خوبه؟ دوست داری؟»
حالا هم رفته بود توی‌ آخور. با خودش تنها. این خاصیت تنش شده بود. پیشترها، تنش رو که می‌دید، انگار یه غریبه دیده بود. زود لباس می‌پوشید تا دیگه نبیندش. حوصله‌اش از تنش سر می‌رفت. اعصابش خرد می‌شد که مجبور بود تیمارش کنه: بشوردش، بپوشوندش، تمیزش کنه... این دیگه چی بود؟! اسباب زحمت! زشت و بی‌قواره. با یه لایه از خزه‌ی سیاه که روش رو گرفته بود. ولش می‌کردی بوی گند برش می‌داشت. حالا اما تنش شده بود اشرفی توی صندوقچه. تنش رو با گودی‌هاش دوست داشت. انگشتش رو می‌کرد توی گودی‌های اون و می‌رفت تو رویا. با تنش تنها نبود. درست مثل وقتی‌ که هوس می‌کردن مثل کفتارها یه گور بکنن و برن توش عشقبازی.
«حالا اگه بگیرن‌مون؟»
«به چه جرمی؟»
«چه می‌دونم؟! به جرم زندگی! عاشقی!»
«منو که سنگ‌سار می‌کنن.»
«نه قربونت. ما یکی نیستیم.»
خنده‌اش می‌گرفت. حالا تا سینه توی گور اسیر شده بود. گودی‌ بدی بود. اگه ازش فرار می‌کردی خلاص بودی. اما فرار ازش محال بود. تا سینه تو خاک دفنت می‌کردن بعد هم بهت سنگ می‌زدن. بهتر بود که به آخرش فکر کنی. به بعدش. بهتر بود از مردن فرار می‌کردی. اگه زنده می‌موندی خلاص بودی! همون‌جا بود که اشک سنگ هم دراومده بود. سنگ‌ها درست اندازه‌ی‌ جای لب‌های اون بودند. گودی‌های تنش رو هم شاید به همین خاطر دوست داشت.
نشست کنار حوض. آب حوض تمیز بود و روی سینه‌اش موج‌ها مثل پستان‌های پر از شیر بالا و پایین می‌رفتند. تنش هوس عشقبازی‌ تو آب کرده بود.
«می‌دونی؟»
«نه. چی‌ رو؟»
«امروز دوباره عاشقت شدم.»
«راستی!؟ ای هوس‌باز!»
«می‌دونی؟»
«فدات بشم که تو هم به «می‌دونی‌ می‌دونی» افتادی.»
«وقتی نگام می‌کنی‌ عاشقت می‌شم!»
چقدر لذت داره وقتی‌ آب پابه‌پات عشقبازی می‌کنه. انگار تک‌تک قطره‌های‌ آب واسه‌ی تناتون جشن گرفتن. وای‌ که چقدر تشنه بودیم!
«بمیرم الهی! از وقتی تصادف کردی جای‌خرده شیشه‌ها رو تنت مونده.»
سرش رو برمی‌گردونه. مرجان خانمه. زن همسایه. یک کاسه‌ی آب می‌ریزه روی دوشش و کیسه رو از دستش می‌گیره. بعد شروع می‌کنه پشتش رو به کیسه کشیدن.
«خوب شد مادرت مرد و این روز رو ندید. دختر دسته‌ی گلش! تنت مثل بارفتن بود. خیر نبینه اون راننده. بیچاره! بمیرم الهی. حالا دیگه مشکل کسی‌ در خونتون رو بزنه. آخه همه دنبال یه دختر...»
«دستت درد نکنه مرجان خانم.»
کاسه‌ی آب رو می‌ریزه رو دست‌های مرجان خانم. یکی‌ از اون سر حموم زن رو صدا می‌کنه. زن از جاش بلند می‌شه و می‌ره. نفس راحتی‌ می‌کشه.
«درست مثل صف نماز جماعت می‌مونه. اگه اقرار کنی‌ اول قاضی باید قامت ببنده بعد هم بقیه دنبالش.»
«وقتی سنگ بخوره به تنت دیگه چه فرقی می‌کنه قاضی زده باشه یا دیگران؟ درد همش یکیه.»
«آره. درد همش یکیه اما دین همشون یکی‌ نیست.»
صدای‌پچ‌پچ دختر بچه‌ها رو از اون طرف حوض می‌شنوه:
«سمیه! زَنَ رو! تنش رو نیگا!»
سمیه شاید شانزده سال داره. سینه‌هاش شق و کوچکند. حتما باکره است. همین روزهاست که یکی بیاد واسه خریدن نجابتش.
از جاش بلند می‌شه و کیسه و سفید آب رو می‌گذاره توی لگن و از در آلمینیومی کوتاه بیرون می‌آد. تنش مور مور می‌شه. یخ می‌کنه.
«خدا از سر تقصیراتت بگذره.»
«خدا ببخشدت.»
«خدا از گناهات بگذره.»
«مگه خدا بهت رحم کنه.»
«شاید لطف خدا شامل حالت بشه.»
«عافیت باشه!»
«سلامت باشید.»
از سربینه می‌ره بالا. می‌ایسته جلوی آینه. تنش گریه می‌کنه. گوله‌گوله از تنش اشک می‌چکه.
«بمیرم که اشکت رو نبینم. بخند جون من!»
حوله رو می‌پیچه دور تنش تا اشکای تنش رو نبینه. نمی‌خواد ناراحتش کنه. شروع می‌کنه به لباس پوشیدن.
«پوشیده ترین صحنه زمانیه که تو عریانی و عریان‌ترین صحنه وقتی‌ست که تو پوشیده‌ای!»
«کاش همه مثل تو می‌دیدن!»
«راستی! مگه زیباتر از این صحنه هم وجود داره؟»
گونه‌هاش گل می‌اندازه. صورت آینه بخار کرده. تنش میون یه لایه ابر تو آینه است. انگار که توآسموناس. زن اوستا کشوی‌ بوفه‌ی‌ جلوی پاش رو بیرون می‌کشه و کیف پولش رو می‌گذاره بیرون.
«می‌شه ۵۷۰ تومن.»
«بفرمایید.»
کفش‌های‌ پاشنه بلند رو می‌اندازه رو زمین. پایین می‌آد و می‌پوشدشون و می‌ره به سمت در حموم. هوای‌ خنکی روی گونه‌هاش دراز می‌کشه. با خودش فکر می‌کنه: «راستی‌ هنوزم دلش می‌خواد بعد بیرون اومدن از حموم با هم عشقبازی‌ کنیم؟»
دنبالت می‌گردم،
لای نوشته‌های قدیمی‌ام،
تاخوردگی کتاب‌هایم را باز می‌کنم،
تا کجا خوانده بودمت؟
یادم نیست،
یادم نمی‌آید که از آغاز کدامین قسط،
کدامین برگه‌ی مالیات، ‌ کدام قبض فراموشت کردم!
زیر تخت را جستجو می‌کنم،
دفترم خاک گرفته است،
لباس‌های کثیفم را به ماشین رختشویی می‌سپارم،
همسایه لبخند می‌زند،
لبخندش را باز می‌تابانم،
در اعماق چشمانش هیچ نیست،
می‌روم سر کار،
با مردم می‌خندم،
نگاهشان می‌کنم،
دردهایشان را می‌شنوم،
در آیینه می‌نگرم،
دردهایم را می‌بینم،
و چشمانم، در اعماق چشمانم هیچ نیست...
همیشه خسته‌ام،
همیشه می‌خواهم موهایم را از ته کوتاه کنم،
همیشه می‌خواهم شعر بگویم،
همیشه می‌خواهم نت‌های موسیقی را دانه‌دانه بر ضمیر رایانه‌ام بچینم،
همیشه می‌خواهم چیزی را فریاد کنم،
همیشه هیچ نکردن عذابم می‌دهد،
همیشه هیچ‌کس آن‌قدر که باید باشد نیست!
همیشه کمی تنهایم،
و همیشه تو در نیمه‌ی خالی جانم نشسته‌ای و ساکت و آرام نگاه می‌کنی
و هیچ و هیچ نمی‌گویی...
کفش‌هایم کهنه می‌شوند،
می‌سایند روی جاده‌ای تکراری‌تر از خودم،
عوض‌شان نمی‌کنم،
مرا یاد تو می‌اندازند،
یاد قدم‌هایت،
قدم‌هایی که فقط من می‌دیدم و بس،
یاد حرف‌هایت،
یاد روزهایی که عادتت بود و مرا می‌خواندی،
با هم شعر می‌نوشتیم،
با هم موسیقی را با دقت بر احساس واژه‌ها می‌نشاندیم،
با هم آرام می‌گرفتیم،
با هم می‌خندیدیم،
خسته که می‌شدم، تو بودی،
بی‌حوصله که بودم، تو بودی،
از آدم‌ها که دلم می‌گرفت از دنیا که می‌بریدم، تو بودی،
قافیه‌ها که می‌رفتند، تو بودی...
نمی‌دانم تا کجا خوانده بودمت...
نمی‌دانم کجا گمت کردم...
نمی‌دانم کجا گمت کردم...
سخنرانی داریوش همایون در دانشگاه تورنتو
این شنبه ۳۰ اکتبر، داریوش همایون در دانشگاه تورنتو سخنرانی می‌کند. این برنامه در ساعت ۶ بعدازظهر در اتاق ۳۱۵۴ دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. عنوان سخنرانی داریوش همایون «اندیشه‌های خلاف سیاست» است. در آگهی‌های این برنامه که در روزنامه‌ها چاپ شده است نام برگزارکننده‌ «سخن آزاد» آمده است.
داریوش همایون، روزنامه‌نگار و سیاستمدار، در دوران پهلوی وزیر اطلاعات و جهانگردی بود. روزنامه‌ی آیندگان را نیز او راه‌اندازی کرد. وی که اکنون بیش از ۷۵ سال دارد از فعالین حزب مشروطه‌ی ایران است.
استاد علیجان‌پور از هنرمندان هنر مینیاتور ایران است. وی شاگرد استاد بزرگ مینیاتور ایران، استاد محمود فرشچیان هستند. استاد علیجان‌پور در سال ۲۰۰۰ به کانادا مهاجرت کرده‌اند و در گالری آموزش نقاشی‌ای در تورنتو به تدریس هنر نقاشی به علاقه‌مندان می‌پردازند.
نرگس مسعودی- جناب آقای علیجان‌پور از شروع کار هنری‌تان برایمان بگویید.
علیجان‌پور- با عرض سلام. من متولد سال ۱۳۳۵ از خطه‌ی سرسبز مازندران هستم. حدود ۳۵ سال است که نقاشی می‌کنم و از سن ۱۲ سالگی خدمت مرحوم استاد زاویه بودم. ولی قبل از آن حدود ۵ سالم بود که در یکی از گوشه‌های شهر زیبای نور، در یک ظهر به یاد ماندنی که فکر می‌کنم در تعطیلات عید بود، دیدن دو نقاش که در حال نقاشی کردن بودند، اثر عمیقی در من گذاشت. در روزی که تمام شهر در حال استراحت بودند، دو نقاش کنار پل نشسته بودند و منظره‌ی رودخانه را می‌کشیدند. آن منظره اطراف خانه‌ی ما بود. ساعت‌ها ایستادم و نقاشی کردن آن‌ها را نگاه کردم و لذت بردم. تا یکی از آن دو که کلاه حصیری هم بر سر داشت به من گفت: «نقاشی من قشنگ شده؟» که من با همان زبان بچگی گفتم: «شما خیلی زیبا کار می‌کنید.» گفت: «چه چیزی را در آن طرف رودخانه می‌بینی که ما نکشیده‌ایم؟» گفتم: «آن دو خانمی که آن طرف در حال شستن رخت هستند.» که آن‌ها را خیلی سریع کشیدند. خلاصه آن روز تمام شد ولی خاطره‌اش ماند و بعد از آن به نوعی ذهنم هنر را جستجو می‌کرد تا این‌که قبل از ورود به دبستان کارهایی برای خودم می‌کردم. یعنی خط می‌نوشتم. خط را به صورت نقاشی می‌نوشتم. حتما در کتاب حافظ می‌بینید که کارهای خطی مانند فیگور است. تقریبا آن کارها را می‌کردم. تا این که وارد مدرسه شدم و خواندن کتاب‌هایی که در حد سن من بود را یاد گرفتم. مانند مورچه‌ای که دانه‌کش است. من بیشتر به نقاشی‌هایش توجه می‌کردم تا به نوشته‌هایش که معلم‌ها نیز همیشه از این گله داشتند که من نقاشی کتاب برایم جالب‌تر از نوشته‌هایش بود. یک روز در کتاب‌فروشی تصاویر کتابی مرا جلب کرد که البته بعدها فهمیدم که کتاب عمر خیام بود و نقاشی‌های استاد زاویه و استاد تجربی بودند که نظر مرا جلب کرده بودند. از صاحب کتاب‌خانه خواهش کردم که آن کتاب را به من امانت بدهد. ایشان گفتند که آن کتاب را نمی‌توانم به خانه ببرم برای این‌که مناسب سن من
نیست. بعد که متوجه شد من از نقاشی‌های کتاب خوشم آمده است، گفت که من تقویمی دارم که نقاشی‌های آن همان است. آن را به تو می‌دهم تا بتوانی از روی آن نقاشی کنی. آن تقویم را هنوز با خودم دارم و بعد از ۴۰ سال در گالری من است. به هر حال این سرگذشت اولیه‌ی کار من و آشنایی من با نقاشی است.
می‌دانید که در فریدون‌کنار اکثر مردم یا ماهیگیر هستند یا کشاورز و عده‌ی قلیلی هم در فن کشتی هستند. شاید بشود گفت که اولین مینیاتوریست خطه‌ی مازندران بودم، بعدها اولین دایره‌المعارف مازندران نیز من را به عنوان اولین مینیاتوریست معرفی کرد. البته استادان زیادی بودند که با رنگ‌روغن کار می‌کردند یا استاد بیژن بیژنی که استاد خط کشور هستند. ایشان از خطه‌ی بابل هستند و یادم است زمانی که ۱۱ سال داشتم ایشان روزی به فریدون‌کنار آمدند و توسط دوستی با ایشان آشنا شدم. کارهای مرا دیدند و بسیار از کارهایم خوششان آمد. بعدها دوباره ما در تهران ملاقات کردیم و بسیار برایشان جالب بود که آن بچه‌ی ۱۱ ساله علیجان‌پور بود که در تهران می‌دید. به هر حال من به تشویق داییم - پدر آقای بیژن مرتضوی - به تهران آمدم و با استاد زاویه شروع به کار کردم. البته رسیدن و کار کردن با استاد زاویه خود داستانی‌ست. پس از بهره گرفتن از مکتب استاد زاویه، خدمت مرحوم استاد علی کریمی رسیدم. علی کریمی نیز از استادان خوب مینیاتور ایران بودند. توسط ایشان من راه پیدا کردم به صنایع دستی ایران که آن زمان در خیابان «ویلا» بود و از آن‌جا راه پیدا کردم به شرکتی به نام «تندیس» که این شرکت در راه پیش‌برد طراحی من و اصولا کار فکری من نقش بسیار مهمی داشت. مدت ۷-۸ سال کار کردم که خیلی مرا ساخت. در دوران سربازی نیز به این شرکت می‌رفتم. پس از سربازی نیز، قبل از انقلاب، خدمت استاد عزیزم محمود فرشچیان رسیدم. در وزارت ارشاد استاد خیلی به من محبت نمودند. یادم است که آن روز استاد دو نصیحت به من کردند که هنوز هم من آن دو نصیحت را آویزه‌ی گوش قرار داده‌ام. یک این بود که خیلی کتاب مطالعه کن، سعی کن ساعت‌های زیادی را در کتاب‌خانه‌های ایران صرف کنی و کار نقاشان بزرگ ایران را بررسی کنی و دو این که طراحی زیاد کنی. ۲۷ سال پیش این را استاد فرمودند که هنوز آویزه‌ی گوشم است.
به هر حال من مسیر خیلی طولانیی را طی کرده‌ام و بسیار کار کرده‌ام. در این ۳۵ سالی که نقاشی کشیده‌ام، میانگین۳-۴ ساعت در شبانه‌روز استراحت کرده‌ام و بقیه‌اش را کار کرده‌ام و هنوز هم کار می‌کنم و یاد می‌گیرم. تابلوهایی که الان رویشان کار می‌کنم بسیار برایم لذت‌بخش هستند. فکر می‌کنم وارد دنیای جدیدی شده‌ام، چرا که مینیاتور فرهنگ ملی ماست و اگر من بتوانم این فرهنگ ملی را در یک کشور دیگر به نمایش بگذارم فکر می‌کنم که بزرگ‌ترین کار زندگیم را انجام داده‌ام و‌ توانسته‌ام به ارزش‌های واقعی هنر بیشتر پی ببرم.
نرگس مسعودی- درباره‌ی سبک کارتون بیشتر توضیح بدهید؟
علیجان‌پور- اصولا همه‌ی سبک‌های نقاشی از هر کجای دنیا را دوست دارم. از هر سبکی که به من آرامش بدهد‌ و الهام‌بخش باشد، استفاده می‌کنم. این در مورد کل هنر نقاشی است. یعنی من همه‌ی هنرمندانی را که در سبک مدرنیست یا نچرالیست کار می‌کنند، دوست دارم. من تمام سبک‌ها را دوست دارم و به تمام آن‌ها احترام می‌گذارم. در مورد خودم، سبک من مینیاتور است. مینیاتور یکی از هنرهای مهم فرهنگ ملی ماست که در دنیا معروف است و در تمام موزه‌های دنیا آثار مینیاتور ایران موجود است. متاسفانه خارج از موزه، بعضی از کارهای به یغما رفته به فروش می‌رسد که اگر این کارها شناسنامه داشتند، شاید ما امروز می‌توانستیم حداقل این‌ها را جمع‌آوری کنیم. در کنار مینیاتور، من تجربه‌ی کار با رنگ‌روغن، کار چرم، کار سفال، کار مجسمه‌سازی، کلاژ و کلا هنرهای تجسمی را دارم.
نرگس مسعودی- شما آموزگار نقاشی هم بوده‌اید، حتی در کانادا هم. از
تجربه‌ی آموزگاریتان برایمان بگویید.
علیجان‌پور- بله، من در ایران شاگردان زیادی تعلیم داده‌ام. کلاسی که من دایر کرده‌ام از ۲۸ سال پیش تا به حال ادامه داشته است. من به نوعی با شاگردانم یاد گرفته‌ام. چرا که تدریس را فقط یاد دادن به شاگرد نمی‌بینم. تدریس را به واقع برای خودم هم می‌بینم. چیزی که من انتقال می‌دهم، به من افزوده می‌شود و از من کم نمی‌شود. شاگردانی که امروز در ایران هستند صاحب سبک‌اند و در نبود من نیز پیش اساتید دیگری می‌روند که در همین فن هستند. اینجا هم شاگردان خیلی خوبی دارم. ۲ سال پیش از ۱۰ برنده‌ی بچه‌های ایرانی در سراسر کانادا که در مسابقه‌ای در اتاوا شرکت کرده‌ بودند، ۶ نفر از گالری ما بودند. یکی از این‌ها نیز پسر خود من بود. جالب اینجاست که داورانی که کارها را انتخاب می‌کردند، همه کانادایی بودند. این باعث افتخار گالری ما بود.
نرگس مسعودی- هر دوی فرزندانتان در کار هنر هستند؟
علیجان‌پور- یکی از پسرهایم به خطاطی علاقه‌مند است. آن یکی هم فوق‌العاده خوب طراحی می‌کند و به نقاشی نیز خیلی علاقه دارد.
نرگس مسعودی- چند وقت است که کانادا هستید؟
علیجان‌پور- من سال ۲۰۰۰ به کانادا آمدم.
نرگس مسعودی- در این ۴ سال احساس کردید که در ایران بیشتر شناخته شده بودید؟ جمعیت ایرانی اینجا خوب بسیار پراکنده‌تر و کمتر است. خیلی از ایرانی‌ها احساس می‌کنند که استقبالی که در ایران از آن‌ها می‌شود، در کانادا نمی‌شود. شما چنین چیزی را احساس کردید؟
علیجان‌پور- من هنر را اینترنشنال نگاه می‌کنم. هنر را متعلق به یک منطقه‌ی خاص نمی‌بینم. همان مردمی را که در ایران می‌شناختم و به آن‌ها ارادت داشتم، به نوعی اینجا هم می‌بینم و خوشبختانه از روز اول برخوردم با مردم تورنتو احساس کردم که این آشنایی را با من دارند. شاید به خاطر برنامه‌های تلوزیونی من در ایران بود. به هر حال به کار و نامم آشنا بوده‌اند. این‌جا هم سعی کرده‌ام که در مواقع مناسب کارم را عرضه بکنم. چون اصولا به نمایش کار خیلی ارزش می‌دهم. مهم این است که چگونگی عرضه‌ی کار، قدرت و میزان کار چقدر باشد. قرار نیست که من از ایران بیایم و کسی برایم اینجا فرش قرمز پهن بکند. قرار است که من بیایم کانادا و با دنیای جدیدی آشنا شوم و این‌قدر در این اقیانوس مواج شنا کنم تا بتونم جایی خودم را به قله‌ی بالایی موج برسانم. از اول آمدنم به این هدف بود که کار کنم و یاد بگیرم و کارم را خوب عرضه کنم و حداقل به آن چیزی که دارم غنا ببخشم. به همین دلیل به این موضوع اصلا توجهی نکردم. همیشه خواسته‌ام با مردم هم گام باشم و خواست‌های فرهنگی‌شان را ادا کنم. دوست داشتم مردم را به شکلی از هنر آشنا کنم که برایشان دیدنی‌ست. وجودی که برایشان تکرار می‌شود ولی با زبانی جدیدتر. من حتی در خلوتگه خورشید هم برسم، همیشه خاک پای مردم خوبم هستم.
نرگس مسعودی-- خیلی‌ها هستند که با وجود علاقه‌ای که به نقاشی دارند، نقاشی نمی‌کنند چرا که فکر می‌کنند استعدادش را ندارند. نظرتان در این باره چیست؟
علیجان‌پور- من به این موضوع کلی‌تر نگاه می‌کنم. من مطمئنم که خداوند همه‌ی انسان‌ها را هنرمند آفریده است. هیچ انسانی را خداوند بی‌احساس و بی‌عشق نیافریده. این را من نمی‌گویم. این را عرفای ما می‌گویند.
«کمتر از ذره نی پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‌زنان»
خداوند تمام آن عشق‌هایی را که در طبیعت جستجو می‌کنیم، چه از طریق دیدن یا شنیدن یا گفتن یا هر چیزی که ما انسان‌ها را در طبیعت شکل می‌دهد، خداوند این‌ها را بدون احساس در ما نیافریده. پس همه‌ی ما به نوعی در درون وجودمان هنرمند هستیم. مثلا همین که چگونه خود را آراسته کنیم، چگونه با بدن و شخصیتمان هماهنگ باشیم، همه‌اش یک جور هنر است. در نتیجه این هنر را نمی‌شود کتمان کرد. منتها چیزی که بستگی به فرد دارد این است که چگونه بتواند خود را با هنر مانوس کند. در زمینه‌ی هنرهای تجسمی هم، جوان‌های ما باید این را در وجود خودشان کشف کنند. از وقت‌های اضافه‌شان استفاده کنند، کار کنند، کلاس بروند، کتاب بخوانند. قوه‌ی تخیل نهفته‌ی درون را به نوعی بارور کنند. عقیده‌ی من این است که باید هنر را به طور کلی جزئی از مجموعه‌ی شخصیتی انسان ببینیم، حتی اگر قرار است ۴ تا خط ناقص بکشیم حتما می‌توانیم به قوه‌ی تخیل و هنر خودمان برسیم. من از جوان‌ها تقاضا می‌کنم که نمایش‌گاه‌هایی را که در این‌جا برگزار می‌شود حتما ببینند. موزه‌هایی که هست را بروند ببینند و کتاب هنری مطالعه کنند. باید فرهنگ ایران‌شناسی در تک‌تک خانه‌های ما باشد تا هنر ایرانی را بیشتر کشف کنیم و توسعه بدهیم.
در روز چهارشنبه ۲۷ اکتبر در مرکز دانشجویان خارجی دانشگاه تورنتو () جلسه‌ای با عنوان «رمزگشایی از مراحل گرفتن ویزای آمریکا» برگزار‌ شد. به دلیل محدود بودن جا باید با ایمیل کردنِ اسم و شماره دانشجویی ثبت‌نام می‌کردیم. کارت دانشجویی، کاغذ و قلم تنها وسایلی بودند که می‌توانستیم همراه داشته باشیم و قبل از ورود کیف و پالتوهایمان را هم گرفتند. با این که برنامه از ساعت ۲: ۳۰ تا ۴ بود ولی گفته‌شده بود که نیم ساعت زودتر آنجا باشیم. آن چه می‌خوانید خلاصه‌ای است از این جلسه.
.. و.. دو نهادی هستند که کارهای مربوط به اجازه‌ی ورود به آمریکا را انجام می‌دهند... مسوول امور کنسولی، انجام مصاحبه و اموری از این قبیل است و این.. است که در نهایت اجازه‌ی ورود به آمریکا (حرف آخر!) و مدت اقامت را می‌دهد. ویزای آمریکا تنها ویزایی است که داشتن آن به معنای اجازه‌ی ورود به کشور نیست و تنها به معنی اجازه داشتن برای درخواست ورود به آمریکا است.
اگر بخواهید برای کنفرانس یا تفریح به آمریکا بروید باید به ترتیب درخواست ویزای نوع -۱ یا -۲ کنید. مدارکی که تهیه می‌کنید باید آن‌ها را قانع کند که شما قصد ماندن در آمریکا را ندارید. حتی مدرک هم شاید کافی نباشد و تصمیم نهایی را آن‌ها از روی مصاحبه‌ می‌گیرند. شما باید به آن‌ها نشان دهید که موقعیت خوبی در کشوری که ساکن هستید دارید و برای همین حاضر به از دست دادن موقعیت‌تان و ماندن در آمریکا نیستید. البته این هم که بگویید در ایران موقعیت مناسبی از نظر اجتماعی و مالی دارید آن‌ها را چندان قانع نمی‌کند، چرا که کم نیستند کسانی که حاضر هستند از ایران یا کشورهای مشابه ایران حتی به قیمت از دست دادن موقعیت‌شان به آمریکا بروند. برای گرفتن این نوع ویزا، پاسپورت‌تان باید از زمانی که قرار است آمریکا را ترک می‌کنید ۶ ماه اعتبار داشته باشد، در غیر این صورت به احتمال زیاد در مرز به شما اجازه‌ی ورود به آمریکا نخواهند داد.
اگر برای گذراندن یک دوره‌ی آموزشی می‌خواهید به آمریکا بروید باید برای ویزای -۱ اقدام کنید. بعد از اتمام مدت ویزا تا ۲ سال حق درخواست هبچ نوع ویزای آمریکا را ندارید. دلیلی که برای اجرای این قانون می‌گویند این است که می‌خواهند شما حداقل ۲ سال در کشور خودتان بمانید و دانشی را که در آمریکا به دست آورده‌اید در اختیار هم‌وطنان‌تان هم بگذارید!
اگر از طریق پذیرش دانشگاه می‌خواهید وارد آمریکا شوید، باید برای ویزای -۱ تقاضا کنید. هنگام مصاحبه داشتن نامه‌ی پذیرش و مدرکی که نشان‌ دهد توانایی مالی پرداخت شهریه‌ی دانشگاه را دارید الزامی است.
نوع دیگر ویزا٬ ویزای کار ۱- هست برای وقتی که از طرف شرکت یا موسسه‌ای استخدام شده‌اید. شرکتی که شما را می‌خواهد استخدام کند، در فرم مربوط به استخدام شما باید درآمد ماهانه‌تان را اعلام کند. اگر این مقدار کمتر از حد معینی باشد به شما ویزای کار نمی‌دهند. در ضمن اگر شما با استفاده از ویزای کار وارد آمریکا شوید، فقط حق کار برای همان شرکت را دارید و در صورتی که بخواهید تغییر شغل دهید باید تمام مراحل گرفتن ویزا را از اول انجام دهید. ویزای کار معمولا برای ۳ سال داده می‌شود و شما یک بار حق تمدید آن را دارید. یعنی با ویزای کار شما حداکثر می‌توانید ۶ سال در آمریکا بمانید و برای کار مجدد باید یک سال به خارج از آمریکا بروید. ویزای کار تنها موردی است که شخص تقاضا کننده لازم نیست ثابت کند که پس از پایان آن می‌خواهد به کشورش بازگردد و حتی این سوال در مصاحبه نیز پرسیده نمی‌شود. کسی که در آمریکا با این ویزا کار می‌کند می‌تواند برای مهاجر شدن () تقاضا کند.
همسر و فرزندان کوچکتر از ۲۱ سال کسی که ویزا گرفته است می‌توانند به عنوان «وابسته» تقاضای ویزا بکنند که در این صورت اجازه‌ی کار یا تحصیل نخواهند داشت. همسر و فرزندان هم‌چنین می‌توانند تقاضای ویزای توریستی ۲ بکنند که در این صورت موقتی است ولی احتمال گرفتنش بیشتر است.
برای ویزا گرفتن باید از قبل برنامه‌ریزی کرد. به گفته‌ی مسوولان کنسول گرفتن تاییدیه () و بررسی مدارک توسط سفارت برای بسیاری از متقاضیان معمولا فقط چند روز طول می‌کشد. تنها در بعضی موارد که مصاحبه کننده با موضوع کاری تقاضاکننده و اهمیت آن آشنا نباشد، مدارک‌ را برای بررسی بیشتر به واشنگتن می‌فرستد که در این صورت بررسی آن‌ از چند هفته تا چندین ماه ممکن است طول بکشد.
برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به سایت‌های زیر مراجعه کنید:
روزشمار فضانوردی:
۴ اکتبر ۱۹۵۷: پرتاب اولین ماهواره‌ی مصنوعی () به فضا
۱۲ آوریل ۱۹۶۱: اولین فضایی () حامل یک انسان () در فضا
۲ ژوئیه، ۱۹۶۹: فرود اولین موشک (آپولو ۱۱) حامل انسان در ماه
۱۲ آوریل ۱۹۸۱: اولین فضاپیمای قابل تجدید استفاده (شاتل فضایی کلمبیا) به دور زمین می‌چرخد.
۴ اکتبر ۲۰۰۴: صعود اولین فضاپیمای تجاری/خصوصی () تا ارتفاع ۱۰۰ کیلومتر
انسان‌ها همواره مجذوب فضا، یا آسمان‌ها بوده‌اند. اما تنها کمتر از ۴۵ سال است که آدمیان توانسته‌اند فرای زمین را تجربه کنند، گرچه تا کنون تنها عده‌ی بسیار کمی امکان چنین تجربه‌ای را یافته‌اند.
ماهی که گذشت را می‌توان آغاز دوره‌ی جدیدی در تاریخ سفرهای فضایی دانست: دوره‌ی فضانوردی توریستی! امتیاز آغاز چنین دوره‌ای را شاید بتوان کاملا به جایزه‌ی انصاری-ایکس (-) نسبت داد. اما درباره‌ی این جایزه، برنده‌ی آن، و انوشه انصاری- زن ایرانی که جایزه به نام اوست- چه می‌دانیم؟
جایزه‌ی انصاری-ایکس یک جایزه‌ی ۱۰ میلیون دلاری بود که با هدف ایجاد رقابت میان نخبه‌ترین متخصصان فضایی دنیا و در راستای تشویق توریسم فضایی بنیان گذارده شد. قرار شد جایزه به اولین فضاپیمای خصوصی (تجاری) که به ارتفاع ۱۰۰ کیلومتر برسد، و بتواند این کار را در عرض دو هفته دوباره تکرار کند، اهدا شود. به عبارت دیگر، تیم برنده بایستی شرایط زیر را دارا باشد (۱):
۱- تامین مالی تیم‌ بایستی کاملا از بخش خصوصی باشد.
۲- تیم باید یک فضاپیما که قادر باشد ۳ نفر را تا ارتفاع ۱۰۰ کیلومتری برساند، بسازد و به فضا بفرستد.
۳- تضمین امنیت در برگشت فضاپیما به زمین الزامی است.
۴- فضاپیما باید بتواند که پرواز را در عرض دو هفته تکرار کند.
همان‌طور که تصور می‌شد، این جایزه شرکت‌های خصوصی زیادی را تشویق به سرمایه‌گذاری در توریسم فضایی کرد. ۲۴ تیم از ۷ کشور (۲)، از جمله تیم از کانادا در این رقابت شرکت کردند. تیم‌ها پروازهای آزمایشی خود را از تابستان آغاز کردند، و اولین مجموعه از پروازها از اواسط سپتامبر آغاز شد. خیلی زود با ادعای تیم که می‌تواند در ۲۹ سپتامبر و ۴ اکتبر پروازها را انجام دهد، مشخص شد که این تیم شانس زیادی برای برنده شدن دارد. و صدالبته که این تیم برنده شد.
برنده‌ی جایزه‌ی انصاری-ایکس فضاپیمای بود، که با پروازهای موفقش در ۲۹ سپتامبر و ۴ اکتبر در مسابقه برنده شد. در روز ۴ اکتبر به ارتفاع بیش از ۱۰۹ کیلومتر از سطح دریا رسید، و به سلامت به محل فرودش در صحرای در کالیفرنیا بازگشت. بد نیست بدانید که در ارتفاع ۱۰۰ کیلومتر، جاذبه‌ی زمین دیگر اشیا را به سمت خود نمی‌کشد. به عبارت دیگر، در این ارتفاع، اشیا خارج از کشش جاذبه‌ی زمین قرار دارند.
توسط که زیرمجموعه‌ای از است، طراحی شد. رهبر تیم،، یک مهندس آزمایش پرواز در نیروی هوایی آمریکا بود. او بعدها به کالیفرنیا آمد تا شرکت خودش () را تاسیس کند. این شرکت علاوه بر ساخت سبک، به تهیه‌ی مستندات تکنیکی و آموزشی اشتغال دارد. از یک هواپیمای حامل برای صعود تا ارتفاع ۵۰، ۰۰۰ فوت (۱۵ کیلومتر) ‌ استفاده می‌کند. این صعود اولیه تقریبا ۶۰ دقیقه طول می‌کشد. از این ارتفاع، موشک‌های خود فضاپیما شزوع به کار می‌کنند و فضاپیما را به ارتفاع ۱۰۰ کیلومتر می‌رسانند. در این صعود، نیروی جاذبه که بر خدمه‌ی فضاپیما وارد می‌شود، ۳ تا ۵ برابر حالت عادی است. در نهایت، به طور افقی مانند یکه هواپیما فرود می‌آید. (۳)
جایزه‌ی انصاری-ایکس به نام انوشه انصاری نام‌گذاری شده است که سخاوتمندانه چندین میلیون دلار به این جایزه اختصاص داد. خانم انصاری در سال ۱۹۶۷ در تهران به دنیا آمد. او در سن ۱۶ سالگی (در سال ۱۹۸۴) به تنهایی ایران را ترک کرد و زندگیش را با عمه‌اش در ویرجینیای شمالی آمریکا آغاز کرد و سپس در دانشگاه به تحصیل در رشته‌ی مهندسی برق و کامپیوتر مشغول شد. او بعدها مدرک کارشناسی ارشدش را در حالی که به طور تمام‌وقت در کار می‌کرد، از دانشگاه دریافت کرد. پس از ازدواج با حمید انصاری، او و همسرش شرکت را در سال ۱۹۹۳ در تگزاس بنیان‌ گذاردند. این شرکت که در حوزه‌ی‌ وسایل مخابراتی متمرکز بود، به زودی موفقیت‌های بزرگی کسب کرد و درآمدش در سال ۱۹۹۹ به ۲۵. ۵ میلیون دلار رسید. در سال ۲۰۰۰، پس از دریافت جایزه‌ی برتری در کارآفرینی ()، عکس انوشه انصاری بر روی جلد ظاهر شد. علاوه بر این، در سال ۱۹۹۹ او را به عنوان کارآفرین سال شناختند. در سال ۲۰۰۲، مجله‌ی نام او را در میان «برترین ۴۰ نفر زیر سن ۴۰ سال» (۴۰ ۴۰) گذاشت. این لیست به معرفی جوانان موفق در آمریکا اختصاص دارد. خانم انصاری همواره آرزو داشت که یک فضانورد باشد. سهم بزرگی که وی در تشکیل جایزه‌ی انصاری-ایکس داشت، باعث خواهد شد که این آرزوی مشترک خیلی از ما، به واقعیت بپیوندد.
پاورقی‌ها:
۱- برای مجموعه‌ی کامل قوانین، اینجا را ببینید.
۲- برای مشاهده‌ی لیست کامل تیم‌های شرکت‌کننده، اینجا را ببینید.
۳- برای مشخصات کامل اینجا را ببینید.
منابع:
۱-
۲-
۳-،
اگر قیمه نذری عاشورای «هامون» را به یاد داشته باشید، دیدن دوباره سفره پرزرق و برق دیگری از مهرجویی چندان متعجب‌تان نمی‌کند. اگر حاتمی مختصص ایران دوره قاجار و پهلوی بود، مهرجویی متخصص سفره ایرانی است. آیا این یک وجه اشتراک «هامون» و «مهمان مامان» است؟
اگر سه چهار سال عادت کنید که فیلم ایرانی را همراه با تماشاگر غیر ایرانی ببینید، خودآگاه یا ناخودآگاه، هر فیلمی را یک بار در متن می‌بینید و یک بار در حاشیه: در متن، آن‌چنان که در ایران هستید و با مسایل هر روز زندگی در آن سر و کله می‌زنید. و در حاشیه، از دید آن‌که به شکل یک قصه یا یک روایت به آن نگاه می‌کند. دقیقاً مثل وقتی که خودتان یک فیلم غیر ایرانی می‌بینید. داستان فرد یا افرادی که در مسیر ماجراهایی قرار می‌گیرند و اتفاقاتی که تجربه می‌کنند بدون این‌که لزوماً با آن‌ها به هم‌ذات پنداری برسید یا این‌که لزوماً قصه‌ی آن‌ها را، وصف حال خود بدانید.
برداشت اول: متن
اگر در ایران فیلم را ببینید، یا به‌طور دقیقتر، اگر تجربه زندگی در ایران را دارید یا الان در آن زندگی می‌کنید، وضعیت مهمانی مامان را هر روزه با گوشت و پوست خود درک می‌کنید، طبعاً از فیلم خوشتان می آید و همراه با آن می‌خندید. و از اینکه می‌بینید چطور فیلمساز محبوب‌تان با زبردستی و نکته سنجی واقعیت هر روزه زندگی‌تان را تصویر کرده لذت می‌برید. قدری به خاله فکر می‌کنید و مصداق اتفاقاتی که برایش می‌افتد را در زندگی هر روزه خودتان باز می‌یابید: اعمال بی فکر اطرافیان که وی را به دردسر می‌اندازد. تبدیل شدن اتفاقات ساده زندگی (مثل دیدار خواهرزاده و خاله) به ماجراهایی پیچیده که برای گذر از آن با تمام وجود، روحاً و جسماً درگیر می‌شود. روی دادن اتفاقات مختلف درست در زمانی که نباید اتفاق بیافتد (مثل کتک زدن پسر توسط پدر جلوی مهمان‌ها)، ورود و خروج آدم‌های مختلف در میانه مهمانی شما بدون این‌که هیچ کنترلی روی آن داشته باشید. و از طرف دیگر، رسیدن کمک‌ها و معجزه‌های مختلف، درست در زمانی که ابداً انتظارش را ندارید. ابراز محبت‌ها و پشتیبانی از در و همسایه (که اگرچه خودتان هم در موقعیت مشابه احتمالاً همان کار را می‌کنید)، اما به هر حال در دل شرمنده می‌شوید و در عین حال برای‌تان این کمک نابه‌هنگام که گاهی مقداری چاشنی فداکاری هم دارد حلاوت خاص خود را دارد. از همسایه معتاد بگیرید که از یخچال خانه پدرش برای رونق سفره شما مایه می‌گذارد، تا پدر همکلاسی پسرتان که نصف شب از مغازه مرغ فروشی‌اش برای‌تان آبرو می‌خرد.
و خلاصه همان ماجراهای همیشگی که در عین افتضاحات بسیار و تحمل رنج فراوان، اما در انتها همه چیز «عاقبت به خیر» می‌شود و به خوبی و خوشی به انجام می‌رسد. و وقتی از سینما بیرون می‌آیید با ذوق به همراه‌تان می‌گویید که واقعا چقدر خوب واقعیت زندگی‌ما را بیان کرده و طنازی‌های جا‌به‌جای فیلم را برای هم با لذت تعریف می‌کنید.
برداشت دوم: حاشیه
در عین حال که برداشت اول را در ذهن دارید، اما خود را جای مخاطب غیر ایرانی فیلم می‌گذارید و دائماً از این فکر که همه آنها فکر کنند ایران و ایرانی یعنی همین حرص می‌خورید. خودتان هم می‌دانید که اگر یک در یک فیلم (مثلاً) ایتالیایی داستان یک خانواده فقیر نقل شود هیچ کس فکر نمی‌کند که ایتالیا یعنی فقر، اما در مورد ایران که خیلی از مردم این دیار فرق زیادی بین آن و اعراب بادیه نشین نمی‌گذارند، مطمئن نیستید. پس طبعا در هر گفتگویی که وارد شوید اول از همه می‌خواهید بگویید که این داستان مردم فقیری بود که زندگی خود را دارند. اما به محض این‌که قدری پیشتر بروید سوال بعدی جلوی‌تان سبز می‌شود: یعنی فقط مردم فقیر هستند که این‌چنین دستخوش ماجراها و بی برنامه‌گی می‌شوند؟ در «ساختمان‌های» بلند اوضاع کاملاً متفاوت است؟ البته که متفاوت است اما.... یک اما وجود دارد که شاید توضیحش بیش از آنکه سخت باشد، ناخوشایند است.
برداشت سوم: فرامتن
اما برداشت سومی هم میتواند وجود داشته باشد. برداشتی که بیش از موضوع فیلم و محتوای آن، متکی به کارگردان فیلم است: این فیلم را همان کسی ساخته است که هامون را ساخته است. اگر هامون، حکایت روشنفکری دهه شصت ایران بود و فیلمی درباره روشنفکران و برای روشنفکران، موضوع مهمان مامان قطعاً روشنفکران و طبقه نخبه جامعه نیست، اما آیا برای آنها هم ساخته نشده است؟
اگر تیتراژ فیلم را به خاطر بیاوریم، تماماً بر روی اسکلت ساختمان‌های بلند و برج‌های نیمه‌ساز تهران است، با جرثقیل‌هایی خاموش در کنار آنها که پس از چند لحظه مکث، نگاتیو می‌شوند و انگار می‌خواهد مثل اشعه ایکس درون نهاد آن‌ها را نشان دهد. دوربین از ساختمانهای بلند در حال ساخت، خاموش و خالی از سکنه، سراغ خانه‌های آجری و فقیر کوچکی می‌آید که از هر اتاق دور حیاط یک نفر یا یک خانواده بیرون می‌آید: زندگی روزانه مردمی که اکثر جمعیت این شهر را تشکل می‌دهند: از دانشجوی داروسازی که می‌خواهد به جای کیمیاگری، قرصی بسازد که روح افسرده را شاد کند، تا مرد معتادی که پشت به ثروت پدری کرده تا با زن مورد علاقه‌اش (که در ضمن کتکش هم می‌زند) زندگی کند، تا مش مریم جنگ زده با مرغ و جوجه‌هایش، و بالاخره تا خاله قهرمان داستان ما و مهمانش.
آیا مهرجویی در گیر و دار تغییرات اجتماعی و سیاسی ایران، نخواسته به روشنفکر و دولتمرد ایرانی یادآوری کند که در متن چه فرهنگی زندگی می‌کند؟ با چه کسانی رو به رو است و زندگی غالب این شهر و مردم بر چه روالی می‌چرخد؟ و اگر اصلاحی قرار است صورت پذیرد، فقط با ساختن بناهای بلند صورت نمی‌پذیرد. شاید بگویید نه. شاید بگویید به هم خوردن حال خاله تمارض نبود و واقعا حالش بد شد که به بیمارستان رفت. شاید بگویید که دکتر از ابتدا صرفاً اشتباه کرد که خاله را به سی‌سی‌یو فرستاد و عمدی در کار نبود. شاید بگویید مزاحمت موتور سوار برای فولکس حامل مریض در نیمه شب هیچ کنایه‌ای نداشت و امری است که صرفاً هر روز اتفاق می‌افتد. حتی شاید بگویید صحنه گریه مرد معتاد در سالن انتظار که میگفت «امروز گذشت، فردا را چه کنم» و بعد هم دلقک بازی دیوارنه‌وار او در راهروهای بیمارستان، لزوماً پیامی برای کسی نیست. شاید هم مهرجویی خواسته است این عدم چشم انداز و برنامه مشخص در زندگی روزمره ما را، برایمان یادآوری کند. یاداوری کند که شاید خاله بتواند پیشنهاد بی‌فکر شوهرش برای شام را به نحوی حل و فصل کند، اما دیگر برای پیشنهاد کله‌پاچه صبح راهی جز سی‌سی‌یو بیمارستان نیست. در خلا برنامه، روحیه باری به هر جهتی، هرچه پیش آمد خوش آمد، ساختمانهای نیمه تمام تا ابد خالی می‌مانند و صدها و هزارها نفر هم‌چنان در خانه ها و کوچه های تو در تو هم‌چنان در چالش مهمان مامان، امروز را فردا می‌کنند...
چندین هزار سال پیش، بر طبق تقویم، روز ۳۱ اکتبر آخرین روز تابستان شمرده می‌شد و نام داشت. ای‌ها بر این باور بودند که در این روز قوانین زمان و مکان معلق می‌شوند، تا دنیای زندگان و مردگان بتوانند با هم ترکیب شوند و ارواح مردگان بتوانند در یک بازگشت، در اجسام زندگان زندگی کنند. طبیعتا هیچ‌کس دوست نداشت که به مالکیت ارواح درآید. بنابراین در این روز مردم ظاهرشان را شبیه مردگان می‌کردند، تا شاید از تسخیر مردگان نجات یابند. گرچه امروز دیگر کمتر کسی بر این باور است، هنوز هم در ۳۱ اکتبر، که هالوین نامیده می‌شود، مردم لباس‌های عجیب و غریب به تن می‌کنند.
اگر از این روز جان سالم به در برده‌اید و هنوز به دنیای زندگان تعلق دارید، قاصدک را که از این شماره یک‌ساله هم شده است، بخوانید و رستگار شوید!
تخم‌سگ از بچه‌باز نبودنش که بگذریم خودِ خودِ باگ مورنه. زن و بچه داره ناسلامتی؛ البته اینم فقط تعریفشو شنیدم، وگرنه تو این چند ساله که چیزی ندیدم. لابد الان ایستاده درِ کافه داره برای بچه‌ها از بلندی‌های مسجد سلیمون خالی می‌بنده. یه بار، اون اولا که تازه بلندیهای گاندی رو کشف کرده بودم و کم‌کَمک داشتم معتاد می‌شدم، به یکی از این بچّه کاشی‌ها گیر داده بود و دور ورداشته بود که کاشونیا بزرگ‌شون همونه که تو بیابون سجده می‌ره. بعد برگشت سنگِ مخلخلی که پشت‌ِ سرش رو طاقچه بود رو نشون داد که مسجد سلیمان، بوش کن، بوی گاز می‌ده. بوی تمدن می‌ده، نه بوی تاریخ. لابد برای همین بچه‌بازبودنش بوده که تبعیدش کردن این بالاها. پدرسوخته معلوم نیست به چند لهجه بلده بنویسه. از اون بختیاریاس، لابد اهلِ دهِ «سوخته». اگه قاصدک رو کاغذ چاپ می‌شد شک ندارم که ماهی یه هفته سرگرمیش می‌شد که قاصدک به بچه‌ها قالب کنه. همین الان هم باس به امید بگم آدرسمون رو بنویسه چند تا کپی بگیره بده دستش، که همین‌جوری بده دست‌ِ بچه‌ها و یه شب هم از خونه خودش ببینه. این آدرسو که صد بار براش نوشتم باز هر بار می‌گفت برام بنویس. بعد هم یه روز مقر اومد که اسب رو اکبر گذاشته رو اینترنت. گرفته بود کپی کرده بود طرف. آره، باید به امید بگم آدرسمون رو بده دستش. لابد کلی ذوق می‌کنه اینو بخونه. شاید حتی تو کتابِ بعدیش چاپش کنه. شاید هم یه کم بش بر بخوره، ولی خوب، نمیشه که همه براش کارت پستال بفرستند بنویسند چقدر دلشون تنگ شده که، گیرم حالا از الان برنامه ریخته باشم که زمستونی که برمی‌گردم ایران، هر روز خودمو تا پستوش بکشم بالا و یه فرانسه‌ی سیاه و نون‌پنیر بخورم و پیپ بکشم. یه بار با حمید و امید لبِ اون راه‌پله‌ه نشسته بودیم که برامون یه مروارید اومد از اون مرواریدا. حیف که الان نمی‌تونم لب وا کنم، ولی باشه دیدمتون تعریف می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که چند نفر هستند مثِ من که واسه پیرمرد و کافش تنگ شده دلشون... آه، خداحافظ اسفندیارِ مغموم، وقته رفتنه.
ترجمه: حامد حاتمی
دنیا را به کودکان دهیم
هدیه‌ کنیم دنیا را به کودکان، برای روزی حتی
تا چون بادکنکی رنگین،
بازی کنند با آن
ترانه‌خوان
به میان ستاره‌گان.
دنیا را به کودکان دهیم،
مانند سیبی درشت، نانی گرم
تا که شاید
تک روزی را سیر شوند از بازی.
دنیا را به کودکان دهیم،
یک روز هم که باشد
تا دوست بودن را بیاموزد این دنیا
روزی خواهد آمد
که بستانند
دنیا را
کودکان از ما.
درختانی ابدی خواهند کاشت.
تشییع جنازه‌ام
جنازه‌ام را از حیاط خانه‌ام تشییع خواهید کرد آغاز؟
چه‌گونه سه طبقه را پایین‌ خواهیدم آورد؟
تابوت در آسانسور نمی‌گیرد جای
و راه‌پله‌ نیز باریک‌ست
شاید در حیاط خانه‌ام تا به زانو خورشید باشد و کبوتر
شاید که برف ببارد آکنده از فریادهای کودکان
شاید خیس خورده باشد آسفالت حیاط از باران
و در آن‌جا بسته‌های هیزم خواهند بود مانند هر گاه دیگری
اگر همان‌گونه که در این گوشه از دنیا رسم است، در تابوتی باز بر پشت ماشین‌م نهند
شاید که از آن بالا کبوتری بیندازد چیزی بر پیشانیم: خوش یمن است این.
گروهی از نوازنده‌گان اگر باشند و اگر هم نباشند، بی‌شک کودکان خواهند بود
کنجکاونند کودکان مرده‌گان را
پنجره‌ی آشپزخانه‌ام‌ نظاره‌گر دور شدنم خواهد بود
بالکن خانه‌یمان خواهد دید رفتن‌م را با همه‌ی رخت‌های آویزان‌ش
در این حیاط من شاد‌تر از آن‌که می‌پنداشتید زیسته‌ام
همسایه‌گان، عمری دراز را آرزومندم برای‌تان
«به دختری که زود زن بود و دیر دختر شد»
بستر بی تو که خیس می شود
گریه کرده است
در خواب آمده‌ام
در خواب آمدن
یعنی نیامدن تو
یعنی نبودن انحنای کشیده‌ات
به یاد می‌آوری؟
در میان ران‌های تو
مردی منتشر می‌شد
که کلاهش را
از ابرهای آسمان دانشکده
حتی
بالاتر می‌گرفت
به یاد می‌آوری آن مرد را؟
(گاهی سوال می کنم از خود)
در کدام آینه زیبا می‌شود هر روز؟
در کدام کافه
می‌نشاند دود سیگارش را
در چشمان خیره‌ی مردی
-دستانش در آستانه‌ی ویرانی-؟
این روزها
تختی هم که به دیوار چسبیده است
حسادت من می‌شود
نگاه کن
حتی دیوار تنها نیست
مضحک است
می‌دانم
اما چه باید کرد
با این همه حماقت که در من است
صداقت و عشق
و احمق‌ترین کلام
بر جای ماندن است
شانه‌کردن موهای پیرمرد مچاله‌ای را ماند
با گردن چروک و
خطی از حماقت بر شلوار اتو کشیده‌اش
این همه تصویر
برای این‌که بگویی تنهایی
بس است؟
تنهایی بس است
تنهایی بس است
اما این هذیان دستهای من
که می‌چکد این سان از چشم‌های تو
تا کجای جهان را خیس می‌کند؟
این گریه‌ها
بر گور مرده‌ای
که خاطره‌ی آخرین استخوانش را
حتی
از یاد برده است
این طور که من زرد می‌نویسم
پاییز هم از چشم‌های تو شرمش می‌شود
اما دستت که به شعر می‌رود
دست خودت نیست
تنهایی‌ست که درتو راه می‌رود
با همان عینک و کلاه همیشه‌اش
بی رحم است تنهایی
بی رحم است
باید بنویسم
تا سر نرود از اتاق
بچکد بر تیک تاک و
سوراخ کند مغز خمیده‌ام
چشمانت بسته
به تنهایی نگاه کن و
خطی دوباره بکش
تمامش را
دوباره کلام کلافه‌ای ست
پر از نیامدن‌ها
پر از ثانیه‌های عقیم
و شاعرانی که مچاله می‌شوند
در دهان مکنده‌ی سطل اتاق‌شان
اما نا‌خودآگاه من
از عبور قدم‌های تو در خود
آگاه است
پس خواب می‌بینم
چرا که او
روزی دوباره
آراسته‌ترین لباس‌هایش را انتخاب می‌کند
می‌بینی؟
من هنوز هم به چهارشنبه فکر می‌کنم
به شاعر زاده شدن
و وزیدن در دقایق موهای تو
و آن نگاه
که می‌گوید
دوست می‌دارم شعر جدیدت را
افسوس
چه محال‌های بزرگی
در پشت شعر
در انتظار ورودند
می‌دانم
پنجره‌ی اتاق من به غرب باز می‌شود
و خانه‌ی تو شرقی بود
پس نماز باطل است
چوگان می‌شوم
خود را پرتاب می‌کنم
به دورترین لحظه‌های گود
به ترانه ای‌که نیمه راه مرده است
به شعری که نمی‌آید
و شاعری که تفش می‌کند
زیر پای مردمان خیابان
تو نمی‌دانی
نمی‌دانی شعر سرودن چه دردی دارد
شبی که کنار خودش بالا می آورد
و ثانیه‌ای که جیغ می‌شود در سرم
تو نمی‌دانی
نمی‌دانی شعر سرودن چه دردی دارد
مردمان اینجا
کثافت‌های سگ‌هایشان را
با دست جمع می‌کنند
چه شوخی تلخی
باید در شعرت راه بروی
و خودت را خط بزنی
نمی خواهند بشنوند
به شنیدن نمی‌آید این گریه‌ها
به شنیدن نیامده‌ای تو
به سرودن نیامده‌ام من
تو نمی‌دانی
نمی‌دانی سروده نشدن
چه دردی دارد
جان کندن میان این همه
و واژه ای که جان‌کشان می‌کشاند
خود را از من تا کاغذ
انگشتی اگر به حلق واژه می‌رسید
شعری استفراغ می‌کردم
بلند تر از قهقه‌ی
این ثانیه‌های غول
نمی‌شود
شدن نمی‌آید و
مرگ معطل است
معطل میان این همه بی تو
ایستاده در آن همه با تو
و دوباره روز
دوباره...
فندکت سیگارت را می‌بوسد
سیگارت لبت را
و لبت در هیچ
هیچ
بی هیچ این گونه دویدن میان این همه
شاید این گونه است
این گونه باشد
لحظه‌های بزرگ
که ماریا رقصیده بود
در دهانه‌ی آتشفشان ولادیمیر
و آیدا
خرامیده بود در مغزش
اما در هوای نبودن
هیچ چیزی برای تنفس نیست
پیچ رادیو راهم که باز می‌کنی
دروغ قهقه می‌زند
در خیابان
مغازه‌ای تازه
بانوان آراسته می‌خواهد
آراسته ترین بانوان
نمی‌روی؟
به یاد ندارم خروس مغزم را
این اندازه بی‌وقت
بی‌محل
که من امروز به نوشتن بر خاسته‌ام
باید دوید
باید دوید
هوای نوشتن
پر از دوباره‌های محال است
شلوغ از کافه‌های خلوت ظهر
و دندان‌های زرد قهوه چی
که می‌خندد و می‌پرسد:
آقا هنوز منتظری؟
بر می‌گردم
و به یاد می‌آورم آن روز را
در نگاهم قاطعیت چهار پایه بود
و خشونت رقصان طنابش در باد
تو می‌رفتی
سوار بر اعداد
لبخندت بر لب
(که طفره می‌رود از سروده شدن
حالا
لبخند)
گفتی قرار همین بود
من شاعرم
شور نوشته به کاغذ
باید بیایم از جنون و
بریزم بر این کفن
نوشتن قرار نمی‌شناسد
بی قرارم امروز
بی قرار نوشتن
خطوط را برگرد و نگاه کن
چه قدر مخاطب گیج امروز
به جستجوی لبخند های همیشه
شعر مرا پرسه می‌زنند
دیدی؟
نگفته‌ام
نمی‌گویم
حالا واژه های بد جنس می‌خندند
و تو...
تبعیدم می کنی؟
تمام قد آماده‌ام
اما کجا؟
کدام روسپی خانه؟
اندام کدام فاحشه تبعید‌گاه من است امروز؟
منی که لطافت ران‌هایش را
به دست‌هایم سنجاق کرده‌ام
مگر از این کلام ممنوع
تا عریان سینه‌های تو
چقدر چشم دریده فاصله است؟
فرقی نمی‌کند
چمدانم را بسته‌ام حالا
با تنهایی اتو کشیده
و دلتنگی روزنامه پیچ
در جعبه
دلتنگیم شکستنی‌ست آخر
ترک که بر دارد
آسمان تو را غبار خواهد گرفت
با هزار قطره‌ی سیال
کمانی
که آفتابش دیگر
رنگین نمی‌کند
از هفت رنگ
عاری
از هفت دولت
تنها
اما من هنوز هم به آن دوباره فکر می‌کنم
به آن هرگز
پس ریشم را می‌تراشم
شاید هنوز
در کافه های خلوت ظهر
شهریورها فنجان های قهوه
در انتظار حادثه باشند
هوا شناسی گفته است
که روزی باد می‌آید
رادیو دروغ می‌گوید
ساعت دروغ می‌گوید
و این لبخند
که می‌خندد و طفره می‌رود از سروده شدن
هنوز
همیشه همین بود
در شهریور آمده بود
و در چهارشنبه رفت
چهارشنبه ابری شد
حالا شریان رگهایم
شتاب می‌دهد خستگی را
به ایستادن ضربان
سیگار پشت سیگار
اما نمی‌ایستد از ضربان
خسته می‌شود
از پنجره به پایین نگاه
سنگ فرش‌ها دعوت می‌کنند مغزت را
به جشن جاودانه‌ی لخته‌های خون
پرواز کن
پس زدن
یعنی فردا تلفن که زنگ نمی‌زند
ساعت صدای همیشه و
قل قل قهوه جوش
اما من امروز
شعری تازه خواهم گفت
با همه دردش
فرقی نمی‌کند اگر ننشیند پای این جنازه به خواندن
شما هر بار که تکرار می‌کنید مرا
در جنون این خطوط
او می‌نشیند آن‌جا که خداوندگار می‌خواهد
آنجا که من می‌خواهم
پای این شعر
و خواهد گفت
با لبخندی
شعر جدیدم را
که چقدر دوست می‌دارد
از سخنرانی چه خبر:
به همت گروه مهندس در روز ۳ نوامبر دکتر مهران انواری پیرامون تکنولوژی و روش‌های جراحی از دور سخنرانی کرد.
به همت دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی، دانشکده‌ی تاریخ، «ابتکار تورنتو برای مطالعات ایران» و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روزهای ۶ و ۷ نوامبر سم‍پوزیم سواد و خلاقیت هنری زنان در ایران معاصر همزمان با نمایشگاهی از کتاب‌های نویسندگان زن ایرانی برگزار شد.
به همت «مرکز مطالعات آمریکا» و «ابتکار تورنتو برای مطالعات ایران» سمینار دو روزه‌ای به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد بحران گروگانگیری در ایران در روزهای ۱۸ و ۱۹ نوامبر در دانشگاه تورنتو برگزار شد. در این سمینار چند تن از گروگان‌های آمریکایی همراه با عده‌ای از صاحب‌نظران ایرانی و آمریکایی که درباره‌ی گروگانگیری مطالبی نیز به چاپ رسانده‌اند سخنرانی کردند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا در روز ۲۰ نوامبر حسین مصباحیان پیرامون فلسفه‌ی دوستی صحبت کرد.
به همت دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و «ابتکار تورنتو برای مطالعات ایران» در روز ۲۹ نوامبر آقای - پیرامون بنیادگرایی اسلامی () سخنرانی کردند.
از هنر چه خبر:
آثار نقاشی ناصر اویسی با عنوان از تاریخ ۱۳ نوامبر در گالری آرتا به نمایش در‌آمده است. این نمایشگاه تا روز ۲ دسامبر ادامه خواهد داشت.
گروه موسیقی هم‌آوا با همیاری کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۱۴ نوامبر کنسرتی با عنوان «شبی با موسیقی پاپ» برگزار کرد. درآمد حاصل از این کنسرت به شورای کتاب کودک اهدا می‌گردد.
کنسرت سیاوش قمیشی در روز شنبه ۲۰ نوامبر در تورنتو برگزار شد.
اولین گردهمایی موسیقی‌دانان تورنتو در روز ۲۲ نوامبر در دانشگاه یورک انجام شد.
در روز ۲۷ نوامبر برنامه‌ی رقص ایرانی توسط آیدا مفتاحی انجام شد.
از فیلم و سینما چه خبر:
به همت کانون هنرمندان ایرانی ــ آنتاریو در روز ۲۱ نوامبر فیلم تمدن خفته ساخته‌ی محمدرضا تبریزی به نمایش درآمد.
به همت انجمن دانشجویان دانشگاه رایرسون، برای اولین بار جشنواره‌ی فیلمسازان برگزیده‌ی ایرانی همراه با جلسات نقد، پرسش و پاسخ در روزهای ۲۵، ۲۶، و ۲۷ نوامبر در دانشگاه رایرسون برگزار شد.
انجمن دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز ۲۵ نوامبر فیلم سینمایی «جهان پهلوان تختی» ساخته‌ی بهروز افخمی با هنرنمایی فریبرز عرب نیا، نیکی کریمی و محمدرضا شریفی نیا را در دانشگاه تورنتو به نمایش گذارد.
از رسانه‌ها چه خبر:
شبکه‌ی رادیویی ۴ برنامه‌ی هفتگی خود در روز ۱۱ نوامبر را به «دین زرتشت» اختصاص داد.
از انجمن‌ها چه خبر:
به بهانه‌ی یک ساله شدن قاصدک، دست‌اندرکاران و دوستداران قاصدک در روز ۴ نوامبر در رستوران پاتوق گرد هم آمدند.
گروه «تورنتو ایرانیان» در روز ۲۱ نوامبر سومین سالگرد تاسیس خود را در رستوران هزار و یک‌ شب جشن گرفت. این برنامه شامل بحث درباره‌ی گذشته و آینده‌ی گروه، موزیک، رقص عربی و شام بود.
انجمن دانش‌جویان ایرانی دانشگاه واترلو چهارمین برنامه‌ی جشن خود را با عنوان «شب واترلو» در روز شنبه ۲۷ نوامبر برگزار کرد. تمام در‌آمد حاصل از این برنامه که شامل شعرخوانی و اجرای موسیقی بود به ساکنان بم اختصاص می‌یابد.
از آینده چه خبر:
شبکه‌ی تلویزیونی در برنامه‌ی هفتگی مستند در روز ۱ دسامبر مستند «خطوط قرمز و ضرب‌الاجل‌ها ()» را پیرامون روزنامه‌ی اصلاح‌طلب شرق در ایران پخش خواهد کرد. این مستند قبلا در روز ۲۳ سپتامبر توسط شبکه‌ی تلویزیونی پخش شده است.
سیما بینا همراه با گروه دستان در روز جمعه ۳ دسامبر کنسرت در تورنتو برگزار می‌کند. محل این برنامه در ۵۰۴۰ خیابان و زمان آن ۸ شب می‌باشد. بلیت این برنامه ۳۵ و ۴۵ دلار است که می‌توان از تهیه کرد. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید با شماره تلفن ۴۱۶. ۸۷۰. ۸۰۰۰ تماس بگیرید.
به همت گروه مهندس، مراسم شب یلدا در تاریخ ۱۹ دسامبر در هتل شرایتون برگزار خواهد شد.
گروه آریان در روز یک ژانویه در تورنتو کنسرت برگزار می‌کند. این کنسرت در برگزار می‌شود و بلیت آن ۵۵ دلار برای هال اصلی و ۴۵ دلار برای بالکن است. بلیت این کنسرت را می‌توانید از و یا از مغازه‌های ایرانی تهیه کنید.
در روز ۱۸ فوریه، استاد محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، کیهان کلهر، و همایون شجریان در تورنتو برنامه‌ی موسیقی اجرا خواهند کرد.
این یک‌شنبه، ۱۴ نوامبر در دانشگاه تورنتو گروه موسیقی هم‌آوا با هم‌کاری کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو کنسرت موسیقی پاپ برگزار می‌کند. تمامی درآمد این کنسرت به شورای کتاب کودک در ایران اهدا می‌شود. سرپرستی این گروه را که جمعی از دانشجویان دانشگاه تورنتو تشکیل می‌دهند مازیار خطیر به عهده دارد. این گروه دو سال پیش اولین کنسرت خود را در دانشگاه تورنتو برگزار کرد که با استقبال بسیار خوبی روبرو شد. بلیت این کنسرت برای دانشجویان ۱۰ دلار و برای دیگران ۱۵ دلار می‌باشد. محل برگزاری این برنامه در ۹۳ خیابان و ساعت آن از ۵: ۳۰ تا ۷: ۳۰ است. در این مراسم آهنگ‌هایی از سیمین‌غانم، فریدون فروغی، فرهاد مهرداد و قطعاتی جدید از هم‌آوا اجرا می‌شود.
به همت «مرکز مطالعات آمریکا» و «ابتکار تورنتو برای مطالعات ایران» سمینار دو روزه‌ای به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد بحران گروگانگیری در ایران در دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. زمان این برنامه روزهای پنج‌شنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ نوامبر و مکان برگزاری آن است. در این سمینار چند تن از گروگان‌های آمریکایی همراه با عده‌ای از صاحب‌نظران ایرانی و آمریکایی که درباره‌ی گروگانگیری مطالبی نیز به چاپ رسانده‌اند سخنرانی می‌کنند.
برای شرکت در این سمینار باید از قبل ثبت‌نام کرد. برای ثبت‌نام‌ ِ روز پنج‌شنبه به.. و روز جمعه به.. ایمیل بزنید.
گروه «تورنتو ایرانیان» سومین سالگرد تاسیس خود را در رستوران هزار و یک‌ شب جشن می‌گیرد. این برنامه که از ساعت ۷ تا ۱۱: ۳۰ بعدازظهر روز یک‌شنبه ۲۱ نوامبر برگزار می‌شود شامل بحث درباره‌ی گذشته و آینده‌ی گروه، موزیک، رقص عربی و شام خواهد بود. بلیت این برنامه ۱۸ دلار و برای کودکان ۱۲ دلار می‌باشد. برای تهیه‌ی بلیت می‌توانید با آقای محمد شیخ‌الاسلامی به آدرس ۷۸۶. تماس بگیرید.
بیشتر فعالیت گروه «تورنتو ایرانیان» مربوط به یک گروه یاهو با ۳۶۰ عضو است که در آن بیشتر اخبار مربوط به تورنتو فرستاده می‌شود. هم‌چنین این گروه هر شنبه برنامه‌ی پیاده‌روی و کوه‌نوردی در یکی از مناطق اطراف تورنتو دارند. در ماجرای زلزله‌ی بم نیز گروه تورنتو ایرانیان توانست مقدار زیادی کمک مالی جمع‌آوری کند.
شادی مختاری از ۵ سالگی خارج از ایران بوده است. تحصیلات کارشناسی‌اش را در رشته‌ی مطالعات بین‌الملل در دانشگاه در واشنگتن به پایان رساند و سپس مدرک کارشناسی ارشدش را در همین رشته از دانشگاه دریافت کرد. سپس یک دوره‌ی کارشناسی ارشد را در رشته‌ی حقوق در دانشگاه تگزاس گذراند. او یکی از اعضای است که در زمینه‌ی حقوق بین‌المللی بشر تخصص دارند.
پس از ازدواج به تورنتو آمد و در مقطع کارشناسی ارشد در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه یورک مشغول شد و تزش را درباره‌ی «تاثیر ضوابط بین‌المللی حقوق‌بشر بر مباحث حقوق زنان در ایران» نوشت. اکنون به عنوان دانشجوی دکترا در همین دانشکده، پیرامون «موانع پیشرفت حقوق بشر در جهان اسلام به دلیل نابرابری‌ها در سیستم بین‌المللی حقوق بشر» کار می‌کند. او در این دانشکده همچنین قوانین اسلامی را تدریس کرده است. علاوه بر این، او بنیان‌گذار و از سردبیران مجله‌ی تازه‌ی هم هست.
اگر این سوابق علمی را در کنار پروژه‌های عملی مربوط به حقوق بشر که در سفرهایش به ایران انجام داده است بگذارید، کسی را بهتر از او پیدا نمی‌کنید که راجع به شرایط حقوق بشر و زنان در ایران و خارج از ایران، در تئوری و در عمل، اظهار نظر کند. بعد از کلاس «زبان عربی‌» اش در دانشگاه تورنتو با او قرار گفت و گو می‌گذاریم. آنچه می‌خوانید، حاصل این گفت‌ و گو است.
لطفا خودتان را معرفی کنید. به طور خاص مایلیم بدانیم از چه زمانی به مسایل زنان و مخصوصا زنان ایران علاقه‌مند شدید و تا کنون چه فعالیت‌های مرتبطی داشته‌اید.
حقوق خوانده‌ام. مجوز وکالت در نیویورک دارم و دکترایم هم مربوط به مسایل حقوق بشر در اسلام است. راستش اول تمرکز من روی مسایل مربوط به حقوق زن نبود. من از ۵ سالگی خارج از ایران بودم و در آمریکا بزرگ شدم. بعد در ۱۸سالگی برای اولین بارتوانستم به ایران سفر کنم. بالاخره یک تفاوت‌هایی بود که واقعا در این سفر حس کردم. دفعه‌ی دوم عملا برای یک سمینار به جمهوری چک رفته بودم. بعد از آن قرار بود که یک ماه به ایتالیا برویم که به من ویزا ندادند. بنابراین تصمیم گرفتم که به ایران بروم. وقتی به چک برگشتم، یک خانمی که سردبیر یکی از مجلات چک بود از من خواست که مقاله‌ای در مورد حقوق زن در ایران بنویسم. من چون از طریق آمستردام به ایران رفته بودم، مناظر را هم دیده بودم و استنباطم این بود که زن‌ها هم در غرب و هم در شرق آن ارزشی که باید برایشان قایل باشند، ندارند. بنابراین یک مقاله‌ای نوشتم با عنوان، (نه پوشانده، نه برهنه) که در اصل یک نقدی بود از حقوق زن هم در ایران و هم در غرب. نظرم این بود که زنان در همه‌ی جهان حقوقشان نقض می شود و فقط یک ذره شکلش فرق می‌کند. مضمون کلی مقاله این بود که در سراسر دنیا زن را به‌عنوان یک شی‌ء‌ جنسی جامعه می‌بینند و مثلا در فلسفه‌ی اسلامی، (یا حالا سنت، خیلی‌ها این را مورد بحث قرار می‌دهند) ایده این هست که زن را باید جدا نگه داشت یا پوشاند. که در اصل ایده این هست که تعریف زن خلاصه می‌شود در جنسیتش و آن باید کنترل شود، پوشیده شود. و بعدهای دیگر زن هم فراموش می‌شود. غرب هم از زن به عنوان شیء جنسی استفاده می‌کند و برای انواع و اقسام تبلیغات خودکار و آبجو و ماشین باید از هیکل زن استفاده کنند. این خانم نخواست مقاله‌ی من چاپ شود، چون انتظار داشت که من فقط بنویسم که در ایران زن‌ها تحت فشار هستند و نمی‌خواست از غرب انتقاد کنم. همیشه بحث این است که در جایی مثل ایران مسایل مربوط به حقوق زن هست. که البته نمی‌گویم نیست. صددرصد هست. ولی اصلا داستانی نیست که کلا در ایران خلاصه بشود.
از ۱۸ تا ۲۵ سالگی هر سال برای تحقیق و مسایل حقوق بشر به ایران می‌رفتم. در سفرهای مختلف به ایران در روزنامه‌های ایران کار می‌کردم. یک تابستان در دفتر خانم عبادی بودم. بعد یک پروژه‌ی سازمان حقوق بشر بود. من می‌رفتم ایران و با افراد مختلف مصاحبه می‌کردم. بعضی وقت‌ها این احساس را داشتم که به خاطر این که زن هستم، جدی گرفته نمی‌شوم. یک احساسی بود که متفاوت بود با آن تجربه‌ای که در خارج از ایران، در غرب، داشتم. نه این که در غرب این مسایل مطرح نیست. تا حدی هست. ولی آنجا دیگر خیلی این احساس را داشتم. یکی دیگر آزار یا همان که می‌گویند. یک زن امن نیست در خیابان‌های ایران قدم بزند، بدون این‌ که بشود یک شیء جنسی. این قضیه می‌تواند روی افکار دخترها و اعتماد به نفس آنها تاثیر بگذارد. این مسایل و تجربه‌هایی بود که داشتم.
گفتید در ایران وقتی برای مصاحبه می‌رفتید به دلیل زن‌بودنتان جدی گرفته نمی‌شدید. این مصاحبه‌ها را با چه کسانی انجام می‌دادید؟ یعنی می‌خواهم بدانم چه قشری از جامعه بودند که زن‌ها را به دلیل زن بودنشان جدی نمی‌گرفتند.
من یک مدت می‌رفتم و با آدم‌های روزنامه‌های مختلف صحبت می‌کردم. افرادی که حالا در جنبش دوم خرداد بودند. چند نفر که در دولت بودند. با خیلی‌ها صحبت کردم. نمی‌توانم بدانم دقیقا کی بودند.
قشر روشنفکر هم بودند؟
آره، صددرصد. ولی خب دینامیک‌های زیادی بود. این که من از غرب آمده بودم (آن موقع دانشگاه کلمبیا بودم) مثلا به من امتیاز می‌داد که وقت مصاحبه بگیرم. در حالی که بچه‌هایی که ایران بودند می‌گفتند به ما چنین وقتی نمی‌دهند. کلا در صحبت با افراد مختلف خیلی احساس می‌کردم این قضیه که من زن هستم مطرح هست، بیشتر از محیط آکادمیک غرب. من به‌عنوان یک آکادمیک جدا نیستم از تجربیاتی که به عنوان یک عضو جامعه دارم. این چیزها با همدیگر ارتباط دارند.
حالا، شما موقعیت زنان در ایران را چگونه می‌بینید؟ آیا تبعیض‌های جدی میان زنان و مردان از لحاظ قانونی، و یا در فرهنگ و باورهای مذهبی جامعه وجود دارد؟
صددرصد تبعیض هست. البته نمی‌خواهم بگویم که این تبعیض در آن حدی است که در غرب مطرح می‌شود. به طوری که تنها چیزی که اسلام را و کشورهای مثل ایران را در غرب تعریف می‌کند، وجود تبعیض است. واقعا این طور نیست. خیلی فاکتورهای مختلفی اینجا هست. خیلی چند بعدی‌تر هست. ولی وجود تبعیض غیرقابل انکار است. هم فرهنگی، هم حقوقی هم مربوط به دین. ولی خب این چیزها را هم نمی‌شود جدا از هم دید. فرهنگ و دین روی حقوق تاثیر می‌گذارد. البته حقوق می‌تواند روی فرهنگ تاثیر بگذارد. در جامعه‌ای مثل ایران که دموکراتیک نیست، شاید تاثیرش کمتر باشد. برای این که مردم وقتی اعتبار حکومت را قبول ندارند، اعتبار قوانین حکومت را هم خیلی قبول ندارند. به هر جهت در تئوری قوانین می‌تواند روی فرهنگ تاثیر بگذارد. دین هم، تعبیری که مردم از دین دارند، در حال تحول است. خیلی وقت‌ها فرهنگ می‌تواند روی این که ما چه تعبیری از دین را می‌پذیریم تاثیر بگذارد. فرهنگ دینی داریم. همه‌ی این چیزها، مسایل اجتماعی و دینی با همدیگر به نظر من قاطی هستند و روی همدیگر تاثیر می‌گذارند.
البته این را هم بگویم که درست است که زنان خیلی تبعیض در موردشان است ولی این سیستم مردسالاری که در جامعه‌ی ما هست٬ هم به ضرر مردهاست و هم به ضرر زنان. یعنی مردهای ما یک نظام مردسالاری ایجاد کردند یا خودشان ایجاد نکرده‌اند ولی الان وجود دارد و این ادامه‌ی آن سیر تاریخی است. ولی همین که این سیستم را ادامه می‌دهند خیلی به مردها هم لطمه می‌زند. برای مثال ایده‌ی غیرت را اگر نگاه کنید. مردها را چقدر این غیرت محدود می‌کند! برای مثال خانم و دختر من رفته‌اند خیابان و هنوز برنگشته‌اند و الان ساعت ۱۰ هست و فامیل‌ها و این و آن چه می‌گویند و آبروی من رفت٬ من تمام ارزشم به عنوان یک مرد از بین رفت و مرد و مردانگی من از بین رفت. این چه فشاری هست روی مردها که این‌طوری فکر می‌کنند. یا این‌که اتوبوس‌ها باید جدا باشد و چقدر عقب می‌مانند به‌ خاطر این‌ که مثلا جا نمی‌شوند. خیلی چیزهای پیش‌پا افتاده‌ای می‌گویم. ولی اصولاً وقتی که نظامی را می‌سازی٬ خود تو هم محدود می‌شوی به قوانین آن نظام. آن وقت می‌بینی که خودت هم خودت را محدود کردی.
آیا شما به اولویت بندی برای حقوق زنان اعتقاد دارید؟ فکر می‌کنید که در حال حاضر جنبش زنان چه چیزهایی را باید بیشتر هدف قرار بدهد و چه کار می‌تواند بکند که به آن چیزها برسد؟
دو چیز لازم هست که خیلی تاثیر دارد، یکی این قضیه‌ی دیالوگ است که حتی بعضی وقت‌ها لازم است که عمومی باشد، بعضی وقت‌ها هم لازم نیست که عمومی باشد، مثلا یک جلسه‌ی خصوصی بین علما باشد و چند جور مدافع حقوق زن و مدافع حقوق بشر، و با یکدیگر تبادل نظر در مورد این موضوعات انجام شود. یعنی سعی کنند که یکدیگر را قانع کنند. این دیالوگ به نظر من خیلی مهم است و این روشی است که تا به حال جنبش زنان قبول کرده و احزاب دیگری که در زمینه‌ی حقوق بشر کار می‌کنند. خیلی وقت‌ها ما در موردش نمی‌شنویم، ولی مثلا جلسه‌ی تخصصی دارند و چند تا از علما را دعوت می‌کنند و بحث شروع می‌شود، که چرا باید این طوری باشد؟ و این خیلی می‌تواند موثر باشد در تغییر افکار.
یکی دیگر هم چیزی است که به آن می‌گویند «شرمنده سازی ()». شرمنده‌سازی روشی است که بسیاری از سازمان‌های غیردولتی و جنبش‌های مربوط به حقوق بشر از آن استفاده می‌کنند. و این چیزی است که در رابطه با عفو بین‌الملل () بحثش شروع شد. یک کاری بکند تحت این فشارها که مسوولین خجالت بکشند از کاری که می‌کنند. خیلی وقت‌ها این اتفاق می‌افتد ولی در فرمی که به نظر می‌آید کاملا غیر سیاسی است. مثلا یک خانم زنگ می‌زند به رادیو و شروع می‌کند به گفتن این که من به تازگی طلاق گرفته‌ام و بچه‌ام را از من گرفته‌اند، من که مادر بودم، این قدر به بچه‌هایم رسیده‌ام، جان دادم و از این حرف‌ها، حالا از من بچه‌هایم را گرفته‌اند. این آخر چه وضعی است؟ چرا من به عنوان زن باید این را بپذیرم؟
وقتی این پخش می‌شود کسی فکر نمی‌کند که چیز سیاسی‌ای اینجا اتفاق افتاده، ولی در اصل شنوندگان زیادی در کشور می‌دانند که زن‌ها از وضعیت‌شان ناراضی هستند و یک بی‌عدالتی اینجا در کار است. حالا این فرم‌های مختلف دارد ولی من فکر می‌کنم که این هم باید ادامه پیدا کند و به طور مسلم تا وقتی که وضعیت این طور باشد، ‌ ادامه خواهد داشت. به چه چیزهایی باید جنبش زنان اولویت بدهد؟ همین من فکر می‌کنم بالا بردن آگاهی و کشیدن این قوانین به سوی ضوابط بین‌الملل.
شما به سیاسی بودن اشاره کردید، ‌ که حالت سیاسی پیدا می‌کند. شما فکر نمی‌کنید که این اتفاق خوبی نیست؟ یعنی کسانی که نسبت به هر چیز سیاسی در ایران حساس هستند اگر احساس کنند که مساله‌ی مربوط به زنان به یک شکلی مربوط به سیاست می‌شود، با شدت بیشتری ممکن است موضع گیری کنند؟
نه. ببینید، ‌ تعریف‌های دیگری داریم از سیاست. مثلا خیلی وقت‌ها کسی در روابطش با خانواده یا دوستان سیاست دارد ولی منظور «سیاسی» به معنای مثلا حزب و این چیزها نیست. من هم وقتی می‌گویم سیاسی منظورم یک سیاست اجتماعی است. نه این که بگویم این رژیم باید باشد یا نباشد. البته پایه‌هایی هم از این بحث‌ها هست ولی نه کاملا. بیشتر داری از دولت یک چیزی می‌طلبی، ‌ از کسانی که مسوولند. بنابراین منظورم از سیاست روابط اجتماعی مربوط به قدرت، اختیار، یا حقوق است.
حالا با مفهوم سیاست به معنای حزب سیاسی و این‌ها، ‌ به نظر می‌رسد شما با این که جنبش زنان سیاسی نباشد بیشتر موافقید. یعنی سعی کنیم که همانطور که می‌گویید پشت درهای بسته باشیم. درست است؟
اصولا حقوق بشر هم سیاسی هست هم سیاسی نیست. یعنی کاملا سیاسی است ولی اصولش این است که کسی که به دنبال حقوق بشر یا حقوق زن هست نمی‌گوید که کی باید سر کار باشد. هر کسی که سر کار باشد می‌گوید که تو باید این حق و حقوق من را رعایت کنی و همیشه سعی می‌کند که تاثیر بگذارد روی رفتار آن چیزی که هست. ولی وقتی که می‌آید می‌گوید که من مثلا فلان حزب را قبول دارم و این حزب را قبول ندارم، یا این گروه را قبول ندارم، ‌ آن وقت دیگر حقوق بشر نیست داستانش. آن وقت دیگر سیاسی است. دیگر فرقی ندارد که با گروه‌هایی که ما در خارج از کشور ایران داریم. آن ها هم خیلی وقت‌ها از حقوق بشر به عنوان ابزار استفاده می‌کنند که به خودشان اعتبار بیشتری بدهند.
سوال بعدی رابطه‌ی دفاع از حقوق زنان و دفاع از حقوق بشر است. خیلی‌ها معتقدند که وقتی در جامعه‌ای به طور کلی مسایل حقوق بشر داریم، ‌ یعنی کلا حقوق مشترک زنان و مردان تحت فشار است، چرا ما باید اول شروع کنیم و چیزی به نام دفاع از حقوق زنان داشته باشیم. اول بیاییم از مسایل مشترک یعنی کلا حقوق بشر دفاع کنیم. بعد که آن مسایل برطرف شد از حقوق زنان دفاع کنیم. به نظر شما این نظر درستی است یا نه؟
این قضیه کلا خیلی مورد بحث است. ولی اصولا به نظر من حقوق زن جدا از حقوق بشر نیست. یعنی خیلی‌ها می‌گویند که حقوق شهروندی را مقدم قرار دهیم. خوب زنان هم شهروند هستند. این به نظر من کاملا یک طرفه بودن آن‌ها را نشان می‌دهد، تعصب‌هایشان را. آن افکار اشتباهی را که حتی شاید نمی‌دانند که این افکار را دارند، ولی یک تعصبی وجود دارد که باعث می‌شود چنین چیزی بگویند. یعنی برای این که برای خودشان توجیه کنند. هرگز نمی‌گویند که مسایل زنان را بگذاریم کنار چرا که زن‌ها خیلی هم مهم نیستند، ‌ زیاد سر و صدا می‌کنند، ‌ می‌گویند که باید حقوق شهروند را بگذاریم در اولویت. بنابراین من این بحث را اصولا قبول ندارم. بعضی وقت‌ها- همیشه استثنا هست - مدافعین حقوق بشر مجبور می‌شوند که یک سری چیزها را در اولویت بدهند و استراتژیک باشند برای این که مثلا جامعه آمادگی ندارد که با یک مساله‌ی حقوق بشر برخورد کند. مثلا هم‌جنس گرایی، ‌در خاورمیانه که هیچ حتی در آمریکا هم آمادگی پذیرفتن آن را ندارد. البته برای خیلی‌ها از جمله خودم هنوز سوال هست که آیا درست است چنین استراتژی‌ای را به کار برد، یا باید در همه‌ی شرایط طبق اصول حقوق بشر و بدون توجه به افکار عمومی فعالیت کرد.
آیا ضوابط بین‌المللی حقوق‌بشر واقعا می‌توانند تاثیر مثبتی بر وضعیت حقوق‌بشر در کشورهای مختلف بگذارند و یا صرفا مثل یک شعار هستند؟
ببین ضوابط حقوق بشر بین‌الملل یک ارزش خیلی بالا دارند. خیلی در دنیا قبول دارند. وقتی آدم در مورد حقوق بشر صحبت می‌کند از نظر اخلاقی یک اعتباری هست. یعنی خیلی از افراد دنیا از قشرهای مختلف وقتی در مورد حقوق بشر با آنها صحبت می‌کنید، یک درکی از آن دارند. یک احترام برای این عبارت و این مفهوم () دارند. برای این که فکر می‌کنند تمام نیت این نظامهای حقوق بشر این هست که از افرادی که تحت سلطه‌ی دولت هستند، دفاع کند. بنابراین همین اسم حقوق بشر را استفاده کردن کلی اعتبار دارد با خودش. این یک قدرتی دارد، یک قدرتی برای افرادی که مدافع حقوق بشر هستند. به افرادی که حقوق بشرشان نقض شده یک قدرت () می‌دهد. ولی نظام فعلی حقوق بشر بی‌عیب نیست. متاسفانه خیلی عیب دارد. عیب‌هایش هم این است که اصولا یک رابطه‌ی سلطه‌ای در نظام بین‌ا‌لملل هست و خیلی وقت‌ها حقوق بشر در غرب به یک شعار تبدیل می‌شود و حقوق بشر را می‌دزدند (): «مال ما هست. مال غربی‌ها هست. ما می‌دانیم حقوق بشر چی هست و باید به دیگران درس حقوق بشر بدهیم. برای اینکه بقیه ناقص حقوق بشر هستند.» و این فرمول یک جوری جزء سیاست‌های امپریالیسم دنیا می‌شود. یعنی آمریکا که وارد عراق می‌شود می‌گوید که ما نیتمان حقوق بشر است و کار حقوق بشری‌هایی مثل ما را خیلی خراب می‌کند. برای اینکه ارزش حقوق بشر یک جوری پایین می‌آید. خیلی‌ها می‌گویند حقوق بشر یک ابزار سیاسی است. ولی با این‌ که خیلی‌ها این را می‌گویند، هنوز می‌توانند تشخیص دهند وقتی یکی به‌ عنوان ابزار استفاده می‌کند و وقتی داریم واقعا یک سری اصول این گفتمان حقوق بشر را می‌آوریم جلو. ولی به هر حال خیلی پیچیدگی‌هایی با این وضعیت جهانی داریم. مثلا چند تا از مصاحبه‌هایی که ما در ایران داشتیم با افراد دولت ایران بود. می‌گفتند چرا ایران باید گزارشگر ویژه‌ی حقوق بشر برای سال‌های سال داشته باشد و یکی از مسایل اصلی‌شان حقوق زن باشد، ولی حقوق زن در ایران به مراتب بهتر از حقوق زن در عربستان صعودی است. چرا مثلا برای آنها هم قشنگ معلوم است که داستان آمریکا و عربستان با هم متحد هستند و این سیاست‌های بین‌الملل تاثیر می‌گذارد روی کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل. مثلا این چیزها هم مردم را گیج می‌کند راجع به حقوق بشر. حالا آیا تا چه اندازه می‌توانیم اعتمادمان را بگذاریم در این ایده‌ی حقوق بشر که این قدر سیاسی شده و از یک طرف بهانه می‌دهد به دولت‌هایی که می‌خواهند نقض کنند حقوق بشر را برای این که می‌توانند خیلی به راحتی، حالا نه فقط دولت بلکه حرکتهای افراطی. خیلی راحت هست بگوییم. آنها بگویند حقوق بشر غربی هست و ابزار سیاسی هست و ما اصلا لزومی نیست که رعایت کنیم.
قضیه‌ی حقوق بشر و حقوق زن خیلی جالب در تحقیقات من مطرح می‌شود. انقلاب یعنی که چه جور ما هویت انقلاب را تعریف می‌کردیم. خودمان را تعریف می‌کردیم. اون انقلابی که می‌کردیم را چه جور تعریف می‌کردیم. هویتش را که ما همیشه می‌گوییم اسلامی هست و گفتمان آن موقع را و شعارها و بحث‌ها را که نگاه می‌کنیم نه فقط اسلامی که در اصل ضدامپریالیسم و ناسیونالیسم بود. این جریان خیلی وقت‌ها برای این‌ که ما اهداف ضدامپریالیسم و ناسیونالیسم خودمان را پیش ببریم از اسلام و هویت اسلامی به عنوان یک ابزار استفاده می‌کنیم. یعنی ما غرب را رد می‌کنیم. اینکه غرب دخالت کرده در امور داخلی ایران، حالا در تاریخ ایران، ما علیه آن هستیم و ما خودمان هویت خودمان را داریم و هویت ما هویت اسلامی است و حالا برای این که بگوییم هویت ما هویت اسلامی است باید یک جوری این هویت اسلام را بسازیم که خیلی ثابت باشد. خیلی محدود باشد. قشنگ بشود تعریف کرد. دیگر نمی‌گوییم هویت اسلامی می‌تواند برای هفتاد میلیون نفر که داریم برای هر کدامشان یک معنی داشته باشد. وقتی ابزار سیاسی می‌شود این هویت اسلامی برای برنامه‌ی امپریالیسم و ناسیونالیسم باید یک بعدی و یک چیز خیلی محدود و خیلی بسته باشد. خلاصه حقوق بشر هم داستانش همین شد. یعنی غرب خیلی وقت‌ها از گفتمان حقوق بشر استفاده می‌کرد و ما انقلابمان، انقلاب ضد امپریالیسم بود. ما لزوما با حقوق بشر کاری نداریم. حقوق بشر هم جزء تمام سیستم امپریالیسم بود که البته تا یک حدی یک جورهایی می‌شود این را گفت، ولی کاملا درست نیست. ولی خب وقتی ما این جور بحث‌های انقلابی را داریم، همه چیز یک‌جورهایی سیاه و سفید است. تا یک حدی شاهد داریم که این کاملا قضیه‌اش یک ابزار است.
خلاصه توی قضیه‌ی حقوق زن هم متاسفانه یک سری از این مسایل هست حتی فمینیست‌های غربی احساس می‌کنند که بهتر از فمینیست‌ها و مدافعین حقوق زن در کشورهایی مثل نیجریه و ایران جاهایی که فکر می‌کند نقض حقوق زن هست، آن‌ها بیشتر می‌فهمند که چه استراتژی‌ای باید داشت و چه باید کرد و بعد می‌آیند قضیه را بزرگ می‌کنند و یک جوری گفتمان می‌کنند که کشورهای اسلامی کشورهای عقب‌افتاده‌ای هستند و کشورهای غربی کشورهای پیشرفته‌ای هستند. و این شاید نیت خیلی از فمینیست‌های غربی و مدافعین حقوق زن غربی خوب باشد، ولی درک نمی‌کنند که چگونه روش و بینشی که دارند و این که چگونه مسایل حقوق زنان را مطرح می‌کنند، بر فعالیت‌های دنیای اسلام تاثیر می‌گذارد. مثلا اگر یادتان باشد پارسال ما یک موردی داشتیم خانم امینا لوال در نیجریه. قرار بود سنگسار شود و عفو بین‌الملل آمد این قضیه را مطرح کرد در سطح جهان. البته فقط عفو بین‌الملل نبود. خیلی گروه‌ها بودند. دولت‌های اروپایی بودند که گفتند وای چه فاجعه‌ای و البته هیچ کس نمی‌خواهد از این قضیه دفاع کند ولی طرزی که مطرح شد یک جوری پشت تمام تصاویر و گفتمان‌ها این هست که این یک گواه دیگر است از عقب‌ماندگی جامعه‌هایی مثل نیجریه و این‌ها حتی آمدند در اصل یک کمپین () نامه‌نویسی راه انداختند در سراسر دنیا. نامه بنویسیم برای دولت نیجریه که این کار انجام نشود. ولی متاسفانه درک نکردند که این می‌تواند در آن دینامیک اسلام سیاسی که هست بدتر تاثیر بگذارد. بیشتر آن اسلامی‌های افراطی را عصبانی کردند که غریبه‌ها می‌خواهند در مسایل شرعی ما دخالت کنند. حق ندارند. غلط می‌کنند. ما کار خودمان را می‌کنیم. ولی آن مدافعین زنی که در داخل نیجریه کار می‌کردند می‌توانستند یک جور دیگر خودشان با این مساله برخورد کنند. از درون سیستم قضایی. حالا بحث‌های داخلی. ولی وقتی که این جریان بین‌المللی وارد کار شد آن‌ها هم مارک زده شدند به‌عنوان مثلا کسانی که همکاری می‌کنند با غرب یا خیانت‌کار. این نشان می‌داد افرادی که داخل جریان بین‌الملل حقوق بشر هستند که بیشتر مرکزش در غرب است حاضر نبودند حرف آن‌ها را که در نیجریه بودند گوش دهند. درست به همین دلیل بیشتر افرادی که در زمینه‌ی حقوق زن در ایران کار می‌کنند، به خاطر همین خطرها که چگونه می‌تواند در سیاست‌های داخلی تاثیر بگذارد، اصلا با گروه‌هایی مثل و نمی‌دانم خیلی از این گروه‌های حقوق بشر که در آمریکا یا غرب هستند خیلی فاصله می‌گیرند. کار خیلی خوبی می‌کنند. به نظر من برای این که می‌توانند یک چنین مشکلاتی به‌ وجود بیاورند.
خلاصه از نظر کلی نظام حقوق بشر خیلی چیز خوبی هست ولی متاسفانه صدای کسانی که در دنیای اسلام هستند در ضوابط بین‌الملل منعکس نشده و یک سری استانداردهای دوگانه در کار هست و قاطی شده با مسایل سیاسی جهانی و روابط سلطه‌ای وجود دارد. این‌ها همه مشکل‌ساز است. بنابراین خیلی‌ها این عقیده را دارند که این همه مشکلات که نظام حقوق بشر دارد، اصلا ما بگذاریمش کنار. ولی من این را قبول ندارم. می‌گویم خیلی سیستم خوبی هست. ولی باید اصلاح شود. این‌ افراد به‌ جای آن‌که ردش کنند باید درخواست کنند که صدایشان شنیده شود. دنیای اسلام می‌تواند یک مشارکت بزرگ داشته باشد: متاسفانه برای این که خیلی از ریشه‌های نظام حقوق بشر در غرب بوده و اصولا سازمان‌دهی () غرب خیلی فردگرایانه است، همیشه تاکید روی حقوق بوده. ما نمی‌توانیم فقط در مورد حقوق صحبت کنیم. باید بحث وظیفه هم باشد. خیلی وقت‌ها در بحث بین‌الملل که می‌شود خیلی از فرهنگ‌ها و دولت‌های شرقی گفته‌اند که چرا در مورد حقوق حرف می‌زنید. در مورد وظیفه صحبت کنید. غربی‌ها می‌گویند نه شما دنبال یک راه فرارید از این که حقوق بشر را به مردم بدهید و می‌گویید وظیفه. ولی به نظر من هر دو خیلی مهم هستند و غربی‌ها هم از زیر یک چیزی درمی‌روند، وقتی که دارند فقط در مورد حقوق صحبت می‌کنند. مثلا این‌ها در مورد آزادی بیان صحبت می‌کنند به عنوان مثال یک اصل حقوق بشر. ولی آزادی بیان باید یک محدودیتی داشته باشد. وقتی بچه‌هایشان الان در سن ۹ سالگی احساس فشار می‌کنند که باید رابطه‌ی جنسی داشته باشند یک مشکلی هست در طرزی که این‌ها در مورد حقوق آزادی بیان فکر می‌کنند. یعنی در اصل باید این‌ها در مورد وظیفه‌ی اجتماعی هم صحبت کنند. البته ما هم در شرق خیلی وقت‌ها فقط شعار وظیفه را می‌دهیم. مثلا وظیفه در قبال جامعه، ولی ببینید چقدر فساد هست. چقدر مردم سعی می‌کنند خودشان را پیش ببرند. کار خودشان را راه بیندازند. در فرهنگ ایران خودمان این را می‌بینیم. بنابراین خیلی‌ها می‌گویند نه ما سیستممان سیستم حقوق فردی نیست. سیستممان سیستم وظیفه‌ی جمعی هست. ولی جمع را که صحبت می‌کنند بیشتر محدوده‌ی خانواده است. آن هم در خانواده خیلی وقت‌ها وظیفه یعنی زور گفتن به کسانی که در ردیف پایین طبقه‌بندی جامعه هستند. معمولا جوان‌ترین دختر آن پایین است و این‌ طبقه‌بندی‌ها برحسب سن و جنس و وضعیت اقتصادی٬. آیا شما استاد هستید یا نمی‌دانم نظافت‌چی هستید و همه‌ی این طبقه‌بندی‌های اقتصادی چیزها. ما جامعه‌مان پر است از این چیزها. یکی از تجربیات جالب همسر من این بود که وقتی که به ایران رفته بود تا در شرکتی به عنوان مدیر کار کند٬ به او گفته بودند که تو حق نداری با کارمند‌های شرکت دست بدی٬ رویشان زیاد می‌شود. خب این به جز طبقه‌بندی‌های اجتماعی چیست؟ می‌دانی اینجا آدم با رییسش کلی خوش و بش می‌کند و دوست هست و یک احترام متقابلی وجود دارد. البته اینجا هم این‌قدر انواع و اقسام سیاست‌ها هست و نمی‌خواهم سیاه و سفید تعریف کنم. ولی منظورم این است که در کل ما مشکل حقوق زن و حقوق بشر٬ برای خلاصه کردن این قضیه، داریم و هیچ کس نباید ادعا کند که مثلاً مشکل حقوق بشر و وظیفه ندارند. باید یک ذره طرز فکر در مورد حقوق بشر عوض بشود و هنوز کار دارد. این نظام در واقع پنجاه٬ یا دقیق‌تر پنچاه و شش سالش است. بیانیه‌ی حقوق بشر به نظرم سال ۱۹۴۸بود و در هر حال شصت ساله نشده هنوز. خیلی راه آمده و خیلی توی ذهن مردم در سراسر دنیا جا افتاده، ولی هنوز کار دارد.
حالا مقداری در مورد حوادث اخیرتر. احتمالا شما خوانده‌اید که به تازگی به یک سری از فعالان حقوق زنان در ایران فشار آورده‌اند. مثلا احضار، یا ممنوع‌الخروج شده‌اند. من وقتی این خبرها را می‌خوانم نمی‌دانم چه واکنشی داشته باشم. خوشحال باشم یا ناراحت. خبر خوبی است یا بد. از یک جهت خوشحالم که می‌بینم بالاخره جنبش حقوق زنان مطرح شده و به چشم آمده. از طرفی مسلما خبر بدی هست و ممکن‌ است همین موفقیت‌هایی را هم که تا حالا داشته جلویشان گرفته شود. می‌خواهم نظر شما را بدانم. شما این خبرها را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
مرد سالاری‌یی که ما در جامعه داریم باعث می‌شود که خیلی وقت‌ها مسوولین که ۹۹. ۹۹٪ مرد هستند فکر کنند که مسایل زنان که چیزی نیست. خیلی در موردش بی‌توجه () باشند و خیلی جدی نگیرند. و این باعث شده که زنان بتوانند به نسبت گروه‌هایی که می‌خواهند مسایل مدنی را مطرح کنند خیلی بیشتر فعالیت کنند چرا که خیلی‌ها این قضیه را به عنوان قضیه‌ی سیاسی به حساب نمی‌آورند. باز هم مسایلی هستند از مسایل حقوق بشر هم کمتر سیاسی به حساب می‌آیند٬ مانند گروه‌های محیط زیست که میدان بیشتری برای فعالیت داشتند یا مثلاً برای صحبت در مورد حقوق بشر در مسایل معلولین شما میدان بیشتری داشتید. حقوق زنان نسبتاً بیشتر میدان داشت تا مثلاً مسایل حقوق زندانیان سیاسی. مثل این‌که تازه عده‌ای به این نتیجه رسیده‌اند که مسایل زنان را باید جدی‌تر گرفت و برای ما استرسی این وسط وجود دارد. خوب است یا بد است را من هم نمی‌دانم. شاید خوب باشد، اگر واقعاً دارند توجه بیشتری می‌کنند و جدی‌تر می‌گیرند. ولی این‌ها افرادی هستند که ما می‌خواهیم توی جامعه باشند و این جریان را ادامه دهند، نه مثل خیلی از افرادی در جنبش دوم خرداد رفتند و صداهایشان خاموش شد. امیدوارم که چنین سرنوشتی نداشته باشند.
حالا یک سوال در مورد دادگاه‌های شریعت در آنتاریو. فکر می‌کنم بچه‌های تورونتو خیلی در این مورد شنیده‌اند ولی بسیاری از خواننده‌های ما از ایران هستند. برای آن‌ها شاید خیلی جالب باشد که در یک کشور سکولار چنین اتفاقی دارد می‌افتد. اگر باور غربی‌ها، همان‌طور که اظهار می‌کنند، این است که اسلام به نفع زنان نیست، چرا کسانی که این‌جا چنین آزادی‌هایی دارند می‌خواهند که چنین دادگاه‌هایی تشکیل شود؟ یک مقدار آدم‌هایی که در ایران هستند را این قضیه مشکوک می‌کند که چرا آنها باید در زمینه‌ی مثلا حقوق زنان به سمت غرب حرکت کنند؟ غربی‌ها که دارند به سمت ما حرکت می‌کنند!
در مورد شریعت در انتاریو. البته این‌طوری مطرح می‌شود ولی حالا بحث هست که شریعت چی هست؟ شریعت فقه هست مثل آنی که فقهای ما می‌گویند یا شریعت چیز دیگری است٬ آن چیزی که خدا از ما می‌خواهد زندگی خودمان را بر مبنایش بسازیم. حالا یک گروه ظاهرا مسلمان‌های متعصب یا حداقل بگوییم خیلی مومن٬ نمی‌دانم می‌توانم بگویم متعصب یا نه چون خیلی با آنها برخورد نداشتم، این ایده را داشتند که آنتاریو یک نظام داوری دارد که وقتی که شما دعوایی دارید که نمی‌خواهید به دادگاه بروید و البته دعوای جزایی نمی‌تواند باشد و فقط دعوای مدنی می‌تواند باشد٬ می‌بریدش و داوری انتخاب می‌کنید و تعیین می‌کنید که داور چه قوانینی به کار می‌برد و آن وقت رای داور وجهه‌ی قانونی دارد. یعنی دولت انتاریو باید به عنوان حکم قانونی قبول کند. راه‌هایی برای تجدید نظر هست. ولی خب یک سری هم محدودیت‌هایی هست. این گروه اسلامی گفتند که ما می‌خواهیم این قضیه را نهادینه کنیم که یک داشته باشیم و این‌جا ما مثلاً ما دادگاه‌های اسلامی داریم و می‌توانید دعاوی خود را بیاورید و یک کسی که آشنایی با قوانین اسلامی دارد دعوای شما را حل کند. خب خیلی‌ها این‌جا با این قضیه مخالف بودند٬ و می‌گفتند که مسایل حقوق زنان هست و چرا باید حقوق زن‌های مسلمان کمتر از زنان کانادایی باشد. بحث‌های که در مورد این قضیه می‌شود مقداری منحرف () می‌شود و قضایا را منعکس نمی‌کند و نه اینکه بزرگ کنم ولی جور دیگری مطرح می‌شود. اولا خیلی چیزهایی که برای ما خیلی مشکل‌زا هست در حقوق زن الان دیگر اصلا مطرح نیست برای این‌که قوانین کانادا به هیچ عنوان اجازه نمی‌دهد. برای مثال بیشتر از یک زن داشتن این‌جا به هیچ رو امکان‌پذیر نیست و سن ازدواج همان سنی هست که همه‌ی بقیه هم دارند. حق طلاق را هم نمی‌تواند کسی از شما بگیرد. مسایل جزایی مانند سنگ‌سار و دیه‌ی نابرابر و غیره اصلا مطرح نیست. بنابراین چی مطرح هست؟ مثلا ارث نابرابر٬ مثلا نفقه و یا مهر شما٬ مثلا اگر توی این داوری تعیین کند مثلاً مساله تمکین را توی این داوری مطرح کنند که بخاطر تمکین و نشوظ () مثلا زن حرف شوهر رو گوش نکرده و بنابراین نفقه یا مهریه‌اش را نگیرد و مثلا حقوق اقتصادی‌اش محدود شود. و مساله‌ی دیگر که هنوز دقیق معلوم نیست حضانت است و ابهام‌هایی دارد در قانون کانادا٬ که هنوز دقیقا معلوم نیست که طبق قوانین کانادا داوری می‌تواند این مساله را تعیین کند یا نه که من فکر نمی‌کنم این مساله هم مطرح باشد. متاسفانه این بحث دو مورد دارد که منحرف () اش می‌کند٬ این که مردم چگونه این را مطرح می‌کنند. یک سری افراد احتمالا کانادایی هستند که وحشت دارند. در حقیقت ترس از اسلام () و همان بحثی که مطرح می‌کردیم که وحشت دارند که جهان اسلام خشن هست و وحشت دارند از این. این باعث می‌شود که وقتی که می‌خواهند در مورد قضیه‌ی زن صحبت کنند خیلی بزرگ می‌کنند قضیه را و می‌گویند اینجا همان افغانستان می‌شود. به همان دلایلی که گفتم این‌جوری نیست. دلیل مهم هم این است که این قضیه داوطلبانه هست. هیچ زن مسلمانی که نمی‌خواهد برود٬ نباید برود. یعنی دو طرف که برای داوری می‌خواهند بروند باید خودشان بخواهند این کار را بکنند. ولی خیلی از این بحث‌هایی که وجود دارد در اطرافش همین بحث‌های و نژادپرستی است و تنها تعریفی که از اسلام دارند این است که اسلام محدود می‌کند و این‌که ما بگذاریم یک مشت مسلمان از این کار‌ها بکنند و این که این‌ها که آمده‌اند کشور ما باید قوانین ما را قبول کنند. من در یک جلسه‌ی وکلای کانادایی بودم که یکی از آن‌ها با من این‌جوری صحبت می‌کرد و درحالی که من رفته بودم که بگویم که این قضیه نباید باشد. می‌گفتند که کسی که می‌آید کشور ما نباید بیشتر از یک زن داشته باشد و چرا اصلا کسی که می‌آید کشور ما باید چنین کاری بکند و خیلی دیالوگ نژادپرستی را در صحبت‌هایش حس کردم.
جنبه‌ی دیگرش ایرانی‌هایی هستند یا کسان دیگری هست که از کشوری می‌آیند که از شریعت برای نقض حقوق بشر سوءاستفاده شده و در سال‌های اخیر یا بیشتر عمرشان تجارب بدی داشته‌اند و می‌گویند که ما که این همه زخم دیده‌ایم حالا چرا بیایم اینجا و دوباره همین راه را برویم. بحث من این است که این همین نیست. نه می‌توانم بگم باید باشد نه می‌توانم بگویم که صد در صد نباید باشد. برای این‌که نمی‌تونم هنوز بگویم یک زن بالغ مسلمان نمی‌تواند اگر اطلاعات کافی در دسترس داشته باشد بگوید که من می‌خواهم طبق فقه اسلامی با من برخورد بشود. من خودم اگر بودم چنین کاری نمی‌کردم و حتی ممکن بود تلاش کنم آن خانم را قانع کنم ولی نمی‌توانم جلوی حقش را بگیرم.
من پیشنهاد ایجاد یک سری سپهرهای حفاظتی () می‌دهم. برای مثال از جمله این که زنی که می‌خواهد برای داوری اسلامی برود، طبق قانون ملزم باشد اول با یک وکیل در رابطه با حقوقش طبق قوانین کانادا مشاوره داشته باشد. و زنان نه تنها به اطلاعات در مورد حقوقشان در قوانین کانادا به زبان خودشان دسترسی داشته باشند، بلکه همچنین به تعبیرهای فمینیستی قوانین مربوط به زنان در اسلام. علاوه بر این امکان تجدیدنظر در مواردی که تبعیض بر علیه زنان در این داوری‌ها وجود دارد، بیشتر باشد. و سپهرهای حفاظتی دیگر از این قبیل.
به عنوان آخرین سوال، از سفرهایتان به ایران خاطره‌ی جالبی دارید؟
به عنوان یک خاطره‌ی جالب، یک‌بار در کنفرانسی درباره‌ی حقوق زنان در سنندج شرکت کردم. در این کنفرانس عده‌ای از علما و نیز دختر و دو تن از نوه‌های خمینی (از جمله همسر محمدرضا خاتمی) حضور داشتند. برای من خیلی جالب بود وقتی دیدم که این خانم‌ها که خود داخل حکومت هستند، چقدر مدافع حقوق زنان هستند و با علما بحث می‌کردند و حقوقشان را مطالبه می‌کردند. یکی از آنها قطعا از فمینسیت‌ترین آدم‌هایی بود که تاکنون دیده‌ام. وسط‌های برنامه یکی از خانم‌ها داشت در مورد حقوق زنان صحبت می‌کرد، دیدم که یکی از علما که جلوی من نشسته بود گفت: «این خانم چقدر شعار می‌دهد!». به هر جهت این‌ها سعی می‌کردند که با علما بحث کنند.
من در آن کنفرانس در جمعی بودم که عقایدشان با آن عقایدی که من با آنها بزرگ شده‌ام، بسیار متفاوت بود و احساس کردم که به یک مرخصی در وسط کنفرانس احتیاج دارم. بنابراین یک روز به جای کنفرانس به دیدن دریاچه‌ی مریوان رفتم. یک تاکسی گرفتم. در راه برگشت تاکسی را متوقف کردند و گفتند که چه معنی دارد که یک خانم تنها با یک مرد نامحرم در یک ماشین هستند؟ ‌ می‌دانید که آنجاها به این مسائل خیلی حساس هستند. از من پرسیدند که چه کاره هستم. گفتم دانشجو. گفتند: ‌ کجا. گفتم: ‌ آمریکا. گفتند کارت دانشجویی‌ات کو؟ گفتم: ‌ آن را فقط به یک خواهر می‌توانم نشان بدهم، چون عکسش بی‌حجاب است. گفتند: مهم نیست، ما همه به شما محرمیم! بعد مرا به داخل ساختمان بردند و همه‌ی وسایلم را گشتند. من مرتب تاکید می‌کردم که باید با یک «خواهر» صحبت کنم. تنها چیزی که در کیفم پیدا کردند یک نقشه بود که مدتی آن را بررسی کردند. وقتی گفتم که این نقشه‌ی تهران است و آن را برای رفتن به یک سمینار در دانشگاه تهران گرفته‌ام، خیالشان راحت شد و رهایم کردند. خلاصه خطر بزرگی را رد کردم.
از شخصیت‌های جالبی که روی من تاثیر زیادی داشت، آقای یوسفی اشکوری بود. یک بار پیش ایشان رفتم و دیدم که چقدر فهم چند-جانبه‌ای نسبت به حقوق بشر داشتند. خیلی‌ها وقتی مشکلی برای خودشان به وجود می‌آید، مثلا وقتی نمی‌توانند آزادانه حرف بزنند، از حقوق بشر و آزادی بیان دفاع می‌کنند. اما ایشان از حقوق همه مثلا حقوق زنان یا حق آزادی‌ بیان برای مارکسیست‌ها دفاع می‌کردند و دید خیلی روشنی داشتند. و نیز با آن که صحبت‌هایشان می‌توانست برایشان مشکل‌ساز باشد، به من گفتند که می‌توانم نوار را ببرم و حتی در فرودگاه هم مشکلی پیش نمی‌آید. در ضمن پدر خیلی خوبی هم بودند. وسط‌ جلسه ناگهان گفتند که پسرشان کلاس زبان داشته و یادشان رفته که به دنبالش بروند و با عجله در حالی که عبایشان به روی زمین می‌کشید جلسه را ترک کردند.
کنسرت سیاوش قمیشی در روز شنبه ۲۰ نوامبر در تورنتو برگزار می‌شود. محل این کنسرت کلاب در ۱۳۲ و زمان باز شدن در ساعت ۹ شب می‌باشد. بلیت این برنامه ۳۵ دلار است. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید با شماره تلفن ۴۱۶. ۸۲۷. ۹۰۹۰ تماس بگیرید.
سیما بینا همراه با گروه دستان در روز جمعه ۳ دسامبر کنسرت در تورنتو برگزار می‌کند. محل این برنامه در ۵۰۴۰ خیابان و زمان آن ۸ شب می‌باشد. بلیت این برنامه ۳۵ و ۴۵ دلار است که می‌توان از تهیه کرد. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید با شماره تلفن ۴۱۶. ۸۷۰. ۸۰۰۰ تماس بگیرید.
انجمن دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو فیلم سینمایی «جهان پهلوان تختی» را در دانشگاه تورنتو به نمایش می‌گذارد. زمان این برنامه ساعت ۶: ۳۰ بعدازظهر پنج‌شنبه ۲۵ نوامبر و مکان آن اتاق ۱۷۹ می‌باشد. کارگردان این فیلم بهروز افخمی است و سال ساخت آن ۱۳۷۶ است. بازیگران مطرح این فیلم فریبرز عرب نیا، نیکی کریمی و محمدرضا شریفی نیا هستند.
به همت «مرکز مطالعات آمریکا» و «ابتکار تورنتو برای مطالعات ایران» سمینار دو روزه‌ای به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد بحران گروگانگیری در ایران در دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. زمان این برنامه روزهای پنج‌شنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ نوامبر و مکان برگزاری آن است. در این سمینار چند تن از گروگان‌های آمریکایی همراه با عده‌ای از صاحب‌نظران ایرانی و آمریکایی که درباره‌ی گروگانگیری مطالبی نیز به چاپ رسانده‌اند سخنرانی می‌کنند.
برای شرکت در این سمینار باید از قبل ثبت‌نام کرد. برای ثبت‌نام‌ ِ روز پنج‌شنبه به.. و روز جمعه به.. ایمیل بزنید.
سال‌هاست از حقوق زنان حرف می‌زنیم. از نابرابری‌های حقوقی٬ فشارهای محیط کار٬ نبود حق طلاق٬ از استثمار زنان در جهان٬ از سرکوب زنان در ایران...
سال سوّم٬ دانشگاه تورنتو٬ زیست‌شناسی. گفت: «دارم می‌روم آمریکا». گفتم: «برای ادامه‌ی تحصیل؟». گفت: «نه٬ برای ازدواج». گفتم: «چه کاره هست؟». گفت: «سال سوّم حقوق». گفتم: «تو چه‌کار می‌کنی؟». گفت: «منتظرم درسش تمام بشود ببینم چه می‌شود!».
این اولی بود. دوّمی سال چهارم٬ دانشگاه تورنتو٬ شیمی٬ منتظر بود پزشکی شوهرش تمام بشود ببیند چه می‌شود. سوّمی سال چهارم، دانشگاه یورک٬ روان‌شناسی٬ منتظر بود کار شوهرش جا بیفتد ببیند چه می‌شود. چهارمی، منتظر بود...
سال‌های بعد٬ ایستاده پشت گاز٬ همان‌طور که برای این پزشک‌ها و وکیل‌ها پیازداغ درست می‌کنیم٬ از حقوق زنان حرف می‌زنیم٬ از نابرابری‌های حقوقی٬ فشارهای محیط کار٬...
هویت یافتن چیست؟ هویت یعنی تصویر و تعریفی از «خود» خویش داشتن. این تعاریف فردی از تجربه‌های پیشین فردی و هم‌چنین از دیدگاه‌های از پیش تعیین شده‌ی فرهنگی به‌دست می‌آیند. در جوامع فردگرا مانند جوامع آمریکای شمالی٬ تاکید بر آزادی فرد در انتخاب هویت شخصی خویش است. هر کس با تجربه‌های فردی خود٬ معنایی در بودن خویش می‌یابد و جامعه با احترام گذاشتن به آزادی‌های فردی٬ تعریف وجودی هر فرد را پذیرا می‌شود. اما در جوامع جمع‌گرا٬ تاکید بر حل شدن در تعاریف از پیش تعیین شده‌ی فرهنگی است. هر فرد با توجه به موقعیت اجتماعی٬ جنسیت و قومیت خویش٬ جایگاه حاضر و آماده‌ی خود را در صندلی‌های فرهنگی‌اش پیدا می‌کند و بی چون و چرا بر همان می‌نشیند. این تقسیم‌بندی دوگانه البته مورد انتقاد بسیاری از روان‌شناسان و جامعه‌شناسان قرار گرفته است. واقعیت امر این است که اکثر جوامع جایی بین این دو قطب متضاد قرار می‌گیرند. اما اهمیت این دو دیدگاه مختلف در شکل‌گیری هویت شخصی یک فرد هنوز بر قوت خود پابرجاست.
یک زن چگونه هویت می‌یابد؟ در بسیاری از جوامع - حتی در گذشته‌ی همین آمریکای شمالی خودمان که امروز این‌قدر به داشتن آزادی زنان می‌بالد - زنان بر خلاف مردان در تعیین تعریف فردی خویش آزادی ندارند. آن‌ها به حکم جنسیت خود٬ مجبور به نشستن بر صندلی‌های مشخص خویشند. محکوم به حل شدن در معنای فرهنگی زن بودن و از دست دادن فردیت خود. ولی هیچ انسانی بدون هویت یافتن نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد (افسردگی‌های رایج در میان زنان تبلوری از همین معضل است). زنان فردیت خود را از دست می‌دهند ولی در حاشیه‌ی فردیت مردها به وجود خویش ادامه می‌دهند. یک زن نه با دست‌آوردهای فردی خویش٬ که با دست آوردهای فردی همسر٬ فرزند یا پدرش تعریف می‌شود: خانم آقای دکتر٬ دختر جناب سرهنگ یا مادر آقای مهندس می‌شود.
تا اینجا زنان را همچون قربانیان مردسالاری تصور کردم. کسانی که چاره‌ی دیگری جز بر جایگاه فرهنگی خود نشستن نداشته‌اند و انکار هم نمی‌کنم که در بسیاری از موارد ندارند. اما به نظر می‌رسد که این نشستن‌های مداوم٬ زنان را به شکلی فرهنگی فلج کرده است. به طوری که امروز هم با پای خود حتی بدون اصرار جامعه به صندلی‌های قراردادی می‌روند و جرات تکان خوردن ندارند. حتی در جامعه‌ای که آزادی حرکت به آن‌ها می‌دهد٬ چند قدم با ترس و لرز به جلو برمی‌دارند ولی بعد دوباره همه چیز را کنار می‌گذارند و خانم آقای دکتر و مادر جناب مهندس می‌شوند.
این یعنی حاشیه‌نشین () شدن اختیاری. این که حقوق زنان بدون حضور دائم زنان در بنیادهای اصلی جامعه به دست آوردنی است٬ فقط یک خیال است. یک خیال فرهنگی. گروهی که نماینده‌ای در جامعه ندارد٬ به دست فراموشی سپرده می‌شود و حقوقش برای آن‌هایی که در تصمیم‌گیری‌ها حضور دارند، تعویض می‌شود. وقتی اجازه می‌دهیم کسان دیگری برایمان تصمیم بگیرند٬ تعجبی هم ندارد اگر حقوق خود را از دست بدهیم٬ بچه‌هایمان را از دست بدهیم٬ هویت خود را از دست بدهیم...
مساله‌ تلاش فردی هر انسان است برای هویت یافتن٬ برای پاره‌ای از اجتماع بودن وگرنه حاشیه‌نشینی جز قوطی حلبی چیزی برایمان ندارد...
گروه آریان در روز یک ژانویه در تورنتو کنسرت برگزار می‌کند. این کنسرت در برگزار می‌شود و بلیت آن ۵۵ دلار برای هال اصلی و ۴۵ دلار برای بالکن است. بلیت این کنسرت را می‌توانید از و یا از مغازه‌های ایرانی تهیه کنید.
نمایشگاه آثار هنری ناصر اویسی از روز ۱۳ نوامبر تا ۲ دسامبر در گالری آرتا به نمایش در می‌آید. ناصر اویسی هنرمند ایرانی است که در واشنگتن زندگی می‌کند و برای نمایش آثارش به تورنتو آمده است.
انجمن دانش‌جویان ایرانی دانشگاه واترلو چهارمین برنامه‌ی جشن خود را با عنوان «شب واترلو» را در روز شنبه ۲۷ نوامبر برگزار می‌کنند. این برنامه از ساعت ۷: ۳۰ بعدازظهر و در در دانشگاه واترلو برگزار می‌شود. این برنامه شامل شعرخوانی و اجرای موسیقی می‌باشد. ورودی این برنامه ۴ دلار می‌باشد. تمام در‌آمد حاصل از آن برای کمک به ساکنان بم اختصاص می‌یابد.
نمانیشگاه آثار با عنوان در از ۲۳ اکتبر تا ۲۳ ژانویه به نمایش در می‌آید.
بخش‌ها:
مقدمه
مفهوم ارسطویی دوستی و تناقض شایان ِ منسوب به او
مفهوم نیچه ای دشمنی به مثابه دوستی
دریدا و دوستی ِ ناممکن، دوستی های ِ در راه
تأملات پایانی
«آی دوستان من، دوست وجود ندارد.» - منسوب به ارسطو
«شاید ساعت شادی نیز روزی فرا رسد که هرکس بگوید: فرزانه‌یِ میران فریاد می‌زد؛ دوستان، دوستانی وجود ندارند! من، دیوانه‌ی زنده! فریاد می‌کنم دشمنان، دشمنانی وجود ندارند.» - نیچه
«قادر بودن برای عزیز داشتن آن‌چه که در دوست می‌تواند او را روزی به دشمن بدل کند، نشانه ای از آزادی است. خود ِ آزادی است.» - دریدا
چند سال پیش از این، در پی حادثه‌ای مؤثر و مرتبط با مساله‌ی دوست و معنای دوستی، پرسشی فلسفی از مفهوم «دوستی» چنان اهمیت پیدا کرد که می‌رفت تا به نحوی مرتبط یا بی‌ربط، در صدر سئوال‌هایی -پیرامون مدرنیته و هرمنوتیک، اسلام سیاسی و الهیات مسیحی، و حقوق بشر و سیاست رهایی‌بخش! - که برای گفتگو با دو متفکر تنظیم شده بود، قرار گیرد. یکی اما نسبت به موضوع بیگانه و بی‌علاقه تشخیص داده شد و دیگری، چنان درآمیخته به موضوع و نزدیک به آتش که رو‌به‌رویی ِ با او محال می‌نمود. هراس از شخصی تلقی شدن مساله‌ای که دیگر شخصیت‌اش را از دست داده بود نیز، بر تردیدها می‌افزود و مانع طرح درست مسایل یا دل‌نگرانِ شنیده شدن نزدیک و هم‌دلانه‌ی آن می‌شد. حسی غریب اما هم‌چنان می‌گفت برای ورود به هر میدانی، نخست از این در ِ تنگ، از در ِ دوستی وارد باید شد. برای شرکت در هر کارزاری، نخست باید از این کارزار، کارزار برای دوستی، سرافراز بیرون آمد و برای وجودی کردن هر عشق کلی و کلانی (عشق به انسان و جماعت و وطن و...)، نخست باید عشق به دوست فردی را که بنا به تعریف، بیشتر از کلیات شاید در تو حضور دارد، به سینه کشید و از طریق گسترش آن راهی به سوی کلیات گشود.
نوشته‌ی حاضر با این‌همه، گرچه از چنین زمینه‌ها و تجربه‌هایی مایه گرفته است، اما نگارنده‌ی آن هنوز در عالم نظر، فرصت آن را نیافته و آمادگی آن را پیدا نکرده است که خود به طور مستقیم و بی‌واسطه وارد ماجرا شود و فهم خود را از مفاهیم متناقض یا متناقض‌نمای دوستی/دشمنی، دوست/دشمن و خود/دیگری، با خود و با دیگران به گفت‌گو بگذارد. پس برای گشودن این باب پای یک فیلسوف را، که هم امروز درگذشت (۸ اکتبر ۲۰۰۴) و از قضا، «مرگ را سپاس [می‌گفت] که می‌تواند «دوستی» را اعلام کند»، به میان کشیده است تا از او بپرسد: «دوست کیست؟ دشمن کیست؟ من کیستم؟ دوست؟ دشمن؟ هردو؟» پاسخ‌های او را -دریدا را- هم که در واقع پرسش‌های دیگری است، محدود کرده است به آن‌چه که او در کتاب «سیاست‌های دوستی» گفته است، آن‌هم نه همه‌ی پاسخ‌ها یا پرسش‌ها و مباحث او را، که فقط نکات و اشاراتی را که می‌توانند ارجاعاتی به برخی سرفصل‌های مهم تاریخی در مطالعه‌ی فلسفی دوستی به حساب آیند. با این تاکید ِ مؤکد اما، که همین گزارش مختصر نیز خالی از نقص و اشتباه نیست، امری که در بازبینی‌های بعدی باید به رفع آن‌ها همت گماشت.
درباره‌ی دریدا، به عنوان پدر فلسفه‌ی «ساخت گشا» -فلسفه‌ای که از نظر او آمده است تا در مقابل «تعاریف ماهیت گرایانه» و «توهمات سلطه‌ یافته‌ی متافیزیک غربی» بایستد- زیاد سخن گفته‌اند و بیشتر نیز می‌توان گفت. دو مطلب اما در میان گفته‌شده‌ها شایسته‌ی تامل و تاکید است: نخست توصیفی است که ریچارد رورتی، با اشاره به سقراط، از موضوع فلسفه‌ی وظیفه‌ی فلاسفه و وظیفه‌شناسی دریدا به دست می‌دهد و دیگری توضیحی است که خود ِ دریدا در مقابل بدفهمی‌های مشهور درباره‌ی خود ارایه می‌کند، توضیحی که تفسیر نسبی‌گرایی او را به روش‌های دل‌خواه غیرممکن می‌سازد. رورتی با وجود این‌که مشابهتی بین رویکرد خود و دریدا نمی‌بیند و تاثیرپذیری از او را انکار می‌کند، می‌نویسد: «دربین همه‌ی فیلسوفان روزگار ما، دریدا تاثیرگذارترین فیلسوفی است که در جهت آن‌چه سقراط آرزو می‌کرد که فلاسفه انجام دهند، حرکت کرده است: به پرسش کشیدن پیش‌فرض‌هایی که هرگز مورد تردید واقع نشده‌اند؛ درهم شکستن آن‌چه که همگان بر آن اتفاق نظر دارند؛ و طرح مسایلی که هرگز قبلاً مورد بحث قرار نگرفته‌اند.» همین رویکرد ظاهراً سبب شده است که گروهی از منتقدان دریدا به غلط تصور کنند که او به حقیقت و معنای هیچ چیزی باور نداشته است. دریدا خود می‌گوید که مشهورترین بدفهمی درباره‌ی او این است که او نیهیلیست (پوچ‌گرا) شکاکی است که به هیچ چیز اعتقاد ندارد و فکر می‌کند که متن هم معنا ندارد. او با اعتراض، این برداشت را احمقانه و آشکارا نادرست می‌داند و می‌افزاید که به چالش کشیدن این باور «که زبان نمی‌تواند ایده‌ها را بدون تغییر آن‌ها بیان کند»، به طور منطقی نمی‌تواند به بی‌معنایی ایده‌ها تعبیر شود. شاید به خاطر همین بدفهمی‌ها بود که دریدا هشیارانه از توده‌ای شدن و ظاهر شدن جلوی دوربین پرهیز می‌کرد. او در بین سال‌های ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۹، تقاضا کرده بود که هیچ چیز خصوصی در روزنامه‌ها درباره‌ی او منتشر نشود، به جز مطالبی که خود او نوشته است و یا مطالب تخصصی‌ای که منتقدین آثار او نوشته‌اند. بعدها اما کمتر در مقابل درخواست‌های مصاحبه مقاومت کرد و در سال ۲۰۰۲ در یک فیلم مستند که درباره‌ی زندگی‌اش ساخته شد، ظاهر شد.
دریدا، مقالات زیاد و حدود پنجاه کتاب نوشته است که برخی از آن‌ها به بیست و دو زبان برگردانده شده است. اساس کتاب «سیاست‌های دوستی» او که موضوع این نوشته است، سمینارهایی است که در پاریس سال‌های ۸۹-۱۹۸۸، یعنی هم‌زمان با فروپاشی بلوک شرق برگزار شد. این کتاب که ترجمه‌ی انگلیسی آن مورد استناد این نوشته است، تنها کتاب دریدا است که واژه‌ی «سیاست» در عنوان آن به کار رفته است. تا قبل از این کتاب و کتاب «اشباح مارکس»، دریدا عمدتاً فیلسوفی تلقی می‌شد که به مسایل سیاسی روزگار ما بی‌اعتنا است. اما انتشار این دو اثر و به ویژه «سیاست‌های دوستی»، عده‌ای را شگفت‌زده و بسیاری را برسر شوق آورد. دریدا خود اما نه شگفت‌زده است و نه ذوق‌زده، چرا که انتشار این کتاب را نه پاسخی به اعتراضات و تقاضاهایی که برای سالیان متمادی جهت حضور فکری در حوزه‌ی سیاست با آن مواجه بوده است، می‌داند و نه شرح موشکافانه‌ی یک تئوری سیاسی جدید یا یک «سیاست شالوده شکنانه». بلکه برای او، این کتاب و کتاب «اشباح مارکس»، آثاری غیرانتزاعی و بیانگر تعهد فردی او نسبت به امر سیاست و بنابراین آثاری انضمامی هستند. اشباح مارکس به طور مثال، که در آن لیبرالیسم اقتصادی به نقد کشیده می‌شود و تحلیل مارکس از جامعه‌ی سرمایه‌داری هنوز معتبر شمرده می‌شود، آن‌چنان‌که دریدا می‌گوید: «قبل از این‌که یک متن درباره‌ی تئوری مارکس یا میراث مارکس باشد، یک تعهد فردی است که در لحظه‌ای معین، در شکلی معین و با یک حس فردی نوشته شده است». دریدا گرچه تئوری سیاسی را ضروری می‌داند اما سعی می‌کند «این ضرورت را با چیزهایی که در دوستی و در بیگانه‌نوازی وجود دارند و بنا به دلایل ساختاری، نمی‌توانند موضوع معرفت یا یک تئوری باشند، پیوند زند.»
بر اساس چنین چشم‌انداز، رؤیا و امیدی است که دریدا، با پایگاه قرار دادن افکار دوستانش، لویناس و موریس بلانشو، دوستانی که به ظاهر وجود داشته‌اند، تاریخ فلسفه دوستی را از افلاطون و ارسطو تا مسیحیت و روشنگری، تا نیچه و کارل اشمیت، تا فروید و معاصرین پی می‌گیرد. تاریخی که با وجود همه‌ی تفاوت‌ها و پستی و بلندی‌هایش، با تاریخ مفهوم «برادری» عجین شده است. او، از طریق این مطالعه، تلاش می‌کند تا به آشکار ساختن آن‌چه در پشت دوگانه‌های سرگیجه آور دوست/دشمن، دوستی/دشمنی و خود/دیگری وجود دارد بپردازد و درک جدیدی از دوستی ارایه دهد. با آموختن از لویناس که اخلاق اولین فلسفه است، دریدا تلاش می‌کند که نشان دهد دوستی، هر دو رابطه یعنی نزدیکی و دوری، به هم پیوستگی و جدایی را دربرمی‌گیرد. با ارجاع به فروید و ایده‌ی «رویای برادران» برای فروشکستن پدرسالاری و آرزوی مرگ پدر جهت خلاصی از اقتدار او، اهمیت تفاوت را نشان می‌دهد. چرا که فروید می‌گوید اشتراک برادران در مخالفت با اقتدار پدر، آنان را در توطئه چینی برای مرگ پدر و رهاشدن از اقتدار او، به وحدت می‌رساند. ولی دریدا می‌گوید که فروید از واقعیتی به نام تفاوت برادران غفلت می‌کند. تعیین هویت یا شناسایی مفهوم «دشمنی» که همواره در فلسفه در مقابل «دوستی» قرار داشته است، یکی دیگر از موضوعات مهم کتاب سیاست‌های دوستی است که دریدا آن را به نحوی سیستماتیک در آثار کارل اشمیت پی‌گیری می‌کند. او، ضمن تحلیل تعهد اشمیت به نازیسم و ناسیونال سوسیالیسم، می‌گوید که اشمیت که «جمهوری» افلاطون را خوانده بود، می‌دانست که تصمیم در سیاست از لحظه‌ی تشخیص دشمن آغاز می‌شود و تنها با چنین تشخیصی است که امکان واقعی کشتن دشمن وجود دارد. اما با این‌همه، دریدا تلاش می‌کند تا نشان دهد که حتی اشمیت نیز سیاست را با شناسایی دوست آغاز می‌کند و نه دشمن.
کتاب سیاست‌های دوستی، هم‌چنان‌که گفته‌اند، به رغم زبان مصنوع و متکلفش، که هر دو گروه علاقه‌مند و بی‌علاقه به دریدا را رنج خواهد داد، اثری انگیزاننده است. «و یا هم‌چنان‌که گفته‌اند، به نظر می‌رسد که «خوانندگان آشنا» با سبک دریدا، از سبک شاعرانه‌ی این کتاب، با وجود نثر دشوارش، لذت می‌برند. اما برای آن‌ها که با سبک نویسندگی و فلسفه‌ی دریدا آشنا نیستند، خواندن این کتاب ممکن است امری طاقت‌فرسا باشد. مهم‌ترین نکته‌ی مثبت کتاب ولی، صرف نظر از سبک ِ نگارش آن، همان چیزی است که «ساخت گشائی ِ متافیزیک حضور» دریدا را ساخته است و آن این‌ که ما از آن‌چه که حضور دارد ناراضی هستیم ولی آن‌چه حاضر است را وادار می‌کنیم که خود را مهیای آینده سازد؛ که خود را نسبت به امکان وجود آن‌چه که موجود نیست، باز نگاه دارد. و همین دریدا را به این نتیجه می‌رساند که آینده‌ی سیاسی، آینده‌ی دوستان می‌شود، چیزی که می‌توان آن را کشف یک دوستی ریشه‌ای، کشف یک روش جدید نگاه به سیاست و کشف یک دموکراسی عمیق‌تر و همه‌گیرتر دانست. کتاب در حقیقت یک بینش الهام‌بخش برای آینده عرضه می‌کند، چرا که «بررسی دریدا از مفهوم دوستی، [به عنوان مبنای سیاست و دموکراسی ِ در راه] اصولاً بر منطقی از «رابطه‌ بدون رابطه» (لویناس) «جماعت بدون جماعت» (موریس بلانشو) و «مذهب بدون مذهب» (هدیه‌ی مرگ) استوار است».
بر اساس چنین منطقی از ایکس بدون ایکس است که دریدا کتاب «سیاست‌های دوستی» را بر مبنای این جمله‌ی منسوب به ارسطو که «آی، دوستان من، دوست وجود ندارد»، پی‌ریزی می‌کند تا هم بتواند وضعیت موجود دوستی را به چالش کشد و هم چشم اندازهایی برای آینده‌ی دوستی، آن‌گونه که باید باشد، ترسیم کند. او اما، گرچه عبارت منسوب به ارسطو، و نه الزاماً مفهوم ارسطوئی دوستی و اقسام سه گانه‌ی آن را جدی می‌گیرد، به طور عمیق تحت تأثیر نیچه نیز هست، نیچه‌ای که آن عبارت را - در «انسانی، به تمامی انسانی»، وارونه می‌کند و می‌نویسد «حکیم ِ مرده گفت: دوستان، دوستان وجود ندارند. من، ابله ِ زنده، می‌گویم: دشمنان، دشمنان وجود ندارند». درک بلند نظرانه‌ی نیچه از مفهوم دوستی و نقد زهر‌آگین او به دوستی‌های موجود، به شدت دریدا را به خود مشغول می‌کند و سبب می‌شود که بخش قابل ملاحظه‌ای از کتاب سیاست‌های دوستی به نیچه اختصاص یابد. از این‌رو در این‌جا، از این‌جا به بعد، به پی‌گیری همین دو مسیر، یعنی برداشت ارسطو از مفهوم دوستی و عبارت منسوب به او و مفهوم نیچه‌ای دشمنی به مثابه‌ی دوستی، پرداخته می‌شود و پس از آن تأملات خود دریدا درباره‌ی «دوستی ِ در راه»، امر ِ ناممکنی که کسانی باید بدان بیندیشند و عمل کنند تا ممکن شود، به کوتاهی مورد بررسی قرار می‌گیرد.
مفهوم ارسطویی دوستی و تناقض شایان ِ منسوب به او
ارسطو در کتاب‌های هشت و نه اخلاق نیکو ماخوس، دوستی را فضیلت، یا حداقل واجد نوعی فضیلت می‌داند. فضیلتی که، شاید همچون فلسفیدن، به خاطر خودش محبوب است و نه به خاطر نتایجی که از آن حاصل می‌شود. هیچکس از نظر ارسطو، نمی‌تواند زندگی بی‌دوست را انتخاب کند، حتی اگر همه چیزهای خوب دیگر را در اختیار داشته باشد. حتی فیلسوف نیز که بهتر از هرکس دیگر می‌تواند مستغنی از دیگران باشد، چون می‌تواند «کار خود را در تنهایی و خلوت دنبال کند» و «هرچه متفکرتر، قدرت او به انجام چنین کاری بیشتر»، باز هم بی نیاز از دوستی نیست. دوستی اما از نظر ارسطو، بریک گونه نیست، بر سه نوع است و هر نوع آن منزلتی متفاوت با دیگری دارد:
نوع اول دوستی، مبتنی بر سودمندی است. این نوع دوستی، طبیعتاً زودگذر است، چون مطابق شرایط تغییر می‌کند. رابطه‌ی دوستانه در این گونه از دوستی‌ها، هم‌زمان با ناپدیدشدن زمینه‌ای که دوستی بر آن مبتنی بوده است، می‌گسَلَد، برای این‌که فقط آن زمینه بوده که این دوستی را زنده نگاه می‌داشته است. دوستی‌ای از این دست، به نظر می‌رسد که در بین آدم‌های سالخورده (برای این‌که آن‌چه آنها در چنین سن و سالی می‌خواهند، سودمندی رابطه دوستانه است و نه لذت بردن از آن) و کسانی که در میان سالی زندگی، منافع خود را تعقیب می‌کنند وجود داشته باشد. چنین افرادی، وقت زیادی با هم صرف نمی‌کنند و گاه حتی همدیگر را نمی‌شناسند، چرا که احساس نیاز به آمیزش نمی‌کنند، مگر اینکه چنین آمیزشی را به نحوی دو جانبه سودمند تشخیص دهند. برای اینان، لذت بردن از همکاری با یکدیگر، فقط تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که امید استفاده بردن از همدیگر را داشته باشند. رابطه با بیگانگان، به طور کلی در چنین مقوله‌ای می‌گنجد. فرومایه ترین نوع دوستی از نظر ارسطو، همین دوستی نوع اول است.
نوع دوم دوستی برپایه لذت است که روابط دوستانه جوانان برآن مبنا سامان می‌یابد. برای این‌که زندگی جوانان براساس احساس‌شان انتظام می‌یابد و علاقه محوری آن‌ها لذت فردی و استفاده‌ی لذت‌بخش از لحظهها است. هم‌زمان اما که سن‌شان بالاتر می‌رود، ذوق‌شان نیز تغییر می‌کند، بنابراین آنان در ایجاد یا قطع یک رابطه دوستانه خیلی سریع عمل می‌کنند... جوانان همچنین مستعد عاشق شدن هستند، برای اینکه دوستی شهوانی غالباً با احساسات به حرکت درمی‌آید و مبتنی برلذت است. به همین دلیل است که جوانان سریعاً وارد یک مناسبات دوستانه می‌شوند و به همان سرعت از آن مناسبات خارج می‌شوند، چنین تغییری گاه می‌تواند در طی یک روز اتفاق بیفتد. با این‌همه جوانان دوست دارند وقت‌شان را با هم بگذرانند و با هم زندگی کنند، برای اینکه مطابق تشخیص آن‌ها، دوستی موضوع دیگری جز این ندارد.
دوستی نوع سوم، یا دوستی کامل، بر اساس سعادت است. فقط دوستی کسانی‌که نیک هستند و در نیک‌خویی با یکدیگر مشابهت دارند، کامل است. هریک از افراد این گروه به نحوی مشابه برای دیگری آرزوی خیر می‌کند... اینان حقیقی‌ترین دوستان هستند، چون هر یکی، دیگری را همان‌گونه که هست دوست دارد نه به خاطر هیچ کیفیت مشخصی. بنابراین، دوستی چنین مردانی تا آنجا که آنها نیک هستند، می‌پاید... این رابطه دوستانه، هم به نحو مطلق و هم به نحو مشخص نیک است، چرا که خیر هم به نحو مطلق خیر است و هم به نحو مشخص برای طرفین رابطه مفید است... این نوع دوستی به اندازه‌ی معقول دایمی است. چرا که آن‌چه به نحو مطلق خیراست، به نحوی مطلق لذت بخش نیز هست... این‌که چنین دوستی‌ای کمیاب باشد طبیعی است، برای این‌که اولاً مردانی از این دست کم‌اند... و ثانیاً زمان لازم است تا طرفین رابطه یکدیگر را بشناسند، و یقین بیاورند که هریک از طرفین، ارزش دوستی یکدیگر را دارند... میل به دوستی به سرعت گسترش می‌یابد ولی خود دوستی چنین نیست.
ملاحظاتی که ارسطو در موضوع دوستی عرضه می‌کند، هم‌چنان‌که کاپلستون به درستی یادآور می‌شود، گرچه حایز نکاتی «زیرکانه» است، ولی «عمیق نیست». دریدا اما بخش اول کتابش را، جایی که در آن به ارسطو می‌پردازد، با جمله‌ای آغاز می‌کند که به وسیله «دیوژن» و فیلسوف فرانسوی قرن شانزده، «میشل دو مونتنی» به ارسطو نسبت داده شده است. در واقع، همه فصل‌های کتاب با عبارت مورد اشاره، یعنی «آی دوستان من، دوست وجود ندارد»، آغاز و در متن کتاب نیز بارها و بارها تکرار می‌شود. دریدا با نقل این عبارت، می‌خواهد آن را جدی بگیرد و به جدی‌ترین نحو تفسیر کند. او این عبارت را «تناقض شایان» می‌نامد. چرا که مشکل بتوان کسانی را مخاطب قرار داد و بدانان گفت وجود ندارند. پس نوستالژیایی که در این جمله نهفته است، فاش می‌سازد که «ما آرزو داریم به دیگران اعتقاد داشته باشیم، برای این‌که خودبینانه می‌خواهیم به خودمان اعتقاد داشته باشیم».
برای دریدا که به عباراتی رازگونه از این دست، دلبستگی فراوان دارد، این جمله می‌تواند منجر به تفسیر نوینی از مفهوم دوستی شود: آی دوستان من، شما که امروز این نوشته را می‌خوانید، می‌دانید که خواندن و نوشتن خوب نیازمند نوعی رابطه دوستانه است، نیازمند فهمیده شدن متقابل است: «هرمنوتیک دوستی». او راه‌های مختلفی را برای تفسیر و بررسی این تعبیر چند پهلوی منسوب به ارسطو، پیشنهاد می‌کند. یکی از راه‌ها چنین است: هرچه که ارسطو گفته است، از طبقه بندی سه‌گانه دوستی در اخلاق تا انتزاعی‌ترین و تئوریک‌ترین مسایل در فیزیک یا متافیزیک، خطاب به مخاطب یا شنونده‌ای مفروض (حاضر یا غایب) است. به این مفهوم، حتی مشکل‌ترین عبارات متافیزیک، متعلق به «رویایی از یک دوستی غیر سودمندانه»، یعنی والاترین شکل دوستی است. دوستی‌ای که مطلوبیت آن نه به خاطر سودمندی و لذت‌بخشی آن که به خاطر خود آن است. نه به خاطر ارزشی که آن دوستی برای ما دارد که به خاطر ارزش ذاتی و درونی خود آن دوستی است. دریدا می‌گوید، مخاطبان ِ هر آنچه که ارسطو گفته است یا نوشته است، در ماوراء اشکال فرومایه دوستی قرار دارند. برای این‌که به موازات این‌که ارسطو زبان به سخن می‌گشاید، از دیگران انتظار دارد که بشنوند، که بفهمند و باور پیدا کنند. به عبارت دیگر، ارسطو انتظار دارد که تا این اندازه با او دوست باشند و او را به عنوان دوست خود ملاحظه کنند که حرف‌هایش را بشنوند.
بدین ترتیب، هر سخنی که ما می‌گوییم یا هر جمله‌ای که می‌نویسیم عملاً «آی دوستان من» را در خود دارد و با آن شروع می‌شود، حتی اگر این خطاب، بیان نشده باشد و حتی اگر آن دوستان وجود نداشته باشند. این‌گونه آیا نیست که هر جمله‌ای حاوی این جملات بیان نشده است که: «تو را من عشق می‌ورزم، گوش کن» و «تو را من عشق می‌ورزم می‌شنوی؟». بنابراین با هرجمله‌ای که ارسطو می‌نویسد، به ما پیشنهاد دوستی می‌دهد و از ما دوستی می‌خواهد، حداقل یک دوستی حداقلی! یا ساختار معینی از دوستی که حرفش را بشنویم، بفهمیم و هر قدر که لازم باشد وقت صرف کنیم تا با او بر سر معنای کلمه‌ای یا جمله‌ای به توافق برسیم. اتفاقاً «دوستان من»، از نظر دریدا، به ویژه زمانی به «آی» مورد خطاب قرار می‌گیرند که در حقیقت، دوست فردی وجود نداشته باشد. وقتی یک دوست مشخص فردی، نمی‌تواند همه انتظارات‌مان را از دوستی پاسخ و پوشش دهد، آرزوی ما برای داشتن چنان دوستی گسترش می‌یابد و این همان است که دریدا به آن «دوستی در راه» یا ساختاری از «انتظار و آرزو» می‌گوید. از نظر دریدا، هم‌چنان‌که آرزوی وعده‌ی به تعویق افتاده ظهور مسیح موعود، منتظران را مشتاق‌تر کرده است، عدم وجود دوست، آرزوی وجود او را شعله‌ورتر ساخته است. و همین امید و آرزوی «دوستی در راه» است که شرایط فهم دوستی و امکان ظهور و حضور آن را فراهم می‌آورد.
دریدا در تفسیر «تناقض شایان» منسوب به ارسطو تا آنجا پیش می‌رود که «نشان ِ حذف ِ» جمله «آی دوستان من، دوست وجود ندارد»، را نشان ِ تقاضا و دعا تعبیر می‌کند: «آی دوستان من، دوستان من باشید، من به شما عشق می‌ورزم، عشق بورزید به من، من به شما عشق خواهم ورزید، شما هم بگویید که چنین می‌کنید، بگذارید این وعده را با هم مبادله کنیم» من از شما می‌خواهم که «دوستانی شویم از آن دست که من آرزویش را دارم، که من بدان محتاجم، که من وعده‌اش را می‌دهم». ارسطو در اخلاق نیکوماخوس می‌گوید دعا گفتاری است که صدق و کذب درآن راه ندارد. دعا، بیان آرزوهایی است که ما نمی‌توانیم آن را مورد قضاوت قرار دهیم. دعا، خودش را با وضع موجود و با ممکنات هماهنگ نمی‌کند، تمنا می‌کند اما آنچه که ممکن نیست، ممکن شود روزی، ما می‌دانیم که دوستان وجود ندارند، که دوست هیچ کجا پیدا نمی‌شود. ولی من دعا می‌کنم شما را، دوستان من که از این پس به گونه‌ای عمل کنید که وجود داشته باشید. شما دوستان من، دوستان من باشید. شما پیشاپیش دوستان من هستید، چون من شما را چنین می‌خوانم. من دوست «دوستی» هستم و عاشق عشق. دوستی‌ام را به شما می‌بخشم، برای اینکه وجود ندارد هنوز، برای اینکه دوستی‌ام ماهیتاً همواره در راه است، در حال گسترش و شدن. دریدا می‌گوید این در فضیلت وعده نهفته است که من می‌توانم دوستی ِ ناموجودم را به شما پیشکش کنم و شما را نیز دوستان خود بخوانم، حتی اگر نباشید، حتی اگر وجود نداشته باشید.
دریدا از طریق ارجاع مفهوم دوستی به ارسطو، در صدد استخراج چند نتیجه مشخص است. نخست اینکه این مفهوم را که برای قرن‌ها «یک مفهوم حاشیه‌ای در حوزه سیاست و فلسفه سیاسی» بوده است، به متنی که به آن تعلق دارد، بازگرداند. او می‌گوید: «به نظر می‌رسد که «دوستی» به فلسفه اخلاق یا روان‌شناسی سپرده شده باشد. این اما فقط به طبقه‌بندی معمول معارف مربوط می‌شود، اما وقتی شما متون اولیه تئوری سیاسی را که با افلاطون و ارسطو آغاز می‌شود، می‌خوانید، پی می‌برید که «دوستی» یک نقش سازمان‌دهنده در تعریف عدالت و حتی دموکراسی داشته است... یکی از سه تعریفی که ارسطو از «دوستی» ارایه می‌دهد، سیاسی است (دوستی برپایه سودمندی) و همین که فقط یکی از اقسام آن سیاسی است، نشان می‌دهد که مفهوم دوستی، مفهومی است سیاسی و در عین حال غیرسیاسی. وضعیتی که می‌تواند ما را درمقابل «پرسش هایی که ممکن است، همواره در زندگی روزمره نیز با آن مواجه شده باشیم، قرار دهد. دریدا می‌خواهد به نقش اساسی دوستی در تجربه سیاسی و حضور غایب ولی مداوم دوستی در امر سیاست پی ببرد و از طریق آن، هم‌چنان‌که در جای خود خواهیم دید، به «دوستی در راه»، «دموکراسی در راه» و «بیگانه نوازی» منتج از این دو برسد.
نکته دومی‌که دریدا از طریق ارسطو پی می‌گیرد اهمیت تشخیص تفاوت و تمایز هویت دوستان یا هریک از طرفین رابطه دوستی است. سئوال این است که آیا دوستی به سادگی تلاشی برای پنهان کردن واقعیت تمایز خودمان از دیگران است؟ آیا چیزی در دوستی وجود دارد که فی نفسه خیر و خوب است یا نیکی این رابطه مشروط و مقید به طرفین رابطه و به رسمیت شناختن تفاوت‌ها است. واقعیت این است که ارسطو به عنصر تفاوت بی‌توجه است و همین بی‌توجهی او را به توسعه یک مفهوم خیالی از دوستی هدایت می‌کند که در آن، با وجود تقسیم‌بندی‌هایش از مفهوم دوستی، دو نوع خصوصی و عمومی‌دوستی درهم آمیخته شده است. دوستی در حوزه عمومی و سیاسی، وابسته به مفهومی از اجتماع متجانس شهروند-دوستان است و دوستی در حوزه خصوصی، گونه واژگون شده و غیر سیاسی‌ای است که برارزش درونی و ذاتی دوستی تکیه می‌کند. تأکید ارسطو بر مدل عمومی و سیاسی دوستی و پیوستگی بین دوستی و سیاست دریدا را قادر می‌سازد که همین تناسب را به کار گیرد و از طریق آن در ماهیت دوستی باز‌اندیشی کند.
دریدا می‌پرسد آیا این دو مدل دوستی واقعاً دارای ساختار متفاوت، متناقض ویا غیرقابل انطباقی هستند؟ و پاسخ می‌دهد که دوستی به مثابه یک رابطه عمومی، مشهود و سیاسی و دوستی به مثابه یک رابطه خصوصی نامشهود و غیر سیاسی، در حقیقت، به طور ضمنی به یکدیگر دلالت دارند. تمایز آشکار بین دو قسم دوستی را دریدا از طریق مفهوم «برادری» پیش می‌برد. از یک طرف «دوستی برادرانه» در قلمرو عمومی ظاهر می‌شود و از طرف دیگر، فلسفه سنتی گفتار دوست-برادر را حوزه ارزش، عدالت و عقل سیاسی و اخلاقی قرار می‌دهد. رابطه دوستانه از نظر دریدا که در خلوت و به صورت متجانس و پراکنده مرکز گسترش پیدا می‌کند، به مرور به زندگی عمومی‌شهروندان سرایت می‌کند و نوعی تجانس را سبب می‌شود.
دوستی غیر سیاسی و خصوصی، تفرد و عدم تجانس دیگران با ما را به ما نشان می‌دهد. ما تفاوت دیگران را با خودمان تشخیص می‌دهیم و همین تشخیص تفاوت بنیادی ما با دیگران و با دوست، زمینه‌ای را فراهم می‌کند که در آن یک رابطه صمیمانه و با اعتماد، می‌تواند گسترش یابد. در حالی‌که مفهوم خصوصی دوستی، به رسمیت بخشیدن تفاوت بین دوستان را در دستور کار قرار می‌دهد، مفهوم عمومی دوستی احترام متقابل افراد، تحت نظارت قانون را (علی‌رغم هر نوع تفاوتی) پی‌گیری می‌کند. دریدا اهمیت ضرورت به رسمیت شناخته شدن تفاوت‌ها را تا آنجا برجسته می‌کند که با اقتدا به نیچه می‌گوید: «برای قادر شدن به دوستی، ما باید بتوانیم آن چه که در دوست می‌تواند او را روزی به دشمن بدل کند، ستایش کنیم. چنین توانایی‌ای علامت آزادی است.» آزادی ای که نیچه می‌گوید خودکامه‌گان و بندگان فاقد آن‌اند برای این‌که آنان نه مساوی‌اند و نه به اندازه کافی آزاد که بتوانند دوستی و دشمنی کنند. قادر بودن به پاس‌داشتِ آن‌چه که در دوست می‌تواند او را روزی به دشمنی بدل کند اما، مستلزم بخشیدن نامشروط چیزی است که هیچ‌گاه آن را دریافت نمی‌کنیم. لازمه‌ی چنین امری، آمادگی برای تحمل تفاوت، مجاز شمردن تغییر و پذیرش تضاد است. دوستی، رابطه‌ای است که محتاج گسترش است. تعادل بین هویت و تفاوت (خود و دیگری)، باید بصورت مستمر از طریق سخاوت، حساسیت و صداقت پرورش داده شود. نیچه از آن رو امکان وجود یک دوستی شایسته را در میان زنان، محال می‌دانست و مردان را هم فقط قادر به معاضدت و همکاری می‌دانست٬ چرا که دوستی شایان از نظر ِ بلند او، دانستن آن بود که چگونه بخشیده شود، نه فقط به دوست که به دشمن حتی و بشر، نیچه می‌دانست که، هنوز تا این اندازه سخاوتمند نشده است. «دوستی در راه اما، همان‌گونه که دریدا می‌گوید، ادامه می‌دهد آن‌چه را که زرتشت در نظر داشت: آزادی، برابری، برادری»
مفهوم نیچه ای دشمنی به مثابه دوستی
نیچه در «انسانی، زیاده انسانی»، عبارت منسوب به ارسطو را وارونه می‌کند و می‌نویسد، «آی دشمنان من، دشمن وجود ندارد». نیچه می‌گوید دوست باید بهترین دشمن باشد و با هرچیز نازیبا و ناسالمی‌که در دوست می‌بیند، بستیزد. دوست باید تجربه‌ای از زیبایی فراهم آورد که به بالا برکشیدن دوستش منتهی شود. پس باید با محدودیت‌هایش دشمنی کند، «دوست ندارم همسایه‌ام را در نزدیکی ببینم، آرزو دارم او در دور دست‌ها باشد، چطور او می‌تواند چیزی غیر از ستاره‌ام باشد؟» نیچه، دوستی را هم‌چون هنر به دونوع کلی تقسیم می‌کند: دوستی‌ای که مروج رحم و شفقت و از خاصیت انداختن دوستی است و دوستی‌ای که تصدیق‌گر زندگی و سرشار از حیات است، زرتشت در مورد دوستی نوع دوم چنین می‌گوید: «دوستی رابه شما می‌آموزانم که جهان در [وجود] او ساخته و پرداخته شده و خوبی‌ها همه در او یک‌جا گرد آمده است. آن دوست آفریننده را که همواره جهانی ساخته و پرداخته برای ارزانی کردن دارد.» دوست از این نظر، کسی است که توجه ما را به حد و کرانی که ما را محصور کرده است، آگاه و آشنا می‌سازد و از آن طریق، امکاناتی برای آزادی فراهم می‌آورد.
دوستی‌ای این چنین اما در خارج از محدودیت‌های بردگی و سروری قرار دارد. پس نیچه نخست با دوست، دشمنی می‌کند تا از آن طریق به دشمنی به مثابه دوستی برسد. او قطعات‌اش را «درباره‌ی دوست»، از نقدی زهرآگین به درک زاهد خلوت نشین از دوستی آغاز می‌کند، برای اینکه برای زاهد، تک یعنی بسیار: همیشه یک در یک سرانجام - می‌شود دو! من و من همواره با یکدیگر غرق گفت و گوایم. اگر دوستی پادرمیانی نکند، این را چگونه می‌توان تاب آورد؟ پس برای زاهد خلوت نشین «دوست همیشه سوم کس است.» و این نشان می‌دهد که «شوق ما به یک دوست، فاش کننده‌ی ماست». بعد می‌رود سراغ بردگان و سروران، خانم‌ها و آقایان: «برده ای؟ پس دوست نتوانی بود. خودکامه ای؟ پس دوست نتوانی داشت.» زنی؟ تو را «هنوز توان دوستی نیست»، «عشق زن نسبت به هر چه خوش‌آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب». مردی؟ «آه از مسکینی شما مردان و تنگ چشمی روان‌تان! چندان‌که شما دوست‌تان را می‌دهید من دشمن‌ام را می‌دهم و مسکین‌تر نمی‌شوم». رفیق هستید و همکار همه، آری، «رفاقت هست؛ ای کاش دوستی نیز باشد! چنین گفت زرتشت.» نیچه، تردید خود را به دوستی‌های موجود و آرزوی خود را برای وجود دوستی‌های بلند پایه، در قطعه‌ای به نام «دوستی ِ اخترگون» یا «دوستی ِ آسمانی» که به دوستش می‌نویسد (قطعه ای که فصل دهم (آخر) کتاب دریدا با آن آغاز می‌شود) چنین شرح می‌دهد:
ما دوستانی بودیم برای هم که اینک غریبه شده‌ایم. حق نیز همین بود و ما نمی‌خواهیم آن را از خودمان پنهان داریم، آن‌چنان‌که گویی از آن شرمساریم. دوکشتی را می‌مانیم ما که هریک، مسیر و مقصد متفاوتی را پی گرفته است، راه‌های ما اما شاید در آینده به یکدیگر برخورد کنند و ما جشنی را بدان سبب برپا داریم، جشنی از آن دست که در گذشته برپا می‌داشتیم. و سپس، کشتی‌های خوب ما، چنان با آرامش در یک بندر و زیر یک آفتاب پهلو گیرند که تصور شود که گویی هر دو یک مقصد داشته‌اند، مقصدی که اینک، به آن نایل آمده‌اند. تقدیری ناگزیر اما باز ما را از همدیگر جدا می‌کند و به سمت دریاهای متفاوت و آفتاب‌های گوناگون می‌راند، به گونه‌ای که شاید دیگر هیچ‌گاه همدیگر را نببینم، شاید هم ببینیم ولی نشناسیم، از آن رو که دریاها و آفتاب های متفاوت، ما را از هم متفاوت کرده باشند. غریبه شدن از یکدیگر، شاید خواست ِ قانونی باشد که از بالا بر ما حاکم شده است، و از همین رو است که ما باید همدیگر را بیشتر ارج نهیم و حافظه دوستی گذشته‌مان را، تقدس بیشتری بخشیم. احتمالاً، قلمروی وسیع با ستاره‌های درخشان ولی نامرئی وجود دارد که مقاصد و راه های متفاوت ما، فقط منزل‌گاه‌هایی کوچک از آن به حساب می‌آیند؛ [پس بگذاریم این گونه بیندیشیم] و تا قامت چنین اندیشه‌ای فرا رویم. زندگی ما ولی بس کوتاه‌تر از آن است و بصیرت ما بس کوچکتر از آن، که تا حد چنین امکان بلندپایه‌ای، دوستان هم باشیم. بگذاریم پس فقط، اعتقاد داشته باشیم به دوستی ِ اخترگون‌مان، حتی اگر مجبور شده باشیم که دشمن همدیگر باشیم بر روی زمین.
و از همین رو است که در جایی دیگر می‌گوید، دوستی اگر نیست: «پس دشمن‌ام باش! چنین می‌گوید آن بزرگداشت ِ راستینی که دل دوستی خواستن ندارد. آن‌که دوست را خواهان است باید در راه‌اش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد. و برای برپا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت. می‌باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت. بهترین دشمن را در دوست می‌باید داشت. آنگاه که با او به ستیز برمی‌خیزی دل‌ات می‌باید از همیشه به او نزدیک‌تر باشد.» دوستی‌ای چنین اما، علاوه بر شجاعت، محتاج مهارت هنری نیز هست. نباید تا آنجا پیش رفت که دوست، «تو را بدین سبب، سر به نیست» بخواهد. «هم‌دردی تو با دوست نخست باید پی بردن به این باشد که دوست خواهان همدردی هست یا نه. چه بسا او در تو جز چشمان تیز و نگاه دوخته بر ابدیت را دوست نمی‌دارد، همدردی با دوست باید خود را در زیر پوسته‌ای ستبر نهان کند، چنان‌که برای شکافتن‌اش دندانی از تو بر سر آن بشکند.»
«دوستی» برای نیچه یکی از والاترین فضایل است. او در قطعه‌ای به نام «ستایش دوستی» با اشاره به جایگاه دوستی در عصر باستان می‌نویسد: در عهد عتیق، احساس دوستی، والاترین احساس به حساب می‌آمد، حتی والاتر از حس استغناء و بی‌نیازی، که به عنوان امری مقدس، مایه مباهات ِ بسیارِ خردمندان بود. این مطلب به بهترین نحو در داستان شاه مقدونی و فیلسوف آتنی، بیان شده است. شاه یک بار برای این فیلسوف گوشه‌گیر، هدیه‌ای کلان، مبلغ قابل توجه‌ای پول، فرستاد، فیلسوف اما قبول نکرد و بی‌درنگ آن را پس فرستاد. کیست او؟ شاه پرسید، آیا او هیچ دوستی ندارد؟ و منظور او این بود که: «من، خود بسنده‌گی این حکیم آزاده را می‌ستایم ولی انسانیت او را بیشتر می‌ستودم اگر دوستی که در او بود، بر غرورش ظفر می‌یافت. فیلسوف، اکنون در نزد من تنزل یافته است چرا که او از یکی از دو حس والا [دوستی و بی نیازی] و والاترین آن دو، یعنی دوستی، بی بهره است»
دریدا اما گرچه خود تحت تأثیر مفهوم نیچه‌ای دوستی است و به تأثیر نیچه در مفهوم‌پردازی نوین و به کلی متفاوت با برداشت‌های سنتی وقوف کامل دارد. اما خاطر نشان می‌سازد که مفهوم‌پردازی نیچه از دوستی، هنوز به صورت اساسی مردانه و برادرانه است. مفهومی‌که در آن زن یا خواهر به عنوان دیگری جنسی قلمداد می‌گردد. او این امر را منحصر به نیچه نمی‌داند بلکه نشان می‌دهد که اصولاً چهره‌ی دوست در تاریخ غرب از طریق چهره‌ی برادر ترسیم شده است، مساله‌ای که خود نشانه‌ای از «موقعیت مردمدار سیاست» است. او این مطلب را در گفتگویی دانشگاهی پیرامون کتاب «سیاست‌های دوستی» به نحوی مبسوط شرح می‌دهد و می‌گوید از بررسی مفهوم «دوستی» به این نتیجه رسیده است که یک مدل متعارف سلطه یافته از این مفهوم از دوران یونان تا به حال، نه فقط در غرب، که در همه فرهنگ‌ها وجود داشته است: «در فرهنگ یونان، در فرهنگ روم و در فرهنگ‌های یهودی، مسیحی و اسلام». گرچه او واقف است که نمی‌تواند همه این فرهنگ‌های متنوع از یونان قدیم تا قرون وسطی و تا دوره معاصر را یک‌دست بداند ولی معتقد است که بعضی مشخصات دائمی از مفهوم دوستی، از این تاریخ بلند و فرهنگ های متنوع قابل استخراج و ارایه است. دریدا سعی می‌کند «این مشخصات را کشف و از نقطه نظر سیاسی، تحلیل کند». او می‌پرسد «مشخصات این مفهوم سلطه یافته از دوستی چیست که از نظر سیاسی می‌تواند معنادار و با اهمیت تلقی شود؟» پاسخ او چنین است:
اولین ویژگی این است که دوستی اصولاً بین دو مرد جوان و براساس یک قراداد اتفاق می‌افتد، قراردادی که برمبنای آن هر طرف که بیشتر زنده ماند، وارث طرف دیگر باشد. این قرارداد، منحصر به مردان بوده است و نه بین دو زن یا حتی یک مرد و یک زن. بنابراین زن از این مدل دوستی به کلی خارج بوده است. دومین مدل یا ویژگی، دوستی به معنای برادری است. این مفهوم از دوستی تاریخچه خودش را دارد. از فرهنگ یونانی و مسیحی آمده است. همه مردان براساس این مدل با هم برادرند چون آنان پسران خدا هستند. شما حتی می‌توانید این تلقی از دوستی را در نظریه پردازی مطلقأ سکولار از سیاست و دوستی در انقلاب فرانسه که مبنای «اعلامیه حقوق انسان» است، ببینید. برادری در فرانسه زمان انقلاب موضوع یک جدل جدی بود که نهایتاً در میانه‌ی برابری و آزادی قرار گرفت و مبانی جمهوریت فرانسوی را ساخت. بنابراین در هر دو مدل که گفتم زنان به کلی از مفهوم دوستی کنار نهاده شده اند. معنای این آن نیست که مردان و زنان یا زنان با یکدیگر نتوانسته اند با هم روابط دوستانه داشته باشند، بلکه معنای آن این است که در درون این فرهنگ و این جامعه که نوع خاصی از دوستی سلطه و مشروعیت یافته بود؛ صدا یا گفتاری که اشاره‌ای به این کنارنهادن، کنارنهادن زنان داشته باشد، نمی‌توانست وجود داشته باشد.
دسته دوم استدلال های دریدا علیه نیچه، متوجه برداشت نیچه از مفهوم دشمنی است. دریدا پس از نقل عبارت «آی دشمنان من، دشمن وجود ندارد»، همان تناقضی را که در ارسطو دیده است، در نیچه هم می‌بیند و می‌پرسد دشمن کیست؟ حقیقت تمایز دوستی و دشمنی در کجاست؟ و پاسخ می‌دهد که «حقیقت دوستی، جنون حقیقت است. حقیقتی که هیچ ربطی با خرد، آن‌گونه که در تاریخ فلسفه و تاریخ عقل فهمیده شده است، ندارد. این تاریخ تلاش کرده است به ما بیاوراند که احساس عاشقانه جنون است، شکی ولی نیست که دوستی، راهی به سوی خرد، معرفت و عدالت سیاسی بود.» عدالت سیاسی، در فراسوی دوگانگی ِ دوستی/دشمنی قرار دارد و بر دو پایه احترام و مسوولیت استوار است. احترام، خارج از رابطه دوست با دوست و دشمن با دشمن حاصل می‌شود. این احترام، سبب یک پاسخگویی یا واکنش می‌شود که سرشار از خطر است: برای این‌که من ممکن است اشتباهاً کسی را که دشمن است، به خاطر واکنش احترام آمیزش، دوست بدانم و برعکس. «دشمن بدین ترتیب، بهترین دوست من می‌شود. او از من به نام دوستی نفرت دارد... مفاهیم دوستی/دشمنی در نتیجه درهم تنیده‌اند و به طور مداوم، جای‌شان تغییر می‌کند.» دریدا از خوانندگانش می‌خواهد که دوستی‌ای را در نظرآورند که از تناقضش با دشمنی و از شباهت‌اش با برادری فراتر می‌رود و با این‌حال، با خودش یک پیوند ژنتیکی از برادری به همراه می‌آورد. استحکام دوستی، از نظر دریدا، در طبیعت آن نیست، بلکه به دست‌آوردنی است. استحکام برادری را اگر طبیعت به آن داده است، استحکام دوستی را خودش به دست آورده است. به دست نیآورده است البته، به دست می‌آورد در آینده. چرا که دوست وجود ندارد، عشق به دوستی اما چرا. پس این یکی، می‌تواند آن یکی را ایجاد کند. ضمانتی در کار نیست اما، آن‌چه که هست، امید است و آنچه که ضمانت شود امید دیگر نیست.
دریدا و دوستی ِ ناممکن، دوستی های ِ در راه
دریدا با کتاب «سیاست‌های دوستی»، خود را و خواننده‌ی خود را، هم‌چنان‌که بنینگتون می‌گوید، با سه دسته پرسش مواجه می‌کند: چرا سیاست؟ آیا او با این کتاب می‌خواهد به اعتراضات و تقاضاهایی که برای سالیان متمادی، جهت حضور فکری در حوزه سیاست با آن مواجه بوده است، پاسخ دهد؟ آیا او می‌خواهد نوعی تئوری سیاسی یا یک «سیاست شالوده شکنانه» را موشکافانه شرح دهد؟ چرا دوستی؟ کتاب دریدا «سیاست‌های دوستی» نام گرفته است و ممکن است عجیب به نظر رسد که بحثی سیاسی را بتوان از طریق مفهوم به ظاهر حاشیه ای «دوستی» پیش برد. چرا دریدا از مفاهیم شناخته شده‌تر و نزدیک‌تر به سیاست، نظیر سلطه، قدرت، مشروعیت، نمایندگی و غیره استفاده نکرده است و به جای آن «دوستی» را در کنار سیاست نشانده است؟ دریدا می‌خواهد از «سیاست‌های دوستی» به دموکراسی‌ای عمیق‌تر و ریشه‌ای تر از دموکراسی های موجود برسد و از همین رو است که مکرر و مؤکد از مفهومی به نام «دموکراسی در راه» سخن می‌گوید، منظور او از این مفهوم چیست؟ و چگونه می‌توان از دوستی به دموکراسی رسید؟ پس دریدا با سه سووال اصلی روبرو است: چرا سیاست؟ چرا دوستی؟ و چگونه دموکراسی؟
چرا سیاست؟ دریدا در ابتدا تأیید می‌کند که از زمانی‌که شروع به درس دادن و نوشتن کرده است تا به حال، بسیاری، دوستانه و غیردوستانه، از او انتقاد کرده‌اند که چرا به صورت مستقیم به مسایل سیاسی نمی‌پردازد. او این انتقاد را هم‌زمان منصفانه و غیرمنصفانه می‌خواند. غیرمنصفانه از این‌رو که «من فکر می‌کنم هرچه انجام داده‌ام، مستقیم یا غیرمستقیم به مسایل سیاسی، مرتبط بوده است و من می‌توانم این را با روشی دقیق نشان بدهم» و منصفانه از این‌رو که این ارتباط، تلویحی، به روشی ویژه و شاید تا حدی غیرمستقیم بوده است. بنابراین من فکر نمی‌کنم که با این کتاب و نیز کتاب «اشباح مارکس»، به تقاضا یا اعتراضی پاسخ گفته باشم، بلکه احساس می‌کنم که این دو کتاب باید گسترش کارهای من به سمت اندیشیدن دوباره و مستقیم‌تری روی آن‌چه در سنت ما سیاست نامیده می‌شود، قلمداد گردد. دریدا ادامه می‌دهد که او اما نمی‌خواهد به سمت یک تئوری سیاسی با قالب‌های قدیمی، حرکت کند، بلکه می‌خواهد به نحوی متفاوت آن را دوباره تعریف کند یا دوباره روی آن بیندیشد، تعریفی که با ورود مفاهیمی مانند دوستی و بیگانه‌نوازی، به عنوان تجارب انسانی، سیاست را از دسترس معرفت، با تعاریف کلاسیک، خارج می‌سازد.
چرا دموکراسی؟ دموکراسی از نظر دریدا، نام عجیبی برای یک رژیم سیاسی است. از همان آغاز مشکل بود که دموکراسی در قلمرو یک رژیم تعریف شود. دموکراسی یعنی یک برابری حداقلی و در همین جا است که دوستی اهمیت کلیدی پیدا می‌کند. برای این‌که در دوستی، حتی در نوع کلاسیک آن، عمل متقابل، برابری و تناسب، اهمیت اساسی داشت. هیچ دموکراسی‌ای وجود نخواهد داشت مگر این‌که برابری میان همگان در آن پذیرفته شده باشد. سووال اساسی اما در این‌جا این است که چطور ما می‌توانیم، هم‌زمان، هم برابری یک فرد با فرد دیگر را درنظر بگیریم و هم احترام به یک فرد ِ منفرد را؟ دریدا می‌گوید در کتاب «سیاست‌های دوستی»، قصد پیشنهاد دموکراسی‌ای را دارد که قابل کاهش به شهروندی، و به سازمان یک رژیم برای جامعه‌ای مفروض به نام دولت-ملت نیست. او در این‌جا می‌پرسد آیا ممکن است که دموکراسی ِ ورای دولت-ملت، هم بتواند معنای خود را حفظ کند و هم نیرویی برای نظم شود؟ آیا ما می‌توانیم در مورد دموکراسی، در ماوراء مدل سیاسی کلاسیک، یعنی در ماوراء ملت-دولت و مرزهایش بیندیشیم؟ آیا ممکن است که به نحوی متفاوت درباره حکم دوسویه برابری برای همه و احترام برای فرد منفرد (با ارجاع به مفهوم دوستی) اندیشید؟
دریدا می‌گوید، وقتی من درباره «دموکراسی در راه» سخن می‌گویم، منظور من چهره‌ای از دموکراسی آینده یا یک رژیم جدید یا یک سازمان جدیدی از دولت-ملت نیست، منظورمن این است که عصر (وعده) ظهور یک دموکراسی قابل اعتماد (برپایه برابری) -که هرگز در آنچه ما اکنون دموکراسی می‌نامیم، وجود نداشته است- فرارسیده است. ساخت‌گشایی دموکراسی، بنابراین، به سادگی آن چیزی است که به نحوی مشهود یا نامشهود در حال وقوع است. بدین ترتیب، این برداشت از دموکراسی در صدد نقد آن چیزی است که امروزه، همه جا از آن تحت عنوان دموکراسی برای جامعه خودمان نام برده می‌شود. «دموکراسی در راه» به سادگی تصحیح یا تکمیل شرایط فعلی دموکراسی‌ها نیست، چرا که دموکراسی مورد نظر قبل از هرچیزی با مفهوم «وعده» پیوند خورده است. ایده «وعده» در خود ایده دموکراسی مستتر است: وعده‌ی برابری، آزادی، آزادی بیان، آزادی مطبوعات. و به همین دلیل است که آن یک مفهوم تاریخی است تا سیاسی. دموکراسی، تنها مفهومی‌از یک سازمان یا رژیم سیاسی است که پروسه‌ی پایان ناپذیر تصحیح و تکمیل در درون خود آن نهفته است. از آنجا که دموکراسی یک مفهوم تاریخی است، من از «دموکراسی در راه» سخن گفته‌ ام. «در راه»، اشاره به آینده ندارد، اشاره به وظیفه‌ای دارد که باید تحقق یابد یا انجام پذیرد. ما لازم نیست تا آینده‌ای نامعلوم منتظر بمانیم که این دموکراسی تحقق یابد، باید همین‌جا و هم اکنون آن‌چه را که لازم است، برای آن انجام دهیم. این یک حکم است، حکمی فوری، حکمی‌است که دموکراسی به ما می‌کند.
چرا دوستی؟ برای این‌که دریدا می‌خواهد، برخلاف بینشی که از افلاطون تا به حال با آن سروکار داشته ایم، «دوستی» را روی مفاهیمی چون «دوری» به جای «نزدیکی»، تفاوت‌های جدی و تقلیل‌ناپذیر به جای علایق مشترک، عجایب به جای قرایب و برابری انسانی به جای برادری مردانه پی‌ریزی کند و با گسترش آن از حوزه‌ی خصوصی به حوزه‌ی عمومی‌، وعده‌ی ظهور دموکراسی در راه را اعلام کند. پرسش‌های اصلی برای دریدا در این کتاب، هم‌چنان‌که نویسنده‌ای در مقاله‌ای به نام «زرتشت دریدا کیست؟» عنوان می‌کند، این است که آیا ما الزاماً باید دوستان‌مان را از میان هم‌پیمانان سیاسی‌مان انتخاب کنیم؟ آیا ما می‌توانیم دوستی داشته باشیم که از نظر سیاسی دشمن ما است و برعکس؟ آیا رابطه دوستانه بر همانندی طرفین رابطه استوار است یا بر تفاوت آنان؟ بر سودمندی استوار است یا برعشق؟ دوستی آیا از برادری متمایز است؟ اگر آری در کجا و چگونه؟ و اصلاً چرا برادری؟ جرا خواهری نه؟
ارسطو، هم‌چنان‌که نشان داده شد، معتقد است که برای این‌که دوستی بتواند گسترش پیدا کند، دوستان باید به همدیگر نزدیک باشند. فاصله فقط می‌تواند به انفصال رابطه انجامد. دریدا اما معتقد است که دوستی الزاماً به ابژه‌ی واقعی احتیاج ندارد. ابژه‌ی دوستی و عشق ممکن است قادر به بازگرداندن عشقی که دریافت کرده است و یا حتی پاسداشت عشق نباشد. پس از این‌رو، دوستی باید به عشق ورزیدنی نامشروط پیوند یابد. برای این‌که، در مواردی، ممکن است کسی به نام دوست که محبتی را دریافت می‌کند، یک دشمن باشد. یا ممکن است ابژه‌ی عشق اصلاً مرده باشد. بنابراین ساختار محبت آمیز دوستی، زمینه و امکان مجزا و متفاوتی از ساختار رابطه سوژه و ابژه دارد: «کسی می‌تواند عشق بورزد که دوست داشته شده باشد، ولی خود ِعشق ورزیدن، همواره چیزی بیشتر، بهتر و متفاوت‌تر از دوست داشته شدن است.» دریدا هم‌چنین، با اشاره به مفهوم جماعت، رابطه دوستی در جماعت را رابطه‌ای نزدیک می‌داند اما عشقی که به خود جماعت به عنوان کل ورزیده می‌شود از جایی دور می‌آید و همین البته سبب حد معینی از خطر می‌شود. برای این‌که گاه ممکن است دوست تبدیل به دشمن شود.
در مجموع برای دریدا دومسیر در رابطه با دوستی، از تبارشناسی این مفهوم قابل استخراج است. دو مسیری که برای دریدا هر دو مسیحایی اند. جهت اول دوستی، مستقیماً از عرفان مسیحی، و به ویژه از دستور مسیحی «همسایه خود را دوست بدارید»، استخراج شده است. دریدا در اینجا به «برادران جهانی» فراخوان می‌دهد. اینان برادرانی هستند برای دوستان‌شان، هم‌چنان‌که برای دشمنان‌شان، و با چنین مشخصه ای، آنان فرزندان خدا به حساب می‌آیند. «در مسیحیت، وقتی کسی «برادر» می‌شود و از این طریق شایستگی ورود به مرحله پدری را پیدا می‌کند که، دشمن خود را همچون همسایه خود و یا حتی همچون خودش، دوست داشته باشد.» دومین مسیر، به ابرانسان نیچه مربوط می‌شود. دریدا در این‌جا جمله نیچه را، که بارها از آن استفاده کرده است، می‌آورد که: «قادر بودن برای عزیز داشتن آنچه که در دوست، می‌تواند او را به دشمن بدل کند، علامت آزادی است.»... آزادی‌یی که هم بردگان و هم خودکامگان از فهم آن عاجزاند. اینان نه می‌توانند دوست باشند و نه دشمن، برای این‌که آنان آزاد و به اندازه‌ی کافی برابر نیستند. دریدا این ایده‌ها را، به رغم ظاهر غیر دینی و گاه ضد دینی‌اش، مسیحایی می‌بیند و معتقد است که نیچه درپایان قرن نوزدهم، ظهور انسانیت جدیدی را از زبان زرتشت پیامبر اعلام می‌کند‌، انسانیت جدیدی که قادر به عشق ورزیدن به دیگری عمیقاً متفاوت و مجزا، به عنوان دوست، باشد.
خود دریدا در قسمت‌های پایانی کتاب، هنگامی که از یک بی‌قراری بنیادی نسبت به دیگری صحبت می‌کند، خواننده را یاد وعده نیچه می‌اندازد، گویی که انسانیت‌ای جدید ظهور کرده است و دل نگران حال تو است. او در آن‌جا با اشاره به موریس بلانشو، نزدیک‌ترین دوستش، به نکته نهایی کتابش می‌رسد، اشاراتی که کتاب با آن جان دیگری می‌گیرد. دریدا نامه‌ای از موریس بلانشو به سلمون ملکا نقل می‌کند که در آن موریس بلانشو می‌نویسد، آزار و ایزاء نازی به ما آموخته است که «یهودیان برادران ما هستند» و یهودیت، فراتر از و فراسوی ِ مذهب مشخصی بودن، «اساس رابطه ما با دیگران» است. دریدا اعتراف می‌کند که علیرغم اینکه خود را به موریس بلانشو نزدیک حس می‌کند، این نامه او را از چند جهت ناآرام و مضطرب می‌سازد. نخست این‌که قایل شدن نقشی نمونه‌وار برای یک مذهب یا زبان یا ملت، و در این‌جا یهود، می‌تواند نتایج ناگوار سیاسی برای دیگران، و در اینجا فلسطینی‌ها داشته باشد. دوم این‌که دریدا می‌پرسد چرا در وهله اول یهودیان باید برادران ما باشند؟ و این‌که ما کسیتیم؟ دریدا به پرسشگری ادامه می‌دهد و می‌پرسد چرا من هرگز نتوانسته‌ام جملاتی از آن دست که موریس بلانشو نوشته است بنویسم، یا حتی آن‌ها را مورد تایید قرار دهم؟ دریدا می‌گوید نگران کلمه‌ی جماعت است، احتمالاً از این‌رو که جماعت می‌تواند در مقابل جماعتی دیگر قرار بگیرد و می‌پرسد آیا همین نگرانی ها نیست که، به نحوی بنیادی، این کتاب را تحت تاثیر قرار داده است؟
دریدا نتیجه می‌گیرد که سیاستی که او از آن سخن می‌گوید، «جماعتی بدون جماعت» است که از «دوستی بدون خاطره از خودش، از صداقت، از شرافت و از دوستی ناگسستنی...» تشکیل شده است. از طریق عشق ورزیدن از راه دور، بی هیچ رابطه نزدیکی، یک نوع جدیدی از دموکراسی اعلام می‌شود: دموکراسی نیچه‌ای. گویی همان‌گونه که نیچه درپایان قرن نوزدهم، ظهور انسانیت جدیدی را اعلام می‌کند، دریدا هم در پایان قرن بیستم، ورود احتمالی عاشقان انسانیت را اعلام می‌دارد. چگونه ولی می‌توان به عشق ورزیدنی نامشروط و از راه دور، به دوستی‌ای بدون خاطره و رابطه، و از آن‌جا به سیاست جدید ِ «جماعتی بدون جماعت» و از آن‌جا به نوع جدیدی از دموکراسی، دموکراسی ِ نیچه‌ای، که مبتنی بر «دوستی‌ای ناگسستنی...» است، رسید؟ و آیا اصولاً چنین دموکراسی، سیاست و دوستی‌ای ممکن است؟ بقیه همه را رها کنیم، «دوستی» آیا می‌آید؟ دریدا می‌گوید آری، آری، همه‌ی آن‌چه که ساخت گشایی ِ دوستی می‌خواهد بگوید همین است. ساخت گشایی انتظار و امکان آنچه ما اکنون آن را غیر ممکن می‌نامیم، به معنای بیدار کردن آرزوها و امیدهایمان برای غیرممکن‌ها است، برای چیزهایی که در راه است و باید بیاید. ساخت گشایی، فاتالیسم یا اعتقاد به سرنوشتی محتوم نیست، که امید است، نه امیدی ساده یا امیدی ضمانت شده (که آنچه ضمانت شود، امید بستن به آن بی معنا است)، که امیدی علیه امید. برای این‌که امید واقعاً زمانی امید است که در درون و به وسیله ناامیدی تهدید شود. بگذارید یک بار دیگر و این بار از دریدای ِ سه سال پیش، دریدای ِ ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۱، در حالی که جایزه آدورنو را در دست دارد، بپرسیم که دوستی آیا می‌آید؟ «دوستی» آیا هنوز ممکن است؟ و اگر بله؟ چگونه؟ و دریدا به ما پاسخ دهد که: «دوستی‌ای که منظور من است به همان اندازه غیرممکن است که رویایی را که در سخنرانی پذیرش جایزه آدورنو ذکر کردم. یک غیرممکنی که متضاد یا منافی ممکن نیست. کسی باید این غیرممکن را انجام دهد، کسی باید بدان بیندیشد و به آن عمل کند. اگر فقط قرار بود چیزی که ممکن است، اتفاق بیفتد، هیچ چیز ابداً اتفاق نمی‌افتاد. اگر من فقط آنچه را که می‌توانستم انجام دهم، انجام می‌دادم، من عملاً هیچ کاری نکرده بودم.»
تأملات پایانی
۱ - این نوشته را باید با تأملاتی به مطالعات بعدی واگذاشت که در صدر آن تأکیدی مؤکد بر پی گیری پروژه سرگذشت مفاهیم در حوزه غربی از یک سو و تلاش برای استخراج نگاه ایرانی- اسلامی- شرقی به این مفاهیم از سوی دیگر قرار دارد. ضرورت اولی در این است که ما را معاصر می‌سازد، و ضرورت دومی‌در این است که ما را، ایرانیان را، با دیگران، با غربیان وارد گفتگوی واقعی می‌کند. ضرورت اولی در این است که برداشت های منسوخ، سپری شده و تاریخی مفاهیمی‌مانند دوستی و دشمنی، کفر و ایمان، خدا و انسان، حق و تکلیف، سوژه و ابژه و هر مفهوم کهن و مدرن دیگری، برای حضور در اکنون زندگی، پایگاه قرار نمی‌گیرند و ضرورت دومی‌در این است که به دعوت جهان برای حضور مؤثر در ارائه درک خودمان از مفاهیمی‌که زندگی انسان را می‌سازند، پاسخ گفته ایم و از آن طریق کمک کرده ایم که جهان شمولی ای راستین، «جهان شمولی ِ از پایین»، شکل بگیرد. سرگذشت مفاهیم اگر درهر دوحوزه غربی و شرقی تعقیب شود، هم نقایص هردو نگاه که معلول تاریخ و طبیعت و جغرافیای متفاوت است، پوشش داده می‌شود و هم خویشاوندی ها که محصول سرشت مشترک انسانی انسان است، دوستی و هم سرنوشتی ایجاد می‌کند. وقتی فی المثل از نیچه می‌خوانی که «عشق پایین تر از دوستی است، برای اینکه عشق رابطه ای بالا/ پائین، رابطه ای از نوع سروری و فرومایگی، خود کامگی و بردگی است، دوستی ولی همواره با آزادی و برابری همراه است» و مقایسه اش می‌کنی با، نه مقایسه نمی‌کنی، خودش می‌رود در متن مقاله‌ی «دوست داشتن از عشق برتر است» شریعتی می‌نشیند، و چنین ادامه می‌یابد که «زیرا عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار رابطه دارد.. دوست داشتن اما چنان در روح غرق است... که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر می‌بیند.... عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.... عشق تملک معشوق است و دوست داشتن، محو شدن در دوست... در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند»، بی آن‌که دربند نوع نگاه این دو به عشق و به دوستی شوی، از عبارت منسوب به ارسطو روی برمی‌گردانی و دلبسته شعری از شاعر هموطن خود می‌شوی که: ای بسا هندو و ترک هم‌زبان/ ای بسا دو ترک چون بیگانگان/ پس زبان محرمی‌خود دیگر است/ همدلی از همزبانی بهتر است/ غیر نطق و غیر ایما و سجل/ صد هزاران ترجمان خیزد ز دل.
۲ - در مورد سرگذشت فلسفی مفهوم مشخص دوستی اما باید گفت که گرچه فلاسفه، عمدتاً، به نحوی باورنکردنی نسبت به مساله «دوستی» ساکت بوده اند، اما عده ای از آنان که به این مساله اندیشیده اند، سوولاتی جدی پیرامون آن طرح کرده اند. سووالاتی که با آن‌ها مهم‌ترین و شاید خصوصی‌ترین تجربه انسانی، بی‌پروا مورد کنکاش قرار می‌گیرد، سووالات به ظاهر ساده‌ای نظیر: دوستی اصولاً چیست؟ آیا «دوستی» می‌تواند اصولاً تعریف شود یا چیزی است که در مقابل هر تعریفی مقاومت می‌کند؟ آیا دوستی یک جزء ضروری از یک زندگی سعادتمندانه است؟ رابطه دوستی با اخلاق، با سیاست و با خرد چیست؟ آیا دوستی امری اجتناب ناپذیر و به همین دلیل جاودانه است؟ فلسفه چه امکاناتی برای پاسخگویی به این سووالات در اختیار دارد؟ آ نچه در این مقاله آمد، فقط بخشی از پاسخ‌های دریدا به برخی از سووالات مذکور بود. دیگرانی هم هستند - چه آنها که نامشان در این مقاله آمده است و چه آنها که نامی‌از آنان به میان نیامده است- که در این باب اندیشیده اند و باید بدانان پرداخت. از معاصرین، میشل فوکو فی‌المثل، به اهمیت مطالعه سرگذشت دوستی پی برده بود: «من فکر می‌کنم بعد از مطالعه تاریخ سکس، ما باید سعی کنیم تاریخ دوستی یا دوستی ها را بفهمیم. این تاریخ بسیار مهم است.» و به دلیل همین تأکید است که هم‌چنان‌که نویسنده‌ای در مقاله‌اش «زیبایی دوستی» اشاره می‌کند، اهمیت دوستی در آثار اخیر میشل فوکو به نحو روز افزونی در حال شناسایی است. خود همین نویسنده، به طور مثال بر رابطه بین دوستی و مفهوم فوکویی- هایدگری «زندگی به مثابه کارهنری» تأکید می‌کند و می‌گوید، تمرکز بر روی مفهوم زیبایی، مارا قادر می‌سازد که مفهوم دوستی را در رابطه با «زندگی به مثابه کاری هنری» درک کنیم. دوست در این درک، هم‌چون هنر به ما دوستان در مورد زندگی هامان چشم انداز می‌بخشد. دوستی به مثابه کارهنری، اهمیت رابطه با دیگری را در مرکز توجه قرار می‌دهد و تمایز بین تولید کننده و دریافت کننده، بین سوژه و ابژه را در هم می‌شکند. چرا که برای فوکو، «مراقبت از خود»، اشاره به رابطه با دیگران و ناظر بر مراقبت از دیگرا ن است. و از این‌رو مفهوم «مراقبت از خود» فوکو، امکانات بیشتر و انعطاف پذیرتری از مفهوم دوست، آن‌گونه که ما در زندگی روزانه آن را تجربه می‌کنیم، فراهم می‌آورد. سرگذشت فلسفی مفهوم دوستی هم که استخراج شود، کارکردهای اجتماعی و ریشه‌های روانی دوستی و دوستی‌ها‌، حکایات دیگری هستند که تبیین آنها در حوزه علوم مربوطه و به عهده علمای مربوطه است. می‌شود اما چنان در دوست و در دوستی غرقه بود و مستغنی از تفسیر آن که معناگرایانه رو کرد به فیلسوفان این مقاله و گفت: «فیلسوفی؟ دوست نتوانی بود. دوست نتوانی داشت.» دوستی همیشه برایت یک مفهوم است و دوست همیشه غیر، دیگری، شنونده. اسکال زمانی از «خدای زنده» ی پیامبران و «خدای فلاسفه» سخن گفته بود، به تبع او «سرگذشت مفهوم دوستی» را باید واگذاشت به فلاسفه، رفت در دوست و به ایزدستان دوستی سوگند خورد که هرگز اثباتش نکرد!»
۳ - از دریدا اما، که کتابش موضوع این نوشته بود، می‌توان آموخت که علاوه بر شاهراه ها و دروازه هائی مانند حزب و جامعه مدنی و حقوق بشر و رفرم و انقلاب که همه روزه کثیری از مردم در آن عبور و مرور و از آن ورود و خروج می‌کنند، راه های باریک ِ خاکی ِ ناشناخته و درهای ِ تنگ ِ چوبی ِ فراموش شده ای هم برای ورود به عرصه سیاست وجود دارند، که دوستی یکی از آنها است. همه تلاش دریدا در مطالعه فلسفی تاریخ دوستی این است که نقش سازمان دهنده آن را در تعریف عدالت و دموکراسی و گسترش این ارزش ها از طریق فضیلت «دوستی» نشان دهد. این تلاش و روش گرچه برای کسی که از خباثت سیاست رایج به شرافت دوستی در محاق پناه آورده است، در بدو امر ناگوار و حتی تکان دهنده است، اما وقتی فهمیده می‌شود که از طریق دوستی می‌توان به عشق به انسانیت رسید و سیاست را انسانی کرد، بس خوشایند و خجسته می‌شود و می‌فهمد که به جای حقی پناه آورده است و به مفهوم شریفی دخیل بسته است. چرا که اگر چنان اتفاقی برای سیاست بیفتد، دیگر لازم نیست آدمی‌از چیزی به کسی پناه برد. روزی در حاشیه جلسه ای دانشگاهی، دوستی نقل می‌کرد که سالها پیش در سمیناری، شنونده سخنان سیاست پیشه ای پیرامون مسئله ای از مسائل سیاست بوده است. سخنرانی که تمام می‌شود و نوبت پرسش که بدو می‌رسد، برمی‌خیزد و می‌پرسد آیا شما تا به حال عاشق شده اید؟ و می‌نشیند. سخنران و جمعیت به حیرت در او می‌نگرند که از کدام سیاره آیا این فرد به اینجا پرتاب شده است؟ او نیز از حیرت آنها شگفت زده می‌شود و از خود می‌پرسد چطور اینان نمی‌دانند که کسی که عاشق نشده باشد، و «منیت» خود را زیر پا نگذاشته باشد، خودکامه می‌شود؟ و چرا نمی‌دانند که حداقل بخشی از شوم بختی های تاریخ همه جا، بدین سبب بوده است که سیاستمداران، با عشق بیگانه و سیاست از دوستی جدا بوده است؟ پیام این دوست شاید این بود که به سیاست بی عشق و به سیاستمداران فقط عاقل - که در سیاست فقط منافع را دنبال می‌کنند، حتی اگر آن منافع، منافع ملی باشد - و به هر چیزی و هر کسی که دل ندارد، دل نبندید. پیام سیاست‌های دوستی دریدا آیا جز این بود؟ پیام او اگر این باشد، سووالی از او اما همچنان باقی و شاید بی پاسخ می‌ماند که فلسفه اگر به تعبیر ارسطو به خاطر خودش محبوب است و نه به خاطر نتایجی که از آن حاصل می‌شود، فلسفه دوستی چرا همواره باید در ماوراء آن، حتی اگر آن ماوراء ارزش هایی مانند عدالت و دموکراسی باشند، جستجو شود؛ نیاز خصوصی و بی بهانه به دوستی در این میانه چه می‌شود؟ فیلسوف اگر باز به تعبیر ارسطو، بهتر از هرکس دیگر می‌تواند مستغنی از دیگران باشد، چون می‌تواند «کار خود را در تنهایی و خلوت دنبال کند» و «هرچه متفکرتر، قدرت او به انجام چنین کاری بیشتر»، پس این‌همه شکایت فلسفی از «بی دوستی» از کجا می‌آید؟
۴ - و نهایت این‌که، در صدر این مقاله، مقدمه، عبارت بدبینانه منسوب به ارسطو می‌توانست درج نشود و به جای آن عبارت خوشبینانه خود او که «دو دوست، یک روح هستند در دو جسم» قرار بگیرد. تناقض وسوسه انگیز مستتر در اولی اما، که به هنرمندانه ترین شکل ممکن، دوستی‌های موجود را در مقابل حقیقت دوستی قرار می‌داد، اختیار از مقدمه‌نویس ربود. از یک طرف امیدی است بلند، در معنای این عبارت، به ارتفاع گرفتن «دوستی» تا جایی که پر ِ خیال هم به آن نمی‌رسد و از سوی دیگر واقعیتی که چو دیوار ایستد در پیش چشمانش، چشمان ِ امید! عین همین پارادوکس، به نحوی رازگونه‌تر، در «چه شد» های رندانه حافظ نیز مستتر است: یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد/ سواران را / هزاران را، می‌گساران را چه شد؟ او خود، احتمالاً، بیش از هرکس دیگر می‌داند که چیزی - آن‌گونه که او در نظر داشته است - نبوده است، تا به آخر آمده باشد. چه شدهای او پیش از آن‌که ارجاعاتی به واقعیتی در گذشته باشند، انعکاسی از آرزوهای او برای آینده است: دوستی های در راه، دوستی‌های ناممکن! غیرممکنی که متضاد یا منافی ممکن نیست، چرا که اگر قرار بود فقط چیزی که ممکن است، اتفاق بیفتد، هیچ چیز ابداً اتفاق نمی‌افتاد!
رمضان‌های ایران، هم برای روزه‌داران و هم برای روز‌ه‌خوران حال و هوای خاصی دارد. ترافیک دم ِ افطار، گوش دادن به ربّنای شجریان، خوردن زولبیا بامیه‌ و برای خیلی‌ها افطاری رفتن از خانه‌ی این عمه به آن دایی. در تورنتو البته ماجرا فرق می‌کند. دیگر نه از ترافیک دم ِ افطار خبری است و نه از ربّنا. زولبیا بامیه‌ را البته می‌توان پیدا کرد. افطاری به سبک ایران هم اگر باشد یکی دو تا بیشتر نیست.
ماه رمضان برای ایرانی‌هایِ تورنتو یک روز پس از دیگر مسلمانان آغاز شد و یک روز هم دیرتر تمام. در تورنتو، رسیدنِ این ماه را می‌توان از مغازه‌های ایرانی فهمید، وقتی که کم‌کم خرما و زولبیا بامیه را جلوی دیدِ مشتری‌ها می‌گذارند. احتمالاً یک دسته کاغذ که در آن اوقات شرعی ماه رمضان نوشته شده است هم در گوشه‌ای از مغازه افتاده است. اوقات شرعی‌ای که بر مبنای اعتقادات شیعیان تهیه شده و توسط یکی از مساجد ایرانی تورنتو تکثیر شده است. مساجدی که در این ماه، در شب‌های احیا مراسم عزاداری نیز برگزار می‌کنند. تعداد ایرانیان شرکت‌کننده در این مراسم از آن‌چه در ابتدا ممکن است بیندیشید بسیار بیشتر است. حدود چند هزار نفری می‌آیند، آن هم از هر تیپ و قیافه‌ای!
در دانشگاه تورنتو، این ماه برای اتحادیه‌ی دانش‌جویان مسلمان دانشگاه ماه کار و فعالیت است. آن‌ها از سال گذشته هر شبِ ماه رمضان به دانش‌جویان، افطاریِ رایگان می‌دادند. سال گذشته، افطاری را همان زمانِ غروب سُنی‌ها که نیم ساعت قبل از زمان افطار شیعیان است می‌دادند. برای همین بچه‌های ایرانی برای این که به غذا برسند باید نیم ساعت زودتر می‌رفتند و غذا در دست به انتظار غروبِ خودشان می‌نشستند. امسال خوشبختانه اول نماز جماعت می‌خواندند و سپس افطاری می‌دادند و این طوری آن نیم‌ساعت اختلاف هم از بین رفت. بعضی روزها که مسلمان‌ها نماز جماعت را در گوشه‌ای از صحن دانشگاه می‌خوانند، آدم به یاد ایران می‌افتاد. غذای افطاری هم اگر چه نه کیفیتش و نه مقدارش راضی‌کننده بود اما به هر حال خیلی‌ از بچه‌ها را به آن‌جا می‌کشاند. هر روز شاید حدود ۲۰۰ نفر برای افطار می‌آمدند که به گفته‌ی مسوولان برنامه خرج غذایش حدود ۵۰۰ دلاری می‌شود. این پول را اتحادیه از نذر و کمک مسلمانان تورنتو تامین می‌کرد. اتحادیه یک کار جالب دیگر هم کرد و آن این بود که از غیرمسلمانان خواست تا آن‌ها هم در یکی از روزهای این ماه روزه بگیرند. یک سازمان هم متقبل شده بود که به ازای هر غیرمسلمانی که روزه بگیرد مبلغی پول برای امور خیریه بپردازد.
دانشگاه تورنتو به‌عنوان دانشگاهی که به چندگانگی‌ ِ فرهنگی اهمیت زیادی می‌دهد برای رفاه حال پیروان ادیانِ مختلف قوانین خاصی در مورد مراسم و عباداتِ آنان دارد. برای نمونه دانش‌جویان مسلمان اگر امتحانی داشته باشند که با زمان افطار تداخل داشته باشد می‌توانند از استادشان بخواهند تا از آن‌ها در زمان دیگری امتحان بگیرد. عید فطر هم در تقویم رسمی دانشگاه ثبت است و مسلمانان می‌توانند آن روز را برای خود تعطیل به حساب آورند بدین معنی که در آن روز سر ِ کلاس نروند و یا اگر تمرینی برای روز بعدش داشته باشند تقاضایِ مهلتِ اضافی کنند.
از حکایت‌های جالب این ماه یکی ماجرای آژیر ِ یکی از خوابگاه‌های دانشگاه است. تعدادی از بچه‌های مسلمان این خوابگاه چندین بار هنگام سحر وقتی برای غذا خوردن بیدار می‌شدند در میان خواب و بیداری غذای‌شان را می‌سوزاندند و باعث می‌شدند آژیر کل خوابگاه به صدا در آید، آن هم در زمانی که بقیه همگی در خواب بودند. از وجه سیاسی این ماه هم پخش پوستری در دانشگاه بود که در نیمه‌ی بالای آن سخنی از «امام خمینی» درباره‌ی نام‌گذاری روز قدس نوشته بود و سپس از دانش‌جویان دعوت کرده بود تا برای راهپیمایی روز قدس در روبروی مجلس انتاریو جمع شوند. مراسمی که کسی از برگزارشدن یا نشدن آن خبری ندارد!
بعد از ظهر یکی از یک‌شنبه‌های ابری تورنتو تصمیم گرفتم به اِی‌جی‌اُ () ٬ که مدتی بود عضویت سالانه‌اش را گرفته بودم سری بزنم. حدود سپتامبر بعد از دیدن مجموعه‌ی کاملی از سه نقاش اکسپرسیو‌نیست مونه٬ ترنر و ویستلر به فکر عضویت افتادم. ۴۰ دلار در سال برای دانشجوها قیمت منصفانه‌ای بود٬ همین‌طور فرصت خوبی بود برای در ارتباط ماندن برای کسی که کم وقت خواندن در مورد هنر را دارد. این بار در گالری کارهایی از مُودیلیانی () نقاش معاصر ایتالیایی را به نمایش گذاشته بودند. از جلوی در سالن اصلی یک راهنمای صوتی گرفتم که توضیح نسبتاً کاملی درباره‌ی زندگی نقاش و به ترتیب قرار گرفتن تابلوها در مورد هرکدام می‌داد.
مدلیانی در یک خانواده‌ی یهودی در ایتالیا به دنیا می‌آید و بعد از تحصیلاتی که در تاریخ٬ فلسفه و ادبیات می کند به فرانسه می رود و به سرعت تحت تاثیر نقاشانی چون پیکاسو و مانچ٬ نقاشی را به عنوان حرفه‌ی اصلی‌اش انتخاب می کند. در حدود ۴۰۰ کار ابتدایی‌اش طرح‌هایی هستند از گروهی نقاشان٬ شاعران و نویسندگان معروف آن زمانِ فرانسه که به سنت‌شکنان معروف بودند. بعضی از این اتودها در سالن اول به نمایش گذاشته شده‌اند.
در سالن دوم نقاشی‌هایی با رنگ و روغن هستند و به خوبی می‌شود دید که در این کارها او به سبکی مخصوص به خودش دست پیدا کرده است. موضوع نقاشی‌ها چهره‌ی دوستان نزدیک٬ مدل‌های برهنه و اشخاص ناشناس هستند. رنگ‌ها در چهره‌ها٬ لباس‌ها و اشیا‌ی پس زمینه‌٬ خیره کننده و بی‌نظیرند. مدلیانی در سبک خاص خودش در چهره‌پردازی از مجسمه‌های آفریقایی هندی و یونانی نیز الهام گرفته است. نکته‌ی جالب این است که شبیه اغلب این مجسمه‌ها٬ چشم‌ها در آثارش به صورت حفره‌های خالیِ رنگی یا هاشور خورده تصویر شده‌اند.
در راهنما داستانی برای هرکدام از نقاشی‌ها موجود است که برقراری ارتباط با آن را راحت‌تر می‌کند. داستان زندگی خود مدلیانی بیشتر شبیه یک اپرای غم‌انگیز است. در تمام عمر از وضعیت جسمانی بد و فقر رنج می‌برد. نبوغ هنری زودرَسَش او را به محافل هنری پاریس می‌کشاند. بعد از آن الکل٬ مواد مخدر و روابط بی‌ثبات آنقدر وضعیت جسمانیش را تحلیل می‌برد تا سرانجام در ۳۵ سالگی از پا در می‌آید. پس از مرگ او، معشوقه‌اش جین که بچه دومشان را حامله است، از پنجره‌ی ساختمانی خودکشی می‌کند. سه سال قبل از مرگش جین ۱۹ ساله٬ دانشجوی هنر٬ او را یک روز بیمار در خیابانی پیدا می‌کند و بعد از آن سخت شیفته‌اش می‌شود. سه نقاشی از جین هم در نمایشگاه وجود دارد. در یکی از آن‌ها مدلیانی تصویری از جین حامله را کشیده و با همین نقاشی نمایشگاه تمام می‌شود. مدلیانی با اولین کارش به دیوار گالری٬ ما را با نبوغش آشنا می‌کند٬ توی هر راهرو بخشی از زندگی و هنرش را به تصویر می‌کشد و در پایان با نقاشی رویای فرزندی که هیچ‌گاه متولد نمی‌شود، می‌میرد.
سم‍پوزیم خلاقیت ادبی و هنری زنان در ایران معاصر همراه با نمایشگاهی از کتاب‌های نویسندگان زن ایرانی که هم‌زمان با هفته‌ی زن در کانادا در روزهای ۶ و ۷ نوامبر در تورنتو برگزار شد، بهانه‌ای شد که تورنتونشینان بار دیگر به مسایل زنان بیندیشند.
گفتمان پیرامون مسایل زنان خود به نوعی متفاوت از مباحث جامعه‌شناختی مشابه است. برای مثال بحث‌هایی چون حاشیه‌نشینی زنان غالبا نه با اعداد و ارقام، که با خاطرات شخصی مطرح می‌شوند و یا غربیان برای شناخت زنان ایران امروزه به خاطرات منتشر شده از آنان، نظیر کتاب «سفر از سرزمین نه» و «پرسپولیس» ‌ و نه صرفا به مقالات خشک روی‌ می‌آورند. البته این بدان معنا نیست که بحث‌های منطقی پیرامون حقوق زنان وجود ندارند. تحقیقات کسانی چون شادی مختاری نشان‌گر وجود چنین روش‌هایی هستند.
به هر جهت این شماره تلاشی است در مستند‌کردن بخش‌هایی از این گفتمان. قضاوت درباره‌ی نوع این گفتمان به عهده‌ی شماست. بخوانید تا رستگار شوید!
یک روز پاییز بود. از آن روز‌هایی که هیچ کاری برای کردن نیست و اگر هم هست دست و دلت به کاری نمی‌رود. نشسته بود روی سکو. سکوی پشت کتابخانه که لباس قفس به تن کرده بود از نرده‌های خاکی. تکیه داده بود و پشت خستگی و دود سیگارش به هیچ کجا خیره شده بود. درختان لخت بی‌شرم از ترس باد شاخه‌هایشان را به هم نزدیک می‌کردند. در دوردست میدان دانشگاه، ‌ پرنده‌ی زشت گچی پایش را به زندان ابدی‌اش، حوض میدان، چسبانده بود و بال‌هایش را بیهوده باز کرده بود تا مگر بالا بتواند برود که اگر هم می‌رفت، به جایی نمی‌رسید که می‌خواست. لبخند می‌آمد روی لب‌هایش. قاطی طعم تلخ سیگار و زردی دستانش گم شد لبخند. حالا سرفه آمد که امانش را ببرد، نبرید. سکوت نمی‌گویمی در دانشکده بود که از آن ساعت‌های خلوت همه رفته‌اند، سر کلاس می‌آمد. باد می‌آمد با خود و می‌برد سکوت را و دانشکده را و همه را. چشمش به ردیف بوته‌هایی که دالان ساخته بودند خیره بود. به نیمکت‌های کسی رویشان نمی‌نشست. به خیسی خاک خمیازه کشید. از پشت بوته‌ها یک دختر همیشه که هیچ‌وقت نگاهش نمی‌کرد، رد شد.
باد می‌آمد. چشمش را آرام در کاسه گرداند و نگاهی از گوشه به چشم‌های دختر انداخت. باد می‌آمد. چیزی میان ملاجش منفجر شد. از عصب‌هایش گذشت و مثل سوزن در چشمش فرو رفت. چشمش را بست، دختر رد شد. باد می‌آمد. چشم‌های دختر با باد رفت، بوته‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها. چشمش را که باز کرد سردش بود. احساس تهوع می‌کرد.
- «اون قدرهام که فکر می‌کنی چیزی نبود. لابد دختره چشتو گرفته بود.»
- «نه بابا چیزی نیست انگار، ‌ خیلی مالی هم نبود.»
سردش بود. دست‌هایش را در جیب پنهان کرد. انگار شرمش می‌شد که دست‌هایش را به کسی نشان دهد. آرام آرام که باد هلش می‌داد، رفت به سمت بوفه. پله‌ها را خسته خسته پایین آمد. گلویش خشک بود.
- «چه مرگت شده، الاغ؟ دختر ندیدی؟ اگه می‌خوای گه یه مسئله‌ی کوچیک رو بالا بیاری، چیزای دیگه هم برای گه بالا آوردن هست. چیه عاشق شدی؟»
چای خرید و داغ داغ سر کشید. سردش بود. کلاس‌ها را در ذهنش تعطیل کرد. استادها را کشت و از دانشکده بیرون زد. خیابان‌ها زیر پایش قهقهه می‌زدند. می‌خواست چیزی بگوید. برای کسی بگوید. می‌خواست برود دکتر دارو بگیرد. می‌خواست چیزی بنوشد، الکل شاید. خوابش نمی‌برد. باد در سرش می‌چرخید. آن چشم‌ها نهیب پی‌ در پی بود که می‌آمد.
- «بسه بابا تو که این‌قدر زود وا نمی‌دادی!»
شب. شب آرام آرام به دورش دیوار می‌کشید. آسمان آن شب تیرباران شده بود و جای تیرهایش، ماه آرام آرام به باد می‌خندید. اتاق بی‌خوابی بود. اتاق غلت زدن. اتاق تخت خالی و مرد قدم‌زدن یک‌سر. اتاق تلخ دود سیگار. سردش بود. کم‌کم پشت سرمای تنش همان‌طور نشسته بر تخت، خوابش برد که خواب نبود. تمام روایت باد بود و دو چشم که از گوشه‌ی یک لحظه نگاه می‌کرد و می‌رفت. دید که می‌رود، اما دختر در باد گم می‌شود. خواب دید که کتاب‌ها پرواز می‌کنند و روی قفس می‌نشینند. خواب دید که پرنده‌ی گچی گریه می‌کند. خواب، خواب، خواب، بیدار بود.
روز روی پرنده و دختر و چشم‌ها و هرچه دیده بود، خطی از آفتاب کشیده بود. صورت بی‌خواب در آینه نگاهش کرد.
- «چیه چه مرگته؟ دیشب چرا نخوابیدی؟»
چای گذاشت و دم که کشید، دم به دم سر کشید. زبانش سوخت. بعد فحش‌ها زبانش را سرد کرد و همان‌طور یله به دود سیگارش خیره شد. بلند شد و سریع لباس پوشید. آن‌قدر سریع که می‌خواست بگوید از آن لحظه‌های مثلا تصمیم بزرگ گرفتن است. که یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده. که می‌تواند هنوز بنشیند و کتاب بخواند و مزخرف بگوید. که «گه به گور پدر هر چی چشم و دختر و دانشکده.»
در کوچک پشت تصمیم بزرگش بسته شد محکم. سوار تاکسی شد. سعی کرد به صدای گوینده‌ی رادیو گوش کند. سعی کرد که بفهمد قیمت نفت بالا رفته یا نه. سعی کرد که ناراحت بچه‌های مرده در افغانستان باشد. باد چشم‌ها را در نفت و دلار می‌چرخاند و تصفیه می‌کرد. دست آخر همان چشم‌ها بود، چشم‌ها.
- «آقا پیاده نمی‌شی؟ آخر خطه.»
- «لامصب حواست کجاست؟ انگار بدجوری ترمز بریدی. پیاده شو لعنتی زود باش.»
پاهای مثلا قبلا مصمم‌اش به سستی رسیده بود. دم در دانشکده مکث کرد و رفت تو. سردش بود. همان‌جا مثل دیروز با همان مارک سیگار نشسته بود. حالا انتظار می‌کشید. انتظار عجیب و کشنده‌ایی که به سکوت می‌رسید. حالا غرغرها ته‌نشین شده بود.
- «یعنی صداش چه جوریه؟ چه جوری حرف می‌زنه؟ کاش فقط یه بار حرف می‌زد. فقط یه بار.»
چند بار بلند شد و نشست. آنقدر کلافه که آسمان بارانش گرفت و بارید، بارید، بارید. خیس و عبوس از پله‌ها بالا رفت. سر کلاس نشست. به استاد فحش داد، به دنیا فحش داد، به خودش، به انتظارش. برگشت همان‌جا روی سکوی خیس. خسته بود. دختر گم بود. نیامده بود.
- «آخ اگه بیاد. اگه بیاد چقدر خوب می‌شه.»
سردش بود. برگشت و رفت. باد می‌آمد.
چیزی نوشته می‌شد. سیاهی از ضعف می‌آمد و غلبه می‌کرد. پیروز و مایوس در هم فرو می‌رفتند. می‌لغزید و از هراس می‌گذشت قلم. نوشتن فرمان بود‌، فرمانی گناه‌کار که اعتراضش را دوش من بر خود می‌برد. احمق، مطیع، سنگین. کلمات به پایان انبوه خود در هم هجوم می‌بردند. گریه می‌کردند، التماس می‌کردند به نوشته نشدن. از برهنگی می‌ترسیدند. ترس می‌آمد، ترس کلمه را می‌گویم.
کلمه‌ی ترس را می‌گویم. در هزار تو، در جیغ‌هایی که کشیده بودند از دیدنش یا با آن‌ها زیسته بود گه‌گاه مردم در انتظار امنیت، نجات می‌آمد که وسوسه‌ی ماندن باشد. نجات و کلمه را نمی‌گویم، مردم را می‌گویم این بار. که من از آن‌ها نوشته‌ام بارها و از آن‌ها بسیار سرودم هر چند به کاغذ نیامدند و اگر آمدند رفتند با رفتن کلمه. کلمه‌ی رفتن. رفتن مدام انبوه است. اندوهی مدام. مصدر است و فعل نمی‌شود. هیچ‌وقت انجام نمی‌شود. به شدن نمی‌رسد که همین شدن کلمه را شکل می‌دهد. حتی خودش را شدن پدر هرزه‌ی این‌ها شده بود. بودن اما قطعیت است. اجباری سریع و روح‌دار. موج‌وار. خود شدن است و پسر شدن. پسری اما نافرمان. حکم این است که سر فرود آورد برابرش. آوردیم.
نوشته جان کلمه است یا کلمه جان نوشته. تکامل هم‌اند اما. قطعیتی دیرین و نابه‌جا. نوشته به کاغذ نمی‌ماند کلمه اگر نباشد. باش. نوشته و کلمه هم آغوش هم‌اند. تنگ چشم و زناکار. نامانوسی عجیبی است آن میان. به نمونه نگاه کنید و چشم ببندید. کشتن کنار دیدن می‌نشیند. ماندن کنار رفتن. زمین کنار آسمان و رود کنار درد. من تناقضی مضاعفم. به کلمه رحم نمی‌کنم اما این را کشتن می‌گویند. نمی‌داند که می‌میرد کلمه اگر نباشد. می‌میرد. خود کشتن به خون‌ریزی می‌افتد. قلم اگر پا پس بکشد از کاغذ. دیدن می‌خندد و خنده می‌آید. کلمه به خنده می‌آید، خنده‌ی کلمه را می‌گویم. تکرار متن است این می‌دانم که تکرر خود دیدن و کشتن هر روز است. رودی که می‌رود و درد می‌کشد. آسمانی که به زمین تف می‌کند و زمینی که لعنت می‌کندش هر ثانیه حتی. که‌ام من. کدامم من. این میانه ناتوانم. از ناتوان کلمه هم ناتوان‌ترم. تر برتری است اینجا.
کلمه است خود کوچک، کوچک. خودش بیشتر می‌کند زایش کلمه را کوچک است اما.
کوچک، ‌ کوچک. نویسنده‌ام، شکاف کلمه و کاغذ، ‌ هراس کلمه‌ام از به کاغذ نرسیدن. فقدان هجرانی توامانم. راوی عشق کلمه و نوشته. «می‌نویسم پس نمی‌میرم.»
خط کشیدم، ‌ خط زدم. شمشیر کشیدم برای کوه کوه کلمه. کلمه‌ی کود. ویران کردم. ویرانی کلمه را دیدم و بعد نوشتم. ویرانم، ‌ ویران. دقیق رانده‌ام اسب‌ها را، ‌ کلمه‌ی «اسب» را. اسب کلمه را. بعد زنی سوارش کرده‌ام. زن را من به اسب ترجیح دادم به کوه، به آسمان و نوشتم «تو». غیاب حضور است. خود غیبت است. نوشتم «تو»، خط زدم. تو با رفتن رفت، با رفتن کلمه.
نوشتم «گریه». گریه زاییده می‌شود. دعوتی کورسو می‌زند و من بی‌قرارم که بروم. برسم، ‌ بگیرمش و بر کاغذ قربانیش کنم. بپذیرید این را از من بپذیرید. نوشته می‌شود، به سطر می‌آید، ‌جان می‌گیرد، دست می‌زند و می‌دود. کلمه را می‌گویم که در آغاز کلمه بود و کلمه آن که می‌نویسد خدای نوشته است و کلمه آفریده‌ی نابه‌کار، ‌ بازیگوش. قدرت دارد او هم‌پای من گاهی. جا به جا می‌شود، بیرون می‌پرد، مفهوم دیگری می‌یابد و بعد آرام در آغوش کاغذ می‌خوابد.
لجبازی می‌کند، گاهی خود را به نفهمیده شدن می‌زند. اشتباه می‌آید در شکلی دیگر می‌آید. شکل کلمه را می‌گویم. کلمه‌ای که شکل می‌گیرد. قانون است این. نویسنده هم گاهی نقض می‌کند قانون را. قلم می‌زند. تلنگر و پشت پا به هر چه کلمه که آمده‌اند قبل او. دوباره می‌زاید به وفور، در اعتباری جدید و تازه. در ترادفی باشکوه، شکوه کلمه را می‌گویم. عظمت، تاثیر و بعد می‌نویسم «و». ربط است. حرف است و کلمه نیست. حرف است و حرف می‌زند. حرفت را به من می‌زند. تو را آویخته‌ی من می‌کند. ما را می‌سازد. من و تو. الزام با هم بودن است این «و» گاهی. حسادت من می‌شود «او و تو». خفه می‌کنم این «و» را که خداوند حق دارد بر کشتن بنده‌اش. آفریده‌اش. گرداب می‌پیچد، حرف است که به کلمه می‌پیچد. فرزند و مادرند. حرف و کلمه. حالا حرفی کلمات را به هم می‌رساند. یک چشم، یک پا است و می‌ترساند، ‌ حرف را می‌گویم. نویسنده‌ام. خداوند و قهارم گاهی. پایان می‌نویسم. پایان با نقطه.
مرگ «و» است این. مرگ صبوری من در برابر سرکشی. برای خداوند بودن بی‌رحم باید بود، نامهربان، نامهربانی کلمه را می‌گویم. «می‌نویسم پس نمی‌میرم.» اما تمامش می‌کنم این جاودانگی را تمامش می‌کنم. نامهربانند این دوستان.
آفریده‌ها، نیستند، نابودیند، خود نابودی را می‌گویم. ناکلمه را.
در ۱۶ سالگی برای اولین بار در انتخابات مجلس پنجم به نیروهای معتدل‌تر زمان «کارگزاران سازندگی» رای دادم. دو سال بعد وقایع تاریخی بهار ۷۶ من و بسیاری از هم‌نسلان من را به صورت جدی درگیر روند انتخابات کرد و ۲ خرداد ۷۶ آفریده شد. یک سال و نیم بعد در انتخابات نمایشی مجلس خبرگان شرکت نکردم، ولی چند ماه بعد در اولین انتخابات شوراها شرکت کردم. وقایع تلخ تیر ۷۸ و بازداشت و اذیت و آزارها، مانع شرکت و فعالیت گسترده در انتخابات مجلس ششم در اسفند همان سال نشد. با وجود همه‌ی کارشکنی‌های محافظه‌کاران و کم‌کاری‌ها و بی‌نظمی‌های اصلاح‌طلبان، بار دیگر فعالانه در انتخابات دوره‌ی هشتم ریاست جمهوری شرکت کردم و می‌دانم که اگر در ایران بودم در انتخابات دوره‌ی دوم شوراها نیز شرکت می‌کردم. ولی به مانند میلیون‌ها ایرانی دیگر انتخابات نمایشی مجلس هفتم را تحریم می‌کردم. نمودار رفتار انتخاباتی من در این هشت سال با یک استثنا با نمودار رفتار انتخاباتی اکثریت مردم ایران هم‌آوا بوده است. آن استثنا البته همان انتخابات اخیر شوراها بود. امروز بار دیگر در آستانه‌ی انتخاباتی تاریخی قرار داریم. نهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری در چشم بسیاری از تحلیل‌گران آخرین مرحله از تصاحب تمامی مراکز قدرت توسط راست‌گرایان افراطی حلقه‌ی رهبری است. این تحلیل‌گران با نگاه به تجربه‌ی انتخابات مجلس هفتم معتقدند این مرحله‌ی نهایی کودتای راست نیز اجتناب‌ناپذیر و غیر قابل توقف است. در اینجا تلاش می‌کنم مطالب را حول نخستین پرسش از دو پرسش اساسی زیر سامان دهم و پاسخ به پرسش دوم را به شماره‌ی بعد واگذارم.
نخست: آیا مردم و نیروهای مترقی اصلاح‌طلب (تحکیم وحدت، مشارکت، مجاهدین انقلاب، نهادهای مدنی زنان، جوانان و دانشجویان و طبقه‌ی متوسط شهری) می‌توانند نقشی در این معادله‌ی به ظاهر از پیش حل شده بازی کنند؟
دوم: آیا بر فرض پیروزی در این میدان، انتخاب یک رئیس‌جمهوری تضعیف‌شده و اصلاح‌طلب جدید می‌تواند در جهت منافع کوتاه‌مدت و درازمدت مردم ایران ارزیابی شود؟
من به جد بر این باورم که ساختار انتخابات در جمهوری اسلامی -به ویژه در شرایط اختلاف بین برگزارکننده و ناظر- به گونه‌ای است که می‌توان در هر حالتی از آن به عنوان یک «فرصت» بهره جست. به کلامی دیگر انتخابات یک «فرصت» است. طبیعی است که فقط در صورت برنامه‌ریزی، کار جمعی، و اطلاع‌رسانی می‌توان با جلب طبقات میانی شهری، زنان و جوانان از این فرصت به نفع جنبش اصلاح‌طلبی حرکتی کرد و بهره‌ای جست. این اصل در رابطه با تمامی انتخابات‌ها، حتی انتخابات فرمایشی مجلس هفتم نیز صادق است. برای این که عینی‌تر صحبت کنیم، به یک مثال فرضی اشاره می‌کنم.
فرض کنید نیروهای اصلاح‌طلب، احزاب و نهادهای مدنی با برنامه‌ریزی مشخص می‌توانستند با استفاده از نیروهای میانی مانند دانشجویان و طبقه‌ی متوسط، شعار شرکت گسترده در انتخابات اخیر مجلس و دادن رأی سفید را تبلیغ کنند و برای مثال ۳۰ میلیون از ۴۵ میلیون واجد شرایط را پای صندوق‌های رأی آورده و ۲۰ میلیون رأی سفید اخذ کنند. آیا در چنین شرایطی مجلس انتصابی هفتم کمترین مشروعیتی برای تشکلی جلسه داشت؟
انجام چنین حرکتی بر این تئوری استوار است که ایرانیان آمادگی و علاقه‌ای به پرداخت هزینه‌های سنگین سیاسی ندارند و رهبری مورد اعتماد نیز در میان نیروهای رنگارنگ اپوزوسیون دیده نمی‌شود. به همین جهت حضور پای صندو‌ق‌های رأی و دادن رأی سفید به عنوان حرکتی آرام و کم‌هزینه مورد توجه قرار می‌گیرد. چنین گزینه‌ای البته با این فرض مطرح می‌شود که همه‌ی کاندیداهای اصلاح‌طلبان رد صلاحیت شده باشند.
نیروهای مترقی امروز در ایران این پتانسیل را دارند تا از این انتخابات که شاید آخرین فرصت برای حرکت مسالمت‌آمیز باشد، بهره جسته و از انفعال خارج شوند. از دید من اولین گام در این مسیر در ۶ ماه باقی‌مانده، نخست معرفی نامزدی است که حداقل جذابیت و وجهه‌ را در جمع دانشجویان و جوانان داشته باشد. برنامه‌ی علنی این نامزد البته باید یک پلتفرم صریح و شفاف باشد که در آن از کمبودها و محافظه‌کاری‌ بیش از حد خاتمی و اصلاح‌طلبان انتقاد شده و برای آینده راه‌حل‌های عملی ارایه کند. برنامه نه چندان علنی‌تر این نامزد هم البته باید این باشد که اگر فرد مورد نظر رد صلاحیت شد، همه‌ی حامیان این جبهه در اعتراض در انتخابات شرکت و رأی سفید به صندوق خواهند ریخت. این نامزد باید کسی باشد که کمترین امیدی برای عبور از صافی شورای نگهبان و امکان مسافرت از شهری به شهر دیگر و انجام تبلیغات را داشته باشد. حتی بر فرض حضور هاشمی رفسنجانی، این نامزد و رأی او یا رأی سفید حامیان او می‌توان به وزن سیاسی نیروهای تحول‌خواه و عاملی برای امتیازگیری جدی از هاشمی در دوران ریاست‌ جمهوری او تبدیل شود. دکتر معین، وزیر سابق علوم، از دید من دارای این حداقل امتیازهاست. او می‌تواند توجه طبقه‌ی میانی یعنی دانشجویان و اساتید دانشگاه‌ها را جلب کند و از سوی دیگر رد صلاحیت وی نیز خالی از هزینه‌ی سیاسی نیست. بگذارید یادآوری کنم که همه‌ی کسانی که شعار رفراندوم می‌دهند، باید متوجه باشند که جمهوری اسلامی در آستانه‌ی فراهم کردن اسباب چنین رفراندومی است. اگر ما و نیروهای مترقی کمترین نفوذی میان مردم داریم، هم‌اکنون زمان بهره‌جویی از این فرصت است.
شاید عنوان «بلندترین ساختمان دنیا» عنوانی باشد که هر از گاهی از ساختمانی به ساختمانی دیگر انتقال می‌یابد. امروزه ساختن آسمان‌خراش‌ها کار عجیب و خارق‌العاده‌ای به نظر نمی‌رسد. باعث تعجب است که نقشه‌ی ساختن یک آسمان‌خراش پانصد و هفت متری، یکی از جوایز «ده برترین ابداع‌های جهان» را به نام خود کند. (شاید بیشتر تعجب کنید اگر در تورنتو زندگی می‌کنید و هر روز قامت بلند را با ارتفاعی بیش از پانصد و پنجاه و سه متر مشاهده می‌کنید.) ولی هیچ وقت به این فکر کرده‌اید که آیا هیچ‌کدام از این آسمان‌خراش‌ها را در مناطقی زلزله‌خیز یا طوفانی مشاهده کرده‌اید؟ شاید همین مورد است که نظر نوآوران و دانشمندان را به خود جلب کرده‌ است که نقشه‌ی این ساختمان برای سرزمینی که بسیار مورد حمله‌ی طوفان و زلزله قرار می‌گیرد تنظیم شده است. این ساختمان در پایتخت تایوان (یکی از مناطق بسیار زلزله‌خیز و طوفانی‌ بر روی زمین) بنا شده‌است. می‌خواهید بدانید مهندسین چگونه چنین نقشه‌ای را طرح کرده‌اند؟
همه می‌دانند که برای دوام آوردن در برابر باد و طوفان مصالح و بنایی محکم نیاز است و برای مقابله با زلزله متمایل شدن و حرکت لازم است. چگونه مهندسین توانسته‌اند این دو را در کنار هم قرار دهند؟ برای شروع مهندسین با یک بودجه‌ی ۱. ۷ میلیارد دلاری، ‌ پاندولی به وزن هفتصد و سی تن از جنس استیل (فولاد) از طبقه‌ی ۹۲ این ساختمان آویخته‌اند. خاصیت آویختن این پاندول این است که تکان‌های شدید حاصل از طوفان را تعدیل می‌کند و از ویرانی ساختمان جلوگیری می‌کند. ضمنن چهارچوب و اسکله‌ی ساختمان به طرز قابل انعطافی طرح‌ریزی شده است که ساختمان را در برابر زلزله پایدار نگه دارد. بیست و چهار ستون بسیار بزرگ ساختمان را نگه می‌دارند و یک میله‌ی دیگر نیز به دور ساختمان پیچیده شده است. در هر هشت طبقه میله‌های دیگری این میله‌ی بیرونی را به ستون‌های بزرگ درونی متصل می‌کنند که به محکمی ساختمان می‌افزاید. جالب است بدانید که عدد ۸ در فرهنگ چینی بسیار خوش یومن است.
اطلاعات بیشتر
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
شبِ واترلو ۴
انجمن‌ِ دانش‌جویان‌ِ ایرانی‌ِ دانشگاه‌ِ واترلو، چهارمین شبِ شعر و موسیقی‌ِ سالانه‌ی خود را روزِ شنبه، ۲۷ نوامبر برگزار کرد. اجرای موسیقیِ سنتی و پاپ، شعر و ترانه توسطِ دانش‌جویان‌ِ دانشگاهِ واترلو از برنامه‌هایی بود که در این شبِ به‌یادماندنی برگزار شد. گروهِ کرِ ایرانیِ دانشگاهِ تورنتو نیز میهمانِ این برنامه بود.
کلیه‌ی درآمدِ حاصل از این برنامه به حمایت از کودکانی که خانواده‌ی خود را در زلزله‌ی سالِ گذشته‌ی بم از دست دادند اختصاص می‌یابد، که از طریقِ بنیادِ «خانه‌ی مادر و کودک» در ایران انجام می‌گیرد که حامی‌ِ زلزله‌زدگانِ رودبار نیز بوده است.
برای اطلاعات بیشتر به.. مراجعه فرمایید.
شبکه‌ی تلویزیونی در ساعت ۲۲ روز چهارشنبه یک دسامبر مستند تلویزیونی خط‌های قرمز و ضرب‌الاجل را پخش می‌کند. این مستند درباره‌ی روزنامه‌ی شرق و تلاش‌های روزنامه‌نگاران آن است.
اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو یک سفر اسکی چهار‌روزه به کبک‌سیتی تدارک دیده است. این سفر از ۲۸ تا ۳۱ دسامبر است و هزینه‌ی آن حدود ۲۰۰ دلار است. برای اطلاع از جزییات سفر این‌جا را کلیک کنید.
صدایت می‌نوازد گوش‌های‌ آسمان را باز
صدایت باز، زیبا و طنین‌انداز
و من بی‌تاب
من خسته.
صدایت آشنای گوش‌های من
منم تنهاترین تنها
منم آن عاشق بی‌همزبان تو
صدایت می‌زنم تا اوج تنهایی
نمی‌خواهم بگیرم از کسی اما نشان تو
تو ای رویای‌ بی‌پایان و فرجام تمام دل سپردن‌ها
و ترس من فقط این است
آری: بی‌تماشای‌ تو مردن‌ها؛
و می‌آیم و سر را می‌نهم بر آستان تو
تو را می‌بینم و لبخند بر لب‌های من جاریست.
صدایت باز می‌پیچد
که می‌گویی و می‌گویی و می‌گویی
و حرفت باز تکراری‌ست
و گوش من پر است از داستان تو
«همیشه دوستت دارم»؛ دروغ جاودان تو
فیلم سینمایی «اشک سرما» از روز جمعه ۳ دسامبر در سینما در به روی پرده رفته است. کارگردان این فیلم عزیزالله حمیدنژاد است و پارسا پیروزفر و گل‌شیفته فراهانی از بازیگران آن هستند.
جشن شب یلدای انجمن‌ دانشجویان دانشگاه‌های یورک، تورنتو، رایرسون و مک‌مستر امسال در روز ۱۷ دسامبر در واقع در ۱۰۱ برگزار می‌شود. بلیت این برنامه برای اعضا به صورت پیش‌فروش ۱۵ دلار و غیراعضا یا دم‌ ِ در ۲۰ دلار است.
شنبه‌ی این هفته، در کارگاه آموزشی سینما آقای محمود خوش‌چهره، منتقد فیلم و روزنامه‌نگار هفته‌نامه‌ی شهروند درباره‌ی سینمای آمریکا صحبت خواهد کرد. مکان این برنامه دبیرستان خصوصی راه دانشگاه () واقع در شماره‌ی ۵۶۳۵ خیابان یانگ در تقاطع یانگ و فینچ و زمان آن ساعت ۵ تا ۸ بعدازظهر روز شنبه ۱۱ دسامبر خواهد بود. برای شرکت در این کارگاه باید قبلا از طریق آقای عارف محمدی با شماره‌ تلفن ۴۱۶۸۲۳۲۵۷۲ ثبت‌نام کنید. این کارگاه را انجمن فرهنگی و هنری موج نو برگزار می‌کند.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات آگورا این هفته میزگرد و بحث آزاد درباره‌ی مساله‌ی فراخوان برای رفراندوم در ایران را برگزار می‌کند. زمان این برنامه ساعت ۴: ۳۰ بعدازظهر روز شنبه ۱۱ دسامبر و مکان آن اتاق ۴۴۲۲ ساختمان در ۲۲۵ بلور غربی می‌باشد.
بعدظهرِ پاییزیِ بارانی، درِ کوچکِ راهروی باریک منتهی به را باز می کنم. راهروی کوچک مثلِ یک تونل زمان عمل می کند. حالا گوشه‌ی حیاطِ مربعی هستم با ساختمان‌های قرن نوزدهمی در چهار طرف. نور نارنجی از ورایِ شیشه های رنگی بر برگ‌هایِ زردی که حیاط را فرش کرده اند، پاشیده می شود. بزرگ‌ترین مجموعه از کارهای سرامیک پیکاسو که تاکنون در کانادا به نمایش درآمده است؛ در انتظارِ من است.
پیکاسو را برای نقاشی‌هایش می‌شناسیم و شاید برای مجسمه‌هایش. اما پیکاسو هنوز برای ما در آغاز سده‌ای جدید گوشه‌ی ناشناخته‌ای از آثارش را مخفی نگه‌داشته است: سفال‌هایش. هر چند که سفال‌های پیکاسو از سایر آثارش ناشناخته‌تر است، اما این به این معنی نیست که کارهای سرامیک پیکاسو از ارزش هنری کم‌تری برخوردارند. نمایشگاهِ برپا شده در دانشگاهِ تورنتو به تلاش‌های اخیری تعلق دارد در جهت شناسایی سفال‌های هنرمندِ اسپانیایی نابغه. ۸۴ اثر برگزیده شده از میان قریب به ۴۵۰۰ اثر سرامیک منسوب به پیکاسو، همه‌گی اصل و ساخته‌ی خود هنرمند هستند که نیمی از آن‌ها متعلق به خانواده‌ی پیکاسو و نیمی دیگر از مجموعه‌های خصوصی به تورنتو آورده شده‌اند. چند شاهکار نیز از موزه‌های لوور، موزه‌ی اورسی، موزه‌ی پیکاسو در آنتیب (مقصدِ بعدی نمایشگاه) و موزه‌ی سرامیکِ بارسلونا به امانت گرفته شده‌اند.
ورودی نمایشگاه بسیار دلگرم کننده است: کاری از گوگن. سفالی با رنگ‌های آرام و وجود زنده‌ی هنرمندِ منزوی در نقاشی روی سفال (خطوط استوایی، زنی در عبور، آرامش جزایر اقیانوس آرام). نمایشگاه بر چهار رویکرد () چیده شده است. قسمت اول داستانِ آشنایی پیکاسو است با سفال (بین سال‌های ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۸). کارها ابتدایی ولی مملو از کنجکاوی‌ست. کبوترهایی در آستانه‌ی جدا شدن از گل، نیم‌تنه‌هایی کوچک، صورت‌هایی مونث. قسمتِ دوم اکتشافِ هنرمند است در دنیای سفال. وقتی که استاد در پی شناسایی قابلیت‌های بی‌شمار سرامیک است. تکنیک‌های متنوع، جنس‌های مختلف خاک، لعاب‌های رنگی و روش‌های پخت تک‌تک آزموده می‌شود. پیکاسو در کارگاهش واقع در والُری ()، جنوبِ فرانسه، سخت مشغول است. مشغول آزمودن و آموختن. در کنار آثار این دوره منابع الهام هنرمند و نوع تاثیرِ آن‌ها در تکنیک‌های آزموده شده به نمایش در آمده است. کارهایی از سده‌ی میانه‌ی اروپا، آثاری از چین و سفالی از نیشابور. سفرکرده‌ی نیشابوری نمایش قدرت ساده‌گی و نمونه‌ی مانده‌گاری از هنرِ هنرمندِ ظریف طبع ایرانی‌ست. مزین به خطِ ثلث در حاشیه. پیکاسو از سفال‌های دوره‌ی اسلامی (قرون ششم و هفتم هجری) ایران ترکیبِ رنگ‌های سیاه و سفید را آموخته است.
قسمت سوم و چهارم نفس‌گیرترین قسمت‌های نمایشگاه به لحاظ زیبایی بصری و قدرتِ تکنیکی هستند. قسمتِ سوم با نامِ به کارهای بعد از ۱۹۴۰می‌پردازد. زمانی که استاد به نوآوری دست می‌یازد. سفال‌های بزرگ با تصاویرِ زنده‌ای ازبدن‌ها به علاوه‌ی کاربرد نبوغ‌آمیز رنگ‌ها و نقش‌ها به همراهی بهره‌گیریِ زیرکانه از قابلیت‌های حجمی اشیاء؛ ثابت می‌کند که چرا آثار سفالِ پیکاسو این همه در معرض اقبالِ منتقدین قرار گرفته است. شاهکار مسلم این قسمت اولین اثر انتزاعیِ () شناخته شده در دنیای سرامیک است: کوزه‌ای از میان برش خورده، تضادِ رنگِ داخلی با رنگِ روی کوزه. قسمت پایانی () به آثاری پرداخته است که صورت کلی آن‌ها وام گرفته از عناصرِ فرهنگی مختلف از اسپانیا و انگلستان تا یونان و چین است. اما شکل نهایی اثر قطعا انعکاسِ یگانه‌ای است از خلاقیت و بینش هنرمند به صورتی کاملاً فردی. کاشی‌های سنتی اسپانیا، دیس‌های نمایش‌دهنده‌ی ماتادورها و نقش‌های پیکان‌های سیاه و سفید نه‌تنها دانش وسیع پیکاسو از کارهای سفال گذشته‌گان را نشان می‌دهد، بلکه طنین قوی‌ای از روحیات شخصیِ هنرمند است.
نمایشگاه با سه عکس بزرگ پیکاسو بر روی کرباس، پوسترهای متعددی از نمایشگاه‌های سالانه در ولُری به طراحی پیکاسو و توضیحات خواندنی مرتبط با کارهای به نمایش درآمده تکمیل می‌شود. هم‌چنین راهنمای صوتی نمایشگاه هم کمک خوبی است برای تفسیرِ آثار و ارجاعات به آثار هنری تاثیرگذار بر پیکاسو.
وقتی نمایشگاه را ترک می‌کنم که هوا تاریک شده است. از دیدن نمایشگاه هیجان‌زده‌ام. روی نیمکتِ سنگی می‌نشینم و به سکوتِ نارنجیِ فضا گوش می‌کنم.
رنگ سبزپسته‌ای. بالای دیوار، در ردیفی منظم، میله‌های آهنی سرهای نوک‌تیزشان را به سمت خیابان خم کرده بودند. میله‌ها را تازه نصب کرده بودند. روی دیوار پر بود از شعارهای رنگ‌و‌رو رفته‌ا‌ی که جا‌به‌جا روی‌شان پوستر‌های تبلیغاتی کلاس‌های کنکور چسبانده شده بود. قسمتی از دیوار که نزدیکِ در بود مربوط می‌شد به شعارهایی که دیگرتاریخ مصرف‌شان گذشته بود. رنگ سفیدی که قرار بود آن‌ها را بپوشاند، از پس مشکی پررنگِ شعارها بر نیامده بود. بعدتر بود که دیوار را دومرتبه رنگ زدند و این بار دادند احادیثی از بزرگانِ دین در فضیلت دانش‌اندوزی با حاشیه‌ای از گل‌های سرخ غول‌آسا، به شیوه‌ی تذهیب متون قرآنی روی آن‌ها نوشته شود. ‌ خانه‌های سمت دیگر کوچه، همه کوچک و اکثراً دو سه طبقه بودند. کیپ تا کیپ هم با درهای کوچک آهنی زیر نمایی ازآجر‌های بهمنی، آجرهایِ سه‌سانتی زرد خردلی یا مرمر سفیدی که یک ساله سیاه‌شده بود. هر طبقه دو پنجره‌ی بزرگ قدی داشت. پنجره‌ها را با حصیر یا تک‌و‌توک چادر و ملافه‌های رنگی از دیدِ بیرون مصون کرده بودند. آن ساعت صبح هیچ پنجره‌ای روشن نبود. ماشین در چهار راه کوچکی رو‌به‌روی در خاکستری نیمه باز می‌ایستاد. ما خواب آلوده، زیپ کاپشن‌ها را بالا می‌کشیدیم؛ کیف‌های مشکی سنگین را دست می‌گرفتیم؛ از راننده خداحافظی می‌کردیم و با عجله پیاده می‌شدیم. ماشین بوق کوتاهی می‌زد و کوچه‌ی بالایی را می‌گرفت تا به میدان کوچکی برسد و باز بالایی رود تا به میدان کوچک دیگری برسد و سرانجام تنها به خاطر این‌که راننده‌ی ما در همین کوچه‌ها و میدان‌ها بزرگ شده بود، می‌توانست از هزارتوی خانه‌های دو سه طبقه‌ی دور تا دور میدان‌های شبیه به هم راهش را پیدا کند. کاری که من در دو باری که به اجبار گذارم به آن‌ها افتاد هرگز نتوانستم انجام دهم.
درِ نیمه باز مثل سیاه‌چاله‌ای بود که اشباحی را که از چهار طرف به سویش می‌آمدند، در لحظه ای می‌مکید. بالای در هیچ تابلویی نبود. باید خیابان باریکی را که دو طرفش درخت‌های کاج و زبان گنجشک بود تا آخر می رفتی تا کنار در‌ِ ورودیِ شیشه‌ای که از تو با لامپ نارنجی کم سویی روشن بود، تابلوی نقره‌ای کوچکی را می‌دیدی که معلوم می‌کرد این جا یک دبیرستان پسرانه است. در راه رویِ ورودیِ دیوارهای دو طرف، عکس‌هایی نصب کرده بودند با قاب‌های چوبی. قاب‌ها کلمه‌ی شهادت را روی دیوار می‌ساختند. صورت ها در نور کم راهرو چندان معلوم نبود ولی در بین‌شان همه جور قیافه‌ای پیدا می‌شد؛ ریشو، سه تیغه، اخمو، خندان، خلاف و بچه خرخوان. زیر همه‌ی عکس‌ها با خط نستعلیق تاریخ و محل شهادت را نوشته بودند. چیزی که ما را متعجب می‌کرد این بود که در مقایسه با قیافه‌های ما، اصلاً به‌شان نمی‌آمد که هم سن‌ و سال‌های ما بوده‌اند که این عکس‌ها را گرفته‌اند. بزرگ‌تر می‌زدند.
سال‌ها بعد بود که خودم را به بالای خاک‌ریزی رساندم که از آن‌جا پرچم‌های هر دو طرف پیدا بود. چشم‌هایم را بستم تا غرش تانک‌ها، صفیر خم‌پاره‌ها و فریاد آدم‌هایی را که تکه‌تکه می‌شدند، بشنوم. روی نقشه‌های برجسته‌ی قهوه‌ای دست کشیدم. میدان‌های مینِ محصور با سیم‌های خاردار و تابلوهای خطر! نزدیک نشوید، را دور زدم. سنگ‌نبشته‌های گورهای سرباز‌های گم‌نام را خواندم و به مردی گوش‌دادم که از روزهایی می‌گفت که آرزو داشت اسیر شود قبل از آن‌که از گرسنگی در نیزار‌های ناآشنا بمیرد. این طور بود که حقیقت، کدر و افسرده آشکار شد: بیشتر از آن که جنگی در معنای پیروزی و شکست اتفاق افتاده باشد؛ مسابقه‌ی فرساینده‌ برگزار شده بود برای مکرر مردن در سنگرهایی که فتح نمی‌شدند. در آن صبحِ سرد زمستانی، با ضبط‌صوتی در کیف و اضطرابی که هر دم فزونی می‌گرفت؛ به عکس‌ها نگاه کردم و به خودم دل‌داری دادم که آن‌ها در سن من به جنگ رفته بودند و حالا من...
پشت دیوارِ عکس‌ها، پله‌های موزاییکی که لبه‌هایشان بعد از سا‌ل‌ها صیقلی شده بود، پیچ می‌خوردند و بالا می‌رفتند. هر پاگردی به یک راه‌روی طولانی می‌رسید که دو طرفش کلاس‌ها قرار گرفته بود. صندلی‌های را داخل سالنِ بزرگی چیده‌بودند که قسمتی از ساختمانِ نو‌سازی بود که اخیراً به مدرسه اضافه شده بود. روبه‌روی ما، بالای دیوار کسی از میان قابی بزرگ، نگاه‌مان می‌کرد. مدتی می‌شد که جای فریبرز کس دیگری می‌نشست. من راهم را به طبقات بالاتر ادامه دادم.
هفده ساله‌گی سنی است که می‌توانید عاشقی داشته باشید که از او بخواهید شریک رازهایتان شود، گستاخی‌تان را دوست داشته باشد، برایتان خطر کند و تازه سال‌ها بعد با مرور خاطرات، وجدان دردِ زیادی گریبان‌تان را نگیرد. برای آن که هر ردی را پنهان کرده باشم، او بود که رفت داخلِ سمساری و ضبط‌صوتی را که پیدا کرده بودم، با تخفیف خرید. خود او بود که کتاب را روی نوار خواند. چه‌قدر خندیدیم.
مدیر مرد کوتاهی بود با کله‌ی بزرگ و تقریباً طاس. جای زخم‌هایی از روی پیشانی تا زیر چانه، هر دو طرفِ صورتش را شیار می‌انداخت. زخم‌ها کهنه نبودند، از آن‌ها مثل معلولین جنگی که با افتخار از نقص عضوشان یاد می‌کنند، یاد می‌کرد. در راه مدرسه به خانه، درشبی از نیمه گذشته، در کوچه‌ا‌ی تاریک با موتورسیکلتی کهنه، گودال عمیقِ میانِ کوچه را ندیده بود. پدرِ یکی‌دو تا از هم‌کلاسی‌ها که جراح پلاستیک بودند به او پیشنهاد جراحیِ مجانی داده بودند که البته رد کرده بود. همین‌مردِ یک متر و شصت سانتی، گاه‌به‌گاه نعره‌ای می‌کشید که همه‌چیز را در مدرسه منجمد می‌کرد. فریادِ بلندی با تعدادی کلمه‌ی نامفهوم در میانش. پسر‌هایی بودند که شلوارشان را خیس کرده بودند و کسی ملامت‌شان نمی‌کرد. هنوز اعتراض من به برقراری کلاس‌های اضافی جبرِ روزهای جمعه که تنها روزی بود که به مدرسه نمی‌رفتیم و من قرارهای مخفیانه‌ام را بعدظهرهای آن می‌گذاشتم؛ تمام نشده بود که فریاد کشید. نترسیده بودم، ولی بدنم می‌لرزید. دوست داشتم جیغ بلندتری بزنم. دوست داشتم گردن چاقش را فشار دهم. دست‌هایم مشت بودندکه فریبرز آن‌ها را گرفت و من را عقب کشید. دوستی ما از یک ساعت نگذشته بود که نقشه‌ی پنج‌زاری را کشیدیم. فریبرز جمعه‌ها اسکی می‌رفت.
بودن هر یک از ما در آن دبیرستان یک تفاوت بنیادی و یک شباهت دور داشت. من که چندان درس‌خوان نبودم را به اعتبار پدرم که از همان روزاول از مدیر تا ناظم را جیره‌خوار خودش کرده بود، تحمل می‌کردند و فریبرز را نه به خاطر پدرش که مثل خودش رک‌گو و تا حدودی عصبی بود، که به خاطر استعداد بی نظیرش در ریاضیات نگه داشته‌بودند. شباهت ما اگر بشود آن‌را شباهت قلمداد کرد این بود که دو نفری مغرورتر از آن بودیم که از پدرهایمان بخواهیم مدرسه‌ی دیگری برایمان پیدا کنند آن‌هم وقتی می‌دانستیم که با چه زحمتی ثبت‌نام شده‌ایم. آمار بالای قبولی‌های هر سالِ مدرسه در کنکور دلیلی محکمی بود در تایید درایت و قدرت مدیریت بی‌نظیِر مدیر که افسانه‌ها برایش ساخته شده‌بود. همه می‌دانستند که زندگی‌اش در مدرسه است. اکثر روزها روزه می‌گرفت و افطارها مدرسه بود. معمولاً زودتر از ده یازده شب از مدرسه نمی‌رفت. بعد که زنش فوت شد بعضی‌ها تعجب کردند که مگر خانواده‌ای هم داشته است؟ من قبولی‌های مدرسه را به این حساب می‌گذاشتم که مدرسه‌ی ما گل‌چینی بود از بهترین‌ها. هر کس هم که مختصری لغزش می‌کرد سریعاً اخراج می‌شد. بنابراین برای پدرم دلیل می‌آوردم که اگر آمارِ قبولی بالا نباشد باید تعجب کرد. پدرم حرف مدیر را تحویلم می‌داد که گل را گل نگه داشتن دست کمی از پرورش گل ندارد. مدیر اصلیتش مال جایی بود که شغل بیشتر مردم گلاب‌گیری بود.
زنگ ناهار به کلاس بزرگی رفتیم که در طبقه‌ای دیگری از کلاس‌های ما بود. برای من کمتر از دو دقیقه طول کشید که سکه‌ی پنج ریالی را داخل سرپیچ بگذارم و لامپ را روی آن ببندم. مدرسه به مدت دو روز برق نداشت. تا فیوز را عوض می‌کردند، دیر یا زودکسی کلید لامپ را می‌زد و برق دوباره قطع می‌شد. آخرش فریبرز بود که به نظرش مجازات کافی آمد، به خصوص که کلاس‌ها داشت تعطیل می‌شد و امتحانات نزدیک بود. من هنوز به یادگار نگهش داشته‌ام، سکه‌ای راکه یک طرفش حسابی سیاه است.
موفقیت نقشه‌ی پنج‌زاری بود یا کودتا در مدرسه یا اخراج فریبرز یا شاید جسارتی که از عکس‌های راه‌رو می‌آمد و یا دشواری کتابِ تاریخی که باید حفظ می‌کردیم و پدرم شب‌ها آن‌را به تفنن می‌خواند، گاهی می‌خندید و بعضی وقت‌ها فحش می‌داد؛ که ضبط صوت را در کیف‌ِ من گذاشت با نواری چهل‌وپنج دقیقه‌ای که ده دقیقه‌ی اول و پنج دقیقه‌ی آخرش خالی بود و نیم ساعتش پر شده بود با صدای شیطونِ دختری که از روی کتابِ معروفی می‌خواندکه حالا چاپش ممنوع بود و من آن را در زیرزمین‌ِ کتاب‌فروشی آشنایی به قیمت گران خریده بودم. دختر کمی شتاب‌زده، چون می‌خواستم تمام فصل را در نیم ساعت ضبط کرده باشم، قسمت به توپ بستنِ مجلس را با اسم تمام آدم‌هایی که بعضی‌هایشان حالا قهرمان‌های کتاب تاریخ ما بودند؛ می‌خواند.
مدیر نبود که من و فریبرز را به انتهای پله‌های مرمرِ ساختمان تازه‌ی مدرسه کشاند. با همه‌ مستبد بودنش بدطینت نبود. به ساده‌گی دوست داشت که فرمان بدهد و اطاعت‌ِ بی‌چون‌و‌چرا بشنود، با این حال نفع بچه‌ها را در حد توانایی‌اش که کم هم نبود لحاظ می‌کرد. انتقاد را تاب نمی‌آورد ولی در دنیایش مهم‌تر از مدرسه چیزی نبود. این مدرسه وقفی بود و هیأت امناء داشت. هیأت امناء با وجود مدیر، نمی‌توانست یک ریال را بالا و پایین کند، کاری که بعد از برانداختنش به آسانی میسر شد. مشکل دیگر این بود که مدیر با وجود این‌که نماز و روزه‌اش به وقت بود، به دانش‌آموزان فریضه‌ای را اجبار نمی‌کرد. هیأت امناء اصرار داشت مدرسه وقف کرده‌ی فرد با ایمانی است که انجام فرایض را برای دانش‌آموزان واجب می‌دانسته است. ده سال صبر کردند تا بعدظهر یک روز عادی، غافل‌گیرانه با یک رای‌گیری فوری او را از مدرسه‌ای بیرون بیاندازند که حالا در اوجِ شهرت و خوش‌نامی بود. در یک مراسم کوتاه خداحافظی با چشمان اشک‌آلود شرکت کرد و تا چند ماه از او خبری نشنیدیم تا فهمیدیم در جای دیگری حکومتش را علم کرده است.
قوانین در مدرسه به تدریج عوض شدند. اول نماز نیمه اجباری بود یعنی اگر عذر شرعی داشتی می‌توانستی در ساعت نماز بروی در سالن تازه‌ساز مدرسه بنشینی تا وقت نماز تمام شود. ما همان‌جا بود که کانال کولر را دیدیم و بعدتر روی پشت‌بام سر دیگر کانال را که با برزنتی بسته بودند. فریبرز گروهِ جنب‌های معذور را راه انداخت که حدود نیمی از مدرسه عضوش بودند. ساعت شروع مدرسه را یک ساعت جلو بردند تا دیگر بهانه ای نباشد. من بودم که پیشنهاد کردم مثل خیلی‌های دیگر بدون وضو برویم کمی خم و راست شویم و بگذاریم این چند ماه به خیر بگذرد. با کله‌شقی قبول نکرد. این طور بود که ناظم جدید که فامیلش اسلامی بود و بعدها شایعه شد که فامیلی واقعی‌اش شاه‌پسند بوده است، او را در کلاسِ خالی، وقت نماز پیدا کرد. پدرش را خواستند که فقط کار را خراب‌تر کرد. فریبرز در حالی از مدرسه رفت که پدرش به زمین و زمان فحش می داد و خودش حسابی پکر بود. یکی دو ماهی سختی کشید تا دبیرستان دیگری پیدا کرد. من ماندم، نقشه‌ای که حاضر بود و امتحانِ تاریخی که هفته بعد داشتیم.
روی پشت‌بام سوزِ سردی می‌آمد. دست‌کش‌هایم دستم بود. ضبط‌صوت را از کیفم درآوردم. به دسته‌ی سیاهش طناب بلندِ آبی‌رنگی بسته‌ بودم. برزنتِ روی کانال را کنار زدم و می‌خواستم ضبط را به میان سیاهی کانال بفرستم که آنی یادم آمد روشنش نکرده‌ام. روشنش کردم. در کمال احتیاط فرستادمش پایین. آن قدر که دیگر پایین‌تر نرفت، طناب را رها‌کردم. باید می‌جنبیدم، کمتر از ده دقیقه وقت داشتم.
روی صندلی نشسته‌ام. امتحان تازه شروع شده است. صدا بلند و کمی ناواضح به خاطر انعکاسش در کانال، شنیده می‌شود. مجلس به توپ بسته شده است و من از فصل بعدی کتاب خبر دارم.
اولین بار از دو باری که بعد از فارغ‌التحصیلی به دبیرستان سر زدم از اسلامی پرسیدم که بلاخره مقصر ماجرا پیدا نشد؟ ماجرایی به خاطر نداشت. دفعه‌ی دوم با فریبرز بودم، چیزی عوض نشده بود جز قفل بزرگی که روی دربِ پشت‌بام گذاشته بودند.
یک نبض وارونه
در رگ‌های من
تنها این باقی‌ست
بیست بار
مثل بیستون
در بی‌ستون‌ترین آسمان شعر
میهمان گنجشک‌ها دیگر نیست
ای کاش او بود
تا این یکی را بخواند
من به جای شاعر ماندن
اصلا می‌شوم خود شعر
تا شعر در شاعر شدنش
دنیا را به تحسین خود وا دارد
این یعنی او من شود
در بی‌ستون‌ترین آسمان شعر
در بیستون
اخیرا در رسانه‌ها خبرهای زیادی در مورد اوکراین و تلاش‌های دولت کانادا برای حمایت از دموکراسی واقعی در اوکراین درج شده است. افراد زیادی از من به عنوان یک اوکراینی-کانادایی که از یک سالگی در سال ۱۹۴۶ به کانادا آمده‌ام، پرسیده‌اند که چرا دولت کانادا به اوکراین توجه می‌کند؟ چرا کانادایی‌هایی که از نسل اوکراینی‌ها هستند پس از زندگی در این‌جا برای چند نسل هنوز از اوکراین حمایت می‌کنند؟ چگونه اوکراینی‌ها می‌توانند چنین حمایتی هماهنگی را فراخوانند و صفحات اول روزنامه‌ها و تلویزیون و رسانه‌ها را متمرکز بر مسایل اوکراین و اوکراینی‌های این‌جا نگاه دارند؟ پاسخ این سوالات و مشابه آن ساده نیستند و نمی‌توانند به تنها یک یا دو نکته محدود شوند، بلکه ترکیبی از شخصیت اوکراینی-کانادایی‌ها، تاریخ کانادا و تاریخ اوکراین، ساختار اجتماعی ای که اوکراینی-کانادایی‌ها ساخته‌اند، و مخصوصا وقایع سیاسی در اوکراین در طول ۱۴ سال گذشته می‌باشند.
بیش از یک میلیون اوکراینی-کانادایی در کانادا هستند که بیشتر از ۱۰۰ هزار نفرشان در تورنتو زندگی می‌کنند. اوکراینی‌ها اولین بار در سال ۱۸۹۶به کانادا آمدند. اولین مهاجران بیشتر به دلایل اقتصادی کوچ کردند. آن‌ها نه تنها به آبادانی غرب کانادا کمک کردند، که در حقیقت غرب کانادا را آباد کردند. آن‌ها برای کانادا در هر دو جنگ جهانی جنگیدند (مثلا کونووال به خاطر شهامت برنده‌ی شد). خیلی از سیاستمداران کانادایی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ با اوکراینی-کانادایی‌ها بزرگ شدند و از آن‌ها درباره‌ی آداب و فرهنگ اوکراین شنیدند. یک چنین نمونه‌ای نخست وزیر جان دیفن‌بکر است. خیلی از اوکراینی-کانادایی‌ها بعدها خودشان سیاستمدار شدند (به عنوان مثال اد شریر، نماینده‌ی استان منیتوبا، فرمانده‌ی کل گذشته ری هنتیشین و مایکل استار وزیر آنتاریو، و هم‌چنین اندرو ویتر نماینده‌ی مجلس). بنابراین اتصالات سیاسی محکمی به کانادایی-اوکراینی‌ها وجود دارد که تقریبا به شروع تاریخ کانادا برمی‌گردد.
منصفانه است که بگوییم اوکراینی-کانادیی‌های این دوره‌ی اولیه هرگونه تلاشی انجام دادند که هویت و ریشه‌هایشان را حفظ کنند. کلیسای کاتولیک اوکراینی تحت نظر از اوکراین اسقف و کشیش به کانادا فرستادند تا اطمینان حاصل کنند که اوکراینی-کانادایی‌ها همچنان تعالیم مذهبی‌شان را از منابع سنتی‌ دریافت می‌کنند.
سومین موج اوکراینی-کانادایی‌ها بعد از سال ۱۹۴۵ به کانادا آمدند. آن‌ها مهاجران سیاسی بودند که اگر به اوکراین برگردانده می‌شدند، توسط مستکبرین روسی/کمونیستی که با خشونت اوکراین را پس از جنگ جهانی دوم اشغال کرده بودند، به حبس با اعمال شاقه در سیبری فرستاده می‌شدند و یا کشته می‌شدند. خیلی از آن‌ها از تحصیل‌کردگان بودند. آن‌ها قویاً به حفظ فرهنگ، تاریخ و زبان اوکراینی باور داشتند، چرا که می‌دانستند اشغال‌گران روسی تلاش خواهند کرد که هر آن چه را که امکان دارد از بین ببرند، حقایق تاریخی را تغییر دهند، و اوکراین را زیر مجموعه‌ی روسیه کنند تا جهانیان باور کنند که اوکراینی‌ها روس هستند... و متاسفانه در خیلی موارد روس‌ها موفق شدند، تا این لحظه که سرانجام جهان تفاوت‌ها را مشاهده می‌کند.
این موج سوم بیشتر در شرق کانادا سکونت گزیدند. آن‌ها آستین‌هایشان را بالا زدند و با انرژیی باورنکردنی، ساختارهای اجتماعی و فرهنگیی به موازات آن‌چه که در اوکراین وجود داشت، بنیان گذاردند. تنها در چند سال، مدارس تمام وقت و شبانه‌ی اوکراینی که دولت دیپلمشان را کاملا به رسمیت می‌شناخت، تاسیس کردند. آن‌ها ساختارهای مالی نظیر اتحادیه‌های اعتباری () تاسیس کردند. آن‌ها کلیسا ساختند (تنها در تورنتو ۱۷ کلیسای اوکراینی وجود دارد) و گالری هنرهای اوکراینی-کانادایی را بنا نهادند. آن‌ها سازمان‌های جوانان مانند و را ایجاد کردند. نمونه‌ای از این سازمان‌های مختلف و اطلاعات مربوط به آنان را می‌توانید در این وب‌سایت مشاهده کنید... / / -.
خیلی از کسانی که امروزه فعالیت‌های اخیر از جانب کانادا را رهبری می‌کنند، همراه با هم با شرکت در چنین سازمان‌هایی بزرگ شدند. این بدین معنا نیست که آنان خود را با جامعه‌ی کانادایی مخلوط نکردند، ولی هیچ وقت فرهنگ، مذهب، تاریخ، و رسوم مردمانشان را فراموش نکردند. نام‌ها و صورت هایی که این روزها بر روی صفحه‌های تلویزیون و روزنامه‌ها مشاهده می‌کنید، کانادایی‌های معمولی هستند: دانش‌آموزان، آموزگاران، پزشکان، حقوق‌دانان، مدیران و تاجران که یک حس قوی هویت و اتحاد دارند. این‌ها و فرزندانشان همان کسانی هستند که در یک گروه پس از فروپاشی شوروی در ۱۹۹۰ به اوکراین سفر کردند. آن‌ها می‌توانستند با مردمشان به اوکراینی صحبت کنند و افتخار می‌کردند که اوکراینی هستند. در مقابل، مردم اوکراین شگفت‌زده بودند که مردمانی از خارج از اوکراین تاریخ آنان را بهتر از خودشان می‌دانند و در بسیاری از موارد بهتر از آنان می‌توانستند به اوکراینی صحبت کنند، بی آن که از لغات روسی استفاده کنند. آن‌ها رسوم و فرهنگ مشترک داشتند و می‌توانستند همان آوازها را بخوانند و می‌دانستند که چگونه همان غذاهای خوشمزه را بپزند. بنابراین اوکراینی‌های داخل اوکراین شروع کردند به ساختن همان ساختارهایی که مهاجران در دهه‌ی ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در کانادا ساخته بودند. یک دور کامل ۳۶۰ درجه...
مردم از توانایی اوکراینی‌ها در سازمان دادن به یک تظاهرات ۵۰۰۰ نفری در مقابل سفارت روسیه و اوکراین تنها در عرض یک شب در تورنتو تعجب می‌کنند. این محصولی است که در عرض صد سال ساخته شده است! هنگامی که اخبار مربوط به تقلب در انتخابات در اوکراین در روز ۲۱ نوامبر به طور عمومی اعلام شد، زمان زیادی طول نکشید که اجتماع اوکراینی‌ها به تحرک درآیند، آن چنان که قبلاَ نیز چنین کرده‌اند. (به عنوان مثال در مورد فاجعه‌ی چرنوبیل). بسیاری از اوکراینی-کانادایی‌ها که در اوکراین بوده‌اند و با ساکنان اوکراین در تماس، می‌دانستند که چه انتظاری باید از روسیه و حمایتش از کاچما داشته باشند. شبکه‌ی کانادایی-اوکراینی که مدت‌ها قبل، از دهه ی ۱۹۴۰، تشکیل شده بود به فعالیت شتافت، درست مانند فنری که فشرده شده باشد. کنگره‌ی اوکراینی-کانادایی‌ها () (..) که بر بیشتر سازمان‌های اوکراینی در کانادا نظارت دارد، از طریق سازمان‌های عضو، شروع به پخش نقاط تماس کرد. این‌ها شامل وب‌سایت‌هایی از اوکراین (...) بود و ایمیل‌هایی به کانادایی-اوکراینی‌ها حاوی روش تماس با نمایندگان مجلس و رسانه‌ها. و اوکراینی-کانادایی‌ها همه پاسخ دادند: به رادیو، روزنامه‌ها و کانال‌های تلویزیون زنگ زدند و درخواست کردند که اخبار را به طور کامل پخش کنند. هم‌چنین به خرید فضای تبلیغاتی در روزنامه‌های اصلی اقدام ورزید، تا اطمینان حاصل کند که عامه‌ی مردم کانادا از اهمیت وقایعی که در اوکراین اتفاق می‌افتد، مطلع‌اند.
(متنی که کنگره‌ی اوکراینی-کانادایی منتشر کرده است)
شاخه‌های محلی شروع به سازماندهی تظاهرات درمقابل ساختمان مجلس و سفارتخانه ها در سراسر کانادا کردند. سازمان‌های محلی و منطقه‌ای هم‌چنین فعالیت‌های متنوعی نظیر نامه‌نویسی، تلفن به روزنامه‌ها، و ایمیل زدن به اعضای محلی مجلس را انجام دادند. کلیساهای محلی شروع به جمع‌آوری لباس، غذا، و پول برای تظاهرات میدان استقلال () شهرکی‌یو کردند و افراد مختلف برای حضور به عنوان ناظر در انتخابات آینده ثبت نام کردند. پاسخ عظیم بود. دولت کانادا ۵/۳میلیون دلار را برای فرستادن ناظران به اوکراین در انتخابات ۲۶ دسامبر اختصاص داد. بیش از ۳۰۰۰ اوکراینی-کانادایی برای حدود ۵۰۰ مقام ناظر داوطلب شدند. در فصل شلوغ تعطیلات، این افراد حاضرند که برای کمک به کشوری بروند که خودشان و حتی پدر و مادرشان هیچ گاه ندیده‌اند. هر اوکراینی-کانادایی دریافت که اکنون زمانی از تاریخ است که به وجود آن‌ها احتیاج است. آن‌ها با غریزه دانستند که می‌توانند تغییری ایجاد کنند.
هم‌چنین باید گفته شود که اخیرا موج جدیدی از پناهندگان اقتصادی از اوکراین به جامعه‌ی اوکراینی-کانادایی و سازمان‌هایش پیوسته‌اند. این گروه بسیار موثر هستند، چرا که با افراد بیشتری در اوکراین هم‌چنان تماس دارند. دو خصیصه است که اوکراینی‌ها به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر روحشان با هم به اشتراک دارند. اول آن است که آزاد باشند، و دیگری این که ایمان داشته باشند. اکنون درست زمانی از تاریخ است که این دو خصیصه در میدان استقلال شهرکی‌یو دست به دست هم داده‌اند.
بنابراین، چرا دولت کانادا به اوکراین توجه می‌کند؟ چرا دولت کانادا دومین کشوری بود که استقلال اوکراین را در سال ۱۹۹۱ پذیرفت (لهستان اولین کشور بود)؟ چرا دولت کانادا دارد ۵۰۰ ناظر به انتخابات ۲۶ دسامبر اوکراین می‌فرستد؟ این‌ها به این دلیل است که اوکراینی-کانادایی‌ها عمیقا به هدفشان اعتقاد دارند و بسیار به توسعه‌ی کانادا کمک کرده‌اند. دولت کانادا می‌داند که وقتی افراد قویا به چیزی اعتقاد داشته باشند، وقوع آن را ممکن می‌سازند. دولت تنها سیاست است، این مردم هستند که مهم‌اند.
هوا سرد بود. نیم ساعتی می‌شد که کنار خیابان ایستاده بودم. ترافیک شدیدی خیابان را به پارکینگ بزرگی تبدیل کرده بود. تاکسی‌ها همه پر و ماشین‌های خالی، همه ماشین‌های شخصی مدل بالا که تنها سرنشینانشان زنان مداد رنگی و مردان خندان بودند. ترافیک سکون تحمیل شده‌ای است که امتدادش اغلب زمان را هم ثابت می‌کند. دقیقه‌های اول فکر می‌کنی که چقدر تا مقصدت باقی مانده. اما بعد از صرافت حساب و کتاب که می‌افتی، توی خیابان دنبال چشم انداز سرگرم کننده‌ای می‌گردی. تقریبا برای همه ترافیک همین حکم را دارد و برای من هم. اما آن شب نقش‌ها عوض شده بودند. من کنار خیابان ایستاده بودم و برای ماشین‌هایی که از روبرویم رد می‌شدند، رل مترسک سرما را بازی می‌کردم. باید یک جوری از خودم فرار می‌کردم. از خودم و از واقعیت‌هایی که باورشان مثل پتک توی سرم می‌خورد. از خودم و از آن «مرد ساده‌ی دوست‌داشتنی» که تنها می‌شد دوستش داشت و عاشقش بود.
همان‌طور که رد می‌شد سرش را تکان داد و لبخند پر مفهومی‌ زد. از صورتش تنها لبخندش را دیدم. حواسم به ماشین بود و عروسک نیمه‌عریانی که زیر آینه‌ی جلو می‌رقصید. دست‌هایش روی فرمان ماشین ثابت شدند و پای راستش برای آن که سکته‌ی خفیفی به سرعت ماشین داده باشد روی پدال میانی خم شد. مثل همیشه فکر نکردم. با همان اخم‌های در هم کشیده سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. تردیدِ پای راستش را به یقین تبدیل کرد و ماشین را برای لحظه‌ای در سرعت خود خفه نگه داشت. دستگیره را بیرون کشیدم و عقب ماشین سوار شدم.
گردن کشید و صورتش را برد توی آینه. خنده‌ی پر مفهوم دیگری با چاشنی رذالت به تصویر توی آینه‌ی من زد و پرسید: «چرا عقب سوار شدی؟» چرا عقب سوار شده بودم؟ نمی‌خواستم باور کنم که به پیشنهادش بله گفته‌ام؟ شاید! بعد یک مکث طولانی جواب دادم: «چه فرقی می‌کنه؟»
نگاهش را از توی آینه کشید. سرش را به سمت چپ گرداند و برای آن که ماشین را به وسط خیابان هدایت کند در آینه‌ی سمت چپ نگاهی به فاصله‌ی ماشین‌های پشت سر کرد. خنده‌اش هنوز بر لب بود اما نه چندان دقیق و با توجه. همان‌طور که حواسش به رانندگی و لنگاندن ماشین در ترافیک بود گفت: «می‌اومدی جلو. آخه این‌جوری که نمی‌شه!»
چیزی نگفتم. برای چه سوار شده بودم؟ توی ماشین گرم بود. دست‌هایم خودشان را در حرارت داخل ماشین رها کرده بودند و دیگر برای گرم شدن توی فضای تنگ جیب کاپشن نفس نفس نمی‌زدند. ماشین نرم و بی‌صدا حرکت می‌کرد و هر کجا که در بمبست ناگزیر ترافیک حبس می‌شد، چشم‌انداز زیبا و حیرت‌انگیز ماشین‌های مدل پایین قرار می‌گرفت. حالا می‌توانستم اخم‌هایم را باز کنم. از او بخواهم که جایی کنار خیابان نگه دارد، من پیاده و جلوی ماشین سوار شوم. بخندم و حرف‌های بی‌ربط بزنم و زمان خوابیده را برای او و خودم بیدار کنم. راستی چرا عقب سوار شده بودم؟ بعد از نیم ساعت انتظار برای رسیدن یک پیکان مسافرکش، مگر نمی‌خواستم قیمت ماشینی که سوارش شده بودم را پاسخ تمام نگاه‌هایی کنم که دلسوزانه برای لپ‌های گل انداخته‌ام در سرما مهربان می‌شدند و یا جواب تمام فکرهایی که توی ذهن‌های خوشبخت سرنشینان جوان در موردم پرسه می‌زد را بدهم؟ پس چرا عقب سوار شده بودم؟ مگر تن دادن به این کار برای همین نبود؟
ــ «چند سالته؟»
باید جواب می‌دادم. باید می‌خندیدم و شاد بودم والا حتما نگه می‌داشت و از ماشین بیرونم می‌انداخت. سعی کردم درهم کشیدگی صورتم را باز کنم و با برخوردی ملایم‌تر گفتم: «۲۲ سال. شما چی؟»
دوباره زیر لاک خنده‌اش فرو رفت و جواب داد: «هر چند سال که تو بخوای. تو چرا انقدر کم حرفی؟» چرا آنقدر کم حرف بودم؟ آخر من به او چه می‌توانستم بگویم؟ مردها اینجور وقت‌ها دلشان می‌خواهد یک جوری یقین پیدا کنند که مورد توجهند. از دم‌دست‌ترین جمله‌ها شروع کردم: «ماشین قشنگی داری! سلیقتم که خوبه!»
لحن کلامم به سختی صمیمانه شده بود. جمله‌ها مثل سرفه‌های گرفته از گلویم بیرون می‌آمدند.
«جدی؟ خوشت اومد؟»
«اگه خوشم نمی‌اومد که سوار نمی‌شدم.»
«از من چی؟ از منم خوشت اومد؟»
از تو؟ هنوز قیافه‌اش را هم ندیده بودم. اما احساس می‌کردم که ناخودآگاه از او متنفرم. لبخندش پررنگ‌تر شده بود و البته پرمعناتر.
«نگفتی؟! از من خوشت اومد یا نه؟»
«تو چی؟»
«نه دیگه! نشد! تو باید بگی.»
«شما خوشت بیاد منم...»
خندید و چیزی نگفت. چقدر خوب حرف می‌زدم. با این که تمام تنم می‌لرزید اما خوب حرف می‌زدم. احساس کردم که با این جملات هیچ مشتری‌ای را پر نخواهم داد. مشتری؟ چه مشتری احمقی بود. من یا او؟ حتما من که سوار شده بودم. چرا سعی نمی‌کردم بشناسمش؟ اصلا شاید می‌توانستم دوستش داشته باشم. آنوقت همین دوست داشتن کمکش می‌کرد که به جایی وابسته شود. به یک چیزی گره بخورد. آنوقت شاید همین دوست داشتن باعث می‌شد که تا آخر عمرش کنار هیچ خیابانی بی‌سبب ترمز نکند. اما دلم نمی‌خواست. هیچ حرفی برای گفتن به او نداشتم. ای کاش می‌شد به آخر خیابان که رسیدیم به بهانه‌ای نگه دارد و من یک‌باره از ماشین پیاده شوم و فرار کنم. چرا می‌خواستم فرار کنم؟ می‌ترسیدم. از ترس می‌خواستم فرار کنم. اما از ترس چه؟ از ترس پاره شدن این پرده‌ی گوشتی که هر کس برایش یک قیمتی قائل است؟ خودم را ۲۲ سال است که پشت این پرده قایم کرده‌ام. چقدر وجودش برایم مضحک بود. این مرد حتما نمی‌دانست که اولین تجربه‌ی من است. یعنی امشب اولین تجربه‌ی من، او خواهد بود؟ نه. ترسم از اینها نبود. از خودم می‌ترسیدم. از خودم که برای فرار از سرما، فرار از دلسوزی مردم سواره و فرار از ترحّم، حاضر شده بودم چیزی را انتخاب کنم که نمی‌خواستم.
خوب. حالا چرا حرف آخر را اول نمی‌زدم؟ اصلا اگر از همین امشب کارم را شروع کنم چند سال دیگر طول می‌کشد تا با خیال راحت بتوانم نیم ساعت زودتر از همیشه بروم روبروی آن فرهنگ‌سرای همیشگی بایستم و بی‌هراس از سرما منتظر «مرد دوست‌داشتنی» ام شوم؟ چند شب؟ چند نفر؟ چند انضجار؟ چند نفرت؟ چند درد؟
فکر می‌کنم پشت همین ماشین نشسته‌ام. «مرد دوست‌داشتنی» ام کنار دستم سوار شده. برای دست‌های خسته‌اش و گردن نزارش دلشوره ندارم. موسیقی دوست‌داشتنی‌اش توی ضبط ماشین ولنگاری می‌کند. شیشه‌ها بالاست. او دیگر کوچک‌ترین خستگی‌ای از ترافیک ندارد. دلش برای چیزی شور نمی‌زند. به من خیره نگاه می‌کند. شهوت در وجودم غنج می‌زند. می‌خندم. نگاهم را از نگاهش می‌دزدم. می‌گویم: «نیگا نکن پدر سوخته. خیسم کردی!»
به چراغ قرمز اولین چهار راه رسیدیم. بی‌رحمانه چراغ را رد کرد و به سمت چپ پیچید. مسیرم عوض شد. ترس توی دلم در خودش ضرب می‌شد.
«ببین انقدر ساکت نباش کلامون می‌ره تو هم‌ ها!»
«نترس. کلامون تو هم نمی‌ره.»
با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و لای خنده گفت: «پس چیمون می‌ره تو هم؟»
تهوع وجودم را گرفته بود. فکر کردم که اگر همین جمله از زبان او در نمی‌آمد شاید از ته دل می‌خندیدم. دلم می‌خواست از پشت خفه‌اش کنم. اما او چه تقصیری داشت؟ توی دلم گفتم: «خاک بر سرت! بی‌عرضه!»
دوباره به خودم لج کردم. وقتی به خودم لج می‌کنم دقیقا همان چیزی می‌شوم که از آن متنفرم. همان چیزی که نباید باشم. همان چیزی که نمی‌خواهم باشم. همیشه مستاصل که می‌شوم به ناتوانی خودم لج می‌کنم. امشب می‌خواستم زشت‌ترین تصویری شوم که در ذهنم می‌توانست نقش ببند. به راحتی توانستم با جمله‌ی دیگری این تصویر را برای او هم حقیقی کنم:
«ببین عمو جون، اگه قرارت به این چیزا باشه خرجت می‌ره بالا!»
خنده‌اش به پوزخند زیرکانه‌ای تبدیل شد و گفت: «جدی؟! مثلا چقدر؟»
چقدر؟ چقدر لازم بود؟ برای این که وقتی دوباره برمی‌گردد به پیشوازش بروم چقدر لازم بود؟ برای این که ساعت یازده شب از خستگی به آرزوهایش پناهش دهم، چقدر باید داشتم؟ برای خریدن خانه‌ای که دور تا دورش را گلدان گل سرخ چیده باشم و روی تختش را مخمل سفید؟ برای این که در آن خانه هراس از ریختن موهای زنانه‌ام روی زمین نداشته باشم، چقدر لازم بود؟ احمقانه بود اگر فکر می‌کردم که تمام اینها را با یک بار تن دادن به تنی نا‌خواسته می‌توان یک‌باره به دست آورد. توی ذهنم حساب کردم. اما باید مبلغ معقولی هم می‌گفتم تا توی خاکی نزده باشم.
دوباره تصویر «مرد دوست‌داشتنی» ام پرده‌ای شد جلوی چشمانم. خیره نگاهم می‌کرد. یاد جمله‌اش افتادم که با صداقت تمام می‌گفت: «دوستت دارم. نمی‌دونم چقدر. فقط می‌دونم که دوستت دارم. حتی نمی‌دونم که فقط مثلث بین پات برام مهمه یا چیز دیگه‌ای هم هست.»
مثلث؟ مگر این مثلث بخشی از وجود من نبود؟ بود و نمی‌ترسیدم اگر برایش چیزی جز یک مثلث گوشتی نباشم. اما نبودم. بیشتر بودم. خودم این را می‌دانستم. همین نمی‌دانمش که او را به تردید در خواستن و ترس از بیهوده خواستن وا می‌داشت، اثبات تمام دوست داشتنش بود. حالا چرا حاضر شده بودم دوست‌داشتنی‌های او را با دیگری تقسیم کنم؟ نه. دوست‌داشتنی‌های او قابل تقسیم نبود. فکر کردم: «راستی به چقدر حاضرم؟»
«۱۵۰ تا.»
«اوووووه! خوش‌خوراکی! اما باشه. ازت خوشم اومده.»
احمقانه قبول کرد. منظورم را نفهمیده بود. گفتم: «شغلت چیه؟» گفت: «الکتریکی دارم. چطور؟ می‌ترسی بهت ندم؟» گفتم: «آره.»
خندید و دست کرد توی داشبورد ماشین. دو دسته اسکناس هزار تومنی بیرون آورد و گذاشت روی صندلی جلو.
گفتم: «صد و پنجاه، میلیون تومن!»
«اووووووه! نوبرش و آوردی؟ تحفه!»
اگر جوابش را می‌دادم پیاده‌ام می‌کرد یا به سرعتش اضافه می‌کرد و مفت و به زور...؟ هفت هشت خیابان از مسیر خانه دور شده بودم. هوا سرد بود و شیشه‌ها بخار کرده بودند. پایش را محکم روی ترمز فشار داد. عروسک نیمه‌لخت پرت شد کف ماشین.
«پیاده شو.»
گفتم: «حالا چرا ترسیدی؟»
«گفتم پیاده شو!»
پیاده شدم. شیشه را با فشار یک دکمه پایین آورد و با صدایی شبیه به فریاد گفت: «وایستا تا واست بیارم. جنده خانم!» و در یک چشم به هم زدن به انتهای خیابان رسید.
خنده‌ام گرفته بود. پوست صورتم روی گونه‌هایم دوباره یخ بست. دست‌هایم توی جیب‌های کاپشن شروع کردند به درجا زدن. سرم را پایین انداختم و به راه افتادم. کفش‌های قهوه‌ای «مرد دوست‌داشتنی» ام روی جدول خیابان پا به پایم می‌آمدند.
زیستن در جامعه‌ی مهاجرپذیر کانادا این فرصت را به دست می‌دهد تا با افراد و فرهنگ‌های بسیار متفاوتی برخورد داشته باشیم. در این برخوردها ناخودآگاه خود را با دیگران مقایسه می‌کنیم و برتری‌ها و ضعف‌های نسبی خود را می‌شناسیم. اما یادگیری از این برخوردها نه با گذر سریع از آنها، که با تعمق و دقیق‌شدن در تک‌تک آنها به وجود می‌آید.
اتفاقات ماه اخیر در اوکراین و آنچه که اوکراینی‌های مقیم کانادا انجام دادند، مقایسه‌ی رفتار ایرانیان در کمک به آسیب‌زدگان داخلی و خارجی، و حتی نمایش آثار سفال پیکاسو در تورنتو را بهانه‌ای قرار داده‌ایم تا در اتفاقات پیرامونمان عمیق‌تر شویم و در این سال نو، بیشتر از پیش بیاموزیم.
قاصدک شماره‌ی ۱۵ را نیز بخوانید تا رستگار شوید.
شاید در روزهای اولیه وقوع حادثه زلزله بم در سال گذشته، همه شما مایل بودید به عنوان همدردی به نحوی به یاری هموطنان آسیب دیده بشتابید. با اینکه شدت حادثه ایجاب می‌کرد که کمک‌ها در اولین فرصت به دست نیازمندان برسد، اما تجربه های گذشته‌ی شما از وضعیت توزیع کمک‌ها در ایران باعث شد با تأمل بیشتر به دنبال واسطه‌ای مطمئن برای ارسال کمک‌هایتان باشید.
جالب است که در انتخاب‌های هموطنان مقیم خارج، دستگاه های دولتی یا شبه دولتی جایگاهی نداشتند و همه به دنبال فرد یا گروهی می گشتند که بدون ارتباط با دولت، شخصا کمک ها را به مردم برساند.
تصور عمومی بر این بود که دولت یا عوامل حکومتی، تنها بخش کوچکی ازکمک های مردمی یا بین المللی را به زلزله زدگان ارسال می کنند و یا شاید اصلا تمامی این کمک ها را به نفع خود مصادره می کنند!
اگر چنین دیدگاهی از سوی اشخاص عوام و بی اطلاع مطرح شود جای تعجب نیست اما انتظار اینست که روشنفکران ما که شاید روزی خودشان در همین دستگاه های دولتی فعالیت داشتند، با دقت و موشکافی بیشتری به موضوع نگاه کنند.
باید دید چنین تصوری چگونه در اذهان ما شکل گرفته است؟ اینکه اگر حادثه مشابهی در کشور دیگری رخ دهد، بدون تردید کمک های خود را به صلیب سرخ آن کشور و یا حتی دولت مربوطه اعطا می کنیم، اما چنین اعتمادی را به هیچیک از دستگاه های امدادرسان کشورمان نداریم، مسئله ای نیست که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت.
تجربه زندگی در خارج از ایران این فرصت را به ما می دهد که با بی طرفی و عدم تعصب، نسبت به تفاوت فرهنگ، رفتار و عقاید ایرانیان با سایر ملیت ها قضاوت کنیم.
هر یک از شما به محض ورود به کانادا و سپری کردن مدت کوتاهی در آن کشور، به وضوح چنین تفاوت هایی را احساس کرده اید. به طوریکه این امر موجب گشته ناخودآگاه به نقد و بررسی رفتارهای مرسوم در ایران بپردازید.
گذشته از صفات عالی انسان دوستی و مهرپروری، باید اعتراف کرد برخی از صفات اخلاقی که بدون در نظر گرفتن عقاید قومی و مذهبی، مورد احترام تمامی جوامع انسانی است، متاسفانه در کشور ما بسیار کمرنگ شده و کمتر مورد توجه قرار می گیرد.
از جمله مهمترین این صفات ها، احساس تعهد و مسئولیت در انجام و ظیفه و ارائه خدمات است که کم و بیش در بخش های خدماتی کشور ما کمتر می توان با رضایت از آن یاد کرد.
از مشاغل کوچکی چون غذا خوری ها و تعمیرات گرفته تا فعالیت های کلانی چون ساختمان سازی و قراردادهای کلان اقتصادی. همه جا ردپای یک حرص عجیب و زیاده طلبی ویژه ای مشاهده می شود که می توان گفت مختص ایرانیان است. حتی برخی حد و مرزی را برای سود شخصی و کاهش هزینه تمام شده کالا یا خدمات نمی شناسند و تا آنجا که ظاهر امر وارونه جلوه نکند، به کار خود ادامه می دهند!
نمونه بارز این موضوع ساختمان هایی است که در بم و همه نقاط کشور ساخته می شود و فاقد کوچکترین ایمنی در برابر زلزله هستند، چون همگان می دانند که در احداث آنها حداقل استانداردها رعایت می شود تا قیمت تمام شده به کمترین حد برسد. بی خود نیست که سود صنعت ساختمان در ایران بر خلاف دیگر کشورها دقیقا دو برابر سرمایه اولیه است! این موضوع هم شامل بناهای مسکونی است که توسط خود مردم ساخته می شود و هم ساختمان های دولتی که بوسیله پیمانکاران و ناظرانی ساخته می شود که تعهد شغلی کافی نداشته اند.
ملاحظه می شود که ما در ساخت بناها با کمبود قانون مواجه نیستیم، آیین نامه ۲۸۰۰، از ۵۰ سال پیش مبنای محاسبه ضریب زلزله در ایران است. مشکل در نظارت بر اجرای این قانون است
همین موضوع در سایر بخش ها نیز حاکم است. در کشور ما می توان براحتی در هر زمینه ای تخلف کرد، در عدم پرداخت مالیات، عدم رعایت مقررات رانندگی، عبور از قانون در زمینه های مختلف و... و هیچوقت هم تحت تعقیب قرار نگرفت یا به نوعی موضوع را حل کرد! کاری که در دیگر کشورها غیر ممکن است.
پس عجیب نیست که در چنین فضایی، عده ای همواره منافع شخصی خود را دنبال کنند و حتی حرمت اندوه بازماندگان زلزله را نیز نگاه ندارند.
اما تعمیم این موضوع به عده ای انسان زحمتکش و دلسوز که از ابتدای حادثه تا ماه ها بعد از آن، در کنار زلزله زد گان ماندند و آنان را در تالم و نیاز تنها نگذاشتند، بی انصافی و کم لطفی است.
جمعیت هلال احمر ایران (شیرو خورشید سرخ سابق) تنها سازمان امدادی خیریه است که به صورت غیردولتی، به آسیب دیدگان سوانح داخلی و حتی خارجی کمک می کند. اینجانب به عنوان یکی از امدادگران جمعیت که از اولین روزهای حادثه بم، دوشادوش سایرهمکارانم در خدمت آسیب دیدگان بودم، باید عرض کنم، برخلاف دوستانی که در خارج اقامت دارند، خوشبختانه اقبال عمومی مردم عزیزمان به هلال احمر در این خصوص وصف ناپذیر بوده است. تنها در چند ماه اولیه حادثه ۱۵ میلیارد تومان کمک نقدی و معادل ۹۵ میلیون تومان طلا و جواهرات هدیه کردند.
این در حالیست که جمعیت تاکنون از منابع خود، بیش از ۶۰ میلیارد تومان در زمینه امداد و نجات و نیازهای اولیه به مردم کمک کرده است به طوریکه فقط در ماه های اولیه، روزانه ۲۲ میلیون تومان صرف آب معدنی بازماندگان می گردید.
درباره کمک های بین المللی نیز موضوع بقدری شفاف است که هر کسی که مایل باشد می تواند از جزئیات مربوطه و شیوه مصرف آنها مطلع گردد، ضمن اینکه ۱۶۴ دولت، سازمان و جمعیت صلیب سرخ یا هلال احمر خارجی ترجیح دادند کمک های خود را از طریق هلال احمر ایران به نیازمندان برسانند و فدراسیون بین المللی صلیب سرخ و هلال احمر نیز رسما هلال احمر را به عنوان امین کمک های خارجی معرفی کرده است.
متاسفانه رسانه های گروهی داخلی و بویژه صدا و سیما آنگونه که باید این خدمات را منعکس نمی کنند یا به دنبال گزارش های انتقادی و چالشی هستند و ترجیح می دهند به انعکاس نارضاییها و کاستی ها بپردازد. اینجاست که معتقدیم امدادگران ما، مورد بی مهری مضاعف قرار می گیرند.
عدم اعتماد به تمام سازمان های امدادی ایران، عدم اعتماد به همه مردم ایران است که تک تک خانواده ما نیز جزیی از این جامعه هستند. دوستان تحصیل کرده ما قبل از اینکه تحت تاثیر شایعات و اظهارنظرهای غرض آلود برخی افراد بدبین قرار بگیرند، بهتر است با استفاده از ابزارهای اطلاع رسانی موجود، شخصا اطلاعات لازم را پیرامون آنچه که می گذرد کسب نمایند. کما اینکه تیم های امدادی خارجی که در بم حضور داشتند نظری کاملا متفاوت داشته و در همه جا از شیو ه عملکرد امدادگران ما به خوبی یاد کردند.
صبح بود و عجله داشتم. اصلا وقت نبود. باید می‌دویدم و به محل کارم می‌رسیدم که همه‌ی نامه‌های مهم حکومتی و مملکتی را بخوانم و جواب بدهم. به اخبار دنیا سرکشی کنم و به همه اطمینان دهم که شهر در امن و امان است.
با عجله همان لباس دیروز که روز قبل‌تر و روز قبل‌تر و روزهای قبل‌ترش هم پوشیده بودم را پوشیدم. مدتی است به فکر هستم که لباس دیگری بپوشم، اما خوب نمی‌شود، هرروز صبح عجله دارم و وقت نیست که به کشوی مملو از لباس‌های کشف نشده سری بزنم.
پله‌ها را آنچنان سریع پایین آمدم که انگار دوباره غذایم روی گاز بوده و سوخته و صدای آژیر بلند شده و باید بدوم و خاموشش کنم. مدت زمان نامعلومی هست که سریال دارم و شیر ندارم، اوضاعم بهتر از زمانی است که شیر داشتم و سریال نداشتم، چون شیر خالی را دوست ندارم و نمی‌خوردم و خراب می‌شد و وجدانم درد می‌گرفت. تازه تلویزیون هم هی می‌گفت که شیر بخورید و وجدانم بیشتر درد می‌گرفت. اما حالا که سریال دارم و شیر ندارم، حداقل سریال خراب نمی‌شود. یعنی دو سال پیش که خریدمش تاریخ مصرفش مال خیلی وقت دیگر بود. بعید است حالا حالاها خراب شود. البته هنوز هم تلویزیون می‌گوید که شیر بخورید، ولی دیگر می‌دانم که دروغ می‌گویند، من که نخورده‌ام و تا حالا نمرده‌ام. تازه صد در صد کسانی که بیش از چند ساعت عمر کردند و مردند، شیر خورده بودند. خود شیر یک ماده‌ی مرگ‌زاست. پنیر هم دارم، اما نان تمام شده. از اولش هم من پنیر خالی را بیشتر دوست داشتم، اما مادرم معتقد بود که پنیر خالی آدم را خنگ می‌کند. سال‌هاست که دیگر من خنگ هم فهمیده‌ام خنگ‌تر از این نمی‌توانم بشوم، پس کمی پنیر خالی خوردم و به سمت فعالیت‌های مفید روزانه شتابیدم.
دم در ماندم که کدام کفش را بپوشم. باید بدانم که برفی در کار هست یا نه. آخرین باری که گزارش هواشناسی را دیدم هنوز زمستان نشده بود و برفی در کار نبود. اما کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند. چکمه‌هایم را به پا می‌کنم. یک زیپ بلند دارند که باید کشید تا بالا و این خیلی در صبحی که خیلی خیلی عجله دارم، وقت‌گیر است.
زیپش را بالا کشیده‌ام که یادم می‌افتد که تلفن همراهم در اتاق جا مانده. اصلا تصورش را هم نمی‌شود کرد که رئیس جمهور و نخست وزیر و بقیه دوباره امروز زنگ بزنند و من نباشم. مجبورم زیپ بلند چکمه‌ها را پایین بکشم و آن‌ها را در بیاورم. امان از عجله، شاید هم امان از کیفیت بد این چکمه‌ها که گرچه در حراجی خریده‌ام، اما هم‌چنان نمی‌ارزیدند، آن تکه‌ی فلزی متصل به زیپ چکمه‌ی سمت راست کنده شد. به هر جهت مشکلی نیست، یکی دیگر می‌خرم. دفعه‌ی قبل یک سال طول کشید که بخرم، این بار فرز شده‌ام، در عرض چند ماه آینده یک کاریش می‌کنم.
تلفن همراه را بر‌می‌دارم و کنترل می‌کنم که در این چند دقیقه اشخاص مهم مملکتی و حکومتی تماسی نگرفته باشند، که ظاهرا آن‌ها هم تلفن همراهشان را جا گذاشته بودند و خبری نیست. چکمه‌ها را می‌پوشم، زیپ چکمه‌ی سمت راست هم‌چنان بالا می‌رود، اما کمی وقت‌گیرتر است.
آسانسور دیر می‌آید، در هر طبقه می‌ایستد، این کانادایی‌های خوش‌خیال آرام آرام سوار می‌شوند. افتاده‌ام آخر آسانسور، تا همه‌ی جمعیت با خیال راحت خارج شوند، باز هم کلی طول می‌کشد. توی راه هم که این چراغ‌های خجالتی تا مرا می‌بینند قرمز می‌شوند و کلی طول می‌کشد تا از خجالت دربیایند.
این چکمه‌ها خیلی بلندند، به محل کارم که می‌رسم می‌خواهم درشان بیاورم. پنج دقیقه‌ای را صرف تقلا برای باز کردن زیپ چکمه‌ی راستی می‌کنم، فایده ندارد. یک کم احساس عدم تعادل دارم وقتی یک چکمه پایم باشد و یکی نباشد. آن یکی را هم می‌پوشم. یک‌هو یک ترس بر همه‌ی وجودم غلبه می‌کند. ترس از ماندن. ماندن توی چکمه‌ی سمت راستی برای همیشه. نمی‌دانم به نفس چه ربطی دارد، اما نفسم هم بند می‌آید. باید راهی به خارج وجود داشته باشد. حتما وجود دارد. دوباره پنج دقیقه تقلا می‌کنم و بازنده از صحنه‌ی مبارزه بیرون می‌آیم. یادم می‌آید که خونسردی مهم‌ترین عامل در شرایط اضطراری است. سعی می‌کنم خونسرد باشم. بدترین اتفاقی که می‌تواند بیفتد این است که پایم را قطع می‌کنند. آن هم آن‌قدرها بد نیست، دیگر از دو نرفتن عذاب وجدان نخواهم گرفت.
خونسردی کار خودش را می‌کند. ناگهان یاد یکی از اختراعات بزرگ بشری می‌افتم، همان دستگاهی که منگنه را با آن در می‌آورند، گمان کنم اسمش «منگنه درآر» است. یکی در کشوی همکارم است. آن را بر می‌دارم و با نگرانی سعی می‌کنم که دو نوک تیزش را در دو سمت سوراخ زیپ که قبلا در این سوراخ‌ها آن تکه‌ی آهنی قرار داشت، فرو ببرم. عملیات موفقیت‌آمیز است و در عرض یک ثانیه احساس پیروزی و آزادی بر من غلبه می‌کند. در کشوی دوستم دو تا از این دستگاه‌ها بود، پس اخلاق هم اجازه می‌دهد یکی را ببرم خانه که بعدا برای باز کردن زیپ چکمه‌ی سمت راست استفاده کنم.
عصر که به خانه می‌رسم، اصلا موضوع چکمه و زیپ و سایر قضایا یادم رفته. اما وقتی می‌بینم زیپ درست باز نمی‌شود، یک جرقه‌ی نبوغ دوباره ابداعم را به یادم می‌آورد. می‌خواهم از کیفم آن دستگاه منگنه‌درآر را در بیاورم که می‌بینم نیست. یک صحنه‌ی مبهم یادم است که یک وقتی در طول روز وسط همه‌ی کارهای حکومتی و مملکتی، آن را از کیفم در‌آوردم و استفاده کردم و حتما دیگر سر جایش نگذاشته‌ام. دوباره پنج دقیقه تلاش و شکست. بر اعصابم مسلط می‌شوم و واقع‌بینانه می‌فهمم که دو استراتژی اصلی دارم. یا برگردم به محل کارم و آن دستگاه را بیاورم، یا از اتاقم چیز مشابهی پیدا کنم. استراتژی دوم دم‌دست‌تر است. لی‌لی کنان از پله‌ها بالا می‌روم و در میان همه‌ی خرت و پرت‌های اتاق به دنبال یک چیز به درد بخور می‌گردم. یک سنجاق‌قفلی پیدا می‌شود. با سنجاق قفلی عملیات موفقیت‌آمیز انجام می‌شود و نسیم آزادی را احساس می‌کنم. خدا هیچ بشری را در هیچ چکمه‌ای زندانی نکند!
هوای ابری زمستان سرمای پشت پنجره را خبر می‌داد. پنجره‌ی پشت پرده‌های حصیری مانده، پرده‌های حصیری که با کلی چانه از محله‌ی چینی‌ها خریده بودیم اتاق را کوچک و تاریک کرده بودند. ته مانده‌های نور با سماجت از لای حصیرها خودشان را به چشم‌هایم می‌رساندند. دوباره چشم‌هایم باز نشده دست‌هایم ساعت مچی را جستجو کردند. هنوز اسمم یادم نیامده، چشم‌هایم عقربه‌ها را در نور تاریک صبح زمستانی جستند. مثل هر صبح دیگر که هول برم می‌داشت، امتحان داشتم؟ اجاره را نداده بودم؟ مهلت فرستادن درخواست‌نامه‌ی فوق لیسانس گذشته بود؟ باز هم دیرم شده بود؟ لباس‌هایم را نشسته بودم؟ غذای دیشب دوباره روی میزم مانده بود؟ عقربه‌ها صد و هشتاد درجه از هم باز شده بودند و کاملا افقی بودند. خیره به عقربه‌های ساعت سعی کردم لیست کارهای آن روز را به خاطر آورم. کنار عقربه‌ها و شماره‌های ساعت، ‌ در جنوبی‌ترین نقطه‌ی صفحه‌ی ساعت، صفحه‌ی کوچکی عدد بیست و شش را نشان می‌داد. بیست و ششم دسامبر بود. آخرین یکشنبه‌ی سال. دانشگاه و تمام ادارات تعطیل بودند. از آن روز تا یک هفته‌ی تمام دانشگاه و اکثر ادارات تعطیل بودند. نمره‌های ترم پیش را هم که هنوز تحویل نگرفته بودم. خمیازه‌ای از رخوت و آسودگی کشیدم و در تاریک روشن اتاق، زیر تختم دنبال کتابی گشتم تا چند صفحه‌ای بخوانم. کتاب را باز کردم و دوباره یادم آمد که چون از بچگی در تاریکی کتاب خوانده‌ام، حالا ده سال است که عینکی شده‌ام. چند صفحه‌ای از کتاب را خواندم. به نظرم مزخرف آمد. فکر کردم امروز حتما سری به کتاب‌خانه بزنم و چند کتاب دیگر قرض بگیرم. بی‌حوصله کتاب را به روی زمین انداختم و از زیر تخت کنترل رادیو را پیدا کردم. شبکه همیشه این موقع‌ها خلاصه‌ای از اخبار دنیا را پخش می‌کرد.
صحبت از آماری بود که نمی‌دانستم برای چه هست. در هند چهار هزار نفر، در اندونزی فلان‌قدر هزار نفر، در سری‌لانکا بهمان‌قدر هزار نفر،... حسی ترسناک و کنجکاو از رختخواب بلندم کرد. شروع کردم به دور اتاق چرخیدن. درست روی حاشیه‌ی چهارگوش گلیم. درست مانند وقت‌هایی که با تلفن صحبت می‌کردم یا می‌خواستم درسی را از حفظ کنم. اتفاقی افتاده بود که نمی‌دانستم چه هست. فقط آمار و ارقام اجساد پیدا شده را می‌شنیدم و هنوز نمی‌دانستم کدام بلای زمینی یا آسمانی نازل شده. شاید اسم بمبی بود که آمریکا ساخته بود. هر چه فکر کردم یادم نیامد چرا آمریکا باید هند و اندونزی و سری‌لانکا و آن قسمت‌ از آسیا را بمباران کند. شاید سنگی از آسمان افتاده. یاد حسی آشنا افتادم، ‌ درست سال پیش در این موقع بود که در بم زلزله آمد. مسیر چهارگوش حاشیه‌ی قالی را قطع کردم و سریع خودم را به جلوی تلویزیون رساندم. بلا زمینی بود، از وسط دل آب.
هوای بیرون پنجره سرد می‌زد، اتاق تاریک بود و عقربه‌ها یکی افقی و یکی با زاویه به روی صفحه‌ی ساعت ولو بودند. درست مانند آدم شلی که کنترل دست و پایش را ندارد. صفحه‌ی کوچک پایین صفحه عدد سی و یک را نشان می‌داد. سی و یک دسامبر، ‌ آخرین روز سال. خواب و بیدار خودم را به جلوی تلویزیون رساندم. آمار و ارقام بالاتر از چیزی بود که شب پیش حفظ کرده بودم. در شهر سیدنی سال نو شده بود. تا چند ساعت دیگر در اندونزی و هند و سری‌لانکا نیز سال نو می‌شد. شبکه‌ای عکس‌های خانه‌های خراب شده‌ی مردم را نشان می‌داد و در شبکه‌ای دیگر مردی با داد و قال فریاد می‌زد که اگر هنوز هدیه‌ای برای خانواده و دوستان به مناسبت سال نو تهیه نکرده‌اید، به فلان جا بدوید که بزرگترین حراج تاریخ است. شبکه‌ای بزرگترین دزدی‌های تاریخ را نشان می‌داد و شاید همان شبکه بزرگترین مردهای تاریخ را. بزرگترین حراج تاریخ، بزرگترین دزدی‌ تاریخ، بزرگترین مرد تاریخ، بزرگترین مصیبت تاریخ و بزرگترین نبض‌هایی که در سر من شروع به ریتم گرفتن کرده بودند. این بزرگترین‌ها برای روح کوچک من بسیار بزرگ بودند. بزرگترین‌ها را خاموش کردم. هیچ معلوم نبود این بزرگترها تا چقدر بزرگوارانه بر روی صفحه‌ی زمین بزرگی کنند. چقدر کار داشتم که انجام دهم. چقدر کتاب بزرگ بود که هنوز نخوانده بودم. چقدر دستور پخت غذا بود که هنوز امتحان نکرده بودم. چقدر مسایل ریاضی بود که هنوز حل نکرده بودم. هنوز خیلی مانده بود تا برای خودم، آنقدر که می‌توانم بزرگ شوم.
گروهی از انسان‌های والا، فرهیخته و بافتوت، سازمان و تشکیلاتی به وجود آورده‌اند به نام شبکه‌ی ایرانی-کانادایی برای کاریابی. هدف این تشکیلات ظاهرا کمک و مساعدت به ایرانیانی است که تازه‌وارد به آمریکای شمالی هستند. برای این کمک و مساعدت به طور ماهیانه جلساتی در یکی از هتل‌ها، که معمولا در ناحیه‌ی شمال شرقی شهر تورنتو واقع است، متشکل می‌کند. در این جلسات چند سخنرانی و بعد هم خوردن شام مطرح است که به طور متوسط بلیت برای هر نفر حدود ۱۰۰ دلار ناقابل است. طبعا قیمت و محل انعقاد این گردهمایی‌ها هم دور از حیطه‌ی علیه‌السلام می‌باشد.
بنابراین ایرانیانِ واقعا محتاج کمک، طبعا دسترسی به محل کمک پیدا نمی‌کنند. ولی اگر عده‌ای از هم‌میهنان در شهر تورنتو گرسنه هم باشند، این گروه شام می‌خورند تا به گرسنگان کمک کنند. جالب توجه، این کمک‌ها بیشتر شامل حال هتل‌های شمال شهر تورنتو می‌شود. خب این هم یک نوع کمک است چون امکان دارد در این هتل‌ها عده‌ای ایرانی کار کنند و در اثر این جلسات ماهیانه به این هتل‌ها هم به نحوی کمک خواهد شد.
در یکی از این جلسات از یکی از مدعوین سوال کردم: «می‌دانید خیابان کجاست؟» نگاهی کرد و گفت: «من و خانواده‌ام هرگز به نرفته‌ایم و اگر کاری باشد از کوریر استفاده می‌کنیم.» با این طرز تفکر و پرداخت حداقل وجه برای خوردن یک شام، این گروه چگونه قادر خواهد بود که به ایرانیان تازه‌وارد بدون سرمایه کمک کند؟
شاید این تشکیلات و سازمان برای کمک به ایرانیانی است که در آمریکای شمالی از دو میلیون دلار به بالا سرمایه‌گذاری می‌کنند. پس برای ایرانیانی که فاقد سرمایه هستند ولی دارای توشه‌ی فرهنگی و علمی می‌باشند، باید منتظر ظهور حضرت در آخر زمان بود.
از سخنرانی چه خبر:
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا در روز ۱۸ دسامبر خانم ویکتوریا طهماسبی درباره‌ی «لذت و خطر، جنسیت زنان و نظام مردسالاری» صحبت کرد. در روز ۱۱ دسامبر نیز بحث آزاد درباره‌ی «فراخوان برای تغییر قانون اساسی» انجام شد.
دکتر ظریفیان معاون دانش‌جویی وزیر علوم و دکتر اظهاری رایزن علمی ایران در آمریکای شمالی در روز ۱۴ دسامبر در برنامه‌ای که به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار شده بود با دانش‌جویان دانشگاه‌ تورنتو دیدار کردند.
در کارگاه آموزشی سینما آقایان شهرام تابع‌محمدی، محمود خوش‌چهره و عارف محمدی به ترتیب در روزهای شنبه ۴، ۱۱ و ۱۸ دسامبر درباره‌ی سینمای آلترناتیو (کره، ایران، چین و...)، سینمای آمریکا و سینمای نوی ایران صحبت کردند. مکان این برنامه دبیرستان خصوصی راه دانشگاه () واقع در تقاطع یانگ و فینچ است. این کارگاه را انجمن فرهنگی و هنری موج نو برگزار می‌کند. برای شرکت در برنامه‌های آینده‌ی این کارگاه باید قبلا از طریق آقای عارف محمدی با شماره‌ تلفن ۴۱۶۸۲۳۲۵۷۲ ثبت‌نام کنید.
از هنر چه خبر:
سیما بینا همراه با گروه دستان در روز جمعه ۳ دسامبر در تورنتو کنسرت برگزار کرد.
فیلم سینمایی «اشک سرما» از روز جمعه ۳ دسامبر در سینما در به روی پرده رفت. کارگردان این فیلم عزیزالله حمیدنژاد است و پارسا پیروزفر و گل‌شیفته فراهانی از بازیگران آن هستند.
شبکه‌ی تلویزیونی در ساعت ۲۲ روز چهارشنبه یک دسامبر مستند تلویزیونی خط‌های قرمز و ضرب‌الاجل را پخش کرد. این مستند درباره‌ی روزنامه‌ی شرق و تلاش‌های روزنامه‌نگاران آن است.
از انجمن‌ها چه خبر:
گروه تورنتو-ایرانیان در سومین سالگرد تشکیل خود وب‌سایت خود را به راه انداخت. این وب‌سایت که آدرس آن.. است شامل مطالب مختلفی از جمله ایمیل‌های گروه، اطلاعیه‌ها، اتاق‌های گفت‌وگو و محلی برای تبادل اطلاعات برای یافتن خانه یا فروش کالا می‌باشد.
گروه تورنتو-ایرانیان با قرار دادن صندوق‌های کمک در نقاطی از شهر تورنتو در طی دو روز توانست حدود ۱۰۰۰۰ دلار کمک برای آسیب‌دیدگان زلزله‌ی آسیا جمع‌آوری کند.
از تفریح چه خبر:
جشن شب یلدای انجمن‌ دانشجویان دانشگاه‌های یورک، تورنتو، رایرسون و مک‌مستر امسال در روز ۱۷ دسامبر در واقع در ۱۰۱ برگزار شد.
اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو یک سفر اسکی چهار‌روزه به کبک‌سیتی تدارک دید. این سفر از ۲۸ تا ۳۱ دسامبر انجام شد و هزینه‌ی آن حدود ۲۰۰ دلار بود.
از آینده چه خبر:
گروه آریان در روز یک ژانویه در تورنتو کنسرت برگزار می‌کند. این کنسرت در برگزار می‌شود و بلیت آن ۵۵ دلار برای هال اصلی و ۴۵ دلار برای بالکن است. بلیت این کنسرت را می‌توانید از و یا از مغازه‌های ایرانی تهیه کنید.
> اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز ۱۶ ژانویه فیلم سینمایی طلای سرخ ساخته‌ی جعفر پناهی را در دانشگاه تورنتو پخش می‌کند. مکان و زمان دقیق این فیلم بعدا اعلام می‌شود.
شکیلا در روز ۲۲ ژانویه در تورنتو کنسرت برگزار می‌کند. این برنامه را کانون کانادایی مهندسین و آرشیتکت‌های ایرانی (مهندس) برگزار می‌کند.
در روز ۱۸ فوریه، استاد محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، کیهان کلهر، و همایون شجریان در تورنتو برنامه‌ی موسیقی اجرا خواهند کرد.
شکیلا در روز ۲۲ ژانویه در تورنتو کنسرت برگزار می‌کند. این کنسرت که برگزار کننده‌ی آن کانون مهندس است در برگزار می‌شود و بلیت آن ۴۵ و ۳۵ دلار است. بلیت این کنسرت را می‌توانید از و یا از مغازه‌های ایرانی تهیه کنید. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید با شماره‌های ۴۱۶۵۶۷۳۷۰۶ و یا ۴۱۶۸۷۰۸۰۰۰ تماس بگیرید.
اتحادیه‌ی دانش‌جویان ایرانی دانشگاه تورنتو فیلم «طلای سرخ» را در دانشگاه تورنتو به نمایش می‌گذارد. زمان نمایش این فیلم ساعت ۶: ۳۰ روز پنج‌شنبه ۱۳ ژانویه و مکان آن اتاق ۱۷۹ است.
چون صبا در موسم گل می‌کند ساز سمن
مست ماهور ایاغش ملک ایران تا ختن
بر رواق قصر مژگانت نشیند بوی گل
زخمه‌ی عطر نگاهت بر نوایش تاختن
از نگاه عطر زلفت می‌کند هر بوستان
جام رنگین بهاری بر لعالی ساختن
وای اگر اینک گشایی گیسوانت را به ناز
تار و پودش بر دو سوی شانه اطلس بافتن
برگشایی آن صدف‌گون لب که در دریای شور
بر شود تا با بهاران درّ ساجد ریختن
بارش ابرش نماید خال مشکین مهر‌سان
می‌نماید بلبل دل بیش از این در یافتن
بوی باران می‌دهد جام نگاه مست تو
مهر آن مهر کنار جانماز جان من
همه‌اش را قبول می‌کنم. تا آخر هر بازی خواهم ماند، فقط برای باختن. باکی نخواهم داشت. نقطه‌ای ته خط می‌گذارم، دوباره از اول، سر خط. این‌جاست که آتش را به جان می‌خرم. من ترسی ندارم. دوزخ از آن من، بهشت ارزانی مسیح. افلاک نه جای من است و نه من خواهان آن‌ام. ملکوت آسمان شایسته‌ی مسیحانی‌ست که عقل‌شان پاره‌سنگ می‌برد. خوش به حالشان. بگذر صادق! روی زمین هم مایملک آنان. من همان اهل تاتار خواهم ماند.
چهار طرفم پر شده از مسیح. مسیحانی لایق مرگ. مسیحان حراف و موعظه‌گر اطرافم همگی شایسته‌ی بازخریدن گناه نخستین شده‌اند. افسوس که سیب را من گاز زدم؛ و این شد بزرگترین. بزرگ‌تر از این همه مسیح. هنوز کفه‌ی یک سیب پایین‌تر است. من ملعون‌تر شده‌ام از هزاران باکره‌ای که کریسمس‌های سیاه را آفریدند. کریسمس‌های سخن. من راضی‌ام. دَرَک را بر دوش می‌کشم. صلیب‌ها را این مسیحان تقبل کنند. یونانی! هیچ صلیبی نیست که مسیح دوباره بر آن میخ‌کوب شود. لطفاً یک نفر صلیب بسازد. من انجیل می‌خواهم، روایت مرقس‌اش را. بورخس! درد بی‌صلیبی مرا کشت. عشق مرجان بهانه بود.
در جلسه‌ی این هفته‌ی آگورا که کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار می‌کند، شرکت‌کنندگان درباره‌ی موضوع «زنان و مردان ایرانی-کانادایی و مساله‌ی جنسیت» با یکدیگر بحث و گفت‌وگو خواهند کرد. خانم ویکتوریا طهماسبی، دانش‌جوی دکترای دانشگاه یورک این جلسه را اداره خواهند کرد. زمان این برنامه، ساعت ۴: ۳۰ بعدازظهر روز شنبه ۱۵ ژانویه و مکان آن اتاق ۴۴۱۴ ساختمان در ۲۵۲ بلور غربی است.
جشن سده به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. زمان این برنامه روز جمعه ۲۸ ژانویه از ساعت ۷ تا ۱۰ شب و مکان آن سالن آمفی‌تئاتر دانشگاه تورنتو در ۲۵۲ خیابان بلور غربی است. این جشن همراه با مراسم سنتی زرتشتی و صرف شیرینی‌های محلی خواهد بود.
ورود برای همه رایگان است.
فیلم ایرانی «راه رو» به زبان فارسی در دانشگاه تورنتو به نمایش درمی‌آید. زمان نمایش این فیلم ساعت ۶ تا ۸ روز شنبه ۲۲ ژانویه و مکان آن طبقه‌ی هفتم ساختمان در دانشگاه تورنتو می‌باشد. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید با دکتر شهرزاد مجاب به آدرس در.. تماس بگیرید.
«راه رو» بازگوی داستان زن جوان ایرانی است که در سال‌های ۱۹۸۰ در رژیم آیت الله خمینی فعال سیاسی می‌شود. او مجبور می‌شود بهای بزرگی برای سیاسی شدنش بپردازد. بها نه‌تنها به دلیل دردها و شکنجه‌های رژیم، بلکه دردی عمیق‌تر به دلیل تولد دخترش در زندان و گرفتن دختر از او به دست مسوولان زندان و تحویل دادن دخترش به خانواده‌ی شوهر. وی مجبور به ترک ایران می‌شود و برای آغاز زندگی نوینی به انگلستان می‌آید، اما کماکان غم جدایی از دخترش را دارد. امروز در لندن این زن به زندگی و مبارزات گذشته‌ی خود می‌نگرد و درس‌ها و تجارب آموخته را برای خود و دخترش که سرانجام به او می‌پیوندد بررسی می‌کند.
در جلسه‌ی این هفته‌ی آگورا که به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود، کیانا توفیقی درباره‌ی «جامعه‌ی ایرانیان یهودی» صحبت می‌کند. سخنرانی به انگلیسی و پرسش و پاسخ به انگلیسی و فارسی خواهد بود. زمان این برنامه ساعت ۴: ۳۰ تا ۷ بعدازظهر روز شنبه ۲۲ ژانویه و مکان آن اتاق ۲۲۱۲ ساختمان در ۲۵۲ خیابان بلور غربی است.
کنسرت بزرگ گروه کُر ایران به رهبری محمد امان در تورنتو برگزار می‌شود. زمان این کنسرت ۷ تا ۹: ۳۰ بعدازظهر روز شنبه ۵ فوریه و مکان آن سالن آمفی‌تئاتر دانشگاه تورنتو در شماره‌ی ۱ است. در این کنسرت که برگزارکننده‌ی آن کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو است، ترانه‌های محلی ایران، قطعات موسیقی کلاسیک و رقص آزربایجانی اجرا می‌شود. بلیت این برنامه برای دانش‌جویان ۱۳و ۱۸ دلار و برای دیگران ۱۵ و ۲۰ دلار می‌باشد.
در بسیاری از دانشگاه‌های خارج از ایران همین که چند دانشجوی ایرانی پیدا شود، یک گروه دانشجویی ایرانی هم می‌توان پیدا کرد. گروه‌هایی که البته بیشتر هدفشان گردهم آوردن ایرانی‌ها به دور یکدیگر است تا بتوانند سنت‌های خود را پاس بدارند، جشن نوروز و یلدا برگزار کنند و فیلم‌های ایرانی نمایش دهند. در دانشگاه البته جز این، یک گروه ایرانی دیگر هم وجود دارد که با گروه‌های دیگر تفاوت دارد. گروه مطالعات ایرانی دانشگاه، جمعی دانشجویی است که پروژه‌های تحقیقاتی تعریف کرده و روی آن کار می‌کنند. پروژه‌هایی از قبیل «رابطه‌ی ایران و آمریکا و تاثیر تحریم بر ایران»، «ایدز در ایران»، «مدیریت استراتژیک بلایای طبیعی برای ایران» و از این قبیل. آن‌ها یک فصلنامه‌ی تحلیلی هم منتشر می‌کنند. سخنرانی‌های مختلف در مورد مسایل گوناگون ایران برگزار می‌کنند و به تازگی هم در حال نظرسنجی آماری از جامعه‌ی ایرانی-آمریکایی هستند.
به گفته‌ی بنیان‌گذاران گروه مطالعات ایرانی دانشگاه، گروهی است دانشگاهی-تحقیقاتی که از طریق تحقیقات درباره‌ی ایرانیان مقیم داخل و خارج، بنا بر تقویت جامعه‌ی مدنی ایرانی را دارد. تحقیقات این گروه بیش و کم متمرکز بر مسایل اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است و در نهایت امید دارد که با انتشار نتایج مطالعاتش از «فاصله‌ی موجود بین تحقیقات، دانش عمومی و سیاست‌گذاری‌های عمومی کشور» بکاهد. اهداف این گروه تحقیقاتی هوشمندانه و واقع‌گرایانه گزیده شده است، زیرا ضعف جامعه‌ی مدنی ایرانی را دربرمی‌گیرد. کاستن فاصله‌ی موجود بین تحقیقات، دانش عمومی و سیاست‌گذاری‌های عمومی کشور نیز نیازی‌ست که به ویژه پس از ظهور چهره‌های ایرانی برجسته در علوم اجتماعی در دو دهه‌ی اخیر بسیار محسوس شده است. بانیان گروه مطالعات ایرانی دانشگاه نیک می‌دانند که در حال حاضر هر چه از فاصله‌ی میان تحقیقات و سیاست‌گذاری‌های کشوری در آمریکای شمالی و اروپا کمتر می‌شود، فاصله‌ی بین تحقیقات اجتماعی و دانش عمومی بیشتر می‌شود. روندی که یک سویش حرفه‌ای شدن موسسات دولتی غرب و تکیه روزافزونشان بر تحقیقات است و روی دیگرش ظهور زبان ثقیلی که نتایج تحقیقات علوم اجتماعی را بازتاب می‌دهد.
جامعه‌ی ایرانی تنها روی دوم این روند را تجربه کرده‌، زیرا شاهد شکوفایی نسلی از دانش‌آموختگان علوم اجتماعی بوده است که در سال‌های پس از انقلاب در فضای تحقیقاتی غرب تربیت شده‌اند و تحقیقاتشان را عمدتا به زبان انگلیسی، و آن هم زبان آکادمیک منتشر کرده‌اند. به دلیل جو سیاسی حاکم بر ایران سیاست‌گذاران کشور موفق به استفاده از نتایج مطالعات دانش‌آموختگان غرب نبوده‌اند. در نتیجه، جامعه‌ی ایرانی نه دارای زبانی است که توان بازتاب دادن نوشته‌های دانش‌آموختگان علوم اجتماعی را داشته باشد و نه سنتی دارد که به ارزش استفاده از تحقیقات در سیاست‌گذاری تاکید کند.
پس گروهی که در راستای تقلیل فاصله‌ی موجود بین تحقیقات، دانش عمومی و سیاست‌گذاری‌های عمومی کشور می‌کوشد، می‌بایست در وهله‌ی اول سعی کند تا تحقیقاتش را با زبانی شیوا و ساده ارایه دهد. متاسفانه گروه مطالعات ایرانی دانشگاه به این مساله توجه نکرده و اکثر مقالاتش را به زبان انگلیسی منتشر کرده است. به علاوه بیشتر مقالات انگلیسی گروه مطالعات ایرانی با همان زبان ثقیل دانشگاهی نوشته شده که خود مانعی است در برابر خروج این مقالات از دایره‌های دانشگاهی.
هم‌چنین اگر گروه مطالعات ایرانی قصد دارد بر سیاست‌گذاری‌های کشور تاثیر گذارد، باید به دنبال ساختن پل ارتباطی میان خود و حکومت باشد. اکتفا به یک تارنما، آن هم تارنمایی این چنین آشفته و بی‌نظم، گروه مطالعات ایرانی را دور از چشم سیاست‌گذاران کشوری و جویندگان دانش عمومی نگاه می‌دارد.
سمینار یک‌روزه‌ی «تخیل شاعرانه‌ی جلال‌الدین رومی» در روز ۵ فوریه در دانشگاه تورنتو شعبه‌ی برگزار می‌شود. این سمینار را دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی مطالعات تاریخی دانشگاه تورنتو برگزار می‌کنند. این برنامه از ساعت ۹ صبح آغاز می‌شود و تا ساعت ۴: ۳۰ بعدازظهر ادامه می‌یابد. پس از سمینار نیز برنامه‌ی موسیقی عرفانی توسط اجرا می‌شود. در این سمینار استادانی چون، و فاطمه کشاورز سخنرانی خواهند کرد.
طارق فتاح چهره‌ی شناخته‌شده‌ی جامعه‌ی مسلمانان کانادایی است و البته چهره‌ای متفاوت. او سخن‌گوی مجموعه‌ مسلمانانی است که به قول خودش خیلی‌هایشان ممکن است نماز نخواهند. کنگره‌ی مسلمانان کانادا یک سازمان سکولار است و در حال حاضر از مخالفان جدی برپایی دادگاه‌های اسلامی در کانادا به شمار می‌آید. طارق سعی می‌کند مسلمانان پیشرو و سکولار کانادا را نمایندگی کند در مقابله با رشد بنیادگرایی. گفت‌وگو با او خیلی سخت‌تر از آن‌چه بود که انتظارش را داشتیم. وسط گفت‌وگو چندبار با صدایش که گاهی بلند هم می‌شد گلایه کرد که چرا مسایل اصلی مسلمانان را رها کرده‌ایم و داریم در مورد جزییات بی‌اهمیت مسایل دینی سوال می‌کنیم. این گفت‌وگو احتمالا بیش از هر چیز تفاوت‌ میان دغدغه‌های قاصدکِ ایرانی و طارق ِ پاکستانی را نشان می‌دهد. نگاه‌هایی بس متفاوت به دین و دین‌داران.
لطفا در ابتدا خودتان را معرفی کنید. بگویید کجا متولد شدید؟ از چه زمانی به کانادا آمدید؟ این‌جا چه می‌کنید؟ من در سال ۱۹۴۹ در کراچی پاکستان به دنیا آمدم. اصلیتم پنجابی است. والدینم اهل پنجاب هستند. در دانشگاه کراچی درس خواندم. در دهه‌ی شصت، من در فدراسیون ملی دانشجویان که یک سازمان چپ و به نوعی در ارتباط با شاخه‌ی جوانان حزب توده‌ی ایران در آن زمان بود، فعال بودم. در دهه‌های شصت و هفتاد، دیکتاتوری‌های نظامی‌ متوالی در پاکستان سر کار بودند. من این افتخار را هم داشتم که دو بار زندانی شوم. رشته‌ی تحصیلی‌ام بیوشیمی است، اما هیچ وقت در این زمینه کار نکردم. زندگی حرفه‌ای‌ خودم را در روزنامه‌ای در کراچی به نام «کراچی سان» آغاز کردم و سپس به عنوان یک گزارشگر به تلویزیون رفتم. اما در سال ۱۹۷۷ ما یک کودتای نظامی دیگر داشتیم و من مجبور شدم که پاکستان را ترک کنم. این زمانی بود که ضیا‌الحق به سر کار آمد. سه اتفاق در آن دوره افتاد که زندگی در آن منطقه را بسیار مشکل کرد. یکی انقلاب افغان‌ها بود، سپس انقلاب ایران، و در پاکستان به دار کشیدن ذوالفقار علی بوتو توسط ژنرال ضیاالحق. من صرفا دارم این اتفاقات را در قالب زمان می‌گذارم. بنابراین من آن منطقه را ترک کردم و برای ۱۰ سال به مانند یک تبعیدی سیاسی در عربستان بودم. بعد در سال ۱۹۷۸ به کانادا آمدم و از آن زمان در حزب دموکراتیک نو () کانادا فعال بوده‌ام. بعد از واقعه‌ی یازده سپتامبر تمرکزم بر روی سازماندهی مسلمانان، مخصوصا بخش‌های پیشروی سکولار و آزادی‌خواه () بوده است تا نشان دهم مسلمانان چگونه می‌توانند هم ضدامپریالیست و هم ضدبنیادگرایی باشند. کار بسیار مشکلی است. حالا بگذارید در مورد یا کنگره‌ی مسلمانان کانادا () صحبت کنیم. لطفا تاریخچه‌ای از سازمان‌های مسلمانان در کانادا و پیدایش بدهید. فکر می‌کنم نزدیک ۱۰ سالی هست که من با برخی از دوستان درباره‌ی این موضوع بحث می‌کردیم. من در گذشته به عنوان یک کارمند در دفتر فرماندار سابق انتاریو کار می‌کردم. این یک موقعیت استثنایی بود که بفهمم سازمان‌های مسلمانان در کانادا چه کارهایی انجام می‌دهند. در آن زمان من فهمیدم که بیشتر سازمان‌های مسلمانان توسط پاکستانی-کانادایی‌ها یا بنیادگراهای عرب رهبری می‌شدند. عرب‌های لیبرال و سکولار و یا ایرانی‌ها از لغت «مسلمان» استفاده نمی‌کنند. آنها اصلیت پاکستانی یا ایرانی یا عربی خود را برای تشخیص هویت خود به کار می‌برند. برای کانادایی‌ها هم‌چون دیگر غربی‌ها موضوعات مسلمانان از آغاز دهه‌ی ۹۰ جالب شد. درست بعد از سقوط دیوار برلین و بعد از جنگ خلیج، این مفهوم کلی که هویت مسلمانان چیست، در حال شکل گرفتن بود. طرح روی جلد مجله‌ی هلال اسلام بود که از شمال آفریقا به ایران و بعد کشورهای تازه استقلال یافته‌ی آسیای مرکزی می‌رفت. تصویری که از اسلام بود توسط یک رهبری محافظه‌کار راست‌گرا تعریف می‌شد. صدای مسلمانان طبقه‌ی متوسط در این تعریف شنیده نمی‌شد. من مثال مسابقه‌ی فوتبالی را می‌زنم که در آن شما انتخاب کنید که دروازه‌بان نداشته باشید و وقتی نتیجه ۵۰ به صفر به ضرر شماست، تازه شروع می‌کنید به این فکر که هیچ دروازه‌بانی ندارید! بسیاری از چپ‌های پیشرو که خود را مسلمان می‌دانستند، دریافتند که عده‌ای متفاوت با آن‌ها دارند از جانب‌شان صحبت می‌کنند. وقتی که یک گروه بنیادگرای اسلامی می‌گوید که ۶۰۰ هزار مسلمان در کانادا وجود دارد، جمعیت ۵۰ هزار نفری ایرانیان را هم شمرده‌است. اما وقتی درباره‌ی مشارکت این ایرانی‌ها صحبت کنید، درمی‌یابید که هیچ ایرانی در هیچ سازمان مسلمانان یافت نمی‌شود. در حقیقت، ایرانیان هیچ‌وقت نمی‌خواهند که مسلمان شناخته شوند. آن‌ها از بحران هویت و خجالت از این که والدینشان مسلمان بودند، رنج می‌بردند. آن‌ها وقتی فرزندی به دنیا می‌آوردند، از سنت‌های مسلمانان برای نامگذاری او استفاده می‌کردند. یا وقتی مادربزرگشان فوت می‌کند، باز سنت مسلمانان را برای تشییع به کار می‌برند. ولی اگر کسی از آن ها بپرسد که آیا مسلمان هستند، خواهند گفت: «نه، من ایرانی هستم.» من فارس هستم. انگار که سویسی باشند. به طور مشابه، این وضعیت بسیاری از عرب‌های غربی و تحصیل‌کرده بود. آنها نمی‌خواستند که به عنوان مسلمان شناخته شوند، با وجود این حقیقت که ادوارد سعید به عنوان یک مسیحی، خود را مسلمان می‌نامید. بنابراین بعد از یازده سپتامبر مساله واقعا این بود که چه کسی از جانب ما صحبت می‌کند و من و یکی از دوستانم که رییس گروه «سلام» یا همان انجمن همجنس‌گرایان مسلمان است، نشستیم و گفتیم که باید کاری انجام داد. بنابراین ما جلسه‌ای تشکیل دادیم که در آن بر روی اصول کنگره‌ی مسلمانان کانادا که در حقیقت سه چیز بود، توافق کردیم. یکی مبارزه برای ترویج جدایی دین از سیاست. دومی، مبارزه با تبعیض جنسی بود. سومی دیدگاه ضد امپریالیستی. برای این که ما می‌دیدیم که عبارت مسلمان پیشرو و نوگرا از طرف امثال جورج بوش برای توجیه انتصاب کرزایی یا علاویی یا حسنی مبارک در قدرت استفاده می‌شود. همه‌ی این شیطان‌های دیکتاتور به عنوان مسلمانان میانه‌رو شناخته می‌شدند! بنابراین جز در حالتی که ما دیدگاه ضدامپریالیستی داشتیم، و نقشمان را در جنگیدن با بن‌لادن و بوش به طور هم‌زمان را تشخیص می‌دادیم، نمی‌توانستیم وجود داشته باشیم. این طور بود که تشکیل شد. یک سازمان کوچک و متشکل از ۱۵۰ نفر است که از ونکوور، تورنتو، اتاوا، مونترال و خیلی شهرهای دیگر عضو آن هستند. ما می‌خواستیم اطمینان حاصل کنیم که از همه‌ی قومیت‌ها نمایندگی داریم و برای همین باید کاری می‌کردیم که ایرانی‌ها و عرب‌های سکولار هم به ما بپیوندند. جذب پاکستانی‌ها هیچ‌وقت کار سختی نبوده است. شما می‌توانید هر مساله‌ای را مطرح کنید و آن‌ها آنجا خواهند بود. مشکل در مورد ایرانیان این است که هیچ‌ وقت نخواهند آمد. اگر بوسنی‌ها در حال مرگ باشند و یا در کوزوو مشکلی وجود داشته باشد، به شما اطمینان می‌دهم که هیچ ایرانی یا عرب سکولاری را نمی‌بینید که بیاید از آن‌ها دفاع کند. اکثر اعراب و ایرانی‌ها چنین‌اند. بنابراین اگر مشکلی در ایران مانند زلزله‌ی بم به وجود بیاید، هیج‌ عربی را در حال کمک نمی‌بینید. در حالی که پاکستانی‌ها یا هندی‌ها یا مردمی از شرق آفریقا می‌بینید. بنابراین یک چالش بزرگ برای ما این بود که از هر چهار گروه مسلمانان -آفریقاییان، ایرانیان، اعراب، و هندی‌ها- آدم داشته باشیم. این‌ها به طور جدی در آنچه که امروز به نام اسلام هست، سهیمند. ما همچنین اعتقاد داریم که اسلام تنها یک مذهب نیست، بلکه تمدنی است که در طول هزاران سال مردمانی را که ایده‌ی خدا را به چالش کشیده‌اند شامل شده است. بنابراین فرهنگ جمعی ما شامل افرادی مانند منصور حلاجی می‌شود که کشته شد و یا میراث ما مولانا را هم دارد. شما نمی‌توانید مسلمان باشید مگر آن که هم بخش دینی و هم سکولار میراثتان را هم صاحب شوید. طرد هر بخش از آن، مانند آن است که بگویید من پدربزرگم را دوست دارم، اما دستانش را نه! شما نمی‌توانید این کار را بکنید. این تمرین بسیار سختی است که مردم را جمع کنید. هم‌چنین متمایل به چپ است، چون اکثر ما پیش‌زمینه‌ی سوسیالیستی داریم. ما معتقدیم که آموزش عمومی، حمل و نقل عمومی و سازمان‌های عمومی پایه‌های شهروندی جامعه‌ی مدنی هستند.
می‌خواهم چند سوال اساسی‌تر بپرسم. به خاطر دارم که یک بار در مقاله‌ای در مورد از قول شما خواندم که اعضای گروه شما ممکن است نماز بخوانند یا نخوانند. سوالم این است که به نظر شما اسلام چیست و چه کسی را مسلمان می‌نامید؟ چه کسانی می‌توانند عضو سازمان شما شوند؟ هرکس که خودش را به عنوان مسلمان می‌شناسد، مسلمان است. به همین سادگی. حتی اگر نماز نخواند؟ برای من مهم نیست. این مساله‌ای بین او و پروردگارش است. اگر بن‌لادن بگوید که یک مسلمان است، شما او را در گروهتان می‌پذیرید؟ من باید او را به عنوان یک مسلمان بپذیرم. آیا شما فکر می‌کنید که هیتلر یک مسیحی نبود؟ آیا شما فکر می‌کنید که آریل شارون یهودی نیست؟ من خودم را در جایگاه خداوند قرار نمی‌دهم که بگویم چه کسی مسلمان هست یا نیست. اما من فکر می‌کنم که اگر شما سازمانی را به راه بیندازید، نهایتا باید افراد را گزینش کنید. سیستم گزینش ما به این صورت است: اگر شما مرامنامه‌ی ما را بپذیرید، می‌توانید به ما بپیوندید. اگر نپذیرید، نمی‌توانید. به همین سادگی. سازمان ما بر پایه‌ی قواعد و قوانینی است و البته ممکن است در آینده تغییر کنند. ممکن است به چالش کشیده شود و درست یا نادرست باشد. می‌تواند مورد بحث قرار گیرد، بهتر شود و یا حذف شود. ما نمی‌توانیم عضویت را بر پایه‌ی قوانین الهی که قابل بحث نیستند، قرار دهیم. بنابراین ما یک مرامنامه تنظیم کرده‌ایم که از طریق وب‌سایت‌مان برای همه قابل دسترس است و کسانی که با آن کاملا موافقند، می‌توانند عضو شوند. کسانی هستند که می‌گویند شما از حقوق همجنس‌گرایان دفاع می‌کنید و ما نمی‌توانیم به شما بپیوندیم. خب نپیوندند. این به خودشان ربط دارد. صدها سازمان مسلمانان وجود دارد که نقش زنان را در عقب مسجد می‌بینند و اکثرشان می‌گویند که همجنس‌گرایان باید کشته شوند. بیشتر آنان از اعدام زنان در ایران پای چوبه‌ی دار حمایت می‌کنند و هیچ‌گاه اعتراض نمی‌کنند. آن‌ها می‌توانند به آن سازمان‌ها بپیوندند. ما می‌گوییم که محور کارهایمان قانون اساسی کانادا و اعلامیه‌ی حقوق بشر سازمان ملل در سال ۱۹۴۸ است. اگر با ما موافقید، به ما بپیوندید. اگر موافق نیستید، هیچ‌کس را مجبور نمی‌کنیم. اما ما از کسانی که می‌گویند مسلمانند، نمی‌خواهیم که اثبات کنند. به من مربوط نیست. تازه ما در زمانی زندگی نمی‌کنیم که کسانی که مسلمان نیستند، بگویند مسلمانند. خدا که زمین یا ثروت زیاد به هرکس که بگوید مسلمان است اعطا نمی‌کند. امروزه اگر شما بگویید مسلمان هستید، در معرض تبعیض در هر جای دنیا قرار دارید. تنها کسانی که باور دارند که مسلمان هستند، اظهار می‌کنند که مسلمان هستند، و اگر اظهار نمی‌کنند، این به خودشان مربوط است. بنابراین دوست دارم بپرسم که آیا اسلام در فعالیت‌های انعکاس یافته است؟ به عنوان مثال، آیا شما در نماز جمعه را تبلیغ می‌کنید؟ ما این کار را انجام نمی‌دهیم. ما یک سازمان مذهبی نیستیم. ما یک سازمان اجتماعی () هستیم. ما خود را مسلمان می‌دانیم، اما سازمانمان را یک سازمان اسلامی نمی‌دانیم. ما سازمانی اجتماعی هستیم که مسلمانانی را که با مرامنامه‌ی ما موافقند، گرد هم جمع کرده است. اگر جلسه‌ای داریم و یک نفر می‌خواهد که نماز بخواند، شرایط را برایش مهیا می‌کنیم که نماز بخواند. اگر کسی روزه گرفته است، الحمدلله. هیچ‌کس مانع سفر حج یا پرداخت زکات کسی نمی‌شود. من فکر می‌کنم که سازمان‌هایی که حول و حوش این متمرکز شده‌اند، خود را در دامی انداخته‌اند که از آن نمی‌توانند خارج شوند. این پایه‌ی شکست انقلاب ایران است چرا که در این دام افتاد که تعیین کند که چه کسی مسلمان خوبی است و چه کسی مسلمان بدی است. من به شما اطمینان می‌دهم که در مقابل هر کس که شما بگویید مسلمان خوب، ۱۰ نفر پیدا می‌شوند که می‌گویند او مسلمان خوبی نیست. بنابراین شما چگونه از این مساله نجات پیدا می‌کنید؟ این بحث به ما مربوط نیست. اگر دیگران می‌خواهند به این بحث بپردازند، مختارند. در ۱۲۰۰ سال گذشته، یا ۵۰۰ سال گذشته، این دقیقا کاری است که مسلمانان انجام داده‌اند. در حالی که بقیه‌ی دنیا مشغول اختراع دستگاه چاپ و هواپیما بوده‌اند، مسلمانان در حال این تحلیل بی‌انتها بوده‌اند که چه کسی مسلمان خوبی یا بدی است، آیا مجاهدین خلق، یاسر عرفات، حماس و حزب‌الله مسلمان خوبی هستند یا نه. امروزه در ایران یا عربستان سعودی شما در مورد مردم بی‌گناه صحبت می‌کنید و آنها را با نام اسلام می‌کشید. من هم موافقم که حکومت نباید، و حق ندارد، خوب یا بد بودن مسلمان‌ها را تعیین کند. اما به عقیده‌ی من وقتی که سازمانی را به راه می‌اندازید، باید یک سری حدود را مشخص کنید. ما حد را تعیین کرده‌ایم. هرکس که خود را به عنوان مسلمان بشناسد، مسلمان شناخته می‌شود. همین. بحث تمام است. وقتی وارد شدید، من نمی‌خواهم بدانم که شما شیعه یا وهابی یا چه هستید. ما کسانی را داریم که آن‌قدر مذهبی هستند که هر شب، در تمام طول شب، نماز می‌خوانند. افراد همجنس‌گرا داریم. و کسانی که شاید در بیست‌ سال گذشته نماز نخوانده‌اند. به من مربوط نیست که قضاوت کنم کسی مسلمان هست یا نه. اگر کسی می‌خواهد این کار را انجام دهد، می‌تواند انجام دهد و مرتبا این کار دارد انجام می‌شود. من هیچ‌گاه کسی را ندیده‌ام که از قضاوت کردن درباره‌ی مسلمانان دست بردارد. بنابراین وقتی که تصمیمی می‌گیرد، نمی‌گویید که ما این تصمیم را می‌گیریم چرا که فکر می‌کنیم اسلام می‌خواهد که ما این تصمیم را بگیریم؟ نه، ما تصمیم‌گیری‌هایمان را بر این اساس می‌گیریم که اعضایمان چه می‌خواهند. اگر احساس کنیم که مسلمانان در کانادا مساله‌ای دارند واکنش نشان می‌دهیم. ما الان در مورد پرونده‌ی لیلا که در ایران به اعدام محکوم شده است، فعال هستیم. مادرش او را به تن‌فروشی مجبور می‌کرد و او از لحاظ فکری تنها ۸ سال دارد و توسط یک آیت‌الله کشته خواهد شد. ما اهمیتی نمی‌دهیم که آیا او تن‌فروش بود یا مادرش او را می‌فروخت. ما باور داریم که حکومت ایران وظیفه دارد به تعهدات بین‌المللی‌ که در سازمان ملل امضا کرده است، پایبند باشد. به عنوان مسلمانان کانادایی، ما این حق را داریم که بگوییم این مورد قبول ما نیست و من می‌توانم به شما اطمینان بدهم که هر سازمان مسلمانان که در بحث‌هایی که شما در موردش سوال می‌کنید بیفتد، در این باره ساکت خواهد بود. در مرامنامه‌یتان آمده است که یک سازمان سکولار است. می‌خواهم بدانم منظور دقیقتان از سکولار چیست؟ بسیاری معتقدند که اسلام نمی‌تواند یک دین سکولار باشد. قوانین زیادی در اسلام وجود دارند که به امور جامعه مربوط می‌شوند و الزاما اسلام را غیر سکولار می‌کنند. اسلام اساسا سکولار است و هیچ کاری به سیاست ندارد. شما ۵ رکن دین را نام ببرید: توحید، حج، زکات، نماز، در کجای این‌ها حکومت آمده است؟ چه چیزی یک مسلمان را تعریف می‌کند؟ چگونه یک نفر مسلمان می‌شود؟ با شهادتین. شهادتین چیست؟ لاالله الا الله. شیعه‌ها ممکن است بگویند: علیا ولی الله. این گونه شما مسلمان می‌شوید.
اما این بدین معنی است که یک مسلمان باید هر آنچه که در قرآن نوشته شده را ب‍پذیرد. به نظر من قرآن به شما اجازه می‌دهد که به اراده‌ی خود عمل کنید. قرآن مانع تعیین نحوه‌ی تقسیم ارث نمی‌شود. شما تصمیم می‌گیرید که پول به چه کسی می‌رسد. بگذارید واضح صحبت کنم: ما اعتقاد نداریم که یک زن کمتر از برادرش ارث می‌برد. آیا این در قرآن نیست؟ قرآن مانع آن نمی‌شود که با فرزندان دختر به طور مساوی برخورد شود. اگر کسی می‌خواهد از قرآن برای زن‌ستیزی یا ترویج بی‌عدالتی استفاده کند، او بی‌صداقت است. هیچ‌چیز در قرآن وجود ندارد که بگوید شما نمی‌توانید به فرزند دخترتان ارزش مساوی بدهید.... تا آنجایی که من می‌دانم، در قرآن دقیقا آمده است که دختر باید نصف پسر ارث ببرد. آیا قرآن می‌گوید که فرزندان دختر نباید بیش از آن بگیرند؟ ما این را قبول نمی‌کنیم. این نظر شخصی من است و ربطی به ندارد. من هیچ‌گاه در زندگیم قبول نخواهم کرد که فرزند دخترم ارزش کمتری از فرزند پسرم دارد. بسیاری از مردم و زنان مسلمان این را قبول می‌کنند و این مشابه عقیده‌ی بسیاری از بردگان است که می‌گفتند بردگی برای ما خوب است. امروزه بخشی از مشکلات جهان اسلام این است که بسیاری از زنان مسلمان به سؤ استفاده از خودشان و آزارشان به عنوان یک اتفاق آسمانی که استحقاقش را دارند نگاه می‌کنند. مانند این زن مسلمان ایرانی که به قاضی دادگاه گفته بود از شوهرم نخواه که مرا کتک نزند چرا که در قرآن آمده است. اما از او بخواه که فقط یک بار در هفته مرا بزند! روشنفکران مسلمانی وجود دارند که می‌گویند بسیاری از نوشته‌های قرآن به گذشته تعلق دارد و امروزه نباید اجرا شوند. چنین افرادی موضعشان کاملا مشخص دارند. آن‌ها به قرآن اعتقاد دارند، ولی می‌گویند نباید همه‌چیز آن را لغت به لغت برداشت و اجرا کرد. آن را تغییر می‌دهند، بی‌ آن که روحش را تغییر دهند. من این را می‌پذیرم. اما من نمی‌توانم بپذیرم که یک نفر بگوید که من با هرچه در قرآن نوشته شده موافقم، ولی در عین حال بگوید که زنان و مردان دقیقا حقوق مساوی دارند. این نظر شخصی من است. من بر خلاف قرآن حرف نمی‌زنم. چرا که قرآن کاملا واضح گفته است با مردان و زنان، به عنوان انسان، مساوی برخورد شود. آیا شما دارید نظر شخصی من را می‌پرسید یا نظر را؟ باید این را مشخص کنید.
دلیل این سوال این است که شما گفته‌اید سکولار است. آیا شما فکر می‌کنید که سازمان من باید به اعضایش بگوید که پس از وفاتشان، پولشان چگونه تقسیم شود؟ آیا شما فکر می‌کنید که این درست است که جامعه‌ی اسلامی‌ آمریکای شمالی به اعضایش بگویند که ثروتشان را چگونه تقسیم کنند؟ من دارم تلاش می‌کنم که دیدگاه شما از اسلام را بفهمم. بگذارید خیلی رک باشم. از دیدگاه، به هیچ‌کس مربوط نیست که دیدگاه من از اسلام را بداند. فکر می‌کنم که این یک تمایل فاشیستی است که بخواهد اعماق روح انسان‌ها را جستجو کند تا تشخیص دهد که آیا مسلمانان خوبی هستند یا نه. من درباره‌ی مسلمانان خوب یا بد صحبت نمی‌کنم. شما دقیقا همین را می‌گویید. اصلا اگر هر کسی هر طور بخواهد می‌تواند اسلام را قبول داشته باشد، پس چرا شما مخالف زن مسلمانی هستید که فکر می‌کند باید از شوهرش کتک بخورد؟ این هم اسلام اوست. این یک حرف مزخرف است. چگونه شما برای صدها سال نتوانستید فکر کنید که هر کتاب فلسفه در ایران از اروپایی‌ها ترجمه شده است؟ آیا فکر می‌کنید که این در خلا اتفاق می‌افتد؟ دلیل این است که این آدم‌ها، نمی‌دانم که این لغت فارسی است یا عربی، «منجمد» ‌ هستند. آن‌ها در دامی اسیر شده‌اند و نمی‌توانند فرار کنند. به گفتگوی ما نگاه کنید: ‌ برای نیم‌ساعت در این مفهوم گیر کرده‌ایم و شما از آن بیرون نمی‌آیید. برای شما بسیار مهم است که بفهمید دیدگاه من درباره‌ی قرآن چیست. اما نه این که دیدگاه من درباره‌ی دنیا چیست. شما نگران بی‌عدالتی‌هایی که بر سر مسلمانان می‌آید نیستید. شما نگران این هستند که چگونه یک ویزا به بهشت بگیرید. این طور نیست؟ ‌همه چیز با این هدف است: ‌چگونه به بهشت برویم. چه چیز مهم دیگری وجود دارد؟ در غیر این صورت شما در مورد چیز دیگری صحبت می‌کردید.
مساله این است که بسیاری اعتقاد دارند که شما نمی‌توانید بسیاری از این بی‌عدالتی‌ها را بدون اصلاح اسلام درست کنید. شما دارید از بحث خیلی مهمی فرار می‌کنید. باور کنید، برای من این مساله‌ی مهمی نیست. مسلمان‌ها روی (حضرت) علی اتفاق نظر ندارند. حالا روی خوبی و بدی بقیه بتوانند توافق کنند!؟ همین مسلمانان (امام) حسین را کشتند. عمر و عثمان را کشتند. در روز وفات پیامبر، بین مسلمانان جنگ راه افتاد. علی تا سه ما با ابوبکر بیعت نکرد. بعد شما می‌گویید که من این مسایل را حل خواهم کرد؟ شما فکر می‌کنید معاویه نتوانست، عبدالکریم سروش نتوانست، شریعتی نتوانست، بنی‌صدر نتوانست، و من و شما می‌توانیم این کار را بکنیم؟ به نظر من شما دارید به طریقی سعی می‌کنید که از بحث اصلی دین فرار‌ کنید. من به شما گفتم که این یک سازمان مذهبی نیست. این یک سازمان اجتماعی است. ببینید، این چیزی است که من می‌گویم. شما یک گذرنامه به بهشت می‌خواهید، چرا که در هر عملی که انجام می‌دهید، ذهنیتتان این است که چه کاری انجام دهم که خدا را خشنود کنم؟ در هر عمل فردی یا دسته‌جمعی که انجام داده‌اید، یک انگیزه‌ی خودخواهانه که چگونه به بهشت بروم وجود دارد. اگر برای رسیدن به آن به دیگری ضربه بزنم، مساله‌ای نیست. این همان مساله‌ی آسانسور است. شما می‌دوید و آرزو می‌کنید که درهایش باز باشد. اما لحظه‌ای که به داخل آن می‌روید، دیگر مشکلی نیست و می‌خواهید که درها بسته باشد. شما نگران این نیستید که چه بلایی سر جامعه می‌آید. شما هیچ‌وقت نمی‌توانید ادعا کنید که یک زن نباید سهم مساوی از ارث والدینش ببرد. این یک توهین به اسلام است که امروزه هیچ زنی جرات ندارد که به یک مرد پیشنهاد ازدواج بدهد، آنچه که در آن زمان خدیجه انجام داد. اما امروز اگر او ۴۰ ساله بود و به شما که ۲۵ ساله‌اید پیشنهاد ازدواج می‌داد، شما و والدینتان می‌گفتید که او زنی با شخصیت پست است.
در ایران، کاری که کسانی مثل سروش انجام می‌دهند این است که سعی می‌کنند مذهب را اصلاح کنند. شما می‌دانید که این اتفاق نخواهد افتاد. علی شریعتی تلاش کرد و مورد هجوم شاه و ملاها قرار گرفت. مورد هجوم همه قرار گرفت تا جایی که همه از او متنفرند. بیش از ۱۰ نفر در تورنتو وجود ندارند که از علی شریعتی دفاع کنند و او تازه یکی از آکادمیک‌ترین افراد زمان خود بود. این (اصلاح دین) اتفاق نمی‌افتد اگر شما جامعه‌تان را در اولویت اول قرار ندهید، اگر به شهروندی بر اساس قوانین اسلامی نگاه نکنید. اسلام‌گراها یک اصل را قبول نمی‌کنند و آن این که شهروندی در یک کشور مدرن نمی‌تواند بر اساس مذهب موروثی و میراث‌های اجدادی باشد. شما کاملا کار اشتباهی می‌کنید که می‌گویید یک زرتشتی یا یک بهایی یک شهروند برابر ایرانی نیست، یا یک بلوچ، یک کرد سنی برابر یک سید که اکنون شیعه هست، نیست. شما دارید بر ضد قراردادهای بین‌المللی که امضا کرده‌اید عمل می‌کنید. امروز هر اصلاح‌گر مسلمان که بخواهد مفهوم جدایی دین از سیاست را قبول کند، متهم به بی‌دینی می‌شود. چرا؟ اسلامی‌های ایران نمی‌خواهند که بهاییان تهران بتوانند رییس‌جمهور شوند، در میلیون‌ها سال هم به آن‌ها این اجازه را نخواهند داد. در حالی که شما وضعیتی دارید که یک مسلمان رییس‌جمهور هند شده است. اما شما هیچ‌وقت به یک مسیحی اجازه نمی‌دهید که رئیس‌جمهور عربستان سعودی شود. شما هیچ وقت به من اجازه نمی‌دهید که به ایران بیایم و شهروند ایران شوم، اما می‌خواهید خودتان که به کانادا آمدید، شهروند کانادا شوید. درست است؟ ما در جامعه را در مرکز این مساله قرار می‌دهیم، چرا که هیچ‌یک از ارکان اسلام یک حکومت اسلامی را ایجاب نمی‌کنند. اکیدا هیچ‌ کدام. شما به من بگویید که کدام جنبه‌ی مسلمانی شما ایجاب می‌کند که در ایران، عربستان سعودی، پاکستان یا افغانستان زندگی کنید؟ این یک جنایت در برابر قوانین بین‌المللی است وقتی که شما می‌گویید در عربستان سعودی مسیحی‌ها نمی‌توانند شهروند باشند. اگر من بگویم که یک کشور می‌تواند سکولار نباشد به این معنی نیست که الزاما باید مانند عربستان سعودی باشد. یک مثال از دولت با اکثریت مسلمان برای من بزن. از لحاظ تاریخی بگو که کجا مسلمانان در اکثریت بودند و درباره‌ی شهروندی برابر صحبت کردند؟ عثمانی‌ها؟ مغول‌ها؟ عباسی‌ها؟ امیه؟ خاتمی؟ بگذارید کلک نزنیم. شما به من بگویید: به جز زمان محمد که یهودی‌ها می‌توانستند به مسجد بیایند، چه زمانی آن‌ها به مسجد راه داده شده‌اند؟ امروزه ما فکر می‌کنیم که مساجد ما توسط اروپایی‌های ارتودوکس کپی شده‌اند. چیزی که درباره‌اش بی‌صداقت هستیم. ما نمی‌پذیریم که مسجدهایمان واقعا از معماری ایرانیان کپی شده‌اند. معماری عرب فاقد گنبد بود، که از یونانی‌ها و پارسیان و زرتشتیان آمد. ادبیات ما: الفبای عربی از هند می‌آید. اعداد عربی به انگلیسی رفته‌اند. و اعداد هندی بخشی از سیستم اعداد عربی و فارسی است. آیا شما فکر می‌کنید که امروزه امکان دارد چیزی از هند را در اسلام معتبر دانست؟ شما هیچ‌گاه قبولش نمی‌کنید. شما فکر می‌کنید که در زمان محمد قابل پذیرش بود؟ چرا؟ زیرا او سکولار بود. برای او حتی مهم نبود که شما این گونه نماز می‌خوانید یا آن‌گونه. در زمان او، او هیچ‌گاه به کسی نگفت که شما غیر مسلمان هستید، یا آنچه که ما تکفیر می‌گوییم. اتهام ارتداد. هیچ سندی از این دارید؟ عمر این کار را انجام داد. او سر می‌برید، زنان را می‌زد، همجنس‌گرایان را می‌سوزاند. در زمان پیامبر حتی یک مورد وجود نداشت که کسی به دلیل مسلمان نبودن کشته شود. امروز در هر کشور اسلامی بهترین کاری که انجام می‌دهند کشتن است. شما به غیر از راه ازدواج بچه‌دار شوید، می‌کشندتان. مشکل مو و جنسیت چیست که این همه را سرگرم کرده است. چقدر زنان موهای‌شان را پنهان می‌کنند و چقدر مردان موهای‌شان را نشان دهند! آیت‌الله‌ها این افکار را از کجا گرفتند؟ پیامبر؟ او این‌گونه نبود. این افکار را از کجا گرفتند؟ آیا یونانی‌ها این کار را می‌کنند؟ آن‌ها این کار را می‌کنند که قدرت خودشان را نشان بدهند. ما افراد مختلفی را در داریم. بعضی از پیروان شریعتی هستند. یکی‌مان که فرد بسیار سکولاری است. فلانی که فکر نکنم تا حالا نماز خوانده باشد. من هم فقط صبح‌ها نماز می‌خوانم زیرا که راحت‌ترین است. شما صبح بلند می‌شوید، یک دوش می‌گیرید، وضو می‌گیرید، دو رکعت نماز می‌خوانید، و دیگر کاری برای روز ندارید. اگر من ترسیده باشم، نماز می‌خوانم. اگر نترسیده باشم، نماز نمی‌خوانم. این روح انسان است. شما فکر می‌کنید من در برابر کسی جز خدا پاسخگو هستم؟ ‌ نه. بحث این نیست که هر کسی یک فهمی از اسلام دارد. البته این فهم من است و من می‌گویم که شما این حق را دارید که یک فهم کاملا متفاوت داشته باشید. فهم شما و فهم من نباید پایه‌های یک انجمن باشد. در کتابش می‌گوید: «هیچ‌گاه تنها یک کلید برای باز کردن همه‌ی قفل‌های دنیا وجود نداشته است.» هیچ کس نمی‌تواند چنین کلیدی بیاورد و اگر کسی بتواند، آیا شما فکر می‌کنید که انسان کوچکی مثل من این کلید را خواهد آورد؟ ‌یا یک سازمان کوچک مثل؟ کل مجاهدین خلق با ۵۰۰ تانک و ۲۰ هزار سرباز نتوانست کاری انجام دهد. حزب توده با ۱۰ هزار اعضای زیرزمینی ناپدید شد. مصدق در انتخابات پیروز شد اما کنار گذاشته شد. شما فکر می‌کنید که خدا دخالت می‌کند؟ نه، او دخالت نمی‌کند. من یک عمر دارم. احتمالا حداکثر ۷۵ سال. آیا شما فکر می‌کنید که آنچه را که مولوی نتوانست حل کند، من می‌توانم؟ حتی ابن‌الرشید نتوانست حلش کند. ابن سینا نتوانست. افراد باهوش‌تر زیادی وجود دارند.
شما یک کم هم در مورد وضعیت کشورهای مسلمان صحبت کنید. فکر می‌کنید مردمی مانند اینان هیچ‌ وقت پیشرفت می‌کنند؟ ما به بنگلادش رفتیم و اردوگاه‌های تجاوز را دیدیم. شما فکر می‌کنید که اردوگاه‌های تجاوز اختراع سرب‌ها و بوسنی‌ها است؟ آن اختراع ارتش پاکستان در بنگلادش است. ما تقریبا یک میلیون نفر را آنجا کشتیم و کشتگان همه مسلمان بودند. چرا؟ زیرا سیاه‌پوست بودند. بگذارید مثالی از نژادپرستی در ایران برای‌تان بزنم. در سال ۱۹۷۲، برای اولین بار پاکستان به طور قانونی حاجی‌ به عربستان سعودی فرستاد. در ۱۰ روزی که آنها در ایران بودند، اجازه نداشتند که از اتوبوس پیاده شوند. چرا که آنها، ناپاک، و سیاه بودند. به آنها گفته شد که شما نمی‌توانید در سرزمین ما مدفوع کنید، اینجا ایران است. ما اروپایی‌های چشم‌آبی هستیم. بعضی مردند و ایرانی‌ها اجازه ندادند که در ایران خاک شوند. روز بعد بوتو گفت: «». ماجرا متوقف شد. ما هیچ‌گاه این داستان را تعریف نمی‌کنیم چرا که ما نمی‌توانیم این دشمنی را در برابر برادران ایرانی‌مان ایجاد کنیم. اما ایرانی‌ها خواهند گفت: ‌ شما برادر ما نیستید. برادران ما در سوئیس و فرانسه هستند. شما فکر می‌کنید که خدا مردمانی این چنین را خواهند بخشید؟ بنابراین بگذارید در مورد مذهب صحبت نکنیم، چرا که ما به اسم مذهب جنایات زیادی کرده‌ایم. در دارفور پنجاه هزار مسلمان مرده‌اند. آیا شما فکر می‌کنید که یک ایرانی می‌آید بگوید که این یک بی‌عدالتی به مسلمانان است؟ در تجمع تورنتو فقط یک ایرانی آنجا بود و او حتی مذهبی نیست. یک فلسطینی، یک ایرانی، و حدود ۷۰۰ یهودی و مسیحی آنجا بودند. ما به این اهالی دارفور چه می‌گوییم؟ بنابراین حرف من این است که شما باید پروازتان را انتخاب کنید. می‌داند که اگر در این تحلیل عمیق شود، هیچ راهی به خارج وجود ندارد. ما در این بحث گیر می‌کنیم و با علی شریعتی می‌میریم. چرا که شما هیچ‌ وقت از این چاه بیرون نمی‌آیید. شما بیکاری و بیسوادی را دارید. مذهبی که اولین لغت‌هایش اقرأ بود نمی‌تواند ۸۰ درصد مردمش را باسواد کند. اولین لغت اسلام نماز یا سخنرانی نیست. خواندن و نوشتن است. وقتی اولین وحی به پیامبر آمد، فرشته نگفت: «محمد، شروع به نماز خواندن کن.». بلکه گفت: «بخوان».
آیا شما فکر نمی‌کنید که خیلی از مشکلات کشورهای اسلامی از تفسیر متحجرانه از اسلام ناشی می‌شود؟ شما چگونه می‌خواهید این وضعیت را تغییر دهید؟ قبلا گفتید که خیلی از مسلمانان به راحتی قبول می‌کنند زیر بار زور روند. آیا شما فکر می‌کنید که ما می‌توانیم بگوییم: «بگذارید وارد بحث‌های اسلامی نشویم و بر روی حقوق بشر تمرکز کنیم»؟ به نظر من بحث باید بر روی مسایلی که به آن مبتلا هستیم باشد. اگر بحث بر روی دین اسلام باشد شما در آن گیر می‌کنید و نمی‌توانید از آن خارج شوید. بحث باید بر روی حق مردم برای تحصیلات رایگان تا کلاس ۱۲ باشد. اما این اتفاق نمی‌افتد. چرا که ما اعتراف نمی‌کنیم که این یک مشکل اساسی است. ما می‌گوییم بگذارید بحث کنیم که اسلام درست چیست. ما نگران حق تحصیلات که یک حق اساسی بشر است، نیستیم. حق دسترسی به خدمات بهداشت و درمان و تحصیلات واقعا در جامعه‌ی مدنی کاشته شده‌اند. این آن چیزی است که جامعه‌ی مدنی مدرن است. امروز مساله‌ای که جامعه‌ی مسلمانان با آن رو‌به‌رو است باید با مسایل جامعه هماهنگ شود. و آن باید بر پایه‌ی حقوق ذاتی بشر باشد. نه بر اساس مذهب‌شان، بلکه بر اساس انسانیت‌شان. بنابراین اگر شما دارید در مورد آموزش همگانی صحبت می‌کنید، پس حق یک مسیحی در پاکستان باید بیشتر از یک مسلمان باشد. این به آن دلیل است که مسیحیان تنها ۲ درصد جمعیت پاکستان هستند و به محافظت بیشتری احتیاج دارند. به عبارت دیگر، باید مثل کانادا باشد که در آن مسلمانان حقوق بیشتری از عامه دارند. من برای شما یک مثال می‌زنم. یک زن جوان هست در منطقه‌ی زندگی می‌کند. او هجده سال دارد. او به مصر رفت و مسلمان شد. پدرش او را با ماشین از به می‌رساند و برمی‌گرداند، زیرا او به انتخاب دخترش که خواسته مسلمان باشد احترام می‌گذارد. اگر شما امروز مسیحی شوید، پدر شما چه خواهد کرد؟ شما نمی‌توانید تصورش را هم بکنید. چرا؟ زیرا شما اساساً حق انسان در انتخاب شخصیتش را باور ندارید. ما هنوز به فرزندان‌مان اجازه نمی‌دهیم که لوله‌کش شوند. آیا شما می‌توانید تصور کنید که به پدرتان بگویید می‌خواهید لوله‌کش شوید؟ پدر شما سکته‌ی قلبی خواهد کرد. پدر شما برایش مهم نیست که فرزندش چه می‌خواهد. او به آبروی خانواده اهمیت می‌دهد. پدر من از من ناامید شد چرا که من یک شیمی‌دان نشدم. مادرم اما خیلی خوشحال است که من یک نویسنده شدم. بیشتر مسلمانان اعتقاد دارند که نوشتن یک حرفه نیست. این همان مذهبی است که اولین کلامش اقرأ است. من می‌خواهم به این نکته دوباره تاکید کنم که بحث درباره‌ی اسلام هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. کسانی که می‌خواهند این بحث را ادامه دهند، خدا به همراه‌شان! استاد صافی یک ایرانی آکادمیک در یکی از دانشگاه‌های آمریکاست. او رییس اتحادیه‌ی مسلمانان پیشروست. او مذهب‌شناسی اسلامی درس می‌دهد. زیرا او یک آکادمیک است و باید این کار را انجام دهد. من از حقش برای انجام این کار دفاع می‌کنم. میلیونها نفر در این بحث شرکت دارند. اما هیچ‌کس بر این نکته تاکید نمی‌کند که شهروندی بر پایه‌ی مذهب موروثی یا نژاد اجدادی نیست. شهروندی در یک جامعه‌ی مدرن بر پایه‌ی توافق مردم از طریق یک سیستم پارلمانی است که در آن قانون‌های ساخت انسان وضع می‌شوند و می‌توانند در آینده تغییر کنند. قانون‌هایی که نسل‌های آینده می‌تواند روی آنها بحث کند. بسیاری مسلمانان با این قوانین الهی درگیر هستند، که نمی‌توانند مورد بحث واقع شوند. به همین دلیل است که ما یک گروه کوچک هستیم. ما فکر می‌کنیم که ما تلاش می‌کنیم به یک هدف ناب دست یابیم. و من میخواهم به سوال شما در مورد سکولاریسم پاسخ دهم.
این که اسلام‌گراها می‌گویند «سکولاریسم یعنی لادینی» یک دروغ محض است. سکولاریسم یعنی جدایی دین از حکومت. شما دارید می‌گویید که ما باید به مسلمانان بگوییم: «شهروندی یعنی این که شما به همدیگر احترام بگذارید»؟ این که شهروندی بر پایه‌ی نژاد اجدادی یا دین موروثی نیست. به نظر من شما نمی‌توانید این را به مسلمانان بگویید مگر آن که توضیح دهید که چرا آن‌ها در اسلام آموخته‌اند که مسلمانان برتر هستند و غیرمسلمانان باید جزیه بدهند. من این را قبول ندارم. من فکر نمی‌کنم که آنها این را آموخته‌اند، چرا که ۸۰ درصد مسلمانان بیسواد هستند. بنابراین آنها از کجا این را یاد گرفتند؟ آنها کاملا ناتوان هستند. شما درباره‌ی چه مسلمانانی صحبت می‌کنید؟ ما یک انتخابات در اندونزی داشتیم و اسلامگراها فقط ۶ درصد آرا را به دست آوردند. اگر چنین چیزی وجود داشت، چرا در ایران شورای نگهبان وجود دارد؟ آیا اسلامگراها در ترکیه برنده شدند؟ در غزه ماه پیش حماس در هر انتخابات باخت. آیت الله‌ خمینی در یک انتخابات برنده شد. نه؟ آن یک همه‌پرسی بود، نه یک انتخابات.
به هر حال آیت‌الله خمینی با حمایت مردم آمد و انقلاب اسلامی ایران هم بدون پشتیبانی ایرانیان تا این جا نرسیده است. بگذارید خیلی صادق باشیم. تاریخ در مورد این انقلاب ایران به این شکل خواهد نوشت که توسط ملاها دزدیده شد. خمینی از عربستان سعودی نیامد، او از پاریس آمد. او پرواز نکرد که اسلام را به کشور بیاورد. این اتفاق نیفتاد. در غیر این صورت، هر مسلمانی یک شهروند اسلام خواهد بود. شما نمی‌توانید یک شهروند ایران باشید، این چه جور اسلامی است؟ شما واقعا فکر میکنید که خمینی اسلام را به ایران آورد؟ ولی من فکر می‌کنم که مردم از او حمایت کردند. مردم حتی نمی‌دانستند که او که بود. قبول کنید. مردم حتی نتیجه‌ی اولین انتخابات پارلمانی پس از او را نمی دانستند. چه کسی انتخابات را در ایران برد؟ یک ثانیه از ایران بیایید بیرون. بیشتر ایرانی‌ها نمی‌توانند از ایران خارج شوند. وقتی آن ها از ایران خارج می‌شوند، به سوئیس می‌روند. منظورم از لحاظ فکری است. به هر کشور مسلمانی بروید و درباره‌ی یک انتخابات صحبت کنید. آیا شما فکر نمی‌کنید که شیعیان انتخابات عراق را ببرند؟ شما باید خیلی کور باشید که بگویید آن چه در ایران است یک جمهوری اسلامی است. بدترین خیانتی که به اسلام شده توسط کسانی است که حکومت ایران را جمهوری اسلامی ایران می‌نامند.
من نمی‌گویم که رهبران این کشورها آدم‌های خیلی خوبی هستند. ولی یک حدی از پذیرش آنها در میان مردم وجود دارد که این رژیم‌ها می‌توانند وجود داشته باشند. نه، آن وقت آنها هیچ مشکلی نخواهند داشت که یک انتخابات داشته باشند. شما می‌دانید که چالش اصلی چیست. شما نمی‌توانید سنت اسلامی در این کشورها را نادیده بگیرید. نادیده گرفتن این سنت‌ها اشتباهی بود که شاه ایران انجام داد. البته که او این کار را کرد. او باید حکمرانی می‌کرد. هر دیکتاتوری این کار را می‌کند. من دارم یک حقیقت ساده را بیان می‌کنم. اگر این افراد از خودشان مطمئن بودند، یک انتخابات برگزار می‌کردند. آنها ۹۰ نفر را نمی‌گرفتند بگویند شما نمی‌توانید در انتخابات کاندید شوید. شما شورای نگهبانی با لباس معمم نداشتید که آنجا نشسته‌اند گویی که در مجلس تنها پیامبر نشسته‌اند. چه جنایت‌هایی آنها دارند بر علیه اسلام انجام می‌دهند. آنها ترسوهایی هستند که توانایی درک اسلام را ندارند. آنها فاسدترین افرادی هستند که تاکنون در ایران وجود داشته‌اند. آنها میلیاردها دلار که از مساجد جمع کرده‌اند در اختیار دارند و در تورنتو به سودآوری مشغولند. آنچه که من می‌گویم این است که شما در کشور یک انتخابات برگزار کنید. اسلامگرایانی هم که صحبت از انتخابات می‌کنند، فقط یک انتخابات می‌خواهند. آنها می‌خواهند که برنده شوند و سپس انتخابات را لغو کنند. این آن چیزی است که آیت‌الله خمینی انجام داد. یک انتخابات برای خود و سپس ممنوع کرد. بنابراین شما دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانید انتخاباتی برای تعیین رهبر داشته باشید. مانند این که از طرف خدا آمده باشد. چه کسی به من می‌گوید که علی خامنه‌ای مستقیما از طرف خدا هدایت می‌شود و من نه؟ آنچه که در حال اتفاق است یک بی‌آبرویی است. شما می‌توانید یک انتخابات در هر کشور اسلامی داشته باشید و اسلام‌گراها شکست خواهند خورد. به همین دلیل است که آنها دموکراسی نمی‌خواهند. تنها دو کشوری که در دو ماه آینده انتخابات خواهند داشت، تحت اشغال هستند. عراق و فلسطین. اگر آبرویتان با این نمی‌رود، دیگر چگونه می‌خواهد برود؟ تنها دموکراسی‌های در حال کار در شرق هستند: مالزی و اندونزی. اما آن‌ها هردو سیاه و کوچک هستند. اعراب و ایرانی‌ها هرگز یک بنگلادشی را به عنوان یک انسان قبول نمی‌کنند. وجه مشترک در اعراب و ایرانیان این است که رنگین‌پوستها را کوچک می‌شمارند. شما نمی‌توانید اسلام را بسازید وقتی که از سیاه‌پوستان متنفرید. در لبنان یک تبلیغ تلویزیونی درباره‌ی یک ماشین لباسشویی بود. آن‌ها یک زن هندی را نشان می‌دادند که داخل می‌رفت و پس از شستشو یک زن بور خارج می‌شد. آن‌ها زن هندی را تمیز می‌کنند و زن سوییسی می‌شود. و خدا شما را خواهد بخشید؟ نه. این ملاها تنهادرباره‌ی قدرت و این که چگونه آن را حفظ کنند حرف می‌زنند. آنها فقط ادعا می‌کنند که درباره‌ی اسلام حرف می‌زنند. آنها ضدزن، ضدسیاهپوستان، ضدکودکان و ضدفقرا هستند و همه‌ی این خصوصیات مخالف آن چیزی است که تمدن اسلامی باید در عصر بعد از انقلاب صنعتی باشد.
از سخنرانی چه خبر:
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا، در روز ۲۲ ژانویه، کیانا توفیقی درباره‌ی «جامعه‌ی ایرانیان یهودی» صحبت کرد. هم‌چنین در جلسه‌ی آگورا در روز شنبه ۱۵ ژانویه شرکت‌کنندگان درباره‌ی موضوع «زنان و مردان ایرانی-کانادایی و مساله‌ی جنسیت» با یکدیگر بحث و گفت‌وگو کردند.
از موسیقی چه خبر:
گروه آریان در روز یک ژانویه در در تورنتو کنسرت برگزار کرد.
شکیلا در روز ۲۲ ژانویه در تورنتو کنسرت برگزار کرد. این برنامه را کانون کانادایی مهندسین و آرشیتکت‌های ایرانی (مهندس) برگزار کرد.
از فیلم و سینما چه خبر:
> اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز ۱۳ ژانویه فیلم سینمایی طلای سرخ ساخته‌ی جعفر پناهی را در دانشگاه تورنتو پخش کرد.
فیلم ایرانی «راه رو» به زبان فارسی در روز شنبه ۲۲ ژانویه در دانشگاه تورنتو به نمایش در آمد. «راه رو» بازگوی داستان زن جوان ایرانی است که در سال‌های ۱۹۸۰ در ایران فعال سیاسی می‌شود.
دیگر چه خبر:
جشن سده به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتودر روز جمعه ۲۸ ژانویه در دانشگاه تورنتو برگزار شد. این جشن همراه با مراسم سنتی زرتشتی و صرف شیرینی‌های محلی بود.
از آینده چه خبر:
به همت به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، در روز ۴ فوریه ساعت ۷ شب برنامه‌ی شب شعر همراه با موسیقی برگزار خواهد شد. مکان این برنامه اتاق واقع در همکف ساختمان است.
کنسرت بزرگ گروه کُر ایران به رهبری محمد امان در تورنتو برگزار می‌شود. زمان این کنسرت ۷ تا ۹: ۳۰ بعدازظهر روز شنبه ۵ فوریه و مکان آن سالن آمفی‌تئاتر دانشگاه تورنتو در شماره‌ی ۱ است. در این کنسرت که برگزارکننده‌ی آن کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو است، ترانه‌های محلی ایران، قطعات موسیقی کلاسیک و رقص آزربایجانی اجرا می‌شود. بلیت این برنامه برای دانش‌جویان ۱۳و ۱۸ دلار و برای دیگران ۱۵ و ۲۰ دلار می‌باشد.
سمینار یک‌روزه‌ی «پندارشناسی شاعرانه‌ی جلال‌الدین رومی» در روز ۵ فوریه در دانشگاه تورنتو شعبه‌ی برگزار می‌شود. این سمینار را دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی مطالعات تاریخی دانشگاه تورنتو برگزار می‌کنند. این برنامه از ساعت ۹ صبح آغاز می‌شود و تا ساعت ۴: ۳۰ بعدازظهر ادامه می‌یابد. پس از سمینار نیز برنامه‌ی موسیقی عرفانی توسط اجرا می‌شود. در این سمینار استادانی چون، و فاطمه کشاورز سخنرانی خواهند کرد.
در روز ۱۸ فوریه، استاد محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، کیهان کلهر، و همایون شجریان در تورنتو برنامه‌ی موسیقی اجرا خواهند کرد.
واژه‌ی سده از ریشه‌ی «ست» در زبان پهلوی آمده است و معنی آن عدد سد (صد) می‌باشد. نیاکان ما، سال را به دو فصل بزرگ تابستان (از اول فروردین تا پایان مهرماه) و زمستان (از اول آبان تا پایان اسفند) تقسیم کرده بودند. جشن سده صدمین روز از آغاز زمستان و یا صد روز و شب (پنجاه روز و پنجاه شب) به اول تابستان بود. باور آن‌ها این بود که برای مقابله با سرما، در این روز که سرمای زمستان به شدت خود می‌رسد، «آتش» که از جلوه‌های اهورایی است، توسط بشر (هوشنگ، پادشاه پشدادی) کشف می‌شود. از آن زمان که هوشنگ برای سپاس از خداوند برای پیدایش آتش به نیایش می‌ایستد و آن روز را جشن همگانی اعلام می‌کند، مردم جشن پیدایش آتش یا سده را برپا داشته‌اند.
یافتن آتش، بزرگ‌ترین پدیده‌ی زندگی آدمی است و پیشرفت تمدن انسانی، مدیون آتش است. از این رو، آتش نزد همه‌ی اقوام و ملل از دوران‌های دور تاریخی مقدس بوده است و به همین جهت، اسطوره‌های بسیار در پیدایش آتش به وجود آمده اند. جشن سده و آتش‌افروزی در زمان نیکان ما با مراسمی بسیار باشکوه و همگانی انجام می‌شد و در واقع نوعی مراسم مذهبی بود برای راندن سرما و چون می‌بایست قدرت بیشتری داشته باشد، به صورت گروهی و با یاری و همکاری همه‌ی مردمان انجام می‌پذیرفت. چرا که در کارهای بزرگ برای از میان بردن حمله‌ی اهریمن (مثل مقابله با گزند سرما) همیاری همه‌ی مردمان لازم است تا نیروی متحدی در برابر حمله‌ی اهریمن و شکست او پدید آید. از این روست که آتش فقط در خاندان‌ها افروخته نمی‌شد، بلکه متعلق به همه‌ی مردم بود و در هر شهر و دیاری جای معینی داشت که آن را به نام «کاخ سده» می‌نامیدند. در روزگار قدیم همه در این کاخ گرد هم می‌آمدند و آتش نیایش می‌خواندند و در گرد آتش به شادی می‌پرداختند تا بر اثر گرمای بزرگی که از کوهه‌های آتش و با همکاری و همیاری همه‌ی‌ مردم فراهم شده بود، سرما سپری گردد.
بنا به روایت تاریخ، جشن سده و رسم آتش‌افروزی پس از اسلام نیز در بسیاری از شهرهای ایران برپا می‌گشت. این جشن مانند نوروز در دل ایرانیان فراموش نگشته و در گوشه و کنار ایران‌زمین، مردم آن را برپا داشته‌اند و به ویژه در شهرهای کرمان، یزد و تهران، مردمان آن را با شکوه ویژه‌ای برگزار کرده‌اند. چنین رسم بوده که همه از بزرگ و کوچک، توانگر و ناتوان در برافروختن آتش سده همیاری کنند و حتی آنان که هم خدمتگذار و اسب و استر داشتند، گرد آوردن هیمه‌ی آتش سده را خود بر عهده می‌گرفتند، به دشت و کوه و بیابان می‌رفتند و خود خار و هیزم فراهم می‌آوردند و بر دوش می‌گرفتند و به کوهه‌خارهای فراهم‌ آمده می‌افزودند و این کار را نوعی ثواب می‌دانستند.
امروزه در ایران، بسیاری از مردم مخصوصا جوانان، هیزم مورد نیاز جشن سده را فراهم می‌کنند و در پسین روز جشن سده، گروه زیادی از مردم برای شرکت در این جشن، به دور آتش سده گرد هم می‌آیند. بانوان زرتشتی با حضور در محل، خوراکی‌های سنتی تهیه می‌کنند. پس از پایان مراسم در تالار و هنگامی که آخرین پرتوهای خورشید زمین را ترک می‌کند، سه تن از موبدان در حالی که لباس سپید بر تن دارند، برای شعله‌ور نمودن هیزم‌ها به آرامی حرکت می‌کنند. ده‌موبد، آتشدانی در دست دارد که در آن آتش افروخته است و همراه با جوانان سپید‌پوش و با آرامی و هماهنگی خاصی، توده‌ی هیزم را آتش می‌زند. گروه موزیک از آغاز تا پایان آهنگ‌های شاد می‌نوازد و مردم با شادی، شکوه شعله‌ور شدن آتش را جشن می‌گیرند.
روشنایی آتش سده برای لحظاتی پیروزی خود را در مبارزه با تاریکی و سرما به نمایش می‌گذارد و همین که شعله‌های آتش آرام‌آرام به خاموشی می‌گراید، مردم به این امید که تا جشن سده‌ی سال دیگر، روشنایی و گرمی (مخصوصا روشنایی دل و جان) که همه نشان‌هایی از فروغ اهورامزدا خداوند بزرگ هستند در کانون خانوادگی خود داشته باشند، به خانه‌های خود باز‌می‌گردند. اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو () نیز این جشن بزرگ ملی را با شکوه خاصی در سه سال گذشته برپا داشته است.
دبیرستان که بودیم بزرگ‌ترها می‌گفتند که دوران مدرسه دیگر تکرار نخواهد شد. گرچه دوران دانشگاه درستی این گفته را به خوبی اثبات کرد، هرگز موجب نشد که افسوس روزهای مدرسه را بخوریم. دانشگاه هم همان دوستی‌ها و درس و مشق‌های مدرسه را داشت و چیزی بیشتر از آن: استقلال.
در دانشگاه دیگر این خودمان هستیم که زندگیمان را هدایت می‌کنیم. از روز اول که از میان صدها رشته، رشته‌ای خاص را برمی‌گزینیم تا انتخاب واحدهای درسی در هر ترم بر اساس تشخیص و علاقه‌ی فردی. مهم‌تر از آن، آنچه که قبلا بیشتر خارج از مدرسه انجام می‌شد، نظیر هنر و ادبیات و سیاست و ورزش و تفریح، در محیط دانشگاه خیلی بهتر قابل پیگیری است و گاهی احساس می‌کنیم که آنچه که از این فعالیت‌های دانشجویی می‌آموزیم، بیشتر از آموخته‌های کلاس درس است.
این شماره پیرامون برخی از فعالیت‌های دانشجویی در آمریکای شمالی است. از اجتماع دانشجویان در دانشگاه یورک و تبعات آن، تا فعالیت گروه مطالعات ایرانی دانشگاه ام. آی. تی. تاریخچه‌ای از جشن سده هم به بهانه‌ی برگزاری این جشن در اواخر ژانویه توسط اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو منتشر کرده‌ایم.
بدیهی است که همه‌ی فعالیت‌های دانشجویان در محیط دانشگاه صورت نمی‌پذیرد. از میان گروه‌های خارج از دانشگاه که دانشجویان نیز در آنها حضور دارند، مقاله‌مان پیرامون بنیاد خیریه‌ی پردیس در تورنتو و گفت و گویمان با سخنگوی کنگره‌ی مسلمانان کانادایی را بخوانید تا رستگار شوید!
به همت گروه نگاه، دکتر مهرداد درویش‌پور در دانشگاه تورنتو سخنرانی خواهد کرد. عنوان این سخنرانی «گفتمان رفراندوم، دموکراسی و جمهوری: همرایی و چالش‌ها» است. مکان این برنامه اتاق ۱۲۳۰ ساختمان در ۴۰ خیابان. و زمان آن ساعت ۵ بعدازظهر روز شنبه ۱۲ فوریه است. ورودی برای دانش‌جویان ۳ دلار و دیگران ۵ دلار است.
دکتر درویش‌پور دکترای جامعه‌شناسی دارند و اکنون در دانشگاه استکهلم هلند تدریس و تحقیق می‌کنند.
اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برنامه‌ی اسکی به را در روز سه‌شنبه ۱۵ فوریه برگزار می‌کند. بلیت این برنامه برای اعضا ۴۵ و دیگران ۵۰ دلار است که شامل اتوبوس و بالارفتن در کوه می‌شود. هم‌چنین ۱۵ دلار کرایه‌ی وسایل اسکی و ۲۴ دلار کرایه‌ی می‌باشد. برای اطلاعات بیشتر این‌جا را کلیک کنید.
برای کسانی که در ایران و به ویژه بعد از ۲ خرداد به دانشگاه رفته‌اند، صحنه‌های کتک‌زدن دانشجویان و حضور انواع نیروهای مسلح در دانشگاه صحنه‌هایی عادی است. از میان این نسل کسانی که در این چند سال گذشته به این سوی آب‌ها مهاجرت کرده‌اند و در دانشگاه‌های باختر زمین درس می‌خوانند٬ امنیت پیش و پس از بیان٬ آزادی تشکل٬ ابراز عقیده و دیگر حقوق شهروندی که به آن دست یافته‌اند را ارج بسیار می‌نهند.
چند روزی است که این احساس امنیت در دانشگاه یورک در شهر تورنتو کانادا تهدید شده است. ماجرا از آن‌جا آغاز شد که روز پنج‌شنبه ۲۰ ژانویه٬ هم‌زمان با سوگند یاد کردن جورج بوش و آغاز دور دوم ریاست جمهوری وی٬ حدود ۲۰ تن از دانشجویان در فضای میدان مانندی که معروف به است٬ گرد هم‌آیی کوچکی را برگزار کردند و شعارهایی را در محکوم کردن دولت بوش و سیاست او سر دادند. روند قانونی چنین گردهم‌آیی‌یی در دانشگاه این است که دانشگاه از مدتی پیش٬ از برنامه مطلع باشد و اجازه‌ی لازم را نیز صادر کرده باشد. اما روند عرفی ماجرا همیشه این بوده است که دانشجویان و استادان حق داشته‌اند در که ساختمانی با طرح یک فضای خالی برای تجمع است٬ جمع شده و اعتراض خود را به هر موضوعی صلح‌جویانه ابراز کنند. با این تفاوت که در گرد هم‌آیی‌هایی از این دست که بدون مجوز و فی‌البداهه اتفاق می‌افتد٬ نباید از بلندگو یا میکروفون استفاده کنند و سخنران‌ها باید به قدرت صدای خود اکتفا کنند.
روز ۲۰ ژانویه این عرف از طرف دانشجویان رعایت نشده بود و آنان یک بلندگوی دستی همراه داشتند و از طریق آن یک نفر سخنرانی می‌کرد و دیگران شعار می‌دادند. آن‌چه وقایع را از حالت عادی خارج می‌کند٬ البته نه یک بلندگوی ساده٬ بلکه تصمیم شگفت‌آور مدیریت دانشگاه - شاید برای نخستین بار- در استفاده از پلیس شهر در صحن دانشگاه برای متفرق کردن ۲۰ الی ۳۰ دانشجوی تظاهر کننده است. دقایقی پس از تماس مدیریت دانشگاه٬ تعداد زیادی از افراد پلیس در دانشگاه حاضر می‌شوند و ۱۵ نفر از آنان دانشجویان را در سالن احاطه می‌کنند و ناگهان به سمت آنان حمله‌ور می‌شوند. این حمله با دستگیری و ضرب و شتم تعدادی از دانشجویان ادامه یافته و از آن شگفت‌آورتر این‌که پلیس به‌جای انتقال دانشجویان بازداشت شده به اتومبیل٬ آن‌ها را به کلاسی در داخل دانشگاه منتقل کرده و مورد تهدید و آزار و اذیت قرار می‌دهد. تعداد زیادی از دانشجویان که شاهد این ماجرا بودند در اعتراض به نیروی پلیس٬ آن‌ها را دنبال کرده و پشت در اتاقی که دانشجویان در آن زندانی بوده‌اند، تجمع می‌کنند.
در نهایت پلیس ۵ دانشجو را بازداشت و روز بعد با وثیقه آزاد می‌کند. خبر این وقایع به‌سرعت به همه‌ی دانشگاه رسید٬ و آن‌چه احساسات بسیاری از دانشجویان را جریحه‌دار کرد٬ فیلم کوتاهی بود که یکی از دانشجویان از لحظه‌ی حمله‌ی پلیس تا بازداشت آن‌ها تهیه کرده بود. این فیلم به‌سرعت در شبکه‌ی جهانی اینترنت منتشر شد و هزاران دانشجو آن‌ را مشاهده کردند.
این فیلم که در صورت فعال بودن سایت میزبان هم‌چنان قابل مشاهده است٬ به شدت به ابعاد نارضایتی و احساس عدم امنیت و معدوم شدن آزادی بیان در میان دانشجویان افزود و فردای آن روز٬ ۲۱ ژانویه٬ همان سالن شاهد یکی از بزرگترین تجمع‌های تاریخ دانشگاه بود. نزدیک به ۱۰۰۰ دانشجو با شعار «پلیس بیرون از دانشگاه» () خواستار لغو تمامی اتهامات وارد شده به دانشجویان زندانی و معذرت‌خواهی مدیریت دانشگاه شدند. این تظاهرات در روز دوشنبه ۲۴ ژانویه هم ادامه یافت و دیگر دانشجویان از دانشگاه‌های دیگر استان اُنتاریو با فرستادن نمایندگانی از آن حمایت کردند. هم‌زمان انجمن صنفی دانشجویان دانشگاه نیز با حضور یکی از دانشجویانی که مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود٬ در گوشه‌ی سالن فیلم این خشونت را پخش کرده و یک کنفرانس مطبوعاتی نیز با حضور اکثریت رسانه‌های گروهی برگزار کردند. ماجرا البته با گردهم‌آیی روز ۳ فوریه ادامه خواهد یافت٬ ولی تاکنون مدیریت دانشگاه یورک از معذرت‌خواهی و توقف روند پی‌گیری قانونی علیه دانشجویان سرباز زده است.
عکس‌های این تظاهرات و فیلم مربوطه را می‌توانید در این‌جا مشاهده کنید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و ابتکار تورنتو برای مطالعات ایرانی در جلسه‌ی این هفته‌ی آگورا در دانشگاه تورنتو، دکتر موژان مومن سخنرانی با عنوان «توطئه و تحریف، تصویر جامعه‌ی بهاییان ایران» خواهند داشت. مکان این برنامه اتاق ۴۴۱۴ ساختمان در ۲۵۲ خیابان بلور غربی و زمان آن ساعت ۴: ۳۰ بعدازظهر روز شنبه ۱۲ فوریه است.
از سخنرانی چه خبر:
سمینار یک‌روزه‌ی «پندارشناسی شاعرانه‌ی جلال‌الدین رومی» در روز ۵ فوریه در دانشگاه تورنتو شعبه‌ی برگزار شد. این سمینار را دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی مطالعات تاریخی دانشگاه تورنتو برگزار کرد. پس از سمینار نیز برنامه‌ی موسیقی عرفانی توسط اجرا شد. در این سمینار استادانی چون، و فاطمه کشاورز سخنرانی کردند.
در جلسات هفتگی آگورا، به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و ابتکار تورنتو برای مطالعات ایرانی در روز ۱۲ فوریه، دکتر موجان مومن درباره‌ی «توطئه و تحریف، تصویر جامعه‌ی بهاییان ایران» سخنرانی کردند.
به همت گروه نگاه، دکتر مهرداد درویش‌پوردر روز ۱۲ فوریه پیرامون «گفتمان رفراندوم، دموکراسی و جمهوری: همرایی و چالش‌ها» در دانشگاه تورنتو سخنرانی کردند.
به همت ستاد کمک‌رسانی به بم، کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه یورک در روز یک‌شنبه ۱۳ فوریه، آقای علی عسگری و دکتر حجازی، دو تن از امدادگران زلزله‌ی بم درباره‌ی تجربیاتشان در دانشگاه تورنتو سخنرانی کردند. هم‌چنین در این برنامه یک فیلم ۳۰ دقیقه‌ای نمایش داده شد.
در جلسه‌ی ۲۰ فوریه‌ی آگورا دکتر لیزا گلمبک ()، دانش‌آموخته‌ی هنر اسلامی از دانشگاه میشیگان پیرامون «کرمان، اصفهان دوم» سخنرانی کردند. دکتر گلمبک هم اکنون در بخش خاورمیانه‌شناسی موزه‌ی سلطنتی انتاریو مشغول به کار و تحقیق است.
در روز ۲۷ فوریه، آقای جعفر والی در جلسه‌ی گروه فرهنگی-هنری موج نو درباره‌ی ۴۵ سال تجربیات بازیگری و کارگردانی‌شان صحبت کردند.
از انجمن‌ها چه خبر:
به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، در روز ۴ فوریه ساعت ۷ شب برنامه‌ی شب شعر همراه با موسیقی در دانشگاه تورنتو برگزار شد.
اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برنامه‌ی اسکی به را در روز سه‌شنبه ۱۵ فوریه برگزار کرد.
از فیلم و تلویزیون چه خبر:
مستند فحشا پشت پرده روز دوشنبه ساعت ۹ شب ۲۱ فوریه از شبکه‌ی تلویزیون کانادا و ساعت ۱۰ شب ۲۳ چهارشنبه فوریه از شبکه‌ی در مجموعه‌ی پخش شد. این مستند زندگی دو زن فاحشه‌ی ایرانی را به تصویر کشیده بود. کارگردان این مستند ناهید پرسون است.
اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو در روز ۲۴ فوریه فیلم سینمایی «دیوانه از قفس پرید» به کارگردانی احمد معتمدی را در دانشگاه تورنتو نمایش داد.
از موسیقی چه خبر:
کنسرت بزرگ گروه کُر ایران به رهبری محمد امان در روز ۵ فوریه در تورنتو برگزار شد. در این کنسرت که برگزارکننده‌ی آن کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو بود، ترانه‌های محلی ایران، قطعات موسیقی کلاسیک و رقص آزربایجانی اجرا شد.
در روز ۱۸ فوریه، استاد محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، کیهان کلهر، و همایون شجریان در تورنتو برنامه‌ی موسیقی اجرا کردند.
از آینده چه خبر:
نمایشگاه عکاسی یدی مزینانی از روز ۲۶ فوریه تا ۱۱ مارس در گالری آرتا برپاست.
در روزهای ۲ و ۳ مارس، جیمز راسل دو سخنرانی پیرامون سکوت در تمدن معنوی ایرانی و آثار ارمنیان ایراد خواهد کرد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، آقای داریوش اقبالی، خواننده‌ی پاپ ایرانی، روز ۶ مارس پیرامون «خانواده، اعتیاد و پیشگیری» سخنرانی خواهند کرد. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
بازار نوروزی در روزهای ۱۲ و ۱۳ مارس از ساعت ۱۱ صبح تا ۸ بعدازظهر در واقع در شماره‌ی ده (میجر مکنزی، بین یانگ و بی‌ویو، سه چراغ راهنمایی غرب بی‌ویو) برقرار خواهد بود.
امسال نیز مراسم چهارشنبه‌سوری روز سه‌شنبه ۱۵ مارس در پارک برگزار خواهد شد. در مراسم امسال برخی از اعضای کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و نیز کانون ایرانیان دانشگاه یورک به عنوان داوطلب با پلیس همکاری دارند.
در روز یک‌شنبه ۱۳ فوریه، آقای علی عسگری و دکتر حجازی، دو تن از امدادگران زلزله‌ی بم درباره‌ی تجربیاتشان در دانشگاه تورنتو سخنرانی خواهند کرد. هم‌چنین در این برنامه یک فیلم ۳۰ دقیقه‌ای نیز نمایش داده می‌شود. زمان این برنامه ساعت ۶ و مکان آن اتاق ۱۱۰۵ ساختمان دانشگاه تورنتو است. برگزار کننده‌ی این برنامه ستاد کمک‌رسانی به بم، کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه یورک هستند.
در روز ۱۸ فوریه، استاد محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، کیهان کلهر و همایون شجریان در تورنتو برنامه‌ی موسیقی اجرا خواهند کرد. این کنسرت در برگزار می‌شود. بلیت این برنامه را که ۴۰ و ۶۰ دلار است می‌توانید از تهیه کنید. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به سایت سر بزنید.
روزهای آخر دیگر پله‌ها را دو تا یکی می‌رفتم. بدون آن که حتی دستم را به نرده‌ها گیر دهم، از پله‌ی چهارم جفت می‌زدم و ناظم هر بار که از کنارم رد می‌شد با تاسف سرش را تکان می‌داد. شش سال زحمت کشیده بودند که درستمان کنند و آخرش همان مانده بودیم که هیچ، ‌ صد بار هم بدتر شده بودیم. بدوبدوهای‌مان بیشتر از همه برای التماس بود؛ که ما یک ماه است تمرین کرده‌ایم، بگذارید روی صحنه برویم. نمی‌شود دامن بپوشید، نمی‌شود برقصید. آهنگ‌های کلاسیک؟ حتی آهنگ‌های کلاسیک. آخر آن‌جا که همه دختر بودند، حتی پسرهای نمایش‌های‌مان هم دختر بودند. وقتی می‌چرخید ران‌های‌تان معلوم نشود. چشم. خیلی تمرین کردم تا بتوانم جوری دور خودم بچرخم که دامنم از زانو لب‌پر نزند. التماس از مرتبه‌ی معلم هنر و معاون‌ها شروع می‌شد و کارمان که جور نمی‌شد، پشت در اتاق مدیر منتظر می‌ایستادیم تا در دم محاصره‌اش کنیم. آخر شما حتی یکی از برنامه‌های‌تان هم با ۲۲ بهمن مناسبت ندارد! خوب پس سرود انقلابی به چه دردی می‌خورد؟ ‌ سرود انقلابی می‌گذاریم: «سراومد زمستون، شکفته بهارون...». نه، سرود انقلابی اسلامی. چشم. بعد از نمایشی از کمونیست قهار، برتلوت برشت. لبخند شیطنت. خوب نمی‌گوییم نمایش‌نامه‌اش از کیست، آن‌ها که نمی‌دانند. و نمی‌دانستند یا به روی خودشان نمی‌آوردند.
روزهای آخر دیگر طی کردن فاصله‌ی این ساختمان تا آن یکی جز با دویدن از وسط حیاط و بر هم‌ ریختن بازی بسکتبال بچه‌ها غیر ممکن بود. آمفی‌تاتر درهای پفی نرم سبز داشت. می‌توانستی با شانه بهش بکوبی و در یک آن خودت را چهار دست و پا وسط بهترین سالن مدرسه بیندازی.
تمام ده روز کلاس‌ها تق و لق بود. یا کارگاه علوم بود یا تمرین. بچه‌ها پروژه‌های علمی تابستان‌شان را در آزمایشگاه‌ها روی میزهای پهن می‌چیدند و خودشان پشت دستگاه‌های‌شان می‌ایستادند و حاضر بودند اگر لازم بود برای پانصد بازدید کننده برای پانصد بار پروژه‌شان را توضیح دهند. نمازخانه‌ی فراموش شده، در آن هفته‌ها با سروصدای بچه‌ها که بدون مانتو و مقنعه روی فرش‌های خالی جولان می‌دادند، جان تازه‌ای می‌گرفت. خط‌های تاتر و حرکت‌های رقص بارها تکرار می‌شدند و کارگردان‌ها هر که تنبل بود را اخراج می‌کردند! گاه به گاه یکی یواشکی روی صندلی ضرب می‌گرفت و میان سرزنش بچه‌های جدی «روشن‌فکر» قرکی هم می‌داد. یک بار کارگرهای دو ساختمان آن‌طرف‌تر شکایت کردند که از پشت شیشه‌های تار، ‌ اشباح متحرک دخترهای بی‌حجاب را می‌بینند. دربان مدرسه پنجره‌ها را روزنامه کشید. گاه‌گاهی هم اعتراضاتی از طرف بچه‌های نمازخوان می‌شد که شما مهرها را پرت و پلا کرده‌اید! با تمام این‌ها همان‌طور که هرگز به روز در نمازخانه جایمان نکردند، ‌ به زور هم از نمازخانه با تلنگر بیرون‌مان نکردند...
۲۲ بهمن. در کتاب تاریخ روز به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی بود. برای ما، زیر لایه‌ی سکوت‌مان، سرآغاز سرنوشتی، واقعه‌ای که نطفه‌اش پیش از نطفه‌ی خودمان بسته شده بود: مادر و پدرهایی که اعدام شده بودند یا شهید، مادر و پدرهایی که زندان رفته بودند و هنوز زیر موزاییک‌های حیاط خانه، کتاب‌های ممنوع مخفی داشتند و مرتب گوش‌زد می‌کردند که این چیزها را به کسی نگوییم. مادر و پدرهایی که حالا شغل دولتی داشتند و عکس امام خمینی روی دیوار اتاق پذیرایی‌شان بود. مادر و پدرهایی که خمینی را بزرگ‌ترین شارلاتان دنیا می‌دانستند و ۲۲ بهمن را اشتباهی تاریخی. مادر و پدرهای سبز، مادر و پدرهای سفید، مادر و پدرهای سرخ... برای ما، ۲۲ بهمن روز برنامه بود، سنتی که سال‌ها دست به دست میان دبیرستانی‌ها چرخیده بود و چیزی که معاون‌ها و مدیر را نگران می‌کرد، ‌ رژه‌ی خود به خودی مادر و پدرها در حاشیه‌ی خط‌کشی‌های ذهنمان بود. سایه‌ی ناخوشایند این «پیروزی» که ناخودآگاه روی تمام برنامه‌ها می‌افتاد، نیمه‌ی تاریک ماه که همه سعی در پنهان‌کردنش داشتند ولی از در راهش را می‌بستی، از دیوار خودش را کشان‌کشان می‌رساند و طعم تلخ عاقبت شیرینی دهان آن‌سوی خطی‌ها را گس می‌کرد. ۲۲ بهمن برای بعضی از ما آغشته به دوگانگی‌ی هراس‌آوری بود، ‌دوگانگی‌ی «یار دبستانی من» و «۲۲ بهمن، روز شکست دشمن». روز جشن‌گرفتن همان خط‌کشی‌های تنگ بود که مقنعه‌اش زیر گلو خفه‌مان می‌کرد. و در عین حال روزی که جرات می‌کردیم پاهای کوچک‌ و لرزان‌مان را در شلوار پارچه‌یی‌های زشت طوسی از خط‌کشی‌ها آن‌طرف‌تر بگذاریم، با نیم‌نگاهی از پس شانه‌ها به رژه‌ی مادر و پدرهای فراموش‌ شده.
همیشه شب قبلش تب می‌کردم. تا صبح در تقلای خواب و بیداری خط‌های تاتر آن یکی و حرکات رقص این یکی را دوره می‌کردم. اگر لباس‌هایی که دوخته بودند اندازه نمی‌شد چه! اگر کفشی که از ته کمد مادرم پیدا کرده بودم مناسب نبود چه! اگر وقت چرخیدن از روی سن پایین می‌افتادم! ران‌هایم هم معلوم می‌شد! تا صبح تمام برنامه را ساعتی یک بار مرور کرده بودم و حتی توی سرویس سرد، سر خیابان ولنجک.
توی راهروی صبح مدرسه از بلندگوها صدای آشنایی می‌آمد:
«همراه شو عزیز، تنها نمان به در
کین درد مشترک
هرگز جداجدا درمان نمی‌شود...»
و یک جور بوی خاص. بوی آجر تر. بو که به سرم می‌خورد، دیوانه می‌شدم. با کیسه‌های پر از لباس می‌دویدم و کتابی که میان دندان‌هایم بال بال می‌زد. لپ‌هایم از تب گل انداخته بود. ولی تب لذتی داشت، نفس‌نفس‌زنان روی صحنه توی آمفی‌تاتر تاریک، وقتی از میان ظلمات دویست جفت چشم درخشان از روی صندلی‌های مخملی سبز نگاهم می‌کردند و پرده که به رویشان بسته می‌شد تازه عرق پشت گردنم را حس می‌کردم. پیش از آن که به خود بیایم، ‌ بچه‌ها مرا هم با اسباب دیگر و بقیه‌ی بچه‌ها توی اتاق پشت‌صحنه انداخته بودند و صدای گروه کر بلند شده بود. با تلنگری از جا می‌پریدم: پاشو عوض کن دوباره بعد از این‌ها نوبت ماست... پرده‌ی آخر را که می‌بستند دیگر از گلودرد از پا افتاده بودم. دربان مدرسه که در آمفی‌تاتر را قفل می‌کرد، ضربان قلب بچه‌ها هنوز توی سالن جا مانده بود و دیوارها تا فردا صبحش می‌لرزید. پاهای خسته میلی به بازگشت نداشتند و سرویس آن روز از همیشه سوت و کورتر بود...
این‌جا هم برای انجمن ایرانیان دانشگاه تورنتو گاه برنامه‌هایی اجرا می‌کنیم. می‌ایستم و از کنار دیوار پشت‌صحنه دزدکی سن را نگاه می‌کنم و هر بار زیر خاطراتم دوباره تب می‌کنم. این‌جا سالن‌هایش نه پرده‌ی بنفش دارد، نه چراغ‌های سبز و قرمز و آبی که از اتاق فرمان تنظیم شوند، نه ضبط و میکروفن. نه مسئول صحنه داریم، نه کارگردان و بچه‌ها تمرین کرده و نکرده روی صحنه می‌روند. از همه مهم‌تر این‌جا دیوارش آجر سه سانتی ندارد. آجر سه سانتی قرمز، مثل چهاردیواری بهترین سال‌های عمر من، ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۷، نزدیک میدان «کاخ»، سمپاد، «فرزانگان» تهران.
«مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمان‌وار می‌آید» -مولانا جلال‌الدین رومی-
از نوع حجاب دخترها می‌شد فهمید که ایرانی نیستند. شاید پاکستانی بودند، شاید افغانی. میز کوچکی جلوی در گذاشته بودند و انگشتر عقیق، کاغذ دعا، روسری‌هایی با طرح‌های اسلامی و قرآن‌های خوش‌نویسی شده می‌فروختند. میز بزرگ‌تری به کتاب‌های فارسی و انگیسی در مورد رومی اختصاص داده شده بود و کنار میز دیگری که پر از مجله‌های عارفانه بود، بالاخره چند تا از دوستان ایرانی‌ام را که عارف‌مسلک بودند، پیدا کردم. کسی که ایرانی نبود به انگلیسی گفت که کتابی که در هوا گرفته بود، گزیده‌ای از غزلیات رومی را شامل می‌شد. گفتم که من همه‌ی این‌ها را دارم و ته دلم کمی خنده‌ام گرفت که کسی ترجمه‌ی انگلیسی «غزلیات شمس» را با شرح و تفصیل سعی داشت به من بفروشد. وارد سالن که شدم تابلوهای مینیاتور آقای علیجان‌پور نظرم را جلب کرد. صحنه پر از تابلوهای هنر اسلامی و خوش‌نویسی بود. میان سی، چهل نفری که روی صندلی‌ها نشسته بودند، هم چهره‌های ایرانی را می‌شد تشخیص داد، ‌ هم غیر ایرانی. آقای دکتر توکلی هم ردیف اول نشسته بودند.
کنفرانس یک روزه‌ی جلال‌الدین رومی را دکتر توکلی -رییس دانشکده‌ی تاریخ دوره‌ی لیسانس دانشگاه تورنتو، شاخه‌ی می‌سی‌ساگا- با هم‌کاری انجمن اسلامی دانشگاه تورنتو () و چندین انجمن دیگر ترتیب داده بودند. این کنفرانس در روز ۵ فوریه برگزار شد و با برنامه‌ی ساز و آواز عارفانه توسط فاطمه کشاورز پایان یافت. سخنرانانی که در این کنفرانس حضور داشتند فرانک لوییس، فاطمه کشاورز، احمد کارامصطفی، نرگس ویرانی، غلام‌رضا اعوانی، مهدی تورج و ماریا سابتلنی بودند. این سخنرانان از دانشگاه‌های مختلف آمریکایی و کانادایی دعوت شده بودند و هرکدام در باب متفاوتی از رومی سخن می‌گفتند.
احمد کارامصطفی و نرگس ویرانی بیشتر به مقایسه‌ی مثنوی رومی و قرآن پرداختند. نرگس ویرانی معتقد بود که عناصر متنی میان مثنوی و قرآن بسیار مشابه هستند، برای مثال همان‌طور که در قرآن خواننده به خود متن رجوع داده می‌شود، ‌ در مثنوی هم ابیات به یکدیگر رجوع داده می‌شوند. در مقدمه‌ی مثنوی، ‌ رومی با تشبیه کردن خودش به نی، خدا به نی‌زن و شعر به صدای نی، خود را پیامبر خدا و ابیاتش را کلام خدا معرفی می‌کند. به این ترتیب مثنوی مولوی را می‌توان به قول نرگس ویرانی «قرآن فارسی» خواند.
آقای غلام‌رضا اعوانی که در رشته‌ی فلسفه تخصص داشت، به مسئله‌ی عشق در اشعار رومی پرداخت. عشق در شعر رومی با نیستی و مرگ مشابه می‌شود، مرگ در این دنیا که در اصل گذشتن از بودن مادی و پدیده‌ای است. در عرفان مرگ پیش از مرگ، رسیدن به اصل خود و هستی، ‌ تنها از طریق عشق یا جنون امکان‌پذیر است. این دیوانگی یا جنون در برابر منطق و عقل قرار می‌گیرد. عقلی که از درک خدا و هستی عاجز است. عشق راه اثبات خدا از طریق خود خداست. «آفتاب آمد دلیل آفتاب چون دلیلت باید از وی رو مطاب» شاهدی بر این اعتقاد رومی است. عشق راه یکی شدن «خود» عارف با «خود» خداست. دیدن دنیا نه از طریق چشم دنیوی که با نگاهی پدیدارشناسانه به دنیا می‌نگرد، که از طریق چشم الهی یا حقیقی است. عشق راه یکی شدن «خود» عارف با «خود» خداست. وقتی چشم حقیقی جایگزین چشم دنیوی می‌شود، عارف به حقیقت آشنا می‌شود و این آشنایی همان یکی شدن عاشق و معشوق یا «وصل» است. اعوانی همین‌طور به وجود عشق به عنوان تصویری و گواهی بر وجود خدا اشاره کرد، خدا بزرگ‌ترین عاشق است و عشق ما تنها انعکاسی از عشق اوست.
«دردی‌ست غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد، هین، دفع اژدها کن» -غزلیات شمس-
خانم ماریا سابتلنی، از استادان خاورمیانه‌شناسی در دانشگاه تورنتو، و فارغ‌التحصیل دانشگاه هاروارد در زمینه‌ی شعر عرفانی فارسی، به اهمیت «بوی گل» در اشعار رومی پرداخت. «گل» که در اصل اشاره‌ای به گل سرخ است، بار معنایی غنی‌ی را با خود حمل می‌کند. در اسلام گل محمدی از قداست خاصی برخوردار است. اعتقاد مسلمانان بر این است که گل سرخ از قطرات عرق پیامبر آفریده شده است و تقطیر گلاب از گل محمدی میان مسلمانان پیشینه‌ایی تاریخی دارد. بار معنایی اسلامی این گل و هم‌چنین شباهت لفظی‌اش به «کل»، آن را به شکل سمبلی از خداوند در اشعار عرفانی از جمله اشعار رومی درمی‌آورد. ماریا سابتلنی از معدود کسانی بود که در کنار تکیه بر مفاهیم اسلامی و ارتباط مثنوی رومی با قرآن، به هویت ایرانی اشعار رومی اشاره کرد. گل‌سرخ پیش از اسلام٬ در دین زرتشت هم سمبلی از پاکی بوده است. نقاشی‌هایی که از خدای زن زرتشتی٬ داینا، وجود دارد٬ او را با گل صدبرگی -یا گل سرخی- در دست نشان می‌دهد. سابتلنی با توجه به ترکیباتی مانند «گل گویا» و «بوی یار» که با بوی گل همراه می‌شود٬ بوی گل‌سرخ را استعاره‌یی از کلام الهی معرفی کرد. حس بویایی به خاطر رابطه‌ی مستقیمش با دماغ یا مغز٬ سمبل وسیله‌ی ارتباط مستقیم بین خدا و انسان می‌شود. حقیقت چون به زبان مردم و کلام نمی‌تواند بیان شود٬ هم‌چون بوی خوش گل سرخ به انسان القا می‌شود. بوی گل هم چنین پیشوا و راهنمای گل‌سِتان در گلستان٬ به سوی یار است. برای مثال در بیت:
«بوی باغ و گلستان آید همی
بوی یار مهربان آید همی»
بوی هم‌چون اشاره‌ای است که شاعر را به‌یاد خرد الهی که از خداوند دارد می‌اندازد. در مصراع‌های دیگر همان مثنوی استعاره‌ی بوی گل باز هم تکرار می‌شود.
«جوع کلبم را ز ِ مطبخ‌های جان
لحظه لحظه بوی نان آید همی
ز آن در و دیوارهای کوی دوست
عاشقان را بوی جان آید همی»
به دلیل ارتباط چند سویه‌ی حواس پنج‌گانه با یکدیگر٬ تحریک یکی از حواس موجب تحریک بقیه‌ی حواس و در نتیجه یک برداشت کلی از شیء می‌شود. حس بوی گل هم از طریق حس بویایی باعث تحریک بقیه‌ی حواس می‌شود٬ با این تفاوت که حواس شهودی و نه حواس مادی تحت تاثیر قرار می‌گیرد.
«بوی پیراهن یوسف» استعاره‌ی دیگری است که با استعاره‌ی بوی گل پیوند دارد. یوسف در اشعار عرفانی به‌طور متداول به عنوان استعاره‌ای از روح یا جان استفاده می‌شود. پیراهن یوسف مانند گل‌برگ‌های گل سرخ است که وقتی می‌شکفد بوی خوشی از آن به مشام می‌رسد. باز شدن برگ‌های گل سرخ مانند پیراهن دریده‌ی عارف است که یوسف جانش را به سوی خدا می‌گشاید. این ترکیب‌بند هم‌چنین اشاره‌ای به سینه‌ی پیامبر است که به روایت قرآن پیش از حضور در برابر خدا «شرحه شرحه» شده بود.
«سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق» -مقدمه‌ی مثنوی-
بعد از سخنرانی سابتلنی، جلسه با ساعتی پرسش و پاسخ ادامه یافت و اگرچه حضار می‌توانستند از همه‌ی سخنران‌ها سوال بپرسند٬ گفت و گو بیشتر حول محور سخنرانی بسیار دل‌نشین و در عین حال آکادمیک سابتلنی می‌گشت. به‌طور کلی اغلب سخنرانی‌ها بسیار تخصصی انتخاب شده بودند که درک دقیق مطالب را برای کسانی که به زبان تخصصی و دانشگاهی، و مباحث آکادمیک عرفانی و ادبی آشنایی نداشتند، دشوار می‌کرد. با تمام این‌ها٬ بیشتر کسانی که صرفاً به خاطر شیفتگی‌شان به اشعار رومی آمده بودند٬ تا آخرین ساعات کنفرانس سالن را ترک نکردند.
لابه‌لای سخنرانی‌ها چای و قهوه و شیرینی بیرون از سالن سرو می‌شد و دخترهایی که از حجاب‌شان معلوم بود ایرانی نیستند٬ همان‌طور کنار میزهای پر از کتاب و زینت‌های اسلامی ایستاده بودند و به تدارکات رسیدگی می‌کردند. وقتی دوباره از کنار میزها رد می‌شدم٬ دلم برای چند بیت شعر مولانا به زبان فارسی لک زده بود.
درد من، پنهان
و حرفم به پشتوانه‌ی فکرم
منقوش
در پیچ و خم راه‌های خاطره
با تو دیدار می‌کنم
سایه‌ها در اسارت میل حقیقت‌کشی
قلبم آزاد
فکرم راحت
و تو را منتظر نتیجه می‌بینم
بی‌شک فرصت‌ها را یک به یک شمرده‌ای
راه‌های میان‌بر را به خوبی می‌شناسی
و نیاز قلبی که تو را سال‌ها
به انتظار نشست
ساعتی انتظار من و تو را
به یادگار گذاشت
دستی شعر من و تو را
در لحظه‌ها نوشت
فصل هنگامه گذشت
با من دفتر زندگی را بخوان
خاطرات دختری که تا سپیده ایستاده است
در جلسه‌ی این هفته‌ی آگورا دکتر لیزا گلمبک ()، دانش‌آموخته‌ی هنر اسلامی از دانشگاه میشیگان سخنرانی خواهد کرد. عنوان سخنرانی وی «کرمان، اصفهان دوم» است. زمان این سخنرانی ساعت ۴: ۳۰ بعدازظهر روز یک‌شنبه ۲۰ فوریه و مکان آن اتاق ۱۲۲۰ ساختمان دانشگاه تورنتو در ۴۰ خیابان. است.
دکتر گلمبک هم اکنون در بخش خاورمیانه‌شناسی موزه‌ی سلطنتی انتاریو مشغول به کار و تحقیق است.
مستند فحشا پشت پرده روز دوشنبه ساعت ۹ شب ۲۱ فوریه از شبکه‌ی تلویزیون کانادا پخش می‌شود. تکرار این برنامه ساعت ۱۰ شب ۲۳ چهارشنبه فوریه از شبکه‌ی خواهد بود.
در این مستند که در مجموعه‌ی پخش می‌شود ماجرای زندگی دو زن فاحشه‌ی در ایران است. کارگردان این مستند ناهید پرسون است.
اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو فیلم سینمایی «دیوانه از قفس پرید» به کارگردانی احمد معتمدی را نمایش می‌دهد. زمان نمایش این فیلم ساعت ۶: ۳۰ بعدازظهر روز پنج‌شنبه ۲۴ فوریه و مکان آن اتاق ۱۷۹ ساختمان دانشگاه تورنتو است. برای اطلاعات بیشتر در این‌باره این‌جا را کلیک کنید.
نمایشگاه عکاسی یدی مزینانی از روز ۲۶ فوریه تا ۱۱ مارس در گالری آرتا برپاست. افتتاحیه‌ی این نمایشگاه در روز شنبه ۲۶ فوریه از ساعت ۴ تا ۷ بعدازظهر برگزار شد.
آقای جعفر والی در جلسه‌ی این یک‌شنبه‌ی گروه فرهنگی-هنری موج نو درباره‌ی ۴۵ سال تجربیات بازیگری و کارگردانی‌اش صحبت خواهد کرد. زمان این برنامه ساعت ۲ تا ۴ بعدازظهر روز یک‌شنبه ۲۷ فوریه و مکان آن مدرسه‌ی در شماره‌ی ۲۰۲ در ۵۶۳۵ خیابان یانگ (تقاطع یانگ و فینچ) است. ورودی این جلسه برای اعضای گروه ۵ دلار و دیگران ۱۰ دلار است.
برای ثبت‌نام به ۳۵. ایمیل بزنید و یا با شماره‌ی ۹۰۵۷۰۷۹۸۵۹ تماس بگیرید.
چندی است که جریان درخور تحسینی بین ایرانیان مقیم داخل و خارج کشور در جهت تجلیل از هنرمندان در زمان حیات آن‌ها شروع شده. من هم به نوبه‌ی خود می‌خواستم در تداوم و بقاء این جریان سهمی داشته باشم. به همین دلیل از گفتگوهایی که با عده‌ای از هنرمندان ایرانی مقیم تورنتو داشتم، متن‌هایی تهیه کردم. اولین گفتگو با آقای حسن یوسف‌زمانی آهنگ‌ساز و نوازنده‌ی ایرانی مقیم تورنتو صورت گرفت.
در تابستان ۱۳۸۲ به دیدن آقای یوسف‌زمانی رفتم. ایشان را مردی بسیار متین و موقر و خوش‌صحبت یافتم. خلاصه‌ای از سوالات من و جواب‌های ایشان در متن زیر ارایه شده است. لازم به توضیح است که ایشان در تورنتو به فعالیت‌های هنری خود در زمینه‌ی آهنگ‌سازی، اجرا و تدریس کلاس‌های موسیقی مشغول هستند.
از خودتان بگویید: کی و کجا به دنیا آمدید؟ از خانواده صحبت کنید.
حسن یوسف‌زمانی، متولد ۵ خرداد ۱۳۱۰ در شهر سنندج. اولین آشنایی من با کتاب و اصول خواندن و نوشتن در مکتب و سپس در مدرسه تا کلاس پنجم ابتدایی به سختی و ناهماهنگی و کمبودهایی از هر جهت ادامه یافت و از آن پس ناچار به ترک تحصیل شدم. چندین سال بعد مدرک ششم ابتدایی را در مدرسه‌ی شبانه اخذ کردم.
پدرم را در سه یا چهار سالگی از دست دادم، شاید از سن هفت سالگی بود که اجبارا گاهی با خانواده‌ی عمویم (روانشاد عارف یوسف‌زمانی) که شخص بسیار باذوق و اندیشمندی بود زندگی می‌کردم و مجددا پیش مادر و خواهرهایم که با هم می‌زیستند، بر‌می‌گشتم. برادر کوچکم حسین هم در منزل یکی از داییهایم زندگی می‌کرد. از آنجایی‌که هیچ‌گونه پشتوانه‌ی مالی و سرپرستی که بتواند زندگی ما را تامین کند نداشتیم، لذا من و حسین از سن ده، یازده سالگی به منظور امرار معاش به کارهای گوناگونی دست زدیم که حالا وقتی به بعضی از آن‌ها فکر می‌کنیم از شهامت و دل و جرأتی که در آن سن کم از خود نشان دادیم سربلند، راضی و خشنودم.
امنیت، ثبات، و آرامش زندگی فعلی‌ام را در سن هفتاد و سه سالگی در درجه‌ی اول مرهون دعای خیر و اندرزهای ولی گرانبار، فرشته‌ی نگهبان، مادر فداکارم که روح پاکش در آرامش ابدی باد هستم. در درجه‌ی دوم در گرو گداختن در کوره‌ی‌ سختی‌ها، ناکامی‌ها، کمبودها و غم‌های آن دوران و نهایتا در پی‌ریزی و گذراندن یک زندگی بسیار ساده و به دور از آلایش‌های متداول زمان می‌بینم. ضمنا معتقدم اگر اوضاع و احوال زمان کودکیم به گونه‌ای دیگر می‌بود، حالا قلم من بر صفحه‌ی کاغذ طوری دیگر می‌گشت و شما با شخص متفاوتی آشنا می‌شدید. بنابراین از بخت و طالع خود و آنچه که امروز هستم بسیار بسیار خرسندم.
در سراسر زندگی هنری‌ام با جار و جنجال، تبلیغات و شهرت طلبی بیگانه بوده و تنها هدفم در این خلاصه شده که کاری را که به آن مشغولم طوری انجام دهم که متضمن رضایت و خواست درونیم باشد. این همه‌ی اجر و مزدی بود که در قبال انجام کارهایم توقع داشتم. با این‌حال ابراز تشویق و یا حمایت افراد و سازمان‌ها مسلما موجب نشاط و دلگرمی من و پیگیری هر چه بیشتر فعالیت‌های هنری‌ام بوده و خواهد بود.
از چه زمان کار هنری را شروع کردید؟
در سن پانزده سالگی وارد مدرسه‌ی موسیقی نظام شکر سنندج شده و به فراگیری سازهای کلارینت و ساکسفون پرداختم. در اواسط سال ۱۳۲۵ شکر سنندج به ارومیه منتقل شد و من هم همراه هنرجویان مدرسه به رضاییه رفتم. در سن شانزده و نیم سالگی در ارومیه ازدواج کردم. ثمره این پیوند چهار دختر و یک پسر است.
چه آموزشهایی در زمینه‌ی موسیقی داشته‌اید؟
از سال ۱۳۳۴ با گروهی از هنرمندان آذری به مدت دو سال در رادیو ارومیه برنامه‌ی موسیقی زنده اجرا می‌کردیم. در سال ۱۳۳۶ به سنندج برگشتم و در رادیو سنندج هم برنامه‌هایی داشتم. در سال ۱۳۳۹به منظور ادامه‌ی تحصیل در کلاس‌های شب هنرستان عالی موسیقی ثبت نام نموده و در رشته‌ی کلارینت، ویولون و هارمونی به تحصیل پرداختم. استادان من آقایان هوشنگ استوار، حسن ناصحی، غلامحسین قریب، لوییچی پاساناری و مصطفی کردی بودند. یاد همه‌ی این عزیزان به خیر.
ناگفته نماند من هم‌چنان در ارتش خدمت می‌کردم و در بدو ورود به تهران نمایندگی شکر سنندج را در سر رشته داری ارتش به عهده داشتم.
دامنه‌ی فعالیت‌های خود را شرح دهید.
مدت کوتاهی پس از ورود به تهران در ارکستر نکیسا و آنگاه در ارکستر باربد رادیو ایران با سمت نوازنده‌ی کلارینت همکاری خود را شروع کردم. ضمنا با هم‌کاری گروهی از نوازندگان رادیو و خوانندگانی چون مظهر خالقی، علاءالدین باباشهابی و محمد طهماسبی یک ارکستر کردی تشکیل دادم که در ضمن سرپرستی ارکستر را نیز به عهده داشتم. آهنگ‌های کردی محصول این ارکستر معمولا در برنامه‌های برون‌مرزی رادیو برای مناطق کردنشین پخش می‌شد. در وزارت فرهنگ و هنر هم با ارکسترهای صبا به رهبری حسین دهلوی و ارکستر رادمرد به رهبری مصطفی پورتراب به مدت چند سال متوالی همکاری داشتم. از همان سال اول ورود به عالم موسیقی حس می‌کردم آهنگ‌سازی را خیلی دوست دارم و در سال‌های دوم یا سوم به نوشتن هر آنچه در مغزم می‌رسید دست زدم که در حقیقت همه‌ی آن‌ها تقلید، تمرین و سیاه مشق بودند که راه‌هایی برای مراحل بالاتر آهنگ‌سازی هموار و آبیاری نمودند.
اولین آهنگ جدی و حرفه‌ای ساخت خود را با ارکستر کردی در رادیو اجرا کردم که مورد استقبال شنوندگان کرد زبان عراق، ترکیه و سایر کشورهای کردنشین قرار گرفت. هم‌زمان با تمام مسؤولیت‌های بالا، نوشتن آهنگ‌های فارسی را که بسیار مورد علاقه‌ام بود شروع کردم و خوشبختانه تا به امروز ادامه دارد. تعداد معدودی از آن‌ها عبارتند از آلبوم گلبانگ با آهنگ‌های مبتلا و صولت عشق و آهنگی دیگر به نام اشک مهتاب (با صدای شجریان)، آلبوم نجوا (صدای شهرام ناظری)، آلبوم طریقت عشق (صدای حسام‌الدین سراج)، تنظیم و رهبری آهنگ‌های آلبوم گلریزان ملودی‌ها از مهندس خرم (صدای زند وکیل)، کوچه باغ، از پشت آتش (صدای گلچین)، ترانه بله (ناصر مسعودی)، یه روزم میام سراغت. ما بنالیم، پل‌های شکسته (صدای سیما بینا)، معمای زندگی، ماه سنگی به مناسبت سفر اولین انسان به ماه (صدای عهدیه)، نیلوفر مرداب، بیگانه با دل (سیمین غانم)، ترا می‌خوام (پوران)، بوسه و نسیم، گل قاصد (پروین)، افسانه مگو، ای مرغ شب (رامش)، آسمان بی ماه (مرضیه). معدودی از آهنگ‌های کردی عبارتند از لایه لایه، هه‌مومه‌ستن (مظهر خالقی) ده‌نگی نای و نوی، بپر لکه زنگینه (علاءالدین بابا شهابی) برهاری هه‌ورامان، ریبواری شدو (محمد طهماسبی).
تعدادی از آهنگ‌هایم در زمان انقلاب به شرح زیر است: شب رهروان، راز نهانی (زنده یاد رضا منفرد)، راز و نیاز، عاشقانه (رفعتی)، شورش بلبلان، سوک، به مناسبت فوت خواهرم (بهرام گودرزی)، محو جانان، تا باد چنین باد، (بهرام سارنگ)، جوینده شوی با ما (قدمی)، دیدار (مهرداد کاظمی) و تعداد زیادی از ملودی آهنگ‌سازان دیگر را نیز تنظیم، رهبری و اجرا نمودم.
فعالیت‌های هنری من در ایران عبارت بودند از نوازندگی کلارینت در ارکسترهای فرهنگ و هنر، نوازندگی کلارینت، ویولون اکتو و آهنگ‌سازی و رادیو و تلویزیون، تدریس کلارینت، ساکسفون، تئوری موسیقی در دو دانشکده‌ی موسیقی دانشگاه نظامی، رهبری ارکستر بزرگ رادیو و تلویزیون، رهبری ارکستر سازهای سنتی رادیو، عضویت در شورای عالی موسیقی صدا و سیما به عنوان کارشناس ممتاز موسیقی. آلبومی هم با صدای زنده‌یاد وکیل اجرا و ضبط کردم که به دلیل صدای خواننده اجازه‌ی تکثیر و پخش از وزارت ارشاد نگرفت.
از فعالیت‌هایتان در خارج از ایران بگویید. چه فرق‌هایی بین فعالیت در تورنتو و ایران می‌بینید؟
در سال ۱۹۹۱ به کانادا مهاجرت نموده و در شهر تورنتو مقیم شدم. در سال ۹۳ کنسرتی در شهرهای تورنتو و مونترال اجرا کردم و مورد توجه شنوندگان هم میهن قرار گرفت. نوروز ۹۴ با مدد از اشعار زیبای ستارگان درخشان و بی بدیل آسمان ادب و هنر سرزمینمان سعدی و مولانا آهنگی به نام بهار عاشقان ساختم و با صدای شاگردم خانم پروانه به عنوان تبریک عید تقدیم هم وطنان شد. فعالیت‌های هنری من در کانادا بسیار محدود بوده، در این مدت تعداد اندکی شاگرد در زمینه‌های ویولون و آواز آن هم به طور پراکنده داشته‌ام. ولی خوشبختانه در مورد آهنگ‌سازی هم‌چنان عاشقانه و مصمم فعال بوده و با نوشتن ۹۶ موسیقی با کلام و بدون کلام اوقات فوق‌العاده پربار و رضایت آمیزی را گذرانده‌ام. در پایان امید آن دارم در زمان حیاتم توفیق اجرا و ضبط حداقل بخشی از این آهنگ‌ها را که هر کدام یاد آور لحظات تلخ و شیرین زندگیم بوده و با تمام وجود دوستشان دارم نصیبم گردد، آمین. به غیر از آلبوم‌ها که با سفارش شرکت‌های دیگر بودند، نوار کلیه آهنگ‌ها در آرشیو رادیو موجود است.
از بهترین و بدترین خاطراتتان در زمینه‌ی موسیقی بگویید.
یکی از خاطرات نه چندان جالب من مربوط است به سال ۱۳۲۹. گرچه بیش از چهار سال نبود که وارد مدرسه‌ی موسیقی شده بودم، علاوه بر نواختن کلارینت و ساکسفون که هر دو را به خوبی می‌نواختم، تصمیم گرفتم در کلاس ویلن مدرسه نیز که به وسیله‌ی شادروان حسن کامکار اداره و تدریس می‌شد شرکت نمایم. در اولین لحظه‌ی ورود به کلاس، ایشان با آمدن من سخت مخالفت نمود و گرچه به دفعات خواهش و تمنا کردم، مفید واقع نشد.
از فرط اشتیاق یک روز بدون توجه به عدم موافقت ایشان در کلاس حاضر و با سایر شاگردان منتظر آمدن استاد شدیم. ولی به محض این که چشمشان به من افتاد، مرا با تندی از کلاس بیرون کرد و به قول معروف آب پاکی را روی دستم ریخت. اما از آنجایی که عشق و استعداد موسیقی و نواختن ساز را در وجودم به خوبی حس می‌کردم، ناامید نشدم و با یکی از دوستان به نام محمود قراملکی در اوقات فراغت ویلن تمرین می‌کردیم. باید صادقانه بگویم که هیچ رنجشی از عمل آن مرحوم در دل ندارم و برای روحش آمرزش طلب می‌کنم.
اما خاطره‌ی جالب: در سال ۱۳۳۱ گروهی از هنرمندان بادکوبه جهت کنسرت به رضائیه (ارومیه‌ی فعلی) آمدند و چون نوازنده‌ی کلارینت به همراه نداشتند، لذا از رهبر گروه به ستاد فرماندهی لشکر مراجعه نموده و درخواست کرده بود اجازه دهند کن نفر نوازنده‌ی کلارینت در کنسرت با آن‌ها همکاری داشته باشد. موافقت استاد به مدرسه‌ی موزیک ابلاغ شد و من جهت همکاری با آن‌ها معرفی و مامور شدم. همکاری با این گروه هنرمند برای من تجربه‌ی بسیار ارزنده‌ای بود.
کنسرت به خوبی برگزار شد. گروه به استثنا‌ی یک نفر نوازنده‌ی تار به نام شاکری به بادکوبه برگشتند و آقای شاکری در رضائیه ماندگار شد. ایشان تار را زیبا و استادانه می‌نواخت، اما متاسفانه نت نمی‌دانست و ضمنا سواد خواند و نوشتن ترکی هم نداشت. ولی مطالب را به راحتی و خیلی سریع با الفبای روس برای خود یادداشت می‌کرد. بعدا که من این مطلب را با دوستان در میان گذاشتم، آن‌ها هم از این موضوع ایده گرفته، سوال می‌کردند او کیست که بسیار خوب تار می‌زند ولی نت بلد نیست و او کیست که سواد خواندن و نوشتن ندارد ولی روسی را به خوبی می‌نویسد. به هر حال بعد از مدتی یک روز آقای شاکری را در خیابان دیدم و پس از احوال پرسی گفت می‌خواهد یک برنامه‌ی هفتگی به مدت نیم‌ساعت در رادیو رضائیه اجرا کند، آیا من هم حاضر به هم‌کاری هستم یا نه.
با خوشحالی جواب موافق دادم. بعد از ظهر همان روز در رادیو همدیگر را ملاقات کرده و مشغول تمرین شدیم و آن‌گاه برنامه‌ی نیم‌ساعته را زنده اجرا کردیم، ‌ زیرا در آن زمان موسیقی روی نوار ضبط نمی‌شد. چند روز دیگر باز در خیابان با آقای شاکری برخورد کردم و پرسیدم برای برنامه‌ی بعدی چه آهنگ‌هایی را در نظر دارید؟ ایشان هم خدا خیرش دهد دقیقا مثل این‌ که در یک جای خلوت در حال تمرین است، همان جا ایستاد و تار خیالی را بر سر دست گرفت و بدون توجه به آمد و رفت عابرین خیلی راحت و با صدای بلند شروع به خواندن آهنگ کرد و هم‌زمان با دست چپ پرده‌های تار را بالا و پایین می‌رفت و با دست راست به زدن زخمه مشغول شد. صحنه‌ی جالبی بود. بعضی از عابرین نگاهی آنچنانی به ما می‌انداختند و رد می‌شدند. بعضی‌ها هم می‌ایستادند و با لبخندی بر لب این کنسرت مجانی خیابانی را می‌شنیدند. من که مخاطب او بودم نمی‌توانستم این صحنه‌ را رها کنم. با ناراحتی تمام و در حالیکه خیس عرق شده بودم، این پا و آن پا می‌کردم که هرچه زودتر اجرای استاد به پایان برسد و از این مخمصه خلاص شوم. این قضیه به دلیل فراموشکاری من بار دیگر در خیابان تکرار شد. گرچه صحنه‌های بعدی با صحنه‌ی اول هیچ تفاوتی نداشت، ولی مثل این که رفته‌ رفته به آن خو کرده بودم زیرا زیاد ناراحت نمی‌شدم.
درباره‌ی موسیقی صحبت کنید. آنچه که مایلید.
من محقق نیستم. ولی فکر می‌کنم قدمت موسیقی در حد قدمت زندگی بسیار کهن انسان باشد. زیرا بشر دارای احساس است و گاه تخلیه‌ی این بار عاطفی و حسی از راه‌های معمولی مقدور و یا راضی‌کننده نیست. لذا بشر به دنبال شیوه‌های دیگری برای ابراز احساسات خود که به نظر من نوعی تشکر و عشق به هستی و زیبایی‌های آن است بوده و خواهد بود و باز به دلیل تفاوت‌های زیادی که از هر جهت بین اشخاص وجود دارد، گروهی از راه موسیقی بهتر احساساتشان را بیان می‌کنند. جمع دیگری به وسیله‌ی رقص و حرکات بدنی و بالاخره دسته‌ای هم با شعر و ادبیات، نقاشی، و یا پیکرتراشی حس خود را ارضا می‌نمایند.
موسیقی در مقایسه با هنرهای دیگر از مشخصات ویژه‌ای برخوردار است و می‌شود گفت خیلی زودتر و در طیف وسیع‌تری در ذهن اشخاص اثر می‌گذارد. شاهد این مدعا این است که شعر و ادبیات فی‌الواقع در زندگی روزمره‌ی اکثریت مردم جای بسیار اندکی را به خود اختصاص داده‌اند. ضمنا به دلیل این که بیشتر مردم نکات ظریف و دقیق فنی آن‌ها را به راحتی نمی‌توانند درک کنند، طبعا از آن لذت هم نمی‌برند، چون شرط اول درک و فهم مطلب است و لذت به دنبال آن می‌آید. نقاشی هم به نظر من با کمی تفاوت وضع مشابهی دارد. اما رقص بعد از موسیقی و شاید همپای آن توانسته است در زندگی بشر جای خوبی برای خود داشته باشد. خطاطی و معماری هم علاقه‌مندان چندانی نداشته‌اند.
به همین دلیل هنر موسیقی همیشه و در همه حال دارای مخاطب بیشتری بوده، به طوری که می‌شود ادعا کرد که تقریبا همه‌ی مردم از شنیدن موسیقی لذت می‌برند. حتی گاهی بعضی‌ها نظرات جالبی هم درباره‌ی آن ابراز می‌دارند و این نشانه‌ی شمول گسترده‌ی این هنر است.
درباره‌ی تفاوت‌ها و شباهت‌های موسیقی ایرانی و موسیقی غربی بگویید.
تفاوت ظاهری و آشکار موسیقی سنتی ایرانی با موسیقی مغرب را دست‌اندرکاران اکثرا تنها در فواصل ربع پرده‌ی آن دانسته و به صحبت پرداخته‌اند. در حالی که ربع پرده فقط بخشی از این وجه تفاوت است. زایش و رواج موسیقی ایرانی را در زندگی لحظه به لحظه‌ی خانوادگی، اجتماعی، مذهبی، سیاسی و نهایتا حوادث تاریخی بی‌شماری که بر این ملت گذشته است، باید جستجو کرد.
با این وجود خوشبختانه تشابهات در موسیقی‌های گوناگون ملل بسیار زیاد است. لذا موسیقی به عنوان تنها زبان مشترک جهانی، شاید روزی بتواند مانند یک حلقه‌ی ارتباطی انسان‌ها را با هم متحد نموده و به خیلی از مناقشات و درگیری‌های خانمان‌برانداز قومی و ملیتی پایان بخشد.
دستگاه، آهنگ، و یا خواننده‌ی مورد علاقه‌ی شما کدامند؟
من خود به عنوان یک موسیقی‌دان ایرانی، خارج از هر گونه تعصب و یک‌سو‌نگری، انواع موسیقی را گوش می‌کنم و مشروط بر این که فکر و ایده‌ای را دنبال کند و حرفی برای گفتن داشته باشد، از شنیدن آن لذت می‌برم. با توجه به این سنخیت فکری برای من مشکل است بگویم کدام شعر و آهنگ، خواننده، یا دستگاه را بیشتر می‌پسندم، چون در باغی پر از گل، گل خوب و گل بد وجود ندارد. به هر کدام نگاه کنیم یک گل کامل است و رنگ و بو و عطر خاص خودش را دارد. اما صادقانه اعتراف می‌کنم صدای زیبا، مخملی و یا شخصیت زنده‌یاد قوامی را بسیار دوست داشته و دارم زیرا شنیدن آن مرا به عالم ماروا می‌برد.
درباره‌ی وضع کنونی و آینده‌ی موسیقی در ایران نظرتان را بگویید.
موسیقی رایج کنونی در ایران را خیلی‌ها با یک‌سونگری و تعصب به کلی رد کرده و آن را بازار آشفته نام نهاده‌اند. غافل از این که موسیقی هم مانند سایر شئونانت زندگی افراد ایرانی پس از انقلاب دستخوش تغییر و تحول شده و نشیب و فراز زیادی را از سر گذرانده و خواهد گذراند. با این وجود و بدون شک و تردید، آن عده از موسیقی‌دانان عاشق، شیفته و آگاه که موسیقی خط اول و اساسی زندگی آنان را تشکیل می‌دهد و در هر شرایط بی‌وقفه و پرکار می‌کوشند، هم‌چنان در خلق آثار ماندنی و زیبا فعال خواهند ماند و جایی برای نگرانی نیست. باغی پر از گل ارکیده یا گل رز یا شقایق، هیچ‌وقت به زیبایی و چشم‌نوازی گلستانی‌ که مملو از گل‌های گوناگون و به رنگ و اندازه‌ و شکل‌های متفاوت است، جلوه نخواهد کرد.
از طرفی بدون وجود تاریکی، نور و بدون وجود زیبایی، زشتی مفهوم خواهد داشت؟ پس بگذارید در این به قول شما آشفته‌بازار هر کس کالای خود را آزادانه بر سر دست گرفته و با داد و فریاد برتری کالایش را جار بزند. و به جای این که وکیل و وصی مردم شویم، به آن‌ها اجازه دهیم متاع دلخواه خود را هرچه که باشد برگزینند و سرانجام راضی و خوشحال، خرامان خرامان با لبخندی از رضایت بر لب به منزل بروند، چون هریک به فراخور ذوق و سلیقه و خواست خود عمل کرده است.
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست گروهی این، گروهی آن پسندند.
به عقیده‌ی من وجود آشفته‌بازار، هر قدر درهم برهم و شلوغ باز به مراتب بهتر از عدم آن است. زیرا اگر با دیده‌ی اغماض و نیتی خیرخواهانه به چنین کارهایی توجه شود، شاید بتوان در حال حاضر و یا در آینده رگه‌هایی خالص اما نیازمند شستشو و صیقل در آن‌ها پیدا کرد و به جای تحقیر و رد و بی‌محلی عاملین آن‌ها را آگاهانه و به فراخور، تشویق و راهنمایی بنماییم. تنها در این صورت امیدی به بهبودی هست و لاغیر.
در مورد موسیقی پاپ چه نظری دارید؟
این که چرا به یک نوع موسیقی سبک پاپ گفته می‌شود و این اسم از کجا آمده اطلاعی ندارم و در این باره تحقیق هم نکرده‌ام چون هیچ‌وقت برای من مهم نبوده. ولی مسلما رواج این نوع موسیقی ابتدا در غرب بوده و بعدا آهنگ‌سازان ایرانی با استفاده از این روش آهنگ‌هایی ارائه داده‌اند.
نظر من درباره‌ی موسیقی پاپ ایرانی این است. به آهنگ‌هایی که فقط در گام‌های بزرگ و کوچک (ماهور و اصفهان) و گاهی دشتی با استفاده از حال و هوای دستگاه و آوازهای فوق منتها بدون تحریک و ربع پرده ساخته شده‌اند، می‌شود نام موسیقی پاپ داد. ضمنا در اجرای این نوع آهنگ‌ها، معمولا از سازهای غربی مثل پیانو و ویلن و کلارینت و فلوت استفاده می‌شود، نه از سازهای سنتی. برای نمونه مرا ببوس، الهه‌ی ناز و آهنگ‌های زیاد دیگر.
خود من آهنگ‌هایی با استفاده از این شیوه ساخته‌ام، مانند کوچه باغ، شاید بیاد شاید نیاد، یه روز میام سراغت. در سایر گام‌های ایرانی مثل همایون، سگاه، افشاری، و غیره روند ملودی به طور طبیعی و به خودی خود به سوی سنتی مطلق حرکت خواهد کرد و اجازه‌ی این‌کار را نمی‌دهد.
چه عاملی در این سال‌ها شما را با موسیقی و راهی به این سختی پیوند داده؟
خیلی ساده و در یک کلام، من عاشق موسیقی هستم و از اشتغال به آن بسیار لذت می‌برم.
در زمینه‌ی نوشتن فعالیتی داشته‌اید؟
اگر منظورتان از نوشتن آهنگ‌سازی است، قبلا با نام بردن به بعضی از آهنگ‌هایم اشاره کردم. ولی بد نیست بدانید که در حدود ۲۰۰ آهنگ فارسی و کردی از ساخته‌های خودم را در گذشته به اجرا در‌آورده‌ام و حدود ۱۰۰ آهنگ دیگر را نیز برای سایر آهنگ‌سازان تنظیم و اجرا نموده‌ام. مقالاتی هم در زمینه‌ی موسیقی و نقد آن نوشته‌ام. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، در چهاردهم مارس ۲۰۰۴، الهه‌ی عشق نظری به من افکند و ضمن این که قلب و روح مرا در پرتو تابناک حقیقی گرم و روشن نمود، زبان بسته‌ی مرا نیز به سرودن شعر باز کرد. تا کنون می‌توانستم تنها به وسیله‌ی موسیقی احساسم را بیان کنم، ولی حال خوشبختانه زبان کلمات هم به یاریم آمده و بیش از پیش قادر به ابراز مکنونات درونی و عواطفم خواهم بود.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
شنیده‌ام که فیلمی به نام «خوابگاه دختران» قرار است در تورنتو اکران شود یا شاید هم اکران شده٬ ولی هر چقدر در اینترنت لیست فیلم‌های سینماهای تورنتو را مرور می‌کنم چنین اسمی را پیدا نمی‌کنم. می‌گویند که در سینماهای روی اکران است٬ بنابراین تصمیم می‌گیریم که برویم و ببینیم. در راه مجله‌ی را از ایستگاه مترو برمی‌دارم و با نام «» در فهرست فیلم‌ها دیده می‌شود در حالی که مطمئن هستم روی وب‌سایت همین مجله ذکری از این فیلم نبود. پوستر بزرگ فیلم را در نزدیکی سینما می‌بینم٬ چهره‌ی خندان باران کوثری و نام‌های ایرج طهماسب و مجید صالحی بر روی پوستر نوید فیلم شادی را می‌دهند. البته شنیده‌ام که محدودیت سنی ۱۸ سال برای بینندگان در ایران دارد ولی در اینجا برچسب خورده است. از اسم فیلم خیلی بعید نیست. مسایل دختران دانشجو و احتمالاً ماجراهای دیگر وارد مسایل بزرگ‌سالان می‌شود.
هنوز نیم ساعتی به شروع فیلم مانده است ولی درهای سالن باز است و برای همین تصمیم می‌گیریم که این مدت را روی صندلی‌های سالن منتظر بمانیم. برای اولین بار وارد سالنی کاملاً خالی شده‌ایم و می‌توانیم بهترین صندلی‌های عقب سالن را اشغال کنیم. خیلی مشتاق دیدن فیلم هستم. مدت‌هاست که فیلم ایرانی ندیده‌ام و نام فیلم٬ «خوابگاه دختران» ٬ ذهنیت فیلم شادی را که پوستر هم تایید کرده بود تقویت می‌کند. همان‌طور که روی صندلی لم داده‌ام منتظرم که یکی دو ساعتی را غرق محیط اجتماعی ایران که مدتی است دلم برایش تنگ شده٬ شوم. اولین نکته‌ی عجیب این است که اکثریت سالن را خانم‌ها اشغال کرده‌اند و تعداد زنانی که هم‌چنان ورودشان به سالن ادامه دارد بیش از چند برابر مردان است. با خود فکر می‌کنم که شاید به‌خاطر علاقمندی به مسایل فمینیستی فیلم باشد.
فیلم شروع می‌شود و در ۱۵ دقیقه‌ی اول همه چیز خوب است٬ کمی می‌خندیم و هنوز معمای این‌ که داستان فیلم چیست در ذهن می‌چرخد. مساله‌ی کنکور و زندگی دو دختر در شهرستانی که در دانشگاه‌اش قبول شده‌اند به ظاهر محور اصلی داستان می‌آید. ولی در عرض چند دقیقه همه چیز با چند بار تکرار کلمه‌ی «جن» که در زیرنویس انگلیسی فیلم هر بار با املایی متفاوت نوشته می‌شود و هیچ‌کدام از املاها صحیح نیست، به هم می‌ریزد. هرگونه منطق و روند داستانی از هم می‌پاشد و محوریت اصلی فیلم ناگهان عوض می‌شود.
در عرض ده‌ ــ بیست دقیقه‌ی بعدی به اشتباه خود٬ یا شاید هم اشتباه اکران‌کنندگان فیلم٬ پی می‌برم: فیلم ترسناک () است نه اجتماعی. و بدتر این که از لحاظ داستان‌پردازی از داستان‌های جن و پری‌هایی که برای کودکان گفته شده نیز منطق و محتوای ضعیف‌تری دارد. حالا می‌فهمم که این محدودیت زیر ۱۸ سال به خاطر مسایل اجتماعی نظیر روابط دختر-پسر و غیره نیست. به خاطر صحنه‌های وحشت‌ناک فیلم است! خیلی مایوس شده‌ام. در حدی که به ترک سالن در وسط فیلم فکر می‌کنم. ولی در اوج ناراحتی از بی‌سر و ته و غیر منطقی بودن صحنه‌های فیلم که در برخی جاها حتی برش‌های ناممکن صحنه‌پردازی نیز به آن اضافه شده٬ بازی‌یِ بازیگر نقش قاتل دیوانه‌ی فیلم را و هم‌چنین گریم و دکور صحنه را تحسین می‌کنم.
اگر فیلم را در قالب سینمای ترسناک ایران بخواهیم نقد کنیم٬ از نکات قوت آن گریم و صحنه‌پردازی و هم‌چنین بازی نقش ترسناک فیلم که داستان انس با جن‌ها را به‌خوبی به نمایش می‌گذارد، می‌توانیم نام ببریم. در حالی که عدم موفقیت در غافل‌گیری بیننده در طول داستان بزرگ‌ترین نقطه‌ی ضعف آن محسوب می‌شود. از آنجا که داستان فیلم با وجود مشکلات منطقی بسیار که در همه حال آزار دهنده‌ی ذهن مخاطب است٬ کاملاً قابل پیش‌بینی و فاقد معمای لازم برای ذهن است، فیلم ناچار می‌شود به ترسناکی صحنه‌ها اتکا کند. موسیقی متن فیلم نیز قدرت کافی را نداشته و با تم بم کلیشه‌ای نه تنها نمی‌تواند بخشی از بار ترسناک شدن فیلم را از دوش صحنه‌پردازی بردارد٬ بلکه به پیش‌بینی شوندگی فیلم کمک هم می‌کند.
مشکل اصلی فیلم نداشتن مخاطب است. بیشتر بینندگان در انتخاب فیلم گمراه می‌شوند و از طرفی داستان فیلم بیشتر به داستان ترسناک کودکان و نوجوانان نزدیک است، درحالی که صحنه‌های ترسناک فیلم برای این مخاطبین منطقی مناسب نمی‌باشد. بنابراین فیلم بدون مخاطب مانده است
چهارشنبه ۱۸ فوریه کنسرت دیگری توسط محمد رضا شجریان، کیهان کلهر، حسین علیزاده و همایون شجریان در تورنتو برگزار شد. فکر کنم می‌توان به جرات پیش‌بینی کرد که درصد تعداد علاقه‌مندان موسیقی سنتی در نسل آینده‌ی ایرانی رو به کاهش است. عمده‌ی دلیل آن شاید پایبندی بیش از حد به سنت باشد و این که جماعت خبره‌ی این موسیقی که مسوولیت تایید کارهای نو و ارزش بخشیدن به آن‌ها را دارند، چندان تمایلی به دیدن تغییر ندارند. موسیقی ما امروز به شدت نیازمند ایده‌های نو است. در این میان گروه کم‌تعداد شجریان، کلهر و علیزاده بیشترین تلاششان در هر کنسرت، خلق و به کارگیری تکنیک‌های جدید بوده است. اجراهای این گروه به شدت به عنصر نوآوری توجه داشته و الحق موفق هم بوده است.
در کاست «زمستان» از این گروه، تاکید بر ارزش بخشیدن و جا انداختن یک گوشه‌ی جدید و افزودن آن به مجموعه‌ی الگوهای ردیف ایرانی بود. ضمن این که در عین حال حرکت متهورانه‌ای برای باز کردن پای شعر نو به موسیقی سنتی با گنجاندن قطعه‌ی نسبتا طولانی «زمستان» از اخوان ثالث صورت گرفت. شعر نو، به خاطر نزدیک‌تر بودن به قالب معمول کلام در فارسی محاوره‌ای امروز و به دلیل محدودیت کمتر ساختاری، قابلیت انتقال مفهوم به مخاطب بیشتری دارد. مهمترین رسالت موسیقی آوازی ما، همراهی خواننده و حمایت کلام برای انتقال هر چه موثرتر مفهوم شعر به خواننده بوده است. حال آن که معتقدم درک مفهوم شعرهایی که معمولا به این سبک خوانده می‌شوند و انس با نوع موسیقی آن در میان نسل جدید فارسی‌زبانان دشوار شده است. خواندن شعر در قالب آواز درک مفهوم را برای فردی که به قالب موسیقی آوازی آشنا نیست، نه تنها آسان نمی‌کند، بلکه بر پیچیدگی آن می‌افزاید. از این لحاظ زمستان اثر بسیار مهمی به عنوان شروع است و با موفقیت توانسته فضایی تسهیل کننده و دلنشین برای انتقال ساده‌تر شعر فراهم کند. نکته‌ی دیگر در زمستان مهر تایید یکی از خبره‌ترین موسیقی‌دانان سنتی ایران بر گوشه‌ی داد و بیداد ساخته‌ی علیزاده بود. ایجاد تغییر در سنت به ارث رسیده به همان اندازه حساس است که پاک کردن جرم نشسته بر یک شیئ عتیقه. کافی است اندکی زیاده‌روی شود یا اندکی ناشیانه اعمال شود تا چیزی از عتیقه‌ی گران‌بها باقی نماند. دروازه‌ی وارد کردن تغییر به بدنه‌ی موسیقی سنتی، تایید اساتید آن است که شجریان به عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین‌ها به خوبی از موقعیت خود در این زمینه استفاده کرده است (به جاست از شهرام ناظری نیز یاد کنیم).
آواز سنتی ما عمدتاً تک‌خوانی است. گروه‌خوانی، یکی از آرزوهای حسین علیزاده (که هیجان خود را برای پیاده کردن آن چندین بار مثلا در کاست‌های «راز نو» و «دلشدگان» نشان داده است) پدیده‌ی بسیار موفقی می‌تواند باشد، اگر اهل فن به آن بپردازند. حسین علیزاده یا هر آهنگ‌ساز دیگر به وضوح توان کافی برای ساخت یک قطعه‌ی این‌چنینی را ندارد، زیرا خواندن در موسیقی ایرانی جدا از نواختن است. آهنگ‌ساز با نت‌های محدود خود حداکثر می‌تواند یک قالب بسیار انعطاف‌پذیر در اختیار خواننده قرار دهد و این خواننده است که می‌تواند با افزودن تزیین‌های مناسب، هم‌چون تحریر و لرزش صدا، اثر را ارزشی مضاعف دهد. معتقدم در این راه، شجریان با بهره‌گیری از امکانی که هر خواننده‌ای نمی‌تواند داشته باشد، که همانا در اختیار داشتن صدای پسرش که از جنس و رنگ بسیار بسیار مشابه به خودش است، دریچه‌ی جدیدی به روی آواز ایرانی باز کرده است. دو صدا‌خوانی در کاست‌های «آهنگ وفا»، «بی تو به سر نمی‌شود» و «فریاد» وجود داشت. ولی کنسرت اخیر این گروه گام بسیار مهمی در نشان دادن توان این تکنیک بود. دو صدای غیر قابل تفکیک، یکی بم و دیگری زیر، یک قطعه به کمک هم (نه اینکه فقط کپی هم باشند، دقیقا همراه و کمک) می‌خواندند. هر دو در تحریرها با وجود تعداد زیاد تغییر در هر ضرب دقیقا هماهنگ بودند و با دست به دست کردن نت‌های زیر و بم می‌رقصیدند. به عنوان مثال، چهچه‌ای دو صدایی شنیدیم که در هنگام اوج چند بار صدای غالب بین استاد و پسرش عوض شد و به نهایت اوج رسید.
پس از چند کاست قبلی که به تمرین هم‌خوانی و شعرنوخوانی پرداخته بودند، اجرای ۲۰۰۵ گروه به وضوح به اندازه‌ی قابل قبولی از پختگی در این دو زمینه رسیده بود. در تصنیف‌ها ولی شاید هنوز ارتباط بین شنونده و موسیقی سست بود. هر چند با اضافه کردن سکوت، و افزودن تاکید بر کلمات توسط سازها (مانند آن چه پس از سکوت سازها، در پاسخ تار و کمانچه به کلمه‌ی «زخمه» می‌شنیدیم) تلاش شده بود مفهوم شعر موثرتر و ساده‌تر منتقل شود، ولی روح آهنگ‌ها قانع کننده نبود (برای مقایسه‌، همه‌ی تصنیف‌ها را با تصنیف قدیمی «دوش که آن مه لقا» مقایسه کنید. حتی اگر اصلا به آهنگ توجه نکنیم، باز ضرب‌آهنگ به سادگی و بدون تقلا تاثیر شادی‌بخش و تکان‌دهنده (قر ریز) خود را می‌گذارد. هنوز هم تصنیف‌های قدیمی یکه‌تاز هستند).
این که چرا شجریان از فضای زنده‌ی کنسرت برای ارتباط دیداری با مخاطب و تسهیل کردن انتقال ضرب‌آهنگ، و مفهوم شعر استفاده نمی‌کند، برای من نامعلوم است. علیزاده در نیمه‌ی اول که هنوز با سازش از لحاظ کوک مشکلی نداشت، بیش از حد تاکید داشت با حرکت، نگاه و کرشمه به مخاطب در درک فضای آهنگ‌ها کمک کند (که البته به خاطر اغراق خیلی موفق نبود). کلهر با نشان دادن حالت متفکرانه در قطعه‌ی اول نشان می‌داد که این قطعه برای تعمق است و انگار آن ظاهر ساکتش فریاد می‌زد که گوش کنید چه پیام مهمی خوانده می‌شود («بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم» با سکون آنچه خواهد ماند «مرده‌ی من، زنده‌ی تو»). اما تنها نکته‌ای که از شجریان دیدم، اشاره دست به خودش در انتهای قطعه‌ی اول روی کلمه‌ی «مرده‌ی من» و اشاره به مردم روی کلمه‌ی بعدی «زنده‌ی تو» بود. بدون ارتباط دیداری شاید فرق زیادی بین گوش دادن به کاست یا رفتن به کنسرت نباشد. مهم‌ترین دلیل برای رفتن به کنسرت برای من، دقیقا به هیجان‌آمدن ناشی از رقص سازها و تبادل احساسات بین خواننده، ارکستر و تماشاچی است (اوج این مطلب در کنسرت‌های راک دیده می‌شود). حتی اگر فرض بر فضای متفکرانه در کنسرت‌های این گروه باشد، ژست‌هایی مانند آن چه از کلهر با گذاشتن سرش بر روی زانو در میان یکی از قطعات دیدیم به شدت در تحریک مخاطب موثر هستند و نباید حذف شوند.
هنرمندان آن دسته از انسان‌ها هستند که برای بیان احساساتشان زیبایی آفریده‌اند. این زیبایی در هر شکل از موسیقی و آواز و رقص و تئاتر و داستان و شعر و خطاطی و نقاشی و معماری، همواره مخاطبان خود را یافته است و در طول زمان، میراثی گران‌بها برای همه‌ی زیبا‌دوستان تشکیل داده است. میراثی که گونه‌های مختلف آدمیان را به هم نزدیک و با هم آشنا ساخته است.
این شماره تلاشی است برای ثبت بخشی از این زیبایی‌ها. حاشیه‌ای داریم بر کنسرت اخیر گروه استادان موسیقی ایرانی در تورنتو، گزارشی از سمینار تخیل شاعرانه‌ی استاد جلال‌الدین مولوی در دانشگاه تورنتو، گفت و گویی با یکی از نوازندگان و آهنگ‌سازان ایرانی مقیم تورنتو، خاطراتی از فعالیت‌های هنری‌مان در دوران دبیرستان، مروری بر فیلم خوابگاه دختران به مناسبت اکران این فیلم در تورنتو، و تصاویری از کنسرت گروه کُر ایران در تورنتو.
بخوانید تا رستگار شوید!
بازار نوروزی در روزهای ۱۲ و ۱۳ مارس از ساعت ۱۱ صبح تا ۸ بعدازظهر در واقع در شماره‌ی ده (میجر مکنزی، بین یانگ و بی‌ویو، سه چراغ راهنمایی غرب بی‌ویو) برقرار خواهد بود.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
- «من عاشق دیوانه‌ی مستم.» این را مرد جوانی می‌گفت که واقعا باور داشت چنین است. یک بار مرد میان‌سال با تجربه‌ایی او را چنین خطاب کرده بود و از آن روز به بعد او همیشه خود را با همین لقب معرفی می‌کرد. هیچ‌کس حتی اسم کوچک او را نمی‌دانست. دیگران کاملاً او را پذیرفته بودند. وقتی وارد مجلسی می‌شد یا به مهمانی می‌رفت، با صدای بلند می‌گفت: «من عاشق دیوانه‌ی مستم.». کسی حتی نمی‌خواست بداند که او چرا این لقب مسخره را دوست دارد و برازنده‌ی خود می‌داند.
یک بار که با زنی جوان حرف می‌زد، گفت: «هیچ می‌دانید زیبایی شما به قیمت زشتی دیگران تمام می‌شود؟ یا هیچ می‌دانید که من می‌توانم تا چند روز دیگر عاشق‌تان شوم و زیبایی‌تان را چند برابر کنم؟» دختر با لبخندی موذیانه گفت: «عاشق دیوانه‌ی مست، چرا؟ که دیگران زشت‌تر شوند؟»
- «نه خانم، که دیگران قدر زشت بودن‌شان را بدانند. هر چند معشوقه‌ی عاشق دیوانه‌ی مست بودن کار ساده‌ایی نیست، اما دست آخر من برده‌ی زیبایی‌ شما می‌شوم و مرا عذاب خواهید داد. من از این جهان زشت به زیبایی شما پناه می‌آورم، به سان برده‌ایی که به دستان ستمگر و روزی‌رسان اربابش.»
عاشق دیوانه‌ی مست چنین روزگار می‌گذرانید. دلش به نامش خوش بود و خیال آن که این سه واژه همه‌ی آن‌چه او می‌خواهد بگوید را در بر دارند. روزها به تندی می‌گذشتند و عاشق دیوانه‌ی مست دوستانش را یک به یک از دست می‌داد. کسی دیگر حوصله‌ی نظریات بیهوده‌ی او را که این جهان پر درد را دردناک‌تر جلوه می‌داد، نداشت. آخرین باری که در حضور دیگران بود، خطاب به مهمانان گفت: «آنان که به استقبال فرداها می‌روند، نشانه‌ایی از امید انسانند. آن‌ها که به گذشته‌ها فکر می‌کنند، رفته‌اند به جستجوی نشانه‌ایی از امید. و آن که امروز را جشن می‌گیرد، بیهوده زیستن را به درست زیستن در این زندگی بیهوده ترجیح می‌دهد. او که به هیچ فکر نمی‌کند و حتی به من هم در این لحظه گوش نمی‌دهد، خوش‌حال‌ترین است. شادمانه زندگی می‌کند، ‌ اما به سان خرگوش صحرایی، جست‌وخیزی می‌کند از پی هیچ پیش از آن که طعمه‌ی عقاب شود...»
با همین پراکنده‌گویی‌ها و پرحرفی‌هایش بود که شاید دیگران را خسته کرده بود. سال‌ها از آن شب می‌گذشت و کسی سراغش را نمی‌گرفت. در آپارتمان کوچکی نزدیک خانه‌ی من زندگی می‌کرد و هرازگاهی در خیابان می‌دیدمش. مدت‌ها بود که دیگر عاشق کسی نشده بود و دیوانگی‌هایش هم دیگر تازگی نداشت. عاشق دیوانه‌ی مست روزهای آخر فقط مست بود.
قلبم گرفت. راه افتادم که دور شوم. هیاهوی آن سکوت لعنتی دلم را به گه کشیده بود. روی میز بالا آوردم. زیر‌سیگاری از استفراغ پر شد. سیگار نصفه‌ام خیس آب دهان شده بود. گفتم: «واسه تولدت چی می‌خوای بخرم؟» میز تکان نخورد. پر از ورق‌های بازی بود. جوکر داشت به پایین نگاه می‌کرد. دور‌بین دستش بود. نشستم روی صندلی. گفتم: «کجا می‌خوای بری؟»
اتاق بوی استفراغ می‌داد. حرف نمی‌زد لامذهب. ورق‌ها را جمع کردم. بر زدم. جوکر دوباره رو بود. گفتم: ‌ «امشب روی دنده‌ی باخت بلند شدی، چته آخه این جوری بغ کردی؟ هان؟»‌ نگران بود. اتاق نگران بود. لیوان را سر کشیدم. بوی الکل قاطی استفراغم شده بود. گفت: «خوب می‌نویسی هنوز؟» چشم‌هام ترک خورد. تکه تکه می‌دیدمش. بالاخره حرف زد. من ساکت شدم. تلویزیون را روشن کردم. هواپیما‌ها دور هم می‌چرخیدند. دودهای رنگی توی آسمان پخش بود. گفتم: «هنوز وقتی آسمونو می‌بینی ذوق زده می‌شی؟»
لباسش را پوشید. لخت نبود. هیچ وقت لخت نمی‌گشت. ورق‌ها را جمع کرد. جوکر اما روی میز بود. گفتم: «جوکر!» گفت: «مال خودت. با خودت صادق باش دلقک جون.» در را باز کرد. هوا اتاق را گرفت. تازگی داشت خفه‌ام می‌کرد. زمستان بود. وقتی که رفت از همان اول هم نبود. به هواپیماها خیره شدم. لیوان‌ها را سر کشیدم. روی کاناپه خوابم برد. صبح اتاق بوی استفراغ و هذیان بود. جوکر روی میز با دوربین به پایین نگاه می‌کرد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، آقای داریوش اقبالی، خواننده‌ی پاپ ایرانی، روز ۶ مارس پیرامون «خانواده، اعتیاد و پیشگیری» سخنرانی خواهند کرد. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
ساعات اولیه‌ی بامداد روز پس از کریسمس بود. من از شب کریسمس در منزل یکی از دوستانم بیتوته کرده بودم که ناگهان با صدای صاحب‌خانه برخاستم. از پای رایانه فریاد زد: «زلزله، زلزله». بدون معطلی پرسیدم: ‌ «کجا؟» همیشه به بدترین حالت فکر می‌کردم و نمی‌خواستم کلمه‌ی «تهران» ‌را بشنوم. تا گفت: «بم»، ناگهان دلم ریخت. پرسیدم: «ارگ بم؟» گفت: «نابود شد.»
ساعتی بعد همه‌ی ما توی منزل همان دوست جلوی گیرنده‌ها و رایانه‌ها میخ‌کوب شده بودیم. هیچ‌کدام از شوک ماجرا نمی‌دانستیم چه باید کرد. تلفن‌ها هر چند ثانیه زنگ می‌زد و پرسش این بود که برای غلبه بر این حس ناتوانی چه باید کرد؟
صلیب سرخ جهانی اولین مقصد بود. فکر کردیم برای جمع‌آوری کمک‌های بیشتر باید به روند اطلاع‌رسانی در سطح شهر یاری رساند. در نتیجه با کپی کردن عکس‌های دلخراش زلزله و چسباندن آن‌ها بر روی مقواهای بزرگ، پوستر‌های بزرگی تهیه کردیم و بر گردن آویخته و بر سر تقاطع‌های اصلی شهر ایستادیم. هم‌زمان تعدادی از دوستان در میان شهروندانی که توجه‌شان جلب شده بود، برگه‌های حاوی اطلاعات تماس با سازمان‌های امداد مانند صلیب‌سرخ را توزیع می‌کردند. همین حرکت خودجوش دانشجویان توجه تعدادی از رسانه‌های گروهی و مردم را به عمق فاجعه جلب کرد.
تصور می‌کنم که دو یا سه روز بعد از زلزله، جمعی از گروه‌های مختلف ایرانی در شهر از دانشجویان و تعداد دیگری از نهادهای مدنی و ایرانی برای تشکیل جلسه‌ی اضطراری دعوت به عمل آوردند. جلسه در سالن اجتماعات یک هتل تشکیل شد. از همان آغاز جلسه، مشکلات سابقه‌دار جامعه‌ی ایرانی مشهود شد. چند نفری که احساس می‌کردند چون گذشته هر سه نقش دعوت‌کننده، صحنه‌گردان، و رئیس جلسه را بر عهده ندارند، سنگ‌اندازی‌هایشان را شروع کردند. اختلافات قدیمی‌ها هم که چون همیشه سر‌ باز کرده بود. ناگهان در حالی که در گوشه‌ای از سالن نشسته بودیم، به جای چه کنیم برای هم‌میهنان زلزله‌زده، باید فکر می‌کردیم که چه کنیم آن دو آقا که وسط جلسه و در مقابل چشمان یکی از نمایندگان مجلس کانادا و دیگران دست به یقه شده بودند، بیش از این آبروریزی نکنند و آن دیگری را قانع کنیم که ما همه اینجا هستیم که کمک کنیم و بنا نیست کسی پولی به جیبی بزند یا شهرتی به دست آورد. با همه‌ی این حرف‌ها، باید خوشحال بود که در نهایت آن جلسه موجب آشنایی کسانی که به حق قصد یاری داشتند، شد. بنابر‌این شد که هرچه سریع‌تر جلسه‌ی کاری دیگری تشکیل شود.
تاسیس یک شماره‌ی حساب و اعلام آن در رسانه‌های گروهی و تبلیغ برای جذب کمک‌های نقدی و در واقع اعلام موجودیت «ستاد یاری بم - تورنتو» از نخستین دست‌آوردهای جمع بود. صندوق‌های چوبی که با بچه‌ها در خانه ساختیم و صندوق‌هایی که بعدها توسط یک هم‌میهن کابینت‌ساز ساخته شد را در مراکز تجاری ایرانی جهت جمع‌آوری کمک‌های نقدی پخش کردیم.
جلسات ستاد خرده خرده نظم گرفت و بنابراین شد که به جای افراد حقیقی، هر انجمن، کانون و نهاد مدنی فعال یک نماینده در کمیته‌ی تصمیم‌گیری داشته باشد. به این ترتیب شاید برای اولین بار در تورنتو تعداد زیادی از گروه‌های ایرانی با وظایف مختلف و سابقه‌ی کار مختلف، در یک ستاد و با هدف مشترکی گرد هم آمده بودند.
نخستین چالش در برابر ستاد، پاسخ به این پرسش بود که آیا کمک‌های جمع‌آوری شده تا آن تاریخ را باید برای تامین نیازهای فوری زلزله‌زدگان صرف کرد یا ستاد باید روی مرحله‌ی بازسازی تمرکز کند؟ گذر سریع زمان و عدم ارتباط مستقیم با بم و شرایط پیچیده‌ی منطقه و یک سری عوامل دیگر، جمع را به سوی گزینه‌ی دوم سوق داد و بنا بر ادامه‌ی جمع‌آوری کمک‌های مالی و بررسی نیازهای دوران بازسازی قرار گرفت.
یک ماه بعد بخش دانشجویی و جوان‌تر ستاد موفق به برگزاری کنسرتی جذاب با حضور هنرمندان برجسته‌ی شهر شدند. فروش تمامی بلیط‌های سالن ۸۰۰ نفری برگزاری کنسرت و البته جمع‌آوری ۲۰ هزار دلار در آن شب به نفع بم، خاطره‌ی خوبی از حرکت جمعی جامعه‌ی ایرانی به جا گذاشت و نشان داد که با شکیبایی می‌توان هدف اساسی‌تر را با تمرین کار گروهی پی‌گیری کرد و کمکی هرچند کوچک به هم‌میهنان آسیب‌دیده رساند.
ستاد یاری بم - تورنتو در شش ماه نخستین فعالیتش به جمع‌آوری کمک‌ها، انتخاب هیات مدیره، تقسیم مسوولیت‌ها، و رفع و رجوع موانع حقوقی پرداخت. رقم جمع‌آوری شده پس از ماه‌های اولیه در حدود ۱۳۰ هزار دلار کانادایی ثابت ماند. از این مرحله به بعد، یافتن راهی برای رساندن این کمک نقدی به آسیب‌دیدگان زلزله به اصلی‌ترین اولویت جمع تبدیل شد. انتخاب دیگری که در این مرحله ستاد با آن روبه‌رو بود، نحوه‌ی هزینه کردن این کمک بود. در واقع پاسخ به این پرسش که آیا جمع ترجیح می‌دهد که پول را مستقیماً و با نظارت افراد طرف قرارداد در تاسیس یک مرکز خدماتی (بهداری، مدرسه، فرهنگ‌سرا،...) هزینه کند، یا با اهدای آن به یک نهاد خیریه‌ی غیر دولتی که سابقه‌ی کار در بم و پروژه‌ای در دست دارد، به تکمیل آن پروژه یاری رساند؟ گزینه‌ی دوم به جهت مشکلات ارتباط، نظارت و مقدار کمک نقدی، اولویت یافت. ستاد در این مرحله تصمیم گرفت که هر یک از اعضا به نسبت ارتباطات و اطلاعاتی که دارند، یکی از نهادهای خیریه‌ی فعال در بم را برای بررسی در تماس مستقیم قرار دهند.
در مرحله‌ی بعدی، هیات مدیره و گروه‌های کاری موظف شدند که پیشنهادها و جزییات برنامه‌های این نهادها را مورد بررسی قرار دهند. در نهایت جمع با برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی در آستانه‌ی سالگرد زلزله، گزارشی از فعالیت‌های یک ساله‌ی ستاد ارائه کرده و از این مقطع به بعد وارد مرحله‌ی نهایی انتخاب یکی از پنج نهاد خیریه‌ی غیر دولتی کاندیدا برای دریافت این کمک شد.
در همین جا لازم به بازگویی است که این ستاد از کمک موثر تعدادی از حقوق‌دانان جوان ایرانی شهر جهت قرار دادن همه‌ی امور در مسیر قانونی بهره‌مند شد. در انتهای این پروژه‌ی یک ساله، نهایتاً پس از بررسی‌های طولانی، ستاد با رای مثبت به اولویت‌بندی گروه کاری، هیات مدیره را موظف کرد به رعایت آن اولویت. با نهاد خیریه که در بالای لیست قرار دارد جهت انتقال کمک ۱۳۷ هزار دلاری وارد مذاکره شد. تا پس از رسیدن به توافق و اعمال شرایط ستاد، از جمله نظارت، رعایت استانداردهای ضد زلزله در ساخت پروژه‌ی پیشنهادی، جابه‌جایی پول صورت بگیرد. نخستین گروه طرف مذاکره در این مرحله‌ی نهایی، گروه خیریه‌ی سیب می‌باشد. «سیب» مخفف «ستاد یاری بم» است، در حال ساخت یک مجموعه‌ی فرهنگی-آموزشی در شهر بم می‌باشد. طبیعی است که اگر به هر دلیل این مذاکرات با مشکل رو‌به‌رو شود، گروه بعدی در لیست ۵ نفره‌، مورد مذاکره قرار خواهد گرفت.
در انتهای این گزارش، باید اضافه کنم که آنچه در این مطلب آمد، نه یک گزارش رسمی از سوی ستاد، یا همه‌ی آنچه در تورنتو در رابطه با بم گذشته، یا حتی به عنوان نماینده‌ی یورک در آن ستاد بود، بلکه فقط مشاهدات شخصی من بود بر اساس اولویت‌هایی که به نظرم مهم می‌آمد.
نمایشگاه و کنفرانس مطبوعات کانادایی به زبان‌های خاورمیانه در دانشگاه تورنتو با هماهنگی آقای دکتر حسن‌پور، یکی از استادان خاورمیانه‌شناسی در دانشگاه تورنتو، برگزار می‌شود.
نمایشگاه: از ساعت ۱۰ صبح تا ۵ عصر، سه‌شنبه ۸ مارس در دانشکده‌ی
خاورمیانه‌شناسی ۴،، ۲۰۰
جلسه: از ساعت ۴ بعدازظهر تا ۶ عصر، سه‌شنبه ۸ مارس در همان ساختمان، اتاق ۳۲۳.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو یک سری جلسات ایران‌شناسی توسط دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن از تاریخ ۲۶ مارس تا ۳ آوریل در دانشگاه تورنتو برگزار می‌شوند. برنامه‌ی این جلسات از این قرار است:
۲۶ مارس: دنیا به کجا می‌رود؟ چشم‌انداز قرن بیست و یکم چیست؟
۲۷ مارس: ‌ چرا ایران یک کشور تنهاست، بی‌شباهت به کشورهای دیگر؟
۲۸ مارس: شاهنامه چه پیامی برای امروز ایرانیان دارد؟
۲۹ مارس: چرا ادبیات فارسی سخنگوی تاریخ ما شده است؟
۳۰ مارس: ‌ حافظ، چکیده‌ی تاریخ ایران
۳۱ مارس: چه‌ها از ایران قبل از اسلام به دوران بعد انتقال یافت؟
۲ آوریل: ایران چه پیامی برای جهان می‌تواند داشته باشد؟
۳ آوریل: راز مداومت تاریخی ایران چیست؟
برای اطلاعات بیشتر در مورد نحوه‌ی ثبت نام، به اینجا مراجعه کنید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا، در روز ۱۲ مارس، ساعت ۴: ۳۰ بعد از ظهر، خانم فیروزه آغداشلو از گالری آرتا پیرامون «هنرمندان معاصر ایرانی در مهاجرت» سخنرانی خواهند کرد. مکان این جلسه در اتاق ۰۲۴ ساختمان واقع در شماره‌ی ۴۰ خیابان. خواهد بود. برای دیدن نقشه، اینجا را کلیک کنید.
در سری برنامه‌های در، در روز ۹ مارس از ساعت ۱۲ تا ۱ بعدازظهر، طیف وسیعی از انواع موسیقی ایرانی در اجرا خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
فیلم سینمایی دوئل از روز چهارم مارس در سینما وودساید تورنتو به نمایش در آمده است. این فیلم که پرخرج‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران است توسط احمدرضا درویش کارگردانی شده است و هفت سیمرغ بلورین از بیست و دومین جشنواره‌ی فیلم فجر دریافت کرده است. این فیلم از جمعه تا یکشنبه در دو سیانس ۷ و ۹: ۱۵ شب و از دوشنبه تا پنج‌شنبه در سیانس ۷ شب پخش می‌شود.
در جلسات هفتگی گروه فرهنگی هنری موج نو، در روز شنبه ۱۲ مارس آقای محمود خوش‌چهره منتقد سینما درباره‌ی سینمای تارکوفسکی صحبت خواهد کرد. این جلسه از ساعت ۶: ۳۰ تا ۹ بعدازظهر و در مدرسه‌ی در ۵۶۳۵ خیابان یانگ شماره‌ی ۲۰۲ است. برای ثبت‌نام با شماره‌ی ۴۱۶۸۲۳۲۵۷۲ آقای عارف تماس بگیرید. ورودی این برنامه ۵ دلار برای اعضا و ۱۰ دلار برای دیگران است. در این برنامه بخش‌هایی از فیلم نیز پخش می‌شود.
کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو تقدیم می کند:
شهره آغداشلو، پرویز صیاد، کاترینا بل و علی پورتاش در کارتون بابک و دوستان، اولین نوروز
نمایش کارتون با حضور پرویز صیاد
زمان: ۴ شنبه ۱۶ مارس، ساعت ۷ بعد از ظهر
مکان: اتاق ۱۱۶۰ ساختمان، واقع در شماره‌ی ۴۰ خیابان.
ورودی: ۸ دلار
برای دانشجویان: ‌ ۶ دلار
کودکان زیر ۱۲ سال: رایگان
راه می‌روم و به روبه‌رو نگاه می‌کنم. ساعت یک و نیم ظهر است. هنوز جوانم و شاید هنوز زیبا، اما نه آن‌قدر که خودم را راضی‌ کنم. گاهی‌ روبه‌روی‌ آینه که می‌ایستم، دوست دارم بکشمش. دوست دارم بفروشمش و با پولش زیباترین زن‌های دنیا را برای‌او بخرم. با این‌حال هنوز وقتی‌ در پیاده‌رو راه می‌روم، می‌شنوم صداهایی که شبیه این جمله‌ها را مرور می‌کنند: «خوشگل خانم!»٬ «بوسسسسس» ٬ «ببند در یخچال رو موشه یخ نکنه!»٬ «با خودت ور نرو!»...
همین جمله‌ها و نگاه‌های مردان معطل که همیشه با گنگی نگاه‌شان می‌کنم. هیچ‌وقت هم نفهمیدم که چه تفننی دارد این جمله‌های کوتاه برای‌شان. مرد. مرد. مرد! مرد که می‌گویم قلبم تیر می‌کشد. یاد او می‌افتم که تنش درست شبیه تن من است: دو دست، دو پا، سر، چشم، دهان، مو! من دو دایره و یک مثلث بیشتر دارم او یک استوانه. وقتی‌ در آغوش می‌گیرمش خونم به جوش می‌آید. زیر پوستم رگ‌ها متورم می‌شوند. نبضم از ثانیه پیشی‌ می‌گیرد و نفسم در لحظه فرو می‌رود. غرق می‌شوم. سرم را روی‌ سینه‌اش می‌گذارم. ازدحام رشته‌های تیره و باریک که عاشقانه در پیکر هم پیچیده‌اند و خالی که سرزمین آرامش مرا از هر کجای دیگر دنیا باز می‌شناساندم و صدایی‌ که زیر گوشم به آرامی‌ زمزمه می‌کند. صدایی که به آرامی‌ زمزمه می‌کند. به آرامی زمزمه می‌کند: عین شین قاف. زیباترین موسیقی‌ جهان تنها با همین سه نت ساخته می‌شود. از سازی‌ که تنها من نوای آن را می‌شناسم. سرخ و کوچک. جایی‌ در اعماق تنش.
من بر آسفالت می‌ایستم. بر آسفالت راه می‌روم. به در شیشه‌ای‌ یک کافه‌ی دنج می‌رسم. هنوز صدای قلبش در گوشم است. مرد صاحب مغازه سلام می‌کند. می‌شنوم. خوش‌آمد می‌گوید و یک دفترچه‌ی چرمی‌ را روی میز می‌گذارد. نمی‌فهمم. نمی‌شنوم. تنها وقتی می‌رود برای لحظه‌ای زمان را حس می‌کنم. دفترچه را باز می‌کنم. سطر به سطر می‌خوانم. اما جمله‌ها نامفهوم‌اند. تنها چیزی که در ذهنم مرور می‌شود این‌ها هستند: «انگشت شستش بریده است. زخم هنوز جوش نخورده. گوشت درجای‌ خودش زیر بانداج پخته شده. ناخن از وسط نصف شده. تنها اگر آن روز به قد یک سلام آمده بودم آن لحظه‌ی‌ شوم کمی‌ به تعویق می‌افتاد. مثلا اگر ساعت هشت صبح انگشتش بریده بود.... نه. اگر آمده بودم ساعت هشت صبح هرگز نمی‌آمد.»
و امروز دوباره با خیابان‌ها خلوت کردم. آمدم در شهر داد بزنم. داد بزنم که چیزی به آمدنش نمانده. می‌فهمم که شادی‌ توی حروف سیاه هر روز پرسه می‌زند. روبه‌روی یک اسم مجازی، در ساده‌ترین حرف‌ها، شادی‌ پرسه می‌زند. حتی‌در کلام کسی‌ که فکر می‌کند دیگر چیزی شادش نمی‌کند، شادی پرسه می‌زند. هوا آنجا هنوز سرد است اما شادی‌ هست. انگار او از من منتظرتر است. هر دوی ما از دیگری‌ منتظرتریم. باید به مردهای‌ منتظر در پیاده‌رو می‌گفتم. شاید هم گفتم. وقتی‌ که پستان‌هایم را جلو می‌دادم، گفتم. اگر دقت می‌کردند می‌فهمیدند که این‌ها پستان‌های یک دختر نیست. پستان‌های یک زن است یا شاید هم پستان‌های دختری که «مرد» دارد. پستان‌های‌ انتظار. ندیدند چقدر کشیده و مست ایستاده‌اند؟ ایستاده‌اند تا دوباره مشت‌های او باز شوند و در کاسه‌ی پنج انگشت ببلعدشان. اگر ندیده باشند هم حق دارند. آخر کسی‌ نمی‌دانست که تنها دستان او اندازه‌ی‌ پستان‌های من‌اند.
دفترچه‌ی‌ چرمی‌ را می‌بندم. چیزی نخوانده‌ام. اسم‌ها و قیمت‌ها نامفهوم‌اند. چای‌ تنها اسمی‌ است که به یاد می‌آورم. کسی‌ در کافه نیست. من تنها مشتری هستم. کافه از چوب و حصیر ساخته شده. می‌تواند اینجا را بخرد؟ گوشه‌ی‌ کافه را کتاب‌فروشی کند، همان‌طور که دوست دارد. باید بنویسد. باید داستان بنویسد. بنویسد. بنویسد. بنویسد. نمی‌خواهم او شاملو باشد و من آیدا. می‌خوام «من» باشم برای «او».
سیگار را روشن می‌کنم. نفس می‌کشد روی میز. نفس‌هایش را می‌بینم.
- «چای‌دو نفره خواسته بودم!؟»
- «اما شما یک نفرید!»
- «دونفره! با خرما. ببخشید. اسم این خرما چی‌ بود؟»
- «نمی‌دونم خانم. روی‌ جعبش رو نخوندم.»
- «آهان.»
یکی‌ از فنجان‌ها را می‌گذارم روبه‌رو. نگاهم می‌کند. می‌خندم و برایش چای‌ می‌ریزم. می‌دانم چای را تلخ می‌خورد. من هم چای‌ تلخ می‌خورم. دوست ندارم قهوه بخورد. برایش خوب نیست. نگاهش می‌کنم. چقدر زیباست! کتاب شعر را بیرون می‌آورم. اما نه. خودم شعر می‌گویم. شعر می‌گویم. شعر می‌گویم. گوش می‌کند. گوش می‌کند. گوش می‌کند.
- «یه مغازه پیدا کردم، ۱۵میلیون رهن کامل. جون می‌ده واسه کافه. گوشش هم کتاب‌فروشی. صندلی‌های لهستانی. دیوارهای‌ چوبی. یه جای دنج. یه نیم طبقه هم بالاشه که می‌تونیم دور تا دورش حصیر بکشیم. بد نیست برای وقت‌هایی که می‌آی. بهتر از خونه‌ی مردمه. خودت که می‌دونی من توالت عمومی‌ رو به خونه‌ی غریبه‌ها ترجیح می‌دم. نمی‌خوام هوایی که بوی تن تو توش می‌پیچه رو بعد من کسی‌ ببلعه. اون نیم طبقه قد یه تخت جا داره. به خدا همین کافیه. این دو ماه توی سال که هستی‌ تعطیلش می‌کنیم. بقیه‌ی سال باز باشه. خرج خودش رو راحت در می‌آره. ساده بگیر. نگو نه!»
ساده می‌گیرد. نه نمی‌گوید. اما چیز دیگری‌ هم نمی‌تواند بگوید. دستم را می‌گذارم روی‌میز روی دستش. انگشتانش را لای انگشتانم می‌پیچد. عشق‌بازی می‌کنم با دستش. با نگاهش. حرف می‌زند. قهقهه می‌زنم. سرش را می‌آورد جلو. جلوی لب‌هایم. با یک مو فاصله. مرد صاحب مغازه دارد نگاه‌مان می‌کند. روی‌ لب‌هایم زمزمه می‌کند: «چند؟». می‌خندم. موزیانه می‌خندم. دستش را فرو می‌کند در آستین روپوش. دست می‌کشد به ساعدم. لمس می‌شوم. پاهایش را زیر میز پیچیده در پاهایم. یک میز فاصله. یک میز فاصله. «می‌بینی؟ من یه انسانم. انسانی‌ به نام زن. یک انسان متعلق به تو. چیزی که هیچ‌کس قادر به درست کردنش نیست. متعلق به تو. گوشت، مو، پوست، خون. من چیزهای‌ ندیدنی‌رو واقعی‌ نمی‌گیرم. عشق یعنی تن من. یعنی‌ اون چیزی‌ که هست. وقتی‌ می‌گم تنم رو بهت می‌دم که عاشقت باشم. این دو مفهوم هم ارز همن. من ترجیح می‌دم به جای اون که به تو بگم عاشقتم، بگم مال توام. مال تو. درست مثل بالش زیر سرت. مال توه، نه؟»
دو نفر می‌آیند پای‌ میز کنار ما می‌نشینند. یک زن و مرد. زن نه. یک دختر و پسر. فندک می‌گیرم از پسر برای تو.
- «بگذارید براتون روشن کنم.»
- «نه. برای‌مَردَم می‌خواستم.»
به صندلی‌ روبه‌رو نگاه می‌کند. می‌گویم: «رفته دستش رو بشوره. الان می‌آد.»
- «آهان. بله.»
برمی‌گردد پای‌ میز خودشان.
- «می‌دونی فرق آدمی که دلخوشی‌ داشته باشه با آدمی که نداشته باشه چیه؟»
- «چیه؟»
- «فرق من و اون دوستم. باید سریع‌تر می‌اومدم خونه. نمی‌گذاشت. کسی‌ رو می‌خواست که گوشش باشه. اما من کنار اون مثل بادبادک بی‌نخ توی فضا رها بودم. نمی‌تونستم. باید به دنباله‌ی‌ خودم گره می‌خوردم. همش دلواپس بودم امروز باز بلایی سرت نیاد. نباید می‌رفتم. نباید. تمام روز کلافه بودم. خودم نبودم. امروز سه بار از روبروی‌ مسجد امام جعفر صادق گذشتم و سه بار از سه تلفن عمومی‌ شماره گرفتم. وای... دیوانه کننده بود. باید شماره رو از روی یک موبایل می‌خوندم که صفحه‌ی ال. سی. دی. اون شکسته بود. موبایل رو اما گم کرده بودم. شماره‌ها رو در هم می‌گرفتم. جایی‌ برای نشستن هم نبود. کجا بودم؟ اول خیابون خواجه عبدا...؟ نه. انتهای جلفا؟ نه بابا. روبه‌روی پاساژ آرین تو میرداماد! نه. نه. نه...»
- «سیگارت به فیلتر رسیده. خاموشش کن.»
- «خانم ببخشید! آقا نیومدند؟ ما باید بریم. اگه می‌شه لطفا فندک...»
دستم را با فندک دراز می‌کنم.
- «ببخشید آقا. حساب من چقدر شد؟»
- «چی‌ داشتید خانم؟»
- «دو تا چای‌ سرد.»
به همت انجمن‌های دانشجویان ایرانی دانشگاه‌های تورنتو، رایرسون، مک‌مستر، واترلو، و یورک جشن نوروز سال ۱۳۸۴ در روز جمعه ۱۸ مارس ساعت ۹ شب در واقع در شماره‌ی ۷۷ خیابان برگزار می‌شود. هزینه‌ی پیش‌خرید بلیط برای اعضا ۱۵ دلار و برای سایرین ۲۰ دلار است. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
از سخنرانی چه خبر:
به همت دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی و دانشکده‌ی مطالعات تاریخی و ابتکار تورنتو برای مطالعات ایرانی و با همکاری بنیاد زرتشتیان آنتاریو، در روز ۲ مارس آقای. سخنرانی‌ای با عنوان‌های «در میان کلمات: سکوت در تمدن معنوی ایران» در دانشگاه تورنتو ارائه کردند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، آقای داریوش اقبالی، خواننده‌ی پاپ ایرانی، روز ۶ مارس پیرامون «خانواده، اعتیاد و پیشگیری» سخنرانی کردند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۱۲ مارس خانم فیروزه آغداشلو از گالری آرتا پیرامون «هنرمندان معاصر ایرانی در مهاجرت» سخنرانی کردند.
در جلسات هفتگی گروه فرهنگی هنری موج نو، در روز شنبه ۱۲ مارس آقای محمود خوش‌چهره منتقد سینما درباره‌ی سینمای تارکوفسکی صحبت کردند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو یک سلسله جلسات ایران‌شناسی توسط دکتر محمد علی اسلامی ندوشن برگزار شد که تا ۳ آوریل نیز ادامه دارد. موضوع جلسه در روز ۲۶ مارس «دنیا به کجا می‌رود؟ چشم‌انداز قرن بیست و یکم چیست؟»، در روز ۲۷ مارس «چرا ایران یک کشور تنهاست، بی‌شباهت به کشورهای دیگر؟»، در روز ۲۸ مارس «شاهنامه چه پیامی برای امروز ایرانیان دارد؟»، در روز
۲۹ مارس «چرا ادبیات فارسی سخنگوی تاریخ ما شده است؟»، در روز ۳۰ مارس «حافظ، چکیده‌ی تاریخ ایران» و در روز ۳۱ مارس «چه‌ها از ایران قبل از اسلام به دوران بعد انتقال یافت؟» بود. برای اطلاع درباره‌ی جلسات روزهای ۲ و ۳ آوریل، اینجا را ببینید.
از هنر چه خبر:
نمایشگاه عکاسی یدی مزینانی از روز ۲۶ فوریه تا ۱۱ مارس در گالری آرتا برگزار شد.
در سری برنامه‌های در، در روز ۹ مارس از ساعت ۱۲ تا ۱ بعدازظهر، طیف وسیعی از انواع موسیقی ایرانی در دانشگاه تورنتو اجرا شد.
اتحادیه‌ی کمیته‌ی فرهنگی جوانان کنسرت خیریه‌ی سال نو را با هنر نمایی گروه کر ایران و گروه باربد در روز ۲۷ مارس به نفع مجتمع «بچه های آسمان» برگزار کرد.
از نشریات چه خبر:
در روز ۸ مارس نمایشگاه و کنفرانس مطبوعات کانادایی به زبان‌های خاورمیانه در دانشگاه تورنتو با هماهنگی آقای دکتر حسن‌پور برگزار شد.
روزنامه‌ی در روز ۳۱ مارس مقاله‌ای پیرامون اظهارات دکتر شهرام اعظم، پزشک ایرانی که خانم زهرا کاظمی را معاینه کرده است، منتشر کرد.
از فیلم چه خبر:
فیلم سینمایی دوئل از روز چهارم تا هفدهم مارس در سینما وودساید تورنتو به نمایش در آمد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو کارتون «بابک و دوستان، اولین نوروز» با حضور پرویز صیاد در دانشگاه تورنتو به نمایش درآمد.
از تفریح چه خبر:
به همت انجمن‌های دانشجویان ایرانی دانشگاه‌های تورنتو، رایرسون، مک‌مستر، واترلو، و یورک جشن نوروز سال ۱۳۸۴ در روز جمعه ۱۸ مارس ساعت ۹ شب برگزار شد.
از آینده چه خبر:
به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو، در روز جمعه اول آوریل، ساعت ۷ شب، برنامه‌ی «بوی بهار» با هنرمندی بهنام جهانبگلو در جهت اهدای بورس تحصیلی به دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
در ادامه‌ی سلسله جلسات ایران‌شناسی دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن که از تاریخ ۲۶ مارس به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو آغاز شده است، در روز ۲ آوریل جلسه‌ای پیرامون «ایران چه پیامی برای جهان می‌تواند داشته باشد؟» و در روز ۳ آوریل جلسه‌ای پیرامون «راز مداومت تاریخی ایرانیان چیست؟» برگزار خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر در مورد نحوه‌ی ثبت نام، اینجا را ببینید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، در روز ۳ آوریل ساعت ۳ بعدازظهر خانم شیرین بیانی پیرامون مولانا جلال‌الدین و راز خلاقیت سخنرانی خواهند کرد. مکان این سخنرانی اتاق ۱۲۱۰ ساختمان می‌باشد.
در روز دوشنبه ۴ آوریل انتخابات سالانه‌ی اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو، ساعت ۶ تا ۷ شب برگزار می‌شود. مکان این مراسم اتاق ۱۱۰۵ ساختمان یا می‌باشد. در انتهای این برنامه فیلم «بوتیک» ساخته‌ی حمید نعمت‌اللهی به نمایش گذاشته خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و با همکاری دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی، دانشکده‌ی تاریخ، و ابتکار تورنتو برای مطالعات ایرانی، در روز ۴ آوریل ساعت ۱۲ تا ۲، دکتر محمد علی اسلامی ندوشن یک سخنرانی با عنوان به زبان انگلیسی خواهند داشت. مکان این سخنرانی اتاق ۲۰۰ واقع در شماره‌ی ۴ خیابان می‌باشد. نقشه‌ی دانشگاه را می‌توانید اینجا ببینید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برنامه‌ی رنگ‌های ایران - - در روز چهارشنبه ۶ آوریل در محل در دانشگاه تورنتور از ساعت ۱۱ صبح الی ۲ بعدازظهر برگزار خواهد شد. هدف این برنامه نمایاندن فرهنگ ایرانی و نوروز به همگان (شامل غیرایرانیان) است. شرکت در برنامه رایگان بوده و برای ناهار غذای ایرانی به بهای ۵ دلار عرضه می‌گردد.
مدتی بود به این فکر می‌کردم که درست در کنه محله وبلاگ‌دارها دارم زندگی می‌کنم! اگه دلتون نمی‌سوزه باید بگم که دور تا دورت وبلاگدار‌های‌خیلی معروف می‌بینی که یکی از یکی پر هیجان‌تر‌ و شیرین‌تر‌ می‌نویسند! دلم می‌خواست متن‌های خوبی که گوشه‌کنار وبلاگ‌ها ظاهر می‌شند رو جایی جمع کنم، و با یک خورده توضیح قدرت این رسانه‌ی مدرن که هنوز تو گهواره است ولی فریادش گوش خیلی‌ها رو کر کرده نشون بدم!
تورنتو، محله‌ی سرد آدم‌هایی هست که به بهانه‌های مختلف در اون جمع شدند ولی با نوشتن نمی‌گذارند سردی هوای قطبی اینجا انگشتان گرانبهاشون رو کرخت کنه.
در این خلاصه سعی کردم یک گوشه‌ی خیلی کوچک از این تلاش رو نشون بدم هر چند که باز هم متنی طولانی شد (خوبیش اینه که یک ماه فرصت دارید که بخونیدش!). و می‌دونم که باز هم ناموفق بودم. مجله‌ی بچه‌های‌ دانشگاه تورنتو لطف کرد و این فرصت برام فراهم کرد. از همه‌ی وبلاگ‌نویس‌هایی که متن‌هاشون رو اینجا استفاده کردم قبلا تشکر می‌کنم.
ادویه‌ای که برای مزه‌دار شدن متن استفاده کردم بیشتر متلک‌های خشک و طعنه آمیز هست که امیدوارم با غرش مهیب اتحادیه‌ی نوظهور وبلاگداران! رو به رو نشوم! گزینش متن‌ها بر هیچ مبنای خاصی نبوده و بیشتر بر حسب تصادف و اینکه چقدر یک پست خاص شوخی‌پذیر بوده انجام گرفته. شوخی‌ها را مبنای نظر شخصی من نگیرید! شوخی شوخی است و بس!
هر روز یک وبلاگ جدید از بچه‌محل‌ها کشف می‌کنم و برای بررسی عادلانه همه به شدت محتاج کمک هستم! خوشحال می‌شوم هر کس که متنی برایش جالب هست یا هر صاحب وبلاگی که به نظرش متنی در خور توجه نوشته یک لینک برایم به آدرس قاصدک بفرستد. امیدوارم با کمک شما مجموعه‌های بعدی بی‌عیب‌تر‌ و کامل‌تر‌ شوند.
ارادتمند همه دست به قلم‌ها
پیمان رزاقی
راجع به یک فتو بلاگ نمی‌شه چیزی نوشت ولی اگه خواستید چند تا عکسی خیلی حرفه‌ای و قشنگ ببینید به وبلاگ سام جوان روح سر بزنید. بنابر شنیده‌ها سام سه تا جایزه‌ی مهم گرفته:
مبارک باشه!
چندی پیش موجودی نازنین ازجانب یک هم دانشگاهی چاق و چله متولد شد که بسیار مورد توجه عام و خاص! (چرا همیشه خاص باید قبل از عام بیاد؟) قرار گرفت. وبلاگ نازلی با ادیتوری مامانش اینا توانست در ماه‌های تولد به سرعت وزن گیری کنه و تعداد کامنت‌هاش تصاعدی رو به افزایش بود. در این میان به گفته خود نویسنده ادیتوری مامانشون اینا بسیار موثر بود اما از اون موثر‌تر‌ شیوه‌های‌ نوین تبلیغاتی بود که حول افشاگری، نقدهای تند و تیز، و در یک کلام شر به پا کردن! می‌چرخید. اسم‌هایی که نازلی روی شخصیت‌های‌محبوب تورنتو می‌گذاشت به حکم سلیقه و مطابقت با شخصیت به سرعت محبوب شدند: مثلِِِ پندار خوش تیپ، فرید سی. بی. سی، حسین آقا ابوالبلاگ (حسین درخشان)، حسین آقا (حسین علیزاده)، آق ابطحی (محمد علی ابطحی، تنها آخوندی که نازلی بهش فحش نمی‌ده!) با این همه نازلی با همه‌ی غرغرو بودن و شر به پا کردنش، یک جایی بد جوری نشون داده احساساتیه، قضیه‌ی آه راننده تاکسی‌ها رو بخونید فکر کنم با من هم عقیده باشید.
راستی هیچ فکر کردید چقدر نخودچی سکسی هست؟ اتفاقا ازاون دسته تیپ‌های گرد و قلمبه هم هست که مایکل جکسون خیلی دوست داره! نازلی هم انگار از گرد و قلمبه بدش نمی‌یاد! خوشم میاد بد جوری رک و راست حرفش رو می‌زنه! اگه یک چند تا ایده ناب واسه تخریب شخصیت بگیرید مقاله‌ی ادب از که آموختی نازلی رو بخونید!
می‌گند پشت سر مرده حرف نزنید! آخه مجید جان زهری همین دیشب که داشتم این گزارش رو کامل می‌کردم با وبلاگ نویسی خداحافظی کردند! حالا درسته رخت از این دنیای اینترنتی بر بسته، ولی روحش در جهان دیگر زنده است و بر همه‌ی اعمال ما ناظر. خدا بیامرزدش، خیلی آدم با انصافی بود!
ماه پیش یک دعوا از نوع وبلاگی بین مسعود نقره کار (که مخالف حمله آمریکا به ایران بوده) و مجید جان رخ داد که فکر کنم مجید مجبور شد دار فانی این فضای مجازی () را وداع کند! روحش شاد! (دعوای وبلاگی نوع مدرن دعوای سبک اصفهانی به شمار میاد. بین اصفهانی‌ها تو دعوا معروفه که می‌گند: تو اون ور جوغ، ما این ور جوغ، پیرهن یکی ۱۰۰ تومان! فحش بده، آ فحش بسون! ولی مثل اینکه مجید جان از شدت هیجان افتادند توی جوغ!). آقا مجید‌تر‌دید نداشتند که عده‌ای در آمریکا و کانادا و انگلیس تحت عنوان دانشجو و استاد و گروه‌های فرهنگی عامل حقوق‌بگیر نظام هستند: «این است که این روزها اسلامیست‌های طرفدار جمهوری اسلامی‌که در آمریکا و کانادا و انگلیس، در پوشش دانشجو و استاد و کانون‌های فرهنگی فعالیّت می‌کنند، در حال برنامه‌ریزی‌های هماهنگ در سطح اینترنت هستند. عدّه‌ای از افراد خوش‌خیال و وطن‌پرست را نیز با شعارهای عوام‌فریبانه‌ی خود برانگیخته و به دنبال خود می‌کشند. ‌تر‌دیدی ندارم که هدف این افراد صرفاً جلوگیری از سقوط جمهوری اسلامی‌است.» در جواب، حاج آقا نقره کار هم ایشان رو بچه مرشدی بیش نشمردند! مجید دلبندم هم پاسخ فرمودند شما بهتر است قبل از نقره! داغ شدن مارکسیستی، بری یک جو سواد فارسی یاد بگیری که به جای «تصفیه» ننویسی «تسویه»! البته در جای دیگری مجید خان تلویحاَ اشاره به ضرب المثل شهیر گوز چی کار شقیقه داره می‌فرمایند: «ربط‌دادنِ روز ملّی‌شدنِ صنعت نفت، به تغییردادن نام وبلاگ‌ها به عبارت بالا [دست از ایران پس بکشید]، مصداق آن ضرب‌المثلی است که جایش در این صفحه نیست و خود می‌دانید که چیست» مثل اینکه خیلی خجالتی هستند مجید جان گل گلاب. ولی انگار راست می‌گه، چون مسعود نقره چی اگه فارسیش خوب بود به جای اینکه بگه: «ایشان انتقاد من به نوشته‌ی جنگ‌طلبانه‌ی اَقای میرفطروس را بهانه کرده‌اند تا بی‌ربط و بی‌دلیل پای مارکسیسم را به میان بکشند» می‌گفت «.... چی کار به... داره آقا مجید؟»
و اما قضیه خود در گیری یاسر کراچیان بر سرقضیه انتخابات (پدر خوانده‌ی هر چی فعالیت دانشجویی در سه چهار سال اخیر که کم کم داره پیر می‌شه و بازنشسته!). یاسر کرچیان رو نجات بدین اگه دیدید: بنده خدا نمی‌دونه چی کار کنه، از یک طرف از هیچ کدوم کاندیداها خوشش نمی‌یاد از یک طرف مجبوره برای واندادن از مشارکتی‌ها حمایت کنه. به همین دلیل کمر همت به قتل هر فعالیت مشارکتی بسته! این چند تا مطلب رو بخونید، یک سری همه به وب سایت دکتر معین بزنید و ببینید که لینک‌ها یکی در میون کار نمی‌کنه یا نوشته‌ها قر و قاطی شده، فکر کنم شما هم باهاش هم عقیده شید که مشارکتی‌ها عرضه کار کردن ندارند! (تازه این همش نیست، بقیش رو همون جا می‌تونید پیدا کنید)،
قضیه استفتائات آیت الله سیستانی هم یکی از اون چیزهایی که فقط شاید کاشف عظمایی به هیبت یاسرخان بتونه کشفش کنه. نمی‌دونم شما هم اون اوایل دوران بلوغ، رساله‌ی حاج آقاهای مختلف رو ور می‌داشتید فتواهای یکی از یکی عجیب‌تر‌شون رو بخونید یا نه! ولی اگه مزش هنوز تو دهنتون شیرینی می‌کنه، این دفعه آیت الله سیستانی، یک چند تا فتوای بسیار عالمانه در باب استفاده از ابزارهای اینترنتی از جمله چت کردن، استفاده از ایمیل مرحمت نموده‌اند که بسی آموزنده و شیرین است!
«سؤال: اگر برای کسی ایمیل بزنیم طرف مقابل مذکور و متکلم مؤنث باشد اما کسی که مذکر است نداند دارد با فردی مؤنث صحبت می‌کند مثلا صحبت‌های روز‌مره‌ی ارسال شعر در مورد ائمه و از این قبیل صحبت‌ها آیا شرعاً دارای اشکال است؟»
جواب: «چون تر‌س کشیده شدن به گناه باشد، حرام است.»
حسین آقا ابوالبلاگ (اسمی‌که نازلی بر ایشون گذاشته!) پدر وبلاگ فارسی، غیر از تحلیل‌های‌ ناب و یک شبه سیاسی، جهانیان را از همه‌ی امور زندگی خویش باخبر می‌سازند. از جمله اینکه ماه گذشته ابوالبلاگ، بنابر آن می‌گذارد تا از تورنتو با پای پیاده تا تگزاس برود که هم آمریکا گردی نموده و هم اینکه در هزینه‌ی سفر صرفه‌جویی نماید که خوب خوانندگان دلسوز که می‌دانستند هر کاری هر چند بسی عجیب و بعید! از ابوالبلاگ بر می‌آید، به شدت او را از این امر نهی می‌کنند! سال نو هم که برای حسین آقا سال انسان شناسی بوده است! در چند روز اول سال بسیاری از نظرات قبلی خود را در مورد افراد و شخصیت‌های‌مختلف به بهانه‌ها و انهاء مختلف پس گرفته‌اند! امیدوارم این روند یک جایی توقف کند و گرنه احتمال می‌رود که حسین آقا نظرشون یک روزی در مورد آیت الله العظمی‌خامنه‌ای هم عوض شود! و در آخر مثل اینکه حسین جان هم ضد مشارکتی‌ها تبلیغ می‌کنند! حتما می‌دانید که در یک تاکتیک حساب شده وزارتخانه‌ی سیاه، با حملات اینترنتی سایت تبلیغاتی دکتر معین را دچار محدودیت پهنای باند نمود! چیزی مشابه با قضیه سایت وب نوشت متعلق به دکتر! ابطحی! (جدی نگیرید‌ها! دارم شوخی می‌کنم!)
یک چند مدتی هست که نیک‌آهنگ هم شهری تبعیدی عزیزمون (نمی‌دونم کسی چرا دلش به حال دانشجوهای بدبخت نمی‌سوزه! اگه تورنتو تبعیدگاه هست و نیک‌آهنگ روزنامه نگار تبعیدی، لابد ما هم دانشجوهای تبعیدیش هستیم دیگه!) دست به افشاگری‌هایی بسیار روشنگر نموده است (به زبون خودمون قاط زده خفن!). یک سری سوال بی‌جواب مطرح می‌کنند که به درد دانشجویان دنبال پروژه‌های‌ حل ناپذیر و های ۲۵ ساله می‌خورند. یک خاطره‌هایی هم می‌نوشت که به همه‌ی کسایی که خاطره‌ی دوره‌ی اول و اوایل دوره‌ی دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی رو دارید توصیه می‌کنم دنبالشون رو بگیرند. من خودم یادم می‌یاد هر روز سر راه خونه به خوابگاه نیم ساعت! پای دکه روزنامه فروشی علاف می‌شدم تا فقط تیتر اول همه‌ی روزنامه‌های مهم چپی و راستی رو بخونم! غیر از این که معمولا دو تا روزنامه هم می‌خریدیم که ستون ابراهیم نبویش رو بخونیم! نیک آهنگ از پشت قضیه داره تعریف می‌کنه و اینکه چی اون پشت می‌گذشته! برای من که جالب بود و فکر کنم برای هر کی درگیر اون فضا بوده باشه هم جالب باشه. البته سوختن کامپیوتر همراهش () چندین هفته می‌شه که ملت رو سر کار گذاشته! هر روز چک می‌کنیم دنبالش رو بخونم ولی سرم به سنگ می‌خوره! (آخه قبل از سوختن کامپیوترش روزی ۱۰ تاش رو می‌نوشت! انگار طاقت ازش گرفته بودند که تا انتخابات نگذشته دق و دلیش رو سر مشارکتی‌ها در بیاره! ولی خدا به داد معین و دار و دستش رسید و لپ تاپ سیک نیک رو سوزوند!).
و اما معرفی یک کتاب از انتشارات طبقه‌ی هشتم جهنم! نویسنده: فرعون! در صفحه‌ی تقدیم کتاب می‌خوانیم: تقدیم به سبیل طلا! تولدت مبارک حاجیه خانوم!. فرهنگ لغات سبیل طلا، اهدایی از فرعون از طبقه‌ی هشتم جهنم به سبیل طلا (نازلی) متنی بسیار شیرین و هوشمندانه است که یک چند معادل خیلی تامل برانگیز برای بعضی کلمات روزمره ارائه می‌کند. در این کتاب می‌خوانید: حسین علیزاده: مقداری زیادی مو که دست و پا در آورده!
سر نخ جنتی رو بدند دست کی؟
و ما را در این حکایت، صلاح در آن باشد که زبان در کام گیریم و شما زیر چشمی‌ اشارت نماییم که گر شما را طعم مزاح خوش آید ولو اندکی خارج از ارکان ادب، رجوع فرمایید به
سرای ملا حسنی در کانادا. فلذا به حکم طلبگی شما را توصیه بر آن دارم که اندکی در مورد سر نخ حاج آقا جنتی اندکی تامل فرمایید و آنگاه کامنت‌ها رو بگشایید تا از صحت افکار خویش با خبر گریدید.
حیف که وقت ندارم راجع به روز زن زیاد بنویسم. در ماه گذشته، ۸ مارس، روز جهانی زن هم توجه خیلی از وبلاگ نویس‌ها رو جمع کرده بود و خیلی‌ها این روز رو تبریک گفتند (البته به نظر من که بیشتر باید تسلیت گفت، چون فقط شده یاد آوری بدبختی‌های‌ زنان جهان، نه شمردن ارزش‌ها و برتری‌های زن!). این وسط نوع نگاه مریم نبوی نژاد خیلی منطقی، عادلانه وجالب بود. از اون بهتر نوع نوشتنشون که خیلی خلاصه و به جا به یک نقض غرض اساسی اشاره کردند:
«خیال ندارم امروز را تبریک بگویم. گمانم آنچه برسر آدمی می‌رود مرد و زن ندارد. برابری یکی‌اش هم این است که روزها زن و مرد ندارند.»
می‌گویند یکی از جلوه‌های‌برابری تحول زبان و تغییر واژه‌ها و حذف و زایش عبارات است.
پس بگذار از خودمان شروع کنیم:
از این عبارت «شما مردها را هر کاریتان کنند» بیزارم. خیلی وقت است حذفش کرده‌ام. هیچ چیز جز حقارت گوینده پشتش نیست. می‌دونم هیچ دخلی به وبلاگ و وبلاگ نویسی درتورنتو نداره ولی حالا که بحث عزای جهانی به خاطر بدبختی‌های‌ زنان دنیا شد، یک مجموعه‌ای رو مرکز آمریکایی مطالعات رسانه‌ای خاورمیانه جمع آوری کرده که از گریه کردن نمی‌ترسید، توصیه می‌کنم ببینید: موضوع مجاز بودن کتک زدن خانوم‌های محترم (در مواردی و با شرایطی) در قرآن از جانب مرد خانه و تاثیر آن بر جامعه‌ی عربی است: قسمت اول، قسمت دوم.
شنیدین:
صاحب خونه‌ی وبلاگ ایران من، در تفسیر صحبت‌های داریوش وسط کنسرت! از شکسپیر آورده: شکسپیر: «آدم‌های احمق باید سکوت کنند چرا که بعد از سخن گفتن راهی برای پنهان کردن این حماقت باقی نخواهد ماند!» داشتم فکر می‌کردم در جواب این مشتی پیمان، شاید شجریان هم واسه همین وسط کنسرت‌هاش حرف نمی‌زنه!
به قول فرید غربتی، انگار این وبلاگر ایران من هم‌چین نقطه‌ی تعادلش معلوم نیست کجاست! چرا؟ حاج آقا صاحب خونه‌ی ایران من، هرازگاهی به خاطر آقا زادشون به حاجیه خانومشون حسودیشون می‌شه که چرا ایشون می‌تونند به بچه شیر بدند و حاج آقا نمی‌تونند! لذا در یک روز سرد پای کامپوتر شروع به جستجو می‌کنند در اطراف و اکناف اینترنت که چگونه آقایون می‌تونند بچه شیر بدهند! نتایج جستجو رو البته می‌تونید در وبلاگ ایشون ببینید! (البته اگه شما هم احیانا احساس حسودیتون می‌شه!) ولی مثل اینکه این قضیه حسودی سر دراز دارد؛ باز دیگه چرا؟ این شعر قشنگ رو بخونید:
(از وبلاگ ایران من)
«سایه»
با سایه ام امروز به جدال برخواستم
به حسد گفتم
از چه تو همیشه قبل از من به پایش می‌افتی؟
و هماره بعد از من بدرودش می‌گویی؟
و سایه‌ام ساکت
چون همیشه
در پی غروبی بی‌مهتاب
محو شد.
بعضی شعرهای ایران من خیلی قشنگ هستند، قابل توجه اهل فن!
شایان مشاطیان هرازگاهی در نوشتن یک جورایی نبوغ به خرج می‌ده! یک مطلبی راجع به تبلیغ اورده که پشتش کلی روانشناسی بوده! اول با بهانه‌ی وسوسه شدن برای خریدن یکی از کامپیوترهایی که تو جیب جا می‌شه و بی‌سیم به اینترنت وصل می‌شه، توش می‌شه یاد داشت نوشت و... سعی می‌کنه احساسی را که برای خیلی‌ها ملموس هست تحریک کنه (و احتمالا شما هم مثل من یک روزی بهش فکر کردید که بد نیست یکی از این ها داشته باشید!) و بعد مطلب اصلیش رو آورده:
(البته این قسمت مال خودش نیست و قرضی هست) وقتی برای محصول خود تبلیغ می‌کنید، مخاطب شما در مورد محصول شما چه فکر می‌کند؟
- برای اولین بار که کسی به یک آگهی نگاه می‌کند، اصلا آن را نمی‌بینید.
- برای دومین بار، متوجه آن نمی‌شود.
- برای سومین بار متوجه وجود آگهی می‌شود.
- برای چهارمین بار به طور مبهمی‌یادش می‌آید که این آگهی را قبلا جایی دیده است.
- برای پنجمین بار آن را می‌خواند.
- بار ششم که آن را می‌بیند توجه می‌کند که آگهی چه می‌گوید.
- بار هفتم آن را می‌خواند و می‌گوید هووووم.
- بار هشتم می‌گوید همان آگهی لعنتی است.
- بار نهم فکر می‌کند که چیزی که آگهی توصیه می‌کند اصلا ارزش دارد یا نه.
- بار دهم از همسایه‌اش می‌پرسد که آیا آن را امتحان کرده است یا نه.
- بار یازدهم فکر می‌کند لابد محصول خوب و قابل فروشی است که اینقدر به پای آن پول می‌ریزند و تبلیغش را می‌کنند.
- بار دوازدهم فکر می‌کند که نباید چیز بدی باشد.
- بار سیزدهم فکر می‌کند که شاید چیزی بیارزد.
- بار چهاردهم به یاد می‌آورد که یک هم‌چین چیزی را خیلی وقت پیش لارم داشته است.
- بار پانزدهم با ناراحتی به یاد میآورد که لازم داشته است اما نمی‌توانسته بخرد.
- بار شانزدهم فکر می‌کند که بالاخره یک روزی آن را خواهد خرید.
- بار هفدهم یکجا یادداشت می‌کند که یادم باشد بخرم.
- بار هجدهم می‌گوید لازم دارم اما پولش را ندارم که بخرم.
- بار نوزدهم می‌گوید بابا! ندارم بخرم!
- بار بیستم که آگهی را دید آن را می‌خرد!
آسمان سر پناه (به عبارتی بی‌خانمان! می‌دونید چرا بی‌خانمان؟ آخه بابک خان یک زمانی کارشون طراحی و سرپرستی المپیادهای کامپیوتر ایران بود که منجر به دلسوختگی بسیاری جوانان غیور این مرز و بوم شد!) یک جا عکس‌های انتخاباتی چند تا از کاندیداها رو جمع کرده که یکی از یکی بامزه‌تر هست. ولی تیکه‌هاش از عکس‌ها خیلی با مزه‌تر‌ند، «الیاس!، بده بینیم اون مشرَبه رو!» (مشربه رو من جایگزین کردم. معنی دقیق مشربه را برید بخونید تا از خنده روده بر شید!). راستی اگه گفتید «کاندیدای یبوستی» کدومشونه؟
حتی اگر امسال خودتان فرصت نکردید که در برنامه‌ی شب چهارشنبه‌سوری شرکت کنید، احتمالا از ایمیل‌های گروه‌های ایرانی تورنتو یا آگهی‌های روزنامه‌ها دریافته‌اید که ماجرا این بار متفاوت بود. قضیه برای خیلی‌ها از اینجا آغاز شد. افراد بسیاری وقت گذاشتند تا امکان برگزاری این جشن از ما سلب نشود و مهم‌تر از آن امنیت آن تامین شود. از میان همه‌ی کسانی که زحمت کشیدند، آقای محمد شیخ‌الاسلامی را برگزیدیم که ما را از آنچه که در حواشی برگزاری جشن ده‌هزار نفری امسال گذشت، خبردار کنند.
چرا در برگزاری جشن چهارشنبه‌سوری امسال حضور فعال داشتید؟
دلیل این که ما در این کار شرکت کردیم این بود که چهارشنبه‌سوری یک سنت چند هزار ساله است و قطعا در طول این چند هزار سال خیلی مشکلات برایش پیش آمده است و آدم‌هایی بوده‌اند که دنبالش رفته‌اند و فعالیت کرده‌اند و این مشکلات را برطرف کرده‌اند. بنابراین این مسوولیتی است بر عهده‌ی ما که اگر اکنون در اینجا هم مشکلی برای برگزاری این جشن پیش آمده، جلو برویم و این مشکلات را برطرف کنیم و بتوانیم این سنت را ادامه دهیم، همان‌طوری که اجداد ما این کار را کردند.
دلیل دوم این که در یک کشور چند ملیتی زندگی می‌کنیم و این حق مدنی هر گروهی است که بتواند دین، آیین، و مسلک خودش را ادامه دهد. وضعیت طوری بود که این‌ها (پلیس) می‌خواستند برگزاری این جشن را متوقف کنند. بنابراین در کشوری که ادعای دموکراسی و آزادی بیان و آزادی دین و... می‌کند، داشتند ما حق مدنیمان را می‌گرفتند. این آزادی مدنی ماست که بایستی به آن برسیم و بنابراین خواستیم که از حق مدنی‌مان دفاع کنیم.
دلیل سوم این که جامعه‌ی ما الان نیاز دارد که یک سری کارهای گروهی انجام بدهد. یعنی فرصت‌هایی پیش نمی‌آید که مردم دست به دست هم بدهند و با هم همکاری کنند. یک سری چیزها هست که حالت وجه اشتراک همه هست مانند چهارشنبه سوری یا مساله‌ی زلزله‌ی بم که پیش آمد. اینها چیزهایی است که دیگر به ایدئولوژی و دین و پول و مقام و... کار ندارد. بنابراین دلیل سوم این بود که فرصت خوبی بود که جامعه را دور هم جمع کند که با هم متحد شوند و یک کار گروهی انجام دهند.
شما به مشکلاتی اشاره کردید که در برگزاری این جشن وجود داشت و می‌خواستند این حق مدنی را از ما بگیرند. حالا یک کمی به عقب‌تر برویم. این جشن در سال‌های گذشته چگونه برگزار می‌شد و چرا از امسال مشکلاتی به وجود آمده بود؟
این سنت حدود ده-چهارده سال است که اینجا دارد انجام می‌شود. به این ترتیب شروع شد که مردم نسبت به یا یک حالت علاقه‌ی ناخودآگاهی دارند و مثلا اسمش را پارک ملت یا پارک ایرانیان می‌گذارند. این است که هر ساله خود مردم آنجا می‌روند و شروع می‌کنند به آتش درست کردن. پلیس یک دفعه متوجه می‌شود که مردم اینجا آتش درست می‌کنند و آتش درست کردن در اینجا قانون و برنامه دارد، شما باید اجازه بگیرید. پلیس کم‌کم متوجه شد و خودشان را سازماندهی () کردند و مسوولیت این کار را به عهده گرفتند که مثلا مردم وقتی می‌آیند کجاها می‌توانند آتش روشن کنند و کجاها نمی‌توانند. در سال‌های گذشته حداقل حدود چهل - پنجاه تا پلیس می‌آمدند. مشاهده شده بود که چندین سال پیش (نه اخیرا) مردم، به دلیل عدم اطلاع از قوانین، درخت‌های را شکانده بودند و یا در جاهایی که نبایستی آتش روشن می‌کردند، آتش روشن کرده بودند. که این مسائل موجب بروز خطر ایمنی () شده بود. علاوه بر این از جهت قوانین اداره‌ی آتش‌نشانی و پلیس اگر آنجا مشکلی پیش بیاید ماشین باید به راحتی بتواند داخل و خارج شود. مشکلی هم که پارک دارد این است که یک در ورودی بیشتر ندارد و جمعیت هم زیاد است. خودشان (پلیس) می‌گفتند که شما الان قربانی موفقیت‌تان هستند که آدم‌های زیادی می‌آیند. (ِِ)!
نکته‌ی دیگر که پلیس را ناراحت کرده بود هم این بود که این جشن یک جشن ایرانی است، اما از چند ماه قبل از این برنامه‌ها پلیس و آتش‌نشانی و مسوولان پارک دور هم جمع می‌شدند و برایش برنامه‌ریزی می‌کردند. اینها شاکی بودند که جشن مال شماست، ولی ما داریم دنبال کارهایش را می‌گیریم. ترافیک شدیدی هم آنجا ایجاد می‌شد، چون تعداد ماشین‌های زیادی می‌آمدند. و این باعث ترافیک خیابان‌های هم می‌شد و مجبور می‌شدند که در پارک را ببندند. بنابراین به این دلایل می‌خواستند بگویند که این مراسم دیگر نباید اینجا برگزار شود.
برنامه‌ریزی برای چهارشنبه‌سوری امسال از کی شروع شد؟ چند نفر فعال بودند؟ چه مذاکراتی انجام شد؟
یکی از مشکلات جامعه‌ی ما این است که داریم. مثلا همیشه وقتی امتحان داریم، لحظه‌ی آخر مطالعه می‌کنیم. در این مورد هم برنامه‌ریزی‌ای در کار نبود. جریان این طور بود که سال گذشته در مراسم شب چهارشنبه سوری، اداره‌ی پلیس یک سری فرم‌هایی را به مردم داده بود که انصافا برای تهیه‌ی این فرم‌ها خیلی زحمت کشیده بودند. همه‌ی اطلاعات راجع به این که چه کار می‌توانند یا نمی‌توانند بکنند در این فرم آمده بود. آخرش هم نوشته بودند که هرکسی که علاقه دارد به طور داوطلبانه با ما همکاری کند، با ما تماس بگیرد. دوستان ما هم پارسال تماس گرفته بودند که ما می‌خواهیم با شما کار داوطلبانه بکنیم. حدود دو ماه قبل از چهارشنبه‌سوری امسال با این داوطلب‌ها تماس می‌گیرند و می‌گویند که شما که می‌خواهید داوطلب بشوید شرایط این گونه است و شما باید این کارهای را بکنید و مسوولیتش به عهده‌ی خود شماست. ما (پلیس) ‌ سال گذشته چند ده هزار دلار آنجا خرج کرده‌ایم و دیگر نمی‌خواهیم این کار را بکنیم. بعد همین دوست ما گفته بود که من داوطلب هستم و می‌خواهم به شما کمک کنم. من مسوولیتی ندارم. کسی هم نیستم که بخواهم این کارها را بکنم. و بعد این به روزنامه کشید و روزنامه یک مقاله‌ای چاپ کرد و گفت یک چنین برنامه‌ای هست و فراخوان کردند که بیایید همکاری بکنیم. افراد مختلفی پا جلو گذاشتند و دور هم جمع شدند.
من خودم جلسه‌ی اول را نبودم. ولی یک جلسه می‌گذارند با خود مسوولان آتش‌نشانی و پلیس و اداره‌ی پارک‌ها. نکته این بود که رئیس پلیس اینجا عوض شده بود. یک خانمی آمده بود و آمار و ارقام را نگاه کرده بود و دیده بود که چندین ده هزار دلار خرج اینجا کرده‌اند. گفته بود برای چی؟ ‌ کجا؟ اینجا به هر حال مساله‌ی بودجه هست. او بیشتر حالت مخالفت با این برنامه را داشت. در این جلسه‌ی اول که تعداد خیلی محدودی شرکت کرده بودند، با حالت تشر گفته بود که آره، من جلوی این کار را می‌گیرم و لغوش می‌کنم و با یک لحن خیلی طلبکارانه گفته بود که تان می‌کنم. من این مساله را می‌کنم. بعد گذشت و یک مقاله در روزنامه نوشته شد و این حرف‌ها آدم را چگر می‌کند که می‌خواهند چنین کاری بکنند.
من جلسه‌ی دوم وارد جریان شدم. قبل از این که با مسوولان شهرداری برنامه داشته باشیم، خود مردمی که پا جلو گذاشته بودیم دور هم نشستیم و با هم صحبت کردیم و هماهنگی کردیم. یکی از کسانی که خیلی عضو فعالی بود خانمی بود به اسم شهرزاد. او که خودش جزو پلیس‌های داوطلب () است، قبل از جلسه‌ی دوم ما خودش رفته بود و با این رئیس پلیس صحبت کرده بود و گفته بود که این صحبتی که شما از کردن کردید، خیلی به همه برخورده که شما چه چیز را می‌خواهید کنید. در جلسه‌ی دومی که ما داشتیم رئیس پلیس گفت من نه این که می‌خواهم این جشن را بکنم و متوقفش کنم، بلکه می‌خواهم «چه کار بکنیم» را کنم. یعنی کاملاً صحبتش را عوض کرد.
ما هم در جلسه‌ای که با بچه‌ها داشتیم یک ارائه () درست کرده بودیم که اصلا این جشن چه هست. چون به نظر ما مشکلی که بود عدم آگاهی از این سنت ما بود. یعنی آنها همان طور که گفتم برایشان ایمنی خیلی مهم بود و اصلا نمی‌فهمیدند که آتش چیست و چه گونه می‌شود که یک بچه از روی آتش بپرد. اینجا قوانین می‌گوید که آتش فقط می‌تواند برای باشد. آتش درست کردن فقط می‌تواند در خانه‌تان باشد و در جاهای عمومی قوانین اجازه نمی‌دهد که آتش درست کنید.
در جلسه‌ی دوم حدود ده-سیزده نفر بودیم و علاوه بر ارائه‌مان راجع به این که چهارشنبه‌سوری اصلا چه هست، هرکس هم خودش را معرفی کرد که از کجا آمده است. این خیلی آنها را تحت تاثیر قرار داد. فهمیدند که نه، اگر قبلا با چهار تا نفر صحبت می‌کردند، الان با ده نفر صحبت می‌کنند که هر کدام نماینده‌ی سازمان‌های مختلفی هستند. ارائه‌مان هم خیلی تحت تاثیرشان قرار داد. درسی که خود من گرفتم این بود که در اینجا با هرکسی که می‌خواهید برخورد کنید، باید قوانین بازی را بلد باشید. ما همین صحبت‌ها را می‌توانستیم حرف بزنیم، اما همین ای که درست کرده بودیم و چهار تا عکس و لپ‌تاپ و کپی‌هایی که گرفته بودیم و بهشان دادیم، خیلی مهم بود. با اینها که می‌خواهید برخورد کنید، باید با زبان خودشان حرف بزنید. این جلسه خیلی جلسه‌ی مفیدی بود. آن خانم خودش عقب‌نشینی کرد که من صحبت از ای که کرده بودم، نه این که جشن را کنم یا شما را کنم که این کار را نکنید. جشن را می‌خواستم کنم که چه طور انجام شود.
بنابراین اصلا برنامه‌ریزی نبود. حدود دو ماه قبل از جشن یک توی روزنامه زدند که اگر نمی‌خواندیم، مطلع نمی‌شدیم. ولی وقتی دور هم جمع شدیم، حداقل هفته‌ای یک جلسه داشتیم یا بین خودمان و یا با مسوولان.
چند نفر بودید و چگونه کمک کردید؟
در این کمیته ده نفر از هفت-هشت سازمان مختلف بودیم. از آنجا شروع کردیم که پرسیدیم اصلا مشکل شما چیست؟ گفتند که مشکل ترافیل و ایمنی و آتش‌نشانی و... است. حرف‌هایشان هم منطقی است. در این کشور برایشان مهم است. ایران بود برایشان مهم نبود. آنها می‌خواستند که ما بهشان پیشنهاد بدهیم. ما با بچه‌ها فکر کردیم. گفتیم که ما می‌توانیم در پارک را ببندیم که ماشین داخل پارک نرود. برای ماشین‌ها پارکینگ داشته باشیم. بعد با اتوبوس مردم را از پارکینگ به داخل برسانیم. این پیشنهاد برای این که مساله‌ی ترافیک نداشته باشیم. هم ترافیک دم در، هم داخل پارک.
بعد مساله‌ی اطلاع‌رسانی بود. هم باید به پلیس و آتش‌نشانی و اداره‌ی پارک‌ها آموزش می‌دادیم که این جشن چه هست، هم باید به مردم خودمان راجع به مسائلی نظیر این که آتش درست نکنید آگاهی می‌دادیم. کار دیگری که کردیم این بود که کمک‌هایی را که بهشان می‌کردیم را به پول تبدیل کردیم. مثلا ما می‌خواهیم داوطلب در اختیارتان بگذاریم که همه‌ی کارها را بکنند. در رادیو و تلویزیون هم تبلیغ می‌کنیم که هزینه‌اش این‌قدر می‌شود. همه را با ارقام پولی بهشان نشان دادیم. این روشی است که اینجا باید به کار گیرید:. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند.
نکته‌ی دیگر هم این بود که آنها از ما انتظار داشتند که همه‌ی کارها را بکنیم. ولی ما نماینده‌ی جامعه نبودیم. ما گفتیم که ما یک سری داوطلب هستیم که به اینجا آمده‌ایم. این برنامه (جشن شب چهارشنبه سوری) به هر جهت اینجا انجام می‌شود. ما آمده‌ایم که به شما کمک کنیم که این برنامه بهتر انجام بشود. ما کسی نیستیم که کل مطلب را به دوش ما بیندازید. ما فقط می‌خواهیم کمک کنیم. و هستیم. نه این که مثلا اگر اتفاقی بیفتد مسوولش باشیم. چون ما نماینده‌ی جامعه نیستیم. ما را انتخاب نکرده‌اند و خودمان را نماینده نمی‌دانیم. این برنامه انجام می‌شود. خواسته و ناخواسته مردم می‌آیند. ما آمده‌ایم کمک کنیم که به نحو احسن انجام شود. بنابراین از ما انتظار نداشته باشید که هرچه به ما بگویید ما هم به مردم بگوییم و مردم هم بگویند چشم. نه! مردم نه ما را انتخاب کرده‌اند و نه قبولمان دارند. ولی ما آمده‌ایم و می‌خواهیم کمک کنیم.
چند تا داوطلب داشتید؟
ما پیش‌بینی دویست تا داوطلب کرده بودیم. اول هم قول دویست داوطلب را دادیم که متاسفانه نشد. خیلی هم بد شد که این جور شد. ما حدود شصت و پنج - هفتاد نفر داوطلب داشتیم، ولی داوطلب‌هایی که واقعا زحمت کشیدند. یعنی در انجام کارها دست به دست هم دادند و کمک کردند. همه چیز برنامه‌ریزی شده بود که چه کارهایی می‌خواهیم انجام دهیم و چه برنامه‌ای می‌خواهیم داشته باشیم. یعنی با کارها به صورت علمی و منطقی برخورد کردیم و تعریف کردیم. اینها را در قالب یک با عنوان درست کردیم و به هر داوطلب دادیم. دیگر این که رهبر تیم () درست کرده بودیم و وظایف و مسوولیت‌های آنها و داوطلبان را مشخص کرده بودیم.
در جلسه‌ی آموزشی هم که برای داوطلب‌ها داشتیم، از خود پلیس دعوت کردیم که بیاید آنجا و نشانشان دادیم که برنامه‌ی ما چیست. را بهشان دادیم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند که برنامه و نقشه داریم. سیستم اطلاع‌رسانی داریم. فهمیدند که با سیستم می‌خواهیم کار را جلو ببریم. بنابراین حدود ۶۵ تا ۷۰ نفر داوطلب داشتیم. ولی داوطلب‌هایی که واقعا زحمت کشیدند و موفقیت اینجا هم بستگی به همین فعالیت داوطلب‌ها داشت که توانستند این کار را انجام دهند.
پس در کل شما برنامه‌ی امسال را موفق می‌دانید. نقاط قوت برنامه‌ی امسال چه بود؟
امسال موفق بود با توجه به وقت کمی که داشتیم. موفقیت را در این می‌دانم که هیچ مساله‌ی آتش‌سوزی اتفاق نیفتاد، درختی شکسته نشد و کسی مشکلی نداشت. با مردم هم که صحبت می‌کنید، راضی بودند. یک مشکلی که ما از جهت حمل و نقل داشتیم این بود که اینها اجازه می‌دادند فقط یک ماشین وارد شود و یکی خارج شود، چون عرض خیابان آنجا کم است. یک ماشین می‌رفت داخل و یکی می‌آمد بیرون. ما ماشین به اندازه‌ی کافی داشتیم، ولی یکی باید می‌آمد بیرون تا دیگری برود داخل. به همین خاطر ما صف داشتیم، هم در خود پارک و هم در پارکینگ‌ها. ولی به مردم که می‌گفتیم جریان چه هست، خیلی استقبال می‌کردند.
از آن طرف با خود مسوولین هم که همان روز صحبت کردیم، خیلی راضی بودند. چون که مشکلی پیش نیامده بود. هوا هم خوب بود و انتظار داشتند که تعداد زیادی آدم بیاید. واقعا هم در حدود ده هزار نفر آدم آمده بودند. با توجه به تعداد آدم زیاد، این که مشکلی پیش نیامد را من موفقیت می‌دانم. ولی بهتر از اینها هم می‌شد امسال عمل کرد.
چه بخش‌هایی را می‌شد بهتر کرد؟
چون امسال سال اول بود، علی‌رغم این که در رادیو و تلویزیون و روزنامه صحبت شده بود، مردم باز هم می‌آمدند و نمی‌دانستند که پارک تعطیل است. ما در همه‌ی خیابان‌ها هم تابلو زده بودیم که هدایتشان کنیم به پارکینگ‌ها. و این یک مقدار باعث سردرگمی مردم شده بود. ولی از سال دیگر مردم می‌دانند که بسته است و از طریق روزنامه‌ها می‌دانند که به کدام پارکینگ‌ها بروند. چون سال اول بود، یک مقدار مشکل بود. ولی از سال دیگر کم‌کم جا می‌افتد.
بنابراین ما می‌توانیم که جمعیت را به نحو احسن هدایت کنیم که قبل از آن که به پارک برسند، به پارکینگ‌ها بروند. و نیز می‌توانیم سیستم حمل و نقلمان را هم کارآمدتر کنیم. ما به اندازه‌ی کافی اتوبوس داشتیم، کارآمد نبود. با یک مقدار تغییر و تحولات، می‌توان همین را کارآمدتر کرد. روز دوشنبه ۲۸ مارس هم یک جلسه داریم در میان خودمان که نقاط قوت و ضعفمان را بررسی کنیم و یک از تویش در بیاوریم. بعد یک جلسه با مسوولین شهر و پلیس می‌گذاریم.
یک نکته‌ای که برای ما مثبت شد این بود که موفقیت این برنامه راه برنامه‌های آینده‌ی ما را باز کرد. یعنی الان که با اینها جلسه می‌گذاریم، ما با قدرت حرف می‌زنیم. برگ برنده را داریم که توانستیم این کار را بدون هیچ مشکلی انجام دهیم. من همین‌جا می‌گویم که موفقیتمان واقعا بستگی به مردم داشت. یعنی مردم همکاری کردند و یک کار گروهی بود در سطح بسیار وسیع: داوطلب‌ها، کمیته‌ی برگزاری برنامه، و مردم همه دست به دست هم دادند و این به نتیجه رسید. بنابراین ما الان می‌توانیم به عنوان برگ برنده از این استفاده کنیم. وقتی با پلیس‌ها صحبت می‌کنیم می‌توانیم از آنها امتیاز بگیریم. اگر موفق نشده بودیم، دستمان خالی می‌شد و هیچ‌کاری نمی‌توانستیم بکنیم.
نکته‌ی دیگر این که ما نباید فقط سال آینده را ببینیم. ما باید سی - پنجاه سال آینده را ببینیم. چه کار بکنیم و چه برنامه‌ای داشته باشیم که اینجا موفق شویم. به نظر من ما اینجا باید قوانین بازی را بلد باشیم. یکی از قوانین بازی در اینجا، مساله‌ی دادن و گرفتن است. ما گفتیم این کار را می‌خواهیم بکنیم، دنبالش رفتیم و گرفتیم. ولی باید همچنین بهشان بدهیم. باید در جامعه فعال باشیم. به این جامعه کمک کنیم. بدهیم و از آن طرف انتظار داشته باشیم که بگیریم.
در کل از برنامه‌ی امسال چه تجربه‌هایی کسب کردید؟
یک تجربه‌ی خوبی که ما اینجا کسب کردیم این بود که اداره‌ی پلیس و ادا‌ره‌ی‌ آتش‌نشانی و مسوولین پارک‌ها، اینها مخالفت می‌کردند. از آن طرف مسوولین شهرداری منطقه یا نماینده‌ی شهرداری با ما موافق بودند. درس خوبی برای ما بود که ببینیم که کسانی که منتخب هستند، آنها به ما نیاز دارند. آن کسی که پلیس است، حقوقش را دارد می‌گیرد. این کار برایش دردسر است. مخالفت می‌کند. ولی کسی که منتخب است، به ما نیاز دارد. او می‌داند که به ما نیاز دارد، ولی ما نمی‌دانیم که ما قدرت داریم. این که ما تعداد زیادی آدم‌های مختلف هستیم، خودش قدرت است و باید نشان داده شود و می‌شود با آن خیلی کارها کرد. همان‌طور که دیدیم.
یک نکته‌ی جالب این که مسوولین پارک می‌گفتند که ما نمی‌فهمیم که چگونه وسط هفته، زمستان، و نصفه‌شب این همه آدم می‌آیند اینجا. می‌گفتند کسانی که می‌خواهند کاری بکنند و تبلیغات می‌کنند، حداکثر چهارصد - پانصد نفر می‌آیند. چه طور بدون تبلیغات این همه آدم می‌آیند اینجا؟ آن هم در نصفه شب و زمستان که از روی آتش بپرند. این عجیب بود برایشان. اینها می‌دانند که این همه آدم یک پتانسیل است. بنابراین ما هم باید درس بگیریم که ما تعداد داریم و تعداد به ما قدرت و توانایی می‌دهد. الان چهارشنبه سوری گرفتیم، فردا خیلی کارهای دیگر می‌توانیم بکنیم. این را دست کم نگیریم. دست به دست هم دهیم و با یکدیگر کمک کنیم. هرچه که این کارها با بیشتر انجام بدهیم، اعتبارمان بیشتر می‌شود. قدرت‌نمایی‌مان بیشتر می‌شود. و آنها هم بیشتر با ما در کارهای مختلف همکاری می‌کنند.
باز هم یک دستاورد دیگر که ما اینجا داشتیم تجربه‌ای بود که به دست آوردیم. بچه‌هایی که همکاری کردند تجربه‌ی یک چنین کارهای بزرگی را نداشتند. یک درسی برای ما شد که می‌شود این کار را کرد و می‌توانیم از این تجربه‌ای که کسب کردیم در برنامه‌های آینده با وسعت بزرگ‌تر استفاده کنیم.
یک نکته‌ی مثبت که ما اینجا یاد گرفتیم مساله‌ی مذاکره کردن () بود. اوایل اینها (پلیس) خیلی مخالفت می‌کردند که ما نمی‌گذاریم این برنامه انجام شود. این تهدید از جانب ما وجود داشت که کمیته‌ی ما عقب‌نشینی کند که آقا، شما نمی‌کنید؟ ما هم ولتان می‌کنیم! هر کاری که می‌خواهید بکنید، بکنید. این تهدید وجود داشت. ولی در طول زمان یاد گرفتیم که چه جور برخورد و مذاکره کنیم که می‌توانیم در موارد دیگر هم از آن استفاده کنیم.
مسوولین شهرداری واقعا با ما همکاری کردند. آنها (پلیس) خیلی قانونی حرف می‌زدند. می‌گفتند که می‌گوید که نمی‌توانید از روی آتش بپرید. خود این مسوول شهرداری پا جلو گذاشت و گفت که هم می‌گوید که شما نباید چاقو به مدرسه ببرید، ولی سیکا می‌توانند این کار را بکنند چون در یک کشور چند فرهنگی هستیم. آنها (پلیس) می‌خواستند که همه چیز را قانونی کنند و مسوول شهرداری خیلی کمکمان کرد چون بازی را بلد بود. می‌گفت راجع به قانون صحبت نکنید، تمامش کنید. قانون می‌خواهید می‌رویم بیرون با هم صحبت می‌کنیم. خیلی راحت می‌توانست مدیریت کند که چگونه با مساله برخورد کند و احساساتی نمی‌شد. برای ما اوایل این تهدید وجود داشت که احساساتی شویم و بخواهیم ترک بکنیم. ولی در طول زمان یاد گرفتیم که چه کار کنیم و تجربه‌ی خیلی خوبی بود.
در برنامه‌ی امسال، یا سال آینده، آیا بخشی از هدف این هست که غیر ایرانیان‌ را نیز با این مراسم آشنا کنید؟
یک نکته‌ی منفی در جشن خودمان را من بگویم: ‌ متاسفانه آنجا آتش بود. موسیقی هم گذاشته بودند. و اصلا سنت چهارشنبه سوری کمرنگ شده بود. موسیقی که البته عامل جذب‌کننده‌ هست و خودمان هم موسیقی گذاشته بودیم. ولی متاسفانه تمرکز روی آتش نبود، روی این که سنت چه هست و چرا این کار را می‌کنیم. من نقطه‌ی ضعف را این می‌دانم که آتش کلا تحت تاثیر قرار گرفته بود. بیشتر مردم دنبال رقص و آواز بودند و شاد بودند. خب، یکی از جنبه‌های جشن چهارشنبه‌سوری شادبودن هست، ولی بیشتر آن حالت خلوص نیت و از آتش «زردی من از تو، سرخی تو از من» آن فراموش شده بود. کمرنگ شده بود. که این را نقطه‌ی ضعفش می‌دانم. برای برنامه‌های آینده به نظر من بایستی بیشتر تمرکز روی آتش بکنیم و این که دلیلش چیست و چرا این کار را می‌کنیم و خاصیتش چیست. بین ایرانی‌ها و بعد هم خارجی‌ها.
باید بعدا در جلسه‌ای که با پلیس می‌گذاریم، با رسانه‌های () خارجی ارتباط برقرار کنیم. چون خیلی آمده بودند. کلیه‌ی رادیوها و تلویزیون‌ها مثل و آنجا بودند و گزارش تهیه می‌کردند. ولی خب، حالت بار اول بود دیگر. ما می‌توانیم از قبل اطلاع‌رسانی کنیم که خارجی‌ها هم بیایند. می‌توانیم برنامه‌ریزی کنیم که جامعه‌ی اینجا را کنیم و آنها را هم وارد برنامه‌ی خودمان کنیم.
اشاره کردید که این برنامه فرصتی بود برای همکاری گروه‌های مختلف ایرانی. به نظرتان این همکاری چرا شکل گرفت؟
این تجربه‌ی دوم ما هست. یکی برنامه‌ی زلزله‌ی بم بود و یکی این جشن چهارشنبه سوری. وقتی که تمرکز ما روی وجه اشتراک باشد، کار بسیار موفق می‌شود. ما می‌توانیم هر عقیده‌ای داشته باشیم، ولی روی این وجه اشتراک تمرکز کنیم. یکی از دستاوردهای این چهارشنبه‌سوری، علاوه بر این که ده هزار نفر آمدند و هیچ مشکلی پیش نیامد، این بود که یک تیمی درست شد که به نحو احسن تعیین وظایف کردند و با هم کار کردند. یک نفر مسوول پول جمع کردن ()، دیگری مسوول کار دیگر. و این ثابت کرد که ما توانایی کار گروهی داریم، علی‌رغم این که می‌گویند ایرانی‌ها کار گروهی نمی‌توانند بکنند. این بار دوم بود. ما در زلزله‌ی بم هم ثابت کردیم. حدود ۲۷ یا ۲۷ گروه با هم کار کردند و موفق بود.
ولی ما نباید منتظر باشیم که یک مشکل پیش بیاید و بعد حالت عکس‌العمل () داشته باشیم. ما خیلی حالت عمل و عکس‌العمل داریم. هیچ نیستیم. باید بیشتر باشیم و دست به دست هم دهیم و همکاری کنیم و برای مسائلی که پیش می‌آید آمادگی داشته باشیم.
عصر جمعه بود و فکر و بدنم هر دو با هم دست به اعتصاب زده بودند. پس از یک هفته‌ی طولانی و پر مشغله بالاخره زمانی برای استراحت رسیده بود. مدتی بود تصمیم گرفته بودم فیلمی که تبلیغاتش تمام در، دیوار و حتی زمین تورنتو را فرا گرفته بود را تماشا کنم.
در «روز بعد از فردا» به طور خلاصه نیم‌کره‌ی شمالی کره‌ی زمین تحت تاثیر فعالیت‌های صنعتی انسان و همینطور تاثیر گلخانه، در طی چند هفته به یخ تبدیل می‌شود. سراسر فیلم خالی از هر دلیل منطقی یا علمی و پر از خالی‌بندی‌های هالیوودی بود؛ و انتخابی بسیار بد برای گذراندن عصر جمعه‌ای سرد در زمستان تورنتو. پس از اتمام فیلم و غلبه بر عصبانیتم تصمیم به تحقیقاتی راجع به عصر یخ و چگونگی پدید آمدن آن بر روی زمین گرفتم.
اکسیژن ۱۶ (اتم اکسیژنی که ۱۶ الکترون دارد) به نسبت سبک‌تر از اکسیژن ۱۸ است. به همین دلیل اکسیژن ۱۶ سریع‌تر از اکسیژن ۱۸ بخار می‌شود، پس کوه‌های یخی و توده‌های شناور یخ به نسبت اکسیژن ۱۶ بیشتر از اکسیژن ۱۸ در بر دارد. بنا بر تحقیقات و آزمایشات انجام شده توسط محققان مقدار اکسیژن ۱۶ حاوی در رسوبات به جای مانده از دوران عصر یخ، به نسبت کمتر از مقدار آن در دمای معمولی زمین است. بر این اساس رابطه‌ای میان نسبت اکسیژن ۱۶ به اکسیژن ۱۸ و دمای زمین بوجود آمده است.
قابل توجه است که عمر رسوبات کف اقیانوس‌ها می‌تواند بر حسب عمق آن‌ها تا‌یین شود. از این رو اطلاعات دقیقی از نسبت اکسیژن ۱۶ به ۱۸ در رسوبات، عمر رسوبات و در نهایت دمای زمین در دوران گذشته به دست آمده است.
به لطف برخی از واحدهای درسی که هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم استفاده‌ی مفیدی در دنیا و آخرت برایم داشته باشند، تصمیم به تحلیل این اطلاعات گرفتم.
نتیجه‌ی تحلیل اطلاعات به دست آمده نشان می‌دهد که صدهزار سال پیش، چهل‌ و یک هزار سال پیش، بیست و دو هزار سال پیش و نوزده هزار سال پیش عصر یخبندان بر روی زمین وجود داشته است. دانشمندان بر این عقیده‌اند که عصر یخبندان به دلایل متفاوتی می‌تواند به وجود آید. دلیل اول حرکت زمین به دور خود و تکان خوردن محور زمین در این حرکت دوار است. تکان خوردن محور زمین باعث برهم زدگی اعتدال شب و روز می‌شود. این دگرگونی هر بیست و دو هزار سال یک بار باعث بوجود آمدن عصر یخ بر روی زمین می‌شود. دلیل دوم تغییر تمایل محور زمین از ۲۲. ۵ درجه به ۲۴. ۵ درجه می‌باشد. این تغییر هر چهل و یک هزار بار باعث شروع عصر یخ می‌شود. قابل توجه است که درجه‌ی کنونی این محور ۲۳. ۴ درجه می‌باشد. دلیل دیگری که باعث بوجود آمدن عصر یخ می‌شود تغییر شکل مدار زمین از دایره به بیضی است. این تغییر هر صد هزار سال و چهارصد هزار سال باعث عصر یخ می‌شود.
دانشمندان بر این عقیده‌اند که فعالیت‌های صنعتی انسان و همنیطور تاثیر گلخانه‌ای باعث به تعویق افتادن یک دوره از عصر یخ شده است که می‌توانست هم‌اکنون زمین را در بر بگیرد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برنامه‌ی رنگ‌های ایران - - در روز چهارشنبه ۶ آوریل در محل در دانشگاه تورنتور از ساعت ۱۱ صبح الی ۲ بعدازظهر برگزار خواهد شد.
هدف این برنامه نمایاندن فرهنگ ایرانی و نوروز به همگان (شامل غیرایرانیان) است. شرکت در برنامه رایگان بوده و برای ناهار غذای ایرانی به بهای ۵ دلار عرضه می‌گردد.
به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو، در روز جمعه اول آوریل، ساعت ۷ شب، برنامه‌ی «بوی بهار» با هنرمندی بهنام جهانبگلو در جهت اهدای بورس تحصیلی به دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
دلو می‌آوری و ریسمان می‌بندی. به اعماق چاه در می‌افکنی‌ در خیال آبی گوارا که عطش همیشه‌گی‌ات را فرو نهد. نعش که به دیواره‌ها کشیده می‌شود و بالا می‌آید، چشمانت را سیاه می‌کند و دستانت را سست. استفراغت را فرو می‌دهی و ریسمان را بالا می‌کشی تا هیکل متورمِ آب‌چکانش بر خاکِ ترک خورده لکه‌های قهوه‌ای تیره بیاندازد. باور نمی‌کنی که در تمام این سال‌ها ذراتِ متلاشی جسد در آبی حل می‌شده‌اند که آن را با ولع در گرمای تابستانی که تا دیر وقتِ سال در هوا می‌ماند؛ فرو می‌داده‌ای. در لحظه‌ی مکاشفه، دلیل آن همه مرضی که جسمت را تا مغزِ استخوان خورده‌اند بر تو آشکار می‌شود. می‌دانی که سوزاندن نعش ذره‌ای از عفونت درونت را کم نمی‌کند. ناگزیر برش می‌گردانی رو به آسمانِ نارنجی و در چشمان ژله‌ای‌اش نگاه می‌کنی. چهره‌ی ویرانش آشنا می‌زند. دست می‌کشی بر صورتش، انگار که بخواهی زنگار از آینه بگیری...
من:
عصر یک‌شنبه برنمی‌دارد. همیشه آن‌جاست. با عینکِ پنسی و پیراهن راه‌راهِ خاکستری. در غرفه‌ا‌ی کوچک، میان شیشه‌های ضدگلوله که باید سر خم کنی تا از شکافی که پول‌ها رد‌و‌بدل می‌شود، صدایت را بشنود. ریال باز هم سقوط کرده است. دلار آمریکا بالا کشیده است. نرخ بهره ثابت مانده است. اگر جنگ شود، قیمتِ نفت بالا می‌رود. اوضاعِ طلا کساد است... حالِ رئیسش را می‌پرسم. مقداری دلار آمریکایی می‌خرم. کسی چه می‌داند شاید فردا...
دوش می‌گیرم. اصلاحی که طول می‌کشد. در انتخابِ ادوکلن مردد می‌مانم. خاطره‌ی بوها ماندگار است. گره‌ی کراوات را از نو می‌بندم. رنگ پلیور را با کتم جور می‌کنم. کفش‌ها از همه مهم‌تر‌ند. یک سی‌دی از آهنگ‌های دهه‌ی هشتاد را انتخاب می‌کنم. با وجود این‌ که راهش خیلی دور نیست، با تاخیر می‌رسم. تاخیرم آن‌قدر زیاد نیست که برخورنده باشد. درست به اندازه‌ای که نشان دهم چندان عجله‌ای در کار نبوده است. در را باز می‌کنم تا بنشیند. بوها را به خاطره می‌سپارم.
او:
نوازشِ دست‌هایش مثلِ دست کشیدنِ بر لایه‌ی نازکِ یخی است که تو را از زلالِ آبی خنک جدا می‌کند. یخ می‌شکند. صورتم را میان موهایش می‌گذارم انگار که بخواهم صورت در آن آبِ خنک تازه کنم. تمامِ شب به مغازله‌ای می‌گذرد که از یادها و خاطره‌ها آکنده می‌شود. صبح به چشم‌هایش نگاه می‌کنم. تردیدِ شناورِ هوا بر زبانم ته‌نشین می‌شود. می‌پرسم که در خیالِ ترک من است؟ معلوم است که نه! و بی‌درنگ از سووالم پشیمان می‌شوم. روبرمی‌گردانم از حقیقتی که هر دو کتمان می‌کنیم.
تصادفاً جایی ملاقاتش می‌کنم. از دست دادن حذر می‌کند. می‌ترسیم از یخی که این اندازه نازک است. نگاه‌مان را از هم می‌دزدیم و بوهای آشنا را انکار می‌کنیم.
من:
حضارِ محترم مایلم به گفته‌ای از فیلسوف موردِ علاقه‌ام کارل پاپر استناد کنم که سووالِ فیلسوفانِ قدیم در بابِ این‌که چه کسی برای حکومت بر مردم اصلح‌تر است را سووالی می‌داند که می‌تواند پاسخ‌های بسیار متنوعی با توجه به شرایط زمانی و مکانی دربرداشته است. پاپر پیشنهاد می‌کند که سووالِ جدیدی مطرح شود به این مضمون که چه مکانیسم‌هایی در جامعه وجود دارد که بتوانند قدرتِ حاکم را در صورتِ تمایلِ عمومی با قدرتِ جدیدی که مورد توافق اکثریت است جایگزین سازد. هم‌چنین لازم می‌بینم در پاسخ به آن منتقدان محترمی که خرده گرفته‌اند بر این نکته که اگر پاپر عمیقاً به دموکراسی معتقد بود در تمام جنگِ دومِ جهانی به نیوزلندِ آرام پناهنده نمی‌شد؛ اضافه کنم که اعتبارِ سخن به خود سخن است نه به گوینده‌ی آن.
حرف‌هایی هست که اعتبارش به ماست. مثل وقتی که طوطی داش‌آکل مرجان را صدا کرد. مثلِ وقت‌هایی که تو را صدا می‌کردم.
تو:
این‌ها را برایت نوشتم که نگفته باشی: گفت که داستان‌مان را می‌نویسد و ننوشت. این‌ها را نوشتم که بهانه نیاوری حافظه کند است و فراموش‌کار. وگرنه تو که می‌دانی، مردِ عینک پنسی داستانم را نمی‌خواند، پاپر را دوست دارم و داش‌آکل مرده است.
وقتی ما وارد شدیم، زن جوان هندی تازه شروع به رقصیدن کرده بود. لباس قرمزی پر از آویزه‌ها و پولک‌های طلایی به تن داشت، سکه‌ی کوچکی از رد فرقش از میان موها روی پیشانی چکیده بود و مچ دست‌ها و پاهایش از النگو و زنگوله طلایی بود. با ضرب تبلای بسیار تندی می‌رقصید و در همان‌حال زیر لب کلمات کوتاهی را با سرعتی باورنکردنی پشت سر هم می‌خواند. ضرب‌آهنگ آوازش با ضرب تبلا و جرینگ جرینگ زنگوله‌های پایش که هم‌گام با ضرب تکان می‌خوردند، می‌آمیخت. دست‌ها و پاهایش در جهات مختلف گشوده می‌شدند و حالتی به خود می‌گرفتند که مرا به یاد عکس‌هایی که در معبدی از خداهای هندو دیده بودم می‌انداخت، خداهایی با سه جفت دست با مچ‌های خمیده که هر کدام در جهتی معلق مانده بودند: تماس ظریف انگشت شصت با سبابه و سه انگشت دیگر که مثل پر طاووس از پشت دایره‌ی توخالی بیرون زده بودند. پیش از آن رقص هندی دیده بودم، ولی این یکی با همه فرق داشت. هماهنگی حرکات زن با آن ضرب‌آهنگ بسیار تند، محسور کننده بود. بعدها فهمیدم که سبک سنتی موسیقی هندی که شامل دعاهای گوناگون هندو می‌شود، در اصل همین است. زن برای‌مان دو سه ساعتی رقصید. سالن آنقدر پر بود که ما مجبور بودیم ته سالن بایستیم. وقت رفتن فهمیدم که این برنامه‌ها هر جمعه شب ادامه دارد...
موزه‌ی رویال انتاریو () جمعه‌ها از ساعت چهار و نیم تا نه و نیم شب برای عموم رایگان است که در همین زمان در سالن اصلی موزه، برنامه‌های مختلفی هم هر شب اجرا می‌شود. برنامه‌ها هم اجرای موسیقی کلاسیک توسط ارکستر سمفونیک تورنتو و دیگر شخصیت‌های سرشناس موسیقی را شامل می‌شود و هم برنامه‌هایی از فرهنگ‌های مختلف دنیا. موسیقی جاز، زندگی و کارهای شوپن، موسیقی مدرن... سال نوی چینی با رقص‌های فولکلوریک چینی، رقص اژدها و انواع مختلف چای سبز محلی برگزار می‌شود. موسیقی آفریقایی به مناسبت ماه فرهنگ سیاهان در تورنتو و جشن آسیای جنوبی که فرهنگ‌های مختلف از هند تا سریلانکا، نپال و بنگلادش را در بر می‌گیرد.
تورنتو را موزاییک فرهنگ‌ها نامیده‌اند، شهری که مانند موزاییک از سنگ‌ریزه‌های خرد رنگ به رنگ تشکیل یافته که بدون آن‌ها وجود پیدا نمی‌کند. تعجبی هم ندارد که موزه‌ی رویال انتاریو که بزرگ‌ترین موزه‌ی انتاریو به شمار می‌رود و در قلب مرکز شهر قرار گرفته، خودش مهد تمدن‌های گوناگون جهان گشته است.
برای اطلاعات بیشتر این‌جا را تقه بزنید.
در روز دوشنبه ۴ آوریل انتخابات سالانه‌ی اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو، ساعت ۶ تا ۷ شب برگزار می‌شود. مکان این مراسم اتاق ۱۱۰۵ ساختمان یا می‌باشد. در انتهای این برنامه فیلم «بوتیک» ساخته‌ی حمید نعمت‌اللهی به نمایش گذاشته خواهد شد.
برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، در روز ۳ آوریل ساعت ۳ بعدازظهر خانم شیرین بیانی پیرامون مولانا جلال‌الدین و راز خلاقیت سخنرانی خواهند کرد. مکان این سخنرانی اتاق ۱۲۱۰ ساختمان می‌باشد.
چشمانت را که باز می‌کنی
در دهلیزهای خنک خواب می‌لغزم و پیش می‌روم،
اما پلک که بر هم می‌گذاری
سرمای کریه زمستانی از خواب می‌پراندم!
هیچ وقت نگاه از من مگیر
که از تاریکی سایه‌ها عجیب بیزارم!
نمی‌دانم چرا همه‌ی رودهای جهان به قلب من می‌ریزند
و همه‌ی پرنده‌های عالم در قفسه‌ی سینه‌ی من به پرواز در می‌آیند!
چشمان من آیا قدرت باریدن این همه آب را خواهند داشت؟
آرواره‌های خسته‌ی من خواهند توانست آواز این همه پرنده را از میان لب‌ها فریاد کنند؟
خدایا اینجا چه خبر است،
هزاران کودک ترسیده در کنج دلم کز کرده‌اند!
آخر مردمکان خون گرفته دیده‌گانم را چقدر به چرخش درآورم
تا نگرانی آن‌ها را باز تابم؟
اینجا زیارتگاه کدام امامزاده است
که این همه آشفته دل بر آن دخیل بسته‌اند؟
این پارچه‌های سبز، آبی، زرد، قرمز،
این دردهای رنگارنگ!
آن دست‌های مهربانی که
این همه زخم را مرهم خواهد نهاد،
کجاست؟
دستان من که حتی نتوانستند لرزش لب‌هایم را بگیرند!
من به کجا پناه برم؟
چرا هر رهگذری که از کوچه‌ی ما می‌گذرد
در خانه‌ی مرا به صدا در می‌آورد؟
کسی به من بگوید:
«من کیمین قاپی سین دویوم؟»
سلام...
یک دو سه... صدا میاد از این میکروفون؟... آره... اوه... باشه...
یه سوال. وقتی میکروفون رو دست به دست می‌کنن و می‌دن دست شما چی می‌گین توش؟ وقتی یه تریبون مثل همین حالا (سرمقاله‌ی قاصدک) دست شما بدن چی برای گفتن دارین؟
ممکنه بخواین از یه تجربه‌ی جالبی که داشتین بگین برای بقیه. مثلاً از اون روز که کارخونه‌ی تولید تویوتا رو ویزیت کرده بودین. از این که خط تولید که هر ۳ دقیقه یه ماشین تولید می‌شه توش فقط با ۵۰ نفر کارکن می‌گرده (مقایسه با ایران‌خودرو و خط تولید پیکان بی‌زحمت) و اینکه توی کل کارخونه‌ی ۱۰ هکتاری یه لکه روغن کف زمین نیست...
شاید هم درد دلی٬ یا شکایتی یا انتقادی دارین. مثلاً از اینکه جمعی مثل کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو () این همه انرژی صرف می‌کنه و سالی ۵۰-۶۰ تا برنامه‌ی متنوع ترتیب داده می‌شه ولی آخر امر با داشتن ۹۰۰ تا عضو٬ همش همون چند یار شفیق برای حمایت هم که شده توی برنامه‌ها شرکت می‌کنن و سالن نیمه خالی... و مهم‌تر وقتی صحبت کمک می‌شه همه به غیر از همون چند یار شفیق فرار رو بر قرار ترجیح می‌دن و...
ولی این‌ها مثال‌هایی بود که به ذهن من در این چند ثانیه رسید. موضوع مهم اینه که ما توی قاصدک یه تریبون آماده داریم و میکروفون رو هم تقدیم شما می‌کنیم و تازه مهم‌تر این‌که لزومی نداره مثل من (چون چند ساعتی بیشتر به انتشار شماره‌ی جدید نمونده) فی‌البداهه حرف‌هاتون رو بزنین و خلاصه‌ی مطلب این تریبون و این شما. منتظریم که ببینیم چی برای گفتن دارین. ایمیل قاصدک هم.... منتظریم مثل همیشه...
پ. ن. ببخشید که مثل بقیه دفعات مطالب این شماره رو معرفی نکردم. فکر می‌کنم ستون سمت چپ و فهرست مطالب در صفحه‌ی اول خیلی گویاتر باشه.
قاصدک بخوانید تا رستگار شوید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و با همکاری دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی، دانشکده‌ی تاریخ، و ابتکار تورنتو برای مطالعات ایرانی، در روز ۴ آوریل ساعت ۱۲ تا ۲، دکتر محمد علی اسلامی ندوشن یک سخنرانی با عنوان به زبان انگلیسی خواهند داشت. مکان این سخنرانی اتاق ۲۰۰ واقع در شماره‌ی ۴ خیابان می‌باشد. نقشه‌ی دانشگاه را می‌توانید اینجا ببینید.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
به همت کنگره‌ی کانادایی زنان مسلمان، در روز ۹ آوریل سمپوزیومی با عنوان، برگزار می‌شود. برای اطلاعات بیشتر اینجا را ببینید.
قلم توتم* من نیست‌، من توتم ندارم‌، توگویی نسل من توتم ندارد‌ و ازین نداشتن، هیچ رنجی مارا بر دل نیست‌. ما توتم‌هامان را با لبخندی عوض کرده‌ایم‌، حتی اگر آن لبخند از آن‌ ِ دشمن‌مان باشد‌، ما توتم‌هامان را با عزیزان‌مان که شاید به‌پاسداشت توتمی تن به خاک تیره سپردند‌، در همان خاک فرو هشته‌ایم. قلم دردست من انگار که هیچ رسالتی بردوش ندارد‌، وام‌دار هیچ نام و مرامی نیست‌، آزاد است‌، می‌چرخد‌، می‌رقصد‌، مشاطه‌گری می‌کند: گیسوی حرف‌های دلم را تاب می‌دهد‌، باغچه‌ی دلم را آب می‌دهد.
گاهی در دست‌هایم سخت و نافرمان می‌شود‌، همان وقت‌ها که فرمانده‌ی او دل نیست‌، بلکه ذهن شوریده‌ای‌ست که می‌خواهد خیال باطلی را بر سپیدی کاغذ حک کند؛ و گاهی در دستم مانند موم می‌شود‌، رام می‌شود‌، چون اسبی سپید و راه‌وار‌، چون معشوقه‌ای که سر بر زانویم نهاده باشد و گیسویش در دستانم به سویی که بخواهم تاب بخورد.
قلم توتم من نیست که اندیشه‌ی بیماری را بر سرم بکوبد‌؛ قلم مونس من است‌، مونس غم‌ها و شادی‌ها‌، مونس روزهای سپید و شام‌های سیاه‌، گویی خود من است: گاهی شاد‌، گاهی غم‌بار‌، گاهی رام‌، گاهی سرکش‌؛ عاشق است و دل نمی‌بندد‌، مسافر است و راهی نمی‌پوید‌، غریب است و دیاری نمی‌جوید‌. آزاد است چون خیال من: به هرجا بخواهد پر می‌کشد‌، به پای او هیچ بندی تاب نمی‌آورد‌، هیچ دیواری‌، هرچه بلند‌، خورشید را و آسمان آبی را و شب‌های مهتابی را از او نمی‌تواند ستاند‌. راه او بسته نمی‌شود‌، پای او خسته نمی‌شود‌، به ریش هرچه هست می‌خندد‌، خنده‌اش خوش است‌؛ برای آنچه نیست می‌گرید‌، گریه‌اش خوش‌تر.
لعنت بر این کی‌بورد‌ که احساس را فلج می‌کند‌، لعنت بر این قوطی جادویی رایانه‌، که فرزند ذهن و احساس را علیل می‌زاید. من این جعبه‌ی بی‌احساس رادوست ندارم و عقد من با او از سر اجبار است‌، من قلمم را دوست دارم و نوشتنم را با همین قلم سرمی‌کنم‌، حتی معماری‌هایم را با همین قلم خلق می کنم، حاصلش‌: خانه‌ای که کودکی در آن زاده شود بی‌هراس ویرانی و حیاطی که در آن بازی کند‌، قد بکشد‌، عاشق شود و نام معشوقش را دزدانه بر دیوار آن حک کند‌، و شاید مرا یاد آرد که روزی طرح آن دیوار را با همین قلم بر سپیدی کاغذ درانداخته‌ام، با همین قلمی که مونس من است‌، مونس ماست‌، اما توتم ما نیست.
* شریعتی: هرکی را توتمی‌ست و توتم من قلم من است.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و با همکاری - در روز ۱۰ آوریل آقای شهرام تاب محمدی در مورد کارهای بهرام بیضایی سخنرانی خواهند کرد. مکان این سخنرانی در واقع در اتاق شماره‌ی ۲ در طبقه‌ی سوم ساختمان شماره‌ی ۱۳۰ خیابان. است. شرکت در این سخنرانی که از ساعت ۳ تا ۵: ۱۵ بعدازظهر خواهد بود رایگان است. ولی به دلیل محدودیت جا لازم است که برای پیش ثبت‌نام با آقای عارف محمدی با ایمیل ۳۵. و یا تلفن ۲۵۷۲-۸۲۳-۴۱۶ تماس بگیرید.
از سخنرانی چه خبر:
در دو جلسه‌ی آخر سلسله‌ سخنرانی‌های دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن پیرامون ایران‌شناسی که توسط کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو از تاریخ ۲۶ مارس تا ۳ آوریل برگزار شد، در روز ۲ آوریل جلسه‌ای پیرامون «ایران چه پیامی برای جهان می‌تواند داشته باشد؟» و در روز ۳ آوریل جلسه‌ای پیرامون «راز مداومت تاریخی ایرانیان چیست؟» برگزار شد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، در روز ۳ آوریل خانم شیرین بیانی پیرامون مولانا جلال‌الدین و راز خلاقیت سخنرانی کردند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و با همکاری دانشکده‌ی خاورمیانه‌شناسی، دانشکده‌ی تاریخ، و ابتکار تورنتو برای مطالعات ایرانی، در روز ۴ آوریل دکتر محمد علی اسلامی ندوشن یک سخنرانی با عنوان به زبان انگلیسی ایراد کردند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و با همکاری - در روز ۱۰ آوریل آقای شهرام تاب محمدی در مورد کارهای بهرام بیضایی سخنرانی کردند.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا، در روز ۳۰ آوریل حجت‌الاسلام علیرضا پناهیان درباره‌ی وضعیت حوزه‌ی علمیه‌ی قم پس از انقلاب سخنرانی کردند.
از انجمن‌ها چه خبر:
به همت اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو، در روز جمعه اول آوریل، ساعت ۷ شب، برنامه‌ی بوی بهار با هنرمندی بهنام جهانبگلو در جهت اهدای بورس تحصیلی به دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو برگزار شد.
در روز دوشنبه ۴ آوریل انتخابات سالانه‌ی اتحادیه‌ی دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو، برگزار شد. در انتهای این برنامه فیلم «بوتیک» ساخته‌ی حمید نعمت‌اللهی به نمایش گذاشته شد.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برنامه‌ی رنگ‌های ایران - - در روز چهارشنبه ۶ آوریل برگزار شد. در این برنامه که هدف آن نمایاندن فرهنگ ایرانی و نوروز به همگان است، رقص و موسیقی ایرانی اجرا شد و ناهار ایرانی عرضه شد.
نسل ما چرا ما شد؟؟ (بخش اول و دوم.)
بر اساس امار و ارقامهای مختلف کشور ایران دارای ساخت سنی جوانی می باشد که بخش عمده ی ان در زیر سن سی سال به سر می برد با توجه به چنین ساخت سنی و نیز در نظر گرفتن نوع خاص نیازها و روحیات و مضافا در نظر گرفتن ساختار سنتی خانواده های ایران بی شک چه خانواده و چه جامعه در برخورد ها و تعاملات در صحنه ی اجتماع میتواند به وفور با یکدیگر دچار تعارض شوند که ماحصل ان چه برای جامعه به عنوان بستره ی پرورش احاد و افراد و چه برای تک افراد جامعه می تواند مضر و زیان بار باشد.
در این نوشتار سعی می شود تا حد امکان به بررسی روانشناسانه روحیات نسل کنونی، و نیز تفاوتهای ان با نسل پیشین و نیز برخی از چالشهای پیش رو برای جامعه و نیز نسل اینده پرداخته شود.
دهه ی اغازین هزاره ی سوم و نیز دهه ی پایانی هزاره ی دوم میلادی به نظر بسیاری از کارشناسان عصر ارتباطات لقب گرفته است در نوردیدن فواصل و ارتباطات بصری و صوتی با سرعت نور و نیز رواج و استقبال و اقبال شبکه ی جهانی نزدیک شدن انسانها و مضامین دهکده ی جهانی همه و همه گواه ان است که جوامع انسانی در نوع ارتباطات خود دچار تحولی شگرف شده است ارتباطاتی که با چند فشارش و کلیک میتواند به راحتی اخبار و اطلاعات را ازگوشه یی از گیتی سوار بر امواج نوری کند و طی چند ثانیه د رگوشه دیگر پیاده کند. بدون شک چنین تحولاتی و کاهش فواصل و مکانها، که به منظور ارتباط صورت می گیرد براحتی میتواند نوع هنجارها و بعضا نا به هنجارهای اجتماعی در جوامع مختلف را ایجاد و بعضا تحت الشعا ع و زیر سیطره ی خود قرار دهد مضافا با در نظر گرفتن نوع ساخت سنی موجود در ایران و به لحاظ شرایط خاص سنی جوان که انهم پو یایی و تحول و مد گرایی و تجدد است به راحتی میتواند با معیارها وهنجارها و نا به هنجارهای جامعه ایران که تعریف شده توسط پدران و نسل ماقبل ومهمتر تعریف شده توسط ساختار حکومتی و گرایشها و مقدسات می باشد به راحتی حالتی شکننده و اسیب پذیر را در میان نسل کنونی از یک سو و نسل گذشته و نیز جامعه از سوی دیگر ایجاد نماید. الگو قرار دادن هنجارهای جوامع غربی با فرهنگی کاملا متفاوت با فرهنگها وسنتهای ایرانی به چالشی بزرگ به مرور بدل خواهد شد که در صورت عدم حل وفصل منطقی و ایجاد تضمینهای در جهت رفع ان از طریق تمهید ات و قوانین اجرایی لازم بصورت فرسایشی با سرعت تخریب بالا چه برای خانواده ها و چه برای نظام کنترل کنده جامعه بدل خواهد شد.
نسل گذشته جامعه ی ایران را می توان به طور موازی مشابه نسل گذشته ی ارمان گرای در گوشه کنار جهان دانست که اخرین نفسهایش را حدود سه ده پیش در ریه های خود پر و خالی می کرد و افول ارمان گرایی در سطح ملل را به همراه داشت ارمانگرایانی همچون ارنستو چه گوارار چریک امریکای جنوبی و مشابها و به تعبیر مسعود بهنود حاج داوود کریمی جانباز شیمیایی جنگ هشت ساله ی ایران که چندی پیش به سرای معهود شتافت و خسرو گلسرخی و بیژن جزنی از اعضای حزب توده ایران که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروری سابق به خوبی گواه از پوچ انگاری ارمان گرایی و اهدافی ارمان گرا داشت.
نسلی که ملازم با تغییرات و جهشهای علمی در گوشه کنار جهان بود، علوم مختلف تجربی که بیش از پیش نیازش جهت رشد و نمو و بقا جوامع و کشورها احسا س می شدو نیز بر امدن بنگاههای و کارتلهای اقتصادی ودرنهایت پرورش و بر دوش کشیدن دوال پایی به نام اقتصاد بر جوامع مختلف به سرعت می توانست اخرین اثار و رد پای ارمانگرایی در جهان را محوو پاک نماید تا بدین ترتیب ارمانگرایی به صورت حکایت تکرار نشدنی به دامان تاریخ سپرده شود. در سطح بین الملل نیز چنین تغییر رویکرد هایی قابل تامل و مشاهده بود رها کردن و گردن ننهادن بر زیر یوغ ارمان و پرداختن به اصول اساسی زندگی به تدریج در ذهن افراد جوامع نیز رشد و پرورش می یافت نسل اخرین ارمانگرای ایرانی نیز در حدود دو ده پیش خود شروع بر انحلا ل و هضم در معیارها ی جدید می شد که بر امده و ماحصل همان تغییرات و جهشهای علمی در سطح ملل بود که سایه یی موّرب و بی مقیاس از ان بر جامعه ی ایران قابل مشاهده بود. رفتن به سمت اصولگرایی البته نه به معنای مصطلح در ادبیات سیاسی اکنون ایران، گواه از پوست اندازی تفکر و اندیشه ی نسل گذشته بود نسلی که بی شک چنین نصایح و اندرزهایی در کوله ی تجربه ی فرزندان خود قرار می داد تا راه منتج به بن بستی که ایشان رفتند و پیمایش کردند ایشان به غلط نه پیمایند. نسل پیشین ایران بی شک دارای فضایل و کمالاتی برتر نسبت به نسل کنونی است در اکثر زمینه هنری نما ونمود ان قابل مشاهده است نسل شاعرانی همچون احمد شاملو موسیقی دانانی همچون حسین علیزاده سینما گرانی همچون عباس کیارستمی و و..همه و همه گواه از برتری نسبی فرهیختگی و دانش ان نسل بر نسل کنونی دارد که متاسفانه در تربیت فرزندان خود بنا بر تغییرات در شرایط حاکم بر جوامع همچون باز شدن درهای رسانه از یک سو و سرگرمی ها الکترونیک از سوی دیگرو اصولا راحت طلبی مانع از پرورش و به بار نشاندن نسلی مشابه قبل می شد که در نشانه زدن راه خود ناتوان بود. نسل گذشته ی که اکثرا بر امد ه از جوامع روستایی پا نهاده بر شهر بود که نهایت و غایت لذت و تفریح اکثر ایشان کرایه کردن و تهیه کتابهای دست دوم و مجموعه داستانهای انتوان چخوف و یا بینوایان ویکتور هوگو و جک لندن و رومن رولان و سرگرم شدن با خواندن انها بود و با چنین اندیشه ها و تفکراتی رشد و نمو می کرد ماحصلی جز فرهیختگان همانند انچه در بالا بیان شد نمی توانست داشته باشد لیک ان نسل در تربیت نسل زیر مجموعه خود بنا بر تغییرات هنجار ها، با چالشهای بزرگی روبرو بود. سوای از انچه که به عنوان چالش تغییر معیار ها در سطح جامعه ایران برای نسل گذشته در تربیت نسل جدید مطرح بود بی شک نظام حاکم مقارن با ربع قرن گذشته نیز دچار عدم ابتلا ئات و نا بینایی شده بود مضافا انکه مقارن شدن جنگ در ایران در کنار مشکلات مطرو حه و نیز پرداخت بخش وسیعی از هزینه ها مملکتی به حفظ مرزهای خاکی به جای ساخت و ایجاد کانلهای ارتباطی فرهنگی میان نسل گذشته با نسل جدید مقارن با ربع قرن پیش، که به سرعت درحال رشد نمو بود نیازمند راهبری صحیح و با درایت ازسوی دست اند رکارن حکومتی را می طلبید، سبب شد تا نسل کنونی به لحاظ فرهنگی و برخورداری از معیارهای صحیح در طرز تفکر واندیشه دچار انقطاع و انفصالی جبران ناپذیر بشود. پایین بودن نرخ مطالعه در میان نسل کنونی نا اشنایی و عدم ابتلاءاز هنرمندان حداقل یک نسل گذشته و نه عقبتر ازان، انهم فقط در حد نام و نشان گواه از این بریدگی فرهنگی در نسل کنونی دارد.
َتَطوُّح فکری نسل جدید با ورود ابزار وسایل و فوج انواع سرگرمی الکترونیک در حدود اواخر دهه ی شش قرن جاری شروع می شود د رحالیکه هیچ گونه اسباب و سرمایه گذاری لازم جهت کانالیزه کردن و فراهم کردن خوراک فرهنگی باب طبع این نسل در دستور کار دستگاههای مجری قرار نگرفته است.
درحالیکه هنوز دهه اول عمر نسل جدید به پایان نرسیده ورود ابزار تصویر ی ویدئو که به خوبی می توانست به ابزاری راهبردی در خدمت اشاعه فرهنگ وطنی در خدمت فرهنگ سازان وطنی قرار گیرد به سبب محدودیتها یی که در سطح اجتماع و نیز به سبب حالت مخفیانه و نیز ابتذالات که به سبب حالت به اصطلاح زیر زمینی پدید اورده بود به خوبی توانسته بود خوراکی مسموم در جهت به بیراهه بردن فرهنگی نسل جدید فراهم نماید. فیلمها ی محدود به دهه ی پنجم قرن اخیر که در ان دوره، پدران ما به تماشایش می نشستند همچون سری فیلمهای «صمد» با نقش افرینی «پروز صیاد» در ان دوره توانسته بود کودکان این نسل را نیز به خوبی سرگرم و محدود نماید که به رغم برخی محدودیتهایی که در برخی خانواده ایجاد می شد در خفا به خوبی تفریحی فخر فروشانه درمیان هم نسلان می نمود. در حالی که هنوز سر دمداران دولتی نتوانسته بودند با این پدیده و در جهت رفع محدودیتهای ان ونیز رکاب گیری ان در جهت منافع فرهنگی به جوابی منطقی و د رخور برسند از ان سوی عالم خوانندگان لوس انجلسی در حال فراهم اوردن خوراک مسموم فرهنگی برای نسل جدید بودند سری ترانه های نوروزی که بعضا چند تن از هنرمندان نا اشنا برا ی نسل جدید طی برنامه های ویدئویی پر میکردند که توام با تبریک نوروز و ارزوی بودن در ایران را به همراه داشت پیش از نوروز در بازار زیر زمینی بااشتیاق تمام خرید و فروش می شد. خوانندگان لس انجلسی با ترانه یی بی محتوا که بیشتر بر ریتمهای تند و اشعاری چند بیتی و تکراری تکیه داشت به سرعت در میان جوانان ان دوره رواج می یافت و در حافظه و ضمیر ناخوداگاه نسل جوان حک می شد دامنه ی اقبال خوانندگان لس انجلسی در میان اکثریت عامه ی جوان ایرانی تا بدان جای رسیده است که رادیوی تازه تاسیس با نام «رادیو فردا» و نیز شبکه های تلویزیون ماهواره یی امریکا با درک صحیح چنین خواسته یی از سوی مخاطبین خود در ایران، در کنار تهیه برنامه های سیاسی مخالف حکومت ایران به خوبی توانسته است مخاطبین جوان را هدف بگیرد و علاوه بر ان رونقی هم بر بازار کساد برخی از خوانندگان لس انجلسی بدهد و سیل عظیمی از ترانه ها ی بی محتوا را بصورت فله یی روانه ی بازار مطرب ایران نماید. این همه در حالی صورت میگرفت که هنرمندانی همچون حسین علیزداه، محمد رضا لطفی، استاد شجریان که سهم بسزایی در اشاعه و شناساندن موسیقی سنتی ایران به عنوان بخشی از فرهنگ ایران زمین به جهانیان داشتند بنا بر محدودیتهای اعلام شده از سوی وزارت ارشاد در بر پایی کنسرت و یا در انتشار کاست در وزارت ارشاد می بایست وقت بیهوده بگذرانند و از حیث برخوردای از مخاطب نسل جوان و ما بعد ربع قرن، بی نصیب بمانند. جالب تر انجاست که تداوم این رویه از سوی وزرات خانه ی مربوطه، این هنرمندان را ابتلا ء به حالت شرطی کرده بود که برای ایشان بیشتر مطلوب بود که در خارج از وطن به اجرای کنسرت بپردازند. در زمینه ی سینما هم وضع بر تر از این نیز نبود، اولین اثر داریوش مهرجویی که پس از سالها عزلت و گوشه گیری به اثری اجتماعی و نه هنری انهم با فیلم اجرا نشینها که در گیشه ی ا ن دوره توانست رکورد ها را بشکند اختصاص یافت. در زمینه ی ادبیات هم به مشابه قبل بود مجوز ندادن به اثار بسیار ی از نویسندگان و عاقر ساختن ایشان از نشر اثار و یا سانسور و مثله کردن اثار ایشان یاسی عمیق را برای قشر روشنفکری که عهده دار فرهنگ سازی و راهبری نسل جوان ان دوره را داشت منجر به یا س و به انزوا کشاندن ایشان می شد. این ها همه دست به دست هم میداد تا نوجوانان و جوانان و ان دوره تنها بسنده به خوراک بسته بندی شده وآکبند از انسوی مرزها کند.
به رغ تمام این دلایل و اشارتها که بیان شد هنوز هم جای بازگرداندن نسل جوان برسر جاده صراط می بود انهم به شرط برنامه ریزی دراز مدت و داشتن خلاقیت ونیز حذف یکسری از محدودیتهای اعمال شده.
میدان دادن به برخی خوانندگان پاپ درون وطنی به عنوان اولین نمونه خشایار اعتمادی که با خواندن شعری از احمد شاملو انهم در صدا سیما اغاز شد ه بود و با اقبال مساعد عمومی همراه بود که به مانند سوپاپهای اطمینان و وزیر به وزیری کردنی دیر اما کارا در تقابل با گروههای پاپ لوس انجلسی محسوب می شد لیکن کار فرهنگی در زمینه موسیقی محسوب نمی شد تنها برگرداندن گوشها از شنیدن نوای لس انجلس و گوش سپردن به نوای درون وطن می بود. به مرور و با بر سر کا ر امدن فرهیختگان بر سر پستهای مملکتی نیاز به این تغییرات در نزد وزارت فرهنگ و ارشاد به خوبی حس می شد راه انداختن و فعال کردن فرهنگسرا ها مجوز دادن به برگزاری کنسرت و مجوز برای ثبت و ضبط کاست برا ی خوانندگان پاپ تا حدی توانست بود نه به لحاظ فرهنگی که به لحاظ تغییر ذائقه ی جوانان و نوجوانان امری مثبت رخ بنماید.
در زمینه ادبی متاسفانه نسل جدید بنا بر دلایل خاص حاکم و شرایطی که ذکر شد و نیز بهره وری از تفریحات سهل الوصول تر و نیز عدم اگاهی ها دچار انفصالی عمیق فرهنگی شده بود. اثار ما تاخّر دیگر این نا شناختها و نیز تضجیعات از سوی دست اندرکاران بصورت خود باختگی در برابر فرهنگ و نیز پیروی کورکورانه از اداب و رسوم بیگانه بوضوح مشهود است. استقبال چشمگیر از روز ولنتاین (روز موسوم به عشاق)، به کار گیری به وفور واژگان انگلیسی درکلام و گفتار انهم در نزد نسل تحصیل کرده به عنوان نوعی برتری در اندیشه و به رخ کشیدن قابل تامل می نماید. مفتون گردیدن و َتطَوُّح نسل جدید تنها به این جای محدود نمی شود.
در نزد دوشیزگان نسل جوان یه وضوح اثار این خود باختگی ها مشهود هست بالابودن تعدّد و َتطّور جراحی های پلاستیک و زیبایی از بینی و گونه گرفته تا لیپو ساکشن و سایر اعضا بدن که بدواً جنبه ی درمانی داشته است که نمودی َتطوّس مانند به ذهن القا می کند بی انکه جنبه َتطویح برای جنس مخالف داشته باشد اکنون به کاریزی بدل شده است که علاوه بر پرکردن وقت و بودن در محل توجه در میان اجتماعات دوشیزگان، بیت القصیده ی سخنان ایشان می باشد که این َتطوُّسات پاسخی مثبت و چشمک زدن اری به تایید چنین ارایش و پیرایش هایی از سوی جنس مخالف هم نسل ایشان محسوب می شود.
شادی یزدی طی مقاله یی به بررسی زوایا ی دیگر این موضوع پرداخته است که در سایت فارسی بی بی سی درج گردیده.
نکته ی دیگر ان است که مطبوعات و نیز رسانه ها ی خارجی و بعضا داخلی که اماده کننده خوراک ذهنی برای اکثراً عامه ی جامعه هستند با پرداختهای کارشناسانه و دعوت از متخصصین این شاخه از طب بیش از پیش به طور خواسته یا نا خواسته سعی در تبلیغ و اشا عه ی چنین رویکردی دارند که دامنگیر جمعیت ذکور ایرانی نیز شده است. به عنوان نمونه اختصاص ساعتها برنامه به شخصی به نام دکتر مورتون مظاهری متخصص پوست و زیبایی که بینندگانی کمی هم ندارد از سوی شبکه ی تلویزیونی ماهواره ی امریکا و یا بعضا در ایران دعوت از برخی متخصصین پوست و زیبایی در برنامه های زنده خود که بصورت گفتگو ومشاوره ی تلفنی نیز برگزار می شود و علاوه بر ان تجویز انواع و اقسام ماسکهای صورت که در نشریات و روزنامه ها درج می گردد گواه از تبی دارد که اکنون بر پیکره ی جامعه جوان ایرانی افتاده است. اگر نسل گذشته در هنگام خواب کودکانش، داستان «ماهی سیاه کوچولو» یا «خروس زری پیرهن پری» و «کدوی غل غله زن» و «سندباد»، را می خواند نسل کنونی به عنوان پدران و مادران اینده با تغییر این رویکردها در برابر کودکان خود لا ل و گنگ خواهد ماند و راهبری فرهنگی کودکانشان تنها بسنده به همان لوح فشرده ی «گلهای بهشت» خواهد شد.
خود باختگی و اغفال فرهنگی نسبت به فرهنگ بیگانه را می توان در یک جمله از آقای داریوش سجادی خلاصه کرد انجای که گفته اند: «پیشتر در دوره اقبال حزب توده در ایران معروف بود که وقتی در مسکو برف می بارد، توده ای ها در تهران چتر به دست می گرفتند، اکنون همین مصیبت به نوعی شدیدتر نزد جامعه غرب زده ایرانی قابل رویت شده».همه و همه نشان ازبه نوعی پر کردن درون محتوای خالی فکری نسل جدید می باشد که بنا بر غوطه خوردن در محیط اجتماعی این چنینی حاصل شده است و به هیچ وجه جای تعییب و نیز تخطئه و شماتت برای ایشان ندارد.
حکایت و روایت چنین نسلی بی شک می تواند شعر معروف اقبال لاهوری شاعر پارسی گوی را به اذهان متبادر می کند که می گوید:
ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز
کاشانه ما رفت به تاراج غمان خیز
از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز
از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
خورشید که پیرایه به سیماب سحر بست
اویزه به گوش سحر از خون جگر بست
از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست
ا ی چشم جهان بین به تماشای جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
خاور همه مانند غبار سر راهیست
یک ناله خاموش و اثر باخته آهیست
هر ذره این خاک گره خورده نگاهی ست
از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست
دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست
بیگانه آشوب و نهنگ است چه دریاست
از سینه چاکش صفت موج روان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
این نکته گشاینده اسرار نهان است
ملک است تن خاکی دین روح روان است
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است
با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
ناموس ازل را تو امینی تو امینی
دارای جهان را تو یساری تو یمینی
ای بنده خاکی تو زمانی تو زمینی
صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز
فریاد زافرنگ و دلاویزی افرنگ
فریاد زشیرینی وپرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ
معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز.
در ادامه ی مطلب که بصورت پرسش و پاسخ و طرح موضوع تفاوتهای نسل کنونی با نسل گذشته از سوی اینجانب و از طریق ارسال نامه ی الکترونیک به جناب آقای «داریوش سجادی» می باشد توانستم نظر ایشان، در این خصوص را جویا شوم از ان حیث که ایشان در خصوص پرداختن به مقالا ت اجتماعی و نیز «نقد جامعه و رفتارها و واکنش های نامتعارف و کاستی های اجتماع و بیان نارسائی های اجتماعی و رفتاری شهروندان ایرانی» که اکثر ان نیز جوانان می باشند مقالات متعددی را به جوهر قلم نشانده اند و ضمن در میان گذاشتن درج این پرسش و پاسخ فی ما بین، در خلال سیاهه مشقهای اینجانب و نیز عدم مخالفت از سوی ایشان توجه را به این پرسش و پاسخ که بنا بر مشغله ی کاری ایشان با تاخیر و لیکن مفصلاً پاسخ داده شد جلب می کنم که می تواند حاوی نکات در خور تا مل و نیز به عنوان «کریدور روشن» مد نظر جوانان قرار گیرد ضمن انکه در خلال این پرسشها نیز با نگاهی نقد، به برخی از مقالات ایشان نظر افکندم.
در ابتدا در خصوص مقاله ی از عسگر گاریچی تا سعید عسگر برای ایشان نوشتم که:
«باید قبول کرد ذات جلوه گرانه تنها در نزد نسل ربع قرنی ها به ودعیه گذارده نشده است که در نسل ماقبل ربع قرنی ها هم، بی شک موارد مثال زدنی از اشخاص به فور یافت می شود و جلوتر برویم می توان گفت که در نزد ادمی این ذات جلوه گرانه نهفته بوده است که محبوبیت یا بر سر زبان بودن و امضای برگه تایید شناخته شدن در خلال اجتماع ادمیان نه تنها برای نسل جوان که برای همه افراد بشر مطلوب می نماید اما نگرش و بررسی چنین موضوعی پرداختن به عین واقعیات است ونه چیز دیگر که در نوشته ی شما هم انطور که این حقیر احساس کردم لوب کلام شما هم این بوده است و گرنه عیب جویی ادمیان به سبب پرداختن به غریزه نهفته ی جلوه گری بی شک اثبات حقیقت است نه خرده یابی بر کسی.»
-- داریوش سجادی:
««در پاسخ خدمتتان معروض می دارد ظاهراً اینجانب نتوانسته ام منظور خود را درست بیان کنم.
من هرگز مدعی مذمومیت ذاتی نیاز جلوه گرانه جوانان نبوده و نیستم و همانطور که در آن مقاله گفته ام این نیاز را ذاتی جوان و منبعث از ژنتیک ایشان عنوان کرده ام. طبیعی است نمی توان جوان را بواسطه بروز تحریکات ژنتیکی شان مورد شماتت قرار داد.
همانطور که شما نیز بدرستی اشاره کرده اید جلوه گری نه تنها ذات جوان است بلکه کلاً ذات انسان جلوه گری است با این توضیح که هر سنی به اقتضای گرایشات و مطالبات خود نوع خاص جلوه گری در انسان را مطالبه می کند.
نزد نسل جوان این نیاز از نوع فخرفروشی و تعیّن طلبی، توجه گرائی است.
جوان به صرف جوانی خود تشنه چنین رویکردی است و اگر سیستم نتواند و یا نخواهد با تعبیه مکانیزم های مشروع امکان بروز و تخلیه مشروع و بهداشتی این نیاز را مرتفع سازد جوان خود راساً و بدون توجه به هزینه های آن از هر ابزاری ولو ابزار نامشروع برای ارضا ذات جلوه گرانه خود استفاده می کند.»»
در ادامه ایمیل برایشان نوشتم:
«قبول کنید نسل اکنون یا بهتر بگویم نسل ربع قرنی ها که این جانب در شمارگان انها هستم با ان نسل حاضر در خیابانهای در بیست و هشت مرداد و بعضا با نسل شما کمی فرق دارد و به رغم اگاهی کم نسبت به ریشه های فرهنگی و وقایع تاریخی گذشته ی خود باید گفت به نسبت درک و فهم صحیح تری از مسائل دارند که بر اگاهی و دانش بالاتر نسل شما مقارن با این نسل می چربد. و چنانچه شما این نسل را با نسل قبل، در نوع پاسخ گویی به وقایع مشابه تاریخی در یک رده جمع ببندید مثل همان سوال است که بگویند جمع یک سیب با یک پرتقال حاصلش چند می شود؟؟؟؟ و باید قبول کرد نسل ربع قرنی با نسل شما و نسل قبل تر از ان بی شک فرقهایی دارند که گواه ان را می توان بر بالا بودن سطح نسبی تحصیلات در نزد انها دانست و باید صحه بر ان زد شکاف بین ان نسل مُصدّقی ها و نسل اکنون بسی ژرف شده است.»
--داریوش سجادی:
««متاسفانه چندان هم دلی با ادعای جنابعالی ندارم. اینکه جوانان امروز در افقی والاتر و بالاتر از نسل های قبلی خود قرار دارند را گزاره ای واقعی نمی دانم.
جوان در همه ادوار تاریخ همین بوده که هست در برآوردی کلی نه جوانان قدیم برخوردار از رذیلت اخلاقی بوده اند و نه جوانان امروز برخوردار از فضیلتی خاص و ویژه.
صرف نظر از سطح معلومات و تحصیلات آنچه که در عالم واقع قابل رویت است آنست که جوان دیروز و امروز ماهیتاً و از بعد محتوا کماکان مطالبات و نیازهای یکسانی دارند که در مقاله عسگر گاریچی و ایضاح آن اشاره کرده ام.
اما اینکه اخیراً و مکرراً توسط بسیاری از نویسندگان و جنابعالی تاکید بر تمایزات و فضیلتهای جوانان امروز می شود را چندان مقرون بر صحت نمی دانم.
اینجانب به صفت شغل خود که روزنامه نگاری است و بدلیل مطالعات زیادی که در وبلاگ های جوانان داشته و دارم و برخورد با جوانان مختلف اعم از غربی و ایرانی اندیشه فاخر و وجوه متمایز و قابل استنادی از ادعای جنابعالی نزد جوانان نیافته ام.
اینکه مرتباً گفته می شود جوانان امروز در اوج قله فرهیختگی و ذکاوت و هوش و دانش و غیره هستند در حوزه شعار حرف قشنگی است اما آیا نباید این ادعا بازتاب بیرونی هم داشته باشد؟
پرسش اینجاست که تعینات آن فرهیختگی ها و دانش و فضیلت کجاست؟
چرا هیچ نمونه قابل اعتنائی از تراوشات و افکار بلند این جوانان در جائی مشاهده نمی شود.
من که تاکنون چیزی جز همان مطالبات شعاری در وبلاگ ها و حرف های جوانان نیافته ام.
تعجبی هم نمی کنم و توقعی هم از جوان ندارم که در این سنین طلایه دار فضیلتی ویژه باشند.
اتفاقاً همین فخرفروشی های ولو مجعول و تصنعی و خود ساخته را در راستای ارضای تمنیات جلوه گرانه جوانان می دانم.
اما جوانان نباید خود اسیر شعارهای خود شوند و ادعاهای خود را باور کنند.
همانطور که گفتم جوانی که شعار آزادی سیاسی و آزادی اندیشه را می دهد الزاماً این امر بمعنای برخورداری ایشان از اندیشه یا مطالبات سیاسی خاص و ویژه ای نیست و نباید هم باشد ایشان در این سنین اندیشه خاص و ویژه ای در حوزه سیاست ندارند که آزادی بیان آنرا مطالبه می کنند بلکه این تنها تنگ نظری حکومت است که با محدود کردن جوانان در حوزه های فراغتی و تفرج طلبی مشروع جوانان دخالت و اعمال محدودیت کرده و ایشان بعنوان دهان کجی و ابراز وجود جلوه گرانه و طبیعی و ذاتی خود از حوزه سیاست برای تشفی خاطر پتانسیل های انباشته شده خود که از ناحیه تنگ نظری حکومت امکان تخلیه مشروع ندارد، استفاده ابزاری می کنند.
اگر شما مصداق و تعینی واقعی از تجلیات و تمایزات فکری، فرهنگی، فلسفی، مطالعاتی یا اندیشگی این جوانان که مدعی تفاوت داشتن شان با جوانان قبل دارید ارائه فرمائید، استفاده خواهم کرد.
متاسفانه این نسل به نوعی نسبت به نسل جوان قبل هم عقب رفت داشته.
آمارها نشان می دهد برغم رشد کمی سطح سواد و تحصیلکردگی نسل جوان فعلی، شاهد کمترین میل و رغبت نزد جوانان برای مطالعه هستیم.
نرخ مطالعه نزد جوانان امروز برخلاف جوانان قدیم تقریباً فاجعه آمیز است و وقت عمده ایشان صرف بطالت های خیابانی یا اینترنتی شده و کمتر رغبتی به مطالعه در ایشان دیده می شود.
از نزدیک ترین دوستانتان بپرسید آخرین بار چه کتابی خوانده اند و در چه رابطه ای خوانده اند؟
امیدوارم توضیحاتم مکفی باشد.»»
در پاسخی که به پیرو ایمیل ایشان فرستادم نوشتم:
«حقیقت مطلب ان است که اینجانب قصد اشارت بردن و یا نشانه زدن فرهیختگی و یا دانش نسل کنونی را نداشتم که بخواهم رجحان دهم این نسل بر نسل قبلی را وهدف و قصد ان است که بگویم نسل جدید به رغم کمی مطالعه و نا اشنایی با فرهنگ گذشتگانمان و نیز با وجود گذران اوقات به بطالات و گشت زنی های بی هدف در این جهان نمای مجازی (اینترنت) و در کوچه و خیابان که ان گرامی به ان اشاره کردید که غیر از واقعیت نیست اگر کاوشی روانشناسانه یا بهتر بگویم اخلاق شناسی میان نسل کنونی و یا نسل گذشته انجام دهیم پر واضح است که نسل گذشتگان ما به سبب ساختارهای خانوادگی از نوع پدر سالار و اصولا ً بزرگ ارج نهادن دارای یک حس کرنش که متعاقبش ندیدن نقاط ضعف و در نهایت یک حالت گرایش به اصول را در بطن فرهیختگی نسبی در خود همراه داشت بود. گرایش به کرنش به بزرگترها به رغم انکه این بزرگان بی شک عاری از نقاط ضعف نبوده اند ولیکن به سبب ساختارهای خانوادگی ان دوره قدرت تمّرد از نا ملایمات و یا بعضا ناراستی ها ی ایشان را نمی دیدند و متعاقبا منجر به َتَصحُّت ایشان از نقد بزرگان می شد که به تبع ان این حس در ایشان رسوخ کرده بود و ایشان را اداپته و ساده انگارو صداقت انگار بار اورد. و این سخن سخنی است که خیلی از هم نسلی های شما اعتراف بدان کرده اند که نسل شما نسلی بود که با صداقت گفتار و رفتار انسی بیشتر داشت تا نسل کنونی. اما نسل کنونی به سبب انکه ان ساختار پدر سالاری مطلقه در خانواده ها اکنون شکسته شده است می تواند به راحتی به نقد و حلاجی بزرگان و بعضا نقد سنتها بنشیند که لیکن به رغم نداشتن اگاهی و عدم مطالعه و نیز عدم بهره از دانش و فرهیختگی که شما در جستجوی نمود و یا تعینات ان هستید و نیافته اید توانسته است تجربه و تمرینی عملی از انچه نسل شما به عنوان تئوری در کتب و مراجع ادبی یافته اید را به سبب همان باز بودن فضایی برای نقد و بحث تجربه کرده باشده و به رغم ان دلایل نا اگاهی ها و به سبب انکه قدرت تعمیم از جز به کل برای ایشان به سبب همان دلایل ازادی نقد بر او باز است می تواند با بسنده کردن بر جرعه ی از کتاب تاریخ و نظاره ی چموشی های روزگار و تعمیم ان به حال و روزکنونی خود، راه اشتباه و خطا را ببندد یعنی رد همان سخن ان جناب عالی که در مقاله دو مرغابی در مه در خصوص مشابه گرفتن نسل کنونی با نسل مصدقی ها و بنی صدرها اشاره بردید.
البته پرداخت موضوع به این صیاق بیشتر به اشارت موردی متوجه شده است که کیفیت استدلالم را کاسته است.
اما در جمع بندی این را می توانم بگویم نسل ما به دلیل نا صداقتها و نا راستی ها ی که بر امده از شالوده ی محیطی است که در ان نمو یافته، اگاهانه تر در برابر وقایع تاریخ انتخاب گزینه می کند که به طور موازی با انچه که نسل شما انتخاب گزینه می کرد برتر است.
و صد البته در تایید قول ان جنابعالی که نسل کنونی به سبب انقطاع فرهنگی و نیز تحولاتی که مقارن با زایش این نسل در بستره ی جامعه جاری بود دچار انفصال و انقطاع فرهنگی شد ه است جامعه ی کنونی که در نظر این جانب سوار بر موج سوم الوین تافلر شده است و با استناد به تقسیم بندی های هگل شاهد ظهور بورژواها وخرده بورژوا ها است که بدل به ابزاری برای فخر فروشی هم نسلانش بر یکدیگر و معیاری برای برتری و به رخ کشیدن فضیلت بورژوازی خودبر دیگری بی انکه در پی فضیلت واقعی خود باشد گردیده است. سخنی است که اینجانب به وضوح می بینم در هم بین نسلانم رواج و اپیدمی دارد و رو بر وخامت بیشتری داردو هر یک سعی در ربودن گوی سبقت از هم دارند موضوعی که به هیچ وجه در نسل پیشین قابل رویت نبود. اما می توانم این امید را لااقل به خودم بدهم که این جهان نمای مجازی می تواند تا حدی درد این نا شناختی های نسل ما را التیام و بهبود دهد و ما را بر سر خط اغازین و نقطه ی صفر بکشاند که اکنون در زیر صفر هستیم. هر چند که َتضاُفر ناصحیح یا بهتر گویم َتزاُعم نسل کنونی در نگارش و پرداخت موضوعات صفحات وب لاگها کاملا مشهود است همانطور که انجنابعالی به ان انگشت اشارت به نشانه بردید».
در پی ارسال بخش اول مطلب تحت عنوان «نسل ما چگونه ما شد» ایشان پاسخی به این مضمون ارسال کردند.
--داریوش سجادی:
««مطمئنم بعد از چند سال هیاهو و جنجال اکنون جوانان بهتر می توانند مسائل را دیده و تحلیل محتوا و واقعیت کنند.»»
در پایان به عنوان جمع بندی مطلب، بیان می دارم که نسل جوان امروز ایران هر چند مبتلا به نوعی سر درگمی فرهنگی و نیز نابینایی در شناخت صحیح راه فرهیختگان نسل قبل شده است که به سبب مقتضیات اجتماعی و شرایط زمانی مقارن با این نسل بوده است لیکن به سبب برخوردی از هوش نسبی بالا تر و نیز ماحصل ها و دستاوردهای علمی مقارن با این نسل، منجمله شبکه ی جهانی، بالقوه از توانایی کوبیدن پرچم تعینات فرهیختگی و برتری های فکری خود جلوتر از پرچم فضیلتهای فرهنگی و فکری نسل پیشین، بر خورداراست.
سهند شمس اسحقی.
پنجمین فستیوال سالانه‌ی از تاریخ ۱۳ تا ۱۷ آوریل برگزار خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
برای نمایشِ عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن‌ها تقه بزنید.
از آن دستم
در آن سوی نگاه مرغکی آرام
سواران می‌رود مردی
به پشت قاطری محزون.
از این دستم
فراسوی نگاه گنگ چاهی خشک
غزل‌خوان می‌رود ابری
به میعاد شقایق‌های سرکرده.
به خود پرسش‌کنان گویم:
«کجا خواهد برد این بار
من را لغزش تقدیر؟
از این سو یا از ان سو
بایدم برداشت قدم‌ها را؟»
نگاهم باز می‌گردد،
دگر باقی نمانده سایه‌ای حتی
از آن قاطر،
وزآن ابر غزل‌خوان
نیست آوازی.
چه فرقی می‌کند این راه یا آن راه؟
- به خود گویم-
دگر راه‌ها را نیز باید رفت.
قدم بر سنگلاخی داغ
یا بر نشاط سبزه‌زاری خوش
یا در خروش مست رودی پاک،
چه فرقی می‌کند آخر؟
دگر راه‌ها را نیز باید رفت.
دوازدهمین فستیوال سالانه‌ی از تاریخ ۲۲ آوریل تا ۱ می برگزار خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
در یاد نمی آید، دیدار چنین رویی
از شاخ گلی بهتر، در چهره و خوش بویی
امواج مریدانت، بی سابقه آشفته
یک نیمه نظر سازد، طوفان به دل خفته
پیراهن نو بر تن، عید است به فال ما
رنگ سر و برق چشم، بگشود خیال ما
آن مطلع لبخندت، برد از نفسم یک دم
کامل شده ام با عشق، در کارگه عالم
معشوقه به رقص آمد، در جامه سرخ گل
گلبرگ رخش نزدیک، بر صورت این بلبل
نقشی ز رقیبان نیست، تنها من و او امشب
آن‌گونه که خواهم شد، در مردم او کوکب
ای یار ِ کنار من، زیبای غریب آهنگ
هرگز نرود از یاد، آن چهره‌ی رنگارنگ
برنامه‌ی شعرخوانی خانم مهری یلفانی از طرف شاخه‌ی نویسندگان در تبعید انجمن قلم کانادا برگزار می‌شود. زمان این برنامه ۷ تا ۱۰ بعدازظهر شنبه ۳۱ آوریل و مکان آن در شماره‌ی ۱۵۵۸ بلور در تقاطع با دانداس غربی است. برای اطلاعات بیشتر با ساقی قهرمان به آدرس. تماس بگیرید.
برای اطلاعات بیشتر به وب‌سایت آرتا گالری مراجعه کنید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در جلسات هفتگی آگورا، در روز ۳۰ آوریل ساعت ۵ بعدازظهر، حجت‌الاسلام علیرضا پناهیان درباره‌ی وضعیت حوزه‌ی علمیه‌ی قم پس از انقلاب سخنرانی خواهند کرد. مکان این سخنرانی اتاق ۴۴۲۲ ساختمان است. برای دیدن نقشه‌ی دانشگاه اینجا را تقه بزنید.
فیلسوفی تفاوت میان انسان و حیوان را در آگاهی انسان از مرگ خود خلاصه می‌کند. گرچه سخن او جای بحث فراوان دارد، اما برای این چند سطر گزارش همین بس که این گفته دغدغه‌ی بیش از حد بشر را با مقوله‌ی مرگ نمایان می‌کند. نگرانی‌ای که جلوه‌های گوناگونش با گردشی در خیابان‌های تورنتو همیشه هویدا است. در قهوه‌خانه‌ای شاعری در فستیوال شعر تورنتو از جسدی یخ زده‌ می‌سراید که نیم قرن پس از مرگ صاحبش در دامنه‌های هیمالیا پیدا شده است. یک خیابان پایین‌تر از قهوه‌خانه، کلاس‌هاس فلسفه‌ی دانشگاه پر است از دانشجویانی که با یک دست با کیسه‌های خریدشان ور می‌روند و با دست دیگر در جزوه‌های افلاطونی پی ابدیت می‌گردند. چند قدم پایین‌تر خوابگاهی هست که در میان چهار معبد مذهبی محاصره شده است. کلیسای صد ساله‌ی یونایتد چرچ، ساختمان بزرگ بهاییان، یک کنیسه و معبد حقیر بوداییان هر کدام یک نسخه زندگی بدون مرگ برای بشر می‌پیچند.
قدمت صد ساله‌ی کلیسای یونایتد و پرچم‌هایی که صد و هفتاد و پنج سالگی دانشگاه تورنتو را تبلیغ می‌کنند، خود حکایت از حضور پایدار مرگ از دیدگاه فلسفه، هنر و مذهب در تورنتو دارد. اگر بر کلی گویی نویسنده خرده نگیرید، می‌توان گفت که هر سه‌ی این دیدگاه‌ها به طریقی زمان‌گریزند. اطمینان داشته باشید که هر زمان به تورنتو بیایید نظیر شاعری را که با یک جسد یخ زده تقلا می‌کند تا بلکه شعرش از مرز زمان عبور کند، فیلسوفان جوانی را که در جستجوی قانونی همیشگی در کلاس با هم جدل می‌کنند و پیامبرانی را که گرداگرد خوابگاه حلقه می‌زنند تا حقیقتی وحی شده را باز هم افشا کنند، خواهید دید. اما هم‌زمان شدن مرگ جنجال برانگیز یک «نباتی» با در گذشت رهبر مذهبی‌ای نیمه جان و هم‌چنین مرگ پادشاه قدیمی‌ترین حکومت سلطنتی اروپا‌، موجب شد که جلوه‌ای دیگر از رویارویی انسان با مرگ در تورنتو نمایان شود. شهری که با فعالیت و رقابت چهار روزنامه‌ی مشهور کشوری، جدال خبری دو روزنامه‌ی پر تیراژ رایگان شهری و برنامه‌های خبری ۲۴ ساعته‌ی تلوزیون دولتی، زندگی مطبوعاتی پر رنگی دارد، برای شهروندانش پنجره‌ای دیگر گشود تا این بار از نگاه مطبوعات به مرگ بنگرند.
رسانه‌های گروهی کانادا در رویارویی با مرگ تری شایوا بر اساس طبیعت مطبوعات در مقیاس روزمرگی به پوشش خبری این موضوع پرداختند. روزنامه‌های کشوری و شهری کمی از چارچوب ایدولوژیک خود بیرون آمده و بیشتر کوشش خود را در وهله‌ی اول، صرف شناسندن وضعیت پیچیده‌ی بیماری خانوم شایوا به مخاطبان خود کردند. این روزنامه‌ها از قضاوت در مورد تصمیم دادگاه ایالتی درباره‌ی کمک به مرگ این بیمار تا حد قابل توجهی پرهیز کرده و به شکافتن ابهامات قانونی‌ای که پیرامون این گونه نمونه‌ها وجود دارد، پرداختند. در برخورد با حمایت و مخالفت مردم با کمک به مرگ شایوا، باز هم روزنامه‌ها بیش‌ و کم از جهت‌گیری عقیدتی دوری گزیدند و صرفا به بازتاب جو حاکم در میان دو گروه مخالفان و موافقان اکتفا کردند. تلویزیون دولتی هم تقریبا چنین روالی را پیش گرفت و در میان بخش‌های خبری با مصاحبه با پزشکان، وکلا و اخلاق‌شناسان پزشکی کمی از ابهامات حاکم بر این معما کاست. اما این شبکه‌ی خبری کمی جهت‌دارتر با احساسات مردمی در این باره برخورد کرد و با پخش یک مستند انتقادی تند و تیز، ‌ گروه مخالف را صرفا به عنوان مسیحیان افراطی معرفی کرد. در مجموع، رسانه‌های گروهی با ارایه‌ی تصویری منطقی-علمی از مرگ شایوا، ‌ مردن را هم‌چون واقعیتی ساده، روزمره و دور از الهیات و احساسات ترسیم کردند.
در حالی که صحبت مرگ شایوا کم‌کم از صفحات اول به گوشه‌ی روزنامه‌ها تبعید می‌شد، رسانه‌های گروهی با تمرکز بر فساد مالی حزب لیبرال قصد داشتند تا امتیاز رویارویی بشر با مرگ را دوباره به فلسفه، هنر و مذهب واگذار کنند. اما افول شرایط جسمانی پاپ تمام معادلات را برهم زد و باری دیگر توجه مطبوعات به مرگ جلب شد. شبکه‌ی دولتی با کنار گذاشتن روال عادی برنامه‌هایش، ‌ با پخش تصاویر زنده از مومنانی که در واتیکان برای سلامتی پاپ دعا می‌کردند، به استقبال غریب‌ترین روزهای مطبوعات کانادا رفت. این شبکه ابتدا با مصاحبه‌ با پزشکان سعی بر شناساندن وضعیت وخیم پاپ به بینندگان خود کرد. اما بر خلاف پوشش منطقی-علمی مرگ شایوا، این بار پزشکان با گرایشی احساسی به بیماری پاپ رنگی مذهبی بخشیدند. مثلا پزشکی بر این باور بود که نزدیکی پاپ به خدا، ‌ درد جسمی‌ وی را کاهش می‌دهد.
هر چه مرگ پاپ قطعی‌تر می‌شد، حضور راهبه‌ها و کشیش‌ها در این شبکه بیشتر می‌شد و مصاحبه‌گران سعی بر خلق «میراثی» مثبت برای این رهبر در حال مرگ می‌کردند. کشیش‌ها و راهبه‌ها هم در پاسخ مصاحبه‌گران تصویری خداگونه از رهبری «انسان‌دوست، محبوب و پیش‌رو» ارایه می‌دادند. تصویری که به کلی از سیاست‌های محافظه‌کارانه‌ی او در قبال ارتقای موقعیت زنان در کلیسا، ‌ مبارزه با ایدز و جلوگیری از رشد جمعیت عاری بود. اندک مهمانان غیرمذهبی برنامه‌های این شبکه نیز هیچ‌کدام به عدم پایبندی پاپ به اصلاحات حکومتی کنگره‌ی واتیکان که از قدرت مطلق رهبر کلیسا می‌کاست، اشاره نکردند.
روزنامه‌های شهر هم با همین روال برای ساختن میراثی فرا انسانی از پاپ، صفحات فراوانی را با عکس‌های او در شهرهای متفاوت جهان چاپ کردند. مقالات روزنامه‌ها اکثرا با تم مذهبی و در غالب سوگنامه‌هایی در غم از دست دادن پدری بی‌نظیر نوشته شدند. نویسندگان این مقالات در انتهای نوشته‌هایشان با یادآوری این که «مرگ، پدر مقدس را به پروردگار نزدیک‌تر می‌کند»، سعی بر تسلی دادن غم در‌گذشت پاپ کردند. در میان بیوگرافی‌های متعدد چاپ شده، ‌ زندگی سیاسی پاپ و نقش وی در برچیده شدن کمونیسم از لهستان کم‌رنگ جلوه داده شد و در عوض روی زندگی «روحانی» پاپ پافشاری شد.
در مجموع، رسانه‌های گروهی شهر با گزارشی مذهبی-احساسی از در‌گذشت پاپ، مرگ را هم‌چون عبور از دری که به سوی خدا باز می‌شود بیان کردند. گفتنی‌ست که در همان روزها روایت مطبوعات از مرگ پادشاه موناکو، ‌ مردن را به سادگی «حکم علم» دانست.
برخورد ناهماهنگ رسانه‌های گروهی شهر با این سه مرگ پرسش‌های فراوانی در ذهن پدید می‌آورد. اما نویسنده مخاطب را در طرح و پاسخ این پرسش‌ها آزاد می‌گذارد و با پرسشی کوتاه مطلب را تمام می‌کند: آیا گردشی دوباره در شهر پاسخی در برابر مرگ در بر دارد؟
بله توی آمریکای شمالی هم می‌شود یک فیلم آبگوشتی پرفروش‌ترین بشود! فیلم مترجم () هم‌زمان قرار بوده است یک ملغمه‌ی تمام عیار از ژست سیاسی، فعالیت انقلابی، ناسیونالیسم آمریکایی، عشق و عاشقی، بزن بکش و ترس باشد. ملغمه‌ای که آدم از دیدنش به همان اندازه مزه‌ی هیچ کدام از ترکیباتش را نمی‌فهمد که مزه‌ی نخود لوبیا در آش شلّه‌قلم‌کار. اما اتفاقاْ می‌توانید انگشت بگذارید روی صحنه‌ها و تشخیص دهید که اینجا قرار بوده مولفه عاشقانه اضافه کند و اینجا ترس و.. اما روی هم ترکیب مولفه‌ها به قدری تلخ و دل‌زننده است که متحیّر می‌مانید چگونه پرفروش‌ترین فیلم هفته‌های اخیر شده است. امان از دست نیکول کیدمن!
فیلم با صحنه‌ای از آفریقا شروع می‌شود و چند دقیقه‌ی اول فیلم غافلگیرکننده است، طوری که ممکن است تصور کنید تا آخر فیلم جرات تکان خوردن روی صندلی نخواهید داشت. این روند با وارد شدن سیلویا (نیکول کیدمن) که پیشینه‌ی تاریکش به خوبی در لحن صدا، نگاه‌ها و بازی‌اش منعکس شده است ادامه پیدا می‌کند. اما درست از همان جایی که خط داستان مشخص می‌شود و سیلویا (نیکول کیدمن) مکالمه‌ای را که نباید بشنود می‌شنود و خطر به سراغش می‌آید، انواع و اقسام ترکیب‌های وصله پینه‌ای از هر جور مولفه‌ی فیلم آبگوشتی که بتوانید تصور کنید، ظاهر می‌شود. بین سیلویا و مامور همان‌طور که حتما حدس می‌زنید ارتباط عاطفی به وجود می‌آید. صحنه‌های هلی‌کوپتر و ماشین‌های سیاه و مردان کت مشکی با عینک استتار سیاه به تصادف و به طور کاملا نامربوط در صحنه‌های مختلف ظاهر می‌شوند.
مامور سیا () دچار یک مشکل عاطفی حاد شخصی است که گویی قرار است جزوی اسرارآمیز از ماجراهای پشت‌پرده‌ای باشد که بیننده باید به زحمت حدس بزند و تا میانه‌های فیلم، راز مامور فاش نمی‌شود. در همان بین که انواع و اقسام نیروهای امنیتی آمریکا (،، و...) درگیر فعالیت‌های عجیب غریب هستند و هر جور اطلاعاتی که اراده می‌کنند به دست می‌آورند، پیشینه‌ی سیلویا مبهم می‌ماند.
نوع ساختار پلیسی فیلم از همه جای دیگرش بیشتر تقلیدگونه و کورکورانه است. معاون مامور سیا یک زن خیلی مرتب است که هیچ کارکرد خاصی تا آخر فیلم ندارد به جز این که یک شب رییس‌کل از معاون می‌خواهد شون پن را به منزل ببرد که قدری بخوابد. انگار چون در همه‌ی فیلم‌ها مامور اصلی معاون دارد، اینجا هم باید داشته باشد! مضحک‌تر از همه نماهای هلی‌کوپترها است که بی‌خود و بی‌دلیل بالای ساختمان‌های سازمان امنیت پرواز می‌کنند و گاهی دوتا از آن‌ها مانند سگ‌های نگهبانِ آسمانِ سازمانِ ملل، بالای ساختمان و در دو طرف آن در جای خود ثابت هستند.
روابط عاشقانه‌ی فیلم هیچ زمینه‌ی سازی خاصی ندارد و ناگهان متوجه می‌شوید که مامور سیا، شون پن، با بازی افتضاح خود سعی به گریه کردن در مقابل سیلویا می‌کند. وقتی نما از صورت نیکول کیدمن که حزن خاموشش را در اشک بی‌صدایش احساس می‌کنید به صورت شون پن که دایم به لب‌ها و ابرویش فشار می‌آورد که شاید بتواند غده‌های اشکی‌اش را با فشار عضله‌های صورتش بچالند و یک قطره اشک روی صورت خشک و بی‌احساسش جاری کند، غیر از این که نمی‌فهمید نیکول کیدمن چگونه شون پن را در آن صحنه تحمل می‌کند، از تصمیم خود برای نشستن در آن تاریکی و دیدن ادامه‌ی فیلم مایوس می‌شوید!
سابقه‌ی انقلابی سیلویا ناچسب‌ترین ویژیگی کاراکتر مترجم است هر چند نیکول کیدمن از پَس تعارض‌های شخصیتی سیلویا بر می‌آید، اما صحنه‌ی آخر فیلم که نوعی پایان تراژیک است، به قدری بی‌مزه است که دیگر هیچ شکی برایتان باقی نمی‌ماند که خشم خود را در کلمات یک گزارش برای قاصدک فرو بنشانید! از من می‌شنوید این فیلم فقط به درد دانلود کردن یا کپی غیرقانونی می‌خورد! غیر از این که شاید منصفانه‌تر باشد که تهیه‌کننده یک پولی هم برای دیدن فیلم و وقت بیننده بپردازد!
در ماه گذشته، به کوشش کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو‌، دکتر محمد علی اسلامی ندوشن مهمان دانشگاه بود. دکتر ندوشن از باسابقه‌ترین پژوهش‌گران ادب فارسی است. چهل و پنج کتاب و صدها مقاله و یادداشت در زمینه‌ی فرهنگ، تاریخ، و ادبیات ایران حاصل کوشش‌های پنجاه ساله‌ی این پژوهش‌گر برجسته است. دکتر ندوشن در سال ۱۳۰۴ در روستای ندوشن در اطراف یزد دیده به جهان گشوده است. وی دارای لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و دکترا در رشته‌ی حقوق بین‌الملل از دانشگاه سوربن فرانسه است. دکتر ندوشن استاد دانشکده‌ی ادبیات و حقوق دانشگاه تهران بوده است که پس از مدتی به تقاضای خود بازنشست شده است.
در هشت جلسه سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، دکتر ندوشن جنبه‌های گونه‌گون تاریخ و ادبیات ایران را به اختصار بررسی کرد. نوشتار حاضر چکیده‌ی کوتاهی از مطالبی است که در سه سخنرانی نخستین دکتر ندوشن به آن‌ها پرداخته شد. شرح سخنرانی‌های بعدی ایشان در شماره‌های آینده‌ی‌ قاصدک خواهد آمد.
در سخنرانی نخست، با عنوان «جهان آینده به کجا می‌رود»، ایشان به طرح برخی از بحران‌هایی که جهان در آینده با آن دست به گریبان خواهد بود، پرداخت. وی مساله‌ی تروریسم بین‌المللی را از مهم‌ترین این بحران‌ها برشمرد و ریشه‌ی اصلی آن را شکاف رو به افزایش میان فقیر و غنی دانست. به این معنی که از یک سو ملل ثروتمند با اسراف منابع طبیعی زندگی مرفهی را برای خود برپا ساخته‌اند و از سوی دیگر بخش بزرگی از جمعیت کره‌ی زمین از امکانات اولیه و بدیهی زندگی محرومند. در عین حال برخلاف گذشته و با گسترش وسایل ارتباط جمعی مانند تلویزیون، ماهواره و اینترنت، ملل محروم دنیا از شکاف بزرگی که بین امکانات زندگیشان و ملل ثروتمند دنیا وجود دارد، آگاه می‌شوند. این عدم توازن شدید آشوب‌هایی را در سراسر دنیا به‌ وجود آورده و خواهد آورد، مگر آن‌ که خردمندان دنیا در رویه‌های موجود تجدید نظر اساسی کنند.
در سخنرانی دوم با عنوان «چرا ایران کشوری تنهاست»، دکتر ندوشن به طرح این نکته پرداخت که ایران برخلاف کشورهای دیگر همسایه از دیرباز خط تمدنی خود را داشته است و فرهنگ و تمدن آن با وجود آمیختگی با فرهنگ‌های دیگر، تمایز آشکاری با فرهنگ‌های دیگر دارد. کشورهایی مانند افغانستان، تاجیکستان و ترکمنستان که شباهت فراوانی به ایران دارند، در گذشته بخشی از حلقه‌ی تمدنی ایران به شمار می‌آمدند. از دیدگاه ایشان تمدن هر کشور دارای پایه‌های ثابت و متغیر است. جغرافیا و اقلیم هر تمدنی جزء پایه‌های ثابت تمدن هستند که تاثیرهای سرنوشت‌ساز و ماندگار در هر تمدنی برجای می‌گذارند. برای مثال، اگر ایران در گذرگاه تمدن‌های بزرگ شرق و غرب قرار نمی‌گرفت، می‌توان تصور کرد که تاریخ و تمدن آن به کلی تغییر می‌کرد. هم‌چنین تعادل آب و هوایی و آبادانی نسبی آن طمع اقوام شرق و غرب و شمال را برانگیخته است که منجر به هجوم‌های فراوانی در طول تاریخ آن شده است.
پایه‌های متغیر تمدن ایران از طریق تلفیق و امتزاج و دادوستد آن به تمدن‌های فراوان دیگر همواره در حال تغییر بوده است. ایرانیان در طول تاریخ خود از تمدن‌های آشور، یونان، روم، مصر، هند، چین، تمدن اسلامی و تمدن غرب تاثیرهای فراوانی گرفته‌اند. با وجود این ایران توانسته میزانی قابل توجه از فرهنگ خود را حفظ کند و ادامه‌ی تمدنی داشته باشد.
راه چاره‌ی ایرانیان پیش از اسلام در برابر هجوم‌های فراوان به سرزمین ایران این بوده است که امپراطوری پهناوری بسازند که نیروی نظامی و دفاعی منسجم و نفوذناپذیری داشته باشد. این راه چاره، به جز در مورد حمله‌ی اسکندر، در سراسر تاریخ ایران پیش از اسلام کارساز بود. پس از حمله‌ی اعراب به ایران، مرزهای دفاعی کشور در هم ریخته و ایران بخشی از تمدن بزرگ اسلامی شد. در این حال احساس امنیت نظامی و دفاعی برای ایرانیان امکان‌پذیر نبود، زیرا که هجوم‌های فراوانی توسط اقوام مختلفی که همگی مسلمان بودند به نواحی مختلف ایران صورت می‌گرفت. پس ایرانیان، پس از یک دوره‌ی فترت، چاره در این دیدند که به تحکیم و تقویت فرهنگ خویش بپردازند و با نیروی فرهنگ خویش در برابر تغییراتی که از بیرون به آن‌ها تحمیل می‌شد، مقاومت کنند. این الگو ادامه پیدا کرده است تا هنگامی که ایرانیان در مواجهه با فرهنگ غرب دچار ضعف فرهنگی شدند.
از خصوصیات بارز فرهنگ ایرانی که آن‌ را از فرهنگ‌های دیگر متمایز می‌کند، یکی این است که ایرانیان از نخستین اقوامی هستند که توانستند امپراطوری جهانی به وجود آورند که متشکل از اقوام و فرهنگ‌های متفاوت بوده است. تعادل و تحمل ایرانیان از دوره‌ی هخامنشی سبب شد که ملت‌های گوناگون تحت کنترل امپراطوری ایران بتوانند زبان، فرهنگ و مذهب خود را حفظ کنند و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز داشته باشند. هم‌چنین قدرت امپراطوری ایران در دوران کهن سبب شد که این منطقه از دنیا که به خاطر ویژگی‌های جغرافیایی می‌توانست همواره آشوبناک باشد، از نظم نسبی پایداری برخوردار شود.
هم‌چنین ایرانیان جزء نخستین مللی هستند که خدای یکتای ناپیدا را پرستش کردند. این در حالی‌ست که در اغلب فرهنگ‌های همسایه (مانند فرهنگ یونانی) چندخدایی رواج داشته است. اهورا مزدا به عنوان خدای یگانه که مظهر خرد و درستی است، تنها خدای مورد پرستش ایرانیان بوده است. اعتقاد به وجود اهریمن در واقع توجیهی برای وجود شر و پلیدی در دنیا بوده، زیرا نسبت دادن شر و پلیدی به اهورا مزدا که خداوندگار خرد است، امکان‌پذیر نبوده است. ظاهرا اقلیم ایران نقش به سزایی در شکل‌گیری این اعتقاد داشته است. زیرا که خشکسالی و بادهای طوفان‌زای شمالی نیروهایی بوده‌اند که به آبادانی و رونق زندگی مردم آسیب فراوانی می‌زده‌اند و در واقع تقابل نیروی نیک (اهورا مزدا) در برابر نیروی شر (اهریمن) از تقابل نیروهای طبیعی موافق و نیروهای طبیعی مخالف ریشه گرفته است.
نبرد میان اهورا مزدا و اهرمن از این‌جهت قابل توجه است که انسان زمینی از طریق گفتار نیک، کردار نیک، و پندار نیک در کمک به پیروزی اهورامزدا مشارکت می‌کند. در واقع مسولیت غلبه نیروی خوبی به نیروی بدی به خود انسان واگذار شده است. این مشارکت انسان زمینی در امور آسمانی به انسان ایرانی دیدگاه زمینی-آسمانی بخشیده است که در عین این که به امور زمینی می‌پرداخته، همواره نگاهی به آسمان داشته است. این طرز نگرش احساسی، اشراقی، و درونی ایرانیان، آنان را از تمدن یونانی و غربی که بیشتر بر مبنای استدلال و منطق بررسی سازوکار اشیاء مادی بوده است متمایز می‌کند. این نگرش ایرانیان، جنبه‌های مثبت و منفی فراوانی داشته‌است که پرداختن به آن مجال جداگانه‌ای می‌طلبد.
نکته‌ی دیگر در فرهنگ ایرانی، جستجوی دائمی توازن در زندگی بوده است. فرهنگ ایرانی در فرایند کنش و واکنش دائمی تغییرات متفاوت را در خود جذب کرده است و همواره در جستجوی گردآوردن صور مطلوب متفاوت از فرهنگ‌های دیگر بوده است و در عین‌ حال به سختی در برابر از دست دادن نکات مثبت فرهنگ خود مقاومت کرده است. تاریخ ایران مالامال از دشواری‌ها و مصائب گوناگون است. کم‌آبی و خشکسالی‌های متواتر از درون و هجوم‌های پیاپی نیروهای بیگانه از بیرون فرهنگ ایرانی را تحت تاثیر خود قرار داده و آن را پیچیده کرده است. درک وضع حال امروز ایران و چاره‌جویی برای آینده‌ی آن بدون دانستن این دشواری‌ها و پیچیدگی‌ها امکان‌پذیر نیست.
در سخنرانی سوم با عنوان «شاهنامه چه پیامی برای امروز دارد»، دکتر ندوشن به طرح این بحث پرداخت که شاهنامه با وجود قدمت هزارساله‌ی آن چگونه می‌تواند برای مردم ایران امروز مورد استفاده باشد. در ابتدا دکتر ندوشن این نکته را بررسی کرد که کهنگی و نویی آثار و مفاهیم لزوما به زمان آن‌ها بازنمی‌گردد، بلکه به این مربوط است که این آثار و مفاهیم چگونه می‌توانند در زندگی و تفکر یک تمدن تاثیرگذار باشند. در عین حال تمدن‌های معدودی توانسته‌اند که آثاری از خود بر جا بگذارند که در طی قرون و اعصار ماندگار و تاثیرگذار باقی بمانند. در تمدن ایرانی، شاهنامه چنان تاثیرگذار بوده است که درواقع تاریخ ایران را در دوران پس از خود شکل داده است و سرنوشت فرهنگ ایران را به عنوان یک فرهنگ مستقل تعیین کرده است.
نمونه‌ی مشابه شاهنامه، کتاب ایلیاد هومر است که سراسر فرهنگ غرب از یونان باستان تا امروز اروپا و آمریکا را تحت تاثیر خود قرار داده است. الگوهای قهرمانی و پهلوانی حماسه‌های ایلیاد هومر و به طور کلی اساطیر باستانی یونانی را حتی در دنیای مدرن امروز تمدن غربی می‌توان ردیابی کرد. بدین سان مفاهیمی ثابت در طی دوران‌های متمادی از صافی زمان گذشته و به دوران حال رسیده است. همین ماندگار بودن این آثار آن‌ها را حائز توجه می‌کند.
شاهنامه حاصل مرارت‌ها و رنج‌های طولانی فردوسی در زنده‌کردن فرهنگ ایرانی‌ست. فردوسی خود می‌گوید:
«من این نامه فرخ گرفتم به فال بسی رنج بردم به بسیار سال»
به نظر می‌رسد که فردوسی احساس می‌کرده که این کتاب شگون و تقدس خواهد داشت و سرنوشت ایران را تعیین خواهد کرد. رخدادهای آینده درستی این احساس فردوسی را تایید کرد. به این معنی که کتاب شاهنامه به صورت نمادی از یگانگی قوم ایرانی نقش به سزایی در تثبیت و ترویج فرهنگ آن داشته و دارد و آن را در برابر حوادث و دشواری‌های فراوان حفظ کرد. شاهنامه حافظه‌ی ایرانی را تا دور دست در گذشته پیش برد. به دورانی که ایرانی سرفراز و فاتح نبردهای زندگی بود. نبردی دائمی بین نیکی و بدی که به صورت جنگ بین ایران و توران و یا مثلا نبرد کاوه و ضحاک در شاهنامه نمود پیدا کرده است و تاثیر ماندگاری در فرهنگ ایران داشته است. از این طریق شاهنامه کتاب نگهبان فرهنگ ایران به شمار می‌آید. به این معنی که در حماسه‌های آن، به ارزش‌هایی تاکید شده که انسان ایرانی به طور عمیق به آن باور داشته است. پایه‌ی شاهنامه زبان فارسی است. شاهنامه زبان فارسی را شاخص کرد و نشان داد که زبان فارسی توانایی و لیاقت حمل یک تمدن را در خود دارد. ایرانی توانست که با زبان فارسی شاهنامه ابراز شخصیت کند.
در میان همه‌ی آثار بزرگ ادبیات فارسی، شاهنامه بیش از همه از اندیشه‌ی یکدست و سالمی برخوردارست. برخلاف آثار دیگر که عموما در دوران شکست و اشغال ایران توسط اقوام دیگر سروده شده‌اند، و از این شکست‌ها و ناتوانی‌ها و تشویش‌ها تاثیر فراوان گرفته‌اند، شاهنامه نگاهی دائمی به دوران سرفرازی قوم ایرانی داشته است. جریان زندگی در شاهنامه ساده و روشن است و تشویش‌ها و معنویت‌های پیچیده و گاه دور از دسترس آثار متاخرتر ادبیات فارسی در آن ره نیافته است. در واقع بخشی از دلیل رویکرد عمیق ایرانیان به عالم درون، شکست و ناتوانی‌ آن‌ها در کنترل حوادث بیرونی بوده است. افراط این نوع درون‌گرایی گاه به صورت معنویت نشدنی خود را در ادبیات ایران نشان داده است. این نقصی است که شاهنامه را می‌توان از آن بری دانست.
شاهنامه سراسر داستان نبردهای زندگی است. این نبردها قسمت بزرگی از بخش داستانی و بخش تاریخی شاهنامه را در بر‌می‌گیرد. نکته‌ی جالب توجه این است که این نبردها اغلب دفاعی‌اند نه تهاجمی و تعرضی. انگیزه‌ی آغاز این جنگ‌ها عموما این است که عملی رخ داده که به لحاظ اخلاقی تحمل‌ناپذیر است و ایرانی احساس وظیفه می‌کند که گناه‌کار و متجاوز را به جای خود بنشاند. جنگ داخلی خانواده‌ی فریدون به دلیل این است که ایرج بی‌گناه کشته می‌شود. جنگ طولانی و عظیم ایرانیان و ترکان به رهبری افراسیاب به این دلیل است که سیاوش به دست ترکان بی‌گناه کشته می‌شود. در شاهنامه، هیچ‌گاه ایرانیان به منظور کشورگشایی و تعرض جنگ را آغاز نمی‌کنند. بلکه یکی از پیام‌های اصلی شاهنامه این است که بی‌شکیبی در برابر تجاوز و زیر پا گذاشتن بنیان‌های اخلاقی، ارزش خدشه‌ناپذیری است. در واقع آدمی موظف دانسته می‌شود که در زندگی خویش علاوه بر تلاش در برآوری نیاز‌های اولیه‌ی زندگی، همواره در برابر تجاوز و گناه ایستادگی کند. در شاهنامه، به مفهوم «نام» که کنایه از شرف انسانی است، بسیار تاکید شده و حفظ آن از هر چیز دیگری حتی حفظ زندگی واجب‌تر دانسته شده است.
زندگی در شاهنامه، زندگی سرشاری است. به این معنی که انسان باید بکوشد که نهایت بهره را از زندگی ببرد. حتی در هنگامه‌ی نبرد و سختی، قهرمانان شاهنامه خوشی، خوش‌بینی و کام‌جویی از زندگی را فراموش نمی‌کنند. شاهنامه مخاطب را به لذت‌های به طور صرف معنوی و گاه موهوم حواله نمی‌دهد. ترک دنیا، گوشه‌نشینی و منزه‌جویی فردی ناپسندیده است، از این جهت که نیکی‌ها بر همه تاثیر می‌گذارند و بدی‌ها نیز دامن همه را در بر‌می‌گیرند و میان زندگی انسان‌ها هم‌بستگی وجود دارد.
با آن که شاهنامه کتابی‌ در توصیف نبردها و سختی‌هاست، مفهوم عشق در سراسر شاهنامه نمود پیدا کرده است. برخلاف آثار دیگر ادب فارسی، عشق در شاهنامه، عشقی سالم، ملموس، دست‌یافتنی و به وصل‌رسنده است. صدسال پس از شاهنامه ما شاهد عشق «مجنون» هستیم که به عوالمی دیگر سر می‌زند. در شاهنامه اما، عشق زال و رودابه، رستم و تهمینه، بیژن و منیژه همگی جریان سالمی طی می‌کنند و به ثمر می‌رسند و جدایی و هجر و ناکامی کم‌تر وجود دارد. نمونه‌ای از ناکامی در عشق، داستان عشق میان سهراب ناکام و گردآفرید است که حالت ویژه‌ای دارد. از این جهت که گردآفرید تنها به خاطر این که می‌پندارد که سهراب تورانی‌ است و ایرانی‌ نیست به عشق سهراب پاسخ رد می‌دهد.
مفهوم زن در شاهنامه مورد مناقشه بوده است از این جهت که برخی با بررسی‌های سطحی و عامیانه از شاهنامه به این نتیجه رسیده‌اند که شاهنامه کتابی زن‌ستیز است. از جمله بیتی نقل می‌شود که
«زن و اژدها هر دو در خاک به جهان پاک از این هردو ناپاک به»
این بیت به شاهنامه تعلق ندارد و الحاقی است. در نسخه‌های اصلی شاهنامه این بیت هیچ‌گاه نیامده است. هم‌چنین این تفکر با تفکر تجلیل از زنان که در سراسر شاهنامه وجود دارد در تعارض است. زن‌های نمونه‌ی شاهنامه اغلب فضیلت‌های انسانی و زنانگی را در خود جمع کرده‌اند. زنانی مانند رودابه، تهمینه، فرنگیس (همسر سیاوش دختر افراسیاب) و منیژه همگی دارای صفات برجسته‌ی زنانگی هستند و همواره طرفدار نیکی در نبرد بین نیکی و بدی هستند، حتی اگر از نظر نژاد و نسب ایرانی نباشند. بسیاری از آنان سرنوشت دردناکی را تحمل می‌کنند ولی از ارزش‌های اخلاقی دست نمی‌کشند. این نمونه‌های زنان کوشنده در سرنوشت خویش در آثار بعدی ادبیات فارسی به ندرت دیده می‌شود. در آثار دوران بعد زنان به طور عمومی منفعل بوده‌اند و یا تحت تبعیض مردان قرار گرفته‌اند. در واقع شاید تنها موردی که در آن زنی در شاهنامه گناه‌کار شناخته می‌شود، داستان سودابه است که در توطئه‌هایی که به مرگ سیاوش می‌انجامد نقش داشته است.
شاهنامه به زمانی سروده شده است که پس از حمله‌ی اعراب به ایران، به قوم ایرانی با تحقیر و تبعیض نگریسته می‌شده است. شاهنامه به ایرانیان دوران گذشته و پرشکوه تمدن ایرانی را یادآوری کرد و به آنان اعتماد به نفس تمدنی و فرهنگی بخشید. فردوسی خود بارها به این موضوع اشاره کرده است:
«بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی»
به این معنی که قوم ایرانی با این کتاب توانست خود را از عجمیت و گنگی و کندزبانی و تحقیر رها کند. تمام آرزوی فردوسی این بوده که عمر مجالش دهد که این کتاب را به پایان برساند. به این دلیل که برای خود رسالتی قائل بوده است که فرهنگ و تمدن ایرانی را زنده کند. در عین حال که شاهنامه از قلم فردوسی سروده شده است، ولی سرچشمه‌ی درخواست عمیق ایرانیان آن دوره برای زنده‌کردن سرفرازی و شکوه تمدن ایرانی داشته است. پس از آن، در همه‌ی دوره‌های تاریخی ایران، شاهنامه کتاب نجات‌بخش تمدن ایرانی بوده است که شعله‌ی فرهنگ ایران‌زمین را همواره روشن نگه داشته است.
از چه زمانی به رقص علاقه‌مند شدید و چرا این حرفه را انتخاب کردید؟
از زمانی‌ که می‌توانستم دوست بدارم، رقص و رقصیدن را دوست داشته‌ام. از خیلی کوچکی می‌رقصیده‌ام و به کلاس‌های آموزش رقص که در آن زمان بسیار محدود بود می‌رفتم. می‌دانستم که این تنها کاری است که می‌خواهم انجام دهم. در همان زمان بچگی هم رقصیدن برایم مدیتیشن بود. از دوره دوم دبیرستان رسمأ وارد هنرستان رقص‌های ملی و محلی ایران شدم. این هنرستان در واقع اولین و تنها مدرسه‌ی رسمی بود که رقص‌های ایرانی را آموزش می‌داد و زیر نظر وزارت فرهنگ و هنر حکومت قبلی ایران فعالیت می‌کرد. فارغ التحصیلان این مدرسه خود به خود در وزارت فرهنگ و هنر استخدام می‌شدند و در کمپانی‌ای که در تالار رودکی و همچنین مراسم رسمی دربار برنامه اجرا می‌کرد می‌رقصیدند. بعد از انقلاب اسلامی این مدرسه و دیگر مدارس رقص - که همان‌طور که اشاره کردم تعدادشان بسیارمحدود بود- به کل بسته شدند و رقص به عنوان هنر -رقص صحنه- که در ایران بسیار جوان بود از صحنه خارج شد.
در خارج از ایران هم برای آشنائی با سبک‌ها و روش‌های مختلف رقص‌های دیگر، دوره‌های متعددی را گذرانده‌ام. از جاز باله و فلامینکو تا کلا‌س‌های کوراگرافی مدرن، سوشال دنس و غیره.
در این زمینه چه فعالیت‌هایی در ایران و کانادا داشته‌اید؟
بعد از اتمام هنرستان در وزارت فرهنگ و هنر استخدام شدم و چون نمی‌خواستم که در دربار برقصم و تدریس رقص را دوست داشتم با سمت معلم رقص از طرف فرهنگ و هنر در آموزش و پرورش مشغول به کار شدم که عمر آن هم بسیار کوتاه بود -یک سال- و با انقلاب اسلامی همه چیز تمام شد. زمانی‌ که از ایران خارج می‌شدم فکر می‌کردم حالا که در ایران نمی‌شود رقصید به جائی می‌رویم که بشود و با این هدف که رقص‌های ایرانی را به بچه‌های ایرانی یاد بدهم و بعد با استفاده از همان‌ها یک گروه رقص دائمی ایرانی به وجود بیاوریم و به این ترتیب نگذاریم که این هنر زیبا از بین برود ایران را ترک کردم. اما زمان، مکان و شرایط متفاوت مسائل راتغییر می‌دهد.
درماه مه ۱۹۸۷ وارد مونترال شدم و در سپتامبر همان سال اولین کلاس‌های آموزش رقص را برای کودکان شروع کردم. کم‌کم کارهائی را به روی صحنه بردیم. زمان گذشت، بچه‌ها بزرگ شدند و رقص‌ها پیشرفته‌تر شد و عده‌ای از بزرگ‌سالان علاقمند به شرکت در کلاس‌ها شدند و همه‌ی اینها ضرورت تشکیل کلاس بزرگ‌سالان را موجب گشت. در سال ۱۹۹۵ گروه رقص خورشید خانوم (.) به وجود آمد و از این تاریخ همه‌ی فعالیت‌های من با همین نام انجام شده‌اند.
برای امرار معاش هم در مدارس کانادایی تدریس می‌کنم که البته نوع رقص‌ها و شیوه‌ی کار متفاوت است و معمولأ رقص‌های مدرن و برای بچه‌ها آشنایی با بدن و حرکت می‌باشد.
نوع برخورد ایرانیان نسبت به رقصیدن به عنوان هنر چگونه است؟
ایرانی‌ها رقص را خیلی دوست دارند و ملت رقصنده‌ای هستند و به دلیل گوناگونی فرهنگ‌ها ما ایرانیان وارث یکی از غنی‌ترین، قدیمی‌ترین و رنگین‌ترین رقص‌های مردمی در بین دیگر ملت‌ها می‌باشیم. رقص ایرانی اگر ارزش درخور خود را پیدا کند، این توانایی را دارد که در صحنه‌ی جهانی هنر رقص مطرح باشد. اما متأسفانه به دلیل این‌که تجربه‌ی رقص به‌ عنوان یک هنر و رقص آکادمیک در ایران بسیار نو و جوان بود و بعدها هم که به طور کل حذف شد، ایرانی‌ها آشنائی و تجربه‌ای از آن ندارند. رقص بیشتر یک سرگرمی است، چه برای آن که می‌رقصد و چه برای آن که رقص را نگاه می‌کند. وجود این مسائل خیلی وقت‌ها باعث سوء تفاهمات و مشکلاتی می‌شود. مثلأ کمتر فکر می‌کنند که رقص را هم مثل هر هنر دیگری باید آموزش داد و آموزش دید. یا هیچ رابطه‌ای بین رقص و مسائل جدی حس نمی‌شود. یک مشکل دیگر در رابطه‌ی مستقیم با برخورد حکومت ایران با رقص می‌باشد. بیست و شش سال است که رقص و رقصیدن در ایران ممنوع است و انسان‌ها را به جرم رقصیدن شلاق می‌زنند و به زندان می‌اندازند. ابعاد این برخورد بر ایرانیان خارج از کشور هم اثر می‌گذارد. من بارها این جمله را شنیده‌ام که «خیلی دلم می‌خواهد که با گروه شما کار کنم ولی چون به ایران می‌روم می‌ترسم». البته این یک مقدارش هم از خود سانسوری است که ما به آن عادت کرده‌ایم. به هر حال در حد خودش به رقص به عنوان هنر ضربه می‌زند، وگر نه که در دیسکوها و میهمانی‌ها همه می‌رقصند.
نوع کلاس‌های آموزشی و برنامه‌هایی که گروه خورشید خانم اجرا می‌کند چگونه است؟
کلاسهای ما در دو گروه سنی ۱۲-۴ سال و از ۱۲ سال به بالا کار می کند. در کلاس کودکان یک مقدار باله برای فرم گیری بدن -ما بالرین تربیت نمی کنیم- کار می‌کنیم، ولی تأکید این کلاس روی آموزش رقص‌های سنتی و محلی ایرانی می‌باشد.
کلاس بزرگ‌سالان متنوع‌تر می‌باشد و هر دوره بر اساس تجربه‌ی هنر جویان و برنامه‌های گروه فرق می‌کند. کسانی‌که در این کلاس‌ها شرکت می‌کنند اگر خودشان مایل باشند و توانایی‌های لازم را هم به دست آورده باشند می‌توانند در اجراهای گروه شرکت کنند. بعضی‌ها هم که تجربه‌ی رقص و صحنه را دارند از همان اول وارد گروه می‌شوند. برای بعضی نقش‌های خاص هم از رقصندگان حرفه‌ای - که در یک نوع رقص خاص تخصص دارند- برای همکاری دعوت می کنیم. نمی‌دانم متأسفانه یا خوشبختانه هرچه جلوتر می‌رویم تعداد رقصندگان ایرانی ما کمتر می‌شود و جایشان را رقصندگان کانادایی پر می‌کنند. جنبه‌ی مثبت آن این است که ما توانسته‌ایم رقص ایرانی را به میان جامعه‌ی میزبان ببریم. ولی جوانان خودمان مثل سابق علاقه‌ای به این هنر نشان نمی‌دهند.
برنامه‌های گروه به دو دسته تقسیم می‌شود. یکی کنسرت‌های مستقلی که خورشید خانوم هر از گاهی در مونترال اجرا می‌کند. اگر شرایطش باشد، در شهرهای دیگر هم این برنامه‌ها را به اجرا می گذارد. دیگری همکاری با ارگان‌های کانادایی، ایرانی و دیگر کامیونیتی‌ها است. گروه رقص خورشید خانوم سال‌هاست که فعالانه حضور دارد و در فستیوال‌های دورترین شهرهای استان کبک -که مردمش حتی نمی‌دانند کشور ایران کجای این کره‌ی خاکی قرار دارد- رقص‌های ایرانی رابه نمایش می گذارد. گروه خورشید خانم به غیر از شهرهای کانادا، در آمریکا و اروپا نیز اجراهایی داشته است.
از کارها و هدف‌های آینده‌ی گروه خورشید خانم برایمان بگویید.
برای آینده طرح‌های زیادی دارم که دلم می‌خواهد شرایطی باشد که بتوانم آن‌ها را به اجرا در بیاوریم و به صحنه ببریم. همین‌طور کارهایی را که اجرا کرده‌ایم -که خیلی از آن‌ها یک اجرا بیشتر نداشته‌اند- را بتوانیم در شهرهای دیگر اجرا کنیم. آخرین طراحی من «سنگ، خاکستر و حسرت» است که در ماه مارس گذشته به مناسبت روز زن در مونترال به صحنه رفت و خیلی مورد استقبال قرار گرفت. سعی می کنیم که برای این طرح یک تور بگذاریم و در شهرهای دیگر نیز اجرایش کنیم که امیدوارم اولین آن تورنتو باشد. سوژه‌ی رقص‌هایی که من طراحی می‌کنم نه همیشه ولی اکثرأ مسا ئل زنان می‌باشد.
من اول خودم را معلم رقص بعد طراح رقص و نهایتأ رقصنده می‌دانم و اعتقاد دارم که مهم‌ترین کاری که در زندگی انجام داده‌ام آموزش رقص‌های ایرانی به بچه های ایرانی بوده است. شاید قدم بسیار کوچکی که نگذاریم این رقص‌ها از یاد بروند.
گفت خود دادی به ما دل‌ حافظا
ما محصٌل بر کسی نگماشتیم
همه چیز تمام شده. از روزها چیزی نمانده بود/است که بخواهم تعریف کنم که این خط کشیده به روی زندگی را تشخیص دهم. قرمز، سبز، آبی، سیاه. رنگ‌ها یک روایت مبهمند. یک افسانه‌ی قدیمی برای تعریف مفاهیم. ساختن یک ذهنیت در مغز آدم‌های دیگر. من جدا شدم، بیدار که می‌شوم از خواب نرفته‌ای که فکر می‌کنم مال من است، اتاق اندازه‌ی هیچ می‌شود. اندازه‌ی تمام کلماتی که می‌تواند خلع، بی‌جایی، سقوط، درد، مرگ و هزار درد و کوفت و زهرمار دیگر را توضیح دهد. طفره می‌روی، تو درگیر همین لحظه‌ای، این تظاهر، این دروغ. تا کی ملقم این همه مزخرف. فکر فکر فکر. به کجا می‌روی، می‌رسی، می‌دانی، می‌فهمی. ذهن پیتاره‌ام با من، منی که نمی‌دانم، منی که نمی‌خوابد هر روز، هر ساعت کپک زده از لحظه‌ها جنگ می‌کند. شمشیرت را از رو بسته‌ای، پیروز کسی است که نمی‌خواهد، هیچ چیز نمی‌خواهد. هیچ کجا هیچ چیز نبوده است. نیست. نخواهد بود. شر شر آب مثل جریان عمیق خواستن یک میل کودکانه حالم را جا آورد. ریش صورتم سوزن سوزن در‌آمده بود. بد نبود. خیلی هم فرقی نمی‌کرد. به زور تراشیدمش. تنبلی هر روزه، ملال، افسوس، پایین ریخت. تازه شدم.
خودم را خشک کردم. می‌دانستم امروز هم مثل همیشه است. دوباره شروع نکن. سعی کن. سعی خودت را برای هر چه می‌دانی هیچ است، نمی‌رسد، نمی‌خواهد، ‌ سعی کن. تو باید شروع کنی، اما نه از اینجا. از خودت، از درون ملتهب و دیوانه‌ات. تو، تو، تو.
نور از تلویزیون توی صورتم می‌خورد، گرم می‌شد. اتاق به هم ریخته بود. کثافت‌های انسانی، پوست میوه، ته سیگار، ته مانده‌ی غذا. خودم را روی کاناپه ول کردم. بی‌حس از این اعتیاد هر روزه‌ام به لمیدن روی این کاناپه‌ی لعنتی، خندیدم. با خودم کج کردم. نمی‌دانم چند ساعت شد به تلویزیون نگاه کردم. بی‌آنکه صدایی بشنوم. بی‌آنکه چیزی بفهمم. خاموش، همه جا خاموش. تو در این ابدیتی، در این فلسفه بازی. بازی شروع نشده بود. بازی بازنده نداشت. همه و همه تو بودی. جهان را برای تو اما نیافریده‌اند. احمق، ساده، انسان. تو می‌فهمی که باید، باید، باید.
سیگار آتش زدم. برفک‌ها در هم می‌لولیدند. برنامه‌ی تلویزیون تمام شده بود. چند صد ثانیه از نیمه شب گذشته بود. گرسنگی همه جای تنم را فلج کرده بود. استفراغ کردم از شدت ضعف ملالم. آن روزها که تو بودی و می‌توانستم دل خوش کنم به حضور همیشه‌ی تو، به سادگی، به این که من هم زندگی را به عامیانه‌ترین شکلش تجربه می‌کنم و می‌توانم به هر کس بگویم چیزی داشتم، چیزی بوده است، هست. آن روزها هم من از این ساعت‌ها، برفک‌ها، تلویزیون‌ها، گرسنگی‌ها عقم نمی‌گرفت. راحت‌تر بودم. من، من بودم. تو با خودت نبودی، خسته و مسافر. آن که آمده است برای نشستن، برای تا‌یید، برای هر چه سکون، نیست، نبوده است، نمی‌ماند. تو هیچ وقت خودت نبوده‌ای. تو نبوده‌ای که بخواهی چیزی باشی. خودت باشی. صدایت تمام خانه را می‌گرفت. شادی تو، آزادی من، خنده‌ی من، گریه‌ی من. روزها شعر می‌شد. رنگ می‌شد. آسمان بود. فریاد نبود. تو خون من بودی. ادامه‌ی هر لحظه‌ی بن‌بست این سگ مذهب زندگی. تو خود من بودی.
خانه را هر طور خواستی بچین عزیز. از این‌جا تا آن‌طرف دنیا که بخواهی بروی، زندگی در همین‌جاست. در این یک جای کوچک. حرف‌های تو به درد او نمی‌خورد. خسته شده بود. روزهای اول شاید فکر می‌کرد می‌تواند تو را از خودت بیرون بکشد. رهایت کند از این زنجیر. از این پیله‌ی تنیده به دور خود. خسته شد. توان تو را بر دوش بردن کار هیچ کس است. با من مدارا نکرد. زن بود. یگانه بود. آن‌چه باید ماندن می‌داد.
وقتی دیدمش، تهران، پاییز یک سال گم‌شده زیر تنهایی. من عاشق شدم. من شعر می‌خواندم. من به او تکیه کردم. این حقیقت است که زنی یک مرد را اسیر کرده بود. دست و دلم می‌لرزید. نمی‌گفتم. خفقان تابستان آمد و نگفتم. عرق بر تن، شکنجه‌ی همیشگی بود و نگفتم. سکوت تو، همیشه، همه جا با مردم بود. سکوت تو را می‌فروختند. حراج خود، مثل فاحشه‌ها، از نمایشی که می‌دادی لذت می‌بردی. عاشق است. می‌گفتند و می‌خندیدند و تو فکر می‌کردی که عاشقی. عاشق زنده نیست. عاشق زنده نیست. گفتم دوستت دارم. پاییز بعد گفتم. شرمی که در فنجان قهوه‌ام ریخته بود. سیگاری که آتش زدم تا آتش لحظه را نبیند در چشم‌هایم. زبانش بند آمد. دوستم داشت. دوستش دارم، دارم، دارم. تو نداشتی. تو هیچ‌وقت نشان ندادی که غیر از خودت چیزی داری. خودخواه بودی. گفتنش آسان نیست. من مرور کردم. تمامشان را. هر چه از او به من داده شد، هر چه او در خود داشت و یک روز رفت. شبیه خودش بود. شبیه همین حالا که جنون گرفته‌ام. شبیه گریه‌هایم. از تو هم خسته‌ام. باید بروم. باید از این هیهات درونت بروم. بگذار بروم. قرن‌هاست که خوابم نمی‌برد. صدایی نمی‌شنوم. خودم هم از من بیگانه است. هنوز بچه‌ها در کوچه بازی می‌کنند. تهران. پاییز است.
در وضعیتی که هر روز تصویر منفی‌تری از ایران به جهانیان نشان داده می‌شود، گاهی خود نیز از یاد می‌بریم که واقعیات جامعه‌ی ما تا این حد منفی نیست. گاهی خود نیز منکر همه‌ی زیبایی‌های فرهنگی می‌شویم که در این سوی دنیا، خواسته یا ناخواسته، ارتباط کمرنگ‌تری با آن داشته‌ایم.
ماهی که گذشت برای دانشجویان ایرانی و غیرایرانی فرصتی برای ایران‌شناسی بود. به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو دو برنامه‌ی ایران‌شناسی برگزار شد. اول سلسله سخنرانی‌های دکتر اسلامی ندوشن که مخاطب آن فارسی‌زبانان بودند. چکیده‌ی این سخنرانی‌ها را در این شماره و شماره‌ی بعد چاپ خواهیم کرد.
دیگر برنامه‌ی رنگ‌های ایران در دانشگاه تورنتو که قصد داشت هنر و فرهنگ ایرانی را به غیرایرانیان نشان دهد و گمان کردیم هیچ چیز جز تصویر‌ نمی‌تواند گزارش کاملی از این برنامه باشد.
امید داریم که در آینده نیز چنین برنامه‌هایی تصویر واقع‌بینانه‌تری از ایران را به ایرانیان و غیر ایرانیان نشان دهند.
جاتون خالی حظّی بردیم که اگه می‌تونیستید ببرید و نبردید گویی نصفه استکان چایی صبحانه‌تون بر فنا! به نظرم مارمولک تونسته از زندان فرار کنه و قاچاقی از کشور خارج شده خودش رو رسونده تورنتو!
شنبه ۳۰ آوریل حجّه‌الاسلام پناهیان قدم رنجه نمودند به منظور تبلیغ نا‌محسوس معنویّت در میان جوانان غربت‌نشین تورنتو به کانادا عزیمت کردند. خدمت‌تون عرض شود که خوب حتماً مستحضر هستید که تورنتو یک جورایی چال اپوزیسیون‌های نظام مقدسّمون هم هست. فلذا من تموم طول هفته داشت قند تو دلم آب می‌شد که برم و کشتی پناهیان نحیف رو با جماعت ببینم. شاید توفیقی هم نصیب‌مون می‌شد و یک هم‌وطن هم حال می‌داد یک دو تا بازوی برهنه! و یک رقص قِر کمری هم می‌دیدیم که متاسفانه از این خبرا نشد. از همین جا اعلام می‌کنم به مسوولین که این رسمش نیست. ما اومدیم مثلاً خارجه که اپوزسیون داشته باشه، این جماعتی که شما اخراج کردید که بخار مخار ندارند! یک دو تا با عرضه رو حداقل از مملکت اخراج می‌کردید.
خلاصه جونم واستون بگه حاج‌آقا پناهیان با یکی بود یکی نبود شروع کردند و لالایی‌شون داشت گل می‌کرد. موضوع لالایی‌های شیرینی‌شون هم اولاش این بود که حوزه‌ی علمیه‌ی قم می‌تواند، اگر بخواهد اصولاً با همه‌ی اکراهی که دارد، با جهانیان وارد بحث شود و این تصور به غلط بر همگان غالب است که جماعت عمامه به سر قمّی فقط بلد است بر مبنای آیات و احادیث استدلال بیاورد. (اما همه‌ی این نوشته رو حتماً بخونید که بفهمید چرا می‌گم مارمولک از زندان در رفته!!!)
امّا شرط دارد، شرط اوّلش این است که طلبه‌های محترم (که من تا آخر نفهمیدم چرا وقتی این طلبه‌ها فارغ‌التحصیل می‌شوند باز عارشون میاد بگند شدیم آخوند، انگار که ما دانشجوها بعد از فارغ‌التحصیلی عارمون بیاد بهمون بگند مهندس یا دکتر! ای بابا این که تف سربالاست حاج آقا!) عبا از دوش بر آرند و عمامه از سر بر کنند که کسی از هیبت الهی‌شون نترسه. شرط دوّم این که اصلا اسم دین مین وسط نیاد. فرمول کنکوریش هم ارایه شد که خیلی هم ساده بود. هر جا قرار بود از دین صحبت کنید جاش بگین معنویّت. خوب این دو نکته رو اول درست می‌کنید که رقیب از قصد و نیت شما خبردار نشه و راحت‌تر بتونید معنویش کنید.
در راستای تایید فرمایشات‌شون حاج‌آقا مثال زدند که مثلاً در بحث حجاب می‌شود به جای این که بر مبنای احادیث با جهانیان وارد صحبت شویم، از دیدگاه آزادی‌های روانی بحث کنیم و مثلاً این که رعایت حجاب احترام به آزادی‌های روانی نصفه‌ی دیگر جامعه است. آقا چشم‌تون روز بد نبینه چون ما هم ندیدم! اگر این حرف هر جای دیگری زده می‌شد حتماً یک دو تا از خانوم‌ها پیدا می‌شدند که پیرهن بدرند و مفهوم سلب آزادی روانی رو به حاج آقا عملاً حالی کنند ولی امان از سرمای تورنتو، ملت این‌قدر روی هم پوشیده بودند که کسی حال این کارها نداشت.
و اما حاج آقا انگار خیلی روحیه‌ی لطیفی هم دارند و از دعوا اصولاً بدشون می‌اومد. خیلی سعی می‌کردند که جماعت رو خوشحال نگه دارند. از نظر حاجی، بین وضع فعلی حجاب در ایران و وضع ایده‌آل می‌توان یک دوران گذری متصور بود که حجاب در ایران اختیاری بشه (استغفرالله، می‌بخشید من رو، حتما بعد که نوشتم تموم شد می‌رم دهنم رو آب می‌کشم). حالا این که در وضع ایده‌آل چی باید بشه کسی نپرسید، حاجی هم طوری نگفت که کسی دوزاریش بیفته، ولی فکر کنم منظورش این بود که جهان خود به خودی یک وری می‌ره که همه‌ی مردم اختیاری باحجاب می‌شند یا همه با هم به این نتیجه می‌رسند که باید قانونی گذاشت که همه اجباراً (!) با حجاب باشند!
دیگه این که مثلاً می‌گفتند که وقتی معنویّت در جامعه جا می‌افته که عرق‌خوری عیب نباشه! (قبلاً گفتم الان می‌رم دهنم رو آب می‌کشم این ده بار). یعنی این که کسی عارش نیاد بگه من عرق خورم از ترس آبروش. هر وقت این طوری شد فقط اونایی که واقعاً صادق هستند و دین‌دار، نمی‌رند عرق بخورند. خیلی‌ها الان عرق نمی‌خورند چون عرق‌خوری زشته ولی اگه زشت نباشه معلوم می‌شه که چند مرده حلاجند. می‌فهمین که چی می‌گم؟ بابا ای ول! بغل دستی من هاج و واج مونده بود که این واقعا آخونده یا نه؟
از قرائات دیگه‌ی حجه‌الاسلام مارمولک (خداییش عین مارمولک حرف نمی‌زنه؟ به نظراتش دقت کنید، شما هم شباهت بین نظرات پناهیان و مارمولک رو درک می‌کنید؟) اینه که می‌گه نباید پدر پسرش رو اجبار کنه که نماز بخونه! اووووو وَه. این رو دیگه بی‌خیال حاجی، ما تو مدرسه تا تو توالت هم می‌گشتند بچه‌ها رو پیدا کنند که کسی از نماز در نره، بعد تو می‌گی اگه کسی باباش نمازخون بود نباید بچه‌اش رو اجبار کنه نماز بخونه؟ تو اصلاً حواست هست چی می‌گی؟
یا یکی دیگه: تبلیغ آقا نباید نامحسوس باشه و مثلا فیلم بسازیم که توش بزن بکش و جنگ و از این قرطی‌بازی‌های جذاب هست ولی پشتش منظورمون تبلیغ برای ارزش شهادت و دفاع مقدس و نماز و حاجی سیّدت رو کشتند و این حرف‌ها باشه. فکر کنم همینه که ایشون تا تابستون پارسال استاد دانشکده‌ی هنر صدا و سیما بودند و حالا دیگه نیستند!
بعد خوب معلومه که آقای پناهیان نقد فیلم هم می‌نویسند. البته نه مثل شخصیت اول مارمولک که فیلم کوینتین تارانتینو رو نقد می‌کرد. ایشون یک نقدی نوشتند به خود «فیلم مارمولک» که بابا این دروغ‌ها چیه به مردم تحویل می‌دید؟ من خودم مارمولک هستم و اصلاً هم هیچ‌وقت نشده تو خیابون یک طرفه که می‌رم، کسی از خیر جریمم بگذره. دلم می‌خواست اون موقع بگم حاج آقا پس معنویّت و این‌ها چی شد؟ شما هم یک طرفه می‌رین؟ تازه این بماند که یک فیلم هم ایشون درست کردند که توش صدتایی آدم بازیگر بودند ولی دوربین مخفی بوده. ملت رو سر کار گذاشتند بحث معنوی راه انداختند، نظرات‌شون رو گرفتند، بعد فیلم که رو بی‌اجازه‌ی اون‌ها ساختند هیچی، پول بازیگری‌شون رو هم ندادند.
بعد یک دو تا تئوری دیگه هم دادند که من اگه ۳۰۰۰۰ دلارش جور شه حداقل یکیش رو همین دوشنبه‌ای که میاد ثبت می‌کنم به اسم خودم (خیلی معنوی شدم آخه بعد از جلسه) چون خیلی عملی و باحال بودند. از جمله این که ایشون مشکل دموکراسی غربی رو خیلی ساده حل نمودند. به این ترتیب که در دموکراسی غربی فضای رقابت سالم گاهی تنگ می‌شه و سرمایه‌دارها از پول واسه‌ی تغییر نظر مردم استفاده می‌کنند. راه‌حل حاج آقا این بود که یک فرد صادق و بی‌طرف رو بگذارند اون بالای بالای بالا که مواظب رقابت باز و سالم باشه و نگذاره کسی به کسی ظلم کنه. این فرد صادق هم در نهایت امام زمان (ع) خواهد بود ولی به نظر حاج آقا می‌شود نشست و فکر کرد (این جمله رو ده بار شنیدم، هر جا که تئوریش گیر می‌کرد یا ناقص بود می‌گفت که می‌شود نشست و بحث کرد و مفهوم آزادی روانی رو مثلا مشخص کرد) و یک فکری کرد که بدون رای‌گیری از مردم این سیستم عملی بشود (چون اون که می‌شه دور باطل، دوباره سر رای‌گیری برای فرد صادق مساله گیر می‌کنه).
بازم بگم: ‌ رسماً اعلام کردند که با حکم اعدام آقا جری مخالف بوده. با منع پخش فیلم مارمولک مخالف بوده و رسماً جلوی اسمش-رو-نبر تعبیرش رو از این که بالا بالا دستی‌ها فقط باید مراقب آزاد بودن رقابت‌های سیاسی باشند بیان کرده! این کجاش آخونده؟ فقط مگر خود خود مارمولک بوده باشه!
در خاتمه هر کی دستش به حاجی می‌رسه بهش بگه برنگرده ایران. مگر این که پشتش به اندازه‌ی جمیله کدیور که از کنفرانس برلین برگشت قرص باشه. وگرنه با این کنفرانس برلینتو و این نظریات بدیعش فکر کنم باید بره هم بند اکبر گنجی بشه!
با هم که راه می‌رویم
درختان هاج و واج می‌مانند
چه کنند؟
خوب ندیده‌اند
پاییز و بهار
با هم به باغ بیایند.
- احسان خرم‌دره-
سردم بود،
خودم را آتش زدم.
- بامداد حمیدیا-
نامه را که نوشت تنها شده بود
وقتی که نامه فرستاد تنهاتر شده بود
نامه را که نخواند
از یاد رفته بود.
- سیاوش شعبان‌پور-
فیلم «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند» به کارگردانی بهمن قبادی از تاریخ ۲۲ آوریل در سینمای واقع در شما‌ره‌ی ۲۱۹۰ خیابان به نمایش درآمده است. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو نمایشگاهی از آثار عکاسی نادر داوودی با عنوان «قانون شکنی» پیرامون زنان ایرانی از تاریخ ۱۴ تا ۳۱ مه در کتابخانه‌ی ربارتز برپا خواهد بود. برای اطلاعات بیشتر اینجا را ببینید.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو و در جلسات هفتگی آگورا، در روز شنبه ۲۱ مه جلسه‌ی بحث آزاد پیرامون انتخابات آتی ریاست جمهوری در ایران برپا خواهد بود. مکان این جلسه اتاق ۴۴۲۲ ساختمان واقع در شماره‌ی ۲۵۲ خیابان بلور غربی و زمان آن ساعت ۵ بعدازظهر خواهد بود.
انتخابات سالیانه‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۲۸ مه ساعت ۳ بعدازظهر برگزار می‌شود. مکان این جلسه اتاق ۴۴۲۲ ساختمان واقع در شماره‌ی ۲۵۲ خیابان بلور غربی خواهد بود. اعضای کانون می‌توانند پیش از جلسه‌ و یا در روز انتخابات برای پست‌های مختلف کانون کاندید شوند.
یازدهمین فستیوال جهانی فیلم کوتاه از تاریخ ۱۴ تا ۱۹ ژوئن در تورنتو برگزار می‌شود. برای اطلاعات بیشتر اینجا را ببینید.
آن سه شکوفه‌ی سفیدِ میان برگ‌ها را که با خط‌های نامرئی به هم وصل کنم، یک مثلث متساوی‌الساقین می‌شوند. آن سه تا هم قائم‌الزاویه‌اند. نه، متساوی‌الساقین‌ها را ول کن، قائم‌الزاویه‌ها را بشمار. قائم‌الزاویه‌ها کمترند، آن زاویه‌ی نود درجه کمیابشان می‌کند، بر عکس متساوی‌الساقین‌ها که با هر زاویه‌ای درست می‌شوند. یکی، دوتا،... فکر نکنم بیشتر از ده تا بشوند... صندلی می‌لغزد. می‌پرم پایین و پایه‌اش را از گل باغچه بیرون می‌کشم و روی موزاییک‌ها می‌گذارم. دوباره روی صندلی می‌ایستم و مطمئن می‌شوم که دیگر لق نمی‌زند. خوب، قائم‌الزاویه‌ها را بشمار. شمارشش از دستم در رفت. از اول...
پشت شیشه سایه‌ی مادرم می‌رود و می‌آید. مرتب تکان می‌خورد. یک جا نمی‌نشیند. می‌گویم بنشین مربع‌ها را بشمار. می‌گوید: «این هیلاری کلینتون عجب خوش‌پوشه! ببین، استایلشو ببین. یاد بگیر. برو دوتا کت‌دامن شیک برا خودت بخر.» می‌گویم بابا مربع‌ها را بشمار، من که نمی‌توانم شمارش همه‌شان را نگه دارم. این همه متساوی‌الساقین، متساوی‌الاضلاع،...
راه که می‌رود پستان‌هایش روی سینه بی‌تابی می‌کنند و روی میز که خم می‌شود، ‌ سنگینی‌شان به گلدان‌های ظریف گیر می‌کند و سرنگونشان می‌کند. او همه را وسط زمین و هوا قاپ می‌زند و سرجایشان می‌گذارد. هزار بار گفته‌ام که بهتر است جایشان را عوض کند، اما او در ازایش فقط سینه‌بندهایش را تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌بندد. از پیاده‌روی آمده، شلوار کوتاه پوشیده و با مجله‌ی مد کازمو تندتند خودش را باد می‌زند. موهای فرفری نارنجی‌اش وز شده روی هوا تاب می‌خورند و با آن که دوست دارد گربه‌ای راه برود، هیکلش هنوز گلابی‌ست. خیلی نگران است که هیکل من هم گلابی بشود، می‌گوید: «ورزش شکم بکن که قمبل‌هات کوچک‌تر بشن.» ولی آخر من از تمام چربی‌های دنیا فقط همین دو تا قمبل را دارم. توی آشپزخانه دو تا هلو آب می‌کشد و وقتی یکی‌شان را به دندان‌هایش گیر داد، هر دو دست‌هایش را تخت می‌چسباند به دو تا قلمبه‌ی لرزان باسنش. با ظرف چینی و هلو و کارد و چنگال به سویم می‌آید، میز را جلو می‌کشد و به من که روی مبل لم داده‌ام با سقلمه‌ایی می‌گوید: «درست بشین. خانوم که نباید لنگاشو وا کنه.» ظرف هلو را جلویم می‌گذارد و به سوی پنجره‌ی حیاط برمی‌گردد. روی باسنش جای ده تا انگشت افتاده است. هلو را گاز محکمی می‌زند: «بابات بیاد این سایه‌بونه رو باز کنیم. تو که کمک من نمی‌کنی تو این خونه»
معلوم است که کمکش نمی‌کنم. حالا که تابستان شده و وقت اضافی دارم، باید به کار شمارشم برسم. قائم‌الزاویه‌ها را بشمار. داری تنبلی می‌کنی‌ها! تنبل، تنبل بی‌خاصیت، تنبل، تنبل...
مادرم می‌گوید: «بارک‌الله، آفرین، به این می‌گن زن موفق. تحصیل کرده و با پشتکار. ببین چه خونه‌ایی! خوب همینه دیگه. آدم همیشه باید بلندپرواز باشه. بابات همیشه می‌گه خواستیم انیشتین بشیم، این شدیم... آدم باید موقعیت‌هاشو بشناسه...» صورت بزک کرده‌ی هیلاری صفحه‌ی تلویزیون را پر کرده است. موهای بورش درست پشت گوش‌هایش نشسته و گوشواره‌هایش مرواریدند. لبخند می‌زند. من دراز کشیده در تشکچه‌های مبل فرو رفته‌ام. نمی‌دانم چرا تشکچه‌ها دارند باد می‌شوند: از دو سوی گوش‌هایم بالا می‌آیند و کم‌کم تمام بدنم را می‌گیرند. شاید این منم که آب می‌روم، ولی مادرم هم دارد چاق‌تر و چاق‌تر می‌شود. از جلوی تصویر هیلاری می‌گذرد، می‌ایستد، سری تکان می‌دهد. حالا دیگر کمر چاقش هیلاری را پوشانده، گلابی ِ گلابی شده. کم‌کم عقب می‌آید. دو قلمبه‌ی باسنش همین‌طور بزرگ‌تر می‌شوند، ده تا انگشت می‌آیند که خفه‌ام کنند و... نه، دارد خم می‌شود. یعنی مرا ندیده است؟ نه، دارد رویم می‌نشیند. نه، مامان، مامان...
قائم‌الزاویه‌ها را که شمردی، متساوی‌الاضلاع‌ها را شروع کن. باید یادداشت کنم. تعداد قائم‌الزاویه‌ها را یادداشت کنم. متساوی‌الاضلاع‌ها باید خیلی بیشتر از این‌ها باشند.
قبل از آن که زنگ در را بزنند مادرم صدای هیلاری را خیلی بلند می‌کند تا خوب خوب بشنود. روی صورتم باسنش را کمی جا به جا می‌کند و همه‌ی حرف‌هایی را که چند دقیقه‌ی پیش -قبل از آن که رویم بنشیند- زده بود، ‌ دوباره تکرار می‌کند. ولی بالشتک مبل روی گوش‌هایم را پوشانده و صدایش انعکاس مبهمی‌ست که انگار از زیر آب می‌آید. دیگر نمی‌دانم تمام عمر همین‌طور بوده‌ام یا این سال‌های اخیر است که دیگر صدایش را نمی‌شنوم. سال‌هاست که از راه که می‌رسم‌، پله‌ها را چنان سریع می‌دوم که قبل از آن که بین راه گیرم اندازد، توی اتاقم باشم. می‌دانم که اگر چشمم توی چشمش بیفتد، دوباره سخنرانی‌ها شروع می‌شود: من، چیزی که وقتی توی بیمارستان جیغ کشیده بود، انتظارش را نداشت. او دلش می‌خواهد که از هر لحظه، هر ثانیه و هر نفس زندگی من خبر داشته باشد: گزارش کامل زمان، مکان، افراد... او دلش می‌خواهد که هر لحظه، هر ثانیه و هر نفس زندگی من را او تعیین کند، آن‌طور که خودش می‌خواهد -آن‌طور که در تصورش عالی‌ترین چیزها آن‌طور می‌باید باشند: عالی‌ترین دختر، عالی‌ترین مادر،...
می‌گویم هیلاری را ول کن. مربع‌ها را بشمار. کار من هم راه می‌افتد. ولی مگر گوش می‌کند! همه‌ی فکر و ذکرش این خانم است. دست‌هایم را که رو به آسمان بلند کرده‌ام، باید چند بار در هوا بگردانم تا تعادلم حفظ شود. صندلی لقی می‌خورد و می‌ایستد. شمارش متساوی‌الاضلاع‌ها از دستم در رفت. از بس بی‌حواسی! چقدر بگویم حواست را جمع کن؟ مثل آدم بشمار. یک بار، آدم عاقل یک بار می‌شمارد، درست می‌شمارد. توی گیج صد بار باید از اول، مرتب از اول، برگردی، بشماری، وقت من را تلف کنی. بابا وقت من از سر راه که نیامده، خیرات که نیست. از اول، یالا بهت می‌گم، دختر تنبل بی‌خاصیت.
زنگ در را که می‌زنند، مادرم بلند می‌شود و دوباره چهره‌ی موفق زن با گوشواره‌های مروارید توی صورتم می‌دود و کلمه‌ای می‌گوید که حس می‌کنم تفش توی چشمم می‌پرد. مادرم بی‌صدا می‌آید. اخم‌هایش در هم است. پاکت را جلویم روی میز پرت می‌کند، کنار ظرف هلو. صدایش شبیه افتادن یک تیله توی لیوان آب است که آرام آرام تا عمق فرو می‌لغزد. مدتی خیره به پاکت که معصومانه نشسته است می‌مانم. دیگر می‌دانم که چه جوابی به من داده‌اند. بدون آن که سرم را حرکت دهم، چشمانم را می‌گردانم. کله‌اش را نمی‌بینم ولی می‌بینم که دست به سینه ایستاده. می‌گوید: «این‌قدر تو عالم رویا نمون، بیا رو زمین ببین چه خبره...» و با آه افسوسی می‌رود، ولی دیگر نه گربه‌ای. تعجب می‌کنم که این‌قدر زود می‌رود. سرم را دوباره سریع توی مبل فرو می‌برم و بالتشک مبل را سفت به سینه‌ام می‌چسبانم. می‌دانم روی زمین چه خبر است. روی زمین پاکت سفیدی که جای پنج انگشت رویش خیس خورده، معصومانه به انتظارم نشسته است. با انگشت شصت پایم پاکت را از روی میز می‌اندازم. نمی‌خواهم قیافه‌ی نحسش را ببینم. بچه که بودم، روی کاغذ آکاردئونی طرح یک آدم را با قیچی می‌بریدم. دو سر کاغذ را که می‌کشیدم، آدم‌های یک شکل دست به دست هم داده، جلویم ردیف می‌شدند. همه سفید و یک جور و بی‌نقص. مثل هیلاری که در صفحه‌ی تلویزیون به اندازه و بی‌نقص جا می‌گیرد و نه مثل من.
نامه را گذاشته بود روی میز، جای پنج انگشت رویش خیس خورده بود. من خط‌ها را پنج، شش بار شمردم. بعد تصمیم گرفتم با تمام «ن» ها مثلث‌های متساوی‌الساقین بکشم و بشمرم. با تمام «ص» ها هم چون کلمه‌ی «صلاحیت» زیاد تکرار شده بود. چشم‌هایم که درد گرفت، بستمشان و در عوض خودم را پشت میز خودم، پشت میز کتابخانه‌، پشت میز هم‌اتاقی‌ام، پشت میز آن یکی هم‌اتاقی‌ام و پشت میز کلاس -در حال درس خواندن- مجسم کردم و با این نقطه‌ها هر چه شکل هندسی به ذهنم می‌آمد، کشیدم. تا آن که سرم گیج رفت و داشتم وسط آشپزخانه نقش زمین می‌شدم که چنگ زدم و خرطومی شیر آب را گرفتم. چکه‌های آب انعکاس هزاران صدا بود که در سرم می‌پیچید:
قبولت نکرده‌اند، قبولت نکرده‌اند... دیگر چه کار باید می‌کردم؟ اگر ساعت‌های بیشتر پشت میز کتابخانه یا حتی پشت میز تحریرم، به جای میز هم‌اتاقی‌ام... پشت میز تحریر خودم خسته می‌شدم. ولی پشت میز هم‌اتاقی‌ام هم حواسم به طرح‌های سیاه سفیدی که با گچ زده بود، پرت می‌شد. ولی میز کتابخانه هم یک جور عجیبی مربع بود، مثل میز هم‌اتاقی‌ام. باید پشت میز خودم ساعت‌های بیشتر... ولی خسته می‌شدم. پشت میز اتاقی‌ام هم حواسم به طرح‌های سیاه سفیدی که با گچ زده بود، پرت می‌شد... همین است، همه‌اش حواس‌پرتی خودت است. اگر حواست کمی جمع‌تر بود، این‌طور نمی‌شد... جواب مادرم را چه بدهم؟... حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ هزار تا ثانیه و دقیقه و ساعت را چطور می‌خواهی پر کنی؟... شاید کمی پشت میز کتابخانه اگر بیشتر. میز خودم بهتر بود. باید بیشتر پشت میز خودم... ثانیه‌های خالی، دقیقه‌های خالی، ساعت‌های خالی، ثانیه‌های خالی، دقیقه‌های خالی، ساعت‌های خالی... اسکناس، اسکناس... اسکناس‌های پنجاه دلاری، اسکناس‌های صد دلاری، صد و پنجاه دلاری...
خوب است. این‌ها که تمام شود آنوقت می‌توانم بروم سر مربع‌ها. متساوی الاضلاع‌ها که تمام شوند، نوبت مربع‌هاست. صندلی لق می‌خورد. می‌پرم پایین و پایه‌اش را از توی گل باغچه بیرون می‌کشم. امتحانش می‌کنم و دوباره بالا می‌روم. مربع‌ها، مربع‌ها را بشمار.
پشت شیشه سایه‌ی مادرم می‌رود و می‌آید. هیلاری کلینتون از توی شیشه‌ی تلویزیون به من که روی مبل لم داده‌ام، نگاه می‌کند. داستان را آن‌قدر گفته‌ام که دیگر می‌دانم. الان است که مادرم در آشپزخانه هلوهایش را بشوید و تشکچه‌های مبل‌ها باد شوند و مادرم در آشپزخانه هلوهایش را بشوید و زنگ در را که زدند، پاکت نامه معصومانه روی میز بنشیند. تشکچه‌های مبل‌ها باد شوند و زنگ در را که زدند، من می‌توانم روی نامه‌ای که جای پنج انگشت رویش خیس خورده است با تمام «ص» ‌ها مربع بکشم و بشمارم و پاکت نامه معصومانه روی میز بنشیند و بعد من می‌توانم با تمام «ص» ها مربع بکشم و بشمارم.
مگر به تو نمی‌گویم مربع‌ها را بشمار! حواست پرت است. حواست خیلی پرت است! صندلی لقی می‌خورد...
یک دهه‌ی پیش گروهی از مستند‌سازان مستقل کانادا با هدف حمایت و تشویق مستند‌سازان کانادایی و خارجی، موسسه‌ی فرهنگی-تجاری «هات‌داکس» را بنیان کردند. از آن زمان تاکنون «هات‌داکس» با برگزاری سالانه‌ی فستیوال بین‌المللی فیلم مستند در تورنتو و هم‌چنین گردهمایی سالانه‌ی تهیه‌کنندگان، ‌ خریداران، فروشندگان و پخش‌کنندگان فیلم‌های مستند گام بزرگی در پشتیبانی هنری و مالی از مستند‌سازان گمنام برداشته است. «هات‌داکس» در سیر حرکت به سوی آرمان‌هایش، مورد توجه سینما‌گران و موسسه‌های بزرگ فرهنگی، ‌ مالی، ملی و بین‌االمللی قرار گرفته و حاصلش این‌که فستیوال فیلم مستند تورنتو به یکی از با شکوه‌ترین فستیوال‌های فیلم مستند در آمریکای شمالی مبدل شده است.
یکی از جذاب‌ترین بخش‌های فستیوال امسال، ‌ بخش «اسراییل زیر نور» بود که با ارائه‌ی مجموعه‌ا‌ی از مستند‌های سینماگران اسرائیلی به مسایل جامعه‌ی امروز اسرائیل می‌پرداخت. (در سال‌های گذشته آلمان، هلند و انگلستان مهمان این بخش از فستیوال بوده‌اند.) «اسراییل زیر نور» با پشتیبانی وزارت امور خارجه‌ی اسراییل، کنسول اسراییل در تورنتو و با هدف معرفی سینمای ملی اسراییل و به تصویر کشیدن دیدگاه‌های متفاوت مستند‌سازان اسرائیلی برگزار شد.
در میان مستند‌های این بخش، گروهی با آشنا‌ترین و ماندگار‌ترین مسئله‌ی جامعه‌ی اسرائیل که همان رویاروی‌اش با فلسطین است پرداختند. از این گروه می‌توان به مستندی به نام «دیوار» اشاره کرد که پیامدهای ساخت جدال‌آمیز‌ترین مرز فیزیکی دنیای امروز -دیوار بتونی عظیمی که دولت اسرائیل دور کرانه‌ی باختری می‌سازد- را به تصویر می‌کشد.
گروه دیگر این مستندها، ‌ دیدگاه سینماگر را در مورد بحران‌های اجتماعیی تبلور می‌دهند که به دلیل گستردگی پوشش نبرد اسرائیل-فلسطین توسط مطبوعات ایران و کانادا، کمتر به ذهن تماشاگران آشنا هستند. در مستندهای این گروه، سینما‌گران اسرائیلی از طریق پرداختن به مباحثی‌ چون درهم آمیختگی قوانین مدنی و مذهبی در رابطه با طلاق، استقلال فکری روزافرون زنان در گروه‌های فرا-افراط‌گرای مذهبی، گفتمان در مورد «نباید‌های» تورات مانند هم‌جنس‌گرایی و رویارویی یهودی‌های افراط‌گرا با حکومت اسرائیل، نگرانی‌های فکریی چون تجدد و تجدد‌ستیزی، افراط‌گری مذهبی، سکولاریزم و زن‌ستیزی را به روشنی با مخاطب خود در میان می‌گذارند. این‌گونه بحران‌ها و گفتنمان‌های سینمایی که مستند‌های این گروه تصویر می‌کنند در وهله‌ی نخست ذهن مخاطب ایرانی را به یاد گفتمان‌های فکری غالب در ایران می‌اندازد که بر بستر انفجار‌های اجتماعی مشابه با اسرائیل شکل‌گرفته‌اند.
«محکوم به ازدواج» ساخته‌ی انت زوریا یکی از آن مستند‌ها بود که با تمرکز بر قوانین قضایی اسرائیل در قبال طلاق، برخورد استقلال و آزادی فردی زنان اسرائیلی را با قوانین چندصد ساله‌ی تورات به تصویر می‌کشد. زوریا با دنبال کردن داستان کنکاش دو زن خواستار طلاق، ‌ مخاطب خود را به «دادگاه‌های خاخامی» که مسئولیت پیگیری طلاق را عهده‌دار هستند می‌برد. سینما‌گر با ارائه‌ی تصاویری متعدد از راهرو‌های دادگاه، ‌ توجه تماشاگر را به شیون‌های زنانی که قوانین تورات را به باد ناسزا می‌گیرند و تردد چشم‌گیر خاخام‌ها جلب می‌کند. در میان این تصاویر مستند‌ساز با بیان داستان دو زن، مخاطب را آگاه می‌سازد که دادگاه طلاق در اسرائیل، محکمه‌ای‌ست کاملا «مذهبی» و تابع قوانین تورات. کارگردان این مستند با شور فراوان تلاش می‌کند تا جنبه‌های «زن‌ستیز» قوانین تورات را نمایان کند. بر همین اساس وی با یادآوری‌های بی‌وقفه‌اش به تماشاگر یادآوری می‌کند که اجازه‌ی طلاق مطلقا در دست مرد می‌باشد و مادامی که چنین اجازه‌ای صادر نشده است زن از بسیاری از حقوق اجتماعی، چون معاشرت با مردی دیگر یا دریافت کمک دولتی برای نگهداری فرزند، محروم است.
در حاشیه‌های این مستند، شکل‌گیری انجمن‌های دفاع از حقوق زن و وکلایی که با بازخوانی و بازسازی قوانین تورات سعی می‌کنند تا قوانین تورات را به سوی مساوات جنسی سوق دهند، خبر از پویایی و تحرک فکری‌ای در اسرائیل می‌دهند که تا به حال از چشمان نویسنده پنهان بوده‌اند. بی‌نیاز از هر گونه توضیح اضافی، بدیهی‌ست که خاطره‌ای که از این مستند در ذهن می‌ماند سخت شبیه به تصویری‌ است که مقوله‌ی طلاق در ایران به خاطر می‌آورد.
در میان سایر مستند‌هایی که به مسائل ناآشنای جامعه‌ی اسرائیل می‌پرداختند، فیلم «سکوت مکن» ساخته‌ی یکی از جوان‌ترین فیلم‌سازان فستیوال با شجاعتی شگفت‌انگیز زندگی سه زن هم‌جنس‌گرا را به تصویر می‌کشد که به یکی از افراطی‌ترین گروه‌های مذهبی اسرائیل تعلق دارند. کارگردان توسط ارتباطش با گروهی مخفی از زنان هم‌جنس‌گرا به دنیایی پنهان راه می‌جوید: مادری متاهل با ده فرزند، دختر یک خاخام متعصب و افراط‌گرایی دیگر که با هم‌جنس‌گرایی همسرش کنار آمده است. گرچه این مستند جامعه‌ی یهودیان افراط‌گرا را زیر ذره‌بین می‌برد، اما نگرانی فکری سازنده به مراتب فراتر از انتقاد‌های رایج از تعصب‌هایی اندوه‌بار چنین جوامعی متولد می‌شود. هر سه زن این روایت مستند با راسخ‌ترین ایمان‌ها، دین موسی را زندگی می‌کنند. سینما‌گر با ظرافتی شاعرانه و با شگرد‌های دوربین زندگی روز‌مره‌ی سه‌زن را از زاویه‌ای نادر نمایان می‌کند: سه زن نه برای دین موسی زندگی می‌کنند و نه از راه دین زندگی می‌کنند. آن‌ها دین موسی را زندگی می‌کنند. کارگردان این مفهوم را در تصویر غریبی که بار‌ها در فیلم تکرار می‌شود بیان می‌کند: صدای آشنای زن تورات می‌خواند و تصویر، موجودی را نشان می‌دهد با اندامی آمیخته از در‌هم‌پیچیدگی زن و تورات. آن‌چه در انتهای تصویر در خیال مخاطب می‌ماند توراتی‌ست که صدای زن می‌سراید.
در دین موسی زندگی کردن اما تفاوت شگرفی با زندگی در مذهب رسول، عیسی یا بودا دارد. دین موسی مذهبی‌ست که در دید جامعه‌ی ارتودوکس بر پایه و برای حفظ قوم و هویت قومی بنی‌اسرائیل نازل شده است: ‌ قومی که به واسطه‌ی برگزیده شدنش از جانب پروردگار اهمیتی بی‌اندازه بزرگ دارد. شاید به خاطر همین نگرانی‌ست که قوانین تورات بسیار وسیع‌تر از واجبات و مستحبات شریعت هستند.
سه زنی که بزرگ‌ترین آرمانشان پاسداری ازمذهبی قوم-محور می‌باشد، هم از لحاظ خواهش‌های بدنی و هم از جهت عواطف عاشقانه به جنس همسان خود جذب می‌شوند. اما هم‌جنس‌گرایی این زنان مومن از دید‌گاه تورات و از نگاه اکثریت مطلق اعضای «قوم ارتدکس» مغایر با حراست از قوم می‌باشد. زیرا آن‌چه این قوم را از گذر وحشتناک‌ترین گردنه‌های تاریخ عبور داده است، تابعیت تام نسبت به قوانین مذهبی قوم-محور بوده است. در نتیجه هر آن‌چه قانون دین موسی را نقض کند، موجودیت قوم را نقض می‌کند.
پس از مطرح کردن چنین تصاویر فکری‌ است که سینما‌گر دلیرانه پرسشی قابل تامل از مخاطب خود می‌کند. آیا اعضای یک جامعه‌ی سیاسی/قوم می‌بایست برای حفظ جامعه‌ی خود از احساسات و نیاز‌های طبیعی خود گذر کنند؟ و اگر چنین است، نیازها و احساسات طبیعی را چگونه می‌توان تعریف کرد؟
کارگردان با طرح چنین پرسشی‌هایی مستند خود را از محدوده‌ی سر‌در‌گمی هویتی سه هم‌جنس‌گرا در فضای اندک یک جامعه‌ی کوچک ارتدکس می‌رهاند و فیلمش را به بی‌انتهایی ذهن جست‌وجوگر هر ساکن کوچک جامعه می‌سپارد. سینما‌گر در ادامه‌ی مستندش بی آن که هیچ حکمی برای پرسشش صادر کند، با بیان سه روایت واقعی فیلم را به انتها می‌رساند.
دختر خاخام متعصب با زنی هم‌جنس‌گرا ازدواج می‌کند و توسط پدر و مادرش طرد می‌شود. اما حضور و حمایت برادر و خواهر زن هم‌چنس‌گرا در مراسم ازدواج تماشاگر را دچار تردید می‌کند. آیا دختر خاخام با ارضا کردن کامل نیاز‌ها و احساسات طبیعی خود، قوم خود را دچار نفاق کرد یا با در اولویت قرار دادن نیاز‌ها و احساسات طبیعی خود، از قوم کناره گرفت تا اتحاد را در جامعه‌ی سیاسی خود حفظ کند؟
در روایت دوم، ‌ مادر که بیش‌وکم بیست سال است با گرایش جنسی خود دست‌وپنجه نرم می‌کند، با مراجعه به یک خاخام به مناظره‌ای مذهبی-‌فلسفی در‌باره‌ی طبیعت انسان می‌پردازد. خاخام ابتدا هم‌جنس‌گرایی را گونه‌ای «مریضی» می‌پندارد اما هنگامی که مادر از بیست سال جدال نا‌موفق خود با هم‌جنس‌گرایی سخن می‌گوید، خاخام موضع خود را تغییر می‌دهد: به پیشنهاد خاخام مادر می‌بایست برای پاسداری از موجودیت قوم خود، نیاز‌ها و عواطف «طبیعی» خود را فدا کند. مادر برای جلوگیری از انتقال تنش‌های عقیدتی خود به قومش هم‌جنس‌گرایی خود را به «راز» تبعید می‌کند و در جامعه‌ی سیاسی/‌قوم خود ماندگار می‌شود. کارگردان بارها و بار‌ها با تاکید بر لزوم پوشش هویت مادر هم‌جنس‌گرا به دلایل امنیتی، ‌ پرسشی دیگر مطرح می‌کند: در حالی که هدف از فدا کردن نیاز‌ها و عواطف طبیعی حراست از موجودیت و هویت قومی می‌باشد که تنها بر پایه‌ی ایمان استوار است، مادر هم‌جنس‌گرا با ناباوری نسبت به عقاید متناقض با احساساتش، ایمانش را سست‌پایه‌تر می‌کند. و این مادر سست‌ ایمانی است که مسئول تربیت ده تن از فرزندان قومی ایمان-‌محور است.
آخرین روایت این داستان، زنی را به تصویر می‌کشد که شوهر متعصبش با هم‌جنس‌گرایی همسرش به نوعی کنار می‌آید. زن و همسرش پس از مناظره‌ها و مبادله‌های فکری فراوان با «قرار‌دادی» بنا را بر احترام به نیاز‌ها و عواطف طبیعی هر دو طرف معاهده می‌گذارند، مشروط بر این که چنین احترام متقابلی با منافع قوم/‌جامعه‌ی سیاسی مغایرتی نداشته باشد. بر این اساس زن دو روز و شب در هفته را با معشوق هم‌جنس‌گرایش سپری می‌کند و ما‌بقی را در کنار شوهر و فرزندانش. کارگردان با طرح تصویری صلح‌آمیز از این «قرار‌داد» قوم و خانواده‌ای شاداب را نمایان می‌کند. اما وی در آخرین لحظات مستند یاد‌آور می‌شود که یکی از دختران این زوج در اعتراض به هم‌جنس‌گرایی مادر، از خانه می‌گریزد. انگار «قرار‌دادی» مشروط به حفظ منافع قوم/‌جامعه‌ی سیاسی هم راه به جایی نمی‌برد.
سه روایت پایانی این مستند با اشاره به تنش موجود میان احساسات و نیاز‌های طبیعی و پاسداری از موجودیت و هویت قوم/‌جامعه‌ی سیاسی، تزلزل قوم را در صورت پایداری به احساسات و نیاز‌های طبیعی هشدار می‌دهد. اما کارگردان به هیچ وجه به حمایت مطلق از قوم/‌جامعه‌ی سیاسی نمی‌پردازد، زیرا در عنوان مستند خود از مخاطب یا شاید سه زن روایت انتظاری جالب دارد: ‌ «سکوت مکن».
هم‌چون «سکوت‌ مکن»، مستند‌هایی که به بحران‌های نا‌آشنای جامعه‌ی اسرائیل می‌پرداختند، صرفا تنش‌های اجتماعی‌ای را باز‌تاب می‌دادند که همه نشان از گذار اسرائیل به تجدد از یک سو و تجدد‌ستیزی از سوی دیگر دارند. «سکوت مکن» هم‌چون «محکوم به ازدواج» خبر از به نطفه پیوستن بحرانی هویتی در قوم بنی‌اسرا‌ئیل می‌دهند که شاید به خاطر پیامدهای تاریخی، این قوم هیچ‌گاه فرصت تجربه‌اش را نداشته‌است. باید صبر کرد و دید که آیا چینی بحرانی مادر فرهنگی شکیبا‌تر می‌شود یا این‌که بانی نفاق و خصومت بیش‌تر میان بنی‌اسرائیل و دیگر اقوام می‌شود.
در پایان باید یاد‌آور شد که این گزارش همان‌گونه که از کاستی‌هایش آشکار است نه تحلیلی‌است اجتماعی و نه نقدی‌ست سینمایی. نویسنده با آگاهی به کم‌اطلاعی خود نسبت به جامعه‌ی اسرائیل و هم‌چنین نا‌آشنایی خود به نقد فیلم مستند، تنها و تنها برای جدی گرفتن پیشنهاد «سکوت مکن»، سکوت نکرده‌است.
کنفرانس بین‌المللی «زندگی خصوصی و فضای عمومی در ایران مدرن» از تاریخ ۸ تا ۱۰ ژوئیه برگزار می‌شود. برای دیدن برنامه‌ی کنفرانس اینجا (فایل) را ببینید.
از بحث و سخنرانی چه خبر:
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز شنبه ۲۱ مه جلسه‌ی بحث آزاد پیرامون انتخابات آتی ریاست جمهوری در ایران برپا شد.
عباس میلانی، استاد دانشگاه و رئیس دانشکده‌ی مطالعات خاورمیانه دانشگاه استنفورد در کالیفرنیا در روز ۲۸ مه پیرامون «جدال سنت و تجدد در ایران» در تورنتو سخنرانی کرد.
از هنر چه خبر:
نمایشگاه نقاشی خسرو حسن‌زاده از تاریخ ۲۳ آوریل در گالری آرتا برپا بود، در تاریخ ۳ مه پایان یافت.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو نمایشگاهی از آثار عکاسی نادر داوودی با عنوان «قانون شکنی» پیرامون زنان ایرانی از تاریخ ۱۴ تا ۳۱ مه در کتابخانه‌ی ربارتز برپا شد.
از انجمن‌ها چه خبر:
انتخابات سالیانه‌ی کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز ۲۸ مه ساعت ۳ بعدازظهر برگزار شد.
ای سرمه چرا حلقه بر این در زده‌ای باز؟
- بیدل -
نسبت دوری دارم با خودم
با تاریکی
که شکل جوانی ظلمت است
و از تمام کلماتی که دروغ می‌گویند بیزارم
بستگی دارم به بادها
به سنگ‌ها بستگی دارم
که در خاطراتم سنگینی می‌کنند
و تو را که می‌بینم
فواره‌ی آتش می‌شوم
سنگ‌ها سنگ نبودند
وقتی به سمتم پرتاب شدی
بادها نبودند!
تو در اخمی بادخیز، دختری
و این همان وزشی است که عاشقم می‌کند
قصه این است
اما این حرف‌ها مرا نمی‌گویند
من هم مرز مرداد و مهرم
دهم ماهی مرا به دنیا آورد
که تمشک‌های سیاه در آن می‌پوسند
طوری که انگار هرگز نبوده‌اند
بیست قدم که بردارم به مهر می‌رسم
به جفتی چشم تمام
که در پاییز پس‌اندازم کرده است
به قامت زنی دورادور
که در روزی ابری
خط‌های صورتش را در باد
وا داده بود،
من نگاهش کردم
- پس چرا به یادش نمی‌آورم؟ -
من نگاهش کردم و
هیچ ندیدم
انگار تماشایش را از همان اول
زاویه‌ای بی‌حجم و فراموش می‌ربود
من چشم گذاشتم و
چیزی ندیدم
تنها لحظه‌هایی سیاه
پشت پلکم می‌وزید
که ثانیه‌های ساعات مرگم بود.
می‌نویسم که به یاد بیاورم
چشم‌ها را
شکل دهانش را و
گونه‌ها را
این حرف‌ها مرا نمی‌گویند
کسی تمام افعالم را دزدیده
حالا هرچه می‌کنم
انگار هیچ نکرده‌ام
هر چه می‌نویسم!
کسی تمام کلماتم را به خاموشی نخستینی تبعید کرده
همان که مرا از من در می‌آورد و
او را تو می‌کند:
تو
حضور تو هولناکی گلوله‌ای است
که از پشت سر شلیک می‌شود
کمانه‌ی لبخندی که از دوزخ می‌رسد و
قلبم را سوراخ می‌کند
در دقت مرگ‌وار اصابت
چیزی به هدف می‌خورد
گلوله به چیزی بر می‌خورد
این جا پیوندی ناشناس در کار است
روز از تنفس تو آغشته می‌شود به درد
بازدمت به جانب اندوهی تیز سمت می‌گیرد
حالا
نادانی است که مد می‌کند
من نمی‌شناسم تو را
اما می‌دانم
داری به کشتن می‌دهی مرا
داری به مرگ و
هیچ نمی‌دانم من!
تمام حدس‌ها به بیراهه می‌روند
به مسیری که ختمش
شروع دیگری را بالا می‌آورد!
زمان هیچ مسافری نمی‌خواهد
عقربه‌ها بر ساعاتی زهر آلود مکث می‌کنند
تکان نمی‌خورند
عقربه‌ای عاصی
از صفحه‌اش می‌گریزد
پیش می‌آید و نوکش را در مغزم فرو می‌کند
تشنه می‌شوم
به آشپزخانه می‌روم
که روی عطش آب بیاورم
چاقوها خواب خون مرا می‌بینند
خونی که بر جدار رگ‌هایش
حروف نام تو را بریده‌اند
چاقوها خواب خون مرا می‌بینند
تمام پنجره‌ها را باز می‌کنم
تمام!
پرندگان سراسیمه به سمتم می‌آیند
بر سینه‌ام نوک می‌زنند و
مخفیانه‌ی قلبم را می‌جویند
باید تمام قد کتمان کنم و
عاشق مخفی تو باشم
من لبانی باکره از سکوتم و
از تو تنها با هیچ‌کس تنهایی‌ام گفتن دارم
به هیچکس نمی‌گویم
نه!
نمی‌گویم!
افسوس!
افشا شد
چیزی افشا شد
نگفتن را به گفتن گفته‌ام
حالا کتمانم گریخته و
رازم به سطر آمده
به چهار میخم کنید
تازیانه‌ام بزنید
طوری حلق‌آویزم کنید
که حلقه‌ی دارم به گرهی کور بدل شود
تیر بارانم کنید و
مرگم را در باران کنید
که خیس‌تر خلاص شوم
برای تلفظ خاموشی واژه آورده‌ام
افسوس!
تقدیر من این است!
اسب‌های زیادی در سرنوشت من شیهه می‌کشند
این حرف‌ها مرا نمی‌گویند
با این زبان مه‌دار،
فقط می‌شود از روزهای رفته حرف زد،
از سوسوی لبخندی که دیگر
لب‌های تو را نمی‌یابد
از سایه‌ای که در آفتاب ظهر بلعیده می‌شود
و دیگر هرگز بر زمین نمی‌افتد
از هیچ‌کس که منم
اسبی دوان و بی‌جانب
باید بدوم
باید به ثانیه‌ای برگردم
که آکنده‌ی عطرهای بی نام و آبشارهای نامرئی است
اما نه!
باید می‌دویدم
فعل‌های گذشته غمگین‌ترند
کسی که از رد پایش جا می‌ماند
باید می‌دوید و
به خودش می‌رسید،
من دویده‌ام
و به هیچ کجا رسیده‌ام
همان جایی که دیگر زمینی زیر پایم نیست
روی این گور بزرگ خاک بریزید
هیچ مرده‌ای
اولش نمی‌داند که مرده است
چند روزی در نوسانی مرطوب دوران می‌کند
بعد به خاطر می‌آورد
که تنش را تعطیل کرده‌اند
مرگ است دیگر
که فرمان می‌دهد
پیش می‌راند به سوی هیچی دقیق
ما در نمی‌یابیم
در نمی‌یابیم ما
هیچی دقیق
به حافظه‌ام حمله کرده است
فراموشی یاخته‌ها را می‌دراند
دارم تمام می‌شوم و
تو نمی‌بینی!
پلک بگذار
حالا چشمت را باز کن
در سیاهی چشمانم
می‌بینی؟
دیدنم را می‌بینی؟
می‌شنوی که این حرف‌ها چگونه مرا نمی‌گویند!
دنبال کلماتی چراغانم
که از چارمیخ این ضلع مایوس
رهایم کنند
کلماتی که به محض تاریکی تابانند
مثل چشمی تنها
در حدقه‌ی ظلمت
چشمی‌که یک تماشا بیشتر ندارد
تنها ابعاد مخفی پیکر تو رخصت دارند
که در حدود این رویت
به دیدن بیایند
چه می‌گویم
تمام این‌ها خیالات است
من مرده‌ام که مرده‌ام
تو اما هنوز
همان زن دورادوری
که شبی انحنای کمرگاهش را
بر قوس شبانه‌ی شاخه‌های بید
جا می‌گذارد
اندامش را در گیر و دار معاشقه‌ای ناتمام
فراموش می‌کند
و ناگهان به یاد می‌آورد
که باید به دیدارم بیاید
پیشگویی می‌کنم
که بیاید!
می‌کنم
که بیایی
پیشگویی می‌کنم
در قعر لبخندت حبس باشم و
کلمات گمشده را به یاد بیاورم
پیشگویی می‌کنم
در شیب پیشانی‌ات مرده باشم
حالا
انکار می‌کنم
تمنا می‌کنم:
به ملاقاتم بیا
بی چشمان و لب و خنده‌ات
بی تمام جمله‌های گفتنی
بی سکوت
به ملاقاتم بیا
بی به ملاقاتم بیا!
آن چه در زیر می‌خوانید ترجمه‌ی بخشی از گزارش دکتر جورج پرکوویچ -نایب رئیس تحقیقات در مرکز برای صلح بین‌المللی- به کمیته‌ی روابط خارجه در مجلس سنای آمریکا در مورد برنامه‌ی هسته‌ای ایران است. متن کامل این نشست کمیته را می‌توانید در سایت مجلس ایالات متحده‌ی آمریکا مطالعه کنید.
از لحاظ سابقه‌ی کاری، من نایب رییس تحقیقات در مرکز برای صلح بین‌المللی هستم. در ۲۳ سال گذشته، بیشتر فعالیت‌های من متمرکز بر تحلیل مسایل مربوط به سلاح‌های هسته‌ای در ایالات متحده، شوروی، هند، پاکستان و ایران بوده است. من تحقیقات زیادی درباره‌ی مسایل هسته‌ای کرده‌ام و با تعدادی از نهادهای دولتی آمریکا درباره‌ی سیاست‌هایی که باید در برابر این مسایل اتخاذ کنند، مشاوره کرده‌ام. اخیرا من و همکارانم در، کتابی به نام «توافق جهانی: یک استراتژی برای امنیت هسته‌ای» را انتشار داده‌ایم که مجموعه‌ی کاملی از سیاست‌های پیشنهادی را برای مقابله با اصلی‌ترین موانع توسعه‌ی هسته‌ای، از جمله ایران، تشکیل می‌دهد. من از سال ۱۹۹۷، سه بار به ایران سفر کرده‌ام، بار آخر مارچ همین سال، و برخوردهای بسیاری با دولت‌مردان و پژوهش‌گران ایرانی از طریق مکالمات داشته‌ام.
زمینه‌ی تصمیم‌گیری در ایران
بر اساس بازدید اخیرم از تهران و برخوردهای مداومم با دولت‌مردان و پژوهش‌گران ایرانی، دید خود را از زمینه‌ایی که در آن رهبران ایرانی تصمیم می‌گیرند که چگونه سیاست‌های هسته‌ایی و دیگر مسایل مربوط به آن را هدایت کنند، ابراز می‌کنم. باید اعتراف کنم که این دیدگاه‌ها که از برخوردهای من با نخبگان در تهران از مشاوران گرفته تا سیاست‌مداران محافظه‌کار، پژوهشگران تحصیل‌کرده‌ی غرب، دانشجویان، اصلاح‌طلبان و دولت‌مردان کنونی نشأت گرفته، دارای محدودیت‌هایی هستند. نتیجه‌ی کلی من این است که تصمیم‌گیرندگان داخل ایران احساس می‌کنند که وضعیتشان هنوز خیلی نامناسب نیست.
گرانی نفت درآمد ملی را بسیار افزایش داده و به دولت اجازه داده است که نارضایتی عمومی را تحت کنترل درآورد. ساختار زیربنایی بهتر شده است و پارک‌ها و مکان‌های عمومی به خوبی نگهداری می‌شوند. خیابان‌های تهران مملو از فعالیت‌های تأسیساتی هستند. مغازه‌ها پر از کالاهای برقی وارداتی هستند. ترافیک وحشتناک است، حتی با وجود اضافه شدن بزرگراه‌های اساسی و یک مترو. بازرگانان جوان به آینده‌ی اقتصادی خود مثبت می‌نگرند، با وجود آن که دلشان می‌خواهد که یک سری اصلاحات اقتصادی به اجرا درآیند. بله، مردم از دولت و اقتصاد شکایت می‌کنند، به مانند خیلی از جوامع دیگر، ولی در عین حال این احساس آگاهی وجود دارد که شرایط از این که هست خیلی بدتر می‌توانست باشد.
برکناری صدام حسین از قدرت در عراق و شکست طالبان در افغانستان، احساس امنیت را در ایران بالا برده است. نمی‌توان اهمیت خاطرات ناخوشایند هشت سال جنگ با عراق را نادیده گرفت. بسیاری از خانواده‌های ایرانی خسارات زیادی از جنگ دیده‌اند و ترس از استفاده‌ی عراق از سلاح‌های شیمیایی را چشیده‌اند. در اطراف دانشگاه تهران، دیوارها پوشیده است از پوسترهایی که عکس‌های دلخراشی از قربانیان جنگ را نشان می‌دهند -تقریبا بیست سال پس از آن که خصومت‌ها پایان یافته است. ایرانی‌ها از سرنگونی صدام و رژیمش خشنودند. طالبان هم بسیاری از ایرانی‌ها را با ایدئولوژی خشونت‌آمیز فرقه‌ای سنی‌اش ترسانده بود. ایرانی‌ها احساس می‌کردند (می‌کنند) که سنی‌های تندرو، از جمله اسامه بن لادن، تروریست هستند و ایران -شیعیان- بیشتر در تیررس حملات آنان قرار دارد، تا آمریکایی‌ها. به همین دلیل از دخالت آمریکا در افغانستان استقبال شد.
در نتیجه‌ی جنگ‌های افغانستان و عراق و مبارزه‌ی گسترده‌تر آمریکا برای دموکراسی، ایرانی‌ها احساس می‌کنند که شیعیان در بهترین موقعیت برای محافظت از حقوقشان به عنوان یک اقلیت سرکوب‌ شده قرار دارند. عراق اکنون در دست شیعه‌هاست (اکثریت در آن‌جا)، ولی حتی در جاهایی که شیعیان در اقلیت هستند، مانند افغانستان و عربستان صعودی، دارند فرصت‌های بیشتری برای شرکت در سیاست و محافظت از حقوقشان به دست می‌آورند. درک کلی این است که تاریخ دارد برای آن‌ها در مسیر سودمندی حرکت می‌کند.
علی‌رغم سرانجام خوب شیعیان در عراق، توجه به این نکته مهم است که ایرانیان از آشفتگی‌ها و خونریزی‌های عراق درس احتیاط می‌گیرند: اگر عراق مصداق تغییر رژیم وحرکت انتقالی به سوی دموکراسی است، مصداقی وحشت‌آور است. ایرانی‌ها با توجه به مورد عراق خطر درگیری‌های فرقه‌ای را برای خود پیش‌بینی نمی‌کنند -ایران خیلی یک‌دست‌تر است- بلکه بیشتر خطر خونریزی‌های پارتیزانی و هرج‌ومرج‌هایی یادآور سال‌های اوایل انقلاب را در پیش روی خود می‌بینند.
درک کلی که از موارد فوق به دست می‌آید این است که ایرانیان نمی‌خواهند قایق سیاست را دچار نوسان کنند -شاید کمی تکانش بدهند، در بهترین حالت به اندازه‌ای که برای بیرون انداختن مقام رهبری از قایق کافی باشد، ولی نه آن‌قدر که واژگونش کنند. این ترس از واژگونی، از تغییرات اساسی سیاسی به مقامات قانونی انگیزه می‌دهد. طبقه‌ی متوسط مردم این را درک می‌کنند و به سادگی از سیاست فاصله می‌گیرند و انتظاراتشان را پایین می‌آورند. خونریزی و هرج‌ومرج‌های عراق نشان می‌دهد که همه چیز چقدر می‌توانست بدتر باشد و مردم را وامی‌دارد که به تغییرات صلح‌آمیز تدریجی دل ببندند. در واقع انقلاب خود ایران نشان می‌دهد که چقدر چیزها بدتر می‌توانست باشد. بیشتر شهرنشینان خوش ندارند که ایران به چشم یک مملکت منفور دیده شود -این مسئله به طور فردی به سود آن‌ها نیست چرا که آزادی حرکت و فرصت شرکت در زندگی بین‌المللی را از آنان می‌گیرد. آن‌ها «ملاها» را برای این کمبود سرزنش می‌کنند. فساد همیشه نفرت‌آور است ولی وقتی رهبران مذهبی باعث این فساد هستند، ریاکاری این مقصرین شدت زخم را دو برابر می‌کند. با وجود این، اگر انتخاب بین سیستم کنونی یا دگرگونی سیاسی باشد، مردم سیستم کنونی را ترجیح می‌دهند با امید به این که یک رهبر جدید کارکرد آن را بهتر خواهد کرد.
بیشترین ترسی که اغلب کسانی که طرف صحبت من بودند ابراز داشتند، ترس از محافظه‌کاران افراطی وابسته به گاردهای انقلابی و حزب‌های به قدرت رسیده در مجلس بود. این عناصر، که بسیاری از آن‌ها رزمندگان سابق جنگ عراق هستند، از نظر مالی و عقیدتی به حکومت نیمه استبدادی وابسته هستند. آن‌ها از انزوای اقتصادی ایران منفعت می‌برند و باز شدن درهای اقتصادی و سیاسی ایران به روی رقابت بین‌المللی به زیانشان خواهد بود. یک مثال از طرز تفکر و خواست‌های این گروه تصرف فرودگاه جدید امام خمینی در روز بازگشایی توسط گاردهای انقلابی بود. این حرکت به نظر می‌رسید که با انگیزه‌ی مالی صورت گرفته بود - تصرف‌کنندگان می‌خواستند که درآمد ناشی از خدمات فرودگاهی را به دست آورند- ولی ناتوانی حکومت درحل کردن این مسئله برای حدود ده سال نشان دهنده‌ی قدرت محدود نه تنها دولت انتخابی که هم‌چنین رهبری مذهبی است. این فرودگاه هنوز خالی و بدون استفاده افتاده است.
هم‌اکنون ایرانیان از ناسازگاری جو بین‌الملل با آمریکا خوشنود و آسوده‌خاطر هستند. آن‌ها از ورود دیدارکنندگان آمریکایی استقبال می‌کنند و از «آمریکا» تمجیل می‌کنند، اما از احتمال برخورد خشونت‌آمیز دولت آمریکا در قبال ایران به شدت نگران هستند. آگاهی از ناخشنودی جامعه‌ی بین‌الملل نسبت به سیاست‌های خشونت‌آمیز آمریکا، هراس ایران را از حمله‌ی آمریکا کاهش می‌دهد. ایرانیانی که از لحاظ عقیدتی کمی لیبرال‌تر هستند، بر این باورند که حمله‌ی نظامی آمریکا مردم ایران را حول حاکمیت متحد می‌کند. چنین اتحادی در نهایت برنامه‌ی اصلاحات، از جمله تلاش برای محدود کردن نقش رهبر مذهبی غیرمنتخب، را به تعویق می‌اندازد.
در نهایت بر اساس آن چه گفته شد، مقامات ایرانی در درجه‌ی اول «مسایل هسته‌ای» را نمادین می‌پندارند. این البته از اهمیت این نگرش کم نمی‌کند. در ایران، همانند سایر کشورها، مسایل هسته‌ای امری مختص به نخبگان است. نگرانی‌های عامه‌ی مردم بیشتر در مورد مسایل روزانه و لحظه‌ای‌تر است. ولی برای نخبگان، مسایل هسته‌ای با تجدد، دلاوری، برتری ملی و مبارزه با سیاست مستعمراتی هم‌سنگ می‌شود. مقامات ایرانی اصرار دارند بگویند که آن‌ها تکنولوژی هسته‌ای را برای اهداف صلح‌جویانه، هم‌گام با مقررات می‌خواهند. بیشتر مناظرین در ایران معتقدند که سلاح‌های هسته‌ای فایده‌ی چندانی برای ایران ندارند، ولی ایران باید تکنولوژی هسته‌ای را برای متجدد شدن به دست آورد. این یک تحلیل خیلی دقیق نیست، بلکه بیشتر هم‌سنگ قرار دادن تکنولوژی هسته‌ای با تجدد است -تکنولوژی هسته‌ای ثابت می‌کند که یک جامعه باهوش و پیش‌رفته است. تلاش‌هایی که برای جلوگیری از ایران برای به دست آوردن تکنولوژی هسته‌ای می‌شود، به عنوان یک تبعیض استعماری قلمداد می‌شود، تلاشی برای بازداشتن ایران از تبدیل شدن به کشوری پیش‌رفته. این که به نظر می‌رسد آمریکا و اسراییل موجبان این اتهام بر علیه ایران هستند، این احساس را عمیق‌تر می‌کند که مسبب این نزاع همان خصومت ریشه‌ای علیه ایران است، و نه نگرانی‌های خاص در مورد یک سری از فعالیت‌های داخل ایران. مقامات ایرانی به زرنگی از این موضوع استفاده می‌کنند و با دادن پیشنهاداتی مبنی بر بازرسی دوباره از فعالیت‌های هسته‌ای‌شان، سعی دارند ثابت کنند که ایران بر طبق مقررات عمل می‌کند. رد شدن این پیشنهادات مدرکی است که قطب آمریکا-اسراییل قصد دارد که به هر نحو ایران را عقب‌مانده نگاه دارد و پیشنهادات ایران تغییری حاصل نمی‌کند.
توضیحی که در مورد سیاست‌های موبوط به مسایل هسته‌ای در ایران داده شد، این امکان را رد نمی‌کند که آنانی که در اصل سیاست‌ها و پیشرفت‌های تکنولوژیک ایران را می‌گردانند، برنامه‌های استراتژیک دقیقی برای استفاده از یک سلاح هسته‌ای دارند. نکته این است که چنین بحث‌هایی در گفتمان‌های سیاسی مربوط به این مسایل و در مذاکراتی که با -۳ انجام می‌شود، مطرح نمی‌شوند. من به متخصصان ایرانی یاد‌آوری کرده‌ام که شواهد نشان می‌دهند که کشورشان سعی دارد حداقل توانایی ساختن سلاح‌های هسته‌ای را به دست آورد و پرسیده‌ام: «این توانایی چه فایده‌ای برای امنیت شما دارد؟» آن‌ها معمولا جواب می‌دهند که توانایی ساختن یک بمب کافی است تا هر یک از دشمنان منطقه‌ای ایران را از تهدید نظامی بترساند. آن‌ها خاطرنشان می‌کنند که هیچ‌کس ژاپن را به حمله‌ی نظامی تهدید نمی‌کند، چرا که ژاپن می‌تواند پلوتونیوم تولید کند، ذخیره‌ای از این ماده دارد، و دارای هر نوع امکانات موشکی است. ایرانی‌ها می‌گویند که آن‌ها فقط می‌خواهند همان حقوقی را داشته باشند که ژاپن با رعایت مقررات به دست آورده است.
آن چه که گفته شد تصویری از زمینه و شرایطی به دست می‌دهد که ایرانیان در آن تصمیم خواهند گرفت که برای رسیدن به منافعشان چه نتیجه‌ای از این مذاکرات باید بگیرند. ولی یک نکته‌ی فنی دیگر باید ذکر شود. توجه منفی، فشارها و خطر انزوایی که رهبران ایرانی بر سر مسایل هسته‌ای در دو سال گذشته تجربه کرده‌اند، آنان را بسیار لرزانده است. آن‌ها نمی‌خواهند که مسئله به شورای امنیتی سازمان ملل رجوع داده شود، تا حدی به خاطر این که برایشان تحقیرآمیز است -توهینی است به عرق ملی و به حفاظت رهبریت از منافع ملی. مطرود شدن برای ملتی به بزرگی پرشیا -ایران- یک شکست اساسی خواهد بود.
بنابراین رهبران ایرانی خود را در مسابقه‌ای بر سر مطرود شدن با آمریکا می‌بینند. ایران می‌بازد اگر آمریکا جامعه‌ی بین‌المللی را برای طرد کردن ایران با خود متحد کند، ایران می‌برد اگر بتواند میان آمریکا (و اسراییل) و جامعه‌ی بین‌المللی جدایی بیندازد. اتحادیه‌ی اروپا این‌جا بازیگر محوری است. هر کس که اتحادیه‌ی اروپا را به سوی خود بکشد می‌برد، چرا که یک قطب آمریکا-اتحادیه‌ی اروپای متحد به احتمال بسیار زیاد روسیه را هم به سوی خود می‌کشد و می‌تواند ایران را منزوی کند. در حالی که اگر اروپا از آمریکا رو برگرداند، ایران مطرود نخواهد شد. ایرانیان احساس می‌کنند که اگر آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا جدا شوند، آنان عاقبت می‌توانند با آمریکا به توافقات بهتری برسند تا آن که آمریکا و اروپا در طرد ایران متحد شوند.
پس آمریکا باید چه کند؟
روشن است که سیاست آمریکا در برابر ایران در ۲۶ سال گذشته موفق نبوده است. اگر این طور نبود، شما الان در حال شنیدن این گزارش نبودید. اگر ما سیاست‌هایمان را به همان منوال گذشته ادامه دهیم، به طور قطع با شکست مواجه خواهیم شد. برای ایجاد تغییر در ایران، سیاست‌های آمریکا هم باید تغییر کند.
شکست اصلی در وادار کردن شعبه‌های اجرایی و قانونی به پذیرفتن این امر است که چیزی بیش از تحریم، زبان خشونت‌آمیز و تهدید و زور برای وادار کردن مقامات ایرانی به تغییر در رفتارشان مورد نیاز است. سیاست‌های آمریکا که معمولا حول محور تحریم‌های تایید شده از طرف کنگره می‌گردد، بر پیدا کردن راه‌هایی برای به وجود آوردن رنج و خسارت برای ایران متمرکز هستند. ولی ایران، همانند هند در بسیاری جهات، خیلی بزرگ‌تر، قابل‌تر، مغرورتر و مهم‌تر از این است که آمریکا به تنهایی بتواند او را به تغییر رفتار مجبور کند. بگذارید صریح بگویم: حالت ایده‌آل این بود که آمریکا بتواند ایران را مجبور به تغییر رفتار تهدید‌آمیزش بکند. ولی در واقعیت ما باید با شرمندگی اعتراف بکنیم که این شرایط ایده‌آل وجود ندارند. یک برخورد واقع‌گرایانه‌تر ضروری است.
تغییر دادن سیاست‌های آمریکا باید با آگاهی به دو نکته‌ی کلیدی انجام پذیرد. اول آن که آمریکا نمی‌تواند به تنهایی رهبران ایرانی را حاضر به تغییر در رفتارهای بسیار تهدید‌آمیزشان بکند. ما به همکاری حداقل اروپا، اسرائیل و در منطقه‌ی هسته‌ای، روسیه هم نیاز داریم. دوم آن که تحریم‌ها، تقبیح‌ها و دیگر شکل‌های اجبار کافی نیستند.
اجبار یک‌سویه بر علیه ایران موفق نیست به دلایلی که در استراتژی جدید باید در نظر گرفته شوند. ایران در حال حاضر بزرگ‌ترین و پیشرفته‌ترین حکومت اسلامی در خاورمیانه است و در واقع هویت ملی پرافتخارش به خیلی پیش‌تر از اسلام باز می‌گردد. پهناوری و شکوه پرشیا، ایران را در برابر استهزای آمریکا مصون می‌کند. ولی همین هویت ملی، ایرانیان را از منفور بودن بیزار می‌کند. هم‌اکنون آمریکا (همراه با اسرائیل) استهزاکننده‌ی اصلی است که باید در برابرش مقاوت شود. ولی چون آمریکا برای خودش به اندازه‌ی کافی طرفدار پیدا نکرده، تهدیدش برای منفور کردن ایران نزد ایرانیان خریدار ندارد. یک استراتژی موثرتر آنی است که روی هویت ملی انگشت می‌گذارد، ولی در عین حال همکاری جهان را که برای منفور کردن ایران، در صورت رفتار تهدید آمیز از سوی آن، ضروری است، به خود جذب می‌کند.
چون تهدید به منزوی کردن ایران راه حل کلیدی است، آمریکا به روشنی باید استراتژی‌های خود را با حکومت‌هایی که برای برقراری این انزوا لازم هستند هماهنگ کند. اتحادیه‌ی اروپا و آمریکا، به اضافه‌ی روسیه، باید به یکدیگر به طور متقابل متعهد شوند که هیچ‌کدام از خواست خود مبنی بر جلب رضایت ایران برای طرح یک برنامه‌ی نیروی هسته‌ای که سوختش از خارج از کشور تامین شود و از غنی‌سازی اورانیوم و جدا سازی پلوتونیوم اجتناب می‌کند، عقب ننشینند. این خط‌کشی باید غیر قابل حرکت باشد. بعد از رسیدن به چنین توافقی، اتحادیه‌ی اروپا، آمریکا، و روسیه باید حاضر باشند که با یکدیگر همکاری کنند تا به روش‌های خلاق ایران را به چنین طرحی تشویق کنند و او را از دنبال کردن سیاست‌های هسته‌ای خطرناک بترسانند و منصرف بکنند. اگر ایران یک جبهه‌ی اتحادیه‌ی اروپا-آمریکا -روسیه‌ی متحد را در برابر خود ببیند، عاقبت به این نتیجه خواهد رسید که منفعت در پذیرفتن این پیشنهادات است تا تحریم شدن توسط آمریکا، اروپا، روسیه و حکومت‌های دیگری که به آنان خواهند پیوست.
بزرگ‌ترین چیزی که سد راه این استراتژی می‌شود، عدم رضایت آمریکا برای دادن این قول به اروپایی‌ها است که در ازای تعهداتی که ایران در صورت پذیرفتن این مذاکرات مجبور به اجرایشان خواهد بود، برای ایران پاداش مثبتی به وجود خواهد آورد. (همه می‌دانند که واشنگتن برای تنبیه کردن همیشه آماده است.) در این برهه‌ی زمانی، مساله این نیست که آیا آمریکا حاضر به مذاکره‌ی مستقیم با مقامات ایرانی هست یا نه. بلکه مساله این است که آیا واشنگتن این فرض منطقی را می‌پذیرد که مذاکره - دادن و گرفتن- با مقامات مشروطه‌ی کنونی در ایران یک ضرورت است، یا نه. اروپایی‌ها می‌توانند مذاکرات را انجام دهند، ولی اگر آمریکا مایل نباشد که پاداش مثبت برای ایران به وجود آورد، مذاکران اروپایی دست‌بسته می‌مانند و مقامات تصمیم‌گیرنده در ایران قادر به سنجش درست این مساله نخواهند بود که آیا منافعشان در این مذاکرات حفظ خواهد شد یا نه.
در حالی که آمریکا، اتحادیه‌ی اروپا (و روسیه در حالت ایده‌آل) باید به طور مشترک به یک رشته از پاداش‌ها و تنبیهات مشخص برسند، عناصر مرکزی بدیهی هستند:
- ایرانی که امنیت همسایگانش را تهدید نمی‌کند، خودش باید از امنیت خودش مطمئن باشد: آمریکا باید مشخص کند که اگر و وقتی ایران از کمک به تشکلاتی که از روی عمد افراد غیر نظامی را مورد تهاجم قرار می‌دهند و هم‌چنین از دنبال کردن تکنولوژی‌هایی که برای ساخت سلاح‌های هسته‌ای حیاتی هستند، دست بردارد، آن وقت آمریکا مانند اتحادیه‌ی اروپا و دیگر کشورهای مربوطه، به ایران اطمینان خواهد داد که به خواست‌های امنیتی‌اش احترام خواهد گذاشت - علی‌رغم حمایت همیشگی‌مان از خواست مردم ایران برای برقراری یک حکومت کاملا مردمی.
- ایرانیان هم‌چنین می‌خواهند که از لحاظ تکنولوژیکی پیشرفته‌ترین کشور در میان همسایگانشان باشند. آمریکا، اتحادیه‌ی اروپا، روسیه و دیگر کشورها باید نشان بدهند که از بلندپروازی‌های ایران در پیشرفت تکنولوژیک حمایت می‌کنند. آن‌ها هم‌چنین باید پیشنهادات چشم‌گیری برای همکاری تکنولوژیکی با ایران بدهند که در صورت منصرف شدن ایران از به دست آوردن تکنولوژی‌های هسته‌ای که جهان را به ناامنی می‌کشاند، به اجرا درآیند.
-ایرانیان -افراد دولتی و غیر دولتی- احساس می‌کنند که آمریکا قصد دارد که ایران را ملتی عقب‌مانده نگه دارد و بدین شکل انتقام خود را برای جریان گروگان‌گیری از ایران بگیرد. آمریکا باید از به گروگان گرفتن مردم ایران برای خطاهایی که از عناصر غیر منتخب دولتشان سر زده است، دست بردارد و به جای آن تمایل خود را به خوشبختی مردم ایران نشان دهد، صرف‌نظر از دولتشان.
از بین بردن این احساس که آمریکا هنوز درگیر استهزای ایران است نه تنها برای تسهیل مذاکرات هسته‌ای ضرورت دارد، بلکه برای پیشبرد تغییرات سیاسی نیز در ایران لازم است. کشورهایی که از خارج تهدید شده‌اند، کمتر به حرکت به سوی دموکراسی صلح‌جویانه تمایل دارند: نگرانی‌های امنیتی بهانه‌ی خوبی برای دادن نقش‌های مهم - اگر نه غالب- به ارتش یا سازمان‌های امنیتی هستند و جایی برای رقابت سیاسی که بسیار نامطمئن، کم‌بازده و نفاق‌آور است، آن هم در زمانی که اتحاد و قدرت ضروری هستند، نمی‌گذارند. حکومت‌هایی که نگران امنیت خود هستند، معمولا به سوی یک قدرت مرکزی نیرومند سوق پیدا می‌کنند و در برابر اختلاف عقیده و یا حتی تعدد حزبی از خود مقاومت نشان می‌دهند. بنابراین حتی اگر کسی باور داشته باشد که آمریکا می‌تواند و باید نقش تعیین‌کننده‌ای در تغییر رژیم در ایران داشته باشد، دادن اطمینان امنیتی مجدد به ایران احتمالا یک شرط اولیه است. (دادن چنین اطمینان‌هایی از طرف آمریکا هم‌چنین رهبران اروپایی را قادر به سخت‌گیری‌های شدید در صورت عدم توافق ایران برای اجتناب از غنی‌سازی اورانیوم، خواهد کرد. جماعت ضد آمریکایی اروپایی به دولت‌هایشان آزادی عمل بیشتری برای فشار گذاشتن روی ایران خواهند داد، اگر ببینند که آمریکا در واقع سعی دارد که خوب و نجیب باشد.)
برای دیدن عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آنها تقه بزنید.
در روز ۱۹ می ۲۰۰۵، گروه تازه متولد شده‌ی چکاوک در برای سی-چهل مخاطب که نیمی‌شان هم غیرایرانی بودند، اولین کنسرت خود را اجرا کردند. کنسرت با قطعاتی از ترانه‌های محلی ایران شروع شد. اجرای بسیار خلاق ترانه‌هایی مانند «رشید خان»، همه را به وجد آورده بود. قسمت دوم برنامه به موسیقی سنتی ایران اختصاص داده شده بود. قطعات بیشتر از آهنگ‌های ساخته‌ی حسین علیزاده با آواز محمدرضا شجریان انتخاب شده بودند. برای مثال قطعاتی از آلبوم «بی‌ تو به سر نمی‌شود» به همراه تصنیف «رو سر بنه به بالین» از آخرین کنسرت شجریان از جذاب‌ترین بخش‌های برنامه بودند. تنظیم و اجرای آهنگ‌ها بسیار پرداخته شده بود و مهارت تک تک نوازندگان و البته خواننده را نشان می‌داد. این گروه موسیقی به تنظیم رضا منبع‌چی که نوازنده‌ی بسیار خوب تار هم هست، تشکیل شده بود. تار رضا به جای تار علیزاده و ویولن کوشا نخعی به جای کمانچه‌ی کلهر ماهرانه می‌نشستند. صدای رامان میتران پر قدرت و گیرا بود. آرش جوادپور (بم‌تار)، آراز پاشایی (تمبک) و بابک دیوانی (دف) نوازندگان دیگر گروه بودند که هر کدام در جای خود مهارتشان را نشان دادند. قاصدک از این گروه بااستعداد جدید آن‌قدر به وجد آمده بود که نمی‌شد سری به رضا منبع‌چی نزند.
رضا منبع‌چی، جوان آرام با صدای محجوبی که به ندرت بلند می‌شود، همیشه لبخندی به لب دارد که هیچ‌وقت از گفتگو کردن با او خسته نمی‌شوی. در مدّتی که در دانشگاه صنعتی شریف افتخار هم‌کلاس بودن با رضا را داشتم به جرات یکی از محبوب‌ترین برقی‌های دانشگاه، جماعتی که به خشکی بین بچه‌ها معروف بودند، بود. به بهانه‌ی آخرین اجرای گروه چکاوک در تورنتو گفتگوی خودمانی با او انجام دادیم که پیش روی شماست. به امّید سربلندی همه‌ی ایرانیان در همه جای دنیا.
لطفاً خلاصه‌ای از بیوگرافی خودتان برای خوانندگان مجلّه‌ی ما بفرمایید.
رضا منبع‌چی. مهندس برق از دانشگاه صنعتی شریف. کمی بیش از یک سال هست که در کانادا هستم.
از کی شروع به نواختن کردید و با چه سازی؟ اگر ممکن است اسامی اساتید خود را برای‌مان ذکر کنید.
من از سال (۱۳۶۸) ۱۹۸۹ شروع به یادگیری سه‌تار و تار کردم. بعدها تنبک را هم که نقش ریتم‌ساز داشت یاد گرفتم. کم و بیش از سازهای دیگر موسیقی هم آشنایی دارم٬ چون معمولاً وقتی آهنگ‌سازی می‌کنم و یا آهنگی را برای اجرای گروهی تنظیم می‌کنم باید دید کافی نسبت به قابلیت‌های سازها و محدودیت‌شان داشته باشم.
اساتیدی که داشتم به ترتیب رامین اصلاح٬ امیر کوشانی٬ توفیق ایران‌پور٬ و استاد داریوش پیرنیاکان بودند. فکر می‌کنم خیلی‌ها جناب آقای کوشانی را بشناسند. ایشان تقریباً ۱۴ سال پیش مهاجرت کردند به تورنتوی کانادا و در حال حاضر در ونکوور هستند.
در طی این چند سال٬ ردیف‌های آقاحسین‌قلی٬ میرزا عبدالله٬ و ردیف‌های عالی علی‌اکبر خانه‌شهنازی را یاد گرفتم. همچنین روی متدهای جواب آواز هم کار کردم.
از کدوم استادتون بیشتر خوشتون میاد؟
سوال جالبه٬ ولی می‌خواهید من رو با اساتیدم دعوا بندازین؟ هم‌شون برای من زحمت کشیدند... البته دوستانی هم داشتم که در حین همکاری‌های بسیار باهاشون٬ بسیار چیزهای ارزنده‌یی در زمینه‌ی موسیقی یاد گرفتم٬ مثل محسن بیگلری (نی) و سهیل صادقی (کمانچه و ویلون).
چی شد که رشته‌ی برق دانشگاه صنعتی شریف رو انتخاب کردین؟
از دبیرستان ذهنم برای ریاضی خیلی باز بود٬ بیشترین درسی هم که دوست داشتم فیزیک الکتریسیته بود. این بود که بعد از کسب رتبه‌ی ۱۸ در کنکور سراسری به رشته‌ی برق دانشگاه صنعتی شریف رفتم.
ذهن ریاضی مهندسی برق با تعلّقات هنری جور در میاد به نظر شما؟
به نظر من ذهن ریاضی و فنی کمک بسیار زیادی می‌تونه در خلاقیت‌های هنری داشته باشه. چون به نظر من یادگیری ریاضی و هنر ذهن آدمیزاد رو باز می‌کنه در دوران رشد. به هر حال در گروه‌های موسیقی‌یی که همکاری داشتم٬ هم‌نوازانم به من گفتند که مشخص هستش که شما رشته‌ی فنی درس خوندی! گیرایی و آموختن رو هم بسیار سریع می‌کنه. به عبارتی کمک می‌کنه این راه طولانی رو سریع‌تر پیمود.
تو همون دوره شما، ارشیا کنت هم بود که خیلی حرفه‌ای آهنگ‌سازی کلاسیک می‌کرد. بردیا حسام هم سه تار می زد که از آدم‌های معروف رشته ریاضی بود. همایون خرم معروف هم مهندس بوده. به نظر شما این داده‌ها نتیجه‌ی مربوطی ازشون گرفته می‌شه؟
همان‌طور که عرض کردم ذهن خلاق بدین‌وسیله خیلی پرورش پیدا می‌کنه و گاهی هم خودش باعث کشف استعدادها و خلاقیت‌ها میشه. من شاگردهای زیادی هم داشتم که زیر نظر من شروع کردند و رشته‌های ریاضی و فنی و مهندسی می‌خوندن و پیشرفت بسیار سریعی داشتن.
فکر می کنید اگه حسین علیزاده برق شریف می خوند، معدلّش چند بود؟
اگه می‌خواستن با همین مشغله‌ای که الان دارن برق شریف رو بخونن، خب سخت می‌شد یا نمی‌شد! ولی استاد علیزاده ذهن بسیار خلاق و بازی دارن. شاید اگه برق شریف می‌خوندن می‌تونستن جزو تاپ‌ترین‌ها باشند.
چی شد که گروه چکاوک رو تشکیل دادید؟
در سال ۱۹۹۸ برای اولین بار با ۳ نفر از دوستانم جمع شدیم و اجرایی رو آماده کردیم برای جشنواره‌ی دانشجویان سراسر کشور و من اسم گروه رو چکاوک گذاشتم.
اعضای اوّلیه اش چه کسانی بودند؟ هنوز باهاشون ارتباط دارید؟
در اون اجرای اولیه که در دانشگاه شهید بهشتی ارائه شد، من تار می‌زدم و سرپرست بودم، روزبه نفیسی سنتور می‌زد که در حال حاضر در کالیفرنیا موسیقی می‌خونه، علی نیک‌پنجه تمبک می‌زد، دانشجوی مهندسی مکانیک و بهترین دوستم که تا آخرین اجرای چکاوک در ایران با من همکاری داشت، تمبک و کمانچه. آواز هم داریوش علیجانی بود که فوق لیسانس مهندسی شیمی بود و متاسفانه از زمانی که کانادا هستم خیلی ازش خبر ندارم.
چه اجراهایی با چکاوک داشتید؟ از خودتون هم قطعه واسه چکاوک می ساختید؟
کم‌کم چکاوک تشکل رسمی شد و اجراهای زیادی داشتیم -در دانشگاه و بیرون دانشگاه. قطعات زیادی رو هم خودم می‌ساختم. همچنین قطعات معروفی رو تنظیم جدید و ارکستراسیون جدید براشون می‌نوشتم و اجرا می‌کردیم. کم‌کم اعضای بسیار قوی‌ای جمع شد در کنار هم. البته در وهله‌ی اول دوستان بسیار عالی‌ای بودیم تا همکار هنری. اجراهایی که داشتیم از ۴ نفر، ۳ نفر، تک‌نوازی، و بداهه‌نوازی بود تا اجراهای ۱۵-۱۴ نفری.
قبل از اومدنم به کانادا هم یک ضبط کردیم متشکل از حدود ۱۲-۱۰ تا ساز، که هنوز آماده‌ی تکثیر نشده و هنوز مراحل استودیویی رو طی می‌کنه.
با چه گروههای دیگه ای کار کردید؟
با گروه‌های رسمی زیادی کار کردم، ولی آخرینشون گروه گلبانگ به سرپرستی خانم بهناز ذاکری (از شاگردان استاد پایور) بود که اجراهای مختلفی در جاهای مختلف از جمله تالار وحدت تهران داشتیم و متاسفانه با اومدنم به کانادا فعالیتم باهاشون قطع شد.
الان کجا مشغول هستید؟
در حال حاضر دانشجوی رشته‌ی (تکنولوژی اطلاعات) در دانشگاه یورک هستم. همچنین به عنوان عضو هیات علمی پاره‌وقت دانشگاه یورک واحدهای مختلفی در رشته‌ی موسیقی رو درس می‌دم، از جمله سه‌تار، تار، و.
اجراهای چکاوک قرار هست ادامه داشته باشه؟ (اگر جواب مثبته) شما ایده آلتون واسه چکاوک چیه؟ چه هدفی واسه چکاوک در نظر دارید؟
خیلی از بچه‌هایی که الان در چکاوک عضو هستن تا به حال فعالیت حرفه‌ای موسیقی نداشتن. من به تک‌تکشون ارادت دارم، ولی خیلی مونده که چکاوکی که در کانادا تشکیل شده ه قدرت چکاوکی که در ایران بود برسه. ولی من امید دارم که به زودی خیلی قدرتمند خودمون رو نشون بدیم.
البته در همین حد هم که اجراهایی داشتیم فکر می‌کنم لااقل چندین ساله هیچ گروهی فعالیت منظم و نسبتا قوی نکرده باشه، آن هم با فرصت‌های کم افراد در زندگی در کانادا. انصافا هم تمرین زیادی داشتیم و اجراهای خوبی از آب درآمد. این را هم باید بگم که امان مهرابیان (سنتور) که در یکی از اجراهای چکاوک در کانادا با ما همکاری داشت، از اعضای ثابت چکاوک در ایران بود که خیلی هم عالی ساز می‌زنه و در حال حاضر هم دانشجوی فوق لیسانس مهندسی برق در دانشگاه هستش. و من مفتخرم که باهاش دوست هستم و سعادتی بود که در کانادا هم با هم باشیم.
در مورد اجراهای بعدی، ایده‌های زیادی در ذهنم هست. با بچه‌های قوی‌تری هم آشنا شدم... و سعی می‌کنم در آینده باز فعال باشیم. ولی خب در حال حاضر بزرگ‌ترین مشکل نداشتن حامی مالی هستش.
یک عدّه می گند موسیقی سنّتی ما در حال مرگ هست و طرفداراش روز به روز کم میشند. شما آینده موسیقی سنّتی رو چه طور می بینید؟
من این حرف رو خیلی قبول ندارم. شاید این طرف دنیا این جوری باشه. ولی در ایران در طول ده سال گذشته جوون‌ها خیلی به موسیقی روی آوردن. آموزشگاه‌های خیلی خوبی باز شده که هیچ‌وقت به دلایل مختلف سیاسی اجازه‌ی فعالیت نداشتن. هنرستان‌های موسیقی رو با همت اساتید برای مردم جا انداختن... الان میشه گفت که مردم خیلی خوب می‌دونن که دنبال چه موسیقی‌ای برن و انتخابشون بازه. چون خود شناسوندن هنرهای مختلف و موسیقی‌های مختلف هم موقعیتی می‌خواد که تا به حال نبوده، در مملکتی که دائم فتواهای مختلف در مورد هنر صادر می‌شه. ولی باز الان خیلی فضا بازتر هست و امیدوارم که فعالیت بیشتری بشه کرد، منوط به این که اساتید موسیقی و هنرمندان عزیزی که دارن فعالیت می‌کنن رو روز به روز دلسردتر نکن.
تا چه حدّ جدا شدن از قالب سنّتی رو می پسندید؟ به نظرتون می شه تصوّر کرد که یک کنسرت داشت با دف و سه تار و گیتار برقی؟
چرا نشه تصور کرد؟ ولی خب باید دید بر چه مبنای فکری‌ای این موسیقی می‌خواد شکل بگیره. من خودم نوآوری رو بسیار می‌پسندم و سعی هم در این زمینه خواهم کرد، ولی نه هر نو‌آوری. هر چیز جدیدی رو ارائه کردن رو اسمش رو نوآوری نمیشه گذاشت. چون موسیقی و هنر برای بیان احساسه و یک قطعه‌ی موسیقی باید قادر باشه به بهترین نحو اون احساس آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده رو بیان کنه. وقتی اسم از نوآوری میاد دو مقوله با هم اشتباه می‌شه. یک نوع اینه که فردی به دلیل عدم آگاهیش از یک نوع موسیقی خاص دست به شکستن قالب‌ها می‌زنه، مثل این که یکی قوانین رانندگی رو ندونه و بگه آقا این قوانین دست و پاگیره و نباید باشه. مقوله‌ی دوم، نوآوری بر مبنای علم کافی از سنت‌ها و چارچوبهاست... من چنین موسیقی‌ای رو به شخص نمی‌پسندم، مگر فکری قوی پشتش باشه و به نظر من اون فکر قوی نمی‌تونه شکل بگیره مگر این که آهنگ‌ساز همه‌ی سنت‌ها رو دیده باشه و کار کرده باشه و و پشتوانه‌ی قوی‌ای ازش داشته باشه. و این روند نو‌آوری در قالب چارچوب - که در حقیقت ساختن چارچوب نو‌ئه- زمان‌بره و یک‌جا نمی‌شه به نظر من.
در حال حاضر فعالیت‌هایی که گروه چهار نفره‌ی اساتید شجریان، علیزاده، و کلهر به همراه فرزند استاد شجریان می‌کنن خیلی در قالب چارچوب‌های سنتی ما نیست. خیلی حدها رو شکستند که شاید برای موسیقی ۵۰ سال پیش ما قبیح حساب می‌شد. این می‌تونه نمونه‌ای از نو‌آوری‌ای باشه که توضیح دادم.
می شه انتظار داشت یک روز همچین کنسرتی ازتون ببینیم؟
در حال حاضر فکر نمی‌کنم که روزی اجرای داف و سه‌تار و گیتار برقی از من ببینین، ولی شاید یک روز برای بیان احساسم از خیلی سازهایی که در حال حاضر عرف نیست استفاده کنم.
چند وقت پیش دوست عزیزم کامبیز میرزایی که فعالیت پاپ می‌کنن به من پیشنهاد داد که روی کارش تار بزنم. وقتی کار رو شنیدم دیدم که واقعا اینجای کار احتیاج به تار داره و انتخابش بی‌جهت نیست و چقدر به جاست. من هم براش زدم و خیلی هم عالی از آب دراومد. برای مثال در چند جملش تار و گیتار باس و همراهی می‌کنه و جاهای دیگه‌اش ارکستر.
پس ببینید، شدنیه. ولی باید دید هدف از این کار چیه و آیا انتخاب یک چیز به جهت اینه که جاش اونجاست یا صرفا برای شلوغ کردن و به قول معروف شکستن چارچوب‌ها و سنت‌هاست بدون ارائه‌ی چیز قوی‌تر.
به نظر شما اهمیّت ردیف موسیقی سنّتی چیه؟ ردیف چه کمکی به آهنگساز می کنه؟ بعضی میگند که ردیف دست آهنگساز رو می بنده و ذهن آهنگ ساز رو با نفوذ وحشتناکش به روی ابتکار می‌بنده.
ردیف موسیقی ما مجموعه‌ای از ملودی‌ها، نغمه‌ها، ریتم‌ها، و تم‌های مختلفه که در سالیان بسیار تاریخ موسیقی ما بوده و در اواخر قاجار جمع‌آوری شده. قدمت بعضی گوشه‌ها (قسمت‌های) ‌ یک ردیف حتی به دوران قبل از اسلام برمی‌گرده. برای مثال در دستگاه ماهور گوشه‌های چون خسروانی، گشایش، خوارزمی و... داریم که هر کدام بیانگر حال و هوای خاصی هستش. گفته می‌شه که در اون زمان سازهای بزرگی بر سر کوه‌ها بوده و یکی از عللی که ما ۱۲ دستگاه (بهتر بگم ۷ دستگاه اصلی و ۵ آواز که ملحقات اونها هستن) ‌ داریم این بوده که طبق تقویم جلیلی که دوازده ماه داره هر کدوم از این دستگاه‌ها رو در یک ماه سال این سازهای بزرگ اجرا می‌کردن و نقش تقویم رو هم بازی می‌کرده. وقتی فردی از خانه بیرون می‌آمده از آهنگ می‌توانسته بفهمه که امروز چه روزی (گوشه) از چه ماهی (دستگاه) هستش. با حمله‌ی اعراب این سازها شکسته می‌شه و مردم سازهای کوچک‌تری می‌سازن. اتفاق‌های مختلف که بر سر مردم در طول تاریخ میاد، گوشه‌های جدیدی به این ردیف اضافه می‌کنه مثل حزین، بیداد،...
این ردیف می‌تونه گنجینه‌ی قوی‌ای باشه که به آهنگ‌ساز و نوازنده کمک کنه در خلق موسیقی. و به نظر من ردیف مثل یک اتود، سرمشق، و به عبارتی هستش برای آموزش و قوی‌کردن نوازنده. زمانی که نوازنده به حد آگاهی قوی رسید، دیگه در قالب اون ردیف اجرا نمی‌کنه، بلکه اون پشتوانه‌شه. و بعد از اون دیگه احساس و نظر شخصی اون فرد هستش که خلق موسیقی می‌کنه. کما این که در خیلی از اجراهای استاد شجریان، گوشه‌هایی خلق شده که در ردیف نیست و در حقیقت ردیف مخصوص خود استاد خلق شده.
فکر می کنید میشه فرم هارمونی رو وارد موسیقی ما کرد؟ میدونم که کارای خوبی آقای فخرالدّینی کردند. بعضی می گند اصلاً لازم نیست هارمونی داشته باشیم. باهاشون موافقید یا مخالف؟
بله، هارمونی رو می‌شه در موسیقی سنتی ما به کار برد. کما این که خیلی از هنرمندها این کار را کرده‌اند، در سطح ارکستر افرادی مثل استاد فخرالدینی، دهلوی، و درویشی و دیگران این کار رو کردن. در سطح هم اساتیدی مثل مشکاتیان، علیزاده، و ضرابیان و دیگران به این مساله پرداخته‌اند که هارمونی و را روی سنتی پیاده کنند. البته هنوز جا داره و کمی خفیفه، اونم به خاطر طبع موسیقی سنتی که فکر می‌کنم با طی کردن دوره‌ی رشد خودش به جاهای خوبی برسه.
در عین حال اساتیدی هم نظرشون اینه که ما احتیاجی به هارمونیزاسیون نداریم. نظر اونها در جاهایی می‌تونه درست باشه. البته این رو هم باید گفت که این برگرفته از سبک موسیقی قاجاره که درش حتی کفر ممکن بوده حساب بشه که دو موسیقی سوا از هم روی هم اجرا بشه.
من فکر می‌کنم گاهی ممکنه هارمونی استفاده بشه و گاهی هم شاید هیچ‌ نیازی بهش در یک آهنگ نباشه. چون اینها همه ابزارهای شکل‌گیری یک آهنگن و هدف آهنگ و هر اثر هنری دیگه‌ای همون‌طور که گفتم بیان احساسه. اگر لازم باشه باید از این ابزار استفاده کرد، ممکن هم هست گاهی نیازی بهش احساس نشه. بنابراین هر چیزی جای خودش رو داره.
برنامه جدیدی واسه آینده نزدیک دارید؟
یکی از دوستانم در حال حاضر در کاناداست، نیما رحمانی (سنتور)، که دوست دارم حتما قبل از برگشتنش به ایران اجرایی باهاش داشته باشم. تنها مشکل نبود اسپانسر (حامی‌ مالی) است. در غیر این صورت فعالیت به تنهایی خیلی سخته، با کلی کارهای اجرایی کنار کارهای روی سن.
اجرایی هم قصد دارم به زودی روی سن ببرم متشکل از بچه‌های فعلی چکاوک و افراد جدید. البته تمرین‌ها و آمادگی‌ها زمان‌بر هستش و آینده‌ی خیلی نزدیک نخواهد بود.
از این که وقتتون رو در اختیار ما گزاشتید ممنون. به امید دیدن اجراهای عالی از گروهتون
مشاهده ی‌ کودکان فیلم «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند» ساخته‌ی بهمن قبادی، به شدت تکان دهنده است. غالب این کودکان یتیم و بی سر‍‍‍‍پرست هستند و از زخمهای عمیق روحی رنج می برند. بسیاری از آنها معلول و بعضی مورد تجاوز قرار گرفته‌اند. کودکان بی‌پناهی که گذشته ای به شدت وحشتناک داشته و آینده ای نامعلوم را انتظار می کشند. کودکان کرد به راستی قربانیان اصلی آوارگی پایان ناپذیرقوم کرد، بعنوان بزرگترین اقلیت قومی دنیا، می باشند.
روایت قبادی از تنازع بقاء روزمره ی‌ کودکان در اردوگاه شمال عراق به خوبی بنیانگر ستم مضاعفی است که بر این نسل می رود، مصائب ناشی ازحکومت جبار صدام حسین از یک سو و وعده های پوشالی حکومت دوست، آمریکا، از سوی دیگر. هرچند قبادی از بیان صریح موضوع ابا دارد، اما تصویر دهکده و نگاه مردمی که جریان اشغال کشورشان توسط آمریکا را دنبال می کنند، بیان از سرخوردگی، نارضائی و عدم باور آنها دارد.
قبادی درعین به تصویر کشیدن فلاکت بی‌رحمانه‌ای که کودکان کرد، این سرمایه های آسیب‌پذیر و بی‌دفاع، با آن مواجه‌اند، در جای جای فیلم به اشتیاق این قوم به دسترسی به اخبار رسانه‌های جمعی غربی اشاره دارد. در یک نگاه اجمالی، «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند» می‌تواند به نمایشی گویا از میل طبیعی انسانها به آگاهی ازآینده و سرنوشت خود، یا حداقل دسترسی به اطلاعات در سطحی برابر با سایر مردمان دنیا تعبیر شود. در صحنه ای از فیلم شاهد مشارکت جمعی مردمان دهکده ای هستیم که با اهدای پول و رادیوهای قدیمی خود امکان خرید ماهواره را مسیر می کنند و هنگامی که ماهواره نصب و راه اندازی می‌شود، همه‌ چیز دهکده برای تماشای اخبار متوقف می‌شود.
ماهواره اما نمی‌تواند عطش مردمان دهکده که انگلیسی نمی دانند را سیراب کند. لذا دهکده به هنگو، پسری بی‌دست که توانایی پیش‌ گوئی آینده را دارد، متکی می‌شود. وجود هنگو در فیلم را می‌توان تمثیلی از جدایی تحمیلی این قوم از جریان آگاهی جهانی و اشتیاق قابل درک آنان به دسترسی به اطلاعات درمورد روند جنگ، که بالقوه می‌تواند باعث درد و رنج آنان شود، دانست.
بر خلاف ادعای طرفداران جهانی شدن، همه ملتها به یکسان از جریان انقلاب اطلاعات بهره نبرده اند. معمولا استدلال می‌شود که جهانی شدن راه انقلاب اطلاعات را هموار می‌کند و انقلاب اطلاعات به نوبه خود زمینه ی فرصتهای برابر در تاثیر بر رویدادهای جهانی گراهم می سازد. اما این تاثیر زمانی امکان پذیر است که نه تنها امکان دریاف اطلاعات، بلکه امکان تهیه و ارسال اطلاعات نیز وجود داشته باشد. زیرا نه تنها تصمیم در مورد اطلاعاتی که باید توزیع شود در دسترس همه قرار گیرد گزینشی است، بلکه روایتهای گوناگون برای یک رویداد می تواند وجود داشته باشد.
در دوران جنگ، به طور خاص، کنترل جریان تولید و پخش اخبار تاثیر عظیمی در جلب حمایت افکار عمومی جهان یا از دست دادن آن دارد. کافی است که به تلاش‌های بی پرده و گاه بی‌رحمانه ی آمریکا در جلوگیری از پخش هر تصویری در مخالفت با اشغال عراق اشاره کرد که بمباران دفتر الجزیره و محدودیتهای وسیع برسر راه عملکرد خبرنگاران مستقل در این رابطه است. بهمن قبادی در این فیلم نه تنها اشتیاق عمیق قوم کرد به آگاهی از سرنوشت نامعلوم خود که خواست حداقل هر انسانی است را به تصویر می کشد، بلکه با ارایه روایت مستقل خود قدمی به جلو گذاشته و بر جریان رویدادها تاثیر می گذارد.
دکتر ندوشن از باسابقه‌ترین پژوهشگران ادب فارسی است. چهل و پنج کتاب و صدها مقاله و یادداشت در زمینه‌ی فرهنگ، تاریخ، و ادبیات ایران حاصل کوشش‌های پنجاه ساله این پژوهش‌گر برجسته است. دکتر ندوشن در سال ۱۳۰۴ در روستای ندوشن در اطراف یزد دیده به جهان گشوده است. وی دارای لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و دکترا در رشته‌ی حقوق بین‌الملل از دانشگاه سوربن فرانسه است. دکتر ندوشن استاد دانشکده‌ی ادبیات و حقوق دانشگاه تهران بوده است که پس از مدتی به تقاضای خود بازنشست شده است.
در هشت جلسه سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، دکتر ندوشن جنبه‌های گونه‌گون تاریخ و ادبیات ایران را به اختصار بررسی کرد. نوشتار حاضر چکیده‌ای است از یکی از سخنرانی‌های ایشان با عنوان «چرا سخن حافظ چکیده‌ی تاریخ ایران است؟».
در این سخنرانی به این پرداخته می‌شود که چگونه حافظ با غزلیات نسبتا کم‌تعداد خود توانسته پیچیدگی‌های تاریخ ایران را با زبانی موجز و در عین حال پیچیده بیان کند. زبانی که مرتب از اندیشه‌ای به اندیشه دیگر گذر می‌کند و بر سر هیچ اندیشه‌ای نمی‌ایستد و گاه چنان پیچیده است که به رغم وجود تفسیرهای فراوان، در نهایت اجماعی بر سر منظور و مقصود شاعر وجود ندارد.
شخصیت حافظ مایه‌ی شگفتی فراوان است. طلبه‌ای که در گوشه‌ای از شیراز می‌زیسته و در تمام عمر خود به جز سفر کوتاهی به یزد از شهر خود خارج نشده و معاشرتی با انسان‌های برجسته نداشته، ولی در کنج تنهایی خویش افق پهناوری را به تخیل کشیده که توانسته خصوصیات اصلی فرهنگ و تمدن ایرانی را در خود جا دهد. حافظ در پایان یک دوران تاریخی می‌زیسته که در آن ایران حوادث بزرگی را از سر گذرانده بوده است. پس از حمله‌ی اعراب برای مدتی طولانی ایرانیان کوشیده بودند که سر از زیر سلطه فرهنگی و سیاسی اعراب برآورند و حکومت‌های مستقل ایرانی تشکیل دهند. اما دیری نپایید که ترکان بر کشور مسلط شدند و سه سلسله‌ی غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی زمام کشور را برای مدتی طولانی به دست گرفتند. پس از آن ایران جولانگاه مغولانی شد که از یک سو ویرانی‌های فراوانی را به بار آوردند و از سوی دیگر با برانداختن خلیفه‌ی بغداد به دوران طولانی نفوذ سیاسی و مذهبی اعراب در ایران پایان دادند. حافظ در پایان این دوره‌های فراز و نشیب تاریخی در قالب غزلیاتی پر از رمز و ایهام و استعاره به بیان مولفه‌های تاریخی و فرهنگی ایران پرداخته است.
حافظ زبان گویای ضمیر ناخودآگاه ایرانی است. توضیح آن که گویندگان ادب فارسی عموما بیانگر وجدان آگاه شخص ایرانی هستند. به این معنی که تجربیات ملموس و خودآگاه روزمره را بیان می‌کند. حافظ از این قاعده مستثنا نیست ولی در عین حال او این ویژگی ممتاز را دارد که بیانگر ضمیر ناخودآگاه ایرانی نیز هست. حافظ به بیان مفاهیم و صوری می‌پردازد که حس مرموزی از آشنایی به خواننده می‌دهند‌ ولی به مهار تفکر خالص در نمی‌آیند. از این رو لسان‌الغیب بودن حافظ را می‌توان به این معنی گرفت که کلام او آهنگ و طنینی از دنیایی دیگر دارد، دنیایی ورای تجربیات هر روزه‌ی زندگی. این ویژگی کلام، خواننده را در آفرینش و پرورش مفاهیم شریک گوینده می‌کند. به این معنی که خواننده بنا به وسع تخیل و احساس و ذوق خود معانی متفاوتی را از شعر منظور می‌کند و در دنیایی تاحدی خود ساخته مستغرق می‌شود. سنت فال گرفتن از دیوان حافظ را می‌توان از این زاویه توجیه کرد. بی‌شک کسی انتظار ندارد که حافظ غیب‌گو باشد و با فاصله‌ی مکانی و زمانی آینده‌ی تک تک افراد را پیشگویی کند. آن چه هست این است که در بطن غزلیات پیچیده و رازآلوده او مفاهیمی نهفته است که هر کس می‌تواند احساس و منظور خود را در آن بیابد و یا بر آن بنشاند.
ازنظر تاریخی روی‌آوری دوباره‌ی به حافظ در پنجاه سال گذشته موضوعی مورد تعمق و پژوهش است. وجود چاپ‌های متعدد از حافظ و تفسیرهای گوناگون و شرح‌حال‌های فراوان از حافظ در این پنجاه سال از تمام دوران‌های گذشته بیشتر بوده است. برای توجیه این پدیده شاید بتوان گفت که مسایلی که ایرانیان در این چند دهه با آن دست به گریبان بوده‌اند با مسایلی که حافظ در زندگی خود آن‌ها را تجربه کرده است، نقاط مشترک زیادی داشته است. سخن حافظ در عین این که جوهره‌ی تاریخ ایران است، روزنامه‌ی زمان خود نیز هست. روزنامه‌ای که حوادث روزمره دوران زمامداری آل مظفر در فارس در آن به وضوح نمود یافته است. ولی هنر حافظ از اتفاقات کوچک و جزیی الگوهایی کلی و مستقل از زمان ساخته است. به این ترتیب جریانات و حوادث خاص زمانه حالت کلی و دامنه دار در زمان پیدا کرده‌اند. شاید بتوان گفت که یکی از دلایل گرایش دوباره‌ی ما به حافظ از این روست که جنبه‌های زندگی زمان حافظ به صورتی دیگر دوباره در برابر ما زنده شده‌اند.
عجیب این که دوران آل مظفر دوران کوچکی از تاریخ ایران است ولی به خاطر این زندگی حافظ در این دوران یکی از مشهورترین دوران‌های تاریخی ایران است. در مورد خاندان مظفر به خاطر حافظ پژوهش‌های فراوانی شده است که چگونه زیستند و حکومت کردند و سرانجام به دست تیمور قتل عام شدند. این تجربه‌ی تاریخی حافظ با ظهور امیرمبارزالدین مظفری تشکیل دهنده‌ی سلسله‌ی آل‌مظفر آغاز شد. شخصی حساب‌گر و سیاست‌باز و متعصب که رفتارش در خمیرمایه‌ی شعر حافظ تاثیر فراوانی داشته است. با آن که حکومت مبارزالدین چند سالی بیش طول نکشید (وی سرانجام به خاطر زیاده‌روی‌ها و تعصب‌های فراوان به دست پسرش شاه شجاع کور شد و برافتاد) ولی تجربه‌ی حکومت او نشان داد که هنگامی که هوی و هوس‌های یک فرد لباس ریا و تزویر و تعصب به خود می‌پوشد، چگونه جامعه‌ای را تحت تاثیر قرار می‌دهد و چه بلاهایی بر آن نازل می‌کند. از این رو با آن که مبارزالدین فرد بدنامی در تاریخ ایران است ولی منشا آفرینش برخی از بهترین غزل‌های حافظ شده است که تحت تاثیر رفتار وی و یا خطاب به وی سروده شده‌اند. می‌توان گفت که اگر حکومت امیر مبارزالدین نبود حافظ تجربه‌ی دست اول و ملموسی از آن چه که می‌توان بلای تاریخی ایران نام برد و آن تزویر و دورنگی و ریاورزی است، نمی‌داشت. در واقع موضوع ریا و تزویر و تعصب یکی از چند موضوع اصلی تفکر حافظ است. این بیماری و عارضه‌ای‌ست که به صورت خزنده و پنهان و گاه از روی اضطرار دامن ایرانی را گرفته است. می‌توان ادعا کرد که یکی از علل این که شعر حافظ باب طبع ایرانیان واقع می‌شود این است که مردم ایران خود در طول تاریخ این ملک، درد حکومت ریاپرور و دورنگ را حس کرده‌اند. این که چگونه هوس‌های حاکمان در لفافه‌های گونه‌گون پیچیده می‌شود و چگونه‌ها حرف‌ها با عمل تفاوت‌های فراوان دارد.
توجه خاص حافظ به مفاهیم «عشق» و «شراب» و «رند» را نیز می‌توان از همین زاویه فهمید. به طور کلی مفهوم عشق و شراب در ادبیات فارسی بعد از اسلام بعد وسیعی پیدا می‌کند. تا قبل از ظهور گسترده‌ی ادبیات عرفانی در قرن ششم، شراب تنها در معنی مایعی نشاط‌انگیز و فراموشی‌آور به کار گرفته می‌شده است. اما بعد از آن و به‌خصوص در ادبیات عرفانی، شراب و می در مفهوم معنوی بسیار گسترده‌تری به کار گرفته شده‌اند. شعرای بزرگی هم‌چون سنایی و خاقانی و مولوی و عطار و سعدی همواره از می و شراب و ساقی گفته‌اند و سروده‌اند.
در شعر حافظ شراب از یک سو به معنی عادی آن (مایع مستی‌آور) به کار رفته است. در جامعه‌ی آن روز شیراز پس از کشته‌شدن مبارزالدین، شاه شجاع بزم‌های شبانه تشکیل می‌داده که شاهزادگان و وزرا و هم‌چنین طبقه‌ی اعیان و ثروتمندان شیراز در آن رفت و آمد داشته‌اند. حافظ نیز به دلیل خوش‌زبانی و خوش آوازی به این بزم‌ها راه داشته است. بزم‌هایی که ساقی و شراب و مطرب بخش جدایی‌ناپذیر آن بوده است. اما کارکرد بیشتر کنایی و معنوی شراب در شعر حافظ دوگانه است. شراب هم نیروی درونی انسان را برای عشق ورزیدن آزاد می‌کند و هم انسان را با خود رایگان می‌کند و او را از ریاورزی و دورنگی آزاد می‌کند. حافظ خود اشاره کرده است که شراب «مرا ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر دارد» که در این جا باید توجه کرد که عارفان و شاعران چرا نفی عقل می‌کرده‌اند. از دید آنان «عقل» ابزار و بهانه‌ای بوده است که حکومت‌گران و عالمان ریاکار برای تسلط بر مردم به کار می‌گرفته‌اند. این ضدیت نوعی واکنش و مقاومت منفی است در برابر باورها و ارزش‌های مسلط اجتماعیی که در نهایت به زیان طبقه‌ی محروم و مردم عادی می‌انجامیده است.
«عشق» نیز هم‌چون شراب جایگاهی بلند در شعر حافظ دارد. حافظ دیوان خود را با عشق آغاز می‌کند:
«الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»
عشق از یک سو نیروی درونی و غریزی انسان است که معطوف به رابطه‌ی انسان به انسان است. از این دید عشق دستور خلقت است برای ادامه‌ی نسل که در ذهن آدمی به صورت تلطیف یافته نمود می‌یابد. اما انسان به این بعد از عشق قانع نیست. او می‌خواهد به عمق کاینات و ذات هستی و جوهره‌ی زندگی برسد. این تلاش در راستای تحقق آرزوی عمیق و دیرین آدمی‌ است در رسیدن به عالم بی‌مرگی و هستی مطلق. عشق در این راه یک وسیله‌ی نقلیه است که انسان را به سوی این هدف پرواز می‌دهد. رسیدن به حالتی از نیستی و فنا که در عین حال در برگیرنده‌ی همه‌ی «هست» ‌هاست. عشق یک نوع انفجار درونی است که انسان را از حسابگری‌ها، ملاحظات و ترس‌های عادی آزاد می‌کند و او را برای وقوف به ذات هستی مهیا می‌کند. شرح این حرکت و سیر در منطق‌الطیر عطار به صورتی نمادین آورده شده است. مرغانی گونه‌گون که نماد انسان‌هایی با سلایق و توانایی‌هایی متفاوتند، راهی سفری دشوارند به آشیانه‌ی سیمرغ که نمادی از نهایت هستی است. در نهایت رسیدن به سیمرغ در عین که به فنای مرغان می‌انجامد، روشن می‌کند که ذات هستی در برگیرنده‌ی هستی تک تک مرغان است و در واقع انفاس به ظاهر متکثر و گونه‌گون، اجزای به‌ هم‌ پیوسته‌ی جوهره‌ی هستی‌اند و سیمرغ در حقیقت چیزی جز نمادی از این وحدت و یگانگی در وجود نیست.
مفهوم مهم دیگر در شعر حافظ «پیر مغان» است. حافظ بارها و بارها از پیرمغان با خلوص و حق‌شناسی یاد کرده است. تا آن‌جا که تاریخ نشان می‌دهد حافظ پیرو اندیشه یا شخص حقیقی معینی نبوده و پیر مغان شخصیتی موهوم است که اشارت به مظهر فرزانگی تاریخی ایران دارد. «پیر» نمادی از پختگی و فرزانگی است و «مغان» اشارتی دارد به فرهنگ قوم ایرانی که سابقه‌اش به پیش از اسلام باز می‌گردد. در واقع پیر مغان در ترکیب لفظی خود اشاره‌ای است به فرهیختگی و فرزانگی ناشی از از سر گذراندن دوره‌های مختلف تاریخی. آموختن از پیر مغان در واقع آموختن از تجربیات تاریخی ایران است. ویژگی ممتاز درس پیر مغان این است که تابع قراردادها و هنجارهای زمانه نیست. می‌تواند برخلاف آن چه باشد که از سوی حاکمان و یا از منبر وعظ تبلیغ می‌شود. حرف پیر مغان روشنگر و بیدارکننده است:
«بنده‌ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند»
با آن که حافظ مبدع مفهوم پیر مغان نیست و این مفهوم در شعر شعرای دیگر فارسی زبان نیز آمده است، اما هیچ‌کس به اندازه‌ی حافظ با ارادت از پیر مغان یاد نکرده است.
«چهل سال بیش رفت که لاف می‌زنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم»
دیگر مفهوم مهم در شعر حافظ مفهوم «رند» است. رند نیز شخصیتی خیالی پرورده‌ی ذهن شاعر است. او نماد واکنش و مقاومتی منفی است در برابر نظام زمانه. نظامی که به ظاهر بر عقل و آداب و ترتیب استوار است ولی در باطن فاسد است و تنها به استثمار و فلاکت توده‌ی مردم می‌انجامیده است. در حقیقت رند افشاگر زمانه‌ی خود است. او با روشن‌بینی از ورای پوشش‌ها و لفافه‌ها به کنه امور آگاه است. ولی در ظاهر به عقل پشت پا می‌زند و خود را تابع آداب و خرافه‌ها و اندیشه‌های ظاهرفریب رایج زمانه نمی‌داند.
«اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده‌ی پندار بماند»
البته این کنه‌اندیشی و خروج از پرده‌ی پندار همواره به اقناع شاعر نمی‌انجامد. به طوری که او گاه خود را پشت دیوار بلند و عبورناپذیر ندانستن می‌یابد:
«جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق»
رند روشن بینی که هم به تلاطم‌ها و زلزله‌های بزرگ تاریخی آگاه است و هم به حوادث زمانه‌ی خود وقوف عمیقی دارد، در نهایت نمی‌تواند سامان و نظمی در کار جهان بیابد و اظهار عجز و ناتوانی می‌کند.
با افزایش جمعیت ایرانیان تورنتو کم‌کم نهادهای ایرانی زیادی شروع به فعالیت کرده‌اند. از واحدهای تجاری نظیر سوپرمارکت‌ها و رستوران‌ها که مثلا با فروش انواع غذاهای ایرانی انصافا ایران را در قلب تورنتو به وجود آورده‌اند، تا جمعیت‌های فرهنگی و هنری که غذای روحی ایرانیان دور از وطن را تامین می‌کنند. آنچه گروه اول (واحدهای تجاری) ‌ را از گروه دوم متمایز می‌سازد این است که گروه دوم عموما جنبه‌ی غیر انتفاعی دارند و بر اساس کار داوطلبانه شکل گرفته‌اند. گرچه در کوتاه‌ مدت پایه‌گذاران هر گروه با اشتیاق و پشتکار هدف‌های گروه را پیش می‌برند، در بلند مدت چنین گروه‌هایی نیاز به حمایت مادی و معنوی (نظیر همکاری افراد جدید) ‌ برای بقا دارند.
متاسفانه اما گروه دوم، چه داخل دانشگاه نظیر کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو، و چه خارج دانشگاه نظیر گروه موسیقی چکاوک، لزوما در جذب حمایت مادی و معنوی جامعه‌ی ایرانیان موفق نبوده‌اند. تک تک این گروه‌ها، و از جمله نشریه‌ی قاصدک، برای دوام خود نیاز به همکاری افراد مختلف و نیز حمایت مالی دارند. بدون چنین حمایت‌هایی، این گروه‌ها در بلند مدت به نابودی سوق می‌کنند.
سرمقاله‌ی این شماره‌ را بهانه کردیم تا به خودمان یاد‌آوری کنیم که باید در فعالیت‌های جامعه‌مان در حد توان سهیم باشیم. امیدواریم که قاصدک همیشه باشد و بخوانیدش تا رستگار شوید!
برای چندمین بار گوشه به گوشه‌ی اتاق نُه متری را می‌گردم. جیب شلوارها، کت و کاپشن، تک تک قفسه‌ی کتاب‌ها و زیر بالش را هم. وسایل کیف مدرسه را به روی تخت می‌ریزم و به روی ورقه‌ها و کلاسورها با فشار دست می‌کشم تا از نبودنش در میان انبوه کاغذها مطمئن شوم. از اتاق که نا امید می‌شوم یخچال و جایخی، درون کیسه‌ی سیب‌زمینی و پیاز، درون جعبه‌ی دستمال کاغذی، تمام کابینت‌ها و حتی درون سطل آشغال را هم می‌گردم. نیست. نمی‌دانم برای چندمین بار است که به دنبال کلیدم می‌گردم. کلافه از نیافتن به روی صندلیِ آشپزخانه می‌نشینم و سعی می‌کنم به یاد بیاورم که آخرین بار که وارد خوابگاه شدم کلید را کجا رها کردم.
از راهروی بیرون بوی غذا می‌آید. روزهای قبل، در این ساعت از روز، بوی غذای من هم راهرو را پر می‌کرد. آشپزی را از سن کم یاد گرفته‌ام و حالا دیگر درست کردن غذا جزء معدود سرگرمی‌های روزانه‌ام به حساب می‌آید. گاه می‌شود پس از درست کردن غذا متوجه می‌شوم که حتی ذره‌ای اشتها به خوردن ندارم. غذا را درون ظرف پلاستیکی درداری می‌ریزم و به زور درون یخچال بسیار کوچک و پر از ظرف‌های پلاستیکیِ دردار جای می‌دهم.
پیشانیم را به پنجره‌ی آشپزخانه می‌چسبانم. از تماس پیشانیم با شیشه بخار گرفتگی شکل می‌گیرد. هوای بیرون سرد است، مانند همیشه. آنقدر هم از سرمای تورنتو بدم نمی‌آید. فاصله‌ی دانشگاه تا خوابگاه صورتم را به درون یقه‌ی کاپشنم فرو می‌برم و فکر می‌کنم. درست مانند آن روزها که به دبستان شهدای گمنام می‌رفتم. مادرم گفته بود در راه مدرسه با کسی صحبت نکنم، سرم را بیاندازم پایین و سریع به مدرسه یا خانه بروم. من هم در راه با کسی صحبت نمی‌کردم. سرم را پایین می‌انداختم و آهسته مسیر را طی می‌کردم و فکر می‌کردم. درس‌ها زیادی آسان بودند، فکر کردن بهشان حوصله‌ام را سر می‌برد. چند روز اول به اسم مدرسه فکر کردم. معنی‌ِ گمنام را در کتاب فارسی یاد گرفته بودم. معنی شهید را هم از پیش می‌دانستم. پسر همسایه‌ی مادربزرگم در جنگ شهید شد و اسمش را به روی پلاکی سرِ کوچه آویزان کردند، «کوچه‌ی شهید مجتبی زارع».
ماشین‌ها، مانند پسر بچه‌های سر تراشیده در اول سال تحصیلی، در صف‌های منظم پشت سر هم راه می‌روند. می‌ایستند. راهنما می‌زنند و می‌پیچند. تماشای ماشین‌ها در تورنتو هیچ لطفی ندارد. نه ماشینی جلوی ماشینِ دیگری می‌پیچد. نه کسی بوق می‌زند. نه کسی مسافر سوار و پیاده می‌کند و نه مسافری سر گرانی‌ِ کرایه با راننده چانه می‌زند.
از آن روز که خانم اسدی به کلاسمان آمد. دیگر هر روز و هر شب موضوعی برای فکر کردن داشتم. خانم اسدی از آدم‌ها و وظایف آن‌ها در این دنیا می‌گفت. از فانی بودن این دنیا، از بهشت، از جهنم و از گناه. هر روز صبح در راه رفتن به مدرسه به خودم یاد‌آوری می‌کردم «نکند پوست لبت را بکنی، نکند دروغ گنده‌ای به بغل دستی‌ات بگویی، نکند مدادت را بدون آن‌که لازم باشد بتراشی، نکند، نکند، نکند...». هر روز ظهر آهسته‌تر از صبح مسیر برگشت را طی می‌کردم و گناهان آن روز را می‌شمردم. چرا به بغل دستی‌ام گفته بودم که دیشب هنگام شام سه تا نوشابه خورده‌ام؟ چرا هنگام گوش دادن به درس ریاضی متوجه کندن لب‌هایم نشده بودم؟ به خانه که می‌رسیدم، ناهار خورده و نخورده ضبط صوت را به اتاق می‌بردم و یکی از معدود نوارهایی که پدرم اجازه گوش دادنشان را به من داده بود و اکثرا فرانسوی بودند را گوش می‌کردم. مرد به زبانی که نمی‌دانستم می‌خواند و من به بدبختی‌هایم فکر می‌کردم. به این‌که صدای مرد فرانسوی را دوست داشتم، به این‌که در دلم خدا خدا می‌کردم که علی، پسر همسایه‌مان که موهایش رَپی بود، عصر به کوچه بیاید و دوچرخه بازی کند. می‌دانستم که تابستان دوباره هنگامی که فرزاد و فرهاد، پسر عمه‌هایم، از بندرعباس بیایند، از صبح تا شب خانه بازی می‌کنیم و ادای ویدئوهای مدرن تاکینگ را بازی می‌کنیم، بدون آن‌که روسری به سرم کنم. دیگر چه فرقی داشت، من که جایم ته جهنم بود. با صدای اذان مغرب، که اکثرا میان برنامه‌ی کودک پخش می‌شد، تنم می‌لرزید. نور اتاق چشمم را می‌زد. هر چه سعی می‌کردم سر خودم را به چیزی گرم کنم، ترس از وجودم نمی‌رفت. به اتاق تاریکم می‌رفتم. خیره به جایی می‌شدم که می‌دانستم شوفاژ قرار دارد. می‌نشستم درست روبه‌روی شوفاژ. انگشت‌های دست و پایم را میان پره‌های نیمه داغ شوفاژ قرار می‌دادم، چشم‌هایم را می‌بستم و سوزشِ خفیفِ انگشتان را حس می‌کردم و می‌شمردم. یک، دو، سه، چهار،... به صد نرسیده طاقتم تمام می‌شد.
بخارگرفتگی روی شیشه بزرگ‌تر شده است. چراغ‌های راهنمایی به نظم سبز، زرد و قرمز می‌شوند. دندان‌هایم با حرص و بی نظم، پوست داخل لب و لپ‌هایم را می‌جوند. بوی غذا، مانند ماری که هر لحظه تعداد سرهایش بیشتر می‌شود، دورم را گرفته و به تهوع می‌اندازتم. حتما بوی مرغ است. مرغی که شسته و سفید، داخل بسته بندی زیبا، از مغازه‌ی گران‌فروش روبه‌روی خوابگاه خریداری شده است. مرغی که با هورمون تغذیه شده و از زور رشد نامناسب توانِ ایستادن به روی پا را ندارد. مرغی که شاید قبل از سربریدن توسط گیوتین‌های مکانیکی سیراب نشده و یا شاید از اول کور به دنیا آمده. مرغی که شاید هنگام قفس کردنش به دیوار کوبیده شده و لگدمال شده. به دست‌شویی می‌دوم. در آینه‌ی دست‌شویی نه من چشمانم را شناسایی می‌کنم، نه چشمانم من را. چشمانم اگر من را می‌شناختند، هنگام تماشای ویدئوی مرغ‌ها، خودشان را می‌بستند.
به اتاقم بر‌می‌گردم. کلیدم پشت در اتاق به قفل آویزان است. دست به شوفاژ می‌کشم. ولرم است.
به همت کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو در روز شنبه ۴ ژوئن آقای علی‌اکبر موسوی خوئینی، نماینده‌ی اصلاح‌طلب مجلس ششم، پیرامون «انتخابات ریاست جمهوری، دموکراسی در ایران و مسوولیت‌های ما» سخنرانی خواهند کرد. بلیط ورودی برای اعضای کانون ۴ دلار و برای سایرین ۵ دلار می‌باشد. زمان سخنرانی ساعت ۵: ۳۰ تا ۷: ۳۰ بعدازظهر و مکان آن اتاق ۱۰۵۰ ساختمان واقع در شماره‌ی ۲۵ خیابان می‌باشد. برای دیدن نقشه‌ی دانشگاه، اینجا را تقه بزنید.
خوانندگان محترم نشریه‌ی قاصدک
اگرچه ما در قاصدک همیشه «خواسته‌ایم که قلم باشیم»، به خاطر کمبود نیروی انسانی فعال در شورای سردبیری و کمبود نوشته‌های دریافتی، مجبور شده‌ایم که نشر قاصدک را به طور موقتی متوقف کنیم و زمانی را به سازمان‌دهی مجدد و جذب نیروی انسانی بیشتر اختصاص دهیم. آرشیو قاصدک البته هنوز به زندگی خود ادامه می‌دهد و با استفاده از لینک‌ زیر می‌توانید به آن دست‌رسی داشته باشید. اگر علاقمند به هم‌کاری با قاصدک هستید یا سخنی با ما دارید، حتما با استفاده از ایمیل قاصدک با ما تماس حاصل فرمایید.
با احترام،
شورای سردبیری قاصدک
آرشیو
شازده کوچولو (صدا)
اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری
برگردان احمد شاملو
* اهدانامچه (صدا)
* ۱ - یک بار شش سالم که بود...
* ۲ - این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت... (صدا)
* ۳ - خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده... (صدا)
* ۴ - به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم... (صدا)
* ۵ - هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها... (صدا)
* ۶ - آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو... (صدا)
* ۷ - روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم... (صدا)
* ۸ - راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم... (صدا)
* ۹ - گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد... (صدا)
* ۱۰ - خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید... (صدا)
* ۱۱ - اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود... (صدا)
* ۱۲ - تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست... (صدا)
* ۱۳ - اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود... (صدا)
* ۱۴ - اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همه‌ی اخترک‌های دیگر کوچک‌تر بود... (صدا)
* ۱۵ - اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌ای توش بود... (صدا)
* ۱۶ - لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد...
* ۱۷ - آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن... (صدا)
* ۱۸ - شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد... (صدا)
* ۱۹ - از کوه بلندی بالا رفت... (صدا)
* ۲۰ - اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد... (صدا)
* ۲۱ - آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد... (صدا)
* ۲۲ - شهریار کوچولو گفت: -سلام. سوزن‌بان گفت: -سلام... (صدا)
* ۲۳ - شهریار کوچولو گفت: -سلام! پیله‌ور گفت: -سلام... (صدا)
* ۲۴ - هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود... (صدا)
* ۲۵ - شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!... (صدا)
* ۲۶ - کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود... (صدا)
* ۲۷ - شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام... (صدا)
اهدانام‌چه (صدا)
به لئون ورث
از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» به‌ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ی این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به این شکل تصحیح می‌کنم:
به لئون ورث
موقعی که پسربچه بود
آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری
من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه‌ی دوست‌داشتنی دیگر تقدیم می‌کنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن
احمد شاملو
۱
یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:
یک مار بوآ که دارد حیوانی را می‌بلعد
تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:
نقاشی شماره‌ی یکم - مار شبیه به کلاه
شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:
نقاشی دوم - مار و فیل درونش
بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگ‌ترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیک دیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.
۲ (صدا)
این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یی چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.
-ها؟
-یک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این به‌ترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آن‌چه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.
با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌یی نمی‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.
این بهترین شکلی است که بعدها از او در آوردم.
وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن‌چه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آن‌جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی‌ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه‌ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمی‌خواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن. خانه‌ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش. بره‌ی مریض
-خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش. قوچ
-کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که می‌بینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه... بره‌ی پیر
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-این یکی خیلی پیر است... من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند...
باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که: جعبه
-این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
-آها... این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خیلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌یی که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.
۳ (صدا)
خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می‌کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‌های مرا نمی‌شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می‌پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی‌کنم، سختم است.) ازم پرسید:
-این چیز چیه؟
-این «چیز» نیست: این پرواز می‌کند. هواپیماست. هواپیمای من است.
و از این که به‌اش می‌فهماندم من کسی‌ام که پرواز می‌کنم به خود می‌بالیدم.
حیرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند.
خنده‌هایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان می‌آیی! اهل کدام سیاره‌ای؟...
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
-پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد.
گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی...
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد. تصویری از شهریار کوچولو بر روی زمین
فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف «سیاره‌ی دیگر» ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا می‌آیی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله...
انگار از پیش‌نهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا می‌تواند برود؟
-خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود...
-بگذار برود... اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
-یک‌راست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌رود...
۴ (صدا)
به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگ‌تر بود. این نکته آن‌قدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.
شهریار کوچولو بر اخترکِ ب۶۱۲
این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند اخترشناسِ ترک در حالِ دیدنِ اخترکِ ب۶۱۲ که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس قدیمی آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس جدید
به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشیند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. این که این جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غم‌انگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته‌ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‌ام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چیزهایی که می‌کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می‌آید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده‌ام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‌رفت. شاید مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌آید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «باید پیر شده باشم».
۵ (صدا)
هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزهای تازه‌ای دست‌گیرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسید:
-بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند دیگر، مگر نه؟
-آره. همین جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند دیگر؟
یک گله فیل که در اخترکِ ب۶۱۲ روی هم چیده شده‌اند من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده‌تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هایت نهال‌های بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!
و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.
راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می‌رسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاه‌های خوب به هم می‌رسید، هم تخمِ بدِ گیاه‌هایِ بد. اما تخم گیاه‌ها نامریی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می‌روند تا یکی‌شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌آید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشید می‌دواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچه‌ای گلِ سرخی چیزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه‌کنش کند.
باری، تو سیاره‌ی شهریار کوچولو گیاه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر به‌اش برسند دیگر هیچ جور نمی‌شود حریفش شد: تمام سیاره را می‌گیرد و با ریشه‌هایش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می‌کنند.
شهریار کوچولو در حال نظافت ِ اخترکش شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: «این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هم‌اَند با دقت ریشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هیچ مشکل نیست.»
یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه‌های سیاره‌ی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».
آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.
اخترکِ تنبل‌باشی با سه درختِ بائوباب
هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: «بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید!»
اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پیش بیخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با این نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیه‌ی نقاشی‌های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب‌ها را ندارد؟» -خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشیدم احساس می‌کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.
۶ (صدا)
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم... شهریار کوچولو در اخترکش مشغولِ تماشای غروبِ آفتاب
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
۷ (صدا)
روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
-گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.
-حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.
-پس خارها فایده‌شان چیست؟
من چه می‌دانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
-پس خارها فایده‌شان چسیت؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
-دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...
لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مساله‌ی مهم!
مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
-تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.
موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ! گلِ سرخ
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
-کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم... خودم...» بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم... چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
۸ (صدا)
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
شهریار کوچولو و گلِ سرخ نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است...
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود. شهریار کوچولو در حالِ تماشای گلِ سرخ
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که: ببر و گلِ سرخ
-نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر می‌خواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟ شهریار کوچولو در حالِ پوشاندنِ گلِ سرخ
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم... شهریار کوچولو در حالِ گذاشتنِ سرپوش روی گلِ سرخ
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
۹ (صدا)
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: شهریار کوچولو در حالِ پاک کردنِ آتش‌فشان. دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.
شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...
۱۰ (صدا)
خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی‌یکی‌شان را سیاحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.
پادشاه در سیاره‌اش
پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
-نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه می‌فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت: -به‌ات امر می‌کنیم بنشینی.
منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت: -قربان عفو می‌فرمایید که ازتان سوال می‌کنم...
پادشاه با عجله گفت: -به‌ات امر می‌کنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت می‌فرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه‌چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های دیگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همه‌ی این ها؟
شاه جواب داد: -به همه‌ی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنیم.
یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می‌داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا می‌کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.
شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
۱۱ (صدا)
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!
خودپسند در سیاره‌اش
آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
۱۲ (صدا)
تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
می‌خواره در سیاره‌اش
به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!
۱۳ (صدا)
اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
مردِ تجارت‌پیشه در سیاره‌اش
شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
-سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش می‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد میلیون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه می‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من‌نه‌شاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چیزی می‌پرسید دیگر تا جوابش را نمی‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
-پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشت‌ناکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بی‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم. وقت یللی‌تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
-این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌ای وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.
-مگس؟
-نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‌بافی نمی‌کنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟
-پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
-خب، به چه دردت می‌خورند؟
-به چه دردم می‌خورند؟
-ها.
-هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.
-ستاره‌ها را؟
-آره خب.
-آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش «سلطنت» می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستاره‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید:
-چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره‌ها مال کی‌اند؟
-چه می‌دانم؟ مال هیچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همین کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پیشه گفت: -اداره‌شان می‌کنم، همین جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!
-نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
-همه‌اش همین؟
-آره همین کافی است.
شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای یک بار پاک و دوده‌گیری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟
تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
۱۴ (صدا)
اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همه‌ی اخترک‌های دیگر کوچک‌تر بود، یعنی فقط به اندازه‌ی یک فانوس پایه‌دار و یک فانوس‌بان جا داشت.
فانوس‌بان در حالِ روشن کردنِ فانوس در سیاره‌اش
شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه‌ای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوس‌بان چه می‌تواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
-خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقل‌تر نیست. دست کم کاری که می‌کند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن می‌کند عین‌هو مثل این است که یک ستاره‌ی دیگر یا یک گل به دنیا می‌آورد و خاموشش که می‌کند پنداری گل یا ستاره‌ای را می‌خواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفت‌وگو مفید هم هست.
وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خیر!
-دستور چیه؟
-این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم.
فانوس‌بان گفت: -چیز سر در آوردنی‌یی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
-کار جان‌فرسایی دارم. پیش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش.
-چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش یک دقیقه طول می‌کشد!
فانوس‌بان گفت: -هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط می‌کنیم.
-یک ماه؟
-آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهریار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست می‌دارد. یادِ آفتاب‌غروب‌هایی افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندلیش دنبال می‌کرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
-می‌دانی؟ یک راهی بلدم که می‌توانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوس‌بان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم می‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‌توانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی می‌توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‌کنی به راه‌رفتن... به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش می‌آید.
فانوس‌بان گفت: -این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‌کند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوس‌بان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه... صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.
شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را می‌دیدند دستش می‌انداختند و تحقیرش می‌کردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
-این تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.
چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.
۱۵ (صدا)
اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌ای توش بود که کتاب‌های کَت‌وکلفت می‌نوشت.
جغرافی‌دان در سیاره‌اش
همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره به‌اش گفت: -از کجا می‌آیی؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما این‌جا چه‌کار می‌کنید؟
آقا پیره گفت: -من جغرافی‌دانم.
-جغرافی‌دان چه باشد؟
-جغرافی‌دان به دانشمندی می‌گویند که جای دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را می‌داند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافی‌دان، این سو و آن‌سو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیده‌بود.
-اخترک‌تان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه‌طور؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافی‌دان گفت: از این‌ها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافی‌دانید؟
جغرافی‌دان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافی‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمی‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو می‌پذیرد ازشان سوالات می‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر می‌دارد و اگر خاطرات یکی از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور می‌دهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گنده‌گو باشد کار کتاب‌های جغرافیا را به فاجعه می‌کشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
-آن دیگر چرا؟
-چون آدم‌های دائم‌الخمر همه چیز را دوتا می‌بینند. آن وقت جغرافی‌دان برمی‌دارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست می‌نویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایی را می‌شناسم که کاشف هجوی از آب در می‌آید.
-بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام می‌گیرد.
-یعنی می‌روند می‌بینند؟
-نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف می‌خواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش می‌خواهند سنگ‌های گنده‌ای از آن کوه رو کند.
جغرافی‌دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری می‌آیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشف‌ها را اول بامداد یادداشت می‌کنند و دست نگه می‌دارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر می‌نویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی‌دان هم گفت: -آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید.
-یک گل هم دارم.
-نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمی‌کنیم.
-چرا؟ گل که زیباتر است.
-برای این که گل‌ها فانی‌اند.
-فانی یعنی چی؟
جغرافی‌دان گفت: -کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: -آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی یعنی چه؟
-یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
-گل من هم در آینده نابود می‌شود؟
-البته که می‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!»
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما به من دیدن کجا را توصیه می‌کنید؟
جغرافی‌دان به‌اش جواب داد: -سیاره‌ی زمین. شهرت خوبی دارد...
و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‌کرد به راه افتاد.
۱۶
لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد.
زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست)، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند.
روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بی‌هودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند.
۱۷ (صدا)
آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیه‌ی فانوس‌بان‌ها برای شما آن‌قدرهاروراست نبودم. می‌ترسم به آن‌هایی که زمین ما را نمی‌سناسند تصور نادرستی داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ی زمین جای خیلی کمی را اشغال می‌کنند. اگر همه‌ی دو میلیارد نفری که رو کره‌ی زمین زندگی می‌کنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات می‌روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بی‌درپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا می‌گیرند. همه‌ی جامعه‌ی بشری را می‌شود یک‌جا روی کوچک‌ترین جزیره‌ی اقیانوس آرام کُپه کرد.
البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمی‌کنند. آخر تصور آن‌ها این است که کلی جا اشغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلی مهم می‌بینند؟ بنابراین به‌شان پیش‌نهاد می‌کنید که بنشینند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیش‌نهاد حسابی کیفورشان می‌کند. اما شما را به خدا بی‌خودی وقت خودتان را سر این جریمه‌ی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمی‌ارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمی‌شد سخت هاج و واج ماند.
شهریار کوچولو وسطِ کویر
تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر می‌داشت که چنبره‌ی مهتابی رنگی رو ماسه‌ها جابه‌جا شد. شهریار کوچولو و مار
شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قاره‌ی آفریقا.
-عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟
مار گفت: -این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چه‌قدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری...
-من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمین خارایی آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم... من می‌توانم...
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟
مار گفت: -حلّال همه‌ی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
۱۸ (صدا)
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.
یک گُل وسطِ کویر
شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.
۱۹ (صدا)
از کوه بلندی بالا رفت.
شهریار کوچولو بر قله‌ی کوهِ بلند
تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.
همین جوری گفت: -سلام.
طنین به‌اش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد: -کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آن‌وقت با خودش فکر کرد: «چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد...»
۲۰ (صدا)
اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.
شهریار کوچولو در گلستانِ پرگل
گل‌ها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم.»
شهریار کوچولو در حالِ احساسِ شوربختی
رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن.
۲۱ (صدا)
آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.
شهریار کوچولو و روباه
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
۲۲ (صدا)
شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت.
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه...
سوزن‌بان گفت: -بخت، یارِ بچه‌هاست.
۲۳ (صدا)
شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پیله‌ور گفت: -سلام.
این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها را می‌فروشی که چی؟
پیله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست...
چشمه
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم...»
۲۴ (صدا)
هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چک‌ّه‌ی ذخیره‌ی آبم به قضیه‌ی پیله‌وره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامده‌ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر می‌توانستم خوش‌خوشک به طرف چشمه‌ای بروم سعادتی احساس می‌کردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
-واسه چی؟
-واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی خوشحالم...
به خودم گفتم نمی‌تواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنه‌اش می‌شود نه گشنه‌اش. یه ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنه‌م است... بگردیم یک چاه پیدا کنیم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.
پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستاره‌ها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب می‌دیدم. حرف‌های شهریار کوچولو تو ذهنم می‌رقصید.
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بینیمش...
گفتم: -همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن‌های شن شدم.
باز گفت: -کویر زیباست.
و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشیند، هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‌برق می‌زند.
شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...
از این‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: «خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی‌اش می‌شود نامریی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید. انگار چیز شکستنیِ بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید...»
باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پیداکردم.
۲۵ (صدا)
شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!... می‌چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند. این است که بنامی‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن.
و بعد گفت: -این هم کار نشد...
چاهی که به‌اش رسیده‌بودیم اصلا به چاه‌های کویری نمی‌مانست. چاه کویری یک چاله‌ی ساده است وسط شن‌ها. این یکی به چاه‌های واحه‌ای می‌مانست اما آن دوروبر واحه‌ای نبود و من فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
گفتم: -عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همه‌چیز روبه‌راه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت
شهریار کوچولو در حالِ کشیدنِ آب از چاه
و قرقره مثل بادنمای کهنه‌ای که تا مدت‌ها پس از خوابیدنِ باد می‌نالد به ناله‌درآمد.
گفت: -می‌شنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار می‌کنیم و او دارد برای‌مان آواز می‌خواند...
دلم نمی‌خواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقه‌ی چاه آوردم بالا و آن‌جا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همان‌طور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز می‌لرزید لرزش خورشید را می‌دیدم.
گفت: -بده من، که تشنه‌ی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز می‌گشته!
سطل را تا لب‌هایش بالا بردم. با چشم‌های بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییده‌ی راه رفتنِ زیر ستاره‌ها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمه‌شب عید کریسمس و لطف لب‌خنده‌ها عیدیی را که بم می‌دادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه می‌بخشید.
گفت: -مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند...
گفتم: -پیدایش نمی‌کنند.
-با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود...
جواب دادم: -گفت‌وگو ندارد.
باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت.
من هم سیراب شده بودم. راحت نفس می‌کشیدم. وقتی آفتاب درمی‌آید شن به رنگ عسل است. من هم از این رنگ عسلی لذت می‌بردم. چرا می‌بایست در زحمت باشم...
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِی! قولت قول باشد ها!
-کدام قول؟
-یادت است؟ یک پوزه‌بند برای بَرّه‌ام... آخر من مسئول گلمَم!
طرح‌های اولیه‌ام را از جیب درآوردم. نگاه‌شان کرد و خندان‌خندان گفت: -بائوباب‌هات یک خرده شبیه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آن‌قدر به بائوباب‌هام می‌نازیدم.
-روباهت... گوش‌هاش بیش‌تر به شاخ می‌ماند... زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
-آقا کوچولو داری بی‌انصافی می‌کنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نیست. عوضش بچه‌ها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزه‌بند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بی‌خبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -می‌دانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه‌ای سکوت دوباره گفت: -همین نزدیکی‌ها پایین آمدم.
و سرخ شد.
و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسید: -پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمی‌گشتی به همان جایی که پایین‌آمدی...
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شاید به مناسبت همین سال‌گرد؟...
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآل‌هایی که ازش می‌شد جواب نمی‌داد اما وقتی کسی سرخ می‌شود معنیش این است که «بله»، مگر نه؟
به‌اش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را برید:
-دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. فردا عصر برگرد...
منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی‌نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه‌کردن بکشد.
۲۶ (صدا)
کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،
شهریار کوچولو نشسته بر دیوارِ سنگی و مار در پایینِ آن
و شنیدم که می‌گوید:
-پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‌دیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!
آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگ‌ها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف می‌زنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‌هایش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تیر خورده‌است و دارد می‌میرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوش‌حالم. حالا می‌توانی برگردی خانه‌ات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که علی‌رغم همه‌ی نومیدی‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌های من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سخت‌تر است...
حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچه‌ی کوچولو. با وجود این به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست... نگاه متینش به دوردست‌های دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیش‌تری چشم به‌راهم است.
دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کویر می‌مانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت: -امشب درست می‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیه‌ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی‌شود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‌ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همین‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می‌مانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود یکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هدیه‌ای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
-هدیه‌ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر) از آشنایی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی... دوستانت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گویی: «آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن می‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمی‌گذارم.
شهریار کوچولو تنها
-ظاهر آدمی را پیدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد... یک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته این جوری‌ها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بی‌خود؟
-تنهات نمی‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
-این را بیش‌تر از بابت ماره می‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمی‌گذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت: -اِ! این‌جایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایی در می‌آیند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه می‌کرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسید.
شهریار کوچولو نشسته
می‌دانی؟... گلم را می‌گویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بی‌شیله‌پیله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همین... همه‌اش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پایش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همین! یک دم بی‌حرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرام‌آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.
شهریار کوچولو در حالی که آرام‌آرام به زمین می‌افتد
۲۷ (صدا)
شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...
و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!
بدونِ شهریار کوچولو
در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».
آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.
